<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های LOV_in</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Lov_in</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:23:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3321990/avatar/3p4Gvm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>LOV_in</title>
            <link>https://virgool.io/@Lov_in</link>
        </image>

                    <item>
                <title>plainclothes</title>
                <link>https://virgool.io/@Lov_in/plainclothes-iwqbjfix4tv8</link>
                <description>بخشی از شات بی‌نظیری از plainclothes که احتمالا خلاصه‌ی فیلم‌ را بهتر بلد است به شما نشان بدهد.*همین اول بهتر است بگویم این نوشته سروته خاصی ندارد چون بدون فکر کردن و اصلاح می‌نویسم تا دچار سانسور نشوم. پس اگر برایتان نتیجه‌ گرفتن در یک نوشته مهم است بهتر است بیخیال این متن شوید:) من زیاد فیلم‌های با کارکترهای هم‌جنسگرا می‌بینم. هنوز هم عقیده‌ام همین است که دو فرد با جنسیت مشابه اصولا می‌توانند عاطفه و درک بهتری نسبت به یکدیگر داشته باشند.حالا هم نیامدم فیلم معرفی کنم، توی این چیزها واقعا خبره نیستم. ترجیح می‌دهم همیشه بروم کنج اتاق و فیلمم را نگاه کنم. فقط حالا فکر کردم دلم می‌خواهد چیزی بنویسم و چون هنوز قاب‌های این فیلم جلوی چشم‌هایم است و آهنگش را مدام پخش می‌کنم دلم خواست از اینجا شروع کنم.داستان در نیویورک دهه ۱۹۹۰ اتفاق می‌افتد، جایی که یک افسر مخفی از طبقه کارگر وظیفه دارد مردان همجنسگرا را به دام انداخته و دستگیر کند، اما ناگهان متوجه می‌شود که مجذوب یکی از اهدافش شده است.فیلم زیباست، چون برعکس تمام فیلم‌های نت‌فلیکسی و معروف شده در هیچ‌چیزی دست‌وپا نمی‌زند. تلاش نمی‌کند صحنه‌ها را غرق نور و رنگ کند تا جذب این روابط شویم.فیلم را دوست دارم، چون لوکاس،(شخصیت اصلی) را دوست دارم. لوکاس را دوست دارم چون انقدر واقعی هست که اشکم دربیاید. طوری که آب دهانش را قورت می‌دهد، طوری که درمز بین انفعال و فشار، یک‌جا بدون فکر کردن خودش را ابراز می‌کند، می‌رود جلو، اندرو را می‌بوسد.لوکاس را دوست دارم چون پنیک‌هایم بیشتر شبیه لوکاس است تا تد(تدلاسو که برای چهارم ریواچ‌ش تمام شد.) اولین‌بار ولی وقتی تدلاسو را دیدم فهمیدم چیزهایی که تجربه می‌کنم اسم دارد. همیشه بی‌توجه از کنار پنیک می‌گذشتم، یادم هست یک‌بار وقتی (هنوز!) سارا حقیقت را دنبال می‌کردم درباره‌ی این حالتش توضیح می‌داد، یادم نیست چرا ولی کلش را زدم جلو.حالا می‌فهمم اسم این یکی هم فرار و انکار است.اولین‌بار توی حیاط مدرسه اینطور شدم. حیاط خالیِ خالی مدرسه. عصر بود، وقتی رفتم بالا که کیفم را بردارم، کل دستم و مچ دست‌هایم یا رد کشیده شدن محکم ناخن‌ها بود یا پوست‌های کنده شده.او چندروز پیش از من خداحافظی کرده بود. من نمی‌فهمیدم چه شده، فقط خودم را بین همه‌ی چیزهای اضطراب‌آور دنیا پیدا کرده بودم و امتحان نهایی زیست داشتم.تنهای تنها شده بودم، هیچ‌کس من را نمی‌فهمید، یک راز بزرگ توی قلبم بود و امتحان نهایی زیست داشتم.و کل سال را نه رفته بودم سرکلاس و نه حتی در کتاب را باز کرده بودم، من از زیست بیزار بودم و حالا باید پاسش می‌کردم.و به مردن فکر می‌کردم و اینکه توی اینهمه تنهایی عذاب‌آور باید چکار کنم.و بعد شبیه حرف‌های اندرو به لوکاس، که احتمالا هرکدام از ما هم شنیده باشیم‌شان، سعی کردم واقعا فکر کنم ممکن است &quot;اولش حس تنهایی کنم، سخت بگذرد و بعد عادت کنم، یک آدم جدید پیدا کنم و تمام شود.&quot;قبلش بزور با آدم‌ها ارتباط می‌گرفتم. حتی بلد نبودم آدم بعد سلام چه می‌گوید.و من، همان شب، گوشی‌ام را برداشتم و به امینه که سال‌ها ارتباطمان درحد گفت‌وگوی وبلاگی باقی مانده بود پیام دادم و بیست خط برایش طومار نوشتم که می‌خواهم دوست‌های نزدیک‌تری باشیم.بعد همانطور که واضح است اما یک دختر ۱۷ ساله این را نمی‌فهمید، من دنبال جایگزینی برای او بودم و امینه شبیه او نبود.پس بعد از چندروز ارتباطمان را تمام کردم، با تمام عکس‌ها و طومارها و ویس‌هایی که برایش می‌فرستادم.رفتم سراغ طعمه‌های بعدی.بعد نزدیک سه‌ سال این عادت با من ماند. کم‌کم یاد گرفتم وقتی درچندخط اول ارتباط خودت را با حالت متواضعانه‌ای ابراز کنی و بعد یواشکی در آن زیرها ازشان بخواهی خودشان را ابراز کنند و در آخرِ پیامت، مودبانه خواهش کنی برایت بنویسند و حرف بزنند اگر دوست داشتند و اگر نداشتند آزادشان بگذاری برای جواب ندادن، در ۹۰ درصد مواقع موفق می‌شوی یک ارتباط بسازی.ولی بدبختانه، من همیشه از پشت عینکی به آدم‌ها نگاه می‌کردم، که آیا شبیه او می‌شوند، که اگر او بود هم دوست‌شان داشت؟و بعد اگر شبیهش نبودند خیلی صادقانه ارتباط را تمام می‌کردم. و همیشه توی سر خودم و احتمالا آدم‌های مقابلم می‌ماند که من عوضی‌ام.ولی باور کن اینکه از یک آدم هفده‌ساله‌ای که یکدفعه پرت شده از جهان پر اضطراب و آدم‌هایی که درکش نمی‌کنند به فهم، درک و دوست داشتن یک نفر. از آدمی که چندسال بعد می‌فهمد طرحواره‌ی رهاشدگی دارد و وابستگی‌اش وحشتناک است به آدم‌هایی که دوستاشن دارد. اینکه بخواهی با بشکنی یادبگیرد رها کند،  فراموش کند و بپذیرد دوباره تنها شده نامردی است.او، او، او، او.برای همین است که وقتی اندرو این‌ها را می‌گوید، لوکاس می‌زند زیر گریه و قسم می‌خورد به این راحتی نیست، و اصلا گوربابای راحتی. به این سرعت نیست. و همه‌چیز رابطه‌ی جنسی نیست. من هم گریه‌ام می‌گیرد و فکر می‌کنم دلم می‌خواهد خود ۱۷ ساله‌ام را بغل کنم.و خدارا شکر می‌کنم که همه‌ی این‌ها فیلم است و آدم دیگری، آن لحظه‌ها را تجربه نمی‌کند.وقتی نور قرمز می‌تابد توی چشم‌های لوکاس، پرت می‌شود به قاب گذشته‌ای که در قالب کلوزآپ چشم‌های اندرو نمود پیدا می‌کند.من هم همه‌چیز را از توی حیاط مدرسه یادم می‌آید، لپ‌تاپ را می‌بندم و بلندبلند گریه می‌کنم.</description>
                <category>LOV_in</category>
                <author>LOV_in</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 16:17:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبوس مرا که اگر دهانم باز شود...</title>
                <link>https://virgool.io/@Lov_in/%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%88%D8%AF-l1frbqqntlon</link>
                <description>می‌خواهم سبز شوم. دنیا توی دهنم علف کاشته که صدا در دلم خفه شود.ولی درد که صدا ندارد. ها می‌شود، یخ می‌زند وسط برف‌ها.نمی‌باریم. درد می‌کشیم.نمور و ترسیده. تاریک و تاریک.از ندیدن که عبور کنم. جای دست‌هایی روی گلو را سرخ کرده‌‎اند. ردی سخت به‌جا مانده که هیچ بوسه‌ای کبودی‌اش را جایگزین نمی‌کند.تنِ پوسیده. تبله کرده دیواره‌های پوست بر جان. نمی‌دانم چطور باید از آواز دیروز بگذرم که امروز گوش‌هایم به شنیدن سوت ممتد بی‌آرزویی عادت کند.فریاد می‌کنم رازم را در چاهِ گلوی تو که هیچ‌کسی بو نبرد از درد سینه. ولی چه گرانبار است وقتی رازم را فاش می‌کنی با اشک‌هایت. نریز نریزان، پشت پلک پنهان کن، که این تنها راه زنده ماندن در این روزگار است.نبوس، نبوس مرا که دهانم اگر باز شود رنج‌ها فریاد می‌شوند، دست من نیست، درد سودای ماندن در تن را ندارد، درد آزادی می‌خواهد.بگذار درد و رنج خنج بمانند روی پوستِ تن، که علف از لای خون‌ِ خراش‌ها کاشته شود.علف را بشنو، هرسبزی‌ای صدای من است، صدای رنجم که نبوسیدی و در تنم خاک شد.</description>
                <category>LOV_in</category>
                <author>LOV_in</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 22:07:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی دارم بگم، وقتی کلمه رو هم از ما گرفتن؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Lov_in/%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D9%85-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-pzkotfy4r2u7</link>
                <description>توی اتاق دراز کشیده‌ام، جفتمون حالمون خوب نیست.می‌خوام برات شعر بفرستم، هیچ راه ارتباطی‌ای نداریم جز تماس، زنگ می‌زنم، برنمی‌داری.فکر می‌کنم بهتره اینطوری، منم وقت می‌کنم گریه کنم. کتاب رو باز می‌کنم. اشکم درمی‌آد، هنوز هیچی نخوندم.حس می‌کنم هیچی نیست، هیچی اون بیرون نیست که نگهت داره روپاهات بایستی. برای همین افتاده‌ام. جاذبه کمکت می‌کنه همیشه افقی باشی. برای همین مدام خوابیده‌ام.فروید یه چیزی بهش می‌گفت، که نقل مضمونش می‌شد آدم درست به‌اندازه‌ی زندگی میل به مرگ و بازگشت به سکون اولیه رو داره. تاناتوس؟ یادم نمی‌آد، نت هم نداریم که سرچ کنم، قشنگ نیست؟، با نادانی‌ت روبرو می‌شی. عجب نعمت بزرگی!بیدار موندن سخته عزیزم، ملاتونین می‌خورم؛ امکان کابوس دیدن رو به‌ قطعیت زندگی کثافتمون ترجیح می‌دم.پشت پلک‌هام ورم کرده انقدر دردامو قایم کردم اون زیر. پشت پلک‌های تو بیشتر ورم کرده. می‌شه غصه‌هاتو فعلا بذاری پشت پلک‌های من؟ چیِ اینجا ارزش جنگیدن داره آخه؟، فکر کنم آدم‌ها بعد از تنش جور متفاوتی رفتار می‌کنن. من همونم که قبلش میل به زندگیم نزدیک خط فقر بود و حالا رسیده خیلی پایین‌تر از چیزی که بشه نزدیک زندگی دونستش. تاناتوس؟، بیاید توافق کنیم کلمه‌ش همینه، میل به مرگ.خیابون‌ها جای مردم پر پلیس هم نیست یاس عزیز، خیابون‌ها پر از خالی‌عه. مثل خیلی چیزهای دیگه. بعضی‌ها رو همه‌ی آدم‌ها می‌بینن و بعضی‌هاش فقط مختص چشم‌های منه.قفسه‌ها و  جیب‌های خالی دیدنشون نیاز به چشم مسلح نداره ولی آسمون خالی، دردای خالی، چشم‌های خالی چی؟پوکه‌های خالی روی آسفالت؟، کلمه‌هامون که خالی شده از معنا.دیگه نوشتن چی داره وقتی هرصدایی ازت با دست‌های دور گلو خفه می‌شه؟من چی دارم بگم وقتی انقدر هیچی نداریم که نتونیم کنار هم شعر بخونیم.من چی دارم بگم وقتی نتونم بهت پیام بدم شب بخیر، که کلمه رو هم از ما گرفتن.چی باید بگم. </description>
                <category>LOV_in</category>
                <author>LOV_in</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 22:25:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقدر گفتم می‌خوام تمومش کنم، که دیگه کسی باورش نمی‌شه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Lov_in/%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85%D8%B4-%DA%A9%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-rsl0ai5kkqdc</link>
                <description>بالاخره باید یه‌جوری دردت بگیره که واقعا بخوای تمومش کنی. من ولی دردهام همیشه گیر می‌کنه لای ماهیچه، گوشت و چربی، هیچ‌وقت نمی‌رسه به مغز استخون.دلم نمی‌خواد ایندفعه به کسی زنگ بزنم، می‌دونم قاب لرزیدن صدام، گله کردنم از شرایط  جویدن ناخون‌هام و گفتن آروم اینکه خسته‌ام و نمی‌تونم ادامه بدم برای همه‌مون دژاوو شده. ولی فرداش من بیدارم. به همه‌چیز ادامه دادم، هیچ‌چیز تموم نشده.پا می‌شم، لپ‌تاپو باز می‌کنم، ده‌خط کد می‌زنم، لپ‌تاپو می‌بندم، کتاب می‌خونم، دراز می‌کشم، گریه می‌کنم، هی گریه می‌کنم ولی وسطش نفسم گیر می‌کنه وسط سینه‌ام و با خودم می‌گم چرا گریه می‌کنی وقتی جرات‌ تموم کردنش رو نداری؟بعد بغض می‌شه سنگ وسط گلو و تا شب، به کثافتی که نمی‌تونم خودمو ازش نجات بدم ادامه می‌دم.نمی‌دونم چی می‌خوام، شاید این رو باید مامانم قبل از اینکه من رو به‌دنیا بیاره ازم می‌پرسید.حالا منم و کثافتی که توی ظرف برام کشیدن و راهی جز خوردنش ندارم.همه نمی‌دونن باید چکار کنم یا فقط من؟، کاش یه‌جایی جرات کنم دست از خوردن بکشم، از سر میز بلند شم و دیگه بهش برنگردم.</description>
                <category>LOV_in</category>
                <author>LOV_in</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 14:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم طلسم شده‌ام، طلسم غم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Lov_in/%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D8%BA%D9%85-v1f51vind2ia</link>
                <description>یکی بهم می‌گه، بالاخره این قصه کجا تموم می‌شه؟خسته‌م، این واژه تکراریه. از سرعتی که می‌تونم پرت شم تو افسردگی حیرت می‌کنم.زمان باقی موندن خشم توی تنم خیلی کمه. یادگرفته‌ام سرکوبش کنم. تموم عصبانیتم از ساختارها، بازم تبدیل می‌شه به حس انزجار و پوچی درونی. یه شهروند نمونه که انقدر حس بی‌وجودی داره که از توی تخت جنب نمی‌خوره.فکر می‌کنم بعضی از آدم‌ها طلسم شده‌ان. از همون اولِ زندگی‌شون. هرچقدر هم به این در و اون در می‌زنن تا از طلسم پوچی‌شون فرار کنن نمی‌شه. فکر می‌کنم منم طلسم شده‌ام. چون شما که غریبه نیستین. این حرفای اگزیستانسیال و پوچیِ انتخاب‌شده همه باد هواست. اختیار کجا بود؟منم دلم می‌خواد حس کنم هدفی دارم، منم دلم می‌خواد وسط انجام کارها احساس کنم توی تنمم. منم دلم می‌خواد فکر کنم رژیم که عوض شه اوضاع بهتر می‌شه، منم دلم می‌خواد فکر کنم عاشق که بشم دنیا قشنگ‌تر می‌شه، منم دلم می‌خواد تونستم خوب بنویسم ذوق کنم، پاستا که می‌پزم دوستش داشته باشم، نقاشی که می‌کشم حس مفید بودن کنم.منم دلم می‌خواد فکر کنم زندگی یه‌مسیر طولانی و قشنگه، نمی‌تونم. هزاربار خودمو گول زدم که نمی‌خوام ولی حقیقت اینه که نمی‌تونم.و حسودیم می‌شه. به آدم‌هایی که درگیر انتزاع نیستن می‌گم احمق، ولی حقیقت اینه که بهشون حسودیم می‌شهو از صمیم قلبم می‌خواستم بتونم بخورم، بخوابم و هدفی داشته باشم.ولی می‌کوبمشون تا باورم بشه انتخاب کردم شبیه اون‌ها نباشم.چه دروغ بزرگی.</description>
                <category>LOV_in</category>
                <author>LOV_in</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 20:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ی ما به‌سر رسید کلاغِ عزیزم؛ می‌تونی به خونه‌ت برسی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Lov_in/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%90-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%DB%8C-ukmerws81erw</link>
                <description>معنا؟ همه‌اش حرفه. خالیِ خالی‌ام.یکی بود، یکی نبود، آدمِ تنهایِ بیچاره، تو این دنیای پوچ و بی‌مفهوم گیر افتاده بود، قصه‌ی ما به‌سر رسید کلاغِ عزیزم؛ می‌تونی به خونه‌ت برسی.همه‌ش همینه. باقیش حرفه.حالا منم می‌خوام حرف بزنم، عیبش چیه؟آدم‌ها یادم می‌ندازن میراام، این خیلی عجیبه که آینه‌گی رو جوری گذرونده باشی که بازتاب خودت درون دیگری فقط مرگ رو بهت نشون بده؟ولی نمی‌تونم از خونه بیرون نیام. چون تو تنهایی، نامیرایِ مرده‌ای هستم.توضیح چقدر دشواره؟ نمی‌دونم.اصلا شده احساس کنی بغضت بین شکمت و سینه‌ت در رفت و آمده و تو انقدر برای اشک کردنش خسته باشی که به سقف زل بزنی و به حیوانات مورد علاقه‌ت فکر کنی؟به سگ فکر می‌کنم تا گریه‌م نگیره. بغض بزرگیه. به چندتا سگ فکر می‌کنم. به چندتا سگ داخل چند مکان مختلف فکر می‌کنم.هنوز نشکسته، این یعنی تونستم. این یعنی حربه‌ی سگ‌های گلدن کنار ساحل جداب داده.دیگه پذیرفته‌م تو تنهایی هیچ شکلی نداره. نه خودم، نه زندگیم.تبدیل می‌شم به خلاء، پوچی مطلق. دیگه پذیرفتم و لااقل قرار نیست یقه‌ی خودم رو بگیرم که چرا وقتی کسی نیست، تبدیل به گوشتِ سری درحال حرکت تو خیابون، خوابیده زیر پتو و اشک‌ریزان گوشه‌ی اتاق می‌شم.تا حالا شده حس کنی حوصله‌ت سر رفته؟، بعد حس کنی داره عمیق‌تر می‌شه، جوری که حس کنی تو کل زندگیت حوصله‌ت سر رفته، بعد حس کنی چقدر چیز بی‌خود و حوصله‌سربریه، بعد حس کنی زندگیت خالیِ خالی‌عه، پوچِ پوچ.بعد بپزسی از خودت چرا اینجایی؟چرا اینجاام؟می‌رسم به همین سوال. همیشه می‌رسم به همین سوال. باید کسی بیاد و نجاتم بده اگرنه غرق می‌شم تو این سوال.البته آدم‌ها نجات‌دهنده نیستن. ابزارهای فراموشی‌ان، وسیله‌ای برای چنگ زدن موقت. ولی وقتی تا ابد تو چاه اون سوال گیرافتاده باشی، بد نیست گاهی عامدانه سرتو بیاری بالا و نفس بکشی. بعد دوباره بری سراغ تمرین غرق شدن.حالم خوبه یا بد؟بغض داره از نقطه‌ی صفر مبدا دورتر می‌شه و به سینه‌ام نزدیک‌تر، باید بخوابم و هیچ قرصی اثرگذار نیست.ولی ساعت از یک نیمه‌شب گذشته و هیچ آدمی نیست برای کمک گرفتن.هیچ طنابی نیست که خودمو بکشم بالا از توی اون چاه.مهم نیست، چشمامو می‌بندم و سعی می‌کنم بیشتر تو چاهم غرق شم، شاید هم همونجا بمونم.مهم نیست و فردا باید، قصه‌ی نامهم امروزم رو هم ادامه بدم، مگه مرگ در بزنه، بی‌خبر و یواشکی.</description>
                <category>LOV_in</category>
                <author>LOV_in</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 01:11:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>