<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ‌‌‌‌</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Luna</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:14:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>‌‌‌‌</title>
            <link>https://virgool.io/@Luna</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نُه، بی تو اما سرسپرده</title>
                <link>https://virgool.io/@Luna/%D9%86%D9%8F%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-tuyltkx03quq</link>
                <description>نمی‌دونم مسئول انتخاب آهنگ‌های آسانسور کیه، اصلا این آهنگ‌ها از کجا میان و اصلا نمی‌دونم چی شنیدم؛ فقط با خودم فکر کردم این باید ملودی آهنگ غمگینی باشه. متن آهنگ غمگینی (که الانم یادم نمیاد چی بود) رو با خودم زمزمه کردم. وقتی سر جام نشستم انتخابم برای آهنگ غمگین شنیدن «لحظه‌ها - معین» بود. چرا که نه، اگه با من تو می‌موندی همه دنیا رو می‌بردم. عزیزم، چقدر زندگی به ما بیهوده سخت گرفت، من چقدر سخت گرفتم و تو چقدر بیهوده‌اش کردی. زندگی از جفتمون هم بی‌رحم‌تره، فکر می‌کنم هنوز هستی و من دارم از دلتنگی گریه می‌کنم؛ یادم میوفته آهنگ آسانسور اتفاقا از معین بود ولی «همدم». اینجوری که صبح با خودم خوندم کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه.متاسفانه هیچکس با هیچ توضیحی قانع نمی‌شه من چرا انقدر سر این مسئله گریه می‌کنم، همه‌شون می‌گن بابا یارو نمیره بمیره که. خودت می‌گفتی میرم که برگردم و از اتفاق دیروز به اینور دیگه مطمئنم برگشتنی تو کار نیست. اصلا بازم هر چی نمیره که بمیره،‌ دوستته دوستت می‌مونه. هیچ کدوم نه تو رو می‌شناسن نه منو، که اگه ذره‌ای تو یا منو می‌شناختن می‌دونستن که اینجا همونجاییه که زندگی اتفاق میوفته. برای من بارها زندگی اتفاق افتاده، وقتی نزدیکش می‌شم حسش می‌کنم. با انتخاب تو اتفاق میوفته، انتخابی که هیچ ربطی به من پیدا نمی‌کنه. من می‌تونم انتخابت رو ببینم، دوری رو ببینم و می‌تونم بسته شدن این در رو ببینم.زندگی با انتخاب من اتفاق میوفته وقتی درد رو به حرف ترجیح می‌دم و دیگه چیزی نمی‌گم، زانوم کرخت می‌شه، دستم گزگز می‌کنه و سرم گیج می‌ره. دردهای روان‌تنی بهم می‌گن انتخابمو کردم. انتخاب کردم غصه‌ی دیروز شکستم بده و تیری تو زانوم خالی کردم تا دیگه پی تو نیام. تو دیگه نه،‌ زانوی بی‌حسم بهم می‌گه اوضاع خرابتر از اون چیزیه که فکرشو می‌کردیم. کابوس‌های قدیمی برگشتن و امید پس فرستاده شده. چشمام رو که ببندم دیگه کنار دریا نیستی، بالاخره زندگی اتفاق افتاد و من حتی نمی‌خوام اون رویاها واقعی بشن، متقاعد شدم فکر خامی بودن که باید بسپارمشون به دست فراموشی و بابت شرایطی که پیش اومده خوشحال باشم. این آرزو از اول هم مال من نبود.</description>
                <category>‌‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌‌</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 14:25:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشت، ناپدید</title>
                <link>https://virgool.io/@Luna/%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF-djsbg3w1cctq</link>
                <description>هر از گاهی تو شلوغی آهنگی گم می‌شم، مای کمیکال رومنس یه کاری داره اسمش &quot;اینجوری ناپدید می‌شم&quot; و موقعی که می‌شنومش تضمینی حالم بده، ممکنه تو خیابون بزنم زیر گریه و اصلا بعید نیست تا خود خونه گریه کنم. کاش نبودم، کاش هیچوقت به دنیا نیومده بودم، این چیزیه که بهش فکر می‌کنم. اسمش دوست داشتن نیست، اسمش تمایل به پوچ شدنه. عزیزم وقتی پیشتم بعدش می‌خوام برای همیشه نباشم. نه اینکه تو بد باشی، نه اینکه بد بگذره، وقتی هستی کاملا متوجهم که نمی‌تونم از کنارت تکون بخورم یا تمومش کنم، می‌خوام بیشتر باشه، می‌‌خوام ادامه داشته باشه تا لب دریا، تا سر کوه، تا ابوموسی، تا ابوموسی ادامه داشته باشه اما می‌دونم که نمی‌شه. وقتایی که هستی یک دریا پوچی بین من و شماست. یک دنیا سرخوردگی. خودت هم بخوای کاریش نمی‌تونی بکنی چه برسه اینکه وقتی پیشتم مجبورم با دو تا چشمای خودم نخواستنت رو ببینم. خیلی دوست داشتم الکی باشه، توهم ذهن من باشه ولی نیست. تو همینقدر رو می‌خوای، با کفش، رو کاشی و با ۱ دقیقه فاصله تا میزت. با اینهمه درد نمی‌تونم نبینمت، برام منطقی‌تره آرزو کنم کاش نباشم. کاش هیچ جا نباشم تا این درد هم نباشه. باشه تراپی رفتم، کلی مقاله خوندم تا بهم بگن اینا همه‌اش بخاطر دوست نداشتن خودمه، بخاطر شرم حضور داشتنه ولی چه فایده آخر شب که می‌شه این درد از رگ قلبم تا کف پامو می‌گیره. دیگه نمی‌دونم درد نخواسته شدنه یا درد نخواستن توئه، هر چی هست قلبم درد می‌گیره، می‌خوام به حد مرگ راه برم یه جا بیوفتم فقط. یه جا از حال برم و تو هیچ دنیایی چشم باز نکنم، فقط نباشم. خیلی راه رفتم، گریه کردم، تپش قلب دارم و گفتن این قضیه به هیچکس بهم کمکی نمی‌کنه و حتی تو سرم دیگه باهات حرف نمی‌زنم. کاش ع علاقه به کفتربازی نداشت و ازین حرف‌ها نمی‌زد، چاقو تو زخمم نمی‌چرخوند. هر بار که ازین حرفا می‌زنه و تو نخواستنت رو به زبون میاری، بدتر خرد می‌شم. این بار انگار نمایش نخواستنی بودن یک تماشاگر جدید داره. تو رو به اون وامیستی و خطاب به من می‌گی نه. نه به دریا، نه به جنگل، نه به ابوموسی. دلم می‌خواد برم از این زمینای دویست متری که دولت تو ابوموسی میده بگیرم و وسط ناکجاآباد دریا بشینم، کران تا کران بی‌کسی باشه و هیچ بشم. شاید دریا منو تو خودش کشید و قصه‌ی من به سر رسید.</description>
                <category>‌‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌‌</author>
                <pubDate>Sat, 05 Apr 2025 22:49:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت، یا هر چه بادا باد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Luna/%D9%87%D9%81%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-p0msvhohffmg</link>
                <description>یه چند مدت ناراحت این و اون بودم، یه چند وقت هم که غصه این نشد و اون نشد رو خوردم؛ الانم تو اون روزایی‌ام که هر چی بیشتر بخوابم برد کردم. یعنی اون روز فکر کردم چی دلم می‌خواد، اولیش این بود رو مبل خونه‌ام بشینم، به مبل خونه‌ام که فکر کردم دلم فقط تختم رو خواست. فقط بخوابم. جای گرم و نرم گوله بشم بخوابم، پوووف.یه مدت این دوست، اون دوست، الان فقط کار و خواب و روتین. فقط می‌خوام زندگی عادی و معمولی بکنم، پر از روتین و عادت. کاش فقط خونه یه‌ذره گرم‌تر بود.</description>
                <category>‌‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌‌</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 01:26:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شش، اینجا هوا سرد است.</title>
                <link>https://virgool.io/@Luna/%D8%B4%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-n0p0ccs6quzg</link>
                <description>همیشه پیش از هر حس دیگری، ناامنی را بو کشیده‌ام. هر کجا بوده‌ام ترس زودتر از من خودش را رسانده است. اینروزها از کلام و کلمات هم خجالت می‌کشم. خودم را می‌بینم توی تاریکی اتاق نه سالگی‌ام. به دیوار نگاه می‌کنم و مطمئنم اینجا چیزی برای من نیست. گاهی از نگاه کردن به تختم می‌ترسیدم، نمی‌دانم چرا ولی می‌ترسیدم. الان هم انگار دوباره توی همان اتاق نشسته‌ام و رویم را به دیوار گرفته‌ام تا تختم را نبینم. یک حسی به من می‌گوید ناامنی روی تخت نشسته است و به شدت حالش بد است. نگاهش که می‌کنم همان غول همیشگی که از همه چیز مرا می‌ترساند نیست. غول غمگین لرزانی است که زبانش بند آمده و نگاهم هم نمی‌کند. من رو به دیوار و او رو به زمین، چشم به فضای سرد دوخته‌ایم. می‌دانم اگر روی تخت کنارش بنشینم به من می‌گوید که ناامیدی کار او را ساخته است. حالا جفتمان گوشه تخت کز کرده‌ایم. به من می‌گوید هیچوقت فکرش را هم نمی‌کرد غول بزرگتری توی زندگی‌ام پیدا شود، من توی خودم جمع‌تر می‌شوم. ناامنی از من می‌پرسد یادت هست برایت خط و نشان می‌کشیدم؟ دست‌هایم را ببین همه‌ی ناخن‌هایم را ناامیدی کشیده است. اتاق انگار تاریک‌تر است و هوا سردتر، ناامنی می‌گوید یعنی اگر من نباشم اینجا قرار است بدتر هم بشود؟ بدتر از زمانی که قدرت اول من بودم؟ و احساس کمبود می‌کند. به روزهایی که ناامنی مضطربم می‌کرد فکر می‌کنم. روزهایی که حتی وقتی از ته دل می‌خندیدم ناامنی بابت آزاردهنده بودن صدای خنده‌ام بهم تشر می‌زد. ناامیدی اما اینجور نیست، تشر نمی‌زند، نمی‌رود که بخواهد دوباره بیاید، کم و زیاد نمی‌شود، هست. فقط هست. همیشه هست. همه‌ی نور و گرما را بلعیده است و تفاله‌ی وجود من را روی زمین تف کرده است. ق که امروز خوشحالی می‌کرد، یک آن چیزی را دیدم که تا قبل از این هرگز ندیده بودم؛ هیجان و شور و شوق یک آدم دیگر که به تو هیچ ربطی ندارد ولی از دیدنش دلت گرم می‌شود. یک آن فکر کردم شاید لازم نبود ناامنی برای صدای هر خنده‌ای بهم تشر بزند. ولی زد.</description>
                <category>‌‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌‌</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 00:30:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج؛ یادم تو رو فراموش.</title>
                <link>https://virgool.io/@Luna/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-wpgtjw0ienav</link>
                <description>خیره به مونیتور می‌مونم، باید یسری چیزا رو یادم بیارم. بعد کلمه‌شون کنم و با سنجاق بهم وصل کنم. شاید نشستم تا بیای و شاید نشستم تا ببینم که نمیای. کشوی اول، کشوی دوم، یکشنبه، دوشنبه، من گفتم دوشنبه تموم می‌شه. اینو مثلا خودم می‌دونم، خانم تراپیست هم می‌دونه، ن هم می‌دونه. این صفحه عجیب شده هر بار اسم کسی حتی به اختصار میاد خودش هم میاد. شاید نوشتم تا بیای و می‌دونم که هر چی بنویسم نمیای.</description>
                <category>‌‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌‌</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 15:51:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار، هنوز هم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Luna/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-uc45lhdqmqy3</link>
                <description>این چند مدت هم خوش نگذشته، کمتر حرف زدم و کمتر درگیر دورم شدم و حالا که بهش فکر می‌کنم حسابی دور هم شدم. تصمیم به تغییر خیلی چیزها گرفتم و در نهایت متوجه شدم زورم کم شده. مثل وقتی که موی بابا سفید می‌شه و سن مامان از چهل بیشتر می‌شه. هر چی نگاه می‌کنم انقدرام خودمو و زندگیمو دوست ندارم، شاید پارسال داشتم الان انقدرام دوسش ندارم. با عجله و بدو بدو از سرکار برمی‌گردم خونه و کاری ندارم. حوصله کاری هم ندارم. از وقتی خودمو مجبور کردم ناامید شم زیاد بهم خوش نمی‌گذره.راستش می‌دونی، خوشم میومد دوستت داشته باشم. خوشم میومد تو سرم حباب حباب چیزای بامزه داشته باشم ولی فکر کنم اینم اشتباه کردم. سن خر پیر رو دارم و تو این سال‌ها مجبور شدم خیلیا رو دیگه دوست نداشته باشم، هیچ کدوم هم راحت نبوده، اینم نفرین منه. کلی عشق و علاقه تو دلم قل قل بزنه و کسی رو نداشته باشم. کساییم دوست داشته باشم که یا منو نخوان، یا نتونن که بخوان، یا چرا اصلا بخوان، یا همه رو بخوان. بعدشم تو جوونی، قشنگی، هزار نفر دوستت دارن، منم همین که هستم کافیه لابد.یه دایره کوچولو رو زمین هست که توش خالیه، انقدر کوچولوئه که تو خالی بودنش به چشم نمیاد، من دور اون نشستم. یه صفر کوچولو و جمع و جور، یه خالی کوچولو، تو ولی فرق داری. تا همینجاشم فرق داری. بعد از اینت هم بعد از این من نیست. دنیاهامون فرق داره، صفر کوچولوی من با ستاره‌ی رو شونه‌ی تو فرق داره. دیگه همینه دیگه، غمگین هست ولی همینه دیگه، صفر کوچولوی منم این شکلیه. گاهی توش آب جمع می‌شه، یه حوض جمع و جور که کفش آبیه و من با یه شیشه نوشابه نشستم توش اما بیشتر وقتا خالیه. منم بیشتر وقتا تنهام، اکثرا تنهام، شایدم همیشه تنهام. البته بدی هم نیست، معمولا وقتی تنهام بیشتر بهم خوش می‌گذره.خلاصه یه صفر نقلی کوچولو رو زمین دیدی یاد من بیوفت، یاد من میوفتی اصلا؟ دلت تنگ می‌شه؟ شده تا حالا نگران من شی؟ فکر نمی‌کنم، این فکر تو این صفر نمی‌گنجه.</description>
                <category>‌‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌‌</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 00:36:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه یا که جواب موندنم، اَرّه سر ساق شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Luna/%D8%B3%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86%D9%85-%D8%A7%D9%8E%D8%B1%D9%91%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%82-%D8%B4%D8%AF-wswhe7kjjrvm</link>
                <description>دیروز داشتم فکر می‌کردم کمتر چیزی به اندازه خوندن نوشته‌های خودم برام لذت‌بخشه. انگار نویسنده‌ی اینا می‌دونه از درون چجوری دارم می‌سوزم، البته که می‌دونه. من بیشتر بابت اون وقتی که گذاشته و فکرای تو سرشو نوشته، قدردانشم. یه زمانی متحول می‌شم می‌گم دیگه از فردا هر روز متن بلند می‌نویسم ولی اکثر اوقات یا همون اولش تو نطفه خفه می‌شه یا انقدر تو سرم حرفامو پیش می‌برم که یادم می‌ره اولش کجا بود و چی می‌خواستم بگم. اما امروز فرق داره باید میومدم و می‌نوشتم و ثبتش می‌کردم. این بار هم یک خطابه و اما این بار مخاطب فرق داره، البته درد و زخم همونه.سلام، من به عصبانیت عادت ندارم ولی تو عصبانیم می‌کنی، فکر کردن بهت دردآوره و تمام این چند مدت فقط تلاش کردم هر روز یکذره کمتر درد بکشم. منظره قشنگی بودی که از  نگاه کردن بهش لذت می‌بردم ولی حالا  تمام ساختمون رو دور می‌زنم تا چشمم به این قاب نیوفته. هر یک کلمه‌ای که از سر انگشتام میاد رو کیبرد انگار وزنه می‌شه و میره پشت پلکم، حالا درد دارم و خوابم میاد و کم‌کم داره یادم می‌ره چقدر عصبانی بودم. می‌تونم نگاهت رو تصور کنم و یادم (لایف هپند)</description>
                <category>‌‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌‌</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2024 11:54:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو</title>
                <link>https://virgool.io/@Luna/%D8%AF%D9%88-sjfcopoco3e7</link>
                <description>این روزها بیشتر از هر چیزی دوست دارم کف زمین دراز بکشم و بالش دث‌بتم رو بغل کنم و فکر کنم دنیا همینه، کل دنیا همینه. کیبورد رو بذارم کنار دستم تق تق تق بزنم و فکر کنم دنیا همینه، دنیا کلا همینه. سیگار بکشم و دنیا فقط همینه، البته که کل دنیا نمی‌شه تو دود کردن یه مشت برگ بدبو خلاصه شده باشه. من سیگار هم که می‌کشم برای اینه که نشون بدم چقدر مسئله‌ای که دارم بهش فکر می‌کنم عمیقه. اوه یک اتفاق ناراحت‌کننده، تق صدای فندک و کام سیگار. بیشتر وقتا هم منتظرم سیگاره زودتر تموم شه، یه روزهایی حتی حوصله تموم کردنش رو ندارم و نصفه خاموشش می‌کنم. ابدا قصد ندارم سی خط راجع به سیگار بنویسم، اما قصد دارم حتما سی خط بنویسم. اینروزها بیشتر از هر زمان دیگه‌ای تلاش می‌کنم تو دام راه‌های فرار مورد علاقه‌ام نیوفتم. از ادما فرار نکنم؛ از حرف زدن فرار نکنم و حتی از نگاه کردن به جای خالیش، فرار نکنم. هیچ هم راحت نیست همونجایی که باهاش وایمیستادم و سیگار می‌کشیدم، وایستم و سیگار بکشم؛ تازه تنها هم نباشم. یه لحظه‌هایی هست انگار یهویی خاموش می‌شم، یادم میاد دیگه حتی قرار نیست اتفاقی هم که شده ببینمش. ببینید این از هر چیزی سخت‌تره، من به باران رحمت عادت داشتم منظورتون چیه الان خشکسالیه؟ چرا چتر خریدم؟ چرا آخرین باری که بارون بارید زیر چتر خزیدم؟همه چیز تموم شد پس من چرا نتونستم ازش بگذرم؟ یعنی حتی قدرتش رو ندارم با خودم تکرار کنم که ما گذشتیما، ببین تو چتر خریدی، بارونی تنته، ما همه اینکارا رو کردیم که دیگه خیس نشیم. ولی «من» عزیزم می‌دونی چی رو از قلم انداختی؟ من باغچه نبودم، درخت نبودم، گل نبودم حتی اگه بهم بگن «گل من» من گل نبودم؛ رودخونه بودم، آبشار، اصلا من همون بخار آبی‌ام که اون ابر بالایی رو شکل داده بود. حالا بارونی تنم کن، آب می‌بره. حالا چتر بگیر بالا سرم، بخار آب چتر رو هم خیس می‌کنه. من از چی بگذرم وقتی تمام داستانی که بود اینجا تو سرم بود و این سر هنوز سر جاشه. خیلی دلت می‌خواد خیس نشی باید سر مار اصلی رو بزنی؛ مار اصلی منم. منم که رو تنت نشستم و با فکرهام خفه‌ات می‌کنم، اون آواری که ازش حرف می‌زدی رو آجر به آجر من آوردم انداختم رو سرت. همه اینا رو گفتم ولی نیای بپرسی می‌شه روم آب نگیری؟ می‌شه آجر پرت نکنی؟ می‌شه یه گوشه بریم بخوابیم و تو دست از فشار دادنم برداری؟</description>
                <category>‌‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌‌</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 13:32:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید یک</title>
                <link>https://virgool.io/@Luna/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-v5autk61rdql</link>
                <description>این روزها حتی اگه قصد حرف زدن با آدما رو نداشته باشم، باهام حرف می‌زنن. منظورم از گفتن این گزاره این نیست که ناراضی‌ام، بیشتر منظورم اینه که خسته‌ام و نگه داشتن این مختصات شخصیتی داره سخت و سخت‌تر می‌شه. به خصوص یک روزی مث امروز که جای خالیش بیشتر از هر روز دیگه‌ای قلبم رو به درد آورد. حرف زدن با آدما وقتی اونی که می‌خوای نیستن سخت‌تر می‌شه، حرف نزدن وقتی اونی که می‌خواستی اونی که نشون می‌داد نبود هم خودش درد بزرگیه. مثلا من الان سر یک دوراهی‌ام، شایدم سه‌راهی، شایدم چهارراه. یکی از اون راه‌ها صدای درونمه که عاجزانه ازم می‌خواد برم گوشه مسجدی سالنی جایی معتکف بشم. آدم معتقدی نیستم ولی از کل ریاضت‌هایی که دیندارها می‌کشن اعتکاف موردعلاقه‌ترینمه. حرف نزن، نگاه نکن، نخور، یه گوشه بشین تو گه وجودیت فرو برو. از بد روزگار این راه یه‌جورایی ناممکنه برام. از طرفی کارم ایجاب می‌کنه در دسترس آدما باشم، از اون طرف اصلا از این جاهای مذهبی که گفتم خوشم نمیاد و بدترش اینکه اونام انقدر دیندار نیستن اجازه بدن یکی بیاد معتکف شه، ببخشید مگه مریم مقدسی چیزی هستی؟ لابد غذاتم مائده آسمانیه. راه دوم می‌تونه این باشه که بیام سر جام بشینم و چیزی نگم و با کسی حرف نزنم. اتفاقا این بدتره، چون آدما رو چیزی بیشتر از چیزی که بهش عادت ندارن اذیت نمی‌کنه. فکر می‌کنید انقدر احمقم خودمو تو موقعیتی قرار بدم که اون چهار نفری هم که خبر ندارن بیان بغلم کنن بگن چطوری؟ من همینجوری از دست آدم‌هایی که می‌دونن غصه‌دارم دارم فرار می‌کنم. منظورم دیدن همدلی بقیه همچین هم تجربه بدی نیست ولی می‌دونید مشکلش چیه؟ انتظار می‌ره بهت بگن ناراحت نباش من اینجا هستم و پوف همه ناراحتی‌ها دود شه بره هوا. البته یه چندتایی دوست دارم که اومدن بهم گفتن می‌دونن به این زودیا قرار نیست خوب شم و اشکالی نداره تا جایی که دوست دارم و دلم می‌کشه برم باهاشون دردودل کنم. ولی می‌دونید، من همون ترجیح می‌دم که کسی فکر نکنه یه دردی رو سینه‌ام سنگینی می‌کنه. بیشتر دوست دارم فضا رو جوری طراحی کنم که انگار ببخشید من چون خیلی کار دارم وقت ندارم حرف بزنم. این استراتژیه که دارم پیش می‌برم و توش شکست خوردم، تا حدودی البته. حدودش تا اونجاست که می‌گم و می‌خندم و وای خیلی کار دارم هستم ولی اون انزوایی که دلم می‌خواد توش نیست. ببینید من مریضم؛ ترجیح اول و آخرم اینه که وجود نداشته باشم ولی الان چی؟ وجود دارم.راه سوم، واقعیتش تا قبل این بهش فکر نکرده بودم الان دارم پرورشش می‌دم. واقعیتش حتی دست و دلم نمی‌ره بنویسمش، مزخرفه. شاید چون حالم خوب نیست اینجوری می‌شه، مثلا دوست دارم چشمامو ببندم و باز کنم ببینم لب دریام. دریا رو هم دارم مزخرف می‌گم، بیشتر دوست دارم برم همین کوچه پایینی درشونو بزنم بگم بیا بغلم کن. فکر مسخره‌ایه، نه که شدنی نباشه ولی اینهمه درد رو به جون نخریدم که تهش بشه این. نمی‌دونم والا قضاوتم نکنید، چندان حالم خوب نیست، هر کاری می‌کنم می‌خوام اون کار رو نکنم. با هر آدمی حرف می‌زنم می‌خوام که صداشو نشنوم. مشکل از اون روزی شروع شد که تولدش براش تولد زیده رو نتونستم پخش کنم، حتی اون روزی که حبیبی عزیزم رو هم با هم شنیدیم حبیبتی و عزیزش نبودم. خلاصه اینا رو هم جمع شدن، چه فرقی داره حرف بزنم یا نزنم، چه فرقی داره اینجا باشم یا نباشم، چه فرقی داره از این آدما خوشم میاد یا نمیاد، من یه جایی زیر این آوار گیر کردم و اصلا مهم نیست چه کاری کنم؛ من هر کاری کنم اذیت می‌شم. هر کاری کنم نفسم بالا نمیاد، حالا نفسم بالا نیاد برای خنده یا گریه چه فرقی می‌کنه؟ من حالش رو ندارم. راه چهارم، زنده بمونم و فرار نکنم. با آدما حرف بزنم حتی اگه سخته، ازشون کمک بگیرم حتی اگه معذبم، ادامه بدم حتی اگه شده مکانیکی. چه بدونم برم پیش روانپزشک جدید و تشخیص جدید و داروی جدید بگیرم. گور بابای پول برم پیش تراپیست و اجازه بدم یادم بیاره چرا دارم فرار می‌کنم. مایو رو از ته چمدون دربیارم و دلی به آب بزنم، باشه تهران که دریا نداره ولی استخر که داره. ببینید همین تلاش برای زنده موندنه که داره از پا درم میاره، واقعیتش من حتی همین الانشم که دوباره افتادم به متن‌های بلند نوشتن دوست دارم یجورایی یادگار روزهای آخر عمرم باشه. نه بابا نمی‌خوام سر یه شکست عاطفی بمیرم، اصلا چه شکستی چه کشکی، بار زندگی سنگین‌تر شده و من به اندازه کافی دیوانه نیستم. شاید اگه قرص‌های دیوانگیمو بخورم بهتر بشم دوباره، باید بیوفتم دنبال پولم و بعد روانپزشک و بعد استخر. شاید زنده بودن انقدرام بد نیست. همه این حرفا رو می‌زنم باز ته دلم دنبال قایم شدن و وجود نداشتنه، از گوشه چشم بهم چشمک می‌زنه. همه این حرفا خوبن و همزمان بدردنخورن. بیش از هر چیزی خوابم میاد و بیش از هر زمان دیگه‌ای با خودم می‌جنگنم که فقط نخوابم.</description>
                <category>‌‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌‌</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 17:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>