<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بی‌رنگ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Lunatic</link>
        <description>نقد فیلم و کتاب. نظر شخصی. سواد اندک و حرف زیاد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 06:42:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/8780/avatar/drNizX.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بی‌رنگ</title>
            <link>https://virgool.io/@Lunatic</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوره‌های زبان انگلیسی نیمه خصوصی</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C-dstzbhjykc3l</link>
                <description>عزیزان جان،اگر یادتون باشه در رابطه با تجربه‌ی شکست در تافل نوشته بودم براتون.خب این بار، از تمام شکست‌هام سرمایه ساختم و در 6 دی‌ماه 1400 نمره آزمون تافل دومم اومد. 104 از 120.reading: 24listening: 28speaking: 25writing: 27بخشی زیادی از نمره‌ای که از دست دادم برای فشار استرس و لرزش دست و حمله‌ی عصبی بود. در درجه دوم برای مدیریت زمان در بخش ریدینگ. بقیه بخش‌ها رو راضی بودم از خودم. خصوصا توی رایتینگ.آنقدر در این دو سالی که از آزمون قبلی‌م گذشت درمورد متدهای زبان‌آموزی مختلف مطالعه کردم که وقتی نمره زبانم رو دیدم اعتماد به نفس کافی رو به دست آوردم، در یک دوره TTC و یک ورکشاپ TESOL‌آنلاین شرکت کردم تا بتونم درس بدم و جالب‌ترین بخش این کارگاه‌ها برای من اون جایی بود که دیدم خیلی از این آموزه‌ها رو من به‌عنوان زبان‌آموز self study طی یک تجربه‌ی شخصی و مستقیم یاد گرفته‌م. این موضوع اعتماد به نفسم رو افزایش داد.در حال حاضر کلاس‌های گروهی زبان برگزار می‌کنم به اندازه‌ای که زمانم اجازه بده. قبل از این هم درس می‌دادم اما حالا با قدرت و تمرکز بیشتر، در سطوح متنوع‌تر و با هدف‌گذاری و تفکر انتقادی و بررسی خلأهایی که در سیستم آموزش زبان موسسات مختلف وجود داره، متد خودم رو بازبینی و پالایش می‌کنم.خواستم از این فرصت و این تریبون استفاده کنم تا دوره‌هایی که در حال حاضر برگزار می‌کنم معرفی کنم و خواهش کنم اگر مایل بودید بفرستید برای کسایی که می‌دونید در حال حاضر درگیر جست‌وجوی دوره یا معلم زبان هستن. به ویژه برای بخش تافل که خودم اخیرا حسابی باهاش درگیر بوده‌م و خیلی fresh در جریان جزئیاتش هستم. کلاس‌های خصوصی هزینه‌های گزافی رو به زبان‌آموزان تحمیل می‌کنه. کلاس‌های گروهی آنلاین من با همون کیفیت اما با هزینه‌ی کمتر و جمعیت کمتر، فرصت خوبی رو برای زبان‌آموزها فراهم می‌کنه. تمام تلاشم اینه که بهترین کیفیت ممکن رو با منابع و متدهایی در اختیار بچه‌ها قرار بدم که آموزشگاه‌ها کمتر روشون سرمایه‌گذاری می‌کنن.معرفی دوره‌ها:دوره pre-TOEFL (آمادگی آزمون تافل و استانداردهای آزمون)هشت هفته. هر هفته چهار جلسه. روزهای کلاس: دو روز در هفته با توافق اعضای کلاس (به دلیل شاغل یا دانشجو بودن غالب زبان‌آموزان تافل) ساعت کلاس: 12 ظهر تا 4 عصر ( در تمام روزهای هفته، ساعت دیگری مقدور نیست) شهریه: یک میلیون و چهارصدهزار تومان. توجه: تمکیل این کلاس مشروط به ثبت نام حد اقل 8 نفر استمنابع:Personalized study materialTPOZhentiDelta (in case)***دوره free discussion12 جلسه. روزهای شنبه، دوشنبه، چهارشنبهساعت 6 تا 7:30شهریه: 650 تومن.شروع دوره: پنجم اردیبهشت ماه.***دوره intermediate12 جلسه. روزهای شنبه و سه شنبه ساعت 3 تا 4.5شهریه: 700 تومن.منابع: Focus on vocabulary 2 (reading) Contemporary topics  + Tactics for listening red (listening) Destination B2 (grammar)Discussion sessions (speaking)شروع دوره: ششم اردیبهشت ماه***دوره pre-intermediate12 جلسه. روزهای یکشنبه و چهارشنبه ساعت (تایم بعد‌ازظهر با توافق زبان‌آموزان، احتمالا 8 تا 9:30 شب) شهریه: 650 تومن.منابع:Active skills for reading (reading+  speaking) Intermediate listening comprehension + Speak English like an American (listening) Personal teaching material (grammar)شروع دوره: چهارم اردیبهشت ماه.***برای ثبت نام می‌تونید با آی‌دی تلگرامt.me/biran_instructorتماس بگیرید. مایه افتخارمه که به سوالاتتون جواب بدم و جزئیات مورد نیاز رو در اختیارتون قرار بدم.امیدوارم بتونم سر کلاس‌ها ببینمتون.</description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 19:19:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمیزاد: عددی که کثرت و صعودش مطلوب است اما مدلولش نامطلوب!</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%AF%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%AB%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%A8-zn5j84zprg8r</link>
                <description>امشب خیلی غمگینم. خیلی زیاد. بزرگترین اشتباه من اینه که توی دورانی که آدمیزاد رو عدد می‌کنن، عاطفه رو عدد می‌کنن، کامپیوتر رو بیشتر از آدم می‌خوان، و آدم رو فقط به شرط کامپیوترها می‌خوان به دنیا اومده‌م.اشتباه بزرگ بعدی‌م اینه که حالا که به دنیا اومده‌م، استعدادهام هیچ ربطی به این عددها و کامپیوترها نداره. من واقعا برای علوم انسانی زاده شده‌م. از بیخ و بن. اما هیچ جا و هیچ کس نمی‌خوادش. و من دوست دارم کاری رو بکنم که توش خوبم. نه چیزی که موقعیت براش عین نقل و نبات ریخته ولی من به دردش نمی‌خورم و توش هیچ استعدادی ندارم.من تز ارشدم رو بر اساس چیزی که حس می‌کردم ضروریه ولی کسی ضروری بودنش رو به رسمیت نمی‌شناسه تنظیم کردم.ارشد دو سال بیشتر نیست. مجبور بودم سایز پروژه رو کوچیک کنم و به یه سطح قابل مطالعه برسونم که توی یک سال کار پایان‌نامه جا شه. موضوعم زنان علیه زنان بود که این روزها می‌بینید بیشتر از هر وقتی داره توی همین کمپین خشونت علیه زنان سینماگر تق و توقش درمیاد همین زن‌ها چه ظلمی به هم کردند طی سالیان، و حالا با نقاب اکتیویست می‌خوان توی مُد فعلی حل بشن و خودشون رو چیز دیگری جا بزنن.می‌دونید؟هرگوشه دنیا رو نگاه می‌کنید زنان علیه زنان می‌جوشه. قبلا خیال می‌کردم مختص جامعه‌ی ماست ولی بعد دیدم نه، گویا همه جا هست. فقط نوعش با ما فرق داره. ماهیتش هست.افتادم توی پروسه‌ی اپلای. فکر می‌کردم روی چیز درستی دست گذاشتم. یونیکه. دستمالی نشده. مسئله جهان‌شموله. ولی دیدم هیچ جای دنیا کسی با پروژه منو نمی‌خوان. اولویت همه چیزهای دیگه ست. چیزهای دستمالی که از در و دیوار می‌ریزه. مقالات شبیه هم. کارهای کمی که فقط داده‌ها و فرضیه‌های همدیگه رو تایید می‌کنن.فقط عدد و رقم و بازار. انگار نه انگار این بازار باید چارتا آدمیزاد توش باشن. انگار نه انگار از همین بازی‌های فرهنگی و روانشناسی اجتماعی و جامعه‌شناسی باید برای فهمیدن بازار استفاده کنن. انگار نه انگار اصلا آدمیزاد توی این دنیا زندگی می‌کنه. فقط هوش مصنوعی و دیتا ساینس و... نه که بگم بقیه علوم لازم نیستن. دارم از طردشدگی و حذف خودمون می‌گم. آدم‌ها فقط به شرطی حق یه زندگی نرمال دارن که همین‌ها رو بلد باشن. اگر با استعدادهای علوم انسانی به دنیا اومده باشن عملا جوری از ساحت اجتماعی حذف می‌شن انگار از اول وجود نداشته‌ن. مثل الان من. توی پروسه‌ی اپلای فهمیدم هیچ جای دنیا به من احتیاج ندارن با اینکه مسئله‌ی من و کارم چیز بی‌اهمیت و کوچیکی نبود...اینکه بخاطر شرایط دنیا و استانداردهای مزخرفش حس بی‌کفایتی به وجودت بخیه بشه، خیلی بیشتر درد داره تا اینکه مطمئن باشی خودت بی‌کفایت بودی و به اندازه کافی تلاش نکردی.من تمام عمرم می‌دوییدم. همه می‌گفتن یه کم استراحت کن می‌گفتم می‌شه توی این زمان کار دیگه‌ای کرد که بعدا خودمو سرزنش نکنم و فکر نکنم کم‌کاری کردم. سلامت جسم و روانم رو برای دائما در حال تقلا بودن برای پیدا کردن جام توی این دنیا حراج زدم. از اینکه زحمت کشیدم مطمئنم. ولی حتی یک ده‌هزارم زحمتم نتیجه نگرفتم. لابد استراتژی‌م اشتباه بوده. ولی کارم بی‌ارزش نبوده. این رو مطمئنم. استراتژی یعنی ببینی همون موضوعات دستمالی که همه گیر دادن بهش چیه بری توی اونا. من دنبال چیزی می‌گشتم که واقعا مسئله باشه و بیانش کنم چون دیگران اهمیتش رو نادیده گرفته‌ن. من صدای ساکت‌ها باشم، من برجسته‌ساز چیزهای نادیده‌گرفته شده باشم. ولی جواب نداد. جواب نداد.الان دیگه نه دلم میاد خودمو بابت چیزی که واقعا تقصیر من نبود سرزنش کنم، نه زورم به چیز دیگه می‌رسه. اونی که باید بشنوه نمی‌شنوه.تهش همیشه خودمون متهمیم. می‌دونید؟مقصر نه. متهمیم.من خیلی از چیزی که سزاوارشم دورم. من انقدر این درد ناروایی کشیدن رو چشیده‌م که برای هر مناسبتی برای دوستام آرزو می‌کنم &quot;چنان که سزاوارید زندگی کنید و چنان که حقتونه ارج ببینید&quot;.دلیلش اینه. رنج عظیم و بی‌نهایتیه که هر ثانیه می‌چشم و آرزو می‌کنم عزیزانم تجربه‌ش نکنن.دارم با حس غربت و مهجوری حتی توی درون خودم دق می‌کنم.اگر اینجا یا دست کم در این دوران به دنیا نیومده بودم اینطوری نمی‌بود.حالا اینجا به دنیا اومده‌م و حتی شانسی برای بیرون رفتن از اینجا ندارم. حتی توی فیلد خودم، چیزی که توش خوبم شانسی برای رفتن جای دیگه ندارم و این چیزی که واقعا توش مستعدم رو با اینکه جا براش دارن، اما شانسی بهم نمی‌دن. برای لوکیشن. چون گزینه‌ی بومی دارن. خب اگر اینقدر علوم انسانی بی‌ارزشه بابا کلا حذفش کنید راحت شیم. از بیخ و بن حذفش کنید که یکی مثل من نره دنبالش و بعد بفهمه اوه، رسما حذف‌شده‌ست. فقط اسما وجود داره. کامل حذفش کنید ما هم بفهمیم باید بریم دنبال اینکه یا تبدیل به عدد بشیم یا فقط با اعداد سروکله بزنیم. ما هم باید تبعید بشیم به پشت کامپیوترهامون و رنگ آدمیزاد نبینیم. دستشون درد نکنه، یه meta world هم ساخته‌‌ن که دیگه یواش یواش کلا هیچ وقت آدم واقعی از نزدیک نبینیم. برنامه همینه دیگه؟ نیست؟ حتی آکادمی و محیط کار هم دارن همین فرمون پیش می‌رن که ختم به دنیای ایزوله و آدم‌هایی بشه که هیچ وقت همدیگه رو نمی‌بینن یا حتی نمی‌دونن آدمایی که دیده‌ن واقعی هستن یا نه.غیر از اینه؟ خیلی خسته‌م. اگر یه روز خودکشی کنم دلیلش همین قضیه‌ی هیچ جای دنیا شانسی نداشتنمه. از خیلی چیزا با سگ‌جونی زنده بیرون اومده‌م. ولی حس می‌کنم برای این یکی دیگه خالی‌ام. واقعا خالی. Exhausted به معنی واقعی کلمه.دیگه هیچی ندارم که بهش چنگ بزنم سرپا نگهم داره.دوست دارم فقط آدما بدونن من بی‌ارزش نبودم. من تنبل نبودم. زحمت کشیدم، خودمو تحت سخت‌ترین فشارها قرار دادم، فقط انگار جایی برای من وجود نداشت. این تقصیر من نبود که توی این زمانه، با این استانداردهاش، با این استعدادهام متولد شدم.فقط همین. </description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Tue, 05 Apr 2022 01:31:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا من رو از متن زندگی سانسور نکنید</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-jcbszzqpyqc8</link>
                <description>دلم میخواد یه ژانری رو توی اینستا بنا کنم به نام flaw blogger ، که توش از نقص‌‌‌‌‌‌‌های خودم بیپرده و تعارف حرف بزنم. اما ایرانی جماعت تخصصش به لجن کشیدن همممهههه چیز با تعارف و دلداری های فیک و تو خالیه.من الان بگم حسرتم انگشتر پوشیدن به دلمه ولی بهم نمیاد چون دستام زشت و انگشتام کوتاه و ناخن هام داغونه یا بگم داغ دامن پوشیدن رو دلمه چون به فرم بدنم نمیاد و وقتی متوجه میشم چقد زشت شده‌م دیگه نمیتونم از پوشیدنش لذت ببرم، یه سری آدم ابله هی میان میگن اون کاری رو بکن که دوس داری وبلاہ بلاہ بلاه!خزعبلات محض.نتیجتا در درجه اول باید اینو فرهنگسازی کنیم:نقصها وجود دارند و نباید وانمود کنیم نیستن.چون اون فرد دارای نقص حس میکنه داریم فریبش میدیم و دروغ میگیم، دلداری احمقانه میدیم یا خودمونو زدیم به نفهمی (100%داریم نفهم بازی درمیاریم).اون آدم کور نیست. می‌بینه چه چیزهایی ایراد داره و چرا ایراد حساب میشه و نمی تونه رنج نکشه. وقتی بهش میگید رنج نکش، داريد تحمیقش میکنید.دارید کاملا مثل یه آدم نفهم رفتار می کنید که درک نمی کنید اگر دست خودش بود، رنج کشیدنرو انتخاب نمی کرد.باور کنید! حرفایی که احمق جلوه‌تون میده نزنيد.نقص‌ها وجود دارن، و ما نمی‌تونیم بابتش ناراحت نباشیم. فقط می‌تونیم بپذیریمشون یاایگنورشون کنیم.به نظر من یکی از راه های پذیرفتنش اینه که درموردش حرف بزنیم. در مورد اینکه چرا آزارمون می‌ده. دیدنشون ما رو یاد چی می‌ندازه و به چه علت من این ویژگی رو نقص می پندارم؟این‌ها ذاتی هستن یا عرضی؟ یعنی ازاول بودن یا بر ما حادث شدن؟ما توی شکل گرفتن این نقص چهنقشی داشتیم؟می‌تونیم با حرف زدن درموردش بفهمیم چه میزان بین مردم شایعه و چند نفر توی دنیا مثل ما هستن تا دیگه حس بیگانگی، تنهایی و قایم شدن نکنیم. یه ذره باهاش راحت‌تر بشیم و مثل یه چیز مخصوص یا مثل اینکه یه تیکه از یه آدم فضایی ازمون آویزونه بهش نگاه نکنیم.یه راه دیگه ش اینه که به مردم یاد بدیم اون آدم خودش به اندازه کافی سر این موضوع ناراحت هست، هی بیشتر به روش نیارید.ولی وقتی نقصی دائما پنهان می‌شه دیگه فرصتی برای حرف زدن ازش نیست. چیو فرهنگسازی کنیم؟از بنیان انکار شده و درمورد چیزی که وانمود می‌کنیم وجود نداره چی باید بگیم؟ این در حالیه که اون حقیقت انکار شده، وجود داره چون داره یه جایی یواشکی ما رو داغون میکنه و ما ازشدم نمی‌زنیم.توی مستند پزشکی قانونی قسمت رابین ویلیامز، می‌بینیم که یکی از دلایل افسردگی ویلیامز، کنار نیومدن با نقص‌های طبیعی‌شه.ویلیامز با وحشت از ناکافی بودن، از بیماری‌های زمینه‌ای مثل دیابت و وحشت از پیر شدن و عوارضش بارها دست به خودکشی زده بوده و علائمی از اقدامات قبلیش روی بدنش بوده وقتی بررسی ش میکنن. کسی این‌ها رو جایی افشا نکرده بود. شايد اگر هوادارای ویلیامز میدونستن، بهش می‌گفتن که چون یه بازیگر هالیوودیه مجبور نیست پرفکت باشه و بیشتر آدم‌ها شبیه اونن. اشکالی نداره که پیر بشیم. بیمار بشیم. اشکالی نداره که افکار خودکشی داشته باشیم و لازم نیست قایمش کنیم. می‌تونیم ازش حرف بزنیم بدون اینکه آدم‌ها با دلداری‌های تهوع‌آور بیشتر شکنجه‌مون کنن. بهش می‌گفتن همه‌مون یه وقتایی این افکار رو داریم.ولی می‌دونید، ناقص بودن برای یه ستاره هالیوودی تابوئه. اونا باید عروسکهای چینی پرفکتی باشن که حق شکستنندارن.آدم‌های زیادی هستن که به دلیل نقص، معلولیت، آسیب پذیری با مشکلات روانی‌شون، احساس میکنن سربار دیگران هستن،زیادی‌ان، مایه‌ی زحمتن، بی‌حاصل و بی خاصیتن و بخاطر نقصشون حق زندگی کردن ندارن یا ناکافی‌ان و دنيا به وجود همچین موجود پر از کاستی ای نیازی نداره. اون‌ها اینطور فکر می‌کنن چون هیچ وقت حقی برای بیان کردن نقص‌هاشون نداشتن. شاید ما اینطور فکر نکنیم، ولی درواقع با عملمون این تفکر رو به مغز اون‌ها القا کرده‌یم.خیلی از ماها بدون اینکه بی‌حاصل باشیم، با اینکه کار خودمون رو داریم می‌کنیم، با الگوهای سوپر پرفکتی که همه جا داره بهمون تحمیل میشه احساس بی کفایتی می کنیم. با اینکه نیروی مولد هستیم اما به خودمون حس بدی داریم. حالمونبده.چون شبيه اون الگوی سوپر پرفکت نیستیم و اگر از حسمون حرف بزنیم، با دو نوع واکنش مواجه می‌شیم:1- یا با تعارف و ترحم و انکار بمباران می‌شیم:&quot; نه تو خوبی... تو دیوونه‌ای چیزی هستی که از خودت ایراد می‌گیری؟ آدم‌های صدبار داغون‌تر از تو دارن خوشحال زندگی می‌کنن تو چرا ناراحتی؟این ایرادی که می‌گی اصلا وجود نداره. تو داری توهم می‌زنی‌ش. دوست داری روی خودت ایراد بذاری...الهی بمیرم... کاری‌ش نمی‌شه کرد؟&quot;2-  یا با تشویق به اینکه &quot;خب حلش کن... خب برو عمل جریاحی کن! خب ورزش کن! خب رژیم بگیر! اینکه کاری نداره...&quot; و مانند اینها.لطفا اجازه بدید با احساس امنیت از چیزی که در درون خودمون داره عذابمون میده حرف بزنیم.اینقدر با مشت محبت آمیزتون نکوبید تو دهن ما و ما رو خفه نکنید. ما رو معذب نکنید. بذارید اقلا یه ذره از این دردی که بی‌امان ازش به خودمون می‌پیچیم حرف بزنیم شاید آروم‌تر شیم.اینقدر ما رو خفه نکنید.میتونید با ایجاد یه فضای امن برای حرف زدن محبت بزرگتری بکنید جای اینکه صدای ما رو ببرید.یه نکته‌ی مهم دیگه در این مورد که خیلی واقعا افتضاحه اینه که بیشتر مردم این‌ها رو نمی‌فهمن و درک نمی‌کنن:کسی که میخواد از نقص خودش حرف بزنه، دنبال ترحم شما نیست. دنبال اینکه خودشو لوس کنه نیست. دنبال اینکه جلب توجه کنه نیست.دنبال اینکه ازتون تایید مداوم بگیره نیست.از مدام گفتنش قصد خسته کردن شما رو نداره و بی‌اراده این حسی که دائما توی وجودش جاریه یهو به زبون میاد با این‌که بنا به فشارهای شما خیلی تلاش می‌کنه ازش حرف نزنه.الـــــزاما افسرده و خودكم بين نيست. (ممکنه در بعضی موارد اینطور باشه و اختلالی در کار باشه ولی الزاما اینطور نیست.)می‌دونید به جای تمام این‌ها باید چه فکری بکنید؟فقط اینکه اون آدم هم همون اندازه که شما حق دارید از خوشی‌هاتون حرف بزنید _دقیقا همون اندازه_ حق داره از تلخی‌ای که بدون مرخصی و استراحت و بدون ثانیه ای توقف حتی توی خواب با خودش حمل می کنه حرف بزنه. مثل همه حرف های معمولی این دنیا. مثل همه چیزهایی که هر روز ازش داریم حرف می‌زنیم بدون اینکه اثر خاصی داشته باشه یا بابتش مواخذه بشیم یا حاصلی داشته باشه (شایدم داشته باشه. ولی می‌خوام بگم این حرف‌ها معمولیه. انقدر به سکوت نکشونید آدما رو).همین‌طور می‌تونه از بلاهایی که جامعه بابت این نقص‌های جزئی سرش آورده حرف بزنه.شماها از حس طردشدگی‌ای که ما برای ظاهر یا چیزهای کاملا شخصی‌مون متحمل میشیم چی می دونید؟مثلا می‌دونستید دخترهای زیبا و عروسکی و لاغر شانس‌های شغلی بیشتری دارن؟ دخترهایی که اهل آرایش کردن هستن... انگار ما به زور مجبوریم نقص‌ها رو بپوشونیم تا یه شانسی برای یه زندگی نرمال داشته باشیم. بابت نقص‌هامون از تمام حقوق انسانی‌مون محرومیم. توسط آدم‌ها نادیده گرفته می‌شیم. از جمع‌ها کنار گذاشته می‌شیم. توی عکس‌های دسته جمعی حذف می‌شیم و دوربین رو می‌دن دست ما می‌گن &quot;ازمون عکس می‌گیری؟&quot; و هیچ کس هرگز دعوتت نمی‌کنه توی عکس‌ها. شما هیچ وقت این رو می‌دونستید؟ نه. چون اگر کسی حرفی می‌زد قبل از اینکه حرفش تموم شه شما داشتید انکار می‌کردید یا به بقیه آدم‌ها فحش می‌دادید در حالی که هیچ فایده‌ای و تاثیری توی زندگی ما نداشت. شما حتی به ما فرصت نمی‌دادید از حقیقتی که داریم زندگی می‌کنیم حرف بزنیم. فقط می‌خواستید هی نشون بدید چقدر خوب بلدید دلداری بدید!‍ که البته بلد هم نبودید.اصلا می‌دونستید خودتون هم خیلی وقت ها توی تولید این حس ناقص بودن شریک بودید؟ از کجا می‌دونید خود شما یکی از کسایی نبودید که باعث شدید ما حس کنیم چقدر داغونیم؟ وقت‌هایی که مثل آدمای عوضی ولی به خیال خودتون خیلی رفیق‌طوری می‌پرسیدید: «ای وای پوستت چی شده؟ این جای بخیه چیه؟ تو که باز اینجوری شدی یه مدت خوب شده بودیا! رعایت نمی‌کنی؟ باز داری چاق می‌شیا. ورزش هوازی بکن! خوبه برات. دیگه ورزش نمی‌کنی؟ بابا زندگی که همه‌ش کار نیست یه وقتی برای ورزش کردنت بذار!&quot;انگار که مثلا ما خودمون شعورمون به این چیزها نمی‌رسیده و خودمون نمی‌دونستیم ورزش برای سلامتی‌مون خوبه!ما از شما چیز زیادی نمی‌خوایم. فقط بذارید ما هم برای ابراز کردن خود واقعیمون آزادباشیم. هي شعار میدید با زبون میگید &quot;خودت باش! یالا خودت باش از همین لحظه! خودت باش...&quot; ولی در عمل حتی اجازه نمی دید ما خودمون رو ذره ای ابراز بکنیم. ما وسط سانسور «موجودیت» خودمون داریم زندگی می‌کنیم.من نقص هایی دارم که احتمالا کم هم نیستند.از تک تکشون رنج می کشم. اتفاقا رنجم هم کم نیست.و خسته شدم از بس باید برای اینکه اوقات بقیه تلخ نشه قورتشون بدم، یا هر وقت خواستم بگم منو با دوستی خاله خرسه له و لورده کردن و نذاشتن صادقانه چیزی که واقعا حس می‌کنم، بیان کنم.مطمئنم آدم های زیادی با من هم‌دردن و دلم خواست توی این تریبون کوچولوی شخصی، صدای همه مون باشم.ختم پیام.@nocturnalista</description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 12:07:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما از علق زاده شدیم که در عسر زندگی کنیم و لفی خسر بمیریم</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%D9%82-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B3%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D9%84%D9%81%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-qewlni0p4hxj</link>
                <description>زندگی خیلی مضحکه.ماهایی که تمام عمر مث اسب کله‌مون تو کتاب بود و بکوب درس خوندیم نه گشت و گذاری نه فسق و فجوری نه هیچی، به اونایی که رفتن دنبال این کارا می‌گیم خوش به حالت.اونایی که رفتن عشق و حال به ما می‌گن خوش به حالت کاش منم اون موقع این کارا رو می‌کردم.می‌خوام بهتون بگم آدمیزاد بالا بره پایین بیاد، چه شرق و چه غرب، در کلیه جهات اصلی و فرعی، موجودی است لفی خسر. شما هر کار کنی آخرش ناراضی‌ای. هررر کاری می‌کنی تهش می‌گی کاش مسیر برعکسشو رفته بودم.نتیجتا می‌خوام بهتون بگم من چه بهتون توصیه کنم بچسبید به درس و مشق چه بهتون توصیه کنم بچسبید به عشق و حال، در هر دو حالت آخرش بازم می‌گید کاش یه کار دیگه کرده بودم. چون ما از علق (می‌گن کمترین و بی‌ارزش ترین و بی‌خاصیت ترین فرم انسان همین «علق» هست. نازل‌ترین شکل لخته‌ی خون) زاده شدیم که تا ابدالدهر مع‌العسر زندگی کنیم، معلوم نیست بالاخره بعدش یسر بیاد یا نیاد یا وعده سر خرمن باشه. ولی همه این مسیرو طی می‌کنیم که از هر طرف رفتیم لفی‌خسر بمیریم. (حالا بماند که با علم کامل به این مسئله، باز هم این آدمیزاد لفی خسر می‌زاد و یکی دیگه رو به سرنوش لفی خسری خودش دچار می‌کنه).یعنی این لفی خسر بودن ذاتی آدمیزاد مثل دریایی می‌مونه که همه‌ی رودها بهش می‌ریزن.چاره چیه؟ انگیزش و مثبت اندیشی و فلان همه پشم! اصلا با این روش‌ها جواب نمی‌ده. این‌ها مثل دراگ می‌مونه. فقط بی‌حست می‌کنه و هشیاری‌تو به عمق تلخی حقیقت فلج می‌کنه. باید باید باید این حقیقت رو بپذیری. باید با بیهودگی زندگی مواجه بشی و بعدش همت کنی همین بیهوده رو بالاخره زندگی کنی. باید لفی خسر رو بپذیری و عسر رو زندگی کنی و صدات هم درنیاد. تنها رسالت و فضیلت ما در اینه که بهترین خودمون رو بازی کنیم. با این تفاصیل اساسا مقایسه کردن خودمون با اونی که یه مدل دیگه داره زندگی می‌کنه فایده نداره. چون ما اصلا ورق‌هامون مثل هم نیست و نمی‌تونه هم باشه.بعد از تمام این‌ها، یگانه تدبیر موجود اینه که فقط زندگی‌تونو بکنید. ماجرای زندگی اینه که ما اصلا هیچ حق انتخابی در ورق‌هایی که میاد دستمون نداریم. هی این ورق‌ها رو بر می‌زنن هر دفعه یه چندتاش دست ماست. دست خراب میاد، دست خوب میاد، دست محشر میاد، ورق تکراری هم میاد.شما تنها کاری که باید بکنید اینه که تمیزترین بازی‌ای که با این دست ممکنه رو ارائه بدید. فقط با هرچی دستتونه بازی کنید. این ورق قرار نیست تا ابدالدهر دستت بمونه. حتی اگر نخوای بازی بکنی هم، این میز time up‌داره. هرچی دستت باشه باید بندازی وسط.زندگی مثل پوکر نیست وسطش فولد کنی بکشی کنار. زندگی چار برگه. اول و آخر هرچی دستته میندازی زمین، بعد هزار دست بازی کردن امتیازا رو جمع می‌بندی.زندگی دقیقا چاربرگه. اولش می‌خواستم بگم حکم. ولی دیدم چاربرگ از حکم آسونتره. اصلا یه بازی احمقانه‌ایه. خیلی مضحکه. خیلی احساس بی‌معنایی داره. مسخره‌س ولی خوش می‌گذره. این مسخره بودنش، این سادگی مفرط و احمقانه بودنش، کری خوندن‌های وسط بازی و اینکه همین بازی احمقانه گاهی خیلی عجیب می‌شه نمی‌دونی باید باهاش چی کار بکنی، همه ایناش شبیه این زندگی تخماتیکیه که دست ماست.ولی بیشترین شباهت زندگی با چاربرگ، مدل امتیازدهی و مشخص شدن برنده و بازنده‌شه.برنده رو نمره‌ی نهایی‌ش مشخص می‌کنه. با این ورقی که الان دستته نمی‌تونی حدس بزنی سرنوشت این بازی قراره چی بشه. هی بر می‌زنن،‌ورق می‌دن، کلی بازی می‌کنن، خاج‌ها رو می‌شمرن، برو دست بعد. باز دوباره از اول. حکایت ماست. نتیجتا، بعله. زور نزنید. برای این زندگی زور زدن بی‌فایده ست. آخرش ما ورق رو تعیین نکنیم. نهایت زوری که ما توش می‌تونیم تعیین کننده باشیم اینه که با چه چیدمانی و با چه ترتیبی ورق‌ها رو بندازیم. اینکه ورق‌های کف زمینو بشمریم حفظ کنیم که ورق‌های دستمون رو اشتباهی حروم نکنیم.اینکه سرعت عمل داشته باشیم توی بازی.ما فقط همینقدر شانس داریم که تمیزترین بازی مقدور در این راند رو ارائه بدیم. همین.زور نزنید. زندگی کنید. اول و آخرش قراره ناراضی و لفی‌خسر باشیم. فکر نکنید بقیه انتخاب‌ها از اینی که الان دستمونه بهتر بود. والسلام.#درس_زندگی*****پ.ن: می‌تونید روزانه‌نویسی‌های من رو در t.me/nocturnalista بخونید. اونجا بیشتر آپدیت می‌شه اگر علاقه داشتید.</description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Sun, 26 Sep 2021 17:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنجینه‌های یک شکست: درباب آزمون تافل</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/toeflexperience-ptvkuski4bcn</link>
                <description>اولین بار که آزمون تافل دادم، یه رفیقی داشتم که خیلی بادم می‌کرد درمورد اینکه تو خیلی با استعداد و باهوشی و از پسش برمیای. چندتا ترفند آسونه. انقدر بادم کرده بود که دیگه مثل بچه‌ آدم درس نمی‌خوندم.شانس ما زد و چنان در تافل زمین خوردم که تا چند ماه نمی‌تونستم بلند شم. تمام بچگی من با یه حساسیت خیلی ویژه روی پیروزی گذشت. اینکه باید پرفکت بود. باید صد درصد بود. طبعا نمره‌ی 80 تافل مثل مشتی بود که با یه پنجه بوکس تیز و محکم خورده بود تو صورتم. افسردگی عود کرد، اعتماد به نفسم رو از دست دادم، حس خودسرزنش‌گردی دست از سرم برنمی‌داشت، دروغ چرا، دنبال مقصر هم می‌گشتم و دوست داشتم رفیقمو ملامت کنم اما نمی‌شد. خودم می‌دونستم هیچ مقصری جز من و کوتاهی من وجود نداره.راستش رو بخواید هنوز هم کامل نتونسته‌م از اون شکست ریکاوری کنم. ولی تجربیاتم رو دو دستی تقدیم کسانی می‌کنم که ازم بپرسن.گروه‌های زیادی وجود دارن که درمورد متدهای خودخوانی آزمون تافل حرف می‌زنن و با همدیگه عصاره‌ی مطالعاتشون رو به اشتراک می‌ذارن. اولین سوالی که هر زبان‌آموزی به محض ورود به گروه می‌پرسه اینه که «توی دو ماه می‌شه تافل رو جمع کرد؟» یا «من سطح زبانم اینترمدییت هست. می‌تونم خودمو سه ماهه برسونم؟»واقعیت اینه که کلماتی مثل متوسط، اینترمدییت، یا همچین چیزهایی برای شرکت در آزمون تافل خیلی کلی هستند. هر کسی که قصد سروکله زدن با تافل رو داشته باشه حتما حتما می‌دونه TPO‌چیه. این یه نرم‌افزار شبیه‌ساز آزمون تافله که به مدد برادرهای کشور کروناپرور چین، نمونه سوالات تمرینی رسمی سایت ETS (برگزارکننده آزمون‌های تافل و آیلتس) رو کش رفته‌ن و منتشر کرده‌ن. خدا خیر و برکت فراوون بده به برادرهای وطنی که نرم‌افزار چینی رو ترجمه کردن و باکیفیت خوبی ارائه داده‌ن در سایت‌های مختلف. این‌همه پرحرفی کردم که بگم برای اینکه بفهمید تافل رو چند مرده حلاجید، بهتره یه سر به این نرم‌افزار بزنید و دو سه تا آزمون بین 30-50 رو به صورت رندم بزنید ببینید اوضاع چطوره. بعدش خیلی روراست می‌فهمید که اصلا برای این «ره که خطرهاست در آن» چقدر پایه‌ی زبان عمومی‌تون جوابگوئه. این پستی که دارید می‌خونید، قرار نیست برای مبتدی‌ها کاربردی باشه. درواقع من قرار نیست متدهای سلف‌استادی رو بهتون بگم. دفعه اول سلف‌استادی کردم و شکست مفتضحانه‌ای خوردم. دفعه بعد شروع کردم از معلم‌های این حوزه کمک گرفتن. چون سوالاتش قلق داره و من تا وقتی قلق سوالات رو یاد نگرفته بودم، نمرات TPO بالا نمیومد. این پست قراره یه آمادگی ذهنی صادقانه بهتون بده که مثل من باد نشید و خودتون رو به فنا ندید.وقتی وارد اجتماعات بچه‌های داوطلب تافل یا موفق‌های تافل می‌شید، یه سری فایل پیدا می‌کنید به اسم «تجربه» که توش آدم‌هایی که نمره‌های خوب گرفته‌ن اومدن درمورد روش خوندن و منابع مطالعاتی‌شون حرف زده‌ن. خیلی هم عالی. اما مثل همه‌ی رسانه‌های دنیا، جای صداهای شکست‌خورده خالیه و شما فکر می‌‌کنید که اگر پشت سر موفق‌ها حرکت کنید،‌ حتما و قطعا قراره موفق بشید! خب. از این خبرها نیست.آزمون‌هایی مثل تافل، جزو اون جاهایی هستن که حتما باید توجه کنید ببینید شکست‌خورده‌ها چه اشتباهاتی کرده‌ن. موفق‌ها همه‌شون یه راه رفته‌ن ولی شکست‌خورده‌ها اشتباهات متنوعی کرده‌ن که هر کدوم از شما ممکنه یکی از این اشتباهات رو تکرار بکنید درحالی که خودتون تصور می‌کنید دارید مسیر موفقیت رو طی می‌کنید.یکی از این اشتباهات همینه که فکر کنید «اگر صد نفر توی فایل‌های تجربه نوشته‌ن دو ماهه می‌شه به تافل صد رسید پس من چی کم دارم؟ من هم می‌تونم!»بسیاری از بچه‌هایی که تجربه‌هاشون رو می‌خونید منابع اصلی درس‌های دانشگاهی‌شون انگلیسیه و با انگلیسی زندگی کرده‌ن یا ازبچگی زبان خونده‌ن. وقتی می‌گن سلف‌استادی، منظورشون این نیست که دو ماهه از صفر خودشون رو به نمره‌ی 110 رسونده‌ن. بلکه منظورشون اینه که صرفا برای یادگیری ترفندهای تافل کلاس نرفته‌ن. همین!جمع‌بندی من از اون شکست این نکات بود:1- به سطح زبان خودتون نگاه کنید. تجربه‌ی دیگران جالبه. ولی کافی؟ هرگز. 2- هیچ راه میانبری وجود ندارد. اینو بنویسید بچسبونید به دیوار روبه‌روتون. راه‌های آسون عبارت‌اند از جزوه‌های خلاصه نویسی و تکنیک‌های تست‌زنی.انواع مجموعه لغات و خلاصه‌نویسی‌هایی که وجود داره خوبه ولی ناکافیه. لغت رو در متن یاد بگیرید. گرامر رو در متن یاد بگیرید.شاید این جزوه‌های خلاصه برای جواب دادن سوالات وکب تافل که شاید نهایتا سه تا دونه بیشتر تو کل آزمون نباشه به دردتون بخوره، ولی اثرگذاری‌شون در کلیت سواد زبانی شما از سایر روش‌ها خیلی خیلی کمتره و حتی شاید بتونم بگم زیر ده درصده. همه دنبال راه آسون می‌گردن. فکر می‌کنن تافل رو می‌شه با کلک زدن و تکنیک دور زد. تافل فقط زبان نیست. ای بسا حتی هوش هیجانی و تحلیلی شما رو هم داره می‌سنجه. باید زبان بلد باشید برید سراغش. تافل برنامه‌ی «کنکور آسان است _لعنت‌الله علیه_) نیست که با چندتا تریک خودتونو بندازید وسطش. 3- با این حجم زیاد منابع چه کنیم؟ tpo و ژنتی رو بجوید. قورت بدید. هزار بار تست‌هاش رو بزنید. شخمش بزنید. باهاش بخوابید و باهاش بیدار شید. متن‌ها رو با بند بند وجودتون بخونید. یعنی دنبال دور زدن متن نباشید. هی توی منابع متفرقه از این شاخه به اون شاخه نپرید و هی سعی نکنید هر منبعی رو از صفر شروع کنید خوندن. نقاط ضعفتون رو از طریق تست زدن کشف کنید و بعد برید نقاط ضعفتون رو حل کنید.4- فشرده بخونید. نرم نرم جواب نمی‌ده متاسفانه. خودتون رو با زبان بمباران کنید.5- انگلیسی زندگی کنید. توی سایت‌ها بپلکید. انگلیسی سرچ کنید. دم‌دستی‌ترین کارها رو انگلیسی بکنید. یادداشت‌های روزانه و امثالش. حتی وبلاگ انگلیسی بنویسید.6- بلند بلند با خودتون انگلیسی حرف بزنید و افکار روزانه‌تون رو بیان کنید.7- جزوه و گرامر و کتاب‌های وکب در برنامه‌تون باشه، ولی حاشیه‌ی برنامه. نه در متنش. هیچی اندازه‌ی کشتی گرفتن با زبان کمکتون نمی‌کنه. موقع نوشتن و تمرین رایتینگ یا اسپیکینگ یا تحلیل متن ریدینگ خیلی محتوای بیشتری رو جذب می‌کنید. مطالعه پرکتیکال جور دیگری در جان آدم رسوب می‌کنه.8- دیکشنری ممنوع. مخصوصا دیکشنری انگلیسی به فارسی. کمبریج یا میریام وبستر eng to eng خیلی بهتر خواهد بود اون هم بعد از اینکه خودتونو برای حدس زدن معنی کلمات با توجه به کانتکست متن، حسابی هلاک کردید برید سراغش. دیکشنری توی آزمون‌های زبان ما رو بزدل و بی‌اعتمادبه‌نفس و وابسته می‌کنه. ذهنمون در تحلیل و حدس تنبل می‌شه.9- منتظر رشد آنی نباشید. به وییییژهههه در مهارت‌های ریدینگ و لیسنینگ. آماده باشید که برای این دوتا فرسوده بشید. موهاتون سفید بشه. حرص بخورید. شب خوابش رو ببینید. حتی بعد هر آزمون گریه کنید. با یه همچین فرایندی روبرو هستید. بسیاااااارررررر کند و فرسایشیه و حتی با تمرین زیاد خیلی یواش یولش و یک نمره یک نمره می‌ره بالا. منتظر یه بازدهی خفن و آنی نباشید. چون فقط دلسردی وحشتناکی بهتون دست می‌ده. اینکه آماده‌ی فرایند فرسایشی باشید و با یه تصور رئالیستی برید سراغش خیلی بهتر از اینه که کسی بهتون بگه «کاری نداره بابا. هیچی نیست».تافل جون کندن می‌خواد. آسه آسه جواب نمی‌ده. متاسفانه. دست کم برای ما متوسط‌ها اینطوریه.اون‌هایی که سالیان سال خونده‌ن و درگیرش بودن یا رشته‌شون زبان بوده و می‌رن آزمون می‌دن یهو می‌شن 110 رو الگو قرار ندید. از تجربیات کسایی که جونشون در اومده براش استفاده کنید. نه کسایی که راحت به دستش آورده‌ن. چون بیس اون‌ها با ما متفاوته. با tpo و ژنتی و مستقیم در افتادن با متن شروع کنید به نقاط ضعف و قوتتون بهتر آگاه می‌شید.منابع تافل می‌تونن منابع خوبی باشن برای اینکه به طور خودخوان شروع کنید زبان عمومی‌تون رو تقویت کنید ولی همچنان ضامن اینکه آزمون موفقی بدید نیست. امیدوارم این اطلاعات به دردتون بخوره.شاید هم یه روز حال و حوصله به خرج بدم تک تک کانال‌های زبانی‌ای که دنبال می‌کنم و به درد انواع سطح‌های زبان‌خوان‌ها می‌خوره معرفی کنم. ولی برای امروز دیگه بسه. بیش از حد حرف زدم.براتون آرزوی پشتکار می‌کنم. آرزوی موفقیت خیلی خنده‌داره. موفقیت از آسمون نمیفته. ولی پشتکار ضمانت قطعی موفقیته.پس براتون آرزوی پشتکار فراوان و خستگی ناپذیری می‌کنم.</description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Mon, 06 Sep 2021 16:37:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنده‌های سمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%85%DB%8C-r4wuxu47wzwa</link>
                <description>گاهی یک ویدیوی کوتاه 15 ثانیه‌ای بدجور به فکر می‌اندازدم. خود ویدیو نه، بلکه انتشارش، نحوه‌ی انتشارش، متنی که رویش هست، اموجی‌هایی که روی آن اضافه شده. می‌رویم صفحات مجازی آدم‌هایی که نمی‌شناسیم می‌جوریم و می‌جوریم و ویدیوی رقصیدنشان را برمی‌داریم، در استوری می‌گذاریم و مسخره می‌کنیم، یک آدم را که به حال خودش دارد از لحظه‌‌اش لذت می‌برد و آن طور که بلد است می‌رقصد با جوک‌های بی‌نمک احمقانه تحقیر می‌کنیم و گمان می‌کنیم تمام آن آدم را از رقصیدنش _که به زعم ما زشت و ابلهانه است_ شناخته‌ایم. انگار که تمام مردم وظیفه دارند مثل گروه تخصصی کوریوگرافی جنیفر لوپز برقصند و اگر ذره‌ای از این کمتر باشد باید جلوی دوربین ظاهر نشوند، دیده نشوند، نرقصند، اصلا حضور نداشته باشند، دوخته شوند به صندلی‌هایشان، اصلا بروند بمیرند. ما ملتی هستیم که میل داریم هرچه را دوست نداریم تخریب کنیم، حتی زندگی خصوصی افراد را مثله کنیم، حذفشان کنیم، کنار بگذاریمشان، بدنشان را و شیوه‌ای که سلول‌های اعصابشان به موسیقی واکنش می‌دهد سانسور کنیم. حتی وقتی به ما آسیبی نزده‌اند.اگر کسی موهای بلند فر و یک سبیل دسته‌موتوری داشته باشد ما حتما باید بخندیم.چرا؟ به چه چیز باید بخندیم؟چرا مردم را به حال خودشان نمی‌گذاریم؟ چرا نمی‌رویم به قبر پدر خودمان بخندیم که از همه چیز خنده‌دارتر است با این گوساله‌هایی که تحویل جامعه داده‌اند و فکر هم می‌کردند توله‌سگشان قرار است ماتحت دنیا را با افتخاراتش جرواجر کند. آیا فکرش را می‌کردند که قرار است مثل یک تپه پهن تازه فرو ریخته از روده‌ی گاو ولو شویم یک گوشه و به زندگی مردم بی‌دلیل و بی‌هدف و بی‌دست‌آورد بخندیم؟حتی وقتی خنده‌مان نمی‌آید چون زیرش چند تا اموجی اشک‌ریز از فشار خنده می‌بینیم به مغزمان دیکته شود حتما باید به این تصویر بخندیم و یک حرفی درموردش بزنیم.دارم به رقص دو مرد میان‌‌سال با تیپ دلخواه خودشان _که به من ربطی ندارد و آسیبی نه به من و نه به جریان رفتاری و فرهنگی جامعه نمی‌زند_ تماشا می‌کنم و لذت می‌برم که چقدر خوشند.تصور می‌کنم همین آدم با همین ظاهر و همین حالت رقص حتما عزیز کسی‌است. حتما یک جایی فرزندی یا شاید همسری از دیدن همین رقص ساده و معمولی دلش غنج می‌رود، دست می‌زند و دلش شاد می‌شود، سوت می‌کشد و پا به پایش با یک رقص معمولی دیگر جلو می‌آید، در جای خودشان بپر بپر می‌کنند و بدون فکر کردن به هیچ دوربین پدرسگی آن دور و بر اجازه می‌دهند هورمون‌های خانواده اپینفرین از برخورد پاشنه‌هایشان با زمین آزاد شود و سگ سیاه افسردگی جاری در رگ و پی متولدین زمین‌های سیاه خاورمیانه را چند دقیقه‌ای کیش کنند یک گوشه‌ی دیگر.یک صفحه‌ی دیگری هست، یک مرد جوان است که اتفاقا بد هم نیست. ساده و معمولی است. ویدیوهایش را به اندازه آنچه که از تجربه و شنیده‌هایش درمورد دیده شدن پست‌هایش فهمیده سئو می‌کند، هشتگ می‌زند &quot;رقص پسر&quot;. کلیه محتوای پیجش رقصیدن در عروسی‌های مردم است.مطمئن نیستم، احتمال می‌دهم شغلش باشد. در عروسی مردم برقصد و پولش را بگیرد. نمی‌فهمم چه فرقی بین این جوان با آن کسی که پول می‌گیرد و در عروسی کیبورد می‌زند وجود دارد؟ نه تفاوتی می‌بینم و نه ننگی.او تلاش می‌کند این‌گونه بازاریابی کند، یک پیج کثافت با یک ادمین رذل بی‌همه‌چیز ویدیوهای او را بدون آی‌دی می‌گذارد و با تمسخرش فالوور می‌گیرد و تبلیغات و پول کلان می‌سازد، جوان رقصنده مهجور می‌ماند و تحقیر می‌شود و حتی گوشه‌ای از این دیده شدن برای کمی گرم شدن بازارش و یک لقمه نان درآوردن بهش نمی‌ماسد. محتوا را او تولید می‌کند اما یکی دیگر ازش استفاده می‌برد به لجن‌بار ترین شکل ممکن. احتمالا در درازمدت چیزی جز سرخوردگی نصیب جوان بی‌نوا نخواهد شد.حرفی برای گفتن ندارند، می‌گردند یک زن سن و سال‌دار را که عکس‌های زیادی از خودش با یک لباس و یک ژست گذاشته پیدا می‌کنند، معرفی‌ش می‌کنند و کامنت‌های مخرب جماعت مریض را به سمتش هدایت می‌کنند. ویرانش می‌کنند بدون آنکه بدانند چه بلایی ممکن اسن بر سر شخصیت و عزت نفسش بیاورند. یک لحظه گمان نمی‌کنند شاید استفاده از اینستاگرام را بلد نباشد؟ یا عکس دیگری برای اشتراک گذاری ندارد؟ شاید راه دیگری برای استفاده و همسو شدن با نسل جدید پیدا نکرده؟ اصلا به ما چه؟ مگر ضرری به ما زده؟ چرا هیچ کس نمی‌رود یقه‌ی یکی از آن نکبت‌هایی را بگیرد که با سواستفاده از کودکانشان گدایی توجه می‌کنند؟ چه تفاوتی بین آرات و کودکان کار هست؟ چرا او خوب است و یک مشت احمق معتقدند پدرش دارد آینده‌اش را می‌سازد در حالی که کودک را وادار به کاری می‌کند که خودش عرضه‌اش را نداشته و جیب خودش را با سواستفاده از آرات پر می‌کند؟ چرا این انگل کودک‌آزار را به سخره نمی‌گیرند و تشویقش می‌کنند؟چرا ضعیفان بی‌آزار را بیشتر لگدمال و سرکوب می‌کنند و زباله‌ها را تشویق و قدرتمندتر می‌کنند؟من جماعتی این‌چنین تهی و مسموم را نمی‌فهمم. آدم‌های موج‌سوار خالی از مغز و فهم و تحليل و فردیت را نمی‌فهمم.ننگ بر تک تک کسانی که در پرورش و تربیت این جماعت نقش داشته‌اند و هیچ چیز از آدمیت بهشان نیاموخته‌اند.با همین فرمان و روال تک تک ما یک ماشین سرکوبیم، یک دستگاه سانسوریم، یک دیکتاتوری دو پاییم، یک هیتلر خانگی هستیم، یک ماشین بازتولید کلیشه‌های مریض و جنسیت‌زده و نژاد پرستیم، یک نازی هستیم که هرچه با خط‌کش ما متفاوت است در کوره‌ی آدم‌سوزی پر شده با هیزم کلمات و خنده‌ها و لایک‌ها و share هایمان می‌اندازیم.ما هیولاییم. هیولاهایی که از زشتی جهان شکایت دارند و خدا را صدهزار مرتبه شکر که دستی در قدرت نداریم. ما همه مستعد و آماده‌ایم برای اینکه از هرآنچه بیزاریم بدتر شویم.این ما هستیم. مهم نیست شرقی یا غربی، جهان اولی یا جهان سومی، این طرز فکر و رفتار که مثل اسفنج‌های احمق از شبکه‌های اجتماعی جذب کرده‌ایم یک رفتار نازیستی است. چه یک اینفلوئنسر ایرانی انجام دهد، چه یک احمق زرد انگلیسی زبان در لس‌آنجلس چه در یونان و اسپانیا، چه در چین و هند.این یک پدیده‌ی منحصر به مردم من نیست، یک بیماری جاری در یک کل واحد است. کرونای فرهنگی است. آدمیتمان را می‌کشد و چال می‌کند و پوسته‌ی احمق مردارخوارمان را روی زمین، نفس‌کشنده در میان مردم رها می‌کند.اما من این نقد را شدیدتر به مردم خودم وارد می‌کنم، زیرا می‌دانم در دیگر کشورهای جهان آموزش سواد رسانه و تفکر انتقادی کم یا بیش در دسترسشان هست، اولویتشان است و در سیستم آموزشی نگرانش هستند.در ایران چه؟ اصلا سواد رسانه چیست؟ اصلا کسی مگر نگران فهم و شعور فرزندان من و شما هست؟ ما یک مشت حیوان بی‌ارزشیم که کارمان پر کردن جیب‌های مافیای آموزش در جست‌وجوی موفقیت و خوشبختی است. اگر تمام مردم روی لبه‌ی مرگ باشند آزمون‌های جیب پر کن لغو نمی‌شوند، هزینه‌های آموزش کم نمی‌شود، حتی جانمان، پوسته‌ی بیرونمان که منبع درآمد این جماعت است ارزشی ندارد چرا گمان می‌کنید نگران فهم و شعور و آدم بهتری شدنمان هستند؟زهی خیال باطل.من این نقد را بیشتر از هرکس به مردم سرزمین خودم دارم چون میان این مردم زندگی می‌کنم، چون بقیه جاهای دنیا به من مربوط نیست، چون مردم من حتی جای خالی این قسم از آموزش را احساس نمی‌کنند و خودشان از تن سپردن با موج‌های بی‌مقصد و بی‌سرانجام راضی‌اند. چون جوانی و هوش و استعداد و خلاقیت بسیاری از آدم‌ها میان این جماعت که از درک تفاوت‌ها وحشت‌دارند حرام و سرکوب شد.چون درک تفاوت‌ها هوش و شعور و آموزش می‌خواهد که جای هر سه در میان مردم سرزمین من خالی‌است و هر بار با دیدن bully شدن یک نفر، کودکی خودم را به یاد می‌آورم که شوق نوشتنم، صدای خوش‌آهنگم، میلم به performance در میان یک مشت گوساله پاره پاره و تمام اعتماد به نفس و خودباوری‌م پر از زخم‌های چرکین شد. که حق ابراز خودم را همانطور که هستم، عالی یا متوسط یا ضعیف نداشتم. باید شبیه دیگران می‌شدم، جوری که آن‌ها دوست داشتند می‌بودم حتی اگر دیگران و سلیقه‌شان در سطح کیفی فاضلاب بود.چرا فکر می‌کنید bully شدن من و شما بد است اما برای کسی که نمی‌شناسیم و فقط تصویری از او دیده‌ایم بد نیست؟ چرا فکر می‌کنید دردش نمی‌آید؟ چون شما دردش را نمی‌بینید؟ چون نزدیکش نیستید؟این فکر را می‌کنید چون نابالغید. چون قدرت تصور حال و روز آن آدم را بیرون از یک کادر و 15 ثانیه استوری جهت‌یافته ندارید. چون اصلا چیزی از انسانیت برایتان باقی نگذاشته‌اند. همه چیز شما، قدرت تفکر شما لای فرهنگ سراپا تمسخر و تحقیر به باد رفته و نابود شده.قلبمان مُرده، شعورمان مُرده، تفکر انتقادی‌مان مرده است. آدمیت، خلاقیت، شرف و شخصیتمان مرده است. کرونای فرهنگی داریم. ژنمان با زهرآلود بودن همگام شده و با سمی بودنمان خو کرده‌ایم.</description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Wed, 12 May 2021 14:37:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری مختصر بر تاریخچه و جریان‌شناسی فمینیسم: بخش آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%D9%88-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-w5yv9hhkqw7l</link>
                <description>موج‌ اول  موج اول فمینیسم در طول قرن نوزدهم (بین سال‌های ۱۸۸۰ تا ۱۹۲۰) و اوایل قرن بیستم در انگلستان، کانادا، هلند و ایالات‌متحده که بر نابرابری‌های حقوقی (با حکم رسمی) و کسب حق رأی زنان (حق رأی) تمرکز داشت. قبل از دهه ۱۹۸۰ از واژه فمینیسم برای توصیف چنین فعالیت‌های سیاسی در حمایت از زنان استفاده نمی‌شد   فمینیسم موج اول با پیشرفت‌های قانونی و رهایی‌بخش عمومی، هویت سیاسی جدیدی برای زنان ایجاد کرد. مبارزه برای حق رأی و مبارزات بعدی برای کمک‌هزینه‌های مربوط به زن و فرزند و جلوگیری از بارداری و سقط چنین و حقوق مربوط به تأمین اجتماعی، حول چند محور می‌چرخند: کار خانگی، موهبت مادری، قوانین حمایت گر و وضع حقوق زنان (هام و گمبل، ۱۳۸۲: ۱۶۹) . ویلیهان اشاره می‌کند جنبش‌های فمینیستی به‌شدت در پی کسب آزادی بودند، پس‌ازآن خواسته این جنبش‌ها کسب امکانات آموزشی برابر با مردان بود، به دنبال این اعتراضات، در بسیاری از جوامع غربی در طی نیمه دوم قرن نوزدهم دره‌ای دانشگاه بر روی زنان باز شد و کم‌کم شاهد زنان تحصیل‌کرده‌ای بودیم که مدارک دانشگاهی داشتند و زنان توانستند در برخی مشاغل تخصصی مانند حقوق و پزشکی مشغول بکار شوند. از موفقیت‌های دیگر زنان در این دوره کسب حق رأی زنان در سال ۱۸۹۳ برای اولین بار در نیوزیلند بود.  موج دوم « هرچند که درباره‌ی تاریخ دقیق شروع موج دوم جنبش اجتماعی و ادبی فمینیسم اتفاق‌نظر وجود ندارد و در منابع مختلف تاریخ‌های اندک متفاوتی را ذکر کرده‌اند، اما بسیاری از تاریخ‌نگارانی این جنبش انتشار کتاب جنس دوم، نوشته‌ی سیمون دوبووار، در سال ۱۹۴۹ را سرآغاز دومین موج نظریه‌پردازی فمینیسم می‌دانند.» (پاینده،1397: 77) دانشنامه بریتانیکا موج دوم را دوره‌ای از فعالیت‌های فمینیستی در ایالات‌متحده معرفی می‌کند که از اوایل دهه 1960 آغاز شد و تا اواخر دهه 1990 ادامه داشت. این یک جنبش جهانی بود که در اروپا و مناطقی از آسیا مانند ترکیه و اسرائیل، جایی که از دهه 1980 آغاز شد و در دیگر کشورها نیز ادامه یافت. ویژگی در این دوره عبارت بود از تلاش اندیشمندان فمینیست برای افزایش آگاهی زنان و كل جامعه از تبعیض‌های جنسیتی تا بدین ترتیب حقوق زنان در خانواده، محل کار و جامعه به رسمیت شناخته شود. دوبووار در کتابش تعریف «زن بودن»‌را مورد بازاندیشی قرار می‌دهد و به مفاهیم کلیشه‌سازی هویت زنانه اشاره می‌کند.یکی از مهم‌ترین دست‌آوردهای موج دوم را می‌توان تبیین و مفهوم‌سازی «جنس» و «جنسیت» به‌عنوان دو پدیده مجزا از هم دانست که نظام مردسالار سعی در مخدوش کردن مرز میان آن دو دارد تا با در هم آمیختن این مرزها، کلیشه‌ها را طبیعی‌سازی کند. بازتعریف این دو مفهوم در تبیین ساختارها و کارکردهایی که منجر به تبعیض علیه زنان می‌شد مؤثر بود.فمینیست‌ها توضیح می‌دهند که جنس حاصل فرایندی زیست‌شناختی است، ولی جنسیت را فرایندها، باورها، توقعات و کلیشه‌های را رقم می‌زنند که خود بر اثر فرهنگ مسلط در جامعه شکل گرفته‌اند. برای مثال، تحرک و جابه‌جایی را جزو ویژگی‌های جنسیت مردانه میدانیم، اما همین رفتار را برای جنسیت زنانه نمی‌پسندیم. ویژگی‌های فیزیولوژیک بدن زنانه در جوامع مختلف یکسان است، اما توقعات جنسیتی از زنان (رفتارشان، لباس‌هایشان و ...) در فرهنگ‌های مختلف فرق دارد. این تفاوت‌ها در انتظارات و ارزش‌ها از زنان نشان می‌دهد که برخلاف جنس که پیش از تولد شکل می‌گیرد، جنسیت طی فرایندی طولانی و بعد از تولد برای افراد «تعیین» می‌شود. (همان: 83-84) دوبووار با تکیه بر این تعاریف از جنس و جنسیت، استدلال کرد که زن بودن به معنای برخورداری از ویژگی‌های زیست‌شناختی زنانه نیست. زن بودگی مفهومی مردسالارانه است که ریشه‌های آن را باید در توقعات جامعه از زنان و ارزش‌های معنی جست که جامعه برای آنان تعریف می‌کند. زن کسی است که با درونی کردن این ارزش‌ها، توقعات جامعه از خود را تحقق می‌بخشد. انتشار کتاب رازگونگي زنانه در سال ۱۹۶۳، به قلم یکی دیگر از نظریه‌پردازان فمینیست به نام بتی فریدن، با زبانی ساده، زنان طبقه متوسط آمریکا را مخاطب قرار داد و آگاهی نسبت به تبعیض جنسیتی بر ضد زنان را بیشتر کرد. ازنظر فریدن طبعاً بین زنان و مردان تفاوت‌های زیست‌شناختی وجود دارد، اما ایدئولوژی مردسالاری از این تفاوت‌ها برای توجیه و استمرار نابرابری‌های مدنی سوءاستفاده می‌کند. درواقع، این تفاوت‌ها دستاویزی هستند که مردسالاری با توسل به آن‌ها فرصت‌های برابر برای رشد فردی و مشارکت اجتماعی را از زنان دریغ کرده است.بحث دیگری که در موج دوم مطرح شد، درمورد نهادینه شدن ارزش‌های مردسالاری و حرکت زنان همسو با معیارهای مردسالارانه بود. به این صورت که مردسالاری چنان در ذهن اعضای جامعه نهادینه شده است که آثار و کار زنان را خودآگاه یا ناخودآگاه کم‌ارزش‌تر از آثار مردان می‌شمارند، درنتیجه فعالیت‌های زنان اقبال کم‌تری نسبت به مردان خواهد داشت و در میزان موفقیت آنان اثر می‌گذارد. محدودیتی که به این شیوه در سطح جامعه و فارغ از بُعد قانونی بر زنان اعمال می‌شود، اثر ناپیدایی دارد که سبب می‌شود تولیدات هنری و فرهنگی زنان مانند ادبیات و سینما نیز سمت و سویی مردسالارانه بیابند تا بتواند به‌عنوان یک اثر یا فعالیت به رسمیت شناخته شود. (همان: 79)موج سوممتأخرترین موج فمینیسم، موج سوم است که از دهه 1990 ظهور کرد. متولیان این موج را «نسل ایکس» می‌نامند که متولدین دهه 1960 و 70 در کشورهای پیشرفته در محیطی اشباع‌شده از رسانه و ازنظر فرهنگی و اقتصادی متنوع بودند. اگرچه آن‌ها به‌طور قابل‌توجهی از حقوق قانونی و حمایت‌هایی که توسط فمینیست‌های موج اول و دوم به‌دست‌آمده بود برخوردار بودند، اما موج دوم فمینیسم را ناقص و ناتمام می‌دانستند و مواضع آن را نقد کردند. موج سوم اهداف یکپارچه و یکسانی ندارد، شاید بتوان گفت این موج بیشتر در پی گسترش دامنه‌ی شمول این جنبش بوده است. البته باید متذکر شد که موج سوم فمینیسم در عین برخی تفاوت‌ها هسته‌ی اصلی فمینیستی را حفظ کرده است و همچون موج‌های پیشین پرسش‌های بنیادی در خصوص ماهیت زن‌بودگی و تجربه‌ی زنانه را در کانون توجه قرار داده است و می‌کوشد نشان دهد که جنسیت زنانه بر پایه‌ی توقعات و هنجارهای برآمده از ایدئولوژی مردسالاری در جامعه شکل می‌گیرد و بنابراین برساخته‌ای اجتماعی است و نه ویژگی‌ای طبیعی و تغییرناپذیر. تا پیش‌ازاین دوره فمینیسم عمدتاً به مسائل زنان طبقات متوسط و فوقانی جامعه توجه داشت؛ اما در آثار فمینیست‌های دهه 1990 به بعد راجع به وضعیت زنان متعلق به گروه‌های قومی اقلیت و طبقات فرودست نظریه‌پردازی و به تولید اثر پرداخته شد. درنتیجه، بخشی از نظریه‌پردازی‌های موج سوم مسائلی از قبیل خشونت جسمانی بر ضد زنان در خانه‌شان، ستم مضاعف علیه زنان رنگین‌پوست و همچنین موضوعات مربوط به سلامت زنان را شامل می‌شود. در این دوره فمینیسم مارکسیستی نیز شکل گرفت که درمورد ستم روا رفته به زنان طبقه‌ی کارگر بحث می‌کند و آن را مضاعف بر ستم وارد بر سایر گروه‌ها می‌داند و بیان می‌کند که زنان کارگر بیش از مردان کارگر مورد ظلم سرمایه‌داری هستند. همچنین درمورد سایر ابعاد سرمایه‌داری که کل جامعه زنان را تحت‌فشار قرار می‌دهد و تأثیر رسانه‌ها بر تعریف زیبایی و تحمیل آن به زنان پرداخته می‌شود که از مباحث داغ این روزهای رسانه‌های جمعی است. از دیگر بحث‌های مطرح در سال‌های اخیر مسئله‌ی خشونت، آزار و تجاوز جنسی است که عده‌ای معتقدند از سال 2012 موج چهارم فمینیسم برمبنای این مسئله شکل‌گرفته است. (اگرچه موج‌ها تنها کارکردی برای توصیف جریان‌شناسانه‌ی سیر فمینیسم دارند و حدود و مرزهای آن‌ها به‌طور دقیق و عینی یا حتی چندان واجد اهمیت مفهومی نیست.)به طور کلی رویکرد فمینیستی صرفاً جنبه‌ای نظری ندارد بلکه دستور کاری اجتماعی را دنبال می‌کند که عبارت است از مبارزه برای امحاء تبعیض جنسیتی در همه‌ی جلوه های آن. دونالد هال در کتاب نظریه‌ی ادبی و فرهنگی نقد فمینیستی را شکلی از تحلیل اجتماعی و درانداختن طرحی برای تحول در ساختارهای جامعه می‌داند.از نظر پژوهشگران و منتقدان فمینیست، خوانش نقادانه‌ی متون ادبی نوعی کنش اجتماعی و آگاهی بخش با هدف دگرگون ساختن ذهنيت و باورهای خوانندگان محسوب می شود تا بدین ترتیب راه برای تغییر ساختارهای اجتماعي مقوّم مردسالاری هموار شود.منتقدانی که در نقد ادبی رویکردی فمینیستی اختیار می‌کنند منکر وجود تفاوت بین شخصیت های زن و شخصیت های مرد در ساحت واقعیت و نیز متون نیستند. شاید گفته شود این دیدگاه که زنان با مردان فرق دارند اساسا با ایدئولوژی مردسالاری مطابقت دارد، نه با فمینیسم. در پاسخ باید گفت که به‌ویژه فمینیستهای موج سوم، وجود تفاوت بین زن و مرد را انکار نمیکنند اما برخلاف ایدئولوژی مردسالاری که با ایجاد «تقابلهای دو جزئی» صفاتی مانند ضعف، نابخردی، بی تدبیری، ترس و غیره را به زنان انتساب می‌دهند و متقابلا قدرت، عقلانیت، حسن تدبیر، شجاعت و غیره را خصلتهای مردانه می‌داند. یکی از پدیده‌هایی که در موج سوم فمینیسم مفهوم‌سازی و نظریه‌پردازی شد «زن‌ستیزی» بود. پیش‌ازاین نیز در آثار فمینیستی به این مسئله اشاره شده بود اما تا موج سوم مطلب زیادی درمورد آن وجود نداشت. سرانجام در قرن بیستم آثار پژوهشی مبسوطی در توصیف و تبیین زن‌ستیزی پدید آمد. به‌ویژه محققان و اندیشمندان آلمانی در این زمینه فعال‌تر بودند و تحقیقات دانشگاهی مهمی در این زمینه انجام شد.در این مفهوم، کلیه شکل‌های تبعیض جنسی علیه زنان و تضییع حقوق ایشان به دلیل جنسیت که از ابتدای فمینیسم تا امروز موردبحث قرار گرفته‌اند، به شکلی دقیق طبقه‌بندی، تدوین و تبیین شده است.منابع:پاینده، حسین (1397)، «درسنامه نظریه و نقد ادبی»، سمت، تهران.هام، مگی. گمبل، سارا (1382). «فرهنگ نظریه‌های فمینیستی»، ترجمه فیروز مهاجر، نوشین احمدی خراسانی، فرخ قره‌داغی، نشر توسعه. تهران.منبع آنلاین:دانشنامه بریتانیکا.</description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 11:30:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری مختصر بر تاریخچه و جریان‌شناسی فمینیسم: بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%D9%88-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-d7euw4lxfr5n</link>
                <description> فمینیسم به معنای اعتقاد به برابری اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جنسیت هاست. فمینیسم اساساً در پاسخ به سنتهای غربی که حقوق زنان را محدود می کرد بوجود آمد، اما اندیشه فمینیستی نمودها و تغییرات جهانی دارد. گرچه منشأ آن عمدتا از غرب است، اما فمینیسم در سراسر جهان آشکار می شود و توسط نهادهای مختلفی که به نمایندگی از حقوق و منافع زنان فعالیت می کنند، نشان داده می شود. فمینیسم به عنوان رویکردی میان‌رشته‌ای در خوانش انواع متون کاربرد دارد. کلمه‌ی «فمینیسم» در معنایی که امروزه می‌شناسیم، نخستین بار در آثار بانوی مورخ انگلیسی کاترین ماکولی مطرح شد اما این اصطلاح یک قرن بعد نخستین بار در سال 1837 توسط فیلسوف فرانسوی شارل فوریه به کار رفت. فوریه متوجه نابرابری حقوق مدنی زنان و مردان شده بود و اعتقاد داشت که این تبعیض به‌کل جامعه زیان می‌رساند، نه‌فقط به زنان، زیرا مانع از به‌کارگیری توانمندی‌های نیمی از آحاد جامعه برای نیل به پیشرفت می‌شود. با شکل‌گیری جنبش اجتماعی برابری‌خواهی فمینیسم به یک نظریه و رویکرد تبدیل شد که از منظر آن به نقد ادبی یا تولید متون پرداخته می‌شد. این نظریه در سه دوره فکری که از آن با عنوان «موج» یاد می‌شود مدون شده است.   وضعیت زنان در غرب پیش از ظهور فمینیسم  دانشنامه بریتانیکا در مدخل فمینیسم، معرفی این پدیده را با مروری تاریخی آغاز می‌کند. در طول تاریخ غرب، اغلب زنان در حوزه داخلی محدود بودند، درحالی‌که زندگی عمومی مختص مردان بود. در اروپای قرون‌وسطی، زنان از داشتن مالکیت، تحصیل، یا مشارکت در زندگی عمومی محروم بودند.در اواخر قرن نوزدهم در فرانسه، آن‌ها هنوز مجبور شدند سر خود را درملأعام بپوشانند و در مناطقی از آلمان، شوهر هنوز حق فروش همسر خود را داشت. حتی در اوایل قرن 20، زنان نه می‌توانستند رأی دهند و نه مقامات انتخابی خود را در اروپا و در بیشتر ایالات‌متحده (جایی که چندین منطقه و ایالت حق رأی زنان را خیلی قبل از دولت فدرال داده بودند). از انجام تجارت بدون نماینده مرد، خواه پدر، برادر، شوهر، نماینده حقوقی یا حتی پسر، جلوگیری می‌شد. زنان متأهل نمی‌توانند بدون اجازه شوهر خود بر فرزندان خود كنترل كنند. علاوه بر این، زنان هیچ دسترسی به تحصیلات نداشتند یا به مقدار بسیار کم و محدود دسترسی داشتند و بیشتر مشاغل برای ایشان ممنوع بود. در برخی از مناطق جهان، این محدودیت‌ها در مورد زنان امروز نیز ادامه دارد.سرآغازدر بیشتر تاریخ ضبط‌شده، فقط صداهای منزوی علیه حقیر شمرده شدن زنان صحبت می‌کردند و استدلال‌های آینده را مطرح می‌کردند. در اواخر قرن 14 و اوایل قرن 15 فرانسه، اولین فیلسوف فمینیست، کریستین دی پیزان، با فراخوانی جسورانه برای آموزش زنان، نگرش‌های رایج نسبت به زنان را به چالش کشید. راه او بعداً در قرن توسط لورا سرتا، زنی ونیزی در قرن پانزدهم ادامه داده شد که Epistolae familiares را چاپ کرد (1488؛ نامه‌های شخصی؛ ترجمه انگلیسی جمع‌آوری نامه‌های یک فمینیست رنسانس) به‌طور گسترده شکایات زنان، از رد آموزش و ظلم زناشویی گرفته تا وضعیت پوشش زنان. مدافعان وضع موجود زنان را سطحی و ذاتاً غیراخلاقی توصیف می‌کردند، درحالی‌که فمینیست‌های نوظهور فهرست‌های طولانی از زنان شجاع و موفق را تهیه می‌کردند و اعلام می‌کردند که در صورت دسترسی مساوی به آموزش‌وپرورش زنان برابر با زنان خواهند بود. در قرن شانزدهم دفاع از زنان به یک زیرژانر ادبی تبدیل شد. بحث در مورد زنان تا اواخر قرن شانزدهم به انگلیس نرسید، زمانی که رساله نویسان و اهالی مجادله به نبرد بر سر ماهیت واقعی زن پیوستند. صداهای فمینیستی دوره رنسانس هرگز در یک فلسفه یا جنبش منسجم ادغام نشدند. این فقط در زمان روشنگری اتفاق افتاد، زمانی که زنان خواستار استفاده از سخنان جدید اصلاح‌طلبان درباره آزادی، برابری و حقوق طبیعی در مورد هر دو جنس شدند. عصر روشنگری  در ابتدا، فیلسوفان عصر روشنگری بر نابرابری‌های طبقه اجتماعی و طبقه جامعه به‌استثنای جنسیت توجه داشتند. به‌عنوان‌مثال، ژان ژاک روسو، فیلسوف فرانسوی متولد سوئیس، زنان را موجوداتی احمقانه و پوچ توصیف می‌کند که برای تبعیت از مردان به دنیا آمده‌اند. علاوه بر این، اعلامیه حقوق بشر و شهروند که پس از انقلاب 1789 تابعیت فرانسه را تعریف می‌کرد، آشکارا نتوانست به وضعیت قانونی زنان رسیدگی کند. زنان روشنفکر عصر روشنگری خیلی زود به این عدم شمول و دامنه محدود شعارهای اصلاح‌طلبان اشاره کردند.الیمپ دگوژ، نمایشنامه‌نویس مشهور، اعلامیه حقوق زن و شهروند [زن] را در سال 1791 منتشر کرد و در آن زنان را نه‌تنها برابر بلکه شریک زندگی خود اعلام کرد. سال بعد، اثر حقوقی مری وولستون کرافت، حقوق اساسی زن (1792)، اثر اصلی فمینیستی انگلیسی‌زبان، در انگلستان منتشر شد. وی با به چالش کشیدن این تصور که زنان فقط برای خشنودی مردان وجود دارند، پیشنهاد کرد که در تحصیل، کار و سیاست فرصت‌های برابر برای زنان و مردان فراهم شود. او نوشت، زنان به همان اندازه مردان منطقی هستند. اگر احمقانه باشند، فقط به این دلیل است که جامعه آن‌ها می‌آموزد که این‌چنین باشند. عصر روشنگری به دوره‌ای از برانگیختگی سیاسی تبدیل شد که با انقلاب‌هایی در فرانسه، آلمان و ایتالیا و ظهور لغو قانون برده‌داری همراه بود. در ایالات‌متحده، فعالیت‌های فمینیستی زمانی ریشه دوانید که زن‌های لغو کننده حق تلاش برای به کار بردن مفاهیم آزادی و برابری در موقعیت‌های اجتماعی و سیاسی خود را داشتند. کار آن‌ها باعث ارتباط آن‌ها با زنان طرفدار لغو برده‌داری در انگلستان شد که به همان نتایج رسیده بودند. در اواسط قرن نوزدهم، موضوعات پیرامون فمینیسم با ایجاد تبادل‌نظر در سراسر اروپا و آمریکای شمالی، به التهابات تغییرات اجتماعی افزوده شدند. پس‌ازآن جنبش حق رأی شکل گرفت.</description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 11:51:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق ویرانگر: عادی‌سازی رابطه‌ی بیمارگونه در آثار عامه‌پسند</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF-cl9wq93oscep</link>
                <description>آیا تکرار عبارت &quot;با من بمان&quot; و &quot;مرا ترک نکن&quot; در تعداد بسیار زیادی از تمام ترانه‌های جهان، در زبان‌های گوناگون، نمی‌تواند بیانگر این باشد که عشق با خود بیماری ترس از ترک شدن می‌آورد؟یا شاید به این معنا باشد که غالب افرادی که از طرح‌واره‌ی طردشدگی رنج می‌برند، بیشتر عاشق می‌شوند یا دست کم بیشتر دستی بر قلم و ترانه‌سرایی دارند؟گمان می‌کنم وقت آن باشد که به‌جای روانشناسان، رمان‌نویس‌ها و شاعرها تلاشی بکنند تا تصویر عاشقی سالم را بازنمایی کنند. مردم کم‌تر کتاب‌های خودیاری و آموزشی می‌خوانند. شاید بشود از طریق القای هنری به مردم یادآوری کرد که این شدت از نیازمندی و وحشت‌زدگی، نشانه‌های یک روان سالم و یک رفتار سالم در یک رابطه‌ی سالم نیست. ای بسا کسی که این رفتار ناسالم را تحمل می‌کند و آن را شکل صحیح عشق می‌پندارد نیز از سلامتی روانی کافی یا دست کم، از تربیت و آموزش درستی برخوردار نیست.هرجا جمله‌ی &quot;همیشه با من بمان&quot; و &quot;من را ترک نکن&quot; و &quot;دوستم داشته باش&quot; در وجه امری به گوشم می‌خورد، فورا تنم منقبض شده، تیره‌ی پشتم می‌لرزد و پوستم مثل مرغ می‌شود.همچنین جمله‌ی &quot;چرا دوستم نداری؟&quot; حتی اگر در یک ترانه‌ی پاپ ضعیف و دم دستی باشد. آژیرها در سرم به صدا درمی‌آیند که یک چیزی سر جای خودش نیست و صدای آژیرها بلندتر و بلندتر می‌شود وقتی می‌بینم تعداد زیادی از آدم‌هایی که از کنارشان به سادگی رد می‌شویم، با این ترانه‌ها و جملات هم‌ذات‌پنداری می‌کنند و سیگنال‌های عجیب بودن این جملات را دریافت نمی‌کنند.باید دستی جنباند. باید قصه‌ی عشق‌های درست و درمان را نوشت. قهرمان‌سازی از کارکترهای مبتلا اختلال‌های روانی دارد جامعه را به قهقرا می‌برد.برای تشخیص نمودهای رفتار غیر طبیعی در رابطه‌ها که ما به‌خاطر بمباران محتوایی آن را عادی و عاشقانه می‌پنداریم، توصیه‌ی اکید دارم کتاب عشق ویرانگر اثر براد جانسون و کلی موری را بخوانید. همچنین کتاب «صنعت پروپاگاندا» اثر ادوارد برنایز یا کتاب crystalizing public opinion ‌اثر ادوارد برنایز را بخوانید تا با جنبه‌ی فرهنگی «ناخودآگاه جمعی» و نحوه‌ی اثرگذاری محتوای رسانه‌ای بر فرهنگ عمومی آشنا شوید. برنایز به جنبه‌ی سیاسی مسئله می‌پردازد. اما اگر این ایده را با ایده‌های «مطالعات فرهنگی در فرهنگ عامه» درآمیزید، دقیقا متوجه اثر مخرب این نوع بازنمایی از عشق و عاطفه در سطح کلان خواهید شد. اگر حوصله‌ی کتاب خواندن ندارید، دست کم مستندی که شبکه بی‌بی‌سی درمورد ادوارد برنایز در 4 اپیزود ساخته است ببینید. در عصر اطلاعات و ارتباطات که همه‌چیز به واسطه‌ی رسانه به ما می‌رسد و باورهای ما را شکل می‌دهد، ضرورت جدی دارد که بدانیم با چه نوع پدیده و با چه نوع تفکر و سیاست‌گذاری در پس محتوای رسانه‌ای مواجه هستیم. </description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 13:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه من به سرکوب رضا گوران</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%A8-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-bq47ci7rhoug</link>
                <description>فیلم سرکوب یه فیلم تئاترگونه‌ست. یه متن تئاتری که چرخش‌‌های دوربین بهش اضافه شدهکل فیلم توی یه فضای ثابت اتفاق میفته و از دیوارهای خونه بیرون نمیره. موسیقی قوی فیلم یکی از چیزهاییه که خیلی به فضای فیلم و رنگ و حس و حالش میاد. جلوه‌های سمبلیک فیلم مثل باریدن بارون توی خونه، رنگ و لباس و گریم افراد. داستان فیلم یه تعلیق زائد داشت که عملا در پیشبرد متن کارکرد خاصی نداشت. مفهوم &quot;سرکوب&quot; توی قصه‌ی بدون کارکتر مستتر &quot;خسرو&quot; ملموس‌تر بود. رد پای خسرو از اول تا آخر فیلم هست اما عملا بعنوان کلید گشاینده‌ی قفل پرسش‌های تو در تو، کارکرد فانکشنالی در فیلم نداره. بلکه حتی مفهوم سرکوب زنانه‌ی فیلم رو به حاشیه می‌بره.  بازی‌های نسبتا اغراق شده با فضای تئاتری فیلم هم‌خوانی خوبی داره. بعضی عناصر اضافه هستن مثل بچه‌ی پریسا که اوتیسم داره و ما نمی‌دونیم چرا توی فیلمه؟ اگر حذف بشه چه صدمه‌ای به مفهوم می‌خوره؟در آخر حتی نمی‌فهمیم خسرو چرا رفته بود و پرویز چرا اصرار کرده بود برگرده و برای چی خسرو کشته شد؟پردازش شخصیت غایب پرویز _پدر خانواده_ پر از تناقض‌های وحشتناکه. نه از جنس خاکستری بودن، از جنس شخصیت‌پردازی ضعیف. از یک سو یک پدر خوب می‌بینیم که خسرو _پسرش_ بهش اعتماد می‌کنه و جونشو می‌سپره دستش و بعد از عذاب‌وجدان مرگ خسرو عکسش رو بغل می‌کنه میره اسکله گریه می‌کنه. از طرف دیگه پدری رو می‌بینیم که دخترهاش هیچ ارزشی ندارن، همه‌شونو دیوونه و بیمار کرده، همه‌شون دارو مصرف می‌کنن و حملات پنیک دارن و نه‌تنها به دلیل موقعیت شغلی و سیاسی پدر _که خیلی مبهم و نامفهوم بهش اشاره می‌شه_ بلکه از رفتار فردی و درون‌خانوادگی‌ش آسیب دیده‌ن و مورد خشونت بوده‌ن. تمام المان‌های پدر بد، المان‌های خشونت خانگی هستن که بهشون اشاره می‌شه و ماجرای کارکتر سیاسی پدر شدیدا کمرنگ باقی می‌مونه اما دخترها اذعان دارن که برای خشونت خانگی از پدر دلخور نیستن و تنها دلیل اینکه از پدر بیزارن به‌خاطر شرایط شغلی و اجتماعی پدر و بلاییه که سر پسرش آورده. همه از ظلمی که پدر فارغ از موقعیت اجتماعی‌ش، در فضای خصوصی به شخصیت اون‌‌ها وارد کرده شکایت می‌کنن ولی دلیل نفرت رو اون نمی‌بینن. حتی خودشون رو در معرض مردهای آزارگر قرار می‌دن و در بین مردهای غریبه دنبال ناجی می‌گردن. حتی پیشنهاد نمی‌کنن که خودشون بعنوان خواهر و شریک‌های یک درد مشترک از هم حمایت کنن. بلکه همدیگه رو به مردانی که حتی نمی‌شناسن پاس می‌دن و میگن &quot;با فلانی برو&quot; یا &quot;بگو بیاد بگیردت.&quot; همچنین زبان زن‌های قصه که بر کانسپت کالایی و شی‌ءوارگی زن در جامعه ما صحه می‌ذاره و بازتولیدش می‌کنه نکته جالب توجهیه. مجموع این نشانه‌ها، تصویر صادقی رو بازتاب میده از جامعه زنان ایرانی و سندرم استکهلم عادی‌سازی شده‌ی جاری در رگ و پی فرهنگ ایرانی و تربیت سنتی.در مجموع فیلم بدی نبود. اگر چه متن قوی و فضا چندان رئال نبود، اما نوآوری و انحصار سبکی داشت که این قدم خلاف جریان موج کپی‌کاری سینمای ما سزاوار احترام بود.پی‌نوشت: من نمی‌دونستم رضا گوران از بچه‌های تئاتره و با رضا درمیشیان قاطی کرده بودمش. بعد هی فکر می‌کردم چقدر این کارش متفاوته:))) الان رفتم سرچ کردم به خودم احسنت گفتم بخاطر ذائقه‌ای که از لحظه اول فیلم رد پای تئاترو بو می‌کشه:)))))))به طرز مسخره‌ای از فضای تئاترگونه توی فیلم خوشم میاد??‍♀</description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 18:23:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستری: رنگ مغفول در پژوهش‌های داخلی</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%BA%D9%81%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84%DB%8C-g3ov82ksdgwa</link>
                <description>گمانم وقتی این متن را می‌خوانید من را بالای این منبر با چنین ژستی تصور می‌کنید که البته بیراه نیست! :) یکی از چیزهایی که در تحقیقات دانشگاهی از نظر من بسیار کراهت‌آمیز است، تقلیل مفاهیم کیفی به عدد و رقم است. پژوهشگران این کار را می‌کنند تا به تحقیقاتشان اعتبار علمی ببخشند اما این امر وقتی از حدی فراتر می‌رود، خواننده‌ی منتقد را که در قید و بند معیارهایی چون پایایی و روایی تحقیق نیست، آزار می‌دهد.یکی از فاحش‌ترین موارد این تقلیل‌ها در مطالعات جامعه‌شناسانه‌ی سینما، تقسیم کارکترهای داستان در دو گروه مثبت و منفی است. می‌دانیم که این روزها در دوره‌های آموزش فیلمسازی، داستان‌نویسی، خوانش و نقد انواع متون داستانی و... همواره تاکید بر این است که هیچ مرز سیاه و سفیدی وجود ندارد و هرقدر واقع‌گرایانه‌تر به مسائل بنگریم، مرزهای سیاهی و سفیدی کمرنگ‌تر و خاکستری قابل فهم‌تر می‌شود.هیچ کس خوب مطلق یا بد مطلق نیست. درصورتی که فیلمی این قاعده را رعایت نکند، شکست‌خورده محسوب می‌شود. چنان‌که می‌بینیم امروزه سینمای جهان حتی در شخصیت‌پردازی داستان‌های فانتزی یا کمیک‌استریپ به شدت بر این قاعده تمرکز دارد. فلسفه مدرنیسم نیز بر این مسئله تمرکز دارد که هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد. واقعیت به عنوان یک پدیده خارجی دامنه‌‌ی محدودتری نسبت به حقیقت دارد، اما حقیقت یک مفهوم انتزاعی است که از هر دیدگاهی به طرزی متفاوت ادراک می‌شود چرا که وابسته به پیشینه تجربه‌ی زندگی و اندیشه و حالات درونی یک فرد است. اگر بخواهیم آیتم‌هایی را برای خوب یا بد، مثبت یا منفی تعیین کنیم، در خوانش داستان‌ها و فیلم‌ها به نقاطی برخورد می‌کنیم که عملا بن‌بست این طرز تقسیم‌بندی است و مردود بودن آن را اثبات می‌کند. برای مثال به یک فیلم که همه‌ی ما قطعا بارها دیده‌ایم ارجاع می‌دهم. سوال من از شمای بیننده این است. در فیلم مارمولک آیا می‌توانید مشخص کنید شخصیت رضا مارمولک یک شخصیت مثبت است یا منفی؟به دلیل محبوبیت شخصیت جواب اول ما یک مثبت سریع و قاطع خواهد بود. اما بیایید از منظر اخلاق و واقعگرایی مسئله را بررسی کنیم.اگر دزدی به خانه‌ی شما بیاید و ارزشمند‌ترین اموال شما را به یغما ببرد، می‌توانید او را انسانی مثبت تصور کنید؟ حتی اگر رضا مارمولک باشد، در نهایت او سرقت کرده و از هر منظری دزدی کاری ناپسند است. در همه‌جای دنیا و در تمامی جهان‌بینی‌ها.آیا می‌توانید بگویید شخصیت مجاور یک شخصیت منفی است؟تصور کنید یک رئیس زندان هستید، برای کنترل طیفی از آدم‌ها که از محکومین اشتباهی و زندانیان بدهی شروع می‌شوند تا قاتل عمد، برای کنترل این جماعت باید چه کنید ؟ به شدیدترین نوع اقتدار و درعین حال سلامت روان و شرافت و اخلاق نیاز دارید که در دام تاریک خشونت این شغل گرفتار نشوید. البته که سلامت روان و اخلاق و شرافت فاکتورهای ایده‌آلیستی و آرمانی هستند و در عالم واقع، کمتر در چنین محیطی یافت می‌شود. آزمایش زندان استنفورد که فیلمی اقتباسی نیز براساس آن ساخته شده است اثبات این نظر است. (دیدن این فیلم را بسیار توصیه می‌کنم.) در هیچ کجای جهان افرادی که در محیط خشونت‌آمیز کار می‌کنند به تدریج سلامت روانشان را از دست می‌دهند، و همه جا و همیشه شرارت روی دیگر قدرت است. در هر جایی که قدرت به طور مطلق در دست یک فرد یا گروه باشد شرارت وجود دارد.اما در فیلم مارمولک، به جز صحنه‌ای که مجاور زمین تمیزشده را گل می‌کند، آیا می‌توانید نقطه دیگری پیدا کنید که با اقتدار زندان‌بانی لازم تضاد داشته باشد؟به جز همان یک صحنه که به قصد القای بار عاطفی منفی نسبت به مجاور در فیلم گنجانده شده، تمامی اکت‌های مجاور منطقی است. او یک رئیس زندان است که باید مجرمان را آنجا نگاه دارد، فرارشان اعتبار او را لکه‌دار می‌کند و به‌علاوه اگر هر کسی از زندان فرار کند امنیت جامعه به خطر می‌افتد، او به دنبال یک زندانی فراری می‌گردد و نسبت به این مسئله حساسیتی منطقی دارد.آیا با در نظر گرفتن این حقایق فارغ از بار دراماتیک فیلم می‌توانید بگویید مجاور آدم بد قصه است؟حال اینکه شخصیتی پویا دارد که در گذر زمان به ضرورت کرامت زندانی پی میبرد و در پایان فیلم تفاوت نوع برخورد او با مارمولک نشان میدهد مجاور الزاما انسانی فینفسه پلید نیست. چه بسا این تصویر ما را متوجه نوعی نگرش انسانی و نسبتا روانکاوانه در فیلم کند که به غلبهی اتمسفر محیط شغلی بر حالات روانی و ادراکی افراد داشته باشد و فرار مارمولک چالش مجاور بود و او را به سفری بیرون از مرزهای حال و روز روتینش کرد و منجر به بازنگری مجاور در احوال خودش شد. سخنرانی مارمولک در زندان درمورد اینکه «مگر زندانی‌ها خدا ندارند؟ و مگر آن‌ها بندگان خدا نیستند؟» در حینی که مجاور تقریبا او را شناسایی کرده بود، در همان لحظه نه اما به تدریج بر گوش جان مجاور اثر میگذارد و توجه او را به حقیقت کرامت انسانی مجرمان و حقوق آنها به‌عنوان انسان در عین مجرم بودن جلب میکند، کرامتی که به واسطه قدرت مطلق در فضای زندان فراموش کرده بود.آیا با در نظر گرفتن این مسائل می‌توانید قاطعانه بگویید مجاور آدم بد فیلم است؟ آیا می‌توانید بگویید مارمولک از ابتدای فیلم کارکتر روشن و مثبت فیلم بوده؟اگر چه در تمام طول فیلم مارمولک هم سفر درونی خودش را طی می‌کند و متوجه تحول او در جهان‌بینی‌اش می‌شویم. کودکی که همیشه در سکوت به رضا مارمولک نگاه می‌کند، سمبلی از وجدان اوست که تاکید می‌کند هیچ شخصیتی در هیچ کجای جهان مجرم یا سیاه متولد نشده و وضعیت فعلی انسان‌ها نتیجه‌ی یک مجموعه از تجربیات و اتفاقات و تنگناها و انتخاب‌ها و ظرفیت‌ها بوده است و هیچ کس در ذات خود سیاه نیست. کارکتر کودک سمبلیک داستان همواره برای تاکید بر خاکستری بودن شخصیت‌ها رخ می‌نماید.به این ترتیب، نادیده گیری حقایق جامعه برای بالا بردن فاکتور reliability و validity پژوهش، درواقع خیانت به میزان صدق یافته‌ها در عالم واقع است که در تحقیقات اجتماعی اهمیت بالایی دارد اما آکادمی بروکراتیک ایران به دلیل اینکه صرفا درگیر چارچوب‌های تحقیق است تا کارآمدی یافته‌های آن و گسترش دیدگاه فلسفی خوانندگان کمترین اهمیت را دارد (احتمالا به این دلیل که خیالشان راحت است کسی تحقیقات را نمی‌خواند) با کمی‌گرایی در تحقیقات _حتی در پژوهش‌های کیفی! _ این مسائل را نادیده می‌گیرند.اگر تحقیقات اجتماعی که در خارج از ایران و در ژورنال‌های معتبر منتشر شده‌اند بخوانید و با نمونه‌های ایرانی مقایسه کنید، حتما به این فکر خواهید افتاد که اگر این پژوهش‌ها در ایران انجام می‌شد اکثرا به دلیل «روش‌شناسی» رد می‌شدند و در هیچ ژورنال داخلی پذیرفته نمی‌شدند!تحقیقات ژورنال‌های ایرانی صفحات بیشتری را به بیان تکراری روش تحقیق می‌پردازند تا به یافته‌های تحقیق و تحلیل آن.و این غم‌انگیز است. خیلی غم‌انگیز که عمرمان به جای بیشتر اندیشیدن و واکاوی، صرف حفظ کردن چارچوب‌ها و تلاش برای تبدیل همه چیز به عدد و رقم می‌شود. به امید روزی که کیفیت درکمان از جهان پیرامونمان بهتر شود و با مفهوم «نسبی‌گرایی» آشتی کنیم. </description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Thu, 06 Aug 2020 14:04:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوم: بولی چیست و چرا دمنتورها بولی می‌کنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-r5dx6argaolf</link>
                <description>جامعه‌ی ما با آدم‌های دمنتور صفت اشباع شده. از کجا می‌فهمیم؟ رفتار جمعی و رایج در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی. شبکه‌های اجتماعی به‌خاطر حاشیه امنی که برای افراد ایجاد می‌کنند تا با کمترین رد پای جامانده، گوشه‌های تاریک خودشان را نمایش دهند. نام و نشان حذف شده، اما در عوض با حقیقت پنهان زیر لبخندهای مصنوعی و محبت‌های تزویری آدم‌های ساده‌ی اطرافمان آشنا می‌شویم. چیزی که در روز روشن و با چشم قابل رصد نیست. ما در شبکه‌های اجتماعی رد رفتار دمنتورگونه را می‌بینیم که با تعقیب کردن سرنخ‌ها به یک تصویر کلان از یک فرهنگ دمنتور زده می‌رسیم. یکی از نمودهای رفتار دمنتورگونه فرهنگ bully است که بسیار در رگ و پی رفتارهای روزانه‌ی ما سرشته شده. بولی چیست؟ شاید پسندیده نباشد که از کلمه‌ی غیرفارسی در یک نوشتار معیار استفاده می‌کنم، اما مناسب‌ترین کلمه‌ای است که معادل فارسی برای آن نیافتم. بولی نه تمسخر صرف، بلکه مجموعه‌ای از رفتارهاست که به قصد سرکوب یک فرد یا گروه انجام می‌شود. این رفتارها می‌تواند اعم از توهین، تحقیر، سرکوب، تمسخر، درگیری فیزیکی، حذف کردن افراد از چرخه تعاملات اجتماعی و به انزوا کشاندن افراد باشد.این رفتار عموما از طرف افرادی سر می‌زند که سلطه‌طلب هستند و برای رسیدن به قدرت در سطح مورد نظرشان، شورع به له کردن شخصیت افراد پیرامونشان می‌کنند. قربانی این رفتار عموما کسانی هستند که در اقلیت قرار می‌گیرند یا هر نوع تفاوتی با چارچوب کلیشه‌ای دارند که شخصی بولی کننده در آن هویت‌یابی می‌کند.سلطه‌طلبان بولی کننده با ایجاد آزار و اذیت، جامعه اطرافشان را به دو گروه خود و دیگری تقسیم می‌کنند. خودی‌ها در پیرامونشان این افراد را تایید می‌کنند تا از آزارشان در امان بمانند و با دریافت امتیاز در حلقه‌ی خودی‌ها تثبیت می‌شوند و از سطح حفاظت از خود فراتر می‌روند و خودخواسته تبدیل به حامی سلطه‌جوی مسموم می‌شوند. این افراد کمک می‌کنند تا رفتار ناهنجار سرکوب‌گرانه شکلی عادی و طبیعی پیدا کنند و آن را بازتولید و آثار مخرب آن را پنهان می‌کنند یا حتی معنایی مثبت به آن می‌بخشند. گروه دیگری‌ها، هر کسی است که در خطوط تعیین‌شده‌ی سلطه‌گر(ها) جای نگیرد.بولی در نظام معنایی این متن، یکی از رایج‌ترین شکل‌های رفتار دمنتوری است که جامعه را به قهقرا می‌برد و با تثبیت و بازتولید در جامعه، افراد را تبدیل به مشتی مرده‌ی متحرک سرخورده و بدون فردیت و شوق و خلاقیت می‌کند.این روزها پشت سر هم چندین و چند نمونه از بولی افراد در شبکه‌های اجتماعی مواجه شدم بدون اینکه منفعتی در آن باشد.البته که در هسته‌ی ماجرا قدرت طلبی حرف اول را می‌زند، اما نه قدرتی که مستقیما بر زندگی ما اثر داشته باشد یا ما را ارتقا دهد. بلکه قدرت گروهی بر گروه دیگر و تعیین کردن خط مشی برای «چگونه وجود داشتن و زیستن» و تبدیل کردن افراد به مترسک‌هایی کلیشه‌ای و شبیه به هم بدون هیچ میلی به تفکر و تعقل، منفعل و منتظر موج برای حرکت در مسیری که دیگری ترتیب داده. به این ترتیب قدرت در دست کسی خواهد بود که موج را ایجاد کند و خیالش راحت خواهد بود که این جهت‌دهی به علایق و سلایق افراد با همراهی آنان حمایت خواهد شد. در یک چرخه‌ی منطقی و عادی از این همراهی و انفعال پول خواهد ساخت و از حضور این مترسک‌ها تجارتی پرسود خواهد ساخت. در یک دید بدبین و دوراندیشانه می‌توان احتمال داد که عاملان این روال و چرخه، حتی شاید در درازمدت و مرحله به مرحله موفق به اشغال مسند قدرت سیاسی نیز شوند!اما در نهایت ریشه‌های این قدرت از توجه و انفعال و همراهی مردمی که بولی را عادی می‌شمارند و از آن حمایت می‌کنند تغذیه می‌کند. </description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Wed, 05 Aug 2020 19:28:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت اول: جامعه‌ی دمنتوری، فرهنگ دمنتور زده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D8%AF%D9%87-bwo8htzuy3jc</link>
                <description>دمنتور یا مرگخوار، موجودی که روح انسان‌ها را می‌مکد. تمثیلی از آدم‌های زهرآگین در داستان هری پاتر. در داستان هری پاتر، دمنتورها موجوداتی هستند که روح انسان را می‌مکند و باعث می‌شوند تمام احساسات و خاطرات خوب فرد نابود شود.دمنتور ها یکی از وحشتناک‌ترین موجوداتی است که در کره زمین وجود دارو. تاریک‌ترین و کثیف‌ترین مکان ها را می‌سازد و در مواقع فروپاشی و ناامیدی پیدایشان می‌شود. صلح، امید و خوشبختی را از هوای اطراف خود بیرون می‌کشند. اگر یک دمنتور به کسی نزدیک شود، او را از هر احساس خوب، هر خاطره شاد و روشن تهی می‌کنند. اگر امکانش باشد، دمنتور آنقدر از روح فرد تغذیه می‌کند که او را به چیزی چون خودش تبدیل کند:بی‌روح و اهریمنی. بوسه‌ی دمنتور، سلاح او و روش کار اوست.این بوسه در سری فیلم‌های هری پاتر به عنوان مجازات برای مجرمان استفاده و سرنوشتی بدتر از مرگ در نظر گرفته می‌شد.بسیاری افراد در دنیای واقعی پیرامون ما شخصیت‌هایی دمنتورگونه دارند. آدم‌های مسموم که هویت، فردیت ، شوق زیستن و انگیزه‌‌ها را می‌کشند تا از دیگر افراد یک گوسفند کلیشه‌ای بدون خلاقیت و تعریف شده در چارچوب خودشان و قابل کنترل بسازند. دمنتورها در دنیای واقعی، این‌گونه روحت را می‌مکند که می‌خواهند از هیچ چیز ادراک منحصر به خودت را نداشته باشی. چیزی را بفهمی که آن‌ها می‌خواهند بفهمی و معیاری برای هیچ چیز نداشته باشی.نوع دیگری از دمنتورهای دنیای واقع، ‏عشقت را تجارت می‌کنند، احساساتت را به سخره می‌گیرند، بهت احساس بی‌ارزشی می‌دهند و نسبت به جهان پیرامونت بدبینت می‌کنند و باعث می‌شوند حس کنی دیگر هرگز هیچ چیز بهتر نمی‌شود و هیچ راه روشنی در زندگی‌ت نیست و هیچ فقدانی را نمی‌توانی جبران کنی. احساس ویرانی می‌دهند. ‏دمنتورها الزاما آن بیرون نیستند. گاهی با والدهای دمنتور صفت زندگی می‌کنیم یا رفیقانی دمنتور داریم که حتی تا تامدت‌ها نمی‌توانیم تشخیص دهیم در کنار چه موجودی هستیم و ما را مسموم می‌کنند و آنقدر که در رخوت تاریک این زهر گرفتار شده‌ایم، تشخیص اینکه چنین رفاقتی سالم و پویا و تعالی‌بخش نیست را از دست می‌دهیم.‏در برخی نقدها نوشته‌ شده است که دمنتورها سمبل افسردگی خانم رولینگ است. ولی من معتقدم دمنتور توصیفی تمثیلی از آدم‌هایی‌است که ما را به ورطه‌ی افسردگی و فروپاشی درونی می‌کشند. آمار افسردگی ژنتیکی بسیار کمتر از افسردگی‌است که از مورد آزار، تبعیض، ظلم و بدکرداری قرار گرفتن ناشی می‌شود.این آزار و تبعیض درست مثل کاری‌است که دمنتور با قربانی‌ش می‌کند. او را تبدیل به کسی چون خودش می‌کند و حاصل رها شدن دمنتورها در جامعه، بازتولید خصائل شیطانی و تداوم تاریکی و رفتار و فرهنگ مسموم است. این شرایط در جامعه آنقدر ادامه پیدا می‌کند که مردمان به جهان تاریکشان خو کنند و رفتارهای سمی تبدیل به تربیت و شخصیت آن‌ها شود و در طبیعت آن‌ها سرشته شود. چنان‌که این رفتار را شکل عادی و خالص جهان بپندارند.این جستار ادامه دارد... </description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Wed, 05 Aug 2020 18:54:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیگانگی سینمای ایران با مفهوم «روایتگری» و «قصه» : نقد رگ خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-ttyfy0sfmlcr</link>
                <description>فیلم رگ خواب، در عین استفاده‌ی خوب از نمادها و خوش‌‌ساختی تکنیکی، فیلم بسیار بدی است. فیلم پر از حلقه‌های مفقوده در پیوند منطقی بین اجزای داستان است. تم اصلی شخصیت‌پردازی مینا، نمایش مهرطلبی حاد اوست. اما معضل اصلی سینمای ایران، محدود بودن به توصیف موقعیت حاضر و فقدان هرنوع اشاره به ریشه‌های مسئله است.در قیاس با سینمای جدی دیگر نقاط جهان، می‌توان مشاهده کرد که سینمای ایران با وجود حرکت رو به جلو به لحاظ فرم و تکنیک، همچنان با داستان‌گویی صحیح فاصله‌ی بسیاری دارد. سینمای جدی، بیشتر شبیه یک گزارش از معضلات جامعه است که با موسیقی و افکت رنگ‌آمیزی شده است. روایت‌گری در آن معنا ندارد. کارگردان و فیلمنامه‌نویس با کارکرد اصلی دوربین، که ایفای نقش ناظر و روایت‌گر و نمایش‌دهنده‌ی حالات و مفاهیم است، بیگانه‌اند. فضاهای خالی فیلمنامه را با نریشن پر می‌کنند. یک نریشن زائد و بی‌خاصیت که در تصویر هم می‌تواند قابل مشاهده باشد. این‌ها نه فقط مشکلات فیلم رگ خواب، که مشکلات کل سینمای ایران است.همواره به ما آموخته‌اند نقش فیلم و ادبیات، سخنرانی و منبر نیست و فیلمساز تعهدی به پاسخگویی به پرسش‌های بیننده ندارد، اما این وا گذاردن مخاطب به حال خود تا آنجا پیش می‌رود که شخصیت‌پردازی فیلم را خام و ناقص باقی می‌گذارد.برای نوشتن یک فیلمنامه‌ی روانکاوانه چنان که از قرائن به نظر می‌آیند نویسنده چنین قصدی داشته است، ضرورت دارد که بیننده با بک‌گراند روانی و اجتماعی شخصیت آشنا شود. ما در هیچ کجای فیلم نمی‌فهمیم که مینا در چه کانتکست اجتماعی و روانی‌ پرورش یافته که چنین خودباخته و ضعیف است. به جز فقدان مادر، هیچ دلیل دیگری برای یک شخصیت مهرطلب به ما نمایش داده نمی‌شود. حتی به هیچ صورت نشانه‌ای از مشکلی مانند بی‌توجهی یا طردشدگی از جانب پدر به بیننده داده نمی‌شود. پس چرا مینا اینقدر از بازگشت به پدر حتی در بدترین شرایط سر باز می‌زند، زندگی در محقرانه‌ترین وضعیت در یک انبار بی در و پیکر را می‌پذیرد و فورا به کمترین نشانه‌هایی از محبت واکنشی پذیرا نشان می‌دهد. انتظار می‌رود که پس از تجربه یک زندگی مشترک تلخ و جدایی تا حدی در حالت تدافعی باشد اما فورا هنوز ترمیم نیافته از آسیب‌های پیشین خود را به میانه‌ی یک رابطه با مردی که شناخت کاملی از او ندارد و هیچ چیز درموردش نمی‌داند پرتاب می‌کند.از دیالوگ‌های خود مینا می‌فهمیم که پدر خشن و دیکتاتوری نداشته است، پدر صلاح دختر را می‌خواسته و تلاش می‌کرده که راه درست را به او نشان دهد. مینا در قسمتی از فیلم وقتی از مخالفت پدرش با ازدواجش می‌گوید، بیان می‌کند «اما من خونواده می‌خواستم.»اما هیچ تصویری از اینکه چرا در کنار پدرش احساس خانواده داشتن نمی‌کرده است نمی‌بینیم. حال اینکه در جای دیگری خودش خطاب به کامران از ملایمت پدر به هنگام دلخوری یا در مواجهه با خطاهایش می‌گوید. این نقاط تاریک پیوستگی منطقی و انسجام علی-معلولی داستان را مختل می‌کند که سبب می‌شود فیلم حتی تا 50% هم نتواند هدفش را _ که یک روایت اجتماعی روانکاوانه باشد_ محقق کند.در شخصیت‌پردازی کامران نیز جای خالی &quot;انگیزه&quot; به شدت به چشم می‌خورد. انگیزه برای پذیرفتن ریسک، مسئولیت و هزینه‌های رابطه‌ای بی‌مرز بدون کمترین حفاظت و احتیاط با زنی که بسیار وابسته و آشکارا افسرده و آسیب‌پذیر است.در مجموع فیلم داستانی ضعیف دارد که با تمرکز بر برانگیخته کردن عواطف بیننده و با بهره‌جویی از بازی قوی تهامی و حاتمی سعی در جبران آن دارد.در پایان مایلم به این مسئله اشاره کنم که فیلمسازی در یک جامعه‌ی پر از رنج، یک دوگانه‌ی بدون طیف و غیرقابل تعدیل است. آمار نشان می‌دهد در سال‌هایی که بحران‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در کشور بیشتر است، آمار فروش فیلم‌های کمدی بازاری بی‌کیفیت بالاتر است. دهه‌ی اخیر دوران رنج پیوسته و بدون استراحتی برای مردم ایران بوده است. در چنین شرایطی، فیلمساز یا باید فیلمی بازاری و زرد و خنده‌دار _خندیدن به هر قیمتی ولو به ابتذال کشیدن سطح سلیقه مخاطب_ برای دور کردن بیننده از دغدغه‌هایش را باید بسازد، و یا با توصیف صرف شرایط موجود و دراوردن ادای هنر متعهد، وجدان خود را تسکین دهد و تصور کند که به گرداب ابتذال جاری تن نداده‌ است  حال اینکه زیر تیغ سانسور جرئت نزدیک شدن به نمایش علل و ریشه‌های معضلات مثل جای خالی آموزش و بلوغ اجتماعی و پرورش روحی اعضای یک جامعه را ندارد. جرئت به نمایش کشیدن فاصله‌ی شدید بین اعضای خانواده‌ها، سبک زندگی بی‌هدف و مدیریت نشده، رویکرد غریزی و بدون آگاهی و هشیاری نسبت به فرزند‌آوری و پرورش نسل را ندارد.  چرا که با تصویر مورد انتظار قدرت ایدئولوژیک و مالک رسانه منافات دارد. فیلم‌ها را به زور ستاره‌های محبوب سینما به فروش می‌رسانند و هیچ بلندپروازی‌ای برای ارتباط با مخاطب بین‌المللی ندارد. با این پیش‌فرض که بیننده همه چیز را می‌داند فیلم می‌سازند. حال اینکه اگر یک بیننده‌ی غیر ایرانی از بیرون این فرهنگ فیلم‌ها را به قصد آشنایی با فضای فرهنگی اجتماعی ایران ببیند هیچ دستاوردی نخواهد داشت. فیلم‌ها به جز تحریک عواطف، هیچ بار معنایی و نگرشی برای مخاطب ندارند.انتظار می‌رود فیلمسازان به عنوان قشر روشنفکر جامعه که با نگاهی تیزبین لایه به لایه‌ی جامعه را رصد می‌کنند، بتوانند دست کم زاویه دید تازه‌ای به مردم بدهند، نه که به بیان تصویری و تکراری درد دل مردم اکتفا کنند و هیچ حرف تازه‌ای درمورد این تصویر نداشته باشند. </description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Tue, 04 Aug 2020 16:05:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%BA%D8%B5%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%A2%DB%8C%D8%AF-dfibitxkmbst</link>
                <description>یکی از ایرادهای عالم زبان اینه که ما برای هر پدیده یک کلمه‌ی مجزا نداریم. باید یک کلمه‌ای وجود می‌داشت که بر مفهوم حذف شدن از یادها و تاریخ و لوح و پاک شدن هر نام و نشان و اثری دلالت می‌کرد. یک جور مردن. یه چیزی که ناگهان همه فکر کنن تو یه خواب بودی. توی خواب دیدنت و تموم شد و رفت. تلاش برای این چنین مردن. تا حالا سعی کردی هویتت بمیره؟ باز هم کلمه‌ها مشکل دارن. یکی فکر می‌کنه از بیگانگی می‌گی، یکی فکر می‌کنه از بی‌هویتی می‌گی. نه. فقط تا حالا سعی کردی گم و گور شی؟ رد پاتو پاک کنی، دیگه کسی تو رو به یاد نیاره؟ من دلم می‌خواد با این هویت بمیرم و یه آدم دیگه متولد بشم. کاش اگر زندگی دیگه‌ای وجود داره، توی اون زندگی اشتباهات قدیمی رو تکرار نکنیم. اقلا یه اشتباه جدید بکنیم. من هویت اشتباهی رو برای خودم برساخت کردم. دلم فقط یه شانس دوباره می‌خواد. یه شانسی که از صفر شروع کنم. یه آدم دیگه بسازم. شاید موفق نشم. ولی می‌خوام تلاشم رو برای مردن در این نام و بیدار شدن در یک نام و قصه‌ی دیگه بکنم. شاید هم موفق شدم. این هم یه مدل سیر و سلوکه دیگه. </description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 01:41:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتیاد به اغراق‌شدگی، ارمغان مسموم رسانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%B4%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%BA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-yqvr7sgtueys</link>
                <description>#رسانه چشم و ذهن ما رو به دیدن &quot;زیبایی قالبی&quot; معتاد کرده. ما به &quot;به رسمیت شناختن شهرت ناشی از ابتذال&quot; خو گرفته‌یم. امروز داشتم به نقش‌هایی که مهران احمدی (کارکتر بهبود توی فیلم پایتخت) بازی کرده فکر می‌کردم. دیدم چه بازیگر خوبیه! چرا تا حالا متوجه خوب بودن کارش نشده بودم؟ ولی حتی اسمشو نمی‌دونم!اینکه به یه بازیگر نقش‌های متفاوت پیشنهاد نمیشه تقصیر بازیگر نیست. تقصیر کارگردان‌هاست که از ظرفیت‌های بازیگرها استفاده نمی‌کنن.مهران رجبی همین‌طور. یه فیلمی بود درمورد زلزله بم. بیدار شو آرزو.مهران رجبی توی اون نقش کولاک کرده.بازی‌‌ش توی فیلم مارمولک هم خیلی خوبه.ولی ما مهران رجبی رو با چی می‌شناسیم؟انگار این‌ها آدم‌هایی هستن که همیشه محو شده‌ن. همه جا هستن ولی دیده نمی‌شن. از شدت طبیعی و واقعی بودن دیده نمیشن.ما به دیدن چیزهای غیر طبیعی که با سیخ خودشونو فرو کنن توی چشممون عادت کرده‌یم. &quot;طبیعی بودن و شبیه دنیای واقعی بودن&quot; برای ما بعنوان امتیاز یک بازیگر تعریف نشده.همه‌ش کارکترهایی که زیادی زیبا، زیادی عجیب یا آدم‌های زیادی نادون، حرف‌های زیادی بی‌معنی، رفتارهای زیادی بی‌ارزش رو به خاطر می‌سپریم.بیاید از این به بعد به نقش‌های فرعی بیشتر توجه کنیم و این اعتیاد به چیزهای اغراق‌شده رو ترک کنیم.حرف درست و لپ کلام رو کیارستمی عزیز _روحش قرین آرامش و شادی_ زد.هرچیزی، زیادی‌ش ضایعه. زیبایی زیاد ضایعه. دوست داشتن زیاد ضایعه.یه کم با چیزهای &quot;کافی و اندازه&quot; دوست باشیم.</description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 01:19:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریویوی آثار نرگس آبیار</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D8%B1%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-r6jdr39mqucs</link>
                <description>به بهانه مطالعات پایان‌نامه‌م نشسته‌م دارم مجموعه آثار چند کارگردان رو می‌بینم. این پست به نرگس آبیار اختصاص داره و از رویکرد نقادانه‌ای پیروی نمی‌کنه. چرک‌نویس‌های حین دیدن فیلم رو با شما به اشتراک می‌گذارم.فقط یادداشت‌های حاشیه فیلم دیدنمه. تاکید دارم که یادداشت‌ها از زبان ادیبانه و نظم مشخصی پیروی نمی‌کنه. تخصصی نیست و فقط نظرمه. فیلم‌ها به ترتیب تولید دیده نشده‌ن. صرفا چرک‌نویس‌های منه. الف: شبی که ماه کامل شد. نشانه‌های تکرار شونده‌ی فیلم آخر خانم آبیار مثل آینه رو درک نمی‌کردم. حالا کلاغ‌ها باز بهتر بودن. ولی آینه‌هه برام بی‌معنی بود. و همچنین اینکه توی تمام صحنه‌ها دوربین روی دست بود برام جالب نبود. فیلم قرار بوده مستند داستانی یا شبه مستند باشه، حالا وقتی مستند داستانی ازش در نیومده دیگه نباید عناصری که در ساخت فیلم شبه مستند الزامیه رو به زور بچپونی توی فیلم که! این دوربین روی دست قشنگ زورچپون شده بود توی تمام سکانس‌ها. درحالی که خیلی جاها باید ثابت می‌بود. یه مقدار سیر و منطق حوادث برام قانع‌کننده نبود. البته اینکه واقعیت اصلی رو دستکاری کرده‌ن و فاصله زیادی با واقعیت ماجرا داره بی‌تاثیر نیست در زایل شدن منطق حادثه.ولی به لحاظ تکنیک &quot;قصه‌گویی&quot; خوب بود. &quot;نحوه&quot;ی قصه‌گویی درست بود. محتوای قصه ایراد داشت.اینکه فیلم از اون فیلم‌هاییه که یه سری تصاویرش توی ذهن رسوب می‌کنه و مخاطب متاثر میشه به‌خاطر همون تکنیک قصه‌گوییه.جنبه رمانس فیلم باورپذیر نبود، اگزجره بود.بازی شاکردوست چنگی به دل نمی‌زد. شاید به نسبت کارنامه خودش با یه سری فیلم‌فارسی زرد تجربه موفقی حساب بشه ولی همچنان بازیگر ضعیفیه. گزینه‌های بهتر برای این نقش وجود داشته قطعا.در عوض هوتن شکیبا توی بعضی سکانس‌ها به طرز عجیبی باورپذیر بود. نه همه‌جای فیلم ولی کلا طبیعی بود. از کادر بیرون نمی‌زد. شاکردوست قشنگ از کادر بیرون می‌زد.بازیگر نقش برادر فائزه به‌غایت نچسب بود. به‌غایت بد پرداخت شده بود توی فیلمنامه.یه جاهایی از فیلم گسل کانتکست داشتیم.وسط فیلم می‌رسیم به سال 84 یعنی جایی که پسره داره تو لوازم آرایش فروشی شماره میده کانتکست اجتماعی‌ش خیلی متفاوته با واقعیت نیمه اول دهه 80.دهه 80 هنوز فرهنگ سنتی غالب بود، هنوز شماره رد و بدل کردن سخت بود، اینقدر آشکار نبود، رفتار عمومی دخترا در عین اینکه نسبت به دهه 70 خیلی خیلی جسورانه‌تر بود ولی هنوز به درجه‌ی امروز نرسیده بود و اون سکانس کاملا تو کانتکست دهه 90 داره رخ میده. بازنمایی‌ش اشتباهه.صحنه‌های اکشن بد نبود. و مهم‌ترین انتقادم به فیلم اینه که جمله‌ی &quot;این فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده&quot; غلطه. این فیلم &quot;بر اساس&quot; واقعیت نبود. یه اقتباس آزاد بود. یا یه نوع الهام‌گیری بود. شما وقتی اصالت متن مستند که در تاریخ معاصر رخ داده _و نه متن از ادبیات داستانی_ رو دستکاری می‌کنی دیگه حق نداری بگی بر اساس واقعیت بوده.  چقدر دیالوگ‌ها شعاری بود. چقدر نچسب بود. دیالوگ‌نویسی افتضاح. اصن دیالوگ‌های بین غمناز و فائزه منزجر کننده‌ست.کارکترهای فرعی واقعا فاجعه بودن.و اینکه فیلم &quot;فضاسازی&quot; نداشت.مخاطب متاثر میشه ولی در نهایت دریافتی از اینکه فیلم در چه &quot;فضایی&quot; داره اتفاق میفته نداره.نه فضای تهران نه فضای بلوچستان نه پاکستان. ذره‌ای گویایی از زمینه‌ای که فائزه رو به این سمت می‌کشه نداره.یه چیز دیگه هم برام جالب توجه بود. این فیلمای نرگس آبیار رسما کانون خشونت علیه کودکه.برام سوال پیش اومد روحیه این بچه‌ها آسیب نمی‌بینه در جریان فیلم؟ توی تمام فیلم‌هاش یه سری بچه کوچیک هستن که دور و برشون چندین نفر دارن عربده می‌کشن. خب بزرگترها می‌دونن فیلمه. بچه درکی از معنای &quot;فیلمه&quot; نداره! اذیت میشه دیگه. درمورد جنبه زنانه‌ی فیلم حرف نمی‌زنم چون می‌خوام یادداشت‌های اونو نگه دارم برای پایان‌نامه.ب: نفسفیلم نفس پر از آدرس‌های غلطه. پر از آدرس غلط.جایزه برای شاگرد اولی زمان شاه باب نبوده! اونم توی یه خانواده زاغه نشین با فقر فرهنگی که بچه رو کتک می‌زنن. کانتکست کلا غلط بازنمایی میشه.شخصیت‌پردازی بسیار خام و فکر نشده‌ست. پیرزنی که فکر می‌کنه مجری تلویزیون نگاهش می‌کنه چطور تشخیص می‌ده که &quot;این چیزها برای قدیم بود الان هیچی پسرونه دخترونه نداره&quot; بچه‌ی کلاس اول دوم اونم قبل انقلاب شناختی از رابطه نداره که این بچه توی فیلم دغدغه داره پسر درس‌خون کلاس ازش خوشش بیاد و بعدش هم پسر فامیلشون. تا جایی که پدر مادر ما گزارش داده‌ن از زمانه‌ی خودشون، از این معلم شیک و پیک مهربون اهمیت‌دهنده‌ها اون زمان به سختی پیدا میشده. اون‌هایی که مدارس داغون درس خونده‌ن هیچ وقت از این تیپ آدم‌ها از نزدیک ندیده بودن. داستان هم توی یه مدرسه‌ی داغون اتفاق میفته. خانم آبیار گمونم کلا با پدیده‌ای به نام &quot;تدوین&quot; و &quot;کات زدن&quot; آشنایی ندارن. این دوربینه رو عین چی هی تاب می‌ده از این ور به اون ور.این المان آینه هم باز توی این فیلمش خیلی بی‌ربط هی تکرار می‌شه.سال 57 لباس عروسکی شیر برای تعزیه تولید میشده؟ همچین چیزی دیده‌ بودید شما؟ از این اسپری‌های آسم اون زمان بوده؟ (اینو نمی‌دونم‌ها. دارم می‌پرسم)اساسا بین هیچ کدوم از اجزای فیلم نفس هیچ ارتباط دلالتمندی وجود نداشت.میشه گفت خیلی رئال بود شاید بریده‌ای از خاطرات یه آدم واقعی یا تجربه‌ی زیست‌شده، ولی توی روایت کردن رئال بودن منافاتی با دلالتمند بودن عناصر نداره.عناصر کار ذره‌ای دلالتمند نبود. شما هر کدومش رو از توی فیلمه دربیاری هیچی تغییر نمی‌کنه. سکانس شبنم مقدمی رو کلا دربیارید از فیلم ببینید چیزی عوض میشه؟عنصر ایرج و قایق و قصه‌ها رو دربیارید.فیلم شبیه یه فهرستی از نوستالژی‌های یه بچه متولد اواخر دهه پنجاه بود. به هیچ کدوم از اجزای فیلم که &quot;سبب&quot; رخداد وقایع بودن عمیق پرداخت نشده بود. یه برش کوتاه از یه زندگی نبود، یه زندگی‌نامه به ابعاد 10-12 سال بود که اصلا برای فیلم سینمایی که شما دغدغه‌ت روایت جنگه لزومی نداره کل اون دوره رو روایت کنی! اصلا این فیلم رو برای چی ساخته بود؟ چه رابطه‌ای بین اسم فیلم و محتواش بود؟ چرا نفس؟کلا فیلم که تموم شد من با یه سوال بزرگ مواجه بودم: خب حالا که چی؟واقعا فیلم بیَخودی بود. حتی سمپاتی برانگیز هم نبود. حتی تکنیکی هم نبود. کلا معلوم نبود چی می‌خواد بگه. بی‌هدف بود و مشخص نبود تمرکز فیلم روی چیه؟ چی می‌خواد بگه؟خیلی عمیق بخوایم فکر کنیم مثلا کشته شدن یه بچه بی‌گناه با خیال‌ها و افکارش؟ نمی‌شد جور دیگه‌ای روایت کرد؟بعد زبان راوی زبان کودکه ولی سرسوزنی کودکانه نیست. علی‌اشرف درویشیان سیاه‌ترین قصه‌ها رو از زاویه دید کودک روایت می‌کنه بدون اینکه زبان کودکانه یا دایره واژگان کودک به سمت بزرگسالی کشیده بشه یا در درک ما از کودکانه بودن زبان راوی خللی ایجاد بشه.یه چیز دیگه‌ای هم که من کلا توی سینما باهاش مشکل دارم narration ـه. من نمی‌فهمم اصلا فیلم که عنصر دیالوگ و تصویر و دوربین و موسیقی رو داره و کلا از چندین جنبه داره همزمان بهره می‌بره نریشن می‌خواد چی کار؟ سینمای قوی از نظر من سینماییه که نیاز به نریشن نداشته باشه چیزایی که خودم با چشم خودم می‌بینم با &quot;گفتن&quot; شرح نده. اگر بدون گفتن گنگه باید نشانه‌هاش رو شفاف کنه.نریشن در مدیوم سینما از نظر من حشو زائد و وراجیه.اونم با این زبان ضایع غیر کودکانه و جزئیات غیر ضروری و non functional.یه چیز دیگه‌ای که من درکش نکردم فلسفه‌ی این رفت و آمدها بین تهران و یزد و سایر شهرها بود. فقط سعی کرده بود به کانتکست‌های بومی ناخنک بزنه. این اصرار آبیار برای چنگ انداختن به سایر مناطق رو نمی‌فهمم. روایت کاملا کانتکست تهران رو تداعی می‌کنه ولی توی شهرهای دیگه اتفاق میفته و به جز ادای لهجه‌ی کاملا ناشیانه هیچ نشانه‌ی دیگه‌ای از کانتکست استان‌های دیگه نداریم.کلا نفس از بیخ و بن وقت تلف کردن بود. از سر ناچاری دیدم به قرآن. ناچاری محض!اگر درگیر پایان‌نامه نبودم امکان نداشت تا آخرشو ببینم.ج: اشیا از آنچه در آینه می‌بینید له شما نزدیک‌ترند هزار و یک دلیل برای انزجار از فرهنگ سنتی که گویا هرگز در ایران نمی‌میره در فیلم &quot;اشیا از آنچه در آینه می‌بینید به شما نزدیکترند&quot;حالا فیلمو ببینید میگید اینا همه‌ش مال طبقات ضعیف و حاشیه‌نشینه ولی من خود به چشم خویشتن این وضعیت رو در خانواده‌های تحصیل‌کرده توی طبقات مختلف اعم از متوسط و مرفه و ضعیف همه جا دیده‌م.و برخلاف تصور ما فرهنگ اقلیتی هم نیست. خیلی هم غالبه فقط دور از چشم ماست چون در زندگی زن‌های پستو نشین اتفاق میفته. من و شما تو خیابون و محل کار نمی‌بینیمشون.یکی از دلایلی که واقعا نفرت دارم از ایران فرهنگ سنتی‌شه. مرد سنتی، زن سنتی، تربیت سنتی، معماری شهری فرسوده، روابط سنتی نگاه سنتی.من از بنیان از این سنت‌ها بیزارم. بعضی مردم خیلی فانتری فکر می‌کنن وای نگو اینا اصالته فکر می‌کنن سنتی ینی موسیقی و گلدوزی حاشیه لباس.ولی واقعا فرهنگ سنتی چنان مسمومه که اگر با از بین رفتنش گلدوزی و موسیقی هم از بین بره من مشکلی ندارم. با تمام وجود از این فرهنگ بیزارم.Completed:یعنی قشنگ دق می‌ده آدمو. یکی از ویژگی‌های فیلمساز ایرانی اینه که برای وقت مخاطب هیچ ارزشی قائل نیست. این اگر پنجاه بار از این پله‌های ساختمون بالا پایین رفته باشه و ساختمون 150 تا پله داشته باشه، عین 50 بارش روی تک تک پله‌ها رو ضبط کرده چپونده تو فیلم. شما هی فیلم رو ده ثانیه ده ثانیه بزنی جلو هیچی از دست ندادی!یه بازنمایی خوبی توی فیلم بود یه تیکه‌ش. یه کارکتر فرعی بچه‌ش گم شده بعد مرده همه‌ش زنه رو مقصر می‌کنه.نمیگه اگر بچه رو می‌دزدیدن چه خاکی به سرمون &quot;می‌ریختیم&quot;میگه &quot;به سرت می‌ریختی&quot;یه اشاره خوب دیگه‌‌ش مسئله استقلال مالی زن سنتی خانه‌دار بود که دائما بخاطر اینکه یه نفر داره هزینه‌ها رو تامین می‌کنه یا منبع درامد مستقل نداره منت به سرشه و وجودش سربار شمرده میشه. اساسا خانه‌داری و بچه‌داری مسئولیت حساب نمیشه که یه نفر دیگه اگر بخش مالی زندگی رو تامین می‌کنه مسائل خونه رو هم ببینه و فکر نکنه به خاطر کسی دیگه داره جون می‌کنه. رسما زن و بچه و تامین مخارجشون منت و لطف و اعضای خانواده‌ای که یارو خودش تشکیل داده &quot;اغیار&quot; شمرده میشن! این قسمت فیلم که یه تیپ زن دیگه در تضاد با کارکتر اصلی نشون داده می‌شد خوب بود. و نحوه برخورد مرد با زنی که خیلی بدیهی از خودش دفاع می‌کنه: &quot;زبونتو کوتاهش می‌کنم&quot;این یه مصداق خشونت کلامیه.توی دنیای واقعی اگر همچین دیالوگی اتفاق بیفته فقط یه حرف ساده نیست. حتی اگر خشونت فیزیکی‌ای صورت نگیره این جمله مصداق خشونت کلامی و روانی علیه زنه.بخش زیادی از فیلم‌های ایرانی این نوع خشونت رو ایگنور می‌کنن یا در حاشیه مطرحش می‌کنن فیلمی که موضوع اصلیش این باشه نداریم. خشونت کلامی و روانی یکی از شایع‌ترین اشکال خشونته که زن‌ها حتی خودشون نمی‌دونن این رفتار خشونت‌آمیزه و هر روزه تکرار میشه و اثر پایدار داره.فیلمسازهای ما دغدغه‌شون از خشونت فقط ضرب و شتم و اسیدپاشی و... است.قطعا اون‌ها هم مهمه و قطعا باید درموردش حرف زده بشه. ولی خشونت کلامی که اینقدر رایجه عجیبه که هیچ نقشی توی دغدغه‌های فیلمسازهای ما نداره.پیامدهای بلند مدت تحقیر و تهدید که باعث میشه زن تبدیل به یه مادر سرخورده و آسیب‌دیده باشه و یه شهروند که بدون هیچ علامت عیانی سرکوب شده بشه.این قسمت فیلم توجهم رو جلب کرد که هیچ وقت این قضیه تاپیک اصلی نبوده و چقدر زیاده. چقدر همه‌مون درگیرشیم.تکرار این جمله‌ی &quot;پس آقات کجاس&quot; که زن رو همواره نیازمند یه مرد می‌شمره و نگاه لیلا طوری که انگار خودشم می‌دونه بدون مرد نمیتونه ساده‌ترین کارای زندگی‌شو پیش ببره هم یکی دیگه از اون چیزایی بود که تو اعصابم بود. مردسالاری فقط به ضرر زنه نیست. مرده حتی وقتی کسی نمی‌شناسدش عملا زیر سواله.لیلا تنها نشونی که از تحصیلکرده بودن نشون میده کتاب دست گرفتنه. که اون هم نمی‌دونیم چی می‌خونه. هیچ نشونی از زن مدرن نداره که به جز درس خوندن و مدرک گرفتن تحول دیگه‌ای رخ داده باشه توی شخصیتش یا دست کم یک مرحله پیشرفت نسبت به زن‌های قدیمی داشته باشه. کاملا یه زن با سبک زندگی قدیمیه. درسته که بازنمایی درستیه، ولی این سوال مطرحه که چرا شخصیت‌پردازی کارکتر زن اینقدر در طول فیلم ایستا و راکده. چرا هیچ جای فیلم در حد یه دیالوگ نشون نمیده که پیش خودش به این فکر کرده که خب به تو چه که مردم کجاست؟ بدون مرد حق بیرون اومدن از خونه ندارم؟چرا هیچ کس نمیگه &quot;چرا تنها اومدی یکیو با خودت میاوردی با وضعیت بارداری تنهایی خطرناکه&quot; الزاما اصرار دارن که &quot;مردش&quot; باهاش باشه! این حجم عظیم انفعال دق می‌ده منو.یه چیز دیگه درمورد حد فاصل نگاه خونواده به زن باردار و مواجهه غریبه‌ها جالب بود. اینم بازنمایی درستی بود که غریبه‌ها معتقدن بار شیشه داره، نزدیک‌ها یه چیزی هم طلبکارن. شوهرش میگه &quot; ما از وقتی یادمونه تو دو نفر بودی&quot; انگار زنه تنهایی با میل خودش دو نفر شده! یا مادرشوهرش میگه &quot;من بچه‌داری‌هامو کرده‌م! بچه بزرگ کردم عین دسته‌ی گل هرکی می‌دید حظ می‌کرد&quot; و هیچ توجهی به فشار استرسی که روی عروس باردارش وارد می‌کنه نداره. اینم نکته جالبی بود که خودش می‌تونست مبسوط تر بیان بشه و دختره اینو به زبون بیاره ولی کاملا بله چشم گو و اینکه غر شنیدن از هر ننه قمری وظیفه‌شه روبه‌رو شد با ماجرا!یه چیز دیگه که برای من جالبه اینه که یه زن برای یه چیز عادی مثل بازار رفتن باید مخفی‌کاری کنه و دروغ بگه. جایی که توی بازار می‌خوره به سبدها می‌ریزن، اینو دقیقا نشون می‌داد و من خودمم تو زندگی‌م باهاش درگیر بوده‌م که اشیا باارزش‌تر از آدم‌هان و اگر کسی بفهمه ظرف شکستی دهنت سرویسه! جون آدمیزاد مفته فقط!ولی واقعا چرا دروغ می‌گه به شوهرش که خونه سوسن بودم؟ راستشو می‌گفت که کمتر اذیت می‌شد.فیلم خیلی فضای هایپر رئالیستیک بود ولی هایپررئال بودن به معنی بی قصه بودن نیست. فیلم خیلی ضعف قصه داشت.یه مقدار هم منو یاد یکی دو تا فیلم که از عبدالرضا کاهانی دیدم انداخت.خیلی داشت سعی می‌کرد بدون اینکه صراحتا به ماجرا اشاره بکنه بگه بچه‌هه قراره ناقص به‌ دنیا بیاد ولی چیز بدی نیست.منتها یه مشکل جدی داشت. این قرار بود موضوع اصلی فیلم باشه ولی کلا پیرنگ فیلم و نشانه‌ها هیچ ربطی به همدیگه نداشتن! نه ماجرا روی بیان اینکه بچه قراره سندرم داون داشته باشه تاثیری داشت نه اون بچه‌هه که روی پشت بوم خونه روبه‌رویی سندرم داون داشت روی روال قصه تاثیر می‌ذاشت. قشنگ جدا از هم بودن. درمجموع نشانه‌ها با همدیگه ارتباط مستقیم نداشتن و عناصر فیلم دلالتمند نبود. خوشم نیومد. واقعا خوشم نیومد. شدیدا فیلم کسل‌کننده‌ای بود. فقط به در جامعه‌شناسی سینما می‌خورد که مثلا یه خارجی ببینه بدونه تو ایران ساختار فرهنگی اجتماعی چه شکلیه و بازنمایی‌ها درست و قابل اعتماد بودن. داشت درست بازنمایی می‌کرد. ولی خب نظریه بازنمایی به خودی خود نظریه دقیقی نیست و خیلی‌ها اصلا قبولش ندارن. بستگی داره جامعه‌شناسی که فیلم رو قرائت می‌کنه با بازنمایی موافق باشه یا نباشه.همین دیگه.نبینیدش. جذاب نیست. منم از مجبوری دیدمش:)) #نقد@lonelytownnیه چیزی هم برام جالب و سوال برانگیز بود. تدوینگر فیلم پیمان خاکساره!من نفهمیدم همون خاکسار مترجمه یا تشابه اسمیه. ولی هرچی بود کات‌هاش از شبی که ماه کامل شد و نفس بهتر بود:))مشکل تدوین این بود که لحظه‌های زائد رو از فیلم درنیاورده بود. فیلم یک ساعت و سی و سه دقیقه می‌کشت خودشو کلا 50 دقیقه مطلب دیدنی داشت.Completed:د: شیار 143باید بگم شیار 143 از فیلم آخر آبیار خیلی قوی‌تر بود. باگ‌های کمی داشت. بی‌نقص نبود. ولی فیلم خوبی بود.بخوام از نقص‌هاش بگم یکی مشکل لهجه بود، یکی گریزهای بی‌جا به تصاویر مستند بود که اصلا لزومی نداشت. یکی شخصیت‌پردازی ضعیف کارکتر شاهرخ بود. خیلی آدرس‌های بدی می‌داد درمورد این کارکتر. یه جاهایی بازی‌ها مصنوعی می‌شد. یه مشکل دیگه‌ش هم این بود که فیلم اونقدری که انتظار می‌رفت تصویر بعد از جنگ جامعی ارائه نداده بود. ولی خیلی خوب قصه می‌گفت. و نیم‌ساعت آخر فیلم مریلا زارعی کولاک کرده. واقعا بازی رو تمیز درآورده. 45 دقیقه اول فیلم بازی‌ش برام جالب نبود. یکی از نکات عالی فیلم نشانه‌گذاری خیلی عالی و رئالیسم جادویی نهفته زیرلایه‌ی فیلم بود.جایی که الفت خواب می‌بینه وقتی چشم باز می‌کنه صدای اذان میاد یکی از عالی‌ترین نشانه‌گذاری‌ها بود که اتفاقا اگر مخاطب غیربومی فیلم رو ببینه متوجه نمیشه فیلم رئالیسم جادویی داره. خیلی ریز بود.این از باورهای قدیمیه که خواب دم اذان صادقه‌ست.برای همین گفتم شخصیت‌پردازی شاهرخ ضعیف بود چون جا داشت اون رئالیسم جادوییه رو قشنگترش کنه.موسیقی نداشتن فیلم، فضای شبه مستند، اون حال و هوایی که فیلم می‌داد به شدت رئال بود.و کلا یه چیزی می‌دونید؟انتظار خیلی مرگباره. خیلی...اون نمایی که از بالا فیلم‌برداری کرده بود وقتی پرچم رو تابوتو می‌زنه کنار شاهکار بود.من تمام مدت فکر می‌کردم چی شد که فیلم نفس با اون فاجعه‌‌ی مزخرف کاندید اسکار شد و شیار 143 نشدن؟فیلم خوبی بود. بعنوان یه فیلم ضد جنگ خوب بود. بین فیلم‌های آبیار این تنها فیلمی بود که حس کردم ادا درنمیاره و در عین اینکه متن، متن دفاع مقدسه ولی شعاری و ادا اصول نیست. دست کم نسبت به بقیه فیلم‌هاش! سال‌هاست تمرکز سینمای ایران روی دفاع مقدسه، جوایز برای دفاع مقدسه و هنوز میلیون‌ها قصه‌ی نگفته توی این جنگ هست که راوی بلدِ کار نداریم بیاد بگه. شکارچی نداریم بیاد از پیامدهای جنگ بگه. از ناباوری نسل امروز به جنگ بگه.اتفاقا جنگ ایران و عراق از اون ژانرهای خوبه که بخاطر راویان بد بی‌حیثیت شده و مخاطب اصلا بفهمه توی این حوزه‌ست سراغش نمی‌ره.شیار 143 امتیاز 7 رو از من میگیره. راضی بودم از دیدنش. در حدی که شک کردم به اینکه فیلم مال نرگس آبیار باشه.</description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 04:19:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعبندی من از واحد جامعه‌شناسی سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D8%AD%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-huzl2a2yz6ld</link>
                <description>این درس‌ها رو که می‌خونم یه چیزی ذهنم رو مشغول می‌کنه.نظریه پردازها سر اینکه &quot;مخاطب منفعل است یا فعال، و رسانه به مردم شکل می‌دهد یا نمی‌دهد؟&quot; باهم دعوا می‌کنن.یه گروهی از دانشمندهایی که گرایش عینی و کمّی دارن میگن بفرمایید ثابت کنید. اگر مدل عینی و قابل محاسبه نمی‌تونید ارائه بدید پس نظر شما معتبر نیست و در مرحله فرضیه صرفا قابل مروره.نظریات نقد فرهنگ، صنعت فرهنگ، فرهنگ توده‌ای، مخرب یا سالم، مرور زمان، نقد نخبه گرایی و... سر اینکه نخبه‌گرایی خوبه یا بده باهم دعوا می‌کنن. این وسط اونی که عملی با رسانه درگیره و داره توش محصول فرهنگی رو تولید می‌کنه، آب رو گل‌آلود می‌بینه و همون چیزی که نظریه‌پردازهای بد بین نمی‌تونن ثابت کنن عملا به کار می‌بنده.هرقدر بدبین‌ها نتونن ثابت کنن و خوش‌بین ها ردشون کنن چون از نظر روش‌شناختی اشکال دارن، باز هم اون فیلمساز ، تولیدکننده، تهیه کننده و... روی مخاطب مفروض توی اون نظریه حساب می‌کنن و براش برنامه می‌سازن.مشکل اینه که این نظریه‌پردازها بخاطر گرایش سیاسی یا حتی اخلاق شخصی‌شون باهم اختلاف داشتن و حاضر نبودن نقطه تلاقی نظراتشون با هم رو ببینن.همه این نظرات یه جا باهم برخورد می‌کنن ولی کسی توجه نمی‌کنه از بعد برخورد باید به کدوم سمت هدایت شن.ما هم مخاطب فعال داریم هم منفعل. نهادهای رسانه‌ای تلاش می‌کنن مخاطب فعال رو به مخاطب منفعل تبدیل کنن. این چیزیه که درموردش حرف نمی‌زنن. تبدیل مخاطب از چیزی به چیز دیگه.و  قابل اثبات نیست چون شما باید بری وسط مثلا هالیوود وایسی، صدها فیلمنامه رو با مقصود ساختن یه رفتار یا نگرش خاص توی مخاطب طراحی کنی و ابزارها رو هدف مند انتخاب کنی بعد مخاطبش رو مطالعه کنی. اون هم در دراز مدت. مخصوصا گروه مورد مطالعه‌ت رو از تینیجری انتخاب منی تا 40 سالگی‌شون تعقیبشون کنی.یه همچین پژوهشی ممکن نیست و اگر هم بود تهیه‌کننده‌ها و سرمایه‌گذاران هالیوود این اجازه رو نمی‌دادن بهت.جامعه‌شناس‌ها توی یه موقعیتی هستن که باید وایسن هالیوود اون مخاطبه رو بسازه بعد اینا بیان مطالعه‌ش کنن و جون بکنن ثابتش کنن. از نظر خود اون عاملین این قضیه اثبات شده فرض می‌شه چون بهش تکیه می‌کنن و ازش استفاده می‌کنن و نتیجه هم میگیرن. محصول نهایی آنقدر پراکنده و غیر قابل نمونه‌گیریه که جامعه‌شناس در اثبات فرضیه عاجز می‌مونه.متاسفانه پژوهشگران در امر مطالعات کیفی به غایت اندام‌های فراخی دارن و کار نمی‌کنن.مطالعه یه همچین چیزی پروژه کیفی عظیمی می‌طلبه. پروژه کیفی هم بی‌نهایت سخته. باید بین مردم سفر کنی، اول فرهنگشون رو مطالعه کنی، مردم‌شناسی کنی، جو غالب مردم رو بسنجی، بعد بینشون بپلکی، نمونه‌هات رو هدفمند انتخاب کنی و در تعداد بالا که منجر به نظریه جامع بشه و یه اثری جا بذاری دست کم تا سیصد چارصد سال دیگه دانشجو و استاد و پژوهشگر بهش استناد کنن و معتبر باشه و جواب بگیرن. مشکل روش‌شناختیش هم حل بشه.اون تولیدکننده از روی تجربه می‌دونه که داره چیکار میکنه و نیازی به مطالعه نداره. از طرفی ثابت نشدن این فرضیات و دعواهای نظری به نفع اون تولیدکننده‌ست که حتی قشر فرهیخته رو گیج کنه توی کاری که داره می‌کنه و تمام همت علمی‌ش رو میذاره روی پوشوندن نشانه‌ها اعم از آشکار و نهان که بگه من هدفمند چیزی رو بازتولید نمی‌کنم و قصد تزریق اندیشه‌ی خاصی رو ندارم. من فقط می‌خوام ملتو سرگرم کنم و پول دربیارم. ولی بقای این تولید درآمد کلان وابسته به القای یه اندیشه‌ایه که مخاطب فعال رو بکشونه قاطی مخاطب منفعل و فلجش کنه.ماجرا اینه.حالا جامعه‌شناس ها هی بزنن توی سر خودشون و نظرات صفر و صدی بدن که یا مخاطب کلا فعاله یا کلا منفعل. معلومه به نتیجه نمی‌رسن! مخاطب روی یه جریان ملایم طیفی خیلی آروم لیز می‌خوره. اصلا امکان نداره بشه براش قاعده صفر و صدی تنظیم کرد.خلاصه که درس می‌خونم و حرص می‌خورم و می‌دونم این فکرهایی که تو سرمه فردا تو ورق واسم نمره نمیشه. از درس مورد علاقه‌م بدترین نمره رو خواهم گرفت!ولی خب کتاب نمی‌خونیم که یه چیزی حفظ کنیم که! می‌خونیم تا به شکل خالص تفکری خودمون برسیم. این نظر من درمورد نظریه‌های رسانه در مبحث سینماست.حاصل و جمع‌بندی مطالعه مختصر شب امتحانی من و ده دوازده جلسه کلاس جامعه‌شناسی سینما همینه.ضمنا انقدر که این کتاب &quot;جامعه‌شناسی هنرها&quot; به من در فهم نظریات رسانه کمک کرد، هشت واحد نظریه‌ رسانه و مطالعات انتقادی که کلا مربوط به شرح و بسط این نظریات بود کمکم نکرد و تا همین امشب گیج بودم درموردشون.خیلی عملی‌تر و مفهوم‌تر بود و ترجمه خوبی هم داشت. کتاب &quot;جامعه شناسی سینما، زندگی اجتماعی در گذار فیلم&quot; که منبع اصلی امتحانمون بود و سه فصل از یک پژوهش بزرگ انتخاب شده بود برای رشته جامعه شناسی بسیاااار ترجمه‌ی ناهمگون و دو دست، افتضاح و ویراستاری و صفحه‌آرایی فجیعی داشت.پاورقی‌های لازم رو نداشت، اسامی خاص نه با فونت ایتالیک بودن نه داخل گیومه که فهم یک جمله‌ی ساده رو سخت می‌کرد. اسم فیلم‌ها ترجمه شده بود و اسم اصلی ور پاورقی یا حتی ته کتاب نیومده بود. غلط‌های تایپی و املایی فاجعه‌بار که نشون می‌داد حتی خودشون هم یک دور نسخه‌خوانی نکرده‌ن کار رو! اصلا ترجمه خوبی نبود و فقط یه سرهم‌بندی کثیف بود. چنان‌که ما فهمیدیم یه استاد دانشگاه آزاد با دانشجوی دکتریش روی این کار کرده بودن. ما نمیگیم دانشجوهای آزاد بی سوادن. ما میگیم این که کار استادشونه، توقع نمیره همچین استادی بتونه چیز زیادی خصوصا در ظرایف کم پیدا اما حیاتی امر تحقیق و ترجمه به دانشجوهاش یاد بده. وقتی اینا رو می‌ندازه پشت گوش و فهم کتاب رو با سهل‌انگاری‌های ابلهانه سخت می‌کنه، لایق نام استادی که روی جلد کتاب بهش تاکید کرده نیست. کتاب می‌تونست خیلی خوب باشه اگر ترجمه و ویراستاری تمیزی می‌داشت. برخلاف اون، کتاب جامعه‌شناسی هنرها که مجموعه مقاله‌ست، ترجمه و ویراستاری تمیزی داشت. بسیار خوشخوان و تخصصی بود و از قصه‌بافی و اسپویل گنگ و نامفهوم فیلم‌ها پرهیز کرده بود و فقط به اقتضای ضرورت ارجاعات مناسب و در حد کفتین می‌داد به فیلم‌ها. توصیه‌ش می‌کنم. #کتابخوانی #جدی#جامعه</description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 03:31:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون مرده است!</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ltacxjlgx6ym</link>
                <description>در ماجرای مقاومت‌های مردم در مقابل قانون حجاب اجباری، محسنی اژه‌ای پیشنهاد داده که آمران به معروف و ناهیان از منکر از افراد قانون‌گریز فیلم بگیرند و منتشر کنند.این یکی از عجیب‌ترین مسائلی بود که در تمام عمرم با آن مواجه شدم.اول از منظر شرعی، اگر هدف شخص معترض به قانون شکنی امر به معروف نهی از منکر است، چگونه ممکن است با خیره شدن، ضبط و نگهداری تصویر یک زن بی حجاب و تماشای مجدد آن و نیز بازنشر آن و رساندن به سمع و نظر دیگر مومنین مرتکب چندین منکر همزمان و پی‌درپی شود؟!در روایت و در سیره عملی زندگی حضرت علی (ع) تاکید بر پوشاندن چشم و پوشاندن گناه افراد است. هم چشم را نپوشانند و هم گناه _به زعم خودشان_ را جار بزنند و هم دیگران را دعوت به دیدن زن بی حجاب کنند! در درجه دوم، این حرف اگر از دهان یک آمر به معروف از خیل آتش به اختیاران و افراطیون در شبکه‌های اجتماعی بیرون می‌آمد اصلا جای تعجب نداشت.اما محسنی اژه‌ای، معاون اول رئیس قوه قضائیه، از مردم می‌خواهد یک رفتار غیر قانونی که عینا در متن قانون ذکر شده انجام دهند!فیلم یا عکس گرفتن از هر فرد بدون اجازه‌ی آن شخص ولو در مکان عمومی امری غیرقانونی است و در صورت شکایت از طرف شاکی خصوصی قابل پیگرد قانونی و نقض حریم خصوصی‌ست.محسنی اژه‌ای چگونه معاون اول بزرگترین مرجع قضاوت کشور است که خودش از متن قانونی که در همین نظام تصویب شده خبر ندارد؟ یا خبر دارد و مردم را دعوت به شکستن قانون می‌کنند؟ نکته‌ی جالب دیگر درمورد مسیح علینژاد است.علینژاد در مصاحبه با شبکه من و تو هیچ اشاره‌ای به متن قانون در ارتباط با این موضوع نمی‌کند. احتمالا جون خودش هم مردم را دعوت به چنین کاری کرده.اما پاسخ جالبی می‌دهد که شاید نوعی جواب سیاستمدارانه یا روان‌شناسانه باشد.علینژاد می‌گوید آن‌ها از رفتار ضد حقوق بشری خود فیلم می‌گیرند و موجب رسوایی خود خواهند شد. پس حتما این کار را بکنند. او دارد سعی می‌کند نشان دهد که پیروان کمپین نه به حجاب اجباری از این تهدید نمی‌ترسند و بهایی برای آن‌ها نخواهد داشت و شاید از منظر روان‌شناسانه تاثیری روی گروهی داشته باشد تا از این امر خودداری کنند. گرچه بعید است چون افراد تحت تاثیر سخنرانی کسی که قبولش ندارند قرار نمیگیرند بلکه خلاف جهت عمل می‌کنند. گذشته از این، در لایه‌های عمیق‌تر اگر به این حرف‌های علینژاد نگاه کنیم تنها یک معنی دارد:مسیح علینژاد هیچ اهمیتی به سرنوشت قربانیان این کشمکش ظاهرا مدنی و در باطن سیاسی نمی‌دهد. بلکه از این رویداد عمیقا خرسند است. بهترین خوراک خبری برای کمپین بی حاصلش و استفاده از ویدیوهای جدید برای تولید محتوا و پول در آوردن بیشتر.علینژاد چنان هیجان زده است و درگیر لحن حماسی همیشگی‌اش در مقابل دوربین است که متوجه غیر حرفه‌ای و غیر قانونی بودن حرف‌هایش نیست.آن چه از این کنش و واکنش‌های رسانه‌ای بر می‌آید این است که افرادی مناسب کشوری و رسانه‌ای را در دست دارند که از ابزارهای قانونی موجود در دستشان برای مقابله با نظر مخالف استفاده می‌کنند چون اصلا به کار خودشان نه اشراف علمی و نه اشراف تجربی دارند. دو بی سواد در دو سوی یک مبارزه!روزنامه نگار بی سوادی که مردم را تهییج می‌کند و برای بزرگ کردن کمپین خودش روی بها و عواقب پیشنهادش سرپوش می‌گذراد یا پوشش خبری نمی‌دهد، یعنی اعضای این کمپین با علم کامل به تمام ابعاد ماجرا دست به انتخاب نمی‌زنند. به عبارتی فریفته می‌شوند.و معاون اول رئیس قوه قضائیه‌ای که در مقابل هزاران دوربین و میکروفن و از تریبون رسانه‌ی ملی اعلام می‌کند از مصوبات قانونی که خودش مسئول استفاده دقیق از آن است آگاه نیست!و وای به حال طرفداران هر دو سوی این میدان که گوش و چشم و عقل و جان خود را به دو انسان متخلف، بی سواد و با پیشنهادهای مجرمانه _بر اساس قوانین اغلب کشورها! نه که فقط در ایران مجرمانه باشد_ سپرده‌اند!در مملکتی زندگی می‌کنیم که قانون آن عملا مرده است و هیچ نقشی ایفا نمی‌کند. نه در نزد قاضی و نه در نزد مدعیان روشنفکری و حقوق بشر و آزادی‌های مدنی! </description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2019 15:54:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Lunatic/fakehopes-bercukfbcapz</link>
                <description>گفتم شما داری به من امید کاذب میدی.گفت امید کاذب چیه ؟ امید امیده! آدم به امید زنده‌ست.گفتم پس نتیجه می‌گیریم امید کلا و ذاتش همیشه کاذبه.گفت اصلا مهم نیست. مهم اینه که یه امیدی باشه.گفتم الان شما اینا رو میگی من شارژ میشم باز یه ماه دیگه حالم بده. خب این امید کاذبه دیگه. یه ماه دیگه باز می‌بینم همه اینا الکی بود.گفت یه ماه دیگه باز زنگ می‌زنم باز بهت امید میدم.آرزو کردم کاش در حال مرگ باشم و تو بخوای برم گردونی. کاش جوری داغون باشم که هر روز زنگ بزنی بشنومتولی میدونستم نشدنیه.ازش پرسیدم &quot;شما خوشحالی؟&quot;از توی صداش پایین کشیده شدن گوشه‌ی لب‌ها و جلو دادن چونه‌شو شنیدم: &quot;نه&quot;چند شب بعد توی کنج خودش نوشت &quot;همیشه برام سوال بوده آدم زنده چرا باید خوشحال باشه؟&quot;گفتم چرا از ایران نمیری؟گفت بارها رفتم. به قصد موندن. زندگی. خونه خریدم حتی. ولی ما باید اینجا رو بذاریم رو سرمون حلوا حلوا کنیم. اینکه غر میزنیم، می‌تونیم نق بزنیم بهمون احساس معنی داشتن میده. از غر زدن معنی میگیریم.به حرفش فکر می‌کنم.منو از خودم بهتر میشناسه. همیشه. ولی گاهی حس می‌کنم چیزی که باید باشم با چیزی که واقعا هستم اشتباه می‌گیره. ازم انتظار داره توی اون حالت باشم. حالتی مثل قوی بودن، اهمیت ندادن و... . در حالی که نیستم.انتظار داره وضعیت رو بپذیرم، نمی‌فهمه کم آورده‌م. اون جوری نیستم. من خسته‌م. خیلی خسته. دیگه حتی جون ندارم غر بزنم. دیگه حتی خود خدا منو از اول خلق کنه هم نمی‌تونه به من معنی بده.نگفتمنخواستم حال به هم زن باشمطوری رفتار کردم انگار قانع شده‌م.چند شب بعد وقتی نوشتم می‌خوام بمیرم فقط گفت خفه.کاش به جای اینکه مجبورم کنه حال بدمو ساکت کنم، بهم گوش می‌داد. چرا نفهمید این بار حرفاش حالمو خوب نکرد؟چرا نفهمید نادیده گرفتن مسئله و کوچیک جلوه دادنش دیگه کمکم نمی‌کنه؟چرا نفهمید این بار مثل همیشه از این رو به اون رو نشدم؟ چرا نفهمید این بار کلکی که به ذهنم می‌زنه جواب نداده؟ چرا نفهمید؟فکر می‌کردم بازم یه راهی برای گول زدنم پیدا می‌کنه. ولی در کمال تأسف فهمیدم من دیگه گول نمی‌خورم... و این غم انگیزه. </description>
                <category>بی‌رنگ</category>
                <author>بی‌رنگ</author>
                <pubDate>Thu, 18 Oct 2018 13:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>