<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محدثه جوادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@M.javadii</link>
        <description>کارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسی, ویراستار و نویسنده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:48:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/163904/avatar/xhzhVS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محدثه جوادی</title>
            <link>https://virgool.io/@M.javadii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ویرانه‌های باشکوه</title>
                <link>https://virgool.io/@M.javadii/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87-s3smswqebx4v</link>
                <description>در معماری چیزی هست به نام ویرانه‌های باشکوه. یعنی یک بنا را طوری باشکوه بسازی که اگر روزی ویران شد، باز هم در همان ویرانی‌اش نشانه‌ای برای شکوه و عظمت اولیه‌اش وجود داشته باشد. چیزی شبیه به ویرانه‌های تخت جمشید. ویرانی‌های باقی مانده از تمدن‌ها راهی می‌شوند برای شناخت گذشته‌ و ویرانی‌های درونی آدم‌ها راهی می‌شوند برای درک روح آن‌ها. در زندگی هر آدمی می‌شود ویرانه‌هایی پیدا کرد که می‌توانند باشکوه هم نباشند و صرفا بازمانده‌‌ای از زخم‌هایی هستند که جای‌شان هنوز بر روح و روان‌مان پیداست.«ویرانه‌های من» شرح همین ویرانی‌هاست. ویرانی‌هایی از جنس رنج، فقدان، جدایی، تنهایی و تجربیاتی درونی که روان آدمی را تا مدت‌ها تحت تاثیر خودشان قرار می‌دهند.محمد طلوعی در این کتاب و در قالب هفت جستار، تجربه‌های زیسته‌‌اش درباره‌ی تنهایی، جوانی، میان‌سالی، وطن و جدایی را به تصویر می‌کشد. تصویری که در آن رد پای زادگاهش رشت، مادرش، پدرش ضیاء و علاقه‌اش به سفر کردن در آن به خوبی قابل مشاهده و وجه اشتراک این هفت جستار است.او در «بوطیقای ویرانگی» از گذران بودن رنج‌های زندگی‌ می‌گوید. اینکه رنج‌های گذشته‌ از یک جایی به بعد دیگر رنج امروز زندگی نیستند و جوری می‌گذرند و می‌روند که گویی هرگز در زندگی نبوده‌اند. اما با وجود همین خاصیت گذاریی و کم‌رنگ شدن، باز هم ویرانه‌های‌شان در گوشه‌ای از ذهن و درون‌مان باقی می‌ماند. و انسان سرنوشت اجتناب‌ناپذیری دارد به نام ویرانی. ویرانی‌ای که اگر هیچ‌گاه در زندگی سراغ‌مان را نگیرد، در نهایت با مرگ به سراغ‌مان می‌آید.«ضمیر ظالم» روایت تنهایی است. تنهایی‌ای که برای هر کسی شکل خاص خودش را دارد. برای نویسنده تنهایی راهی برای بهتر قضاوت کردن و کشف چیزهای جدید درباره‌ی خودش است. او برای‌مان از نخستین مواجهه‌اش با تنهایی در شش‌سالگی‌اش می‌گوید. پسربچه‌ی شش‌ساله‌ای که با پدرش از رشت با مینی‌بوس به پسیخان می‌رود تا ماهی‌گیری را تجربه کند اما در مینی‌بوس جا می‌ماند و تنهایی و ترس را تجربه می‌کند. او می‌داند که این آخرین تنهایی‌اش نیست و کسی برای کمک از راه نمی‌رسد.با این همه، تنهایی برای او تقابل میان در جمع بودن و انزوا و عزلت گزیدن نیست. تنهایی نوعی انتظار است که برای برگشتن به جمع باید آن را تجربه کند. تجربه‌ای که می‌تواند ترس یا لذت به همراه داشته باشد.در «دروازه‌های بی‌دروازه» از جوانی می‌گوید. جوانی برای او آن‌قدرها که بقیه می‌گویند کوتاه و مسیری خطی و بی‌بازگشت نیست. برای او که جوانی‌اش به شوریدن مداوم علیه ساختار‌های کلیشه‌ای گذشته است، جنگندگی و جوانی مترادف‌اند و میان‌سالی از همان جایی شروع می‌شود که آدمی مرعوب اجتماع و ساختارهای کلیشه‌ای آن می‌شود. از جایی که دیگر تلاش نمی‌کنی از صندلی‌ات بلند شوی و گلدانی که مقابلت است را جا‌به‌جا کنی چون با خودت می‌گویی که جای درست گلدان فقط چند سانتی‌متر آن طرف‌تر است.«پیاده‌روی بزرگ» روایتی از زنده کردن برادری به نام سعید است که در هفده‌روزگی می‌میرد. نویسنده در آستانه‌ی چهل‌سالگی، برادر بزرگترش سعید را از بین خاطرات بیرون می‌کشد، به نامش سیمکارتی می‌خرد و سوال‌های فلسفی‌اش را از برادر پیامکی‌اش می‌پرسد و او را تبدیل به راهنمایی می‌کند تا بتواند راحت‌تر از برزخ چهل‌سالگی عبور کند. او به رشت باز می‌گردد چون خیال می‌کند این‌طوری راحت‌تر می‌تواند چهل‌سالگی را از سر بگذارند. رشت برای همه مکان است و برای او زمان است. زمانی‌ که خاطرات خوش کودکی و جوانی‌اش را در بستر آن روایت می‌کند و حالا برای اینکه سرسری از این آستانه نگذرد و بداند کجای این جهان ایستاده و برای چه به دنیا آمده است، به رشت پناه می‌برد. و در آنجا می‌فهمد که لحظه‌هایی مثل لحظه‌ی جدایی، لحظه‌ی عاشق‌شدن و... هیچ‌کدام اصالت ندارند و هر لحظه‌ای مقدمه و موخره‌ای دارد و این ما هستیم که دوست داریم مرز مشخص قابل تشخیصی برای این‌ها داشته باشیم، مرزی برای تعیین قبل از چهل‌سالگی و بعد آن.«دستور‌العمل نصب اجاق» روایتی از یک سنت خانوادگی است. سنت اجاق شدن که در بین مردان خانواده‌ی نویسنده دست‌به‌دست می‌چرخد. در هر نسل از مردان خانواده‌شان کسی هست که هر دعا و نیازی را اگر به زبان بیاورد، برآورده می‌شود و واسطه‌ی خیر است. در بیست‌و‌یک سالگی فکر می‌کنند که او نیز اجاق است اما نویسنده که می‌داند این‌ها فقط نوعی دیوانگی موروثی است و اجاق‌ها عمر کوتاهی دارند و جوان‌مرگ می‌شوند، برای فرار کردن از جوان‌مرگ شدن، شاعری را که به نظرش مشخصه‌ای برای اتصال به غیب و دیوانگی است را انکار می‌کند و ترجیح می‌دهد نویسنده‌ای عاقل و منطقی  باشد.در «طریق طاری شدن» حرف از وطن، تاریخ و جغرافیاست. نویسنده معتقد است برای ما ایرانی‌هایی که همیشه در سفر بوده‌ایم، وطن‌مان جایی درون چمدان‌هایمان است، در واقع وطن هر جایی است که همین امشب باشیم و این یعنی ما خوش‌باشان کاشف جهان‌وطنی هستیم. کسانی که در همه‌ی عالم پراکنده‌ایم و با تمام عرقی که به غذاها و آداب‌و‌رسوم‌هایمان داریم، در هیچ کجای جهان محله‌ای ایرانی نساخته‌ایم و وطن برای‌‌مان جایی است در سرمان، جایی که دوستش داریم و می‌خواهیم بهترین جای عالم باشد.«در بارانداز» آخرین جستار این مجموعه، روایتی است از جدایی. جدایی نویسنده از دوستی‌ که پنج سال از زندگی‌اش را با او گذرانده است، روزهای سخت و تاریکی را می‌گذراند و می‌داند حتی اگر خانه و شهرش را هم عوض کند باز هم چیزی در درونش هست که نمی‌تواند تغییر بدهد.طلوعی در این روایت با میان آوردن ماجرای مادرش که عکس‌های عروسی همه‌ی فامیل را به یخچالش زده، همه‌ی کسانی که از هم طلاق گرفته‌اند و دیگر با هم زندگی نمی‌کنند، از میل به فراموشی داستان‌های جدایی می‌نویسد. این که ما معمولا دوست داریم داستان‌های عاشقانه را به یاد بیاوریم. از شنیدن داستان‌های جدایی بیزاریم و آن‌ها را نفی می‌کنیم. نکته‌ای که از نظر نویسنده دور نمانده مسئله‌ی عاملیت در جدایی است. اینکه مهم است که چه کسی در رابطه عامل جدایی بوده است.طلوعی در تمام این روایت‌ها تلاش کرده است بوطیقای ویرانگی‌اش را به مخاطب نشان بدهد: جای آن‌که با ویرانی مبارزه کنم سعی کنم ویرانه‌ای زیبا باشم. او از میل به تنهایی می‌گوید و در کنارش از انگیزه و شوقی که برای انجام کارها و ادامه‌ی زندگی دارد می‌نویسد. از جوانی و ترس از ناکافی بودن می‌‌گوید و بعد از طولانی بودن آن می‌گوید، اینکه می‌شود در آن تغییر جهت داد و اشتباه کرد.از چهل‌سالگی و برزخی می‌گوید که فکر می‌کند در عبور از آن ناتوان است اما می‌فهمد که چهل‌سالگی مرز نیست و از یک روز و ساعت مشخص شروع نمی‌شود.از شیدایی و دیوانگی موروثی مردان خانواده‌اش می‌نویسد که او را تبدیل به اجاق می‌کند و ترس جوان‌مرگی را به جان‌اش می اندازد و در کنارش از دیوانگی زنان خانواده می‌گوید، دیوانگی‌ای که باعث می‌شود مادربزرگش با کمک آن بتواند مرگ پسر جوانش را تاب بیاورد.از وطن می‌نویسد و تصویر کج‌و‌مج ایرانیان در ذهن مردم جهان و قضاوت‌های‌شان در مورد ما و بعد از وطنی ایده‌آل در ذهن‌مان می‌گوید که فرقی ندارد کجا باشیم چراکه این وطن همیشه همراه ماست.جدایی را به تصویر می‌کشد و از روزهای تاریک تمام شدن رابطه‌ای پنج ساله می‌نویسد و بعد از اینکه در جمعی غیر ایرانی برای اولین‌بار با همسرش انگلیسی صحبت می‌کند و می‌ترسد وابستگی‌ و احساسش نسبت به او‌ از طریق زبانی دیگر به خوبی منتقل نشود.طلوعی با روایت رنج‌ها و ویرانی‌هایش دنبال ساختن تصویر مردی مظلوم و رنج‌کشیده از خودش نیست. او تلاش می‌کند از بین تاریکی و سیاهی‌های رنج، دریچه‌ای مقابل چشم‌های‌مان باز کند برای درک گذرا بودن شادی و غم، برای ادامه دادن به زندگی و پذیرفتن رنج‌ها و زخم‌های درونی. دری که انتهایش به درک زیبایی و شکوه ویرانه‌های‌مان می‌رسد.</description>
                <category>محدثه جوادی</category>
                <author>محدثه جوادی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 14:15:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورطه تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@M.javadii/%D9%88%D8%B1%D8%B7%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-ucr3setotas6</link>
                <description>تهران آدم‌ها را درون خودش حل می‌کند. مهم نیست تا قبل از دیدنش کجا زندگی می‌کرده‌ای، وقتی پا بگذاری به خیابان‌هایش، انگار هیچ وقت در هیچ نقطه‌ای از زندگی‌ت جای دیگری نبوده‌ای. تهران نه کاملا مهربان است و نه کاملا بی‌مهر. می‌پذیردت، به تو فرصت می‌دهد و بعد اگر بتوانی تمام بدی‌هایش را با آغوش باز بپذیری، برای همیشه خانه‌ات باقی می‌ماند.تهران رازآلود ما گاهی بستری است برای روایت داستان آدم‌ها. داستان‌هایی که انگار هیچوقت قرار نیست تمام شوند و هزار رمز و راز ناگفته دارند که اگر به یکی از آنها دل بدهیم و همراهش شویم، دری تازه به رویمان باز می‌شود که انتهایش قرار نیست به جایی برسد. و از پس هر کدام، دری دیگر انتظارمان را می‌کشد. داستان‌های این شهر آنقدر ما را در جزئیات روابط انسانی و زندگی اجتماعی آدم‌هایش غرق می‌کند که یک آن چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم در لحظات شاد و خوشی‌های آدم‌ها شریک بوده‌ایم و در ادبار و بدبختی‌هایشان خودمان را جای آنها گذاشته‌ایم و حتی گاهی نفسی از سر آسودگی کشیده‌ایم و ته دل‌مان شاد شدیم که جای آنها نبوده‌ایم.«آناتومی افسردگی»  داستان آدم‌های همین شهر را روایت می‌کند. محمد طلوعی در رمانش سه داستان به ظاهر مستقل اما موازی و مرتبط را روایت می‌کند. اسفندیار خاموشی، مهران جولایی و پری آتش‌برآب سه شخصیت اصلی این رمان هستند که داستان‌هایشان در  خانه‌ها و کوچه پس کوچه‌های تهران روایت می‌شود. این روایت‌ها به ما اجازه می‌دهد تا شهر را از دریچه نگاه این سه شخصیت ببینیم.فصل اول کتاب داستان زندگی اسفندیار پیرمرد نود ساله‌ای را روایت می‌کند که پس از پنجاه سال دوری از ایران حالا به تهران برگشته تا نقشه‌ی انتقامی دیرینه را اجرایی کند و بعد در سرزمین مادری‌اش بمیرد. اسفندیار گذشته‌های دور تهران را دیده و با تمام وجودش لمس کرده و حالا پس از سال‌ها و پس از تغییرات بسیار دو تصویر گذشته و حال تهران را در کنار هم مقابل چشمانمان می‌گذارد.اسفندیار دست ما را می‌گیرد و با خودش به تهران هفتاد سال قبل می‌برد. به روزهایی که با کلاه شاپو و شلوار داکرون در لاله‌زار قدم زده، در کافه ماکسیم لیموناد و بستنی ‌خورده و از یکی از بوتیک‌های همانجا برای دخترعمه‌اش آفرین، ادکلن کتد خریده. و لحظه‌ای بعد ما را با خودش به کوچه برلن می‌برد، از مقابل سینما مایاک می‌گذرد و بعد به یکی از جلسات شعر نیما یوشیج می‌رود. او تهران روزهای نخست‌وزیری مصدق و روزهای اشغالش توسط سربازان انگلیسی و آمریکایی را به خوبی و با ذکر جزئیات دقیق توصیف می‌کند. روزهایی که به قول خودش ارمنی‌ها، توده‌ای‌ها، اعضای حزب ملی و دراویش همه در کنار هم زندگی می‌کرده‌اند و کسی از دین و آیین دیگری سوال نمی‌کرده. این نزدیک‌ترین تصویر به تهران کنونی است. شهری که هنوز هم آدم‌هایش کاری به اعتقادات و باورهای هم ندارند و یک جور بی‌تفاوتی‌ای دارند که خاص خودشان است. آدم‌هایش گویی از اول برای این به دنیا آمده بودند که تنها زندگی کنند و تنها بمیرند و همیشه درگیر انزوای خودشان باشند.تهران برای اسفندیار شهری غیرقابل توصیف است، انعکاسی از احساساتی که قابل بیان کردن نیستند و سرخوشی‌هایی که زیر لایه‌هایی از غم پوشیده شده‌اند.حالا بعد از گذشت این همه سال، تهران آن شهری نیست که اسفندیار آن را ترک کرده بوده. حالا دیگر نمی‌تواند از اتاقش در هتل نادری نو، کوه‌ها را ببیند در حالی که سالها پیش می‌توانسته از میدان شهباز کوه‌های تجریش را ببیند و خط برف را روی آن دنبال کند. تهران فعلی انبوهی از ساختمان‌های بلند است و در همین شلوغی‌ها اسفندیار ما را با خودش به خانه‌ای در خیابان جلالیه و درست در نزدیکی خانه مصدق می‌برد، به ایستگاه مترو می‌رود و در گذرهای بازار و راسته‌ی زرگرها به آدم‌ها تنه می‌زند و به این فکر می‌کند که در هیچ کجای دنیا نمی‌شود این قدر به آدم‌ها نزدیک شد حتی در همان سال‌های دوری که خاطرات اسفندیار را می‌سازند هم آدم‌ها فاصله‌ی بیشتری از هم داشته‌اند.تهران برای اسفندیار شهری منتقم است. او با رویای انتقام گرفتن به تهران برگشته اما حالا شهر با پاک کردن عناصر سازنده‌اش در حال انتقام گرفتن از اسفندیار است.فصل دوم کتاب روایت زندگی پری آتش‌برآب است. زنی زیبا، موفق و مستقل که یک شبه تصمیم می‌گیرد برای جلب توجه دیگران، خودخواسته افسردگی پیشه کند. پری هر روز در پارک بهشت مادران می‌دود، در سراشیبی‌های پارک ساعی قدم می‌زند و برای دیدن دوستش تا پایین میدان گرگان می‌رود. در ترافیک یوسف آباد و پاسداران و شلوغی زیر پل پارک‌وی گیر می‌افتد و به زنی در بالکن هتل استقلال چشم می‌دوزد و در همان حین به مفهوم زندگی فکر می‌کند. پری ما را در خاطرات نوجوانی‌ش و ماجرای یادگرفتن رانندگی در سربالایی‌های فرحزاد و کلاس‌های مولاناشناسی‌ای‌ که در شهرک اکباتان برگزار می‌شود، همراه می‌کند. او برایمان از میل شدید زن‌های منطقه سه برای لاغر شدن و مصرف داروهای لاغری می‌گوید و جمعه‌بازار عاشورپور و مصالح‌فروشی‌های خیابان بنی‌هاشم را هم نشان‌مان می‌دهد.تهران برای پری شهری‌ست بخشنده. شهری که سخاوتمندانه به او همه چیز بخشیده به جز احساس رضایت و زندگی‌ای مملو از هیجان و عشق.و اما فصل سوم کتاب روایت داستان زندگی مهران جولایی است. پسر تنهایی که پانزده سال پیش خودش را از شهرستان به تهران رسانده تا سهمش را از زندگی بگیرد. مهران از روزهایی می‌گوید که تازه به تهران آمده و آنقدر شهر را نمی‌شناخته که هر بار ساعت‌ها در ترافیک معطل شده و قرارهای زیادی را از دست داده. او خانه‌اش در استادمعین را به تصویر می‌کشد و از روزهای خوشی که با دوستش در این شهر ساخته، از جگر خوردن در کشتارگاه تا فالوده‌های شادالله و کله‌پاچه‌ای سر مختاری و بامیه‌های بازار مولوی می‌گوید. ما را با خودش به باغ ژاپنی پارک لاله می‌برد و در خیابان دوازدهم گیشا روی صندلی عقب پراید آلبالویی انتظار دوستش را می کشد.تهران برای او شهری پر از رستوران و ساندویچی است که نمی‌داند کدامشان واقعا خوب است و کدام بد. شهری که  صفحه آخر روزنامه‌هایش همیشه پر از آگهی کنسرت است و بزرگراه‌هایش پر از بیلبورد. مهران تغییرات تدریجی شهر را در این پانزده‌سال دیده و معتقد است لایه‌ای از اندوه روی شهر و آدم‌هایش نشسته که باعث شده مردم انزوا و تنهایی را به همه چیز ترجیح بدهند. او فکر می‌کند شهر و آدم‌هایش تغییرات بزرگی را از سر گذرانده‌اند اما  از درک روند این تغییرات عاجزند.تهران برای مهران جولایی شهری‌ست گشاینده. جایی که به مهاجران این امکان را می‌دهد تا شهر خودشان را درون آن بسازند. و مهران جولایی هم یکی از همان آدم‌هایی است که تلاش می‌کند شهر خودش را درون تهران بسازد.محمد طلوعی در سراسر کتاب تلاش کرده است که با نگاهی واقع‌بینانه تهران را به تصویر بکشد. او ما را با ارائه تصاویری پرزرق و برق و اغواکننده فریب نمی‌دهد. مهربانی‌ها و بی‌مهری‌های شهر را منصفانه به تصویر می‌کشد و این کار به ما اجازه می‌دهد که برداشت شخصی خودمان را داشته باشد. اما چیزی که باعث می‌شود ما به عنوان مخاطب این داستان به او و روایت‌هایش اعتماد کنیم و پابه‌پای شخصیت‌ها پیش برویم، ذکر دقیق و هوشمندانه جزئیات است. او با دست‌ودل‌بازی از رستوران‌ها، کافه‌ها و خیابان‌های شهر اسم می‌برد و آدرس دقیق تمام مکان‌ها را در اختیارمان می‌گذارد و این به ما اطمینان می‌دهد که با نویسنده‌ای راه‌بلد طرف هستیم که خودش این شهر و تک‌تک خیابان‌هایش را از حفظ است و محال است ما را گم‌ کند.علاوه بر این‌ها ما را به سفری در تاریخ مهمان می‌کند. تصویری از تهران قدیم را مقابل چشمان ما ترسیم می‌کند و سهم شهر در مهم‌ترین رویدادهای تاریخی را نشان‌مان می‌دهد. او به جای اینکه اطلاعات را به صورت خام و همانطور که در کتاب‌های تاریخی آمده، در اختیارمان بگذارد، آن‌ها را مستقیما با زندگی شخصیت‌های داستان گره می‌زند. از دوران نخست‌وزیری مصدق و ماجراهای کودتای بیست و هشت مرداد برایمان می‌گوید و جوری شخصیت داستانش را به تیمور بختیار و اداره اطلاعات آن زمان وصل می‌کند که ما باورمان می‌شود که اسفندیار خاموشی واقعا عضوی از رکن دوم ارتش بوده است و این ماجراها را از نزدیک درک کرده است.طلوعی برای به تصویر کشیدن زندگی انسان معاصر، دغدغه‌ها، کامروایی‌ها و ناکامی‌هایش از  تهران کمک گرفته، شهری که خودش عامل شکل‌گیری بسیاری از دغدغه‌های انسانی است. و در واقع همین فضاسازی از شهر است که به پیشبرد هرچه بهتر حوادث و داستان‌ها کمک کرده است. او انتظار مخاطب را برای دیدن زوایای مختلف شهر به خوبی برآورده کرده و داستانش را تنها در منطقه و محدوده‌ای خاص از شهر یا زیر یک سقف و در یک خیابان روایت نمی‌کند و برای هر منطقه از شهر جزئیات خاصی را در نظر گرفته. جزئیاتی که گاها ما را به سمت مرور تجربیات و خاطرات خودمان هدایت می‌کند. خاطراتی که ممکن است  زیر غباری از فراموشی پنهان شده باشند و حالا با خواندن آناتومی افسردگی دستی به سروگوششان بکشیم و از نو مرورشان کنیم.</description>
                <category>محدثه جوادی</category>
                <author>محدثه جوادی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Sep 2022 19:08:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی برای آرام گرفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@M.javadii/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-jv4smdentptp</link>
                <description>من همیشه مسافر بوده‌ام. از همان پنج شش سالگی که می‌توانستم اتفاقات را در ذهنم حلاجی کنم در سفر بودم. و بعدتر در همین سفرها بود که فهمیدم آدمی می‌تواند وطنی غیر از زادگاهش داشته باشد. بعد از آن همیشه به دنبال آن وطن می‌گشتم. جایی در پستوهای ذهنم داشتم که باید پیدایش می‌کردم و امواج متلاطم وجودم را به ساحلش می‌رساندم و بالاخره آرام می‌گرفتم.مبهم‌ترین موقعیتم در مواجهه با مفهوم وطن درست زمانی بود که کسی برای گشودن باب آشنایی بیشتر سوال‌پیچم می‌کرد و یکراست می‌رفت سراغ اصل ماجرا! «تو اهل کجایی؟» برای اهل جایی بودن باید آنجا را وطن خودم می‌دانستم. و وقتی هنوز درباره‌ی وطن حقیقی‌ام با خودم به صلح نرسیده بودم، صحبت درباره‌ی آن هم بی‌فایده بود.راستش نمی‌دانستم چرا اهلیت تا این اندازه مهم است. چرا همه‌ی ما جایی در زندگی‌مان از آن برای دسته‌بندی کردن آدم‌ها استفاده می‌کنیم. و اصلا چه توفیری دارد که من اهل کجای این سرزمین و جغرافیا هستم. همیشه دلم می‌خواست در جواب همین سوال «اهل کجایی؟» بگویم: «من اهل مهربانی‌ام! تو خودت اهل کجایی؟» که البته گاهی هم با لحنی طنز و سرخوشانه بیانش می‌کردم و طرف مقابل هم لبخندی تحویلم می‌داد و بحث خود‌به‌خود منحرف می‌شد. گاهی هم نمی‌توانستم این سوال را بی‌جواب بگذارم و این بار با طرح معمایی فکر طرف مقابل را درگیر می‌کردم. مثلا می‌گفتم: «من اهل شهر یاقوت‌های سرخم.» تا طرف بیاید با یک حساب سرانگشتی بفهمد منظور از یاقوت آن سنگ گرانقیمت نیست و اصلا کجای این سرزمین یاقوت‌های سرخش معروف است، نفسی از سر آسودگی می‌کشیدم و محل را ترک می‌کردم.جایی خوانده بودم اگر حال‌مان در جغرافیایی که هستیم خوب نیست و دائم دنبال گمشده‌ای هستیم و آشفته‌ایم به این خاطر است که به آن جغرافیا تعلق نداریم و در آنجا غریبه‌ایم. و من سخت به این گزاره معتقد بودم. زمانی که به سن قانونی رسیدم باز هم سودای یافتن جایی برای آرام گرفتن را در سر داشتم. برای ساختن آینده‌ی دلخواهم بالاخره از آن جغرافیایی که مرا دچار تکرار و روزمرگی‌ کرده بود جدا شدم. درست دو سال بعد از آن جدایی وطنم را پیدا کردم. یک شب در میان هجوم افکار و احساسات گوناگون وقتی وسط پذیرایی خانه‌ای که خودم بعد از ماه‌ها گشتن پیدایش کرده بودم نشسته بودم و خستگی اثاث‌کشی را با یک لیوان چای داغ درمی‌کردم، وطنم را پیدا کردم. قلب من در جغرافیایی دور از زادگاهم آرام گرفته بود. در شهری که مرا چند قدم به اهداف و خواسته‌هایم نزدیک کرده بود. از همان شب بود که دلم خواست آنجا را وطن صدا کنم. وطن من جایی است که قبلا روزها در آن زندگی نکرده‌‌ام، در آنجا از مادر متولد نشده‌ام و حتی عزیزانم هم در آن زندگی نمی‌کنند. وطنم شهری است که در آن دوباره از نو متولد شدم. جایی که من را به من شناساند و کاری کرد که حتی در اوج ناامیدی و درماندگی هم به کوچه‌پس‌کوچه‌ها و شلوغی خیابان‌هایش پناه می‌برم.</description>
                <category>محدثه جوادی</category>
                <author>محدثه جوادی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Mar 2022 12:52:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ی دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/@M.javadii/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-efcvhdtpzkpu</link>
                <description>خانه‌ی دیگرینور خورشید، خودش را روی ماهی‌درهمِ دستبافتِ کفِ اتاق انداخته بود. و من مردد مانده بودم که کدام لباس برای مهمانی آخر هفته مناسب‌تر است. قطرات آب به سینک ظرفشویی می‌خوردند. هر بار به اندازه‌ی دو دقیقه، شیر آب را باز می‌کرد و به اندازه یک دقیقه می‌بست.از همه چیز حرف می‌زد. از بچه‌هایی که وسط راه، پشیمان می‌شدند و به دنیا نمی‌آمدند، تا آدم‌هایی که از فرط سکوت و تنهایی می‌میرند.تلوزیون روی همان شبکه‌ی همیشگی گیر کرده بود. فنجان‌ها را بی‌حوصله کنار هم می‌گذاشت. انگار آن شب هم باید منتظر شنیدن حرف‌های عجیب و غریبش می‌بودم.مدت‌ها بود که داستان‌های شبانه را ترک کرده بودم. او که نمی‌توانست نوشیدن قهوه را ترک کند، پس بهتر بود که من از خواندن قصه‌های همیشگی بگذرم. شاید اینطوری بهتر حرف‌هایش را متوجه می‌شدم.مخصوصا آن بخش از حرفهایش که به آدم‌های نصفه‌نیمه مربوط می‌شد. زنگ در به صدا درآمد. درست راس ساعت از راه رسید. مثل هر هفته. بدون ثانیه‌ای تاخیر. اول سرتا پایم را برانداز کرد، بعد با لحنی پر از تردید، از من درخواست کرد که در نبودش حواسم به پشوتن باشد. چند دقیقه بعد از بسته شدن درب اصلی ساختمان، کلید خانه را برداشتم. در واحدش را باز کردم. بوی خانه‌اش در مشامم پیچید. بوی دارو، قرص‌های ویتامین، مواد ضدعفونی کننده. ترکیبی که باعث می‌شد هربار فکر کنم که وارد داروخانه شده‌ام.پشوتن، روی مبل بزرگ وسط پذیرایی لم داده بود و گهگداری صدایی از خودش در می‌آورد. چشم‌های سبز و سبیل‌های بلندش همیشه نوعی ترس را در من بیدار می‌کردند. گویی یک آدم درون کالبدش زندگی می‌کرد. آدمی غیرقابل پیش‌بینی و مبهم. چیزی شبیه به صاحبخانه‌ی اسرارآمیزش. نگاه خشمگینش را به من دوخته بود. وارد اتاق شدم. طبق قانون نانوشته‌ای، اول از همه به سراغ کمد لباسهایش رفتم. درب کمد را باز کردم. تاگالا و شابیکش را جدا از باقی لباس‌ها آویزان کرده بود. رویش را با پارچه‌ی سفید بلندی پوشانده بود. هر بار پارچه را کنار می‌زدم و نگاهم را به آن لباس‌ مجذوب‌کننده‌ می‌دوختم. دکمه‌های نقره، سوزن‌دوزی‌های ظریف و هنرمندانه و آن چین‌های ریزی که دور تا دور کمر شابیک را پوشانده بود، هر بار وسوسه پوشیدنش را در من تشدید می‌کرد.چند باری هم به دنبال آلبوم عکس‌هایش گشتم. اما خبری از آن نبود یا دست‌کم من پیدایش نکردم. فکر می‌کردم که آدمی مثل او، احتمالا هر شب با ورق زدن آلبوم‌های قدیمی و مرور خاطرات، خودش را در حسرتی عمیق غرق می‌کند. و یا حتی از نوعی تمایل بیمارگونه، برای غمگین بودن، رنج می‌برد. پشوتن، صدای ناله مانندی از خودش درآورد. در کمد را بستم. لاک قرمز رنگش را روی میز توالت گذاشته بود. به یاد نداشتم که ناخن‌های بلندش را بدون لاک دیده باشم.« دختر جان! من شب‌ها بی‌خواب می‌شم. صبح زود که میزنی زیر آواز، تازه چند ساعته که خوابم برده. لطفا از این به بعد آروم‌تر بخون.» انگشتهای کشیده و خوش حالتش را از روی دستم برداشت و باز هم یادآوری کرد که اگر در آن روزهای ابتدایی حضورم در خانه، به چیزی احتیاج داشتم، حتما به او بگویم.صدای آونگ ساعت، سکوت خانه را در هم ریخته بود. صدای ناله‌های پشوتن هم قطع نمی‌شد. زنگ ساعت، پنج بار به صدا در آمد. ساعت درست پنج عصر بود. صدای چکه کردن شیر آشپزخانه، واضح‌تر از همیشه به گوشم می‌رسید. عجیب بود! انگار صاحبخانه، امضایش را پای تک تک وسایل خانه گذاشته بود.ناله‌ی ممتد پشوتن، چکه‌ی شیر آب، ساعتی که روی دیوار صاف هم لق می‌زد، آونگی که درست جا نیوفتاده بود، زنگی که مثل ناقوس کلیسا بود. و خاطراتی که هیچوقت تمامی نداشتند. و کافئین که وظیفه‌اش، بیدار نگهداشتن صاحبخانه، برای ایجاد سروصدای بیشتر بود.شاید هم همه چیز در طبیعی‌ترین حالت ممکن بود و من داشتم بزرگش می‌کردم. چند هفته‌ی دیگر تا پایان قرارداد اجاره‌ام نمانده بود. ممکن بود که دیگر دلم نخواهد سروصداهای مرموز این خانه را تحمل کنم. پس دل به دریا زدم. درب کمد را دوباره باز کردم. آویز لباس را برداشتم و از کمد خارج کردم. درست در همان لحظه‌ای که ضربان قلبم به طرز عجیبی بالا رفته بود و می‌ترسیدم که کسی از راه برسد، چیزی از لای پارچه‌ی سفید رنگ، روی پایم افتاد. شیئی بود نه چندان سنگین. لباس را کنار گرفتم. یک دفترچه قدیمی بود. لباس را گذاشتم روی تخت و بعد روی زمین نشستم.وراندازش کردم. بالای بعضی صفحات، تاریخ خورده بود. تاریخ میلادی با نوشته‌هایی با خط فارسی در صفحات دفترچه خودنمایی می‌کردند.از همان صفحه‌ای که اتفاقی باز شده بود، خواندم.« به تاریخ بیست و دوم ژانویه.امروز برف سنگینی بارید. می‌خواستم زودتر مطب را تعطیل کنم و به خانه برگردم. قرارمان برای تمام روزهای برفی همین بود. به او قول داده بودم که قهوه‌ی شبانه را با هم بنوشیم. اما چهره‌ی نگران و مشوش زن و مرد جوان، برنامه‌ام را بهم ریخت. مرد می‌خواست مطمئن شود که راهی هست و زن هم دائم میان گریه‌هایش ناله سر می‌داد که می‌خواهد جنینش را نگه دارد! می‌ترسیدم که سروصدایشان بقیه را خبر کند. گفتم که روز بعد بیایند. و اطمینان دادم که هنوز هم می‌شود بند اتصال آن جنین به این دنیا را برید! آخر شب، وقتی قهوه می نوشیدیم به او گفتم که این روزها آدم‌ها می‌ترسند. و همین ترس است که پایشان را به مطب من باز می‌کند. فکر می‌کنند در تنهایی، فضیلتی هست که با حضور دیگری از بین می‌رود. می‌ترسند و حاضرند برای رسیدن به آرامش، این ترس را به جان بخرند. اما راستش من از تنهایی وحشت دارم. مثلا اگر تو فقط چند دقیقه، دیرتر به خانه برگردی یا بچه‌ها زودتر از همیشه بخوابند، من آنقدر با خودم حرف می‌زنم و سروصدا می‌کنم که متوجه سکوت خانه نشوم. چند شب پیش که حال مریضت بد شد و از خانه بیرون زدی، کل اتفاقات روز را بلند بلند برای خودم تعریف کردم. خیلی غم‌انگیز است. کسی که تا سر حد مرگ از تنهایی می‌ترسد، آدم‌های زیادی را در تنهایی خودشان نگه می‌دارد! بعضی شب‌ها هم به سرنوشت آن بچه‌ها فکر می‌کنم. به اینکه چقدر عجیب است که از عدم، فاصله گرفته باشی اما وسط رسیدن به وجود، دوباره به عدم برگردی. شاید هم بعد از آن دیگر به عدم واقعی بر نمی‌گردند...»صفحه‌ی بعد خالی بود. صفحه‌های بعد هم همینطور. پشوتن جلوی درگاه اتاق ایستاده بود. ساعت شش بار زنگ خورد. چند دقیقه دیگر می‌رسید. لباس‌ها را به کمد برگرداندم. و بعد هم دفترچه‌ را. چند هفته یا شاید هم یکسال دیگر فرصت داشتم که بپوشمش! درب کمد را بستم و به خانه برگشتم.روزهای بعد دیگر حرفهایش را نشنیدم. شیر آب ظرفشویی‌اش دیگر چکه نکرد و آونگ ساعت هم دیگر در جایش لق نزد!</description>
                <category>محدثه جوادی</category>
                <author>محدثه جوادی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 02:30:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابان شمالی</title>
                <link>https://virgool.io/@M.javadii/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-uv4vpk6nxqls</link>
                <description>همیشه همه چیز را خوب به خاطر می‌سپرد. اولین‌ها و آخرین‌ها را. اما همیشه چندمین‌ها را فراموش می‌کرد. یادش نمی‌آمد چندمین روزی است که در آن نقطه می‌ایستد. اصلا انگار هیچوقت جای دیگری نبوده است. تمام عمرش را در خیابانی زندگی کرده بود که هیچ خانه‌ی ویلایی در اطرافش نبود. یا اگر هم بود خانه‌های جنوبی بودند که هرگز نمی توانست بفهمد در حیاطشان چه می‌گذرد. آدم‌هایش چه شکلی هستند یا معمولا در چه ساعتی از شبانه روز، لباسهایشان را روی بند رخت آویزان می‌کنند! اوج جستجوها و کنجکاوی‌هایش به دیدن چند سایه‌ی مبهم در اتاق کوچک خانه‌ی روبرویی ختم می‌شد.حالا تمام خانه‌های این خیابان او را به وجد می‌آوردند. خانه‌‌های بزرگ ویلایی با حیاط‌های شمالی و ساکنین سالمندی که دیگر جزوی از تاریخچه‌ی آن خیابان بودند. زنان و مردانی که سرشان را با هر کار کوچک و به ظاهر بی‌اهمیتی گرم می‌کردند و روز را به شب می‌رساندند. و خواب شب‌شان آنقدر کوتاه بود که از نیمه های شب، انتظار سپیده‌ی صبح را می‌کشیدند.خانه‌ی بزرگ سر نبش، که درست موازی با آپارتمان نوسازش بود، داشت تلافی تمام آن سال‌ها را در می‌آورد. اولش فقط بهانه‌ی برداشتن رب گوجه و مربا و شیشه‌ی خالی خیارشور را می‌آورد و بعد خودش را به انباری بالای پشت بام می رساند. و به سنگ‌های رومی نمای ساختمان تکیه می‌داد و برای خودش داستان می‌ساخت. اما بعدش دیگر بهانه کم آورد. مگر چقدر وسیله در انباری بالای پشت بام جای گرفته بود که بالا رفتن هرروزه‌اش را توجیه کند؟انگار نفس‌هایش به آن کپسول اکسیژن کوچک بسته بود. زن، لب باغچه نشسته بود و کوهی از سبزی را گذاشته بود جلویش. پاک می‌کرد و حرف می‌زد. گهگداری هم برمی‌گشت سمت تخت چوبی وسط حیاط. همانجایی که مرد، خسته از پیاده‌روی مختصرش در حیاط، رویش نشسته بود و نفسی تازه می‌کرد. زن انگار به ارتباط چشمی معتقد بود که هر دفعه انقدر گردنش را می‌چرخاند. مرد اما نگاهش هم نمی‌کرد. بیمار بود. و احتمالا بی‌حوصله. روزهای قبل پای کپسول وسط نبود. اما چند روزی بود که نفس‌ کم می‌آورد. هربار که پایش به پشت بام می‌رسید می‌ترسید دیگر پیرمرد را در حیاط نبیند. و حالا با شدت گرفتن بیماری‌اش، این ترس در او تشدید شده بود. در تصوراتش هر پیرمردی که وسط یک بیماری کارش به اکسیژن می‌رسید دیگر کم‌کم به مرگ نزدیک می‌شد. باباجان را هم همینطوری از دست داده بود و هیچکس نمی‌توانست تصوراتش را در مورد مرگ پیرمردها تغییر بدهد! یک شب وقتی از بیرون برگشت متوجه چراغانی‌های حیاط خانه‌ی سرنبش شد. انگار وقتش رسیده بود! خودش را به پشت بام رساند. عروسی دختر خانه بود. و این بدرقه‌ی غرق در سکوت، کم از صدای ناقوس مرگ نداشت.تکیه‌اش را از سنگ‌های پشت بام گرفت. گذشته برایش پررنگ و واضح شده بود. عمه پری را هم همینطوری فرستاده بودند خانه‌ی بخت. در سکوت خانه‌ی باباجان، آن هم وقتی که هرروز حالش وخیم‌تر می‌شد و ماسک اکسیژن هم دیگر نفس‌هایش را یاری نمی‌داد. عمه پری نامزد بود و می‌ترسیدند باباجان بمیرد و دختر و داماد جوانشان یکسال دیگر از هم دور بمانند. یک هفته بعد از عروسی عمه پری بود که باباجان دیگر نیازی به کپسول اکسیژن پیدا نکرد. یعنی دیگر نفس نکشید که به کپسول احتیاج پیدا کند!ساعت از چهار عصر گذشته بود. هیچ عجله‌ای برای رسیدن به لبه‌ی پشت بام نداشت. دلش نمی‌خواست‌ خانه‌ی سر نبش را با پارچه‌های سیاه و بنرهای تسلیت ببیند.پیش خودش فکر کرد که چقدر خوب است که خانه‌ی باباجان در تمام سالهای حیاتش، جنوبی بوده است. اینطوری شاید داستان مرگ هیچ پیرمردی در تصورات هیچ آدم کنجکاوی، به کپسول اکسیژن و عروسی دختر کوچک خانه، ختم نمی‌شد.</description>
                <category>محدثه جوادی</category>
                <author>محدثه جوادی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 14:14:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و بررسی کتاب «شش یادداشت برای هزاره‌ی بعدی»</title>
                <link>https://virgool.io/@M.javadii/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-r3d7abovn5cw</link>
                <description>«شش یادداشت برای هزاره‌ی بعدی»نویسنده: ایتالو کالوینومترجم: لیلی گلستانبا یک جستجوی ساده در اینترنت، به لیست‌های بلندبالایی از کتاب‌هایی که باید قبل از سی‌سالگی خواند، می‌رسیم. معجونی از شاهکارهای ادبی، کتابهای موفقیت و روانشناسی و رمانهای تاریخی و اجتماعی. اما این لیست‌ها را نمی‌شود برای همه تجویز کرد چرا که انسانها موجوداتی هستند با سلایق و انتخابهایی متفاوت و متنوع. این مقدمه را گفتم تا برسم به کتابی که دوست داشتم قبل از سی‌سالگی بخوانم.شش یادداشت برای هزاره‌ی بعدی یکی از آثار غیرداستانی و تحسین‌شده‌ی ایتالو کالوینو، خبرنگار، نویسنده، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است.کالوینو که با سبک خاص خودش« سوررئال و پست مدرن» داستانهای بینظری خلق کرده و جایگاه حائز اهمیتی در ادبیات معاصر اروپا دارد، در سال 1984 توسط دانشگاه هاروارد، برای ایراد یک رشته سخنرانی« برای الیوت نورتون، گفتارهایی در باب شعر» به ایالات متحده دعوت شد. کالوینو، بعد از مدتها مشغولیت ذهنی در باب تنظیم متنی برای سخنرانی، در مجموع، تدوین پنج گفتار را به پایان رساند و قرار بود که گفتار ششم رامجددا در ایالات متحده بازنویسی کند. اما شب پیش از سفر، بر اثر سکته فوت کرد و به این ترتیب، اولین نویسنده‌ی ایتالیایی که به این رویداد مهم دعوت شده بود، هرگز نتوانست سخنرانی‌اش را ارائه بدهد. مدتی بعد همسرش، استر کالوینو این پنج یادداشت را در پوشه‌ای پیدا می‌کند و در قالب یک کتاب به چاپ می‌رساند.این کتاب شامل شش فصل و یک یادداشت کوتاه از همسر نویسنده است.که این یادداشت در واقع به جای مقدمه‌ی شخص نویسنده منتشر شده است.فصول کتاب عبارتند از: 1.سبکی 2.سرعت 3.دقت 4.وضوح 5. چندگانگی و البته فصل ششم که همان یادداشت مفقود شده‌ای است تحت عنوان سازگاری، که هیچگاه به اتمام نرسیده و در دست نیست.این گفتارها، بیانگر ارزشها و خصوصیاتی در ادبیات است که کالوینو به آنها تعلق خاطر بسیاری داشته و مشتاق بوده است که آنها را در سالهای پایانی هزاره‌ی اول، ثبت و در چشم‌انداز هزاره‌ی بعدی جای بدهد.هر بخش، با توضیح و تبیین ارزش مورد نظر شروع می‌شود و در میانه‌ی بحث، نویسنده شاهد مثال‌های متعددی از نویسندگان و شاعران می‌آورد. در این بین به ارائه‌ی اطلاعات تاریخی، مسائل مربوط به فلسفه، اساطیر و مکاتب روانشناسی نیز می‌پردازد.در واقع همین اطلاعات علمی و تخصصی است که فهم این کتاب را تا حدودی دشوار و البته تسلط نویسنده را بر حوزه‌های گوناگون علمی، نمایان می‌کند.نویسنده در هر گفتار، تجربیات شخصی‌اش در سرودن شعر و نوشتن داستان را نیز در اختیار مخاطب خود قرار می‌دهد. و با طرح پرسش‌های اساسی و سعی در پاسخ دادن به آنها، خواننده را به خوبی با خود همراه می‌کند.در همین پرسش و پاسخ‌ها است که کالوینو، ارزش‌های مورد نظر خود را در تقابل با ارزش‌هایی مخالف آنها قرار می‌دهد و مخاطب را به سویی سوق می‌دهد که خودش به اهمیت ارزش موردنظر پی ببرد و به تفکر و تعمق پیرامون آن بپردازد.البته نویسنده، در جای جای کتاب تاکید کرده است که هیچ یک از ارزش‌هایی که برای موضوع سخنرانی خود انتخاب کرده است، سعی در حذف ارزش مخالفش را ندارد. برای مثال، او معتقد است که ستایش سبکی، احترامی است به وزن و تعریف از سرعت، لذت درنگ کردن را رد نمی‌کند.اما در بین تمام این مباحث مطرح شده، کالوینو بر روی دو ارزش وضوح و چندگانگی، تاکید بیشتری دارد. او وضوح ( توانایی تصور کردن با چشمانی بسته و تفکر از طریق تصاویر) را یکی از توانایی‌های اساسی بشر می‌داند و بابت نابود شدن این توانایی، به مخاطبین خود هشدار می‌دهد. و همینطور، چندگانگی را در صدر لیست ارزش‌هایی که مایل است به هزاره‌ی بعدی راه پیدا کند، قرار می‌دهد. چرا که او خواهان ادبیاتی است که علاوه بر ذوق نظم و دقت ذهن، ذوق علم و فلسفه را نیز در خود جذب کرده است.حالا ما در هزاره‌ی دوم قرار داریم. همان هزاره‌ای که کالوینو سعی داشت مفاهیم موردنظرش را در آن جای بدهد! اما خودش نه هرگز آن را دید و نه توانست در مورد آن صحبت کند. حالا سوال اساسی که بعد از خواندن این گفتارها، ذهن من و هرکس دیگری را به خود مشغول می‌کند این است که چه بر سر این ارزش‌ها آمده است؟ آیا وضوحی که کالوینو درباره‌اش هشدار داده بود، نابود شده است؟ یا واقعا رو به نابودی می‌رود؟ یا اصلا چندگانگی که برای کالوینو مهمترین ارزش محسوب می‌شد، در ادبیات این هزاره، چه جایگاهی دارد؟این سوال‌ها و تلاش برای پیدا کردن جوابی قانع‌کننده برای آنها و همچنین ابهامی که در مورد فصل از دست رفته‌ی کتاب وجود دارد، همه‌و‌همه بهانه‌ای است که این کتاب را نه فقط یکبار، بلکه چندین و چندبار بخوانیم و هربار دریچه‌ای تازه بر روی ذهن جستجوگر ما گشوده شود.</description>
                <category>محدثه جوادی</category>
                <author>محدثه جوادی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 20:46:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>