<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mis babaei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@M70m</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:56:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1392591/avatar/u8PbDG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mis babaei</title>
            <link>https://virgool.io/@M70m</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خطر انفجار مغز</title>
                <link>https://virgool.io/@M70m/%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%BA%D8%B2-lp2mbwtgnkqb</link>
                <description>چند وقتی هست دچار سردرگمی های ذهنی زیادی ام انگار که هرچه بیشتر یاد می گیرم و کند و کاو می کنم کمتر نتیجه می گیرم. نمی دونم مشکل از تریبون های زیادی ایست که در اختیار همه قرار داره ?آخه دیگه تعدد نظرات اونقدر زیاد شده که اصلا حرف درست قابل تشخیص نیست. دوستی بهم گفت اگر روزی در این دنیا منجی که ازش حرف میزنی آمد و گفت تمام کارهایی که می کردی مثل نماز خوندن قرآن خوندن حجاب داشتن و... الکی بوده چه می کنی ؟؟ یادمه با کمال باور جواب دادم  خب من انجامش دادم و ضرری نکردم اگر درست نبود از الان دیگر انجام نمی دم اما اگر بگویند درست بوده و تو انجام نداده ای چه ؟ یادمه با کمال اعتماد بنفس گفت من هم معذرت خواهی می کنم و خدا هم گفته می بخشه ?‍?می دونی به شدت دلم سوخت  چرا اونقدر راحت با معذرت خواهی همه چیز درست میشه  و من این همه به خودم سختی بدم ? راستش بخاطر همین آدمی نیستم که زود ببخشم(البته این قسمت مغزم در حال تعمیر  است)او رفت ولی سوال مسخره اش همچنان در ذهنم بالا و پایین می شود راستش اولش بخاطر تمدد اعصابم شروع کردم به گفتن جمله معروف(چیزی از ارزش‌های من کم نشده ) اما کم کم دارم خودم را در خود می خورم هی زیر و رو می کنم. اصلا درستش اینست که بگویم دیگر آدم سابق نشدم. می دانی این روزها بدتر  هم شدم  چیزهای ضد و نقیض زیاد می بینم همین دارد بیشتر مرا دو دل می کند که آخرش چی درست است ؟?‍??‍? روزهای دودل و سختی دارم سرگردانم و دوست ندارم کسی را با این نگرانی ها شریک کنم آینده برایم گنگ و نا مفهوم هست.مغزم در حال انفجار ?یکی بیاید مثل قبلا های خودم و من مدام سوالهای صدمن یغازم رو ازش بپرسم و او مدام برایم استدلال بیاورد تا از شر این تناقض درونی راحت شوم ??از این سردر گمی خسته ام کاش میشد به جایی پناه برم که دیگر چیزی نشنوم اصلا کاش گوشهایم دکمه داشت و وقتی می زدم دیگر چیزی نمی شنید.</description>
                <category>Mis babaei</category>
                <author>Mis babaei</author>
                <pubDate>Wed, 26 Oct 2022 10:47:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کپی ! چرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%A9%D9%BE%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-wiypiazrq5bq</link>
                <description>اولین باری که با کلمه کپی مواجه شدم زمانی بچه گیم بود مادرم دار قالی داشت و به من چوبی صاف می داد و می‌گفت اینجا بنشین و این کلاف را برایم کپی کن.از این کار متنفر بودم چون به نظرم وقت گرانمایه ام که صرف بازی کردن میشد باید صرف کپی کردن کلاف نخ مادرم می گذشت بگذریم که به طور عجیبی زیر این کار در می رفتم.در کودکیم زمان به مدرسه رفتن به خاطر اطلاعات هویتی و شناسنامه ای با مفهوم  کپی دیگری مواجه شدم که بسیار هم نیاز میشد. و با واکاوی های دوران بچه گیم خیلی تفاوت داشت.در دوران مدرسه با گذاشتن دفتر نقاشی و کشیدن نقشه های جغرافیایی کلمه کپی را به عینه تجربه کردم هرچند که در اون زمان من هم مانند ح.د اعتقادی به ذکر منبع نداشتم و با افتخار اسم خودم را پایین اثر ثبت می کردم و در صورت روبرویی با همکلاسی ها و معلمان باد به قبقب انداخته و با صورت شدن مهارت خودم رو به رخ کشیده و سرو ته قضیه رو ماست مالی می کردم.در دوران دانشگاه  هم  کپی کار بودم .(انتشارات کار می کردم) ولی در این دوره دیگر نامی از خودم بر روی کارها درج نمی کردم. البته که چند درجه ای عاقل تر شده بودم. ولیدر چندین حوزه فعالیت کردم و متاسفانه به عینه کپی کاری را مشاهده کردم در زمان کپی کاری دیگری از دیگری بسیار تاسف خوردم. (ناگفته نماند در بعضی مواقع اعتراضی هم نکردم چون می ترسیدم)?اما در زمان کپی از کار خودم سوختم سوختنی از چند ناحیه ?برای بعضی از کارهایم که برایم خیلی با ارزش بود.اعتراض کردم اما واقعا جز اعصاب خوردی چیز دیگری برایم نداشت. در جای جای اعتراضم هربار با این جمله مواجه بودم.  در ایران اصلا قوانین کپی رایت رعایت نمی شود راستش من اصلا از قوانین کپی رایت در خارج اطلاعی ندارم. اما همین اواخر خبری مبنی براینکه قوانین جدید کپی رایت ویکی پدیا را هم با مشکل روبرو کرده را خواندم  و فهمیدم که ویکی پدیا هم بله? اما در هر صورت کپی کاری عند بی اخلاقی و بی وجدانی و بی... هست. امروزه برای بعضی کپی کاری ها دست به خلاقیتهایی زده اند.مثلا  روی نوشته خود اسمشان را به صورت رمز می نویسن یا آدرس صفحات خود را در لابلای آن می گنجانند البته که بی تاثیر نیست.اما کپی کارها خیلی زرنگ تر از این حرفها هستن و به اصطلاحی گنجشک رنگ می کنند و جای قناری...             البته ناگفته نماند که بعضی کپی کاری ها توسط افرادی خام و بی تجربه و به اصطلاح جویای نام شکل می گیرد و به زودی با این نتیجه که این کار راه به جایی نخواهد برد می رسند. اما بعضی از کسانی که در این زمان دور نشانی دارند یا به اصطلاح خودش دستی بر آتش  آدم را بیشتر می سوزانند ?پس ای وجدان خفته کپی کارها بیدار شوید که این کار آخر عاقبت بس بدی دارد.و  ای کپی شوندگان روزانه برای تمدد اعصاب و جوان نگه داشتن پوست خود با خود جمله (چیزی از ارزش‌های من کم نشده) را تکرار کنید.و در آخر اگر توانستید دهنشان را آسفالت کنید تا در آینده ای نه چندان دور انقراضشان را به چشمهای زیبایمان ببینیم.?البته هنگام آسفالت دهانشان لبخند فراموش نشود?تا مبادا به اعصاب و روحیه لطیف هنرمندانه تان خدشه وارد شود.</description>
                <category>Mis babaei</category>
                <author>Mis babaei</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 11:45:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خیالی</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%85%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-qkdeu4fkfa8n</link>
                <description>جدای از اینکه همه آدمها ذاتا برتری رو دوست دارن اما وقتی دقیق تر فکر میکنم در سن و سال کودکیم بیشتر بخاطر گندهایی که میزدیم یا ترسها یا آرزوهایی  که داشتیم خیال ابر قهرمانی بیشتر تقویت میشد و یک من خیالی جدید برای خود می ساختیم که از قضا نقص های چشمگیر خودمان را بپوشاند.یادمه روزهای کودکیم زمانی که ظرف بلوری مادرم را شکستم از شدت ناراحتی و ترس در تصوراتم می‌توانستم زمان را به عقب برگردانم و ظرف را محکم تر بگیرم یا اصلا برش ندارمیا برای تصادف برادرم که مادرم به شدت غمگین بود. می‌توانستم با نیرویی خارق العاده یا جادویی جلو اون ماشین رو بگیرم  یا در چشم بهم زدنی معالجه اش کنم یاگاو پدرم رو که اون زمان تنها داراییش بود زنده کنم. یا وقتی خواهرم برای خوراکی گریه می کرد دوست داشتم چوب جادوییم را در هوا بچرخانم و برایش حاضر کنم. نوجوانیم بیشتر با پررنگ شدن شهرت همراه بود دوست داشتم خاص بودنم را درون چشم و چال همه کنم همه من را ببینن بگذریم که این هم بخاطر کمبود اعتماد بنفسم بود اما مدام نداشته هایم در تصوراتم به شکلی ماورایی و بهترین برایم ظاهر میشد یک ریز برایشان خیال می بافتم و با خیالشان زندگی می کردم.الان تصور آن زمانها برایم شیرین است و گاهی  برایمان جالب و شگفت آورالان به اصطلاح بزرگ شده ام و در این مسیر اینگونه به من آموخته شد جدای از حرف درست و غلطش:با پول ابر قهرمانی چون ظرف بلوری مادرت را جایگزین میکنی. یا سختی تصادف برادرت را کم میکنی یا اونقدر داری که گاو برایت هیچ ارزشی ندارد که چوب جادویی ات را در هوا بچرخانی تا زنده اش کنی خوراکی که دیگر هیچ?با پول مشهور می شوی آوازه ی بوگاتی و ماشین های لاکچری ات چنان صدا می کند که نیازی به دوره های تقویت اعتماد بنفس پیدا نمی کنی.در کل بزرگسالی میجنگی برای همان ابر قهرمانی های بچه گی ات و در میانسالی با کوله باری از خستگی و آرزوهای دست نیافته هر روز و هر روز حسرتش را مرور میکنی تا مبادا سوهان روح خونت بیافتد?و اما به پیری که رسیدی درس زندگیت را باز کرده  و دوباره مرور می کنی و مرور می کنی و باز در تخیلاتت ساعت جیبی کنار جلیقه ات را که در می آوری و دکمه بالایش را فشار می دهی به گذشته می روی و...خواستم بگم همه ابر قهرمانی رو دوست دارن چون چیزهای شگفت انگیز بقیه انسانها را هم به وجد می آورد و تشویق بقیه حس و حالت را خوب می کند. ولی جدای از همه ی حس‌های بی نظیر  همیشه ابر قهرمان‌ها و من های خیالی هستند که باعث میشن چیزهای جدید خلق بشن.زمانی اگر کسی از گذشته وارد دنیای امروزی میشد با داشتن وسایل و امکانات ما قطعا ابر قهرمان بود.پس این روزها همه ابر قهرمانند.و تبریک به آیندگان که از الان در خیالات و ابرقهرمانی های ما زندگی می کنند.? و اما همه کسانی که با وجدان و متعهد به دنبال این هستن که این دنیا جای بهتری برای زندگی کردن باشه قهرمانندحتی اگر سرشناس نباشند.پدران، مادران و فرزندان سرزمینم همه ابر قهرمان های زندگی هستید به خودتان افتخار کنید. و من خیالی خودتان را به من واقعی تبدیل کنید.?https://vrgl.ir/hh9TZ</description>
                <category>Mis babaei</category>
                <author>Mis babaei</author>
                <pubDate>Thu, 06 Oct 2022 11:42:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهربانان بی توقع</title>
                <link>https://virgool.io/@M70m/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9-asfgn2nyivlo</link>
                <description>چه زیبا هستند آنان که بی توقع مهربانند ?در پله های مرکز درمانی با شلوغی‌های  بی حد و حصرش جدای از مشغله ی ذهنی هرکدام از آدم‌های دور و برمان که مجال تصمیم آنی رو از ما  گرفته در حال رفتن بودم.در این میان کودکی نوپا که تازه راه رفتن یاد گرفته بود. شوق راه رفتن و تب و تابش مادرش را از پا انداخته و خسته کرده بود.فقط در آنی در آن همه شلوغی مادرش با آرامش خاصیگفت: از پله ها نیافتی.هرچند که مادر با آرامش حرف می‌زد و دستان بچه اش را محکم گرفته بود اما... لحظه  برگشت مرد جلویی او  برای کمک به آن  طفل زیباترین صحنه آنجا را رقم زد و روزم را ساخت.و نا باورانه این جمله در ذهنم مرور شد چه زیباست آنان که بی توقع مهربانند.همه ی ماها حتی استوارترین مان هم در بعضی مواقع نیازمند آدمهایی از این جنس آرامش هستیم. در این بحبوحه های زندگی،  روزهای ماشینی، مادران پر مشغله، زندگی های بدو بدویی وجود همچین آدمهایی که حواسشان بیشتر جمع اطرافشان باشد و در  یک آن  بهترین تصمیم را بگیرند حس می شود.به شخصه در زندگی خودم و زندگی جدید رو به پیشرفت  کمبود چنین آدمهایی را به شدت  احساس می کنم. شما چطور؟?</description>
                <category>Mis babaei</category>
                <author>Mis babaei</author>
                <pubDate>Thu, 29 Sep 2022 10:45:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@M70m/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-gisbybl3cdu7</link>
                <description>سالهاست عاشق نوشتنم گاهی برای دل تنگی هایم دست به قلم میبرم اما تایپ?‍?حس و شوق قلم و خودکار چیز دیگریست آدم رو جادو وار جلو می برد وقتی به صفحات عقب برمی گردی یک آن خواننده را به جا نمی آوری. همان که سالهاست درونش زندگی کرده ای و استخوانی ترکاندی.وقتی من در یک لحظه خودم را در میان صفحات نوشته های خودم گم میکنم چه انتظار از بقیه در این روزهای شلوغ پر استرس بگذریم که سالهاست بقچه ی انتظار از دیگران را پیچیده و در خاطرات دور زندگیم در صندوقچه ای قدیمی با هزاران قفل گذاشته ام که حتی باز کردن و برداشتن آن لحظه ای به ذهنم خطور  نکند.بگذریم( اگر روزی وقت شد حتما قضیه این صندوق با هزاران قفل را می نویسم.)راستش به واسطه ی یک دوست اینجا را شناخته ام هر چند که با خودکار و دفترم صمیمی ترم اما...بسیار از ساده و بی تکلفی و حال خوبش صحبت‌های گران شده که واقعیت دلم نیومد امتحانش نکنم.هنوز چم و خم کار  را بلد نیستم ولی در همون اول حس خوبی بهم داد.بودن در کنار این چنین دوستانی واقعا جدای از حس های خوب عالیست.این اولین تجربه استفاده من از ویرگول هست امیدوارم شیرینی انتشارش در کامم بماند.?https://vrgl.ir/x3nuB</description>
                <category>Mis babaei</category>
                <author>Mis babaei</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 11:55:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>