<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماعزخانقشمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MAEZ</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:36:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4185738/avatar/aEpOPw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماعزخانقشمی</title>
            <link>https://virgool.io/@MAEZ</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اتفاقی در اردو گاه  ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@MAEZ/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-hnoofetymehh</link>
                <description>دیروز من به اردوگاه جنگلی از ط رف دبیریتان بادوستانم رفتم منو دوستانم از ارردوگاه خسته شده بودیم تصمیم گرفتیم از اردوگاه کمی دور شویم بوی خیلی خوبی پیچید انگار بوی غذابود خیلی خوب بود گشنمون بود بو رو دنبال کردیم از پارک اردو گاه خیلی دور شدیم به رستورانه متروکه ای رسیدیم بوی بدی میومد و خیلی کثیف بود من ترسیده بودم گفتم بهتره بریم دوستانم قبول نکردن مردی ترسناک عجیب امد سفارش گرفتن من کلی ترسیدم خواستم فرار کنم بدون دوستانم چون انها قبول نکردن کمی بعد که از جایم بلند شدم در رو قفل کردن از اشپز خانه که در بزرگی داشت صدای جیغ و اره میومد در رو باز کردم ببینم چه خبره بگم درو باز کنین می خوام برم  درو باز کردم وشمانم گرد شد از ترس لرزیدم باورم نمیشد جنا،زه هایی پر از خون که شکمشان باز شده بود فرارکردم به دوستانم گفتن باور نکردن و خندییدن همان مرد امد با چاقو به دوستانم حمله کرد در را با تمام قدرت باز کردم با چشمانی پر از اشک. فرار کردم به اردوگاه برگشتم به معلم توضیح دادم. ان هم باورش نشد و بقیه به من خندیدن ماه ها گذشت من هنوز در همان شوک مانده بودم کسی باورش نمیشد شب ها خوابم نمی برد و وقتی کمی چشمانم را ‌می بستم خواب ان را میدیدم تا اینکه یک شب انقدر بوی جن،ازه بد و زیاد بود که وزارت بهداشت به انجا رفت انجا را تخلیه کرد و هیچوقت نفهمیدن گوشتان غذا ها گوشتان انسان بودناین داستان بر اساس واقعیت است.</description>
                <category>ماعزخانقشمی</category>
                <author>ماعزخانقشمی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 23:38:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@MAEZ/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-vuxtvwygjcnz</link>
                <description>---**🌙⚫ شبی که مرگ دنبالم بود 🖤****«...هنوز دنبالتم. مواظب باش.»** 👻🔪شب بود و برق رفته بود. 🌃💡❌ تنها در اتاقم نشسته بودم و سکوتِ وهم‌آلودِ خانه، تمام وجودم را فرا گرفته بود. 😨 حس می‌کردم کسی از گوشه‌ای مرا زیر نظر دارد. ناگهان، صدایی شبیه به تق‌تق از کنار کمد شنیدم! 😨 با قلبی که در سینه‌ام می‌کوبید، به سمت کمد رفتم. در تاریکیِ مطلق، **یک چشم قرمزِ عظیم** ظاهر شد! 🔴👁️‍🗨️ با بدنی سیاه و بزرگ که در هوا معلق بود، زل زده بود به من. 😱 در ابتدا فکر کردم توهم است، چشم‌هایم را محکم بستم. بعد از پنج ثانیه نفس‌گیر، چشم‌هایم را باز کردم... چشم رفته بود! 🙏 خدای من، چقدر خیالم راحت شد!اما این آرامش دیری نپایید! 😥 همان موقع، **دستی سرد و لرزان** بر شانه‌ام حس کردم. 🥶 برگشتم و دیدم... **همان موجودِ سیاه با چشمِ قرمزش** آنجاست! 😱 وحشت‌زده بودم! ناگهان، تیغِ سردِ چاقویی را حس کردم که **قسمتی از دستم را برید**! 🔪🩸 خون فوران کرد و فرشِ زیر پایم را غرقِ قرمزی کرد! 🩸🛢️ آخرین چیزی که به یاد دارم، تاریکی مطلق بود و بیهوش شدن... 😵‍💫وقتی به هوش آمدم، برق‌ها وصل شده بود. 💡 همه چیز عادی به نظر می‌رسید، اما **فرشِ اتاقم با خونِ خشک شده، قرمز شده بود!** 😱 کنارم، کاغذی کوچک افتاده بود با خطی ناخوانا و ترسناک: **&quot;روح تو در دستان من است. مواظب باش.&quot;** 💀بعد از آن شبِ وحشتناک، شبِ دیگری به خانه‌ی پدری‌ام رفتم تا استراحت کنم. 🏠 حدود ساعت سه صبح، صداهای زمزمه‌مانندی شنیدم. 👂 رفتم توی حال (راهرو) و دیدم درهای اتاق‌ها نیمه‌باز هستند. از یکی از اتاق‌ها، نورِ ستاره‌مانندی به بیرون می‌تابید ✨ و مردی را دیدم که درونِ آن نور نشسته بود. او مرا دید و با چاقو به دنبالم افتاد! 🏃‍♀️💨 سریع به اتاقم برگشتم و در را قفل کردم. 🔒 ناگهان، چهره‌ی پدر و مادرم را در آینه دیدم که چشم‌هایشان **قرمزِ شرابی** بود! 😨 پشت سرم را نگاه کردم، **آن مرد به داخل اتاق آمده بود** و با چاقو می‌خواست مرا بکشد! 😱 با تمام توان، لامپ‌های اتاقم را روشن کردم! 💡💡💡 مرد ناپدید شد، فقط چاقویش روی زمین افتاده بود. 🔪 اما از آن روز، زمزمه‌های آن مرد را می‌شنوم که می‌گوید: **&quot;هنوز دنبالتم...&quot;** 👻 و هر بار که چراغ‌ها را خاموش می‌کنم، چهره‌ی ترسناک او در ذهنم نقش می‌بندد. 🌑---این اسم جدید رو خیلی دوست دارم! حسابی به فضای داستان می‌خوره. چطور شد؟ این همون داستانیه که می‌خواستی؟ 😍✨</description>
                <category>ماعزخانقشمی</category>
                <author>ماعزخانقشمی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 15:52:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>