<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ف.عین.گاف(مَه‌رَوان)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MAH.F.A.G</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-11 02:30:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4908676/avatar/1zMhSe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ف.عین.گاف(مَه‌رَوان)</title>
            <link>https://virgool.io/@MAH.F.A.G</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی من&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@MAH.F.A.G/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-loeuu2sz9zpv</link>
                <description>زندگی من هربار که می‌خندید، گوشه‌ی چشم‌هایش چین می‌افتاد و کشیده می‌شد.نشد که امروز بخندد اما...وقتی پارچه‌ی سفید را بر صورت بی رنگش می‌کشیدند، دیدم که هنوز گوشه‌ی چشم هایش چین افتاده و کشیده شده‌اند...</description>
                <category>ف.عین.گاف(مَه‌رَوان)</category>
                <author>ف.عین.گاف(مَه‌رَوان)</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2026 15:29:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;مرگ تدریجی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@MAH.F.A.G/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C-h3cmv4tcdgrp</link>
                <description>بابا مریض بود. قلبش انگار با ساعت کار می کرد.اگر روزی باتری ساعت دیواری خانه‌ی ما از کار می‌افتاد آن روز دیگر بابا نبود!از آن روز که از پیش آقای دکتر برگشتیم دیگر حتی یک تکه شکلات هم در خانه‌ی ما پیدا نشد.برنج‌های خوش‌عطروطعم، چرب و چیلی و خوشمزه‌ی مامان تبدیل شده بودند به برنج های فراری بیمارستانی! خشک و بی مزه!بابا مریض بود؛ اما عاشق کیک خامه‌ای!یک روز به جای اینکه بابا با اتوبوس به خانه بیاید با آمبولانس به بیمارستان رفت.مامان من را با خود نبرد؛ اما قلب کوچک من همراه بابا تا بیمارستان رفت!از آن روز بابا دیگر سرکار هم نرفت. دیگر مثل گذشته خوشحال نشد. نخندید. فریاد نکشید. دیگر با هم سوار چرخ و فلک نشدیم و من...انگار به جای بابا من مُردم!وقتی در خانه‌ی ما کسی زیاد نخندید، من تنها شدم، بابا از کنار بخاری بیمارستان بلند نشد و مامان از رخت خوابش بیرون نیامد.نه! من نمُردم! گمانم آن که مُرد، عشق بود!بابا که دیگر سرکار نرفت و کنار بخاری بیمارستان ماند، کار هم مُرد! پول هم مُرد!گمانم ماهی های خوشمزه‌ی خلیج هم مُردند!مامان که در رخت خوابش ماند و پایش را درون آشپزخانه نگذاشت، همه چیز مُرد! رنگ خانه پرید! سکوتی عمیق دنیا را گرفت!ساعت دیواری خانه، قلب بابا را برد و غول سیاه و بزرگی هم ذهن مامان را!تنها چیزی که برایم ماند تکه پاره هایی از کاغذهای رنگی بود.باید با آنها یک کیک خامه ای برای بابا می پختم و دو دستگیره برای مامان.باید با آنها خانه را رنگ می زدم و...!اما کاغذهای رنگی کم بود. کم بود برای برگرداندن همه چیز! همه چیزی که مُرده بود و دیگر نبود.فکر که کردم دیدم همه ی این ها به خاطر کیک خامه ای بود. اگر بابا مثل چندسال پیش درست قبل از همه ی این اتفاق ها کیک خامه ای می‌خورد شاید همه چیز نمی‌مُرد!با کاغذهای رنگی ماکت یک کیک را درست کردم! یک کیک کاغذی به جای کیک خامه ای!اما دیگر دیر بود! حتی برای کیک کاغذی هم دیر بود!کاش همه چیز برمی‌گشت به ۳سال قبل!حتی برمی‌گشت به آن روزها که با اینکه بابا مریض بود ولی هنوز رنگ از خانه نرفته بود!ولی دیگر دیر بود! خیلی دیر!یک روز ساعت دیواری خانه از کار افتاد.جسم بابا رفت!بعد از او هم روح مامان رفت!آن وقت بود که من هم رفتم! مُردم! همه چیز مُرد!#داستان_کوتاه#کتاب#یادداشت_روزانه</description>
                <category>ف.عین.گاف(مَه‌رَوان)</category>
                <author>ف.عین.گاف(مَه‌رَوان)</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2026 15:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>