<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا نقره‌خامه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MAHANbslsn</link>
        <description>نویسنده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 05:19:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2043651/avatar/Sw7msx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا نقره‌خامه</title>
            <link>https://virgool.io/@MAHANbslsn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شرحی کوتاه بر تهوع سارتر</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D8%B4%D8%B1%D8%AD%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D9%88%D8%B9-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B1-sb7x9esbpdvg</link>
                <description>انسان و تصادف هر دو در یک زمان زاده شدند؛ هر یک زاییدۀ دیگری. انسان سراپا شکست و خسران است، گرگی در میان گرگان. زندگی‌کردن با این نقص خلقتش تا لحظۀ انفجار نهایی، شرافت اوست.«ژان پل سارتر»سارتر، تهوع را به عنوان دومین رمانش، هنگامی که هنوز مشغول تدریس در دبیرستان می‌بود نوشت، و با آن به شهرت رسید. بسیاری از نویسندگان و منتقدان، از آندره ژید تا آلبر کامو و.. رمان این نویسنده تازه‌کار را ستایش کردند. بعد از نوشتن تهوع بود که سارتر به خدمت در ارتش رفت به دست آلمان‌ها اسیر شد؛ در اسارتگاه خودش، طرحی از فلسفه‌اش را پرورش می‌داد. از بین رمان‌های سارتر (که زیاد هم نیستند) تهوع، به شایستگی، درخشان‌ترین آنها است؛ کماکان این کتاب، اکثر درون‌مایه‌های فلسفی سارتر را داراست و آن‌هارا به خواننده منتقل می‌کند. شاکله اصلی کتاب، بر مبنای «وجود و وجودیت» بنا شده: روکانتن، که زندگی‌نامه یک شخصیت تاریخی را می‌نویسند، به‌ناگهان، دچار تهوع می‌شود؛اشیاء او را به چنین حالی می‌اندازند، گویی که که ناگهان بر او «پدیدار» شده و راه به ادراک و آگاهی او می‌برند، به شکلی متفاوت از پیش. اما این اشیاء نیستند که دگرگون شده‌اند، بلکه این خود شخص روکانتن است؛ او این موضوع را نرم‌نرمک کشف، و به «امکان نا-ضرور» سارتری می‌رسد: وجود ناگهانی و بی‌دلیلش، بی‌معناست. خود سارتر، در  کتاب خود، کلمات می‌نویسد:«دوست داشتم برای کسی یا چیزی ضروری باشم، اما این چنین نبود. می‌گویم &quot;دوست داشتم&quot; زیرا اکنون این مسئله اهمیتی ندارد»بعد از کشف ناگهانی وجود، آزادی روکانتن هم به آزمایش گذاشته می‌شود. هرچه جلوتر می‌رود، از وجود خودش بیگانه‌تر، و آن را با شدت بیشتری حس می‌کند: در مواجهه با ریشه نادیدنی درخت، تاریکی شب، وجود دیگران، موزه، قلم و کاغذ و... با این گسترده‌وجودش، چه خواهد کرد؟ در ابتدا، تن به«سوءنیت» و«بدباوری» می‌دهد: وجود خود را که این چنین می‌بیند، دل‌زده و سردرگریبان، آزادی را نادیده میگیرد و تن به ملال می‌دهد. تلاشی اما می‌کند اما تا وجودش را «نمودی صرف» خارج و به آن ارزشی مشخص ببخشد؛ با نوشتن زندگی‌نامه شخصیت‌تاریخی‌اش: اما عجب کارت‌ بیهوده‌ای برای ادامه این بازی در دست دارد! در می‌یابد که نمی‌تواند وجودش را با وجودیت دیگری توجیح بکند: آنی به او ضرورتی نمی‌دهد، شخصیت تاریخی به تاریخ پیوسته‌اش ضرورتی به او نمی‌دهد و در کل، هیچ‌چیز درمانی برای پوچی وجودش نیست. ندانسته از حرکت بعدی‌اش، در پایان کتاب، تصمیم به ترک بوویل می‌گیرد: به ناگهان، در کافه با موسیقی برخورد می‌کند؛ او، که پیش از این به وجود خاصی موسیقی پی برده بود-موسیقی تنها چیزی بود که تهوع را از بین می‌برد: شاید چون به مانند اشیاء بر او پدیدار نمی‌شد-در این واپسین‌بار، درباره آن به شکلی دیگر می‌اندیشد: به خالقانش فکر می‌کند. به این می‌اندیشد که این خواننده، کسی که ترانه را نوشته، به چه شگفتی‌ای، هرچند برای مدتی محدود، رنگی غریب و ارزشی سنگین به وجودشان بخشیده بودند! پس از این مواجهه، روکانتن تصمیم به نوشتن کتابی میگیرد: کتاب خودش. کشف می‌کند که با نوشتن کتابش، ارزشی به وجودیت وجودش می‌بخشد. کشف پوچی و ضرورت خلق معنا، تنها بخشی از درون‌مایه‌های اثر سارتر هستند، اما کمابیش، بین تمامی‌شان، مهم‌تر هستند. به‌واقع، روکانتن بعد از کشف وجودش که «بر ماهیت مقدم است» آن‌چنان دچار تهوع می‌شود که به فریب خویشتن تن می‌دهد. اما در پایان پی میبرد که همین امر است که به او آزادی خلق معنا و ارزش میدهد؛ و به‌واقع، اگر وجود انسانی، ماهیتی مقدم بر وجود بود، آزادی، وجود می‌داشت؟ بعد از خلق تهوع بود که سارتر توانست به مشهوریت برسد و از پشت آن، فلسفه‌اش را گسترش بدهد.بعد از تهوع،سارتر نوشت و نوشت،چنان با قدرت و سرعت نوشت که تنها مرگ جلویش را گرفت:مردی که حتی پس از نابینا شدن،با روش‌های مختلف می‌نوشت و می‌خواند، با مرگ،از حرکت ایستاد؛وجودش اما همچنان پایدار است،هرچند که موجودیت ندارد. سارتر، تهوع را جزو آثاری از خودش  قرار میدهد که علاقه دارد مردم بعد از مرگش، آن را بخوانند. این اثر، نه تهوع آور است، نه مزخرف و نه بی‌ارزش؛ برای فهم آن باید به چنین کتاب‌هایی عادت و با سارتر و فلسفه‌اش آشنایی هرچند کمی داشت، اما به واقع، این کتاب و دیگر «رمان» های سارتر، با نثر شاعرانه و گاه مبهم و تنیده شده با فلسفه، برای بسیاری دل‌چسب نخواهد بود: خب، به واقع سارتر فیلسوفی بود که رمان هم می‌نوشت!  این امر، رمان‌هایش را از دسته رمان‌هایی که تنها روایت داستانی صرف هستند خارج می‌کند. در نهایت، سارتر، همچنان که خود می‌گفت، نمی‌نوشت تا کسی را سرگرم بکند! نوشتن برای او فعالیتی جانبی که نه، بلکه تعهدی به جامعه‌اش، انسان‌ها و ایده‌ها بود؛ سارتر هیچ‌گاه برای «خواب آرام» خوانندگان دست به قلم نبرد، بلکه نوشت تا هرکس را می‌تواند، بیداری ببخشاید: حال این کار می‌خواهد خواننده را خوش نیاید، امر دیگری است! او  می‌نویسد که:«تا هنگامی که نویسنده نتواند برای دو میلیارد بشر گرسنه بنویسد، دچار نوعی ناراحتی خواهد بود. نویسنده باید قلم خود را در خدمت ستم‌دیدگان به کار اندازد. این کاری است که نویسنده باید بکند، چنان‌که امیل زولا و آندره ژید نیز چنین کردند.اما اگر نویسنده این وظیفه را هم چنان‌که باید انجام دهد، باز به مقام او چیزی افزوده نمی‌شود؛ زیرا بر صندلی لمیدن و از زحمت‌کشان دفاع کردن کار مهمی نیست. قهرمانی از راه قلم به دست نمی‌آید.به عقیده‌ی من، مهم این است که نویسنده نباید از واقعیت و مسائل اساسی زمان خود غافل باشد: مسئله‌ی گرسنگی جهانی، تهدید بمب‌های اتمی، بیگانگی بشر از خود. این‌ها مسائلی است که اگر سراسر ادبیات ما را در بر نگیرد، جای تعجب است.» درنهایت، از مطالعه اثر برای دومین‌بار، لذتی بیشتر بردم و کتاب را، بیشتر از پیش فهمیدم؛ این اما مانع من نمی‌شود که کتاب را، بازهم چندی دیگر، دوباره و دوباره مطالعه کنم.</description>
                <category>علیرضا نقره‌خامه</category>
                <author>علیرضا نقره‌خامه</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 21:00:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزدیکی با دیگری: بدن عرصه تعامل قدرت و سخاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@MAHANbslsn/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%AA-tkdnh9oqh7cx</link>
                <description>شخصی را مشاهده می‌کنم. من و او، یک رابطه عاطفی شکل می‌دهیم و هر دو که زمانی من بودیم، ما می‌شویم. من نسبت به او تمایل پیدا می‌کنم. البته تمایل جنسی می‌تواند جدا از رابطه عاطفی از پیش شکل گرفته، وجود پیدا کند، اما هرگونه تمایل جنسی، تاید یک نزدیکی عاطفی است. قبل از پرداختن به مسئله به عنوان اصلی کلی، باید چرایی و چگونگی آن روشن شود: چرا و چگونه گوناگونی تمایل‌های جنسی وجود دارد؟ اصل، اساس و ریشه داشتن میل به دیگری، مربوط به امر زیبایی و زیبایی‌شناختی فردی است. اگر ادراکی واحد وجود داشت، اگر زیبایی موجودیتی بود که در دنیای بیرون عینیتی داشت، تنوع طلبی، در اساس خود شکل نمی‌گرفت. نه تنها تنوع طلبی جنسی، بلکه زیبایی اگر تنها یک نمود داشته باشد، وجود ندارد. زیبایی یک وجودیت است و هر نوع وجودیتی، خارج از موجودیت انسان قرار می‌گیرد. این وجودیت‌ها که عینی نیستند، بلکه وجود خود را از ذهنیت دریافت می‌کنند، برای موجودیت یافتن، نیازمند یک نمود هستند: شادی وجود دارد، اما تنها هنگامی که من لبخند بزنم، موجود شده و وجودیت‌اش به رسمیت شناخته می‌شود. پدیدار شدن این نمودها، همیشه توسط عاملی بیرونی به ثمر خواهد نشست: فیلمی کمدی لبخندی من را پدیدار می‌کند، او عامل نمود من است و کنش من، در بطن آن عامل بیرونی فهم خواهد شد. زیبایی هم وجودیت است که برای موجود شدن، نیازمند یک نمود بیرونی است_بر خلاف شادی که نمودش درونی و عاملش بیرونی است، شادی هم نمود و هم عاملش بیرونی است_بر من است که زیبایی را بر اساس زیبایی‌شناختی فردی خود در دنیای بیرون موجود کنم. این زیبایی، یک متغیر همیشه ثابت است که درک زیبایی‌شناختی از هم متفاوتی را پدید خواهد آورد. پس این زیبایی، منشا و ابتدای تمایل جنسی است: میل‌های همجنسگرایانه یا حتی رویکردهای جنسی پرخطری به مانند کودک خواهی، از زیبایی شناختی فردی سرچشمه گرفته‌اند. من، در مقام یک شخص و انسان، زیبایی را در دستگاه زیبایی‌شناختی شخصی خود ادراک خواهم کرد: در نگاه من، این تکه ابر سفید و یا آسمان سیاه، تکان خوردن برگ‌های درخت، زیباست. برای من، مردی یا زنی، تمایل را برخواهد انگیخت. اما خود این تمایل جنسی چگونه بود و سرانجامش کجاست؟ نزدیکی جنسی، نتیجه و نهایت تمایل جنسی است، اما ارگاسم، هدف تمایل جنسی نیست. ارگاسم نقطه قطع است، یک نفرین برای این روند لذت، اما چیزی است لازم و اما هیچگاه هدف اصلی نیست. این میل جنسی را همیشه دیگری در من به وجود میاورد، دیگری، آغازکننده و نقطه پایان این تمایلی است که در من آغاز شده. من، دیگری را نظاره می‌کنم و میل برانگیخته خواهد شد و در این تمایل، یک رابطه قدرت برقرار می‌شود. من، با تمایل داشتن به دیگری، قدرت را در داستان این شخص سرآغاز و پایان‌دهنده قرار می‌دهم. او در کمال آزادی خود، قدرت پاسخ به میل من را دارد، تا عرصه عمل را بسازد، یا نسازد. من باید این سوال را برلی خود مطرح  کنم که «آیا میل من، میل او هم هست؟»  پاسخ این سوال، قدرتی است که در دست دیگری است. من اما در ابتدا قدرتی ندارم. قدرت متقابل من، در واکنش به پاسخ به این سوال خواهد بود. دیگری با جواب خود، یا عرصه عمل را میافریند، یا نه. این شرایط و رابطه قدرت، از برخورد بین دو فرد آغاز می‌شود و آزادی را شخصی پایه‌گذاری می‌کند که میل دارد. من، پس از مواجهه، با آزادی ابتدایی خود و برهنه در نظر آوردن دیگری_برهنه تصور کردن دیگری همیشه در تمایل جنسی پدیدار می‌شود. او در کمال آزادی فرد تصویر می‌شود تا درک درستی از جسم و گوشت حاصل شود_خود را برهنه و آزاد کرده و به انتظار می‌نشینم تا دیگری در پاسخ به میل من، به برخورد تن‌ها شکل دهد، یا ندهد. با جواب آری فرد، قدرت دو سویه خواهد شد و روند جریان یافتن این قدرت‌ها، یکدیگر را خنثی خواهند کرد. تعامل جنسی و پیوند بدن‌ها، عرصه اشتراک دو سویه است: هر دو طرف با در اختیار گذاشتن خود، قدرتی دارد. اما این قدرت‌ها، در یک رابطه تمایلی دو طرفه، هیچ‌گاه بر علیه دیگری استفاده نخواهند شد. در این چرخش تن‌ها، هر دو در اوج سخاوت قرار داریم. اما خب، نهایت این کشش‌ها و نفس‌ها چیست؟ لذت. و ارگاسم، شکست تمایل و روند لذت است. تمایل جنسی، تمایل به جسم دیگری نیست، بلکه میل به دریافت این لذت، از بدن اوست. این لذت ثابت است، می‌تواند از این حاصل شود یا آن دیگری. من، هنگامی که بع دیگری میل پیدا می‌کنم، اعلام می‌دارم:«من خواهان این لذت، از طریق جسم تو هستم.» لذت در کنش جنسی، همیشه در عاملیت تن‌هاست که پدیدار شده و موجود می‌شود. من به دیگری تمایلی دارم، میل من از برای زیبایی‌شناختی من. تمایل من، محبوس کردن لذت در بدن اوست. لذت در این نزدیکی، در گوشت جای خوش کرده و من می‌خواهم به آن برسم. لذت برای من با عاملیت و نمودیت جسمیت_نه جنسیت- او، این چنین برای من اهمیت پیدا کرده است. اما گاهی هم پاسخ دیگری به میل من، امتناع خواهد بود: او آزاد است. در مواجهه با این جواب، روند قدرت در دست من قرار می‌گیرد_قدرت در تمایل جنسی، همیشه مقابل طرف دیگر است_من در این نقطه، باید لذت را از جسمیت او جدا کنم، اما شخصی این کار را نخواهد کرد و در میل پابرجا خواهد ماند تجاوز میل دیگری، میل خودش است و میل من نسبت به او، میل او نسبت به من نیست. متجاوز هیچ کرامتی نه برای جسمیت، قدرت و نه آزادیت طرف مقابل قائل نیست. او در میل خود، دیگری را فقط فقط سوژه لذت خود می‌بیند. تجاوز به یک فرد، اقدامی خشونت‌آمیز است و متجاوز، دیگری را در حکم سوژه و گوشتی می‌بیند که لذت جسمی باید از او حاصل شود. فرد متجاوز، دیگری را نه سوژه آزاد پدیدآورنده میل، بلکه نمودی برای لذت خود می‌بیند. من، دیگری را در میل خود، سوژه‌ای آزاد دیده و بعد از نزدیکی جنسی دوطرفه او همچنان آزادیت و سوژه  بودن خود را داراست. متجاوز اما، پس از ارگاسم، شخص را دور خواهند انداخت، درحالی که او از درون شکسته و مورد خشونت ث اذیت قرار گرفته است. او در روند تجاوز، قدرت را انحصار خود کرده و با محو کردن آزادی دیگری، لذت را تملک در میاورد. او از خود چیزی به اشتراک نگذاشته است، بلکه اشتراک دیگری هم تصاحب و او را در هم شکسته. حال که در تمایل و نزدیکی دو طرفه، قدرت و اشتراک دو سویه است.  همجنسگرا  باید در نظر داشت زیبایی‌شناختی و تنوع، در طول تاریخ، نمودیتی ثابت گاها پیدا خواهد کرد. در چنین اوضاع و احوالی، فرد همجنسگرا که از پذیرش یک ساختار اجتماعی _که سیاسی هم هست_سر باز می‌زند و با انتخاب جنسی و عاطفی خود، روند جدیدی از قدرت خواهد ساخت.  دیگر تمایلات جنسی این نوع میل‌های خام و خشونت آمیز، مصداق بارز قدرت یک سویه هستند. اما درباره این نوع تمایلات، چه باید کرد؟ نابود و محو شدنی نیستند، هیچ‌گاه. مگر با اعمال قدرت.  در نهایت، هدف از کنار هم گذاشتن تمام این کلمات وجود داشته و موجودیت دادن به جمله‌ها، هیچ نبود مگر برای روشن شدن بعضی احوالات، و هدف از نوشتن، بیشتر اوقات، روشن شدن ذهن خود نویسنده است.  در پایان، هر چه گفته شده، تنها می‌تواند مصداق میل جنسی باشد، و نه دیگر تمایلات.  </description>
                <category>علیرضا نقره‌خامه</category>
                <author>علیرضا نقره‌خامه</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 22:39:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف بیگانه کامو</title>
                <link>https://virgool.io/@MAHANbslsn/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-ymn0f8m9glhe</link>
                <description>&quot;امروز مامان مُرد. شاید هم دیروز. نمی‌دانم. تلگرامی از خانه‌ی سالمندان به دستم رسید: «مادر درگذشت. مراسم تدفین فردا. با احترام.» این چیزی را نمی‌رساند. شاید هم دیروز بوده است.&quot; «بیگانه» آلبر کامو، روایت بیگانگی شخصیت مورسو در جامعه و زندگیه. بسیاری این اثر که کامو بخاطرش جایزه نوبل ادبیات رو برد، و دیگر آثار کامو در رده اگزیستانسیالیسم قرار می‌دن؛ که خود کامو همیشه با این موضوع مخالف بوده. کتاب دو بخش داره؛ بخش اول روایت‌گر زندگی مورسو و بخش دوم درباره زندان رفتن اون هست. باید این نکته رو مدنظر داشت که آیا فقط مورسو با این زندگی بیگانه بود؟ اصلا نباید از کنار این کتاب (به‌خصوص بخش دوم) و دیگر آثار کامو به راحتی گذشت و فقط به جهت سرگرمی مطالعشون کرد. مورسو با حالت‌ بی‌اعتنایی که به مرگ مادرش و حتی عاشق شدن داره، انقدر غرق کار خودش و انجام کارهای سطحی زندگی شخصی خودش(خوابیدن، غذاخوردن، روابط عاطفی) هست که زمانی برای احساس کردن هیچ‌چیزی نداره. توی یک مقاله خوندن که این کتاب درباره زندگی انسان مدرنه؟ نمیدونم، ولی شاید همین‌طور باشه. مورسو در زندان، درون دیوارهایی که اون رو محبوس کردن، اکثر اوقات به همون زندگی ساده و به نوعی پوچی که بیرون از اونجا داشت فکر میکنه. اما چه زمانی مورسو به پوچی زندگی خودش پی میبره؟ هنگامی که کشیش سعی در صحبت با اون که اعتقادی به خدا نداره، در یک لحظه به‌خصوص، عصیانگری اون به کشف معنای زندگی خودش ختم می‌شه. &quot;نمی‌دانم چرا، چیزی در درونم ترکید. از بیخ گلو با همه‌ی قدرتم فریاد زدم. فحشش دادم و گفتم لازم نکرده برایم دعا کند. یقه‌ی ردایش را چسبیده بودم. هرچه ته دلم بود و در گلویم گیر کرده بود بیرون می‌ریختم. معجونی بود از شادی و خشم. پس او این‌قدر از هر چیز مطمئن بود؟ این اطمینانش به یک تار موی یک زن هم نمی‌ارزید. حتی نمی‌توانست بداند که زنده است چون مثل مرده‌ها زندگی می‌کرد. شاید به نظر دست من خالی می‌آمد. اما من از خودم مطمئن بودم، مطمئن از همه‌چیز، خیلی مطمئن‌تر از او، مطمئن از زندگی‌ام و مطمئن از مرگم که به‌زودی به سراغم می‌آمد.&quot; بیگانه نه فقط درباره زندگی غریبانه مورسو درون چارچوب‌های جامعه، بلکه درباره ماهم هست؛ مایی که انقدر غرق کارهای بیهوده خودمون هستیم که اصلا، وقتی برای احساس نداریم؛ احساساتی مثل محبت، عشق، دوستی و... ما تنها می‌خوایم بیست‌سال بیشتر عمر کنیم، بدون اینکه در جستجوی معنایی برای خودمون باشیم. در چنین زندگی‌ای، چه فرقی می‌کنه الان بمیریم یا بیست سال بعد؟ &quot;اما همه میدانند که زندگی ارزش زیستن ندارد. ته دلم کاملا میدانستم که فرقی نمیکند در سی سالگی بمیری یا در هفتاد سالگی چون در هر حال آدمهای دیگر همچنان زنده خواهند بود و زندگی خواهند کرد شاید هزاران هزار سال در واقع هیچ چیز روشنتر از این نبود چه حالا بود چه بیست سال بعد باز این من بودم که می مردم به این جا که میرسیدم چیزی که رشته ی افکارم را پاره میکرد تپش تند وحشتناک قلبم از این فکر بود که بیست سال دیگر فرصت دارم زندگی کنم اما من باید این فکر را در خودم خفه میکردم فقط با این تصور که بیست سال بعد هم باز وقتی به این موقعیت برسم باز همین فکر را خواهم کرد.&quot; «برای من، مورسو مطرود نیست، بلکه آدم بیچاره‌ی عریانی است که عاشق آفتابی است که هیچ سایه‌ای به جا نمی‌گذارد. نه‌تنها بی‌احساس نیست، بلکه درست به‌عکس شوری قوی و برای همین عمیق دارد، شورِ مطلق، شورِ حقیقت. این حقیقت اما حقیقتی منفی است، حقیقتی زاده از زیستن و احساس کردن، اما بی این حقیقت منفی هرگز نه می‌توان بر خود چیره شد نه بر جهان.آلبر کامو» ترجمه جناب اعلم هم خوب و شایسته بود. &quot;از هولناک‌ترین جنبه‌های شخصیت او، بی‌اعتنابودن به دیگران است. مفاهیم و آرمان‌ها و مسائل خطیری چون عشق، مذهب، عدالت، مرگ و آزادی هیچ تاثیری بر او ندارد. همچنان که از مصائب دیگران غباری بر خاطرش نمی‌نشیند. عجیب این‌که مورسو اگرچه ضداجتماعی است، طاغی نیست چراکه از مفهوم ناسازگاری چیزی نمی‌داند. آنچه می‌کند بسته به اصل یا اعتقادی نیست که در نهایت او را به انکار نظم موجود بکشاند. او همین است که هست.&quot; ماریو بارگاس یوسایک شخصیت دیگه که برای من بسیار جالب بود، سالامانوی پیر و رابطش با سگشه. به اون هم باید دقت کرد.</description>
                <category>علیرضا نقره‌خامه</category>
                <author>علیرضا نقره‌خامه</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 14:35:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Detroit: Become Human</title>
                <link>https://virgool.io/@MAHANbslsn/detroit-become-human-qucoyxtmhyx7</link>
                <description>یادت باشه، این فقط یه داستان نیست؛ این آینده‌‌ایه که پیش‌رومونه&quot; «دیترویت» ساخته دیوید کیج، به آینده سفرمیکنه، به زمانی که ربات‌های ساخته دست انسان، قصد پس گرفتن آزادی خودشون رو میکنن. اگر به آثار قبلی دیوید کیج نگاه کنید، متوجه میشید که «دیترویت» اوج داستان‌سرایی اونه و اغراق نیست اگر بگیم اون، یکی از بهترین سازندگان ژانر درام‌_تعاملی در این صنعته. «دیترویت» به خوبی این مسئله رو توضیح میده؛ اگر روزی، ما دست به خلق ربات‌هایی با هوش(و شاید احساسات) برای انجام امور مختلف بزنیم، و اونارو سرکوب و علیه‌شون خشونت به کار ببریم، ممکنه جمع‌کننده هیزم برای آتش شورش اندروید‌ها باشیم؟ اما در «دیترویت» فقط ربات‌ها نیستن که آزادی‌شون رو میخوان، بلکه انسان‌هایی هم هستن که سعی در کنار زدن ربات‌ها و پس گرفتن شغل‌هاشون دارن. دیوید کیج به درستی شخصیت انسان‌ها و اندروید‌ها رو که آهسته‌آهسته به درک این موضوع میرسن که اونها هم، در جامعه‌ای که درش درحال فعالیت هستن حق برابر با آدم‌ها دارن رو شرح میده. تمام انتخاب‌های شما در «دیترویت» مهمه، تصمیم‌هایی که شما میگیرید درنهایت به یکی از 58 پایان مختلف بازی ختم میشه؛ با شخصیت کارا تا کجا میتونید یک دختر بچه انسان رو همراهی کنید؟ آیا حسی شبیه مادری در اندروید‌ها وجود داره؟ یک انقلاب رو چطور با مارکوس هدایت میکنید؟ با خشونت یا با فداکاری؟ آیا در نظر شما، کانر فقط یک ماشین برای انجام ماموریت‌های مختلفه، یا میتونه به هم‌نوعان خودش برای انقلاب ملحق بشه؟دیوید کیج، درنهایت دست به خلق یک داستان با ریشه‌های فلسفی میزنه. من خیلی کم‌پیش میاد غرق یک بازی بشم، اما بعد از RDR2,«دیترویت» دومین بازی‌ایه به داستانش با تمام وجود علاقه دارم و از بازی کردنش خسته نمیشم.</description>
                <category>علیرضا نقره‌خامه</category>
                <author>علیرضا نقره‌خامه</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 16:14:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیلی کوتاه بر The Last Of Us 2</title>
                <link>https://virgool.io/@MAHANbslsn/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-the-last-of-us-2-q8bj98nych6u</link>
                <description>«The Last Of Us 2» تمام داستان بازی روی یک موضوع مهم بنا شده:«چرخه خشونت»خشونت بی‌پرده،مهم‌ترین عامل پیش رفتن بازیه. این چرخه خشونت، از جایی شروع میشه که جوئل تصمیم میگیره برای نجات اِلی کل «Firefly» هارو قتل‌عام بکنه.حالا، اَبی، دختر دکتری که در انتهای بازی جوئل به اون شلیک کرد، و ما هیچ اهمیتی برای اون قائل نبودیم، تبدیل به یک شخصیت مهم در بازی میشه؛ کسی که با انتقام گرفتن از جوئل، دوباره وارد یک چرخه خشونت میشه. حالا، این الیه که برای گرفتن انتقام، مسافت زیادی رو طی میکنه، آدم‌های بسیاری رو میکشه،و جون بسیاری رو به خطر میندازه. زمانی که اَلی با کشتن مِل، بچه‌ی درون شکمش رو میکشه، متوجه فاجعه‌ای که درونش قرار گرفته میشه؛ تمام این‌ها، برای چه هدفی؟ انتقام؟بعد، زمانی که، ابی از کشتن اِلی و دینا در سینما صرف‌نظر میکنه، میتونه این چرخه خشونت به پایان برسه.الی حالا یک زندگی خوب داره، ابی، حالا همراه با لِو، دنبال پیدا کردن دوباره «Firefly» ها هستند.همه‌چیز خوب و آرومه. تا اینکه الی دوباره راهی میشه تا انتقام بگیره. زمانی که در بازی، جای ابی قرار گرفتیم، متوجه شدیم اون انسان بدی نیست. اون به خاطر احساس فقدان خودش، دست به کشتن جوئل به وحشتناک‌ترین شکل کرد؛ و دید اون فقدان پر نشده! بعد از اون، سعی کرد با کمک‌کردن به لِو و خواهرش این کار رو انجام بده.و اون فقدان فراموش میشه. زمانی که اِلی سر اَبی رو زیر اب گرفته، تصویر جوئل به یادش میاد. و ما دوباره به شکل متفاوتی، شاهد صحنه درون اون عمارت هستیم.ابی، مانند جوئل درحال مرگه، اِلی یک هیولاست مثل ابی در اون لحظه؛ و لِو، اِلیه، کسی که مرگ کسی رو که دوست داره میبینه، ولی کاری نمیتونه بکنه. داستان، به بهترین شکل ممکن به اتمام میرسه. اگر ابی میمرد، چرخه خشونت هیچ‌وقت تموم نمیشد. شاید لِو هم بخواد انتقام بگیره... و اگر درون قسمت سوم بازی، قرار بود بر روی این روایت انتقام باشه، چیزجالبی نمیشد.شاید پایان داستان برای پیش‌بردن داستان قسمت سوم باشه.... در صحنه پایانی، مکامله الی و جوئل پخش میشه؛ الی میخواد سعی بکنه اون رو ببخشه. اگر هرکدوم از شخصیت‌ها، میتونستن ببخشن، هیچوقت این داستان تاریک رقم نمیخورد. در نهایت، بخشش در برابر انسان‌ها، بزرگترین کاریه که میتونیم برای خودمون و بقیه بکنیم.داستان The Last Of Us 2 بسیار زیبا و تاریکه. داستانیه که بر روی یک موضوع مهم تاکید داره«بخشش» هیچ شخصیتی سیاه یا سفید نیست. همه خاکستری هستند. اما نقطه‌ای وجود داره که جوهر سیاهی درون بدنمون پخش میشه. و ما ناتوانیم در جلوگیری از اون.</description>
                <category>علیرضا نقره‌خامه</category>
                <author>علیرضا نقره‌خامه</author>
                <pubDate>Mon, 08 Apr 2024 17:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکل گرفتن تدریجی یک رویای خون‌آلود</title>
                <link>https://virgool.io/@MAHANbslsn/%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-ip61q2tpds3n</link>
                <description>«عده‌ای میخندیدند، عده‌ای اشک میریختند، اما بیشترشان ساکت بودند. اکنون من به مرگ تبدیل شده‌ام؛ نابودکننده دنیاها!» «جی‌رابرت اوپنهایمر» ملقب به پدر بمب اتم، بیشترین تاثیر بر روی دنیایی که اکنون درحال زیست در اونیم رو داشته. وسیله‌ای که توسط این مرد ساخته شد، از طرفی حافظ صلح، و از طرفی «نابود کننده دنیاهاست» هیچکس نمیدونه زمانی که «اوپنهایمر» درحال ساخت این وسیله بوده، چی در ذهن اون میگذشته. شاید اون میخواسته معروف‌ترین شخص جهان باشه، شاید میخواسته از کشورش محافظت کنه و خیلی چیزهای دیگه! اما چیزی که مشهوده، اینه که وسیله اون باعث مرگ نزدیک به دویست و بیست هزار انسان در«هیروشیما» و«ناگازاکی» بوده. «احساس میکنم دست‌های من به خون آلوده شده» فیلم اوپنهایمر به سادگی زندگی اون رو به تصویر میکشه، اما از نقش بستن افکار اون بر پرده سینما کمی ناموفق ظاهر میشه.اون کسیه که خطرناک‌ترین سلاح کشتار جمعی رو ساخته، سلاحی که هر زمان که کشوری قصد استفاده از اونو داشته باشه، خطری برای نابودی «بشریت» برجسته میشه. «آلبرت، زمانی که برای اون محاسبه ها پیشت اومدم، فکرمیکردیم داریم چیزی میسازیم که میتونه بشریت رو نابود کنه؛ فکرمیکنم همینطوره» «اوپنهایمر» به کاردگردانی نولان، با روایتی جذاب و موسیقی میخکوب کننده، تمام احساسات رو به شما انتقال میده. در نهایت، این ما هستیم که باید «جی‌رابرت اوپنهایمر» و گروهش رو قضاوت کنیم. «زمانی احساس گناه کردم که فهمیدم این کشور از هر چیزی که به عنوان سلاح تولید میشه، استفاده میکنه»</description>
                <category>علیرضا نقره‌خامه</category>
                <author>علیرضا نقره‌خامه</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 22:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانم معلم</title>
                <link>https://virgool.io/@MAHANbslsn/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-sgayf98dv7vj</link>
                <description>بچه‌ها دور میز خانم معلم جمع شده بودند؛ همهمه‌ی صداهای داخل کلاس اورا کلافه کرده بود.گفته بود میخواهد یک مبصر برای کلاس انتخاب کند، و بچه‌ها آنطور دورش را گرفته بودند و در سخن گفتن از یکدیگر پیشی میگرفتند.نگاه خانم معلم بین بچه‌ها در حرکت بود تا یک نفر را انتخاب کند. نمیدانست چرا بچه‌ها آنقدر دوست دارند مبصر شوند؛ شاید چون اعتماد به‌نفسشان را بالا میبرد، یا شاید اینکه مانند یک خدا برای زیردستانش قوانین وضع کنند؛ اگر به آنها متعهد بودند در لیست خوب‌ها و اگر نه، در لیست بدها نوشته شوند.نگاه خانم بین بچه‌ به پسری افتاد که روی یک صندلی تکی در کنار در کلاس نشسته بود. پسر فارغ از شلوغی کلاس، گلی که خودش درون یک گلدان رنگ شده کاشته بود را در دست گرفته بود و با تمامی مهربانی چشم‌های معصومش به آن نگاه میکرد و روی گلبرگ‌هایش دست میکشید.خانم معلم اورا به عنوان مبصر انتخاب کرد، ولی شاید اشتباه کرده بود. چون پسر ساده آنقدر خوشحال شد و عجله کرد تا به خانه برسد و خبر را به مادرس برساند، با ماشین تصادف کرد و مرد. گل‌ زیبایش هم از بین رفت.وقتی خانم معلم چند روز بعد نامه‌ی اورا در کشویش پیدا کرد که نوشته بود:«مبصر شدن آرزوی بزرگی واسه دنیای کوچیک منه» اشک ریخت.</description>
                <category>علیرضا نقره‌خامه</category>
                <author>علیرضا نقره‌خامه</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 21:28:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیلی کوتاه بر«بخش اول پارت سوم حمله به تایتان»</title>
                <link>https://virgool.io/@MAHANbslsn/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-f3jdtgoe5rn0</link>
                <description>پوستر بخش اولبخش اول از پارت سوم فصل نهایی(چهارم) انیمه حمله به تایتان، روز جمعه در قالب یک قسمت یک ساعته پخش شد و هوادارن تشنه را بعد از نزدیک به یک سال سیراب کرد. استودیو ماپا که گفته بود با تمام توان روی این قسمت کار کرده، نشان داد دروغ نگفته است؛زمانی که تریلر فصل چهار پخش شد، هواداران گفتند این استودیو بسیار بهتر از استودیو سازنده سه فصل قبلی(ویت) عمل کرده است. اما زمانی که پخش سریال شروع شد، مشخص شد که تریلر تنها یک فریب بود و استودیو ماپا عملکرد ضعیفی داشته.یک سال بعد از پخش پارت یک فصل چهار، پارت دوم پخش شد و پیشرفت کار به وضوح قابل مشاهده بود.تنها ایرادی که بعضی مخاطبان به پارت دوم گرفتند، نحوه پیش رفتن داستان بود.فصل سوم که پر بود از هیجان و ترس، برای مخاطبان این تصویر را ایجاد کرده بود که فصل نهایی، بسیار جذاب‌تر از فصل پیش است.فصل نهایی، تمرکز خود را روی انتقال پیام خود گذاشته است؛ چرخه نفرت به چه چیزی تبدیل میشود؟ جنگ. جنگ چه عواقبی دارد؟ نابودی. داستان در فصل چهارم، بسیار آرام و محتاط پیش میرود، چون دیگر جای اشتباهی وجود ندارد.فصل چهارم بسیار عظیم‌تر و تاریک‌تر از فصل نخست است؛ حالا تمام شخصیت‌ها به رشد رسیدند و هدف‌هایشان مشخص شده.بخش سوم سعی دارد به این سوال پاسخ دهد؛ چگونه رویای آزادی یک فرد را در قفس میکند و باعث به راه افتادن جنگی عظیم میشود؟ آیا جنگ و چرخه نفرت جایی تمام میشوند؟مانگای حمله به تایتان در سال 2021 پس از دوازده سال(از 2009)به اتمام رسید. بخش دوم پارت سوم از فصل چهارم این انیمه در پاییز2023 پس از ده سال (از 2013)به اتمام میرسد.بخش اول از پارت سوم فصل نهایی(چهارم) انیمه حمله به تایتان، روز جمعه در قالب یک قسمت یک ساعته پخش شد و هوادارن تشنه را بعد از نزدیک به یک سال سیراب کرد. استودیو ماپا که گفته بود با تمام توان روی این قسمت کار کرده، نشان داد دروغ نگفته است؛زمانی که تریلر فصل چهار پخش شد، هواداران گفتند این استودیو بسیار بهتر از استودیو سازنده سه فصل قبلی(ویت) عمل کرده است. اما زمانی که پخش سریال شروع شد، مشخص شد که تریلر تنها یک فریب بود و استودیو ماپا عملکرد ضعیفی داشته.یک سال بعد از پخش پارت یک فصل چهار، پارت دوم پخش شد و پیشرفت کار به وضوح قابل مشاهده بود.تنها ایرادی که بعضی مخاطبان به پارت دوم گرفتند، نحوه پیش رفتن داستان بود.فصل سوم که پر بود از هیجان و ترس، برای مخاطبان این تصویر را ایجاد کرده بود که فصل نهایی، بسیار جذاب‌تر از فصل پیش است.فصل نهایی، تمرکز خود را روی انتقال پیام خود گذاشته است؛ چرخه نفرت به چه چیزی تبدیل میشود؟ جنگ. جنگ چه عواقبی دارد؟ نابودی. داستان در فصل چهارم، بسیار آرام و محتاط پیش میرود، چون دیگر جای اشتباهی وجود ندارد.فصل چهارم بسیار عظیم‌تر و تاریک‌تر از فصل نخست است؛ حالا تمام شخصیت‌ها به رشد رسیدند و هدف‌هایشان مشخص شده.بخش سوم سعی دارد به این سوال پاسخ دهد؛ چگونه رویای آزادی یک فرد را در قفس میکند و باعث به راه افتادن جنگی عظیم میشود؟ آیا جنگ و چرخه نفرت جایی تمام میشوند؟مانگای حمله به تایتان در سال 2021 پس از دوازده سال(از 2009)به اتمام رسید. بخش دوم پارت سوم از فصل چهارم این انیمه در پاییز2023  پخش و این انیمه پس از ده سال (از 2013)به اتمام میرسد.</description>
                <category>علیرضا نقره‌خامه</category>
                <author>علیرضا نقره‌خامه</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 21:25:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«حمله به تایتان»</title>
                <link>https://virgool.io/@MAHANbslsn/%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-gwd8ooyb7vmf</link>
                <description>انیمه «حمله به تایتان» چیزی فراتر از یک داستان ساده‌است. این انیمه جدای از پیچش‌های داستانی کم‌نظیر خود و شخصیت‌هایش، یک انیمه‌ی فلسفیست که به موضوعات بسیار مهمی میردازد؛ سیاست، آزادی، عشق، مشکلات یک جامعه و دین. این انیمه با شخصیت‌های خاکستری‌ و دیالوگ‌های فلسفی‌اش ترسی از به تصویر کشیدن حقیقت ندارد. در هر زمان که لازم باشد، شخصیت‌هایش را میکشد تا پیام داستان خود را منتقل کند، چون این دنیای واقعیست. وقت را تلف نمیکند تا به موضوعات بیهوده بپردازد. فصل سوم این انیمه که بهترین فصل داستان است، به خوبی سیاست و فداکاری را به تصویر میکشد. و سپس در فصل چهارم، داستان به سوی پایان خود پیش میرود تا پیام خود را نهایی کند. این انیمه راجع‌به جنگ است. جنگ انسان و تایتان‌ها. جنگ کوچک و بزرگ، ضعیف و قوی. با تمام اینها، حتی غول‌های بزرگ‌هم نقطه‌ی ضعف دارند. این انیمه به خوبی نشان میدهد که چطور زندگی یک کودک را تبدیل به یک مرد خشن میکند. داستان طوری پیش میرود که جنگ انسان و تایتان در نهایت به جنگ انسان با انسان تبدیل میشود.از این انیمه نمیتوان گذشت؛ چون چیزی فراتر از یک داستان است.</description>
                <category>علیرضا نقره‌خامه</category>
                <author>علیرضا نقره‌خامه</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jan 2023 18:58:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>