<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MAria</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MAria-says</link>
        <description>نوشتن علاقه ی شخصی بنده است. لطفا از من چیزی به دل نگیرید!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:56:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4559316/avatar/IbuYlt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MAria</title>
            <link>https://virgool.io/@MAria-says</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی جنگل ساکت می شود کفتار زوزه می کشد</title>
                <link>https://virgool.io/@MAria-says/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-usi6qdrxuoia</link>
                <description>جنگل ساکت یعنی خاموشی مطلق ، خاموشی مطلق یعنی پادشاهی کفتار ها در زمانه ای که همه می دانند کفتار ها چه هستند. به جای هدهد و جغد و شیران دلیر چشم به جولان کفتار ها دوخته ایم که پیش می روند و در تاریکی شب صدای زوزه های بلندشان را می شنویم.ویرگولی های عزیز، قبل از نوشتن تفکر کنید و قبل از تفکر کردن بخوانید! آنان که از کفتار ها درس نگرفته اند در دامشان گرفتار می شوند و آنان که کفتار ها را سرلوحه ی خود قرار دادند به نابودی خواهند رسید. در این بین کسی پیروز است که بخواند و بیاندیشد نه کسی که فقط بنویسد.کفتار میتواند هر چیزی باشد: یک فرد، یک عقیده ی اشتباه و یا یک فکر اشتباه که جامعه از آن پیروی می کند. آدمی است که انتخاب می کند با کفتار ها مقابله کند و یا در سکوت و تاریکی بماند و بپوسد. راه رستگاری در راه اندیشمندان است و نه کسی که دهان باز کرده و حرف می زند.به لطف قطعی اینترنت میتوانیم جولان کفتار ها را ببینیم که تصور می کنند هر عقیده ای را میتوانند در مغز دیگران فرو کنند و آنها را پیروی خود کنند. در زمانه ای که جنگل سرسبز ساکت می شود چیزی بیش از این هم نمیتوان انتظار داشت.نوشتن ابرازی است برای نشر دانش، دیده ها، شنیده ها و نه سلاحی برای نشر اکاذیب و صحبت های بیهوده. قلم برای کمک به دیگران است و نه چاقویی برای آسیب رساندن به آنان.اگر قلم به دست دارید تفکر کنید و بخوانید و سپس بنویسید چرا که ممکن است ناخواسته با کفتار ها همسو شوید و مسیر آنان را ادامه دهید.اگر میخواهید قلم یک ابزار برای نشر تفکرات بیهوده ی شما باشد پس قلم را زمین بگذارید. اینجا جایی برای شما نیست!</description>
                <category>MAria</category>
                <author>MAria</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 15:20:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای من، برای کسی که پژمرده شد</title>
                <link>https://virgool.io/@MAria-says/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%DA%98%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF-ovcsspg7sbac</link>
                <description>و پر از خشمم. از چیز هایی که برای دیگران ابتدایی و ساده بود و هنگامی که نوبت من شد تبدیل به یک مشکل و معضل شد. همه چیز وقتی به من رسید رنگ خشم و نفرت به خود گرفت، در وجودم باقی ماند و روحم را خراشید.من همواره اشتباه می کردم و آنها راست و درست می گفتند. انگار علامه ی دهر زاده شده اند و من هم پر از اشتباه و ایراد بوده ام حتی از ابتدای تولدم. انگار هر چقدر هم بالغ تر و بزرگتر می شوم بیشتر ایراد پیدا می کنم.در انتظار سوختم و دست هایم یخ زدند. آنقدر صبر را امتحان کرده ام که شبیه جسد پوسیده ای شدم که برای هر چیزی صبر می کند. به اشک هایم اجازه ی ریختن نمی‌دهم که مبادا ضعفم را نشانشان بدهم اما در گوشه ای از وجودم همیشه به زاری و گریستن پرداخته ام.بار ها از خودم پرسیده ام مگر من چیزی جز میوه ی نفرت و یاس و ترس بوده ام؟ و دوباره جواب میدهم: نه. من چیزی جز اینها نبودم. انگار بچه ای بودم که به زور به زندگی آورده شده، نه آنها من را می‌خواستند و نه من دیگر آنها را می‌خواهم.نگاه ثابتم به دیگران است تا ببینم چه چیزی را &quot;حق طبیعی&quot; تلقی می کنند تا من هم آن را درخواست کنم. مهم نیست چه باشد همیشه چیزی برای درخواست کردن وجود دارد. درخواست دوست داشته شدن، درخواست خواسته شدن، درخواست امنیت، درخواست داشتن یک خانه، درخواست دیده و شنیده شدن و هزاران درخواست دیگری که کرده ام.حالا مدتی است که لال شده ام. نه برای اینکه درخواستی نمانده، بلکه برای آن که از خواستن چیز هایی که حق من است به ستوه آمده ام. تصور اینکه چقدر رقت انگیز از آنها درخواست می کنم تا خانواده ای باشند که باید باشند من را آزار می دهد.و از درون برای همه ی این ها، نفرت در دلم کاشته می شود. نه فقط نسبت به آنها، نسبت به خودم و کار هایی که انجام می دهم.من مگر چند سال دارم؟ چرا باید این ها را ببینم؟ به من بگو چرا باید این ها را بشنوم و به جای ترس از طرد شدن از طرف دیگران از این بترسم که روزی خانواده ام رهایم نکنند؟ آنقدر بی پناه شده ام که زیر خانه ی آواره ی خودم پناه میگیرم، به سقف سوراخ شده که آب چکه می کند می خندم و حتی اگر شب ها گرسنه بخوابم به فردای روشن امیدوار می‌مانم.به من بگو که چرا سزاوار چیز هایی بوده ام که هیچ نقشی در آنها نداشته ام؟ به من بگو اشتباه من چه چیزی بود؟ اینکه به این جهان پا گذاشتم؟ جهانتان برای خودتان باشد چون از تمام این هستی بزرگ فقط تاریکی و درد به من رسیده است. غم به جای شادی سهم من شده و وقتی منتظر ماندم تا دوست داشتن و عشق نصیبم شود همه اش تمام شد. در حالی که پر از امید در صف ایستادم تا بتوانم حق هایی را بگیرم که همه داشتند (به قول بانک های عزیز:) سیستم قطع شد و کار تعطیل می شد.نگو اشتباه می کنم؛ بگو که ترازوی عدالت در برابرم به ناعدالتی حکم داده. نگو انتخاب های غلطی دارد؛ بگو هنوز دارد حق هایی که باید داشته باشد را پس میگیرد. نگو ضعیف است، بگو از شدت قوی بودن به سستی رسیده. نگو شاد و خوشحال است، بگو ماسک لبخندش هرگز نمیلغزد.بخواب ای کودک زاده ی نفرت و تاریکی. سرنوشت ما از ابتدا نفرین شده بود و سرشت ما با غم بافته شده بود. بخواب ای عزیزترینم، شاید که روزی چشم هایت را در بهشتی باز کنی و چیز هایی را داشته باشی که روی زمین نداشته ای... بخواب ای دختر نازم که هوشیاری بهتر از خواب عمیقت نیست.بمیر ای غنچه پژمرده شده... که از ابتدا زاده شده بودیم تا بمیریم...بدون شرح</description>
                <category>MAria</category>
                <author>MAria</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 09:40:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن و ننوشتن! : اصلا جایی برای نوشتن مانده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@MAria-says/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tw5akuxdj6xa</link>
                <description>دلم پر است و میتوانید این را از عنوان بخوانید. به تازگی برای بار سوم؟ (و شاید بیشتر) به ویرگول مهاجرت کرده ام. بار قبل ویرگول با موفقیت و بدون دلیل خاصی اکانت بیچاره و بخت برگشته ام را از سایت حذف کرد.در حالی که در به در دنبال آهنگ هایی که برای روز مبادا دانلود کرده بودم می گردم این متن را مینویسم. از اینکه اولین مطلب را اینطور شروع میکنم عذرخواهم اما فکر کنم کار دیگری جز عذر خواهی از بنده بر نیاید!احتمالا بگویید: خب این بخت برگشته چطور پایش را به ویرگول باز کرد؟ جانم برایتان بگوید که شانس نداشتم!زمانی که میهن بلاگ هنوز زنده و سر پا بود بنده کودک بودم. در واقع به یاد نمی آورم چند ساله بودم اما همچنان بلد نبودم وبلاگی بزنم. بعد از چندی که گذشت بالاخره سر آوردم باید چه کنم اما میهن بلاگ به طرز دردناکی کرکره را پایین کشید و رفت. من هم مات و مبهوت که چطور این اتفاق ناگوار افتاده و حالا باید چه کار کنم.خب بعد از آن وبلاگ های مورد علاقه ام را در بلاگفا پیدا کردم. با هزاران بدبختی وبلاگی زده ام که شرم میکنم اسم آن را دوباره جستجو کنم. میدانید... خب کودک بودم و ترجیح میدم تمام محتوای آنجا را به همراه بلاگفا (با کمال احترامی که برای بلاگفا قائل هستم باید بگویم که ترجیح میدهم تمام آن را هم پاک کنم تا بلاخره ردی از آن باقی نماند) نیست و نابود می کردم.مدتی گذشت یا بهتر است بگویم چند سالی گذشت و بیان را پیدا کردم که چنگی به دل نزد. پرشین بلاگ هم که... تصور میکنم کاملا نابود شده است چون وقتی به آن رسیدم با نوشته ای رو به رو شده ام که می گفت بر میگردیم اما انگار کلا به دیار باقی رفته اند. بلاگ اسکای هم که معرف حضور همگی بود اما با آن هم حال نکردم.مدتی بعد تر بلاگیکس را از بین آن همه سایت های وبلاگ نویسی یافتم که خب برای خودش شاهکار بود (بیاید فراموش کنیم که پنل کاربری به قدری برای من پیچیده بود که همچنان هم نمیدانم باید چه کنم)در حال حاضر که این متن را مینویسم بلاگفا قطع شده، بیان همچنان استوار مانده، آدرس بلاگ اسکای را فراموش کرده ام و مهم تر از همه نمیتوانم به بلاگیکس وارد شوم چون نمیتوانم به اکانت گوگل متصل شوم. در نهایت ویرگول را به هزاران بدبختی پیدا کرده ام!به جای نوشتن و خواندن زبان در حال دانلود بازی شبیه سازی بز هستم که خب چه میشود کرد. بز است و شادی می آورد. حتی عکسی هم ندارم که برای این مطلب بگذارم پس به عکس های انیمه ای که در آرشیو هایم نگه داشته ام بسنده کنید!دوستدار شماما-ریا</description>
                <category>MAria</category>
                <author>MAria</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 22:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>