<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرتضی احسانی بخارایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MEhsaniB</link>
        <description>علاقه‌مند به روانکاوی و تاریخ مردم هزاره</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:47:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/157434/avatar/PmwAEr.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرتضی احسانی بخارایی</title>
            <link>https://virgool.io/@MEhsaniB</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرسش‌های بی‌پاسخ قتل مزاری</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-zttxcglpsohl</link>
                <description>در گزارش دقیق مرحوم زاهدی از قتل مزاری سه مقطع مشکوک خیلی مهم است؛1- اتحاد مزاری با طالبان نتیجه مذاکرات واعظی شهرستانی با قندهار، داکتر طالب در پیشاور و محمدکریم خلیلی در اسلام‌آباد بود. آنها به مزاری گفتند که کارهای بالادستی انجام شده و طالبان مناسب اتحاد علیه دولت است. این در حالی بود که مزاری همین چند هفته پیش با آنها در غزنی جنگیده بود.2- بعد از حصول اتحاد حزب وحدت و طالبان در 16 اسفند، قرار بر خلع سلاح ثقیله حزب وحدت شد. یک نفر از اعضای حزب وحدت به عنوان راه‌بلد هدایت نیروی 500 نفری طالبان را برای فتح سنگرهای حزب اسلامی به عهده گرفت. این راه‌بلد در میدان دهمزنگ ناگهان ناپدید می‌گردد و سپس از تمام جهات میدان علیه نیروهای طالبان تیراندازی می‌شود. گفته شده که بخش اعظم این دسته طالب در این حادثه کشته می‌شوند. در نتیجه این حادثه طالبان حزب وحدت را به خیانت متهم می‌کنند و علاوه بر اسلحه سنگین تمام اسلحه سبک حزب را هم خلع می‌کنند. پس از خلع سلاح سبک حزب وحدت، مزاری که از واقعه دهمزنگ بی‌خبر بود، با بی‌بی‌سی مصاحبه می‌کند و طالبان را به خیانت متهم می‌نماید. مزاری احتمالا تا چند روز بعد که کشته شد نیز از حادثه میدان دهمزنگ باخبر نبود و گمان می‌کرد طالبان صرفا زیر قول خود زده است! چه کسانی پشت این صحنه کارگردانی شده بزرگ بودند؟ ابعاد این سانحه هرگز به یک خودسرانگی یا خطا شبیه نیست.3- جنرال خدایداد، از نیروهای خلقی و فرمانده عمومی نیروهای حزب وحدت یک روز قبل از اسارت مزاری ناپدید می‌شود و مخابره او نیز قطع می‌گردد. علاوه بر این، هیچکدام از اعضای چپی و نزدیک به پاکستان حزب وحدت که عمدتا در سنگر کمیته فرهنگی بودند در روز اسارت در صحنه موجود نبودند. کسانی که با مزاری به سمت چارآسیاب متواری شدند و بعدا با او به قتل رسیدند، همگی از نیروهای مجاهدین هزاره‌جات بودند و سابقه چپی و شعله‌ای نداشتند. این نیروها چگونه از کابل خارج شدند؟ و چه کسی از یک روز قبل آنها را باخبر کرده بود؟</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2024 10:27:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تتمه بحث جنگ افشار</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D8%AA%D8%AA%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-tgffqkhzvdop</link>
                <description>چند نکته در هیاهوی بحث‌های جنگ‌های مزاری همیشه گم می‌شود و دانستن آنها کلیدی است:1- ناسازگاری مزاری با دولت ربطی به ربانی و مسعود نداشت و او از اول سر جنگ را با حکومت گرفته بود. از جمله حاضر نشد فیصله حزب وحدت با صبغت الله مجددی را امضا کند، با این بهانه که «شخصی که من می‌گویم باید رئیس امنیت شود». پافشاری روی آن شخص مورد نظر هم صرفا یک بازی بود برای این که بهانه برای نپیوستن داشته باشد. در مقابل فشارهای شورای مرکزی حزب وحدت برای تعیین یک نفر برای ریاست امنیت هم گفته بود:«شما برای یک کرسی ... می‌دهید.» جایی که آقای عرفانی عصبانی شد و گفت:«تو بیخی از حد تیر مو‌کونی!». اگر دقت کنید امروز اکثر طرفداران اقای مزاری از سینه‌چاکان صبغت‌الله هستند و با زیرکی می‌خواهند وقوع این ماجرا را به دوران ربانی نسبت دهند.2- درگیری‌های بین قومندانی در کابل محصول سقوط پایتخت و شکست انتقال مسالمت‌آمیز قوا بود. در وقوع این درگیری‌ها بازی‌های استخباراتی کلانی در پشت صحنه بود که کلیت آن را می‌توان در این دو محور خلاصه کرد:1-پشتون‌ها از کنترل کابل از سوی جمعیت ناراضی بودند و می‌خواستند توازن را به هم بزنند.2-مسعود می‌خواست با راندن حکمتیار و خنثی‌سازی سیاف با برنامه آنها مقابله کند. هزاره‌ها این وسط چکاره بودند؟ چیزی در حد ابزار در دست طرفین.3- درگیری‌ها بین قومندان‌ها اکثرا به دلایل واهی اتفاق می‌افتاد و مثلا اولین درگیری جنگی مستقیم حزب وحدت با سیاف بر سر کشته شدن چند تن از اعضای مجاهدین مستضعفین بود که بعد از سی سال به صورت قطعی مشخص شده در تروری داخلی کشته شده بودند و اتحاد اسلامی در قتل آن‌ها نقشی نداشته است. اولین درگیری مستقیم مزاری با شورای نظار هم بر سر حمایت از سید منصور نادری و فرقه هشتاد رخ داد که مطلقا ربط مستقیمی به منافع مردم هزاره نداشت.4- همه اعضای شورای مرکزی احزاب شیعی حرکت و وحدت با جنگ مخالف بودند، و فقط مزاری اصرار بر جنگ داشت. بعد از فتوای حرام بودن جنگ داخلی اقای محقق کابلی، نیروهای حزب وحدت نیز از جنگیدن برای مزاری دست کشیدند. آقای مزاری برای جنگیدن به قومندان‌های حرکت اسلامی رو می‌آورد و آنها را با پرداخت پول اجاره می‌کرد. بعد از تصاحب تمام منابع اقتصادی حزب وحدت بسیاری از اعضا وابسته او شدند و موقعیتش از وضعیت تزلزل ارتقا پیدا کرد. بعد از 23 سنبله و محدودیت شدید منابع مالی‌اش اکثر اعضای شورا او را رها کردند.5- هدف اصلی مزاری از جنگ نه وزارت کلیدی بود و نه گرفتن حقوق بیشتر. او به دنبال بلندپروازی شخصی خود می‌گشت و از آغاز ریاستش در بامیان قبای صدراعظمی را بر تن خود تصور می‌کرد. او می‌خواست با جنگ توازن دولت را طوری به هم بزند که فرصتی ایجاد شود و صدراعظمی را برایش کماهی کند. تحلیل من این است که او از موجودیت حرکت اسلامی ناراضی بود چرا که متکثر شدن سهم هزاره در دولت معنایش پراکنده شدن سهم هزاره در چندین وزارت و ریاست بود، حال آن که او تمام سهم شیعه را به صورت متراکم در یک پست صدراعظمی می‌خواست. علت مخالفت همیشگی‌اش با حضور حرکت اسلامی در دولت اسلامی هم به همین فقره برمی‌گردد.</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 23:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا با فدرالیسم در افغانستان مخالفم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%85-kxtdegzro6iu</link>
                <description>دلیل اولم این است که فدرالیسم باید نتیجه اتحاد واحدهای اداری مختلف(که هویتی سرزمینی دارند و قومی نیستند) به هم باشد نه تجزیه کردن واحدهای اداری فعلی. این کار به مرور زمان سبب شکل‌گیری طبقه‌ای از افراد حکومت‌گر می‌شود که با اشاعه ایده‌های راست افراطی قومی-محلی به معارضه با پایه‌های دولت مرکزی می‌آیند. در نهایت آن چه که پیش می‌آید جنگ داخلی و تجزیه است. البته من مخالف تجزیه نیستم، بلکه مخالف جنگ و خونریزی و درگیری‌ها و دشمنی‌های خونین پس از آنم. همچنین در غیاب بوروکراسی مستقر غیرقومی-ملی نیرومند و ریشه‌دار، فدرالیسم معنایی جز سپردن قدرت به زورمندان محلی نیست. البته در مورد هزاره‌جات و افغانستان، ما زورمند محلی قابل توجهی نداریم و چند دهه اشغال و بی‌دولتی افغانستان سبب پیدایش کمیشنرهای جنگسالاری شده که واسطه طرح‌های خارجی هستند. تصویر آینده فدرالیسم در افغانستان یعنی سپردن هزاره جات به خلیلی و محقق و اولاد آنها. خلیلی و محقق در حکومت فدرالیستی قرار است ریاست نهادهای داخلی این اداره را به نامجویان و فاسدان بفروشند و بخشی از بودجه و مالیه محلی را نیز به خود اختصاص دهند.نکته بعدی عدم توسعه‌یافتگی شدید افغانستان است. در چنین کشوری فراگیر نبودن حاکمیت مرکز به معنای رسمیت یافتن افکار روستانشینان فاریاب، تخار و ارزگان است. در روستاهای این مناطق مردمی زندگی می‌کنند که می‌پرسند:«آیا دکتر(پزشک) نجس است؟» تفویض قدرت به چنین مردمی که به وضوح در حکم صغیرند، معنایی جز جنگ داخلی در آینده ندارد. باید در نظر داشته باشیم که دموکراسی برای وجود داشتن نیازمند شهروندان صنعتگر، بازرگان و شهری است و حاکمیت توده‌سالار در میان مناطق قبایلی صرفا باعث افزایش نیروی کدخدایان و روسای طوایف می‌شود. حاکمیت اگرچه از آن مردم است، اما در عین حال برای رسیدن به وضعیت صلح و جامعه مدنی و تاسیس حقوق اولیه برای تک تک شهروندان، ناگزیر از پذیرفتن نقش «ولایت پرورشی» خود است.در نهایت من از حیث یک هزاره فدرالیسم را در تعارض شدید با منافع خود می‌دانم.فدرالیسم یعنی منحصر کردن هزاره در ولایت‌های درجه سه دایکندی و بامیان، جاهایی که بنابر آمار دوره جمهوریت بالای 90 درصد مردمش زیر خط فقرند، منابع آب در دسترس ندارند، فاقد زمین‌های کشاورزی غنی وسیعند و از وجود منابع معدنی معتنابه محرومند. همچنین همزمان اختیار کامل هلمند، ننگرهار، قندهار و خوست که سهم بزرگی در ثروت کشور دارند به طور کامل به افاغنه سپرده شود. مثل این می‌ماند که در یک مسابقه تسلیحاتی به یک نفر ده قبضه کلاشنیکف بدهند و به یکی ده موشک ترایدنت با هشت کلاهک اتمی. امنیت دائمی هزاره‌ها(و دیگر مردم افغانستان) جز با جابجایی‌های جمعیتی کلانی از فارسی‌زبانان در هلمند، قندهار و خوست به دست نمی‌آید. در آینده باید حداقل استاندار و مقامات امنیتی دو استان مهم افغان‌نشین در دست هزاره باشد تا امنیت هزاره تامین شود، زیرا افاغنه از جهت دایکندی و بامیان خیالشان راحت است، این ما هستیم که خطر قطعی هلمند و قندهار را در سرزمین خود احساس می‌کنیم.چیزی که ما در افغانستان می‌خواهیم تمرکززدایی از قدرت راس و فراگیر و پراکنده‌تر کردن آن است. باید هیات رئیسه افغانستان را پارلمان انتخاب کند و برگزیدن مقامات لشکری کشور نیز در انحصار پارلمان باشد. لذا زمینه‌ساز رسیدن شهروندان به حقوق طبیعی‌شان تمرکززدایی از راس حکومت است ولاغیر.</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 11:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا مردم جومونگ را دوست دارند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AC%D9%88%D9%85%D9%88%D9%86%DA%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-rdudhosxsav0</link>
                <description>قبلا این قلم درباره مضر بودن جومونگ برای تربیت عامه نوشته بود. الان لازم است که در مورد این بنویسد که چرا این سریال اینقدر محبوب و پرطرفدار است. بندهای پیش رو در یک جمله خلاصه خواهد شد: «جومونگ» یعنی تلویزیون! یا بهتر است گفته شود تلویزیون در اعلاترین مثال و کارکردش «جومونگ» خواهد بود.1-تعلیق‌های مقطعی و حل آنها. این برنامه علیرغم این که هشتاد قسمت دارد، به خوبی توانسته است تمامی قسمت‌ها را برای مخاطب جذاب کند. با این که فرمت نمایش به سبک سریال است و یک پی‌رنگ کلی را دنبال می‌کند(نجات مردم جوسون)، اما در هر قسمت یا دو قسمت نیز پیرنگ‌های فرعی مناسبی با تعلیق‌های آسان قرار می‌دهد که بیننده را برای حل آنها کنجکاو کند. این کار نه تنها حوصله تماشاچی عادی را سر نمی‌برد بلکه حتی تحریکش می‌کند.2- استفاده مناسب از واکنش‌گیری. تلویزیون‌کارهای قدیمی فهمیده بودند که اگر بر روی ویدئوی طنز، در مواقع طنزآمیز واکنش خنده بگذارند، بیننده ترغیب به خندیدن می‌شود. با رواج ژانرهای جدید تلویزیونی مانند رئالیتی شوها و صنعت یوتیوب، نوع جدیدی از محتوا در همه جا ظاهر شد:«ویدئوی واکنش». سریال جومونگ از همان زمان به اهمیت به تصویر کشیدن درست واکنش‌ها واقف بود و به همین دلیل شخصیت‌های سریال را برای هر مقطعی به صف می‌کرد و واکنششان را به اتفاقات نشان می‌داد. البته باید دانست که کارگردانان و نویسندگان بسیاری تلاش کرده‌اند تا چنین کنند، اما سازندگان جومونگ آن را با ظرافت و هنرمندانگی فراوان انجام داده‌اند که مقبول طبع عموم واقع شده است.3- پیچیده نبودن سریال. سازندگان سریال با در پیش گرفتن راهبردهای مختلف سریال را از افتادن به ورطه پیچیدگی و سرسام‌آوری نجات داده‌اند. این استراتژی‌ها از قرار ذیلند:الف- نقش‌ها باید در سطح تیپ بمانند. سازنده سریال می‌داند که برای پیش‌بینی‌پذیر بودن و ایجاد توقع هرگز نقش‌ها نباید تبدیل به شخصیت شوند، بلکه باید همان «فرمانده مردمی»، «ملکه توطئه‌گر»، «رقیب بدخواه»، «زن فداکار» و... بمانند. هر آن که نقشی دچار لغزش و پیچیدگی شود، پیرنگ کار دچار بی‌نظمی و بیننده دچار حیرت می‌گردد.ب- صدفه در کار نیست. همه وقایع باید ناشی از بدی یا خوبی کاراکتر‌ها باشد و چیزی سر خود رخ ندهد. همه چیز در جهان فرضی سازنده و بینندگان باید تحت کنترل باشد. مثلا نباید کسی بدون دلیل بمیرد بی آن که تقاص پس بدهد، به کام دل رسیده باشد یا آرزوی خویش را به دیگری محول کرده باشد.نآ«ج- خوبان همه‌توانند. در خوبان نیروی الهی وجود دارد و آنها به مدد زور بازوی ملکوتی و عقل فعال آسمانی همه چیز را تدبیر می‌کنند. همچنین آنها چون آدم عادی طی مراتب نمی‌کنند، بلکه مراتب برای آنها طی می‌شود. جومونگ از یک انسان لاابالی تبدیل به رهبری ماورای انسانی می‌شود. یارانش همچنین. کسی جومونگ را در مراتب اعلایش نمی‌تواند بازی دهد یا در نبرد بشکند. به مدد تدابیر عقلی عالی هیچوقت آذوقه و پشتیبانی کم نمی‌آورند. خلاصه که جومونگ در شطرنج شمال چین صاحب پنج شش وزیر است و حریفانش یا پاتند و یا مات.د-پرهیز از نمایش خشونت! برخلاف درونمایه نظامی و رزمی داستان، در این فیلم از خشونت خبری نیست. آن چه که دیده می‌شود صرفا خشونت بدون کافئین است؛ فقط مینیون‌های بدون ارزش روی زمین می‌افتند. آدم‌های اصلی داستان هم یا در سطح حیوانیتند و حذفشان ارجحتر از حذف پشه از اتاق است و پیشاپیش مرگ را برای خود طلب کرده‌اند. یا هم اگر در سطح عالی انسانی‌اند قرار است با یک ضربت شمشیر در پهلو و کمر بمیرند و کسی هست که بر سرشان نوحه و زاری کند و سوگ مابه‌ازا را فراهم نماید. هیچگاه پشت صحنه جنگ و تلفات وحشتناکش به نمایش در نمی‌آید تا مباد که خاطر گل بیننده در عصری خانوادگی سرسام بگیرد.4- هماهنگی، نظم، ضرباهنگ و حرکت رام و و منطقی سریال. سریال هرگز دچار آب بستن یا فشردگی نمی‌شود. منطق سریال در جایی دچار خدشه نمی‌شود. گریم، صحنه، بازی و... در هیچ مقطعی افت شدید پیدا نمی‌کند.5- شناخت مخاطب. سازنده سریال می‌داند که هدف این سریال منتقدان نشریه فاخر کایه دو سینما یا پریسکوپ نیستند. به همین دلیل از خوش‌رقصی برای آنها پرهیز می‌کند و در عوض دل عوام [کالانعام؛ بل هم اضل!] را می‌گیرد. او هرگز سوال آن بابا برایش مهم نیست که می‌پرسد «چطور خلق این لباسهای نگارین و اقمشه اعلا در توان مردمی است که هنوز نتوانسته‌اند فولاد بسازند؟» بلکه او برایش  سوال آن شخص مهم است که می‌گوید:«صورتی برای قصر مناسبه؟ گلبهی خوب نیست؟».</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Nov 2023 11:42:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا جومونگ برای تربیت عامه مضر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D9%85%D9%88%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B6%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-g66kr7rxkwl9</link>
                <description>سریال جومونگ یکی از موفقترین تولیدات تلویزیونی جهان است و طرفداران بسیار زیادی در سرتاسر دنیا دارد. این سریال با وجود گذشت بیش از ده سال، همچنان در خیلی از کشورها بازپخش می‌شود و آن قدر موثر و قوی بوده که حتی وارد فرهنگ عامه خیلی از کشورها شده است.چرا این سریال اینقدر مورد توجه است؟ چون داستان آن لذت‌بخش، مهیج و همدلانه است. چیزی که ما با آن کار داریم، رگه‌های قوی ایدئولوژیک این سریال است که می‌تواند برای عامه بشدت خطرناک باشد. چندی از این ایده‌ها و مضرات آن را به ترتیب فهرست می‌کنم:1-  اشارات فراوان فیلم به جادو، طلسم، معجزه و خرافه. سازنده سریال نه تنها داستان را بر این امور بنا کرده، بلکه آنها را تصدیق کرده و مشروعیت اعمال و قهرمانان داستان را بر آن بنا کرده است. حضور زنی اثیری و جادویی در فیلم، تصدیق کردن توانایی‌های خارق طبیعت کاهنان و جادوگران دربار، پیشگویی‌باوری و نظایر آن برای عامه مردم خطرناک و فاسدکننده است. مردم عادی با دیدن چنین چیزهایی به فره ایزدی و تقدس فرمانروایان و سلاطین باور می‌کنند و یا برای ریاست کشور خود به دنبال چنین موجوداتی می‌گردند که از قضا سالوس‌ها و کلاهبرداران با سواستفاده از چنین نگاهی بر ایشان مسلط می‌شوند. 2-  باور به وجود رهبر و سیاستمداری کاریزماتیک، صالح و معصوم. داستان بر این پایه بنا شده که عالیجناب هموسو و فرزندش جومونگ در دوره فعالیت سیاسی خود معصومند و هرگز دچار خطایی نمی‌شوند. آنها به دنبال قدرت و نام نیستند و صرفا برای هدفی مقدس می‌جنگند و تشخیص و علم آنها هم هرگز دچار اغتشاش نمی‌شود. هر شخصیتی اگر به دنبال هموسو و جومونگ برود هرگز گمراه نخواهد شد. افراد در حضور این دو قهرمان می‌توانند عقل خود را کاملا تعطیل کرده و نقش جوارح خارجی این دو رهبر را بازی کنند. خلاصه اینکه جومونگ و هموسو نه به رعایای عاقل و فیلسوف که به مشتی دستمالکش «بله عالیجناب»گو نیاز دارند تا ایده‌های صددرصد درست خود را محقق کنند. 3-  سودای ناسیونالیسم قومی. ناسیونالیسم قومی خود ستمی مضاعف برای شهروندان است و ایده‌ای مردسالار، نژادباور و دیگرستیز است. ناسیونالیسم قومی به دنبال عدالت نیست، بلکه می‌خواهد خود در جایگاه ستمگر بنشیند. در داستان جومونگ مرتبا می‌شنویم که وی به دنبال این است که مردمان هم‌نژاد و هم‌قبیله خود را جمع کند و امپراطوری هان را نابود نماید. وانگهی ساختن کشوری برای مردم کره‌ای قابل قبول است اما چرا این دولت و کشور باید به دنبال نابود کردن چین باشد؟ مردم چین چه گناهی کرده‌اند که جومونگ می‌خواهد آنان را نابود کند؟4-  شیطانی بودن جهان. در دنیای سریال، به غیر از جومونگ و گروهش تمامی بشریت یا شریر و شیطان هستند و یا همکار شریران و شیاطینند. در خارج از محدوده گوگوریو هیچ حقیقت و خوبی‌ای در جهان نیست و خداوند(که خود از مردم گوگوریو است) حقیقت و خیر را فقط به این مردم عنایت فرموده است. 5-  تقدیس جنگ و جنگاوری. در این سریال جنگیدن و خشونت کار آدم‌های خوب است و آنانی که به دنبال صلح هستند همگی خائن، وطن‌فروش، بی‌شرف و بی‌ناموسند. آدمهای خوب کسانی هستند که در هر شرایطی جنگ می‌خواهند و حاضر نیستند زیر بار هیچگونه صلحی بروند و کشور ایده‌آل از نظر ایشان مملکتی است که یکسره در تمامی مرزهایش با کشورهای دیگر در حال جنگ باشد. معمولا تمامی ایدئولوژی‌های فاشیستی جنگ و خشونت را راهی مقدس می‌دانند و از همین رو در بین لات‌ها و بی‌سروپاها طرفداران زیادی پیدا می‌کنند. اگر در این فیلم هم دقت کنیم، تمامی یاران اصیل و سرسپرده جومونگ هم در ابتدا دزد، چاقوکش، راهزن، لات و جیب‌بر بودند و جومونگ بعدها پایه کشورش را روی مشتی اراذل و بی‌سواد گذاشت که تا همین چندی پیش راه مردم بینوا را در دره‌ها می‌گرفتند و یا در بازار خلق مظلوم خدا را خفت می‌کردند و یا شب‌ها از دیوار مردم تا می‌شدند.</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Nov 2023 10:16:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مورد حیات</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-bvkaw65tsnhu</link>
                <description>در فصول آخر مانگای «حمله به تایتان» آفریننده اثر نظر خود را درباره حیات چنین بیان می‌کند: حیات در جهان پدید آمد و ناپدید شد. او بقا پیدا کرد چون یک هدف داشت؛ تصاعد. حیات می‌خواست بیشتر شود، افزایش یابد و اشاعه پیدا کند. اما مرگ جلوی تصاعد را می‌گیرد؛ در نتیجه حیات جهانِ جدیدی آفرید تا از بند مرگ بگریزد. حیات موجودی شد که هرگز نمی‌میرد.انتقاداتی که می‌توان بر این تصویر داشت از این قرارند؛اول این که حیات روحی نیست که بر جهان احاله شده باشد، بلکه صدفه‌ای بود چون پدید آمدن تمام کهکشان‌ها و منظومه‌های عالم. پیدایش ارگانیسمی که هرگز نمی‌میرد نیز ممکن است اما نامیرایی صرفا به معنای مقاومت معنی‌دار در مقابل بخش قابل توجهی از بیماری‌ها و پیری است. سوانح بیرونی می‌توانند جان هر موجود زنده نامیرای ممکنی را بگیرند. شاید بتوانیم آلترناتیوی برای برنامه‌ریزی پرخلل ارگانیسم برای رشد و بقا پیدا کنیم تا سد مرگ شود، اما تهدیدات بیرونی تا آخر وجود دارند و نمی‌توان برایشان کاری کرد.همین طور ارگانیسم نظامی متشکل از ماده و انرژی است و مانند هر نظام دیگری برای بقای خود باید درون‌داد و برون‌داد داشته باشد( در این مثال باید ماده و انرژی وارد خود کند). پس پدید آمدن «تایتانـ»ـی که ناگهان و فی‌الفور تغییر در حجم و جرم می‌دهد به لحاظ منطقی و تجربی ممکن نیست. ترمیم جراحت نیز به معنای تولید مجدد عضو دچار سانحه است. این امر یعنی تشکیل میلیون‌ها سلول جدید، که مستلزم زمان و درون‌داد انرژی و ماده است. اگر به چیزی غیر از این می‌اندیشیم، به ناچار از حتمیت تجربی خارج شده و باور به خلق از عدم پیدا کرده‌ایم.بندهای بالا جنبه‌های تجربی امکان حدوث تایتان را بحث کرد که برای همه روشن است. از این جنبه‌ها که بگذریم می‌رسیم به اینجا که آیا همان طور که آفریننده مانگا می‌گوید هدف حیات «تصاعد» است؟حیات حول مولکول‌های نوکلئوتید و تطورات آنها شکل گرفت. آیا ساختار آران‌ای به دنبال تصاعد خودش بود؟ یا بقا(survival) و نگهداری (maintenance) خود؟ آیا تصاعد نتیجه بقا و نگهداری بود یا حفظ و نگهداری نتیجه این تصاعد رشته‌های مولکولی؟پایستگی به معنای استعمار طبیعت است و به بقا می‌انجامد. رشته‌های مولکولی برای پایستگی خود محیط مناسب خود را می‌سازند؛ غشا و ارگانل تولید می‌کنند و سرانجام با خلق یک هسته مرکزی صاحب مرکز عصبی فرماندهی و مرکزیت می‌شوند. در ارگانیسم‌های پیچیده، ماکروسکوپی، صاحب هیجان و زبان امروزی سلول در اکثر اوقات در وضع عادی است و تا زمانی که به او پیام صادر نشود، حرکت به سمت تصاعد(در این مورد میتوز) را آغاز نمی‌کند. اصلا فرآیند تصاعد یک نقطه بحرانی برای سلول است و آن را برای لحظاتی از وضعیت هم‌ایستایی(homeostasis) خارج می‌کند.در موجودات زنده پیرامون ما غریزه و سائق حفظ حیات مقدم بر تولید مثل است. تولید مثل گونه‌ها اغلب از روی اتفاق و کاملا غیر نیت‌مند هستند. در حالی که جستجو برای غذا اولیه‌ترین فعالیت همه گونه‌هاست. البته که رشد یک جاندار و جرم و حجم گرفتنش خود تصاعد سلولی است، اما این تصاعد تحت فرمان سیستم عصبی انجام می‌شود. یک سلول در یک بافت الزامی برای افزایش و تقسیم خود نمی‌بیند چون او صرفا یک عضو از یک کلونی در خدمت مرکز(سیستم عصبی) است.به طور کلی به نظر نگارنده تصاعد ثانویه بر پایستگی است و عمده فعالیت موجود زنده صرف بقای سیستم می‌شود تا گسترش و اشاعه‌اش. تصاعد آن قدر گزافه بود که تکثیر در جانورانی ممکن شد که رانه لذت جنسی در آنها تکامل یافت، وگرنه موجود زنده خسته‌تر از آن بود که بلندپروازی تولید بی‌نهایت تن‌هایی از نوع خود داشته باشد. </description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 23:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در 23 سنبله چه گذشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D8%AF%D8%B1-23-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-idshxy01ns0n</link>
                <description>حزب وحدت اسلامی در سال 1368 بعد از احساسات جمعی برای وحدت گروه‌ها و آمدن استقرار و امنیت به هزاره‌جات ممکن شد. در آن زمان احزاب متعددی در تمام هزاره‌جات فعالیت می‌کردند، اما سه حزب قدرت‌های اصلی صحنه نظامی و اداری ساحه بودند: «پاسداران جهاد اسلامی» به رهبری صادقی نیلی، «سازمان نصر افغانستان» به رهبری عبدالعلی مزاری و «حرکت اسلامی افغانستان» به رهبری آیت الله محسنی. مذاکرات احزاب هزاره‌جات سرانجام به موفقیت رسید و همه گروه‌ها جز «حرکت اسلامی» با هم یکپارچه شدند و حزب جدیدی تاسیس کردند: «حزب وحدت اسلامی». ستون فقرات این حزب جدید را دو گروه تشکیل می‌دادند: سازمان نصر و پاسداران جهاد. اولین رئیس شورای مرکزی حزب محمد اکبری از پاسداران منحله بود و بعد از او ریاست شورا به یکی از اعضای نصر منحله رسید: آقای مزاری.بعد از سقوط کابل و تشکیل دولت مجاهدین حزب وحدت از بامیان به غرب کابل منتقل شد. در عین حال حرکت اسلامی هم در غرب کابل حضور داشت.تصویری از دولت اسلامی افغانستان در سال 1371در سطح کلی افغانستان احزاب جهادی متعددی فعال بودند ولی دو حزب نیرومندتر از بقیه تلقی می‌شدند: «حزب جمعیت اسلامی» به رهبری ربانی و با امیران و فرماندهانی چون مسعود و اسماعیل خان. «حزب اسلامی» به رهبری حکمتیار.«دولت اسلامی» نتیجه «توافق پیشاور» بود که در آن تمامی احزاب موتلف شدند و قدرت بین آنها تقسیم شد. حزب وحدت از حضور در توافق پیشاور خودداری کرد، چون معتقد بود که حزب وحدت نماینده انحصاری شیعیان است و حرکت اسلامی نباید در پیشاور سهم بگیرد.حزب اسلامی اگرچه در توافق پیشاور سهم داشت، اما با این حال بر سر کنترل کابل با مسعود موافق نبود و به همین دلیل با استقرار دولت اسلامی شروع به فعالیت نظامی علیه این حاکمیت کرد.در عین حال، عموم قومیت ازبک تا آن روز پیوسته رژیم خلقی به حساب می‌آمدند و مهمترین حزب آنها(جنبش اسلامی) به دلیل وابسته بودن به حکومت قبلی در پیشاور مغفول واقع شد.در نتیجه دولت اسلامی به طور بالفعل یک دشمن(جنبش ملی اسلامی) و بالقوه دو دشمن(حزب اسلامی و وحدت اسلامی) داشت.با استقرار دولت اسلامی در کابل، فعالیت‌های نظامی حزب اسلامی علیه این حاکمیت آغاز شد و شدت گرفت.وضعیت داخلی حزب وحدت در سالهای 71 و 72در آغاز سال 1372 درون حزب وحدت دودستگی علنی شد. جناح نصر به رهبری مزاری مخالف دولت اسلامی و طرفدار حکمتیار و دوستم بود و می‌خواست از طریق مسلحانه دولت اسلامی را براندازی کند. جناح پاسدار به رهبری اکبری خواهان همکاری با دولت اسلامی و عدم پیوستن به مخالفان مسلح دولت بود. در این میان گروه نوظهوری هم در دامن حزب پیدا شدند که دارای افکار نژادی بسیار قوی بودند و ضمن دشمنی شدیدی با سادات، تاجیک‌ها نسبتا رنگ و بوی غیرمذهبی داشتند. رسانه حزب در اختیار آنها بود و در نتیجه فعالیت‌های ایشان مزاری از «رهبر سازمان نصر و طرفدار حکمتیار» به «پدر ملت هزاره» و «خونخواه» این مردم معرفی شد. آقای مزاری اگرچه به زبان بسیاری از کارهای ایشان را رد می‌کرد ولی در عمل هرگز آنها را محدود نکرد. در نتیجه فعالیت رسانه‌ای پرشور آنها آقای مزاری از ریاست شورای مرکزی حزب وحدت، عملا به رهبر حزت وحدت تبدیل شد.در سال 1373 انتخابات درون حزبی وحدت با فشار گروه جدیدالظهور به یک بحران بزرگ رسید. گروه فشار معتقد بودند که هیچ کسی حق ندارد در مقابل مزاری خود را نامزد کند. فشار رسانه‌ای آنها عاقبت به تظاهرات و نهایتا به درگیری مسلحانه بدل شد و خانه‌های چندین تن از اعضای حزب زیر تهاجم واقع شد. در نتیجه حمله مسلحانه به خانه آقای اکبری، صمیمی‌ترین دوستش، فصیحی به قتل رسید.سرانجام انتخابات انجام شد و آقای مزاری در مقام ریاست شورای مرکزی ابقا شد و محمد اکبری شکست خورد. حزب به فعالیت‌های سابقه‌اش بازگشت و صلح در حزب وحدت تقریبا حکمفرما بود.وضعیت رابطه حزب وحدت و حرکت اسلامیحرکت اسلامی با اینکه حزب کوچکتری در مقابل با حزب وحدت به حساب می‌آمد و سرزمین بسیار کوچکتری در هزاره جات را تحت کنترل داشت، اما در غرب کابل تقریبا همپای حزب وحدت به شمار می‌آمد. کنترل موشک‌های اسکاد در دست حرکت اسلامی بود. همچنین حرکت اسلامی در جنگ با حزب اسلامی توانسته بود دارالامان را به کنترل خود دربیاورد و حیثیت حزب اسلامی را خراب کند.آقای مزاری دشمنی عمیق تاریخی با حرکت اسلامی داشت، چون پدر و برادر او از سوی همین گروه به قتل رسیده بودند. علاوه بر این او معتقد بود که حرکت اسلامی که درون دولت اسلامی است رقابتی سمی با حزب وحدت دارد و تلاش می‌کند تا حزب وحدت را به تحلیل ببرد و خود صاحب جمعیت شیعه کشور شود. لزوما همه سازمان نصر چنین دیدگاهی نداشتند.در جناح پاسداران تقابلی با حرکت اسلامی دیده نمی‌شد؛ اگرچه در سال ابتدایی به دلیل حمایت آیت الله محسنی از دولت اسلامی، تا حدی وی مورد نکوهش اعضای این جناح قرار گرفت.در مجموع اگرچه آقای مزاری دشمنی شخصی با حرکت اسلامی داشت، اما در عین حال هر دو حزب کنترل غرب کابل را شریک بودند و میان آنها زد و خوردی نبود. همچنین در جنگ‌هایی که علیه غرب کابل می‌شد، حرکت اسلامی هم در کنار حزب وحدت از محدوده شیعیان و هزاره‌ها دفاع می‌کرد.اتفاق 23 سنبله چه بود؟خلاصه اتفاق چه بود؟ جناح مزاری در یک حمله همه جانبه غرب کابل را از نیروهای حزب حرکت اسلامی تصفیه نمود. در عین حال این حمله هدف دومی هم داشت؛ تصفیه حزب وحدت از جناح پاسداران.حوادث منجر به جنگ چه‌ها بودند؟حرکت اسلامی در سال 1373 موفق شد در یک جنگ شگفت‌انگیز حزب اسلامی مقتدر را به تنهایی شکست دهد و دارالامان را به تصرف خویش درآورد. همچنین حزب اسلامی در غوربند از جمعیت اسلامی شکست خورد و از این دره عقب‌نشینی کرد. پس از این دو واقعه، حکمتیار به مزاری فشار آورد تا با حرکت اسلامی وارد جنگ شود و دارالامان را برای حزب اسلامی پس بگیرد.آقای مزاری از ابتدای سنبله(شهریور) تدارک جنگ را فراهم کرده بود و سید محمد علی جاوید(رئیس شورای مرکزی حزب حرکت) از طریق کسی از تدارک مزاری برای جنگ باخبر شده بود. احضارات حرکت اسلامی از ابتدای سنبله شروع شد و بعد از مدتی به دلیل اینکه تهدیدی انجام نشد احضارات فروکش کرد.روز حادثه چه اتفاقاتی افتاد؟جلسه شورای مرکزی حزب وحدت تشکیل شد و اکبری، عالمی بلخی از جناح پاسداران و خلیلی از سازمان نصر در این جلسه شرکت داشتند. اوضاع جلسه کاملا عادی بوده و نشانی از هیچ خبر قریب‌الوقوعی نمیداده است.سیدمحمدعلی جاوید رئیس شورای مرکزی حرکت در بیمارستان داودخان فعلی بستری بود.سید حسین انوری از سوی مزاری به یک مهمانی دعوت شده بود! اما به طرز معجزه‌آسایی در مهمانی شرکت نکرد و به خانه خاله خود رفت.شروع حادثهساعت 2:55 دقیقه بامداد روز 23 سنبله صدای جنگ در غرب کابل پیچید. مردم گمان می‌کردند که بار دیگر دولت اسلامی و اتحاد به جنگ حزب وحدت آمده‌اند اما ناگهان متوجه شدند که صدای درگیری در خود غرب کابل است.نیروهای مزاری به جنگ قرارگاه‌های حرکت لشکر کشیده بودند و در اولین تلاش‌ها بسیاری از این مراکز سقوط کردند.فرار جانانه و دراماتیک اکبری از مهلکه مزاریحمله نیروهای مزاری به محل استقرار آقای اکبری در مقر سابق خبرگزاری «تاس» از ساعت 3 بامداد شروع شد و 30 نفر محافظ آقای اکبری به رهبری شیخ ناظر ترکمنی در مقابل نیروهای مزاری دفاع کردند. تا نیمه شب فردا، یعنی 24 سنبله معلوم شد که به زودی مقاومت شکست می‌خورد و مقر سقوط می‌کند، لذا اکبری و جمعی به سمت لیسه حبیبیه رفتند و یک شبانه روز دیگر در یک خرابه در آنجا مخفی می‌شوند. در همین حین مقر آقای اکبری سقوط می‌کند ولی شیخ ناظر هم موفق می‌شود جان خود را از مهلکه بکشد. تمام گزمه‌های مزاری در غرب کابل در جستجوی اکبری بودند. اینک اکبری با یکی از یارانش، کلاشنیکف بر دوش، به سرک می‌آید. به هر گزمه‌ای که می‌رسند سلام می‌کنند و طوری رفتار می‌کنند که گویا خود گزمه هستند. گزمه‌ها هم که اکبری را نمی‌شناختند او را نگه نداشتند. اکبری به خانه یکی از دوستانش می‌رود و روز 25 سنبله را آنجا می‌ماند.فردای آن روز سوار دوچرخه با یکی از معتمدین خود حرکت می‌کند و در راه مردمی را می‌بیند که دسته دسته در حال فرار از جنگ هستند. او و دوستش از میان ایست بازرسی‌ها می‌گذرند و سرانجام به قطعه اسکاد می‌رسند. در ایست بازرسی‌ آخر به صورت معجزه‌وار کسی روی صورت آقای اکبری چراغ نمی‌اندازد و او زنده می‌ماند.این جنگ به مدت 13 روز طول می‌کشد و آقای مزاری با ضدحمله نیروهای حرکت و حملات هوایی دولت اسلامی در معرض شکستی سنگین قرار می‌گیرد.در دورن حزب وحدت چه خبر بود؟در اولین جلسه شورای مرکزی حزب وحدت اعضا با حیرت از مزاری دلیل کارش را می‌پرسند. مزاری در پاسخ می‌گوید که «حرکت اسلامی و جناح پاسداران قصد کودتای داخلی داشتند که ما با عملیاتی پیش دستانه جلوی آن را گرفتیم.» وی مجموعه اسنادی را پیش می‌کشد که در آن آقایان اکبری، فاضل و کاظمی با دولت اسلامی مکاتبه کرده‌اند. این اسناد همگی فتوکاپی بود و حاضرین آن را قبول نکردند و از شیوه به دست آمدن آن سوال کردند. همچنین به آقای مزاری گفته شد «اگر آنها قصد چنین کاری داشتند باید به ما می‌گفتی تا ما آنها را در شورای مرکزی محاکمه می‌نمودیم.» آقای مزاری در مقابل هر دوی این ژست‌ها سکوت کرده است.پس از روز دهم جنگ، اوضاع به نفع حرکت اسلامی تغییر می‌کند و حزب وحدت مزاری در معرض سقوط قرار می‌گیرد. خلیلی به روایت رویش به مزاری می‌گوید:«گفتم که این کار را نکن، حالا جمعش کن.» آقای مزاری در پاسخ به منتقدین و خواهش‌کنندگان که «چه برنامه‌ای برای سقوط داری؟» می‌گوید« به زودی کاری می‌کنم.»آن کاری که مزاری از آن صحبت می‌کرد، وارد کردن لشکر جرار حزب اسلامی به غرب کابل بود. این لشکر تازه نفس و پرتعداد یک نفس راه را صاف کرده و به طور کامل حرکت اسلامی را از غرب کابل تصفیه کردند و تپه اسکاد را هم اشغال می‌کنند. این تپه و مایملک آن در اختیار حزب اسلامی باقی ماند و بنا بر روایت‌هایی موشک‌هایش به پاکستان منتقل شد. حزب اسلامی در رسانه‌های خود تصرف اسکاد را «از بین بردن بازماندگان خلقی» خواند و حتی یک کلمه از همکاری حزب وحدت نکرد.در نتیجه جنگ 13 روزه «23 سنبله» تعداد زیادی از مردم غرب کابل جان خود را از دست دادند و بخش بزرگی از این مردم برای همیشه کابل را ترک کردند.چرا ابعاد فاجعه زیاد بود؟جنگ افشار بیش از چند ساعت طول نکشید. اما این جنگ به مدت 13 روز لاینقطع ادامه پیدا کرد. در این جنگ همه احزاب کابل حضور داشتند و غرب کابل را می‌کوبیدند. خود حزب وحدت و حرکت هم مشغول کوبیدن غرب کابل بودند. به تعبیری، در آن 13 روز افغان(اتحاد و حزب اسلامی) هزاره می‌کشت، تاجیک(شورای نظار) هزاره می‌کشت، ازبک(جنبش اسلامی) هزاره می‌کشت. حتی هزاره(وحدت و حرکت) هم هزاره می‌کشت. ویدئوهای فرار مردم از غرب کابل در اینترنت قابل دسترسی است.آیا ادعاهای مزاری درست بود؟دلایل زیر نشان می‌دهد که ادعای مزاری درست نبوده است:1- حزب حرکت نیرویی به مراتب کمتر از حزب وحدت داشت(حرکت 3000 و وحدت 14000 نیرو داشتند). عقلانی‌ترین کار در مقابل جنگ احتمالی تشکیل خط دفاعی بود نه تهاجم پیشدستانه.2- در هنگام این واقعه، رهبران حرکت اصلا مجتمع نبودند. سید هادی در بهسود بود، سید جاوید در بستر بیماری، انوری به طور روزمره به غرب کابل می‌رفت. برای انجام چنین تحرک بزرگی نیاز به اجتماع و وحدت همه جانبه بود که در حرکت وجود نداشت.3-  اکبری 30 تن مسلح بیشتر نداشت و نمی‌توانست کوچکترین تهدیدی برای مزاری ایجاد کند.</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Sep 2023 15:23:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده شیفت شب</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-n3tw6bztrhie</link>
                <description>«ما از اینکه عواطفمان چه قابلیت‌هایی دارند آگاه نیستیم؛ و اینکه گستره قدرتمان چقدر است.» -اسپینوزاقسمت چهارم فصل ششم سریال «ریک و مورتی» ایده‌ای فیلسوفانه-روانکاوانه پیش می‌آورد. در این قسمت صحبت از وسیله‌ای است که در هنگام خواب می‌تواند شخص را به طور ناهشیار بلند کند(در عین خواب بودن) وکه کارهای عقب‌افتاده و اغلب حال و زمان‌گیر فردی را سرشان انجام دهد. مثلا از تن خواب و ناهشیار بخواهد که درازنشست برود تا زحمت ورزش در بیداری رفع شود. سوال اینجاست که آیا می‌توان عامل نفسانیت را از انسان حذف کرد؟ آیا هشیاری همان سرور بدن است؟ آیا می توان با حذف هشیاری بدن را به یک دستگاه، ژنراتور سر خود تبدیل کرد که فرمان ببرد و شانه بالا نیندازد؟پاسخ سریال آری است و پاسخ من نه.پاسخ کوتاه: سیستم عصبی انسان اگرچه اختصاصی‌سازی شده و بخش بخش است و می‌تواند کارها را به بخش‌های مختلف آن نسبت داد، اما در واقع یک موجود زنده واحد است و مانند تمامی ارگانیسم‌ها انتزاع در آن ممکن نیست.پاسخ بلند: سازه التفات(anticipation) در انسان به مرور ساخته شده و با چگونگی فعال شدن حرکات بدن هم‌ارز است. به تعبیری، حرکات جوارح بیرونی آدمی در نتیجه تکامل موجودات زنده به مهره‌داران پدید آمده و روشی برای برآورده کردن نیازهای درونی و کنترل شدت‌های داخلی بوده است. اما در آدمی، به واسطه دیررس بودن نوزاد و موجودیت زبان، این امر پیچیدگی جدید پیدا کرد و ساحت هشیاری و اعمال ثانویه را ممکن نموده است. در نتیجه ثبت حافظه و تحول سازوکار توجه نظام التفاتی انسان بال و پر می‌گیرد که انجام اعمال حیاتی را برای او ممکن می‌کند.از آن جایی که جهان آدمی کاملا از خودبیگانه است و افراد غذاهایی درست می‌کنند که خود نمی‌خورند و لباسی می‌دوزند که خود نمی‌پوشند و هزاران نوع اعمال تعویق یافته و جابجا شده دیگر؛ و از آن جایی که «نشان» در جای دیگری است و هدایت بدن با منطقی جز هوموستاز زیستی انجام می‌شود، باز هم التفات در آدمی با موجودات دیگر تفاوت فاحشی دارد.هر عملی یک وجه عقلانی/شناختی/تصویری و یک وجه عاطفی دارد. در اهمال، وجه عاطفی آن چیزی است که باعث می‌شود فرد از رو به رو شدن و انجام عمل تا حد ممکن بپرهیزد. حال آیا می‌توان وضعیتی را تصور کرد که در آن وجه عاطفی یک کار پاک شده باشد؟ چنین کاری به طور طولانی مستحیل است چون التفات، حافظه و هشیاری همگی در هم پیچیده‌اند و جدا کردن آنها از هم مانند جدا کردن اعراض از جواهر است که فقط در عقل انتزاعی ممکن است. حتی در تجربه عملی هیپنوتیز هم دیده می‌شود که افراد از انجام دادن اموری که دوست ندارند، سر باز می‌زنند.</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Aug 2023 21:05:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیر خارکن و حاتم طایی</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%86-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D8%B7%D8%A7%DB%8C%DB%8C-mp0ytyvqieqf</link>
                <description>روزی حاتم طایی چهل شتر قربان کرده بود امرای عرب را. پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بود، خارکنی را دید پشته فراهم آورده. گفتش: به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده‌اند؟ گفت: هر که نان از عمل خویش خورد / منت حاتم طایی نبردحاتم طایی را سخن خارکش خوش آمد و بفرمود: «زه» و هزار دینار به خارکن داد. خارکن گفت:«من همیدر نان بلندهمتی خویش خوردم و از نان حاتم بی‌نیاز شدم.» حاتم گفت: «زهازه!» و دو هزار دینار دیگر بدو محاولت کرد.دیگر روز حاتم خاصیگان را بانگ داد که «فردا به صحرا رویم؛ در اثنای اقصای صحرا پیری رویت خواهد شدن، چون او را دیدید مرا بی‌حاجت و دلیل به نام بخوانید.» چون در صحرا شدند و پیر خارکن را دیدند، جملگی آواز «حاتم حاتم» دادند. پیر خارکن را معلوم گردید که مرد بخشنده حرامی، خود حاتم بوده و او را در دام توطئه گرفتار کرده و به عنف بر خوان کرم گسترده خویش نشانده. بانگ برآورد:وَ یَکْرُمُ مَنْ لَمْ یَعْرِفِ اَلْجُودَ کُفُّهُ / وَ یَحْلُمُ عِنْدَ الغَیْظِ مَنْ لا لَـهُ حِلْمُو صیحه‌ای برآورد و جان تسلیم کرد.حاتم طایی از اسب فرود آمد و بر پیکر کشته خویش نگریست و عربده کرد: «دریغا بلندهمتا مردی که رهن منت کسی را حمایل نکرد!» و خاصیگان را این سخن درد کرد و جملگی بگریستند. بر فراز پیکر او قبه‌ای برافراشتند و آن جا روضه دوستان و رشک بوستان شد.هرکه آمدی از غریب و رنجور / در حال شدی ز رنج و غم دورزان روضه کسی جدا نگشتی / تا حاجت او روا نگشتی(تصویر مربوط به یکی از خاصیگان است که با کارهای بی‌دلیل خود باعث خشم حاتم طایی شد.)</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Wed, 17 May 2023 10:22:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگترین راز تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-szad42xx2bli</link>
                <description>در این پست می‌خواهم پرده از بزرگترین شگفتی تاریخ بردارم. از همه شما دوستان فیسبوکی می‌خواهم که این نوشته را در همه جا پخش کنید تا مردم از این شگفتی بزرگ باخبر شوند.حاجی خداداد از قوم مددشاه سرخ‌جوی ورس، یکی از افراد سرشناس قوم در چارکنت بلخ بود. در بهار 1326 وی انتظار تولد فرزندی را می‌کشید. همه ما می‌دانیم که آن فرزند کسی نبود جز سرسلسله آفاق انسانیت و علامه بی‌چون و چرای تاریخ، «استاد بابه عبدالعلی مزاری». اما چیزی که مطمئنا هیچکدام از شما نمی‌دانید، این است که بابه مزاری در هنگام میلاد خود، تنها نبود! بله! وی به همراه دوگانگی خود متولد شد که تاریخ درباره او ساکت است. در جوزای 1326 حاجی خداداد صاحب دوگانگی پسر شد. این دوگانگی‌ها همسان بودند و هیچ تفاوتی با هم نداشتند، و شباهت آنها تا آخر عمر ادامه پیدا کرد. حاجی خداداد، یکی را «عبدالعلی» و دیگری را «عبدالعلیم» نام کرد. عبدالعلی و عبدالعلیم در اوان کودکی همیشه با هم بودند و حتی ثانیه‌ای از یکدیگر جدا نمی‌شدند. تاریخ هنوز مطمئن نیست که چرا بعد از رسیدن این دوگانگی به سنین نوجوانی، حاجی خداداد و خانواده دیگر از عبدالعلیم یاد نکردند و طوری رفتار نمودند که انگار از اول وجود نداشته است. او از مقابل جمع‌های عمومی پنهان بود و فقط در خلوت خانواده و افراد امین حاضر می‌شد. در مقابل عبدالعلی از عنفوان جوانی به چهره‌ای شاخص در طایفه و منطقه تبدیل شد. منبع نزدیک به خانواده بابه مزاری به من گفته است که عبدالعلی و عبدالعلیم با هم به ملاقات دانشمند کبیر تاریخ بشر، علامه بلخی رفتند و در این دیدار پیر فرزانه بلخ به عبدالعلی فرمان داد تا به عسکری برود و در عین حال از عبدالعلیم خواست که در خانه بماند، اما پس از پایان عسکری عبدالعلی، از هر دو خواست افغانستان را ترک کرده و تحصیل علوم دینی را در ایران ادامه دهند. عبدالعلی و عبدالعلیم هر دو به ایران آمدند اما در هیچ جا با هم حاضر نمی‌شدند. در حقیقت آنها طوری رفتار می‌کردند که گویی یک نفرند! و در حقیقت هم چنین بود! این دو یک روح در کالبد بودند. امروز و بعد از تحقیقات گسترده معلوم می‌شود که این عمل تاکتیکی استخباراتی برای آینده قوم محروم هزاره بوده است. همین راز باعث پیش آمدن سوءتفاهم بزرگی شد که از آن به «کرامت مزاری» یاد می‌شود و دشمنان بابه مزاری آن را برای تمسخر بابه و یارانش به کار می‌برند. موضوع از این قرار است که عده‌ای معتقد شدند که بابه مزاری طی‌الارض می‌کند، به طور مثال بصیراحمد دولت‌آبادی در کتاب «در مزار پس از مزاری» می‌نویسد:«در چهارراه ولیعصر تهران بابه را دیدم و او قرار بود به پاکستان برود. او را تا ترمینال خزانه همراهی کردم. سوار اتوبوس زاهدان شد و رفت. یک هفته بعد در شاه‌عبدالعظیم مشغول دعا بودم که خوابم آمد. کورتی را روی صورتم انداختم که بخوابم، در میان خواب و بیداری از گوشه باز کورتی دیدم که بابه مزاری در رو به روی من مشغول نماز خواندن است! کورتی را از روی صورتم کشیدم، چشمهایم را مالیدم و دیدم بیدارم، بابه داشت نماز را سلام می‌داد و من را دید و به سرعت در میان جمعیت گم شد. من مطمئن بودم که بابه را دیدم! و مطمئن بودم که بیدار بودم. از دوستان سوال کردم که مگر بابه به پاکستان نرفته است؟ و یکی از دوستان به من گفت:&quot;همین دیروز بابه در پیشاور با برخی از سران تنظیمی دیدار کرده است و فردا به افغانستان می‌رود.&quot; آن جا بود که مطمئن شدم بابه مزاری طی‌الارض کرده تا نماز خود را در شاه‌عبدالعظیم بخواند.» از این اشتباه می‌توان دریافت که حتی بصیراحمد دولت‌آبادی نیز از وجود عبدالعلیم با خبر نبوده است! در حقیقت آن کسی که بصیراحمد دولت‌آبادی در شاه‌عبدالعظیم دیده همان عبدالعلیم است که در تهران ماند، زیرا بابه مزاری با خبر بود که قرار است در دفتر ولیعصر کودتایی شکل بگیرد و عبدالعلیم در تهران ماند تا جلوی این کودتا را بگیرد. استاد عبدالعلی مزاری در مقاومت غرب کابل نیز هرگز به داشتن برادری دوگانگی اشاره نکرد. از نزدیکان بابه مزاری فقط شفیع دیوانه، سیدعلی سکرتر و عزیز رویش از وجود عبدالعلیم مزاری آگاه بودند.در روز 18 حوت برای اولین بار عبدالعلی و عبدالعلیم با هم به سمت پل گل باغ حرکت کردند. وقتی موتر رضا(باشنده دشت برچی که دو برادر را سوار کرد) در پل گل باغ ایستاد شد، عبدالعلی و عبدالعلیم پیاده شدند. عبدالعلیم در آنجا صورت خود را که با پارچه پیچ کرده بود باز نمود. در گوشه‌ای از پل گل باغ اخلاصی ارزگانی و ابوذر غزنوی در میان جمعیت پنهان بودند و از دیدن دوگانگی بابه مزاری به حیرت عمیقی فرو رفتند. بابه مزاری خواست به نزد ملابورجان برود تا با او مذاکره کند. اما عبدالعلیم مانع شد و گفت:«اجازه بده من بروم، حزب وحدت قبلا در غزنی با طلبه‌ها جنگیده و ممکن است آنها از ما کینه به دل داشته باشند و بلایی به تو برسد.» عبدالعلی قبول نکرد. عبدالعلیم بیشتر اصرار کرد و سرانجام عبدالعلی با قلبی نامطمئن حرف عبدالعلیم را پذیرفت. عبدالعلیم به سوی عساکر طالبان رفت و خود را معرفی کرد. عبدالعلی هم در میان جمعیت خود را پنهان نمود. اخلاصی ارزگانی و ابوذر غزنوی که نمی‌دانستند مزاری واقعی کدام یکی است، به اشتباه به سوی عساکر طالبان رفتند و تسلیم شدند. اما پدر تاریخ، عبدالعلی مزاری، با جمعیت مردم عادی به سوی غزنی رفت و بعدا شهادت برادر دوقلوی خود را از رسانه‌ها شنید.تعداد بسیار زیادی از افرادی که در تشییع جسد مطهر مزاری حضور داشتند، بعدها بارها و بارها گفتند که در میان جمعیت تشییع کنندگان روح بابه مزاری را دیده‌اند. در واقع آن کسی که آنها در جمعیت دیدند، نه روح مزاری، که خود مزاری بود که مخفیانه جسم برادر خود را تا بامیان همراهی کرد.همانطور که گفته شد، تنها سه نفر از وجود عبدالعلیم مزاری با خبر بودند. متاسفانه یکی از این افراد جاسوس آی‌اس‌آی بود و خبر را به مقامات راولپندی منتقل کرد. مقامات استخباراتی راولپندی نیز به حکمتیار و خلیلی رساندند که هرگز نباید افشا شود که عبدالعلی مزاری دوگانگی دارد، و در اسرع زمان باید او و دوگانگی‌اش را از بین ببریم.یکی از معتمدین غرب کابل به نام «حاج اسحاق» در روز 18 حوت امانات حزب وحدت را از استاد مزاری تحویل گرفت و همانجا عبدالعلیم را مشاهده کرد و متوجه ماجرا شد. حاج اسحاق به بابه مزاری قول داد که پول و امانات را حفظ کند. وی به سرعت از منطقه غرب کابل خارج شد و با خلیلی تماس گرفت و اعلام کرد که پولهای حزب وحدت اینک در دست اوست و امیدوار است که این امانت را به زودی به دست سکاندار بعدی حزب برساند. خلیلی هم از وی ابراز امتنان نمود. حاج اسحاق در حالی که می‌خواست مخابره را قطع کند، ناگهان قضیه دوگانگی را یادش آمد و به خلیلی گفت:«راستی استاد، شما هم می‌دانستید بابه دوگانگی داشته است؟» خلیلی رنگش تغییر می‌کند و می‌گوید:«بله، غیر از شما چه کسان دیگری از قضیه باخبرند؟» حاج اسحاق اسم سیدعلی سکرتر را می‌آورد. خلیلی با راولپندی تماس می‌گیرد و دستور می‌دهد سیدعلی سکرتر را همراه مزاری بکشند. مقامات راولپندی می‌گویند که چند نفر دیگر از اعضای حزب وحدت هم اینجایند و آنها هم ظاهرا از قضیه باخبرند. در نتیجه اخلاصی ارزگانی، ابوذر غزنوی، ابراهیمی و جان محمد ترکمنی هم در کنار مزاری و سیدعلی کشته می‌شوند.اینک فقط دو نفر از کسانی که از راز بزرگ باخبرند باقی مانده‌اند. قومندان دلهای آزاده، سردار محمدشفیع ترکمنی ملقب به «دیوانه» و حاج اسحاق. حاج اسحاق به یکی از کشورهای همسایه می‌گریزد و سپس در مزارشریف با هواپیما تحویل داده می‌شود و در جا دستگیر می‌شود، اما با زیرکی موفق به فرار می‌شود. حاج اسحاق از آن پس تا به امروز در خفا زندگی می‌کند و از سوی پنج سرویس اطلاعاتی بزرگ تعقیب می‌شود. وی در طی این سالها در نقاط مختلفی از جمله هرات، کویته، هزاره‌جات، ایران، آسیای میانه و... دیده شده است. آخرین بار او در ابتدای دهه هشتاد در هرات دیده شده و از آن پس کسی او را ندیده است.بابه مزاری واقعی که زنده بود[و هست] در بامیان از طریق پیکی به شفیع خبر می‌دهد که زنده و در جایی امن است، اما از وی می‌خواهد که راز زنده ماندنش را به کسی نگوید چون برای کشتن او در کمین هستند. همچنین بابه به شفیع خبر می‌دهد که طالبان قصد کشتن عبدالعلیم و همراهانش را نداشتند بلکه این پاکستان بوده که به طالبان فرمان کشتن را صادر کرده است، زیرا اراده مقامات اسلام‌آباد بر این است که مهره‌شان -خلیلی- بر هزاره‌ها ریاست کند. قلب قومندان شفیع می‌شکند. او اینک بایستی هم سردار حزب وحدت باشد و از کیان هزاره دفاع کند و هم کسی را خدمت کند که می‌داند خائن ملی شماره یک است. او خار در چشم و استخوان در گلو صبر می‌کند اما گهگاهی طاقتش به تحمل نمی‌رسد و کارهایی می‌کند که باعث تردید خلیلی می‌شود. از جمله در 1374 از فرمان خلیلی برای حمله به ورس سرپیچی می‌کند. خلیلی از رفتار خودسرانه شفیع به تنگ می‌آید و او را فرامی‌خواند. از او می‌پرسد که این خودسرانگی چه معنا می‌دهد؟ و چرا او مصالح هزاره را در نظر نمی‌گیرد؟ شفیع در اینجا سخنی می‌گوید که از آن می‌توان به افصح کلام فارسی یاد کرد. او پاسخ می‌دهد:«مصلحتی بزرگتر از این نمی‌بینم که فاضل جایگاهش را از مفضول پس ستاند.»‌خلیلی در آن لحظه چنین می‌پندارد که شفیع نه تنها از زنده بودن مزاری باخبر است، بلکه مزاری را پناه داده  و در تدارک کودتا برای برگرداندن اوست. اما با زیرکی می‌گوید:«چه کسی افضل من است؟ اکبری و انوری؟ آنها حتی هزاره نیستند!» و وانمود می‌کند که معنای حرفش را نفهمیده است. خلیلی ادامه می‌دهد:«من این حرف تو را با مقامات بالا در میان می‌گذارم و به شورای مرکزی منتقل می‌کنم. این حرف تو صریحا اعتراف به خیانت و خرابکاری به حزب است!» جلسه با ناراحتی و سکوت تمام می‌شود. از آن پس شفیع دیوانه در همه جا می‌گفت:«مزاری زنده است.» اما مردم فکر می‌کردند که منظور او، روح و اندیشه مزاری است که زنده است، نه خود وی. سرانجام خلیلی در اول سنبله 1375 موفق می‌شود که اعضای حزب را متقاعد کند که شفیع برای مردم هزاره خطری جدی است. شفیع در لحظات آخر به خلیلی گفت:«استاد چرا مرا می‌کشی؟» و وقتی گلوله‌ها به سوی او آمد فریاد زد:«مزاری زنده است!!!» اما باز هم کسانی که در آنجا بودند منظور او را نفهمیدند و فکر کردند قومندان شفیع برای بابه مزاری درود فرستاده است.از همه شما می‌خواهم که این پست را به صورت حداکثری منتشر کنید تا همه بدانند که بابه مزاری زنده است.</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 09:56:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ و انواع آن</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D8%A2%D9%86-u3fwv3tgsho6</link>
                <description>دروغگویی انواع مختلفی دارد، و علتش این است که حقایق سرشت‌هایی مختلف دارند. برخی از حقایق برای حیات اجتماعی مضرند. به طور مثال رانه جنسی حقیقتی است که در انسانها موجود است و به دنبال هدف خود می‌گردد. اگر قدرت انضباط‌گر جامعه که به صورت بیرونی(نیروی انتظامی و محکمه دولتی، مردم جامعه) و درونی(وجدان شخصی و اخلاق) متبلور است نباشد رانه جنسی حتی در مقابل محارم هم متوقف نخواهد شد. همچنین بلندپروازی آدمی در جایی متوقف نمی‌شود و اگر قدرت انضباطگر اجتماع نباشد آدمی میل این را دارد که هزاران نفر را بکشد و مادر و پدر خویش را به بندگی بگیرد.اضافه‌بارهای بلندپروازی و رانه جنسی برای حیات اجتماعی خطرناکند و باید تحت انضباط قرار بگیرند. دروغ گفتن درباره این امور نه تنها کار بدی نیست، بلکه کاملا پسندیده است. شخصی از خیابان می‌گذرد و زن زیبایی را می‌بیند، دوستش از او می‌پرسد:«آیا آن زن را می‌خواهی به چنگ بیاوری؟» البته که شخص مورد نظر هرگز بدش نمی‌آید که زنی زیبا با او عشرت کند، اما به دروغ می‌گوید:«نه!». شاگردی می‌داند که در عرصه دانش از استاد سرآمد شده است. کسی از وی می‌پرسد:«آیا شما بهترید یا استادتان؟» در پاسخ می‌گوید:«البته که استادم!» این شاگرد از روی منضبط بودن و سخت گرفتن بر آرزوی بلندپروازی‌اش دروغ می‌گوید؛ چنین دروغ‌هایی بایسته و شایسته تقدیرند. این نوع دروغ‌ها حاکی از قوت بازداری و کنترل شخصی انسان‌هاست.برخی حقایق اما برای حیات اجتماعی لازم است، و کتمان یا تحریف آنها حیات اجتماعی را به خطر می‌اندازد. در دادگاهی یکی از شهود از ارائه حقیقت سر باز می‌زند یا شهادتی تحریف‌شده ارائه می‌دهد تا از احراز مجرمیت متهم جلوگیری کند یا نگذارد برائت متهم ثابت شود. یک دکاندار جنس تقلبی خود را به عنوان «ساخت آلمان» به خریدار می‌اندازد. یک سیاستمدار به دروغ وعده‌هایی به حوزه انتخابی‌اش می‌دهد تا بتواند کرسی نمایندگی یا ریاست را به دست بیاورد. یک مرد زنی را با حیله سرگرم می‌کند تا بتواند او را بفریبد و خواسته غیر مشروع خود را عملی کند. چنین دروغ‌هایی فرصت‌طلبانه و کاسبکارانه است و انتفاع مستقیم و هدفی مادی و انضمامی را دنبال می‌کند. این کاسبکاران و فرصت‌طلبان موجوداتی ضداجتماعی و منحرفند و کاملا خلاف گروه قبلی، انسان‌هایی فاقد قدرت بازداری و کنترل شخصی هستند که به اوج بلوغ فکری نرسیده‌اند.برخی حقایق نیز لزوما هیچ فایده و نفع مستقیمی برای اجتماع ندارند و کتمان و تحریف آنها نیز به صورت مستقیم اثری روی حیات اجتماعی ندارد. شخصی مدعی است که میلیاردها پول دارد و فلان خودرو گرانقیمت زیر پایش است، در حالی که در واقعیت چنین نیست. شخص دیگری مدعی می‌شود که پدرش استاندار است و با یک تماس تلفنی قادر است آدمهای مختلفی را به خط کند، در حالی که پدرش یک کارمند جزء است. همچنین از این سنخ است آدمی که مدعی می‌شود مقتدای فکری و سیاسی‌اش فلان مکارم استثنایی اخلاقی را دارد و بی‌نظیرترین شخصیت تاریخ است و نظیر او در دنیا نیامده. این نوع دروغ‌ها انتفاع مستقیمی ندارند و امری مادی و قابل وصول را هدف قرار نداده‌اند. چنین دروغ‌هایی کاسبکارانه و ضداجتماعی نیستند، بلکه کودکانه‌اند. توضیح اینکه انسان در کودکی و نوباوگی هنوز به قدرت تفکیک بین جهان واقعیت و جهان ذهن خود نرسیده‌ است. کودک گمان می‌کند که پدرش واقعا قوی‌ترین انسان روی زمین است. کودک در خیالپردازی‌های خود با یک جادو یا مشت می‌تواند دشمنان خود را شکست بدهد، و بنابراین دیده می‌شود که در هنگام دعوا با همسالان آنها را تهدید به جادو یا قدرت خود می‌کند. هنگامی که کودک پا به بزرگسالی می‌گذرد قدرت تفکیک بین جهان ذهنی و جهان عینی در نزد او پدیدار می‌شود و درک می‌کند آنچه در دنیای ذهنی او می‌گذرد تاثیری در دنیای واقعی ندارد. اما کسانی که در یک گفتگویی خود را میلیاردر معرفی می‌کنند، هنوز مرز بین کودکی و بزرگسالی را نپیموده‌اند و تفکیک دنیای ذهنی از دنیای عینی در نزد آنها نمودار نشده است. انسان‌هایی که دست به ساخت اسطوره می‌زنند و در مورد مراد سیاسی-فکری خود اغراق‌های بی‌سابقه می‌کنند نیز نوع دیگری از این سنخ دروغگویانند.</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Nov 2022 11:18:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا آقای مزاری دیوانه بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-aukc7qriafft</link>
                <description>عده‌ای از دوستان نوشته‌اند که آقای مزاری مرد ساده‌لوح و نادانی نبوده، که اگر چنین بود هرگز نمی‌توانست پله‌های موفقیت را تا ریاست حزب وحدت بپیماید و در پایتخت‌های همسایه‌ها طرف حساب واقع شود.از آن جایی که تخصص من روانشناسی است باید تفاوت میان کلمات ابله، نادان، جاهل و... را برای شما بگویم و سپس روشن کنم کدام یک از این کلمات توصیف مناسبتری برای مرحوم مزاری است.برای صحبت کردن پیرامون بلاهت، نادانی، جهل، خرفتی، بی‌عقلی، دیوانگی و سربه‌هوایی و نظایر آن باید به عیان‌ترین وجه مشترک آنها رجوع کنیم. عیان‌ترین تظاهرات بیرونی همه این کلمات «رفتار یا گفتار فاقد توجیه عقلانی» است. به طور مثال:1-کودکی از روی عصبانیت شی‌ای را به سمت تلویزیون پرتاب می‌کند2- مردی علیرغم آگاهی به نادرستی سرقت از لحاظ اخلاقی، دست به دزدی می‌زند3- مردی عادی از قشر کارگر مدعی است سازمان سیای آمریکا به دنبال اوست و برادرش جاسوس کاگ‌ب است و او را می‌پاید4- پیرمردی علیرغم آگاهی از مطلبی آن را دوباره می‌پرسد5- آدمی که در شوخی افراط می‌کند و باعث ناراحتی کسی می‌شود؛ بی آن که چنین منظوری داشته باشدهمگی موارد بالا رفتارهایی هستند که اگر تحت اشراف عقل بودند، می‌شد به شکل دیگری رقم بخورند. شکل کنونی آنها نتایج بد و بعضا بسیار ناگوار برای خود فرد و حتی جامعه‌اش دارد.در قدم دوم باید میان منشا این رفتارها تفاوت قائل شد:1- کودکی که ناراحت شده و شی‌ای را به سمت تلویزیون پرتاب می‌کند، آن را از روی «ناآگاهی» انجام می‌دهد. کودک از ارزش مادی تلویزیون باخبر نیست، و نمی‌داند که پدرش دو ماه کار کرده تا این تلویزیون را بخرد. اگر کودک آگاه شود که تلویزیون ارزش مادی زیادی دارد و جایگزینی آن به راحتی میسر نیست، هرگز چنین کاری نمی‌کند. «ناآگاهی» یا جهل فراگیرترین شکل رفتار و گفتار غیرعقلانی است. این نوع رفتار و گفتار غیرعقلانی با «آموزش» حل می‌شود.2- مردی که دست به سرقت می‌زند قانون اخلاقی را زیر پا می‌گذارد. قانون راست‌منشی اخلاقی برای بهتر زیستن اجتماعی جعل شده و کسی که آن را زیر پا می‌گذارد انسانی «ضداجتماعی» است. معمولا جوامع برای خنثی کردن و حذف رفتار زیان‌بار ضداجتماعی‌های خود حدود، تعزیرات، قصاص و حبس‌هایی تعیین کرده‌اند. در تحلیلی اسپینوزایی، این انسان‌ها قادر به افسار زدن به مزاج خود و کوتاه آمدن از شدت‌های آن نیستند. این گروه از گفتار و رفتارهای غیرعقلانی را نمی‌شود با آموزش حل کرد. راه حل برخورد با آن صرفا «قوه قاهره دولت» در اشکال تعزیر و حبس است.3- مردی عادی که با جدیت معتقد است سازمان سیا و کاگ‌ب و آی‌اس‌آی به دنبال او هستند و تلفن‌هایش را چک می‌کنند، یا معتقد است خداوند در او حلول کرده، دچار عارضه «جنون» است. مجنون نسبت به وضعیت خود آگاهی ندارد و رفتار و گفتارش در کنترلش نیست. راه حل برخورد با این نوع از رفتار و گفتار غیرعقلانی «مراقبت پزشکی» است. به این معنی که پزشکان باید با داروها، روان‌درمانی و یا بستری شخص مجنون را کنترل کنند.4- پیرمردی که دچار فراموشی، تکرار یا ناتوانی در جهت‌یابی است دچار «خرفتی» است. «خرفتی» یا «بیماری‌های پس‌رونده قوای عقلانی» معمولا در پیری رخ می‌دهند. البته برخی بیماری‌ها یا ضایعات می‌توانند چنین وضعیتی را حتی در جوانی ایجاد کنند. راه حل این نوع گفتار و رفتار غیرعقلانی «مراقبت تسهیلاتی» است. به این معنی که عزیزان و نزدیکان این اشخاص و یا موسسات باید با ارائه خاصی از مراقبت زندگی را برای آنها تسهیل کنند.5- انسان‌هایی هم هستند که با شوخی‌های بی‌جا و بدون منظور آدمها را می‌رنجانند، در روز امتحان خواب می‌مانند، در کار خود موجب وقوع خرابی می‌شوند، در زندگی اجتماعی و رعایت ادب بی‌مبالاتند. علیرغم اشکال مختلف رفتارها مذکور، همگی ریشه مشترکی دارند. این ریشه مشترک «سهو» است. انسان ساهی و مسامحه‌کار معمولا در زندگی خود به مشکلات بسیار زیادی برمی‌خورد و باعث رنجش خود و اطرافیان است. راه حل این نوع از گفتار و رفتار غیرعقلانی «مدیریت انضباطی» است. این مدیریت انضباطی می‌تواند از سوی خانواده، موسسه آموزشی، سازمان و یا حتی خود شخص برایش اعمال شود.حال با توجه به این پنج وضعیت باید تعیین کنیم که آقای مزاری اولا رفتار و گفتار غیرعقلانی داشته، و ثانیا رفتار و گفتار غیرعقلانی او تحت کدام یک از پنج زمینه فوق است.وقتی به تاریخچه زندگی آقای مزاری نگاه می‌کنیم، اشکال مختلفی از رفتارها و گفتارهای غیرعقلانی برای وی را می‌توانیم پیدا کنیم. وی کارنامه‌ای دارد که جنگ بخش اعظم آن را تشکیل می‌دهد. از رویارویی با شورای اتفاق و جنگ با ایشان، تا رویارویی خون‌بار طایفه‌ای در شمال تحت عنوان «جنگ نصر با حرکت»، تا رویارویی با جناح پاسداران در غرب کابل. وی همچنین با دولت اسلامی در کابل هم وارد نبرد شد که سرانجام در همین نبرد گلیمش برچیده شد. آقای مزاری برای حتی یکی از این جنگ‌ها هم توجیه عقلانی ندارد. جنگ‌های داخلی هزاره‌جات یا از روی ناآگاهی بودند و یا از روی ضداجتماعی‌گری. آقای زاهدی در رساله «پس از سکوت» می‌نویسد هزاره‌ها در دوران پس از انقلاب دو دوره را طی کردند؛ 1- دوره مستی 2- دوره عقل. دوره مستی یعنی زمانی که با جنگ‌های بیهوده و بی‌معنی یکدیگر را پاره پاره کردند(جنگ از روی ناآگاهی) و دوره عقل یعنی زمانی که هزاره‌ها و اهل تشیع فهمیدند جنگ راه حل نیست. ما شاید بتوانیم بگوییم آقای مزاری در دهه شصت در دوره مستی و جهل بوده، ولی در دهه هفتاد دیگر دوره مستی و جهل تمام شده بود. جنگ‌های این دوره آقای مزاری را نمی‌شود با توجیه ناآگاهی حل کرد. آقای مزاری قطعا این جنگ‌ها را با انگیزه‌های خودپسندانه، خودخواهانه و ضداجتماعی راه انداخته است. علاوه بر آن آقای مزاری با دو بار کودتا علیه حزب وحدت در 6 جوزا و 23 سنبله از قانون حزب تخطی کرده و به این ترتیب صفت ضداجتماعی‌گری خویش را به اثبات رسانده و قرار مجرمیت خود را صادر کرده است.البته رگه‌هایی از شخصیت مسامحه‌کار و ساهی هم در آقای مزاری دیده می‌شود. شخص وی در انتخاب کلمات و عبارات خود هیچ مبالاتی نداشته است. وی با جمله معروف «شما به خاطر یک چوکی ..ون هم می‌دهید» در جلسه رسمی حزب، همه را انگشت به دهان کرد. همچنین در جلسه اول دیدار با برهان‌الدین ربانی جملات بسیار تحریک‌آمیز و غیرمسوولانه به زبان می‌آورد که باز همگی حیرت می‌کنند. انتظار دولت اسلامی این بود که شخص رئیس شورای مرکزی حزب وحدت شخصی بسیار سیاستمدارتر و سخن‌سنج‌تر باشد. فرار آقای مزاری در 21 دلو 1371 و اختفای وی تا چند روز پس از آن نیز حکایت از این دارد که ما با شخصی ساهی و بی‌غم طرفیم. وی که خود شروع کننده جنگ بود باید می‌ایستاد و نیروها را بسیج می‌کرد نه اینکه با اولین ترق فرماندهی جنگ را رها کند و تا چند روز ردی از خود به جا نگذارد.آقای جاوید در رساله‌ای که در تاریخ زندگی مزاری نوشته، بیان می‌کند که آقای مزاری در دوره جوانی یک بار دچار جنون شده و مدتی بستری بوده است. البته در این مورد من تردید دارم، چون به واسطه مشکلات بهداشتی و عدم دسترسی به خدمات پیشرفته پزشکی، نمی‌توان رای به قطعیت ابتلای به جنون وی داد. احتمال من این است که وی تحت بیماری جسمانی شدید دچار دوره‌ای از دلیریوم(افراد در نتیجه تب و درد شدید گاهی دچار هذیان و یا فقدان جهت‌یابی می‌شوند) شده که احتمالا همه ما مقدارهای کم و بیشی از آن را تجربه کرده‌ایم. البته که من احتمال ابتلای به «جنون حاد» را هم رد نمی‌کنم(جنون حاد زودگذر و مقطعی است و معمولا پیش‌آگهی خوبی دارد.)به طور خلاصه نتیجه‌گیری می‌کنیم که آقای مزاری شخصیتی است که رفتارها و گفتارهای غیرعقلانی متعدد داشته و ضداجتماعی‌گری و سهو در وی غلبه داشته است.</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 11:28:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رد دشمنی هیستریک با آقای مزاری</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-x8oovk0szeku</link>
                <description>من هر از گاهی مطاعن آقای مزاری را ذکر میکنم و این به آن معنا نیست که من از ایشان متنفرم. من همیشه سعی می‌کنم نسبت به او و هر شخصیت تاریخی دیگر خنثی باشم. هرگونه حب و بغضی، ولو اندک، می‌تواند آدم را در چاه صغارت و نااهلیت بیندازد. این مطاعن هم به این دلیل است که طرفداران ایشان در غلو در مورد او بر سبیل افراط رفته‌اند. انتظار ما از یک انسان بالغ در سال 2022 این است که در امر بسیار ظریف و دشوار سیاست از اشخاص و چهره ها حتی طرفداری هم نکنند، چه برسد به اینکه کسی را پیشوا و امام بخوانند. در عصر اینترنت و شبکه‌های اجتماعی چنین کاری واقعا آدم را خجالت‌زده می‌کند.خطاب من به کسانی که با من هم‌عقیده هستند این است که نبایست به چاه دشمنی هیستریک با مزاری بیفتیم. چنین دشمنی‌ای افراد را به این درک اشتباه می‌رساند که لابد آقای مزاری مشکل اصلی بوده و اگر ظهور نمی‌کرد همه چیز درست می‌بود. فرض کنید دزدی گوشی همراه ما را می‌زند و ما او را مقصر می‌بینیم. هیچکس از پس‌زمینه‌های ظهور یک دزد صحبت نمی‌کند؛ فقر، بیکاری، فقدان حمایت و خدمات اجتماعی، حاشیه نشینی و اعتیاد و... فکر خواهیم کرد که لابد در این شخص دزد ذات دزدی وجود دارد و با از بین بردن و امحای او دزدی هم محو می‌شود. در حالی که در کشورهای مرفه با از بین بردن عوامل اجتماعی، جرم و جنایت هم محو شده است. حال مزاری هم اگرچه یک وضعیت آسیب‌زای اجتماعی-سیاسی بود، اما پرداختن به او و غفلت از شرایطی که مزاری را به وجود آورده ما را دچار خطایی بزرگ می‌کند. امری که سبب شد مزاری سر بر آورد و بتواند نابهنجاری‌ها و خسارت‌های عظیم غرب کابل را رقم بزند، ناسیونالیسم قومی است. ناسیونالیسم قومی همچنان هم می‌تواند مزاری بزاید و تولید کند. ناسیونالیسم قومی هم خود زاییده امر دیگری است. زاییده «راندن عقده انقیاد و کهتری به سویی و دسترسی به بازشناسی». همه ما مردم هزاره از تحقیر و عدم بازشناسی رنج می‌بریم، چه در افغانستان و چه در جاهای دیگر دنیا. اما شیوه تعامل با این احساس «بازشناخته نشدن» را باید عقل راهنمایی کند نه احساسات. دقت کنید که ناسیونالیسم قومی فقط یک راه برای برون راندن احساس کهتری است. اگر آلترناتیو ناسیونالیسم قومی نباشد چیز دیگری خواهد یافت یا خواهد ساخت. همه از واقعه حمید خراسانی آگاهیم، یک جوان چرسی و شرابی که خود را مسعودی و ناسیونالیست تاجیک معرفی می‌کرد. چطور او بعد از چند سال سر از داعش و طالبان برآورد؟ در اطراف مولوی مهدی امروز بسیاری موی کشالان هزاره را می‌بینید که قومندان شفیع و مزاری را پیشوای خود می‌دانند. آیا کسی فکر می‌کرد در بین هزاره و شیعه طالب ظهور کند؟ آیا کسی گمان می‌کرد در سال 2022 در میان هزاره و شیعه به وفور طالب یافت شود؟فدایی، قاری بلال، ذوالفقار امید، صداقت، مولوی مهدی! حتی علیپور هم طالب شد ولی طالبها با او جور نیامدند!فقدان بازشناسی به دنبال راهی می‌گردد تا کانالیزه شود. ناسیونالیسم قومی این راه است، اما اگر امکانات و مناسبات دیگری در مسیر فرد قرار بگیرد، او آن را انتخاب خواهد کرد. به تعبیر ساده‌تر، انسانی که در دعوای بدوی هگلی قرار دارد و موقعیت ارباب را متزلزل می‌بیند، به دنبال حذف اوست. به همین دلیل هولیگانیسم و گنگستری در میان مردم کم‌برخوردار و حاشیه‌نشین جذابیت دارد. گنگسترها اگر بتوانند به ایده‌ای بگرایند علاوه بر توجیه معنوی حمایت‌های جانبی نیز به دست خواهند آورد. اگر ایدئولوژی یا تفکری بتواند به آنها آزادی و امکان بروز بدهد، به سوی آن خواهد رفت. تاریخچه کل دهه شصت هزاره‌جات با توسل به همین مطلب قابل تفسیر است. قومندانان و گردنکشان هزاره‌جات اسما در برابر کمونیست و شوروی می‌جنگیدند ولی رسما جنگ آنها با یکدیگر بود. آنها برای بازشناسی می‌جنگیدند نه فلان ایده و کتاب. این بود که در غیاب شوروی جنگشان شدیدتر و بدتر می‌شد و هر یک سعی داشت دیگری را حذف کند. امروز نیز بسیاری از سربازان و جنگجویان و کنشوران در نتیجه تحقیق و تتبع فلسفی مزاری‌گرا نشده اند(آن سان که هیچ طالبی هم در نتیجه کتب القاعده جهادی نشده، بلکه برای ارضای هولیگانیسم خود به این پیکار پیوسته است). مزاری‌گرایان این مسیر را انتخاب کرده‌اند چون به آنها آزادی عمل و احترام می‌دهد. امروز نیز اگر طالب به آنها چنین آزادی عملی بدهد طالب می‌شوند.اهالی قلم جاهل طرفدار آقای مزاری، مردم را به تعطیل عقل فرا می‌خوانند، اما نمی‌دانند که در این تعطیلی عقل بربادی خودشان هم مقرر شده است. عقل تنها دلیل آدم است. بیایید هیچ گاه آن را تعطیل نکنیم.</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Mar 2022 14:44:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرجام مزاری</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-bx2qk2dxh1zr</link>
                <description>23 شهریور 1373. آقای مزاری در یک کودتای خشن قصد کرد حزب حرکت اسلامی و جناح اکبری در حزب وحدت را از غرب کابل تصفیه کند و خود تنها آدرس هزاره‌ها شود. این کودتا در ابتدا موفق نبود و با هجوم متقابل حامیان این دو گروه(دولت اسلامی و اتحاد اسلامی) آقای مزاری تا مرز شکست و خروج از غرب کابل پیش رفت، اما در هفته ابتدایی مهرماه، با آوردن نیروهای حزب اسلامی حکمتیار به غرب کابل، توانست بصورت کامل جناح حرکت اسلامی و جناح اکبری را از غرب کابل تصفیه کند. حالا دیگر تنها نماینده غرب کابل، آقای مزاری است. هرچند تپه اسکاد و مجموعه سلاح‌های بی‌نظیرش و قصر دارالامان(که هر دو در کنترل حرکت اسلامی بودند) به نشانه قدردانی به حکمتیار تقدیم شد.23 سنبله به شدت مقامات تهران را رنجاند. آقای مزاری خود را در ترازوی جنگ قدرت در کابل، در کفه حکمتیار و به تبع آن پاکستان گذاشته بود. علاوه بر آن، ایرانی‌ها حزب وحدت را ثمره کار خود می‌دانستند و ویران کردن و دوپاره کردن آن نوعی ضربه و هزینه به ایران محسوب می‌شد. در نتیجه حمایت مالی آنها به طور کامل از آقای مزاری برداشته شد؛ هرچند هنوز واسطه‌های ایرانی تلاش داشتند تا با دیپلماسی مزاری را از پیش حکمتیار و پاکستانی‌ها بیرون بکشند.پیامد جنگ 23 شهریور که نهایتا با پیروی حکمتیار به پایان رسید حادثه‌ای مهم در تاریخ هزاره بود؛ از این جهت که از این تاریخ به بعد دیگر هزاره‌ها عملا استقلال نداشتند. جناح آقای مزاری در حزب وحدت اینک عملا قومندانی امنیه حزب اسلامی در غرب کابل بود و حرکت اسلامی و جناح آقای اکبری هم ازین تاریخ رسما مهمان دولت اسلامی بودند. دیگر از شکوه و شوکت حزب وحدت و حزب حرکت نیمه اول سال 1371 خبری نبود.از آدرس‌های مختلفی تلاش‌هایی برای جدا کردن آقای مزاری از حکمتیار اتفاق افتاد اما همه می‌دانستند که این امر خواب و خیال است. آقای مسعود و هم حزبی‌هایش در دولت اسلامی غرق در کینه مزاری بودند و به چیزی جز نابود کردن او نمی‌اندیشیدند. مسعود صراحتا می‌گفت که: «مزاری باید کشته شود تا مردم هزاره از شرش راحت شوند، اما این کار نباید به دست من اتفاق افتد.»، «باید هزاره‌های خودش(خلیلی و اکبری) یا پشتون‌ها او را بکشند. باید او را از غرب کابل فراری داد تا در جای دیگری کشته شود.» آقای اکبری هم غرق در کینه مزاری بود. مزاری صمیمی‌ترین دوستش را به قتل رسانده بود؛ او هنوز به واسطه اینکه بر سر خون دوستش با مزاری مصالحه کرده بود و انتقام خونش را نگرفته بود عذاب وجدان داشت. او معتقد بود مزاری و یارانش از طریق پول‌های فراوانشان در انتخابات تیر 1373 آرای شورا را خریده‌اند وگرنه او رئیس حزب می‌شد. همچنین گل سرسبد تمام وقایع، 23 شهریور بود که مزاری قصد کرد او را به همراه یارانش به قتل برساند ولی وی به طرز معجزه‌آسایی سوار بر یک دوچرخه توانسته بود از مهلکه‌ای چنین وحشتناک بگریزد و یارانش پشت سرش از سوی نیروهای مزاری کشته شدند. اکبری می‌گفت:«اگر تمام دنیا دشمنی با مزاری را رها کنند، یک سگ پیدا می‌کنم و با آن با مزاری خواهم جنگید و شر مزاری را از سر هزاره‌ها کم می‌کنم.»در طرف دیگر مزاری هم می‌دانست که دیگر آشتی و پیوستن به دولت اسلامی خیالی بیش نیست. تمام پل‌ها بین دو طرف خراب شده است. سه سال جنگ و هزاران کشته را به راحتی نمی‌شود در عرض چند روز حل کرد. علاوه بر آن مزاری می‌دانست که هیچ کنترلی روی افراد خود ندارد و آنها در بهترین حالت نه از او که از ایدئولوژی «‌ناسیونالیسم هزارگی» تبعیت می‌کنند(البته پول می‌توانست همین تبعیت نیم‌بند از هزاره‌ناسیونالیسم را هم سست کند). مزاری پیشوای مقدس ناسیونالیسم هزارگی بود، و ناسیونالیسم هزارگی هم در آن روز دینی بود که ملایانش قومندانان و تئورویسین‌های حزب وحدت در غرب کابل بودند. مزاری تا زمانی مقدس بود که بر سبیل خواسته این ملایان حرکت کند و پیش برود و بتواند ایدئولوژی آنها را فربه کند. آنی که مزاری به ذهنش خطور کند که سیاست کند، روایت کلی را مخدوش کند یا به چاره‌اندیشی برای وضع اسفبار بپردازد، دیگر مزاری نخواهد بود و تبدیل خواهد شد به فاضل، اکبری و.. دیگران.مزاری دیگر نه حوصله‌ای دارد که با دولت اسلامی سازش کند، نه رویی دارد که دوباره چشم در چشم اکبری و سران حرکت اسلامی اندازد و نه توان آن را دارد که از چارچوب سیاست حکمتیار تخطی نماید. اینگونه بود که در همان نیمچه مذاکراتی که سفارت ایران برای بازگشتنش به دولت اسلامی ترتیب داد رسما گفت تنها در صورتی حاضر است با دولت آشتی کند که یگانه آدرس هزاره باشد(تا دیگر چشم در چشم سران حرکت و اکبری نشود) و پنج قوت به او تخصیص داده شود(تا بتواند از حکمتیار تخطی کند) واضح بود که هر دوی این خواست‌ها از طرف دولت اسلامی رد شدند. آقای مزاری در غیاب کمک ایرانی‌ها اینک کاملا در چنگ اسارت حکمتیار و آی‌اس‌آی بود.در حالی که دو طرف درگیرِ «سگ‌جنگی کابل» برای نابود کردن هم برنامه‌ریزی می‌کردند طالبان ظهور کرد. از آنجایی که طالب‌ها داشتند عقبه حزب اسلامی را می‌زدند، دولت اسلامی به طرز کودکانه‌ای خواست باور کند که آنها طرفداران دولتند و در نتیجه حمایت‌های مالی و سیاسی خود را برای آنها گستراند. آنها زابل و هلمند را نیز تصرف کردند و به سوی غزنی و هرات حرکت کردند. در غزنی دولت اسلامی از والی خود خواست که ولایت را به طالبان تحویل دهد از آن طرف حزب اسلامی حکمتیار به همراه جناح مزاری حزب وحدت به سمت غزنی لشکر کشیدند تا طالبان را شکست دهند. آقای مزاری در پیام‌های خود اعلام کرد که «طالبان گروهی ساخته و پرداخته استعمار است تا مجاهدین را سرکوب کند.» نیروهای مشترک حزب اسلامی و اقای مزاری در غزنی با طالبان جنگیدند، به طرف مقابل تلفات واردند کردند، اما سرانجام شکست خوردند و عقب نشستند. با این شکست حزب اسلامی حکمتیار نه تنها از غزنی بیرون رفت، بلکه ناگهان از کابل هم عقب نشست و به «سروبی» جا به جا شد. متعاقب آن نیروهای جنرال فوزی حزب جنبش(ازبکها) هم خارج شدند و آقای مزاری اینک همسایه طالب‌ها شد. مزاری حالا از شمال و شرق و غرب با دولت اسلامی هم مرز بود و از جنوب به طالبان. هیچ راه فراری وجود نداشت و کار ظاهرا تمام شده بود.البته باید خاطرنشان کرد که قبل از خروج حکمتیار از چارآسیاب، همایون جریر، به نزد آقای مزاری آمد و منطق کار را توضیح داد:«ما اینک به جای دولت اسلامی با طالبها می‌جنگیم. درست این است که جبهه را تخلیه کنیم تا طالبان مستقیما با ربانی و مسعود رو به رو شوند، از هر طرف که کشته شود به نفع ماست.» سپس آقای جریر از مزاری خواست که همراه آنها به سروبی عقب بنشیند و نظاره‌گر جنگ دو دشمن باشد.صد در صد مزاری نمی‌توانست چنین کند. او با اسم مقاومت و حقوق ملیت هزاره و... توانسته بود رقبای خود را حذف کند و خود پیشوای مادی و معنوی هزاره در کابل شود. حالا آیا درست بود که همه آن چیزهایی را که اینک بدون شریک صاحب شده بود را بدون هیچ چیزی به طالبان بسپارد و خود در یک ولایت پشتون‌نشین متواری شود؟ در لوگر قرار است چه تضمینی به او بدهند تا بازگشت دوباره او به قدرت ممکن شود؟ آقای مزاری به حزب اسلامی اعلام کرد که تمام پیمان‌های همکاری بین دو حزب ازین پس لغو شده و دیگر حزب اسلامی و حزب وحدت با هم کدام کاری ندارند.26 بهمن 1373. غرب کابل در محاصره دو دشمن. سوال اساسی: حزب وحدت مزاری باید چه کند؟ با دو لشکر جرار که می‌خواهند خون مزاری را بخورند چه می‌شود کرد؟ راه اول و بدیهی که به ذهن یک قهرمان می‌رسد این است که «باید با هر دو جنگید و شهید شد». این راه احمقانه است. راه دوم این است که «با دولت اسلامی مصالحه کرد و متحد شد». این راه هم ممکن نبود. سه سال جنگ مداوم با دولت اسلامی و بیرون کردن جناح اکبری و حزب حرکت از غرب کابل، هرگونه پل بازگشتی را خراب کرده بود. راه سوم؛«با طالبان متحد شد». البته که این راه معقولانه‌ترین راه است. آقای مزاری خلیلی را در اسلام آباد، رسول طالب را در پیشاور و واعظی شهرستانی را به قندهار می‌فرستد و از آنها می‌خواهد تا برای اتحاد دو جریان دیپلماسی کنند و جان او و موجودیت حزب وحدت را تضمین کنند. هر سه تن به آقای مزاری می‌گویند که چراغ سبز حاصل شده و طالبان قابل اعتماد است.آیا مزاری راه دیگری هم داشت؟ در شمال کابل حزب وحدت جناح اکبری هم متوجه شده بودند که کار آقای مزاری تمام است و حالا باید فکری به حال مردم غرب کابل کرد تا جنگ یک بار دیگر آن جا را ویران نسازد. راه حل آنها این بود که مزاری به صورتی آبرومندانه از غرب کابل خارج شود. آنها بدین منظور با هدف خروج مزاری و غیرنظامی کردن غرب کابل سلسله‌ای از تلاش‌های دیپلماتیک را آغاز کردند و هم با دولت اسلامی و هم سفارت ایران مذاکره کردند. نتیجه مفصل این مذاکرات این بود که آقای مزاری از طریق شمال کابل به هر کشوری که می‌خواهد برود. در این راه دولت ایران به عنوان ضامن وارد معامله می‌شود. قرار بود تا برادر احمد شاه مسعود، احمد ولی، از لندن به تهران بیاید و در آنجا بعنوان گروگان نگهداری شود تا آقای مزاری به سلامت از کشور خارج شود. با خروج اقای مزاری از غرب کابل، حزب وحدت از غرب کابل خواهد رفت و اداره این منطقه به دست ریش‌سفیدان محلی می‌افتد که با طالب‌ها و دولت بر سر بی‌طرف ماندن این منطقه مذاکره خواهند کرد. آقای مزاری که کاملا به دولت اسلامی و جناح اکبری بی اعتماد بود و از طرفی پالس‌های مثبتی از طرف طالبها دریافت می‌کرد، این راه فرار را قاطعانه رد کرد.طالب‌ها با این شرایط که سلاح ثقیله حزب وحدت خلع شود با حزب وحدت صلح کردند. در نتیجه نام مزاری از شعار قبلی آنها که «مسعود، حکمتیار، مزاری و دوستم را خواهیم کشت!» خط زده شد. طالبان وارد چارآسیاب و غرب کابل شدند. سلاح ثقیله حزب وحدت را خلع کردند، و در یک مورد حتی سلاح خفیفه سربازان حزب وحدت را در «تپه تاج بیگ» و «تپه اسکاد» گرفتند!17 اسفند 1373. با خلع سلاح حزب وحدت، به یکباره غرب کابل بی‌دفاع شد. طالب‌هایی که به جای حزب وحدت در سنگرهای «دهمزنگ» و «کارته سه» آمده بودند شکستی فاجعه‌بار خوردند. سنگرهایی که هزاره‌ها در آن به مدت سه سال مستحکم و قدرتمندانه هرگونه تجاوزی را پاسخ می‌دادند، اینک یکی یکی در هم می‌شکستند. در غرب کابل محشر کبرایی به پا بود. روز قیامت شده بود. مردم همه در حال فرار بودند. آن کس که خودرویی پیدا می‌کرد سوار بر آن می‌شد و آن کس که خودرو پیدا نمی‌کرد با پای برهنه می‌دوید. باد استغنای خداوند می‌وزید و مردمان بی‌پناه و تیره‌روز در طوفان خشم جنگ به هر طرف تکه پاره می‌شدند. در این میانه آقای مزاری تا به خود آمد فهمید در «کارته سه» هیچکس دور و بر او نمانده که از او محافظت کند و کار تمام است. مانند طالبان، سربازان و قومندانان حزب وحدت نیز به «قلعه شهاده»، «دشت برچی» و «گل باغ» متواری شده بودند. اینک مزاری و اعضای دفتر باید به فکر فرار می‌شدند. پول‌ها و اسناد حزب به شخصی به نام «حاج اسحاق» سپرده می‌شود که او با پول‌ها غیبش می‌زند. خود آقای مزاری به همراه سیدعلی سوار خودروی ضدگلوله حزب می‌شوند و به سوی چارآسیاب می‌روند. در راه در نزدیک «مسجد سفید» مردم تجمع کرده‌اند. آقای مزاری از خودرو پیاده شده و مردم را دلداری می‌دهد و می‌گوید به سوی «ملابورجان»(فرمانده طالبان) می‌رود تا نیرو و امکانات بیاورد تا به زودی دولت اسلامی را سرجایش بنشاند. با این نوید فتح و پیروزی دوباره سوار خودرو می‌شود و حرکت می‌کند که در «کوچه قلعه وزیر» تایر خودرو پنچر می‌شود. سیدعلی و آقای مزاری از خودرو تا شده و پای پیاده در کوچه به راه می‌افتند. در این لحظه جوانی به نام «رضا» در حال خروج از کابل است و در خودرویش همسر و مادر خود را سوار کرده. ناگهان چشمش به مزاری و سیدعلی می‌افتد که تنها و بی‌کس در کوچه‌ها تردد می‌کنند. دلش از تعصب و غیرت به درد می‌آید مادر و همسر را از خودرو پیاده می‌کند و آنها را سوار می‌کند. با تعجب می‌پرسد:«حالا که ربانی دارد غرب کابل را چنین می‌کوبد شما به کجا می‌روید؟» مزاری میگوید:«به نزد ملابورجان میروم تا امکانات بگیرم.»خودرو به سمت چارآسیاب حرکت می‌کند و در تمام طی مسیر مردمان در حال فرارند و از آسمان آتش می‌بارد. در «پل گل باغ» دیگر خبری از دویدن و فرار مردم نیست. مردم نشسته‌‌اند و خستگی می‌گیرند، آتش دولت اسلامی به اینجا نمی‌رسد. طالب‌ها به سمت ماشین می‌آیند و آقای مزاری خود را معرفی می‌کند و می‌گوید که می‌خواهد به دیدن ملابورجان به چارآسیاب برود. آنها او را به درون قلعه می‌برند. سپس طالبی با بلندگو از درون قلعه می‌آید و می‌گوید:«اگر افراد دیگری از قومندانان و اعضای حزب وحدت در این تجمع است به اقای مزاری در قلعه بپیوندد.» در اینجا مردم ابوذر غزنوی را رویت کرده‌اند که با اعلام آن طالب از میان جمعیت جدا شده و به درون قلعه می‌رود. تراکم پناهندگان هزاره در پل گل باغ زیاد است. ازین به بعد دیگر هیچ هزاره‌ای به صورت مستقیم از سرنوشت مزاری خبر ندارد. ظاهرا بعدازظهر همین روز او را به همراه قومندانان شهیری چون «اخلاصی ارزگانی»، «ابوذر غزنوی»، «ابراهیمی» و «جان محمد ترکمنی» به چارآسیاب می‌برند.هنوز معلوم نیست که چه شد و چرا طالب‌ها در چارآسیاب دست و پای مزاری را بستند و از او عکس گرفتند. این درحالی بود که مزاری متحد طالبان بود و برای دیدار ملابورجان و گرفتن کمک به چارآسیاب آمده بود و نه شخص ملا احسان‌الله، نه ملابورجان و نه ملاعمر با او مشکل شخصی نداشتند. آیا کینه طالبها از مزاری در غزنی اینجا تشفی شد؟ هرچه که هست مشخص است که سران طالبان قصد نداشتند تا او را تحقیر کنند یا بکشند و این کار را احتمالا برخی از سربازان طالب از روی خودسری انجام دادند. ملاعمر به ملابورجان دستور می‌دهد که مزاری و همراهانش را به قندهار منتقل کند. هلیکوپتر در روز 22 اسفند 1373 به سوی قندهار حرکت می‌کند.مزاری و یارانش سوار هلیکوپتر می‌شوند. آن چه که از تجمیع روایات شاهدان برمی‌آید این است که آقای مزاری احتمالا تنها کسی بوده که ریسمان و زنجیر در دست نداشته و بقیه همگی دست و پایشان زنجیر و ریسمان بود. در روی هلیکوپتر آقای مزاری از یک فرصت استفاده می‌کند و سلاح یکی از طالب‌ها را گرفته و او را به رگبار می‌بندد. سپس ریسمان از دست یاران خود باز می‌کند. پس از هایجک موفقیت آمیز هلیکوپتر، به خلبان دستور می‌دهد که به سمت جاغوری برود. خلبان قبول نمی‌کند. مزاری او را می‌کشد و سپس از کمک خلبان می‌خواهد به سوی جاغوری برود. او هم یا نمی‌تواند یا نمی‌خواهد، مردم غزنی شاهد بوده‌اند که هلیکوپتری به طرزی غیرعادی در هوا حرکت می‌کند. هلیکوپتر سرانجام با طرز بدی می‌نشیند و سقوط می‌کند و از کمر دوتا می‌شود. مزاری و همراهانش از داخل هلیکوپتر چون قهرمانانی بیرون می‌جهند. موقعیت اینجا «دشت نانی» در غزنی است. از قضا، یک دسته از طالب‌های قندهاری در حال عبور بودند که سقوط هلیکوپتر را می‌بینند؛ از سرویس بیرون می‌آیند تا به کمک بروند. آقای مزاری و همراهانش به سوی آنها شلیک می‌کنند. آنها فریاد می‌زننند:«ما طالب هستیم! شلیک نکنید!» چون نمی‌دانستند که درون این هلیکوپتر که بوده! خلبان زخمی به طالب‌ها می‌گوید آنها مزاری و همراهانش هستند. در نتیجه مزاری و یارانش در یک درگیری مسلحانه کشته می‌شوند.و کذلک مضت عبدالعلی بن خداداد.</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Mar 2022 13:13:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«هنوز نمرده»</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-td9amqcbncb8</link>
                <description>نمایش «هنوز نمرده» را دیدم.در وصف این نمایش گیرا و تکان دهنده، منِ ناآگاه از فنون نمایش حرفی برای گفتن ندارم. صرفا می‌توانم از تاثراتی که این اجرا برایم داشته بگویم. خلاقیت و پشتکار بی‌نظیر این مجموعه در ساختن «فضا»هایی پرداخته، سرشار و قابل کاوش نخستین تاثری است که بیننده را در بر می‌گیرد. بعد از آن حضور بازیگرانی گستاخ و ورزشکار که هیچ ابایی از ابراز و اظهار بدن خود ندارند، تجربه بسیار غریبی بود. این بازیگران با در هم پیچیدن و فراگرفتن این فضاها و برون ریزی عربده‌ها، گریه‌ها و کش و قوس عضلاتشان تنش بسیاری در اعصاب بیننده ایجاد می‌کنند. در طول این نمایش چنان خوفی از این فیگورهای بی‌باک و نامعقول بر من مستولی شد که هر آن ترس داشتم که نکند یکی از آنها به من حمله ور شود و پرده حیا و رعایت اجتماعی مرا بین جمعیت بدرد. علاوه بر آن خالق نمایش شیطنت فراوانی در برانگیختن هراس‌های اختصاصی مخاطبان خود دارد: تاریکی‌هراسی، حیوان‌هراسی، مرگ‌هراسی، تنگناهراسی و... . این موفقیت بزرگی برای یک نمایش است که تماشاگران را، بدون شکستن پرده سوم، این چنین به لحاظ جسمانی متاثر کند. وقتی نمایش تمام شد و این بازیگران از مسخ بازگشتند و به قالب اجتماعی درآمدند، هنوز برای من قابل باور نبود که آنها آدم‌هایی دارای شانیت اجتماعی هستند و همچنان با ترس و شکاکیت با آنها خوشباشی و مصافحه کردم. تاثرات جسمانی من از تماشای این نمایش چنین بود.همزمان معناهایی که «هنوز نمرده» برای من متداعی می‌کرد هم متعدد و جالب بودند. از تداعیات آشنا و قابل توجهی که تلمیحات همه‌کس فهمی را به زندگی اجتماعی یک گلشهری دارد و مرتب بخش‌هایی از حافظه ما را روشن و بیدار می‌کند بگیریم تا درونمایه روایت: «مرگ و زندگی». موضوعی که به واسطه امکانات خاص نوع ادبی «نمایش» همواره قوی‌ترین مکان ظهور خود را در اینجا می‌یابد. البته که این درونمایه، به تکرار و وفور در تاریخ ادب ظاهر شده، اما هرگز این تکرار و وفور سبب ملال و بی‌حوصلگی بینندگان نیست، آنچنان که شاعر می‌فرماید:«کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است».جرقه پرسش مرگ یا زندگی را هملت شکسپیر زد(شگفت اینکه نویسنده و کارگردان کار-علیرضا سعیدی- چندی پیش با من درباره نوشتن اقتباسی از هملت می‌گفت و حالا نمی‌دانم که می‌داند همین الان مرتکب خلق یک هملت به لهجه گلشهری شده یا نه!). کوتاه اینکه انسان، این «وحشی نجیب»، هنگامی که به دنیا می‌آید قلاده‌ و افساری بر گردن و پوزش بسته می‌شود تا رام و مطیع اربابان خود(والدین، جامعه، قانون، مرد و...) باشد. این قیود در عین حال که ضروری به نظر می‌رسند، دردناکند. مرگ یعنی همین قید، قلاده و افساری که بر روی وحشی نجیب زده می‌شود و حیات را در او می‌کشد. آدمی در عین حال که مشغول پاسداری از «حیات حداقلی» خود با حمل افسار و قلاده خویش است، در سوگ و حسرت «حیات وحشیانه و سرشار» خویش با خود درد و دل می‌کند. نمایش «هنوز نمرده» دراماتیزه کردن همین حدیث نفس آدمی درباره همین سوگ و حسرت است.خلاصه آن که گرچه بن مایه‌ها و لهجه‌ها متفاوت است، اما دردهای اصلی بشر، که چندتا بیش نیستند، در همه جا یکسانند. سخن گفتن از این دردها با بیان و لهجه دیگری همواره به آدم احساس حسرتی غنج‌آور می‌دهد که تجربه آن هرگز خالی از رقت نیست. بدن‌هایی که میزان شدیدی از تظاهرات ایده‌ها و عواطف را حمل می‌کنند، لایق تماشا و توجه هستند؛ بنابراین من برای بار و حتی بارهای دیگری به دیدن این نمایش خواهم رفت تا تحت اشاعه و هجوم این ایده‌ها و عواطف قرار بگیرم.</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 13:09:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازخوانی حادثه افشار</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-wl2aduu3kufu</link>
                <description>از 21 بهمن 1371، 29 سال می‌گذرد. در طی این سالها «ناسیونالیسم هزارگی»، به عنوان بزرگترین ایده سیاسی مردم هزاره، تلاش کرده با شعرخوانی و مرثیه‌سرایی از این قطعه زمانی، از این روند تاریخی یک اسطوره بسازد و عمودهای خیمه خود را بر روی آن برافرازد. البته که ناسیونالیسم هزارگی در این کار کاملا موفق بوده و در طی نزدیک به سه دهه، توانسته فضای گفتار عمومی را اشغال کند و از حادثه افشار، کربلا بسازد.چگونه در 22 بهمن 1371 ناگهان حزب وحدت در افشار و علوم اجتماعی دچار فروپاشی شد و همگی از میدان نبرد گریختند؟ باید حداقل به هشت ماه قبل برگشت. زمانی که حلقه اطرافیان آقای مزاری که عبارت بودند از نزدیکان او در سازمان نصر، هواداران خوش خیال و خام پاسدارانی او نظیر علیجان زاهدی، بازماندگان خلقی پیوسته به حزب و اعضای تنظیم نسل نو مغل کویته، نبردهای کاملا بی دلیل و مشکوک او با سیاف را تقدیس و توجیه می‌کردند و افرادی از داخل حزب حرکت چون حسین انوری نیز در قبال گرفتن پولهای هنگفت در خدمت مطامع نظامی آقای مزاری قرار می‌گرفتند. این نبردها از خرداد 1371 شروع شد. سه جنگ در ماههای خرداد، تیر، مرداد آن سال بین مردم غرب کابل و اتحاد اسلامی سیاف در گرفت. حتی در آخرین جنگ، در تاریخ 25 مرداد 1371 افشار به صورت کامل تصرف شد و کشتار بزرگی در بازار و کوچه‌ها رخ داد. عده زیادی از مردم این محله به علوم اجتماعی پناه آوردند. آقای مزاری که خود را شکست خورده می‌دید، قصد داشت همان شب هم علوم اجتماعی را تخلیه کند و اقدام به فرار نماید که نهایتا با آمدن قومندان عبدالواحد ترکمنی و سیدحسن جگرن موضع علوم اجتماعی تثبیت می شود و در روزهای بعد اتحاد اسلامی سیاف دوباره افشار را تخلیه کردند و این محله دوباره به کنترل حزب وحدت درآمد. تا اینجا آقای مزاری نوعی درگیری کاملا بدون معنی و بی جهت با نیروهای حزب اتحاد اسلامی سیاف دارد. هرگاه به علل این درگیریها مراجعه شود، معمولا به قتلهای خودسرانه و اختطافهایی می‌رسیم که سرآغاز نبردهای چند روزه هستند. این که چطور یک قتل یا گروگانگیری در دو سوی میدان تبدیل به جنگ می‌شد مساله‌ای است که باید شاهدان تاریخی قضایا باید درباره آن بیشتر صحبت کنند. اما در این تردیدی نیست که در آن بلبشو و و تحولات سریع هرگز نه کسی درباره جرقه‌های این درگیریها سوالی کرد و نه آن را پیگیری نمود. در تمامی این جنگها دولت اسلامی(حزب جمعیت اسلامی) خواهان خویشتن‌داری و پرهیز از جنگ از سوی دو طرف شد. بعد از جنگ دوم، جلسه «قرغه» با میانجیگیری نمایندگان دولت اسلامی و طرفین دعوا شکل می‌گیرد. آقای مزاری در این درگیریها سیاف را متهم می‌کند که به نیابت از عربستان به جنگ هزاره‌ها آمده است و از او می‌خواهد که اگر مرد جنگ است در بیرون از شهر با یکدیگر مصاف کنند. در طرف مقابل سیاف آقای مزاری را متهم به جنگ افروزی می‌کند و چندین بار سوگند می‌خورد که مزاری به دنبال جنگ است و در نهایت با ژستی تهدیدآمیز به نمایندگان هزاره اعلام می‌کند که جنگ هرگز به نفع مردم هزاره نخواهد بود. جلسه قرغه با میانجیگری دولت اسلامی به این نتیجه می‌رسد که پاسگاههای پلیس مناطق درگیری را بین سه حزب اتحاد، وحدت و حرکت تقسیم کند. اگرچه کمی بعدتر جنگ سوم در می‌گیرد.اتحاد با حزب اسلامی حکمتیار و رویارویی با دولت اسلامیهرچقدر رویارویی آقای مزاری با اتحاد سیاف بی‌دلیل و بی‌منطق بود، رویارویی او با دولت اسلامی و احمدشاه مسعود دلایلی داشت. نخست اینکه مزاری با مسعود مشکل عمیقی داشت و معتقد بود مسعود به «پیمان جبل‌السراج» که میان احزاب جمعیت، جنبش و وحدت بسته شده بود خیانت کرده است. دوم اینکه فیصله پیشاور و جمله معروف «مساله هزاره ها را در کابل پی می‌گیریم» هم باعث رنجش شدید بسیاری از سران شیعه و هزاره می‌شود. سوم این که دولت اسلامی حق هزاره ها را نمی‌دهد و صبغت الله مجددی برای هزاره ها حق بیشتری قائل بوده است. در مورد اول جواب حزب جمعیت به آقای مزاری چنین بود که توافق جبل‌السراج را آقای مسعود از پیش خودش بسته و هرگز مورد تایید تمام جمعیت نبوده است. در مورد دوم هم آقای ربانی در دیدار با مزاری در 25 اردیبهشت 1371 می‌گوید که در پیشاور از نمایندگان دو حزب حرکت و وحدت دعوت شد اما آقای خلیلی از شرکت در این پیمان سر زد؛ با توسل به این دلیل که حزب وحدت تنها نماینده مردم هزاره است و نباید از حزب حرکت دعوت به عمل بیاید. در مورد سوم هم صبغت الله مجددی تنها 3 وزارت ملکی و ریاست امنیت ملی را به حزب وحدت داد و ربانی چهار وزارت، ریاست بانک مرکزی و سه معاونت در سه وزارت کلیدی. علاوه بر این آقای مزاری در تمامی رد و بدل پیامها بین حزب وحدت و دولت اسلامی، وفاداری بسیار عجیبی به دوستم نشان می‌دهد و تا شهریور 1371 موضع جالبی در مقابل دولت اسلامی دارد: تا زمانی که جنبش به عنوان یک حزب شناخته نشود با دولت اسلامی مصالحه نمی‌کند و هرگز بدون حضور آقای دوستم حاضر به مذاکره با دولت اسلامی نیست. در بیان وفاداری عجیب خود به دوستم نیز چنین بیان می‌کند که: هزاره از خود نه نیروی مسلکی دارد و نه سلاح ثقیله قابل اتکا. ما برای احقاق حقوق خود نیاز به پشتیبانی جنبش داریم. در نهایت آقای مزاری بعد از جنگ همه جانبه حکمتیار با دولت اسلامی در شهریور 1371، از اتحاد احتمالی سیاف و حکمتیار می‌ترسد و طی یک عملی متذبذبانه با دولت اسلامی می‌بندد. کمتر از 20 روز دیگر دوباره از دولت اسلامی می‌برد و این بار با حکمتیار هم‌پیمان می‌شود. در نتیجه دولت اسلامی با حزب اسلامی و وحدت وارد جنگ شده و چنداول را از کنترل حزب وحدت خارج می‌کند و تلفات سنگینی به حزب وحدت وارد می‌شود.اما جنگ فاجعه بارتر در 21 بهمن 1371 رخ می‌دهد. قبل از اینکه جنگ شروع شود به طرز مشکوکی تعدادی از نیروهای رژیم کهنه(مرتبط با شورای اتفاق و حکومت خلقی) از آقای مزاری می‌خواهند که کوه افشار را از دست قومندان عبدالحمید بگیرد و تحویل آنان دهد. آقای مزاری از این کار سر باز می‌زند. آنها اینطور بیان می‌کنند که این کوه باید در دست نیروهای حزب اسلامی باشد چون آنها از این ناحیه احساس تهدید میکنند. قومندان عبدالحمید هرگز زیر بار نمی‌رود و نهایتا طی یک پلان در یک انفجار مین جان خود را از دست می‌دهد(در روز 17 بهمن 1371). البته روایت مشهور طرفداران آقای مزاری این است که وی در جریان تهاجم شورای نظار در همان روز جان خود را از دست داده است. بهرحال کنترل کوه افشار در روز جنگ به دست جنرال صداقت و حزب اسلامی بود و آنها هم در روز جنگ کاملا با مهاجمین همکاری می‌کنند!در صبح روز 22 بهمن 1371 آقای مزاری به همراه محافظین و سید علی از علوم اجتماعی می‌گریزد و تا چند روز پنهان می‌شود. نیروهای مهاجم شورای نظار و اتحاد اسلامی تمامی سربازان محافظ علوم اجتماعی را می‌کشند و علاوه بر آنها تمامی پناهندگان به علوم اجتماعی که تعدادشان به دهها تن م‌یرسید را به قتل می‌رسانند.نیروهای مهاجم شورای نظار و اتحاد اسلامی حیثیت حزب وحدت را می‌برند. علاوه بر گرفتن چنداول و افشار از این حزب، مقر حزب، یعنی «انستیتوت علوم اجتماعی» را نیز به تصرف خود در می‌آورند. آقای مزاری در یک خوش خیالی کودکانه گمان می‌برد حمایت قطعی جنبش را دارد، و حالا در کنار جنبش، به پول و امکانات بی شمار حکمتیار هم مستظهر است، و در کنارش برخی از سران طرف مقابل را هم خریده است(از جمله ملاعزت پغمانی را!). همچنین او خود را بابه می‌دانست و معتقد بود جمع کلانی هستند که حاضرند جانشان را برای او بدون هیچ دریغی هدیه کنند. اما در روز هیجا، جنبش او را به هیچ نگرفت، حزب اسلامی علنا با دشمنان او همکاری کرد، ملاعزت پولش را خورد و نقشه اش را پیش مسعود برد و خلقی‌ها و تنظیمی‌های «بابه‌گو» هم همگی فرار کردند. در هنگام چنین شکست‌های فاجعه‌باری، انسان ضعیف و کم‌فرهنگ دست به دامان قطبی‌سازی می‌شود. از طرف مقابل خود شری فاجعه‌بار می‌سازد و خود را چون مظلوم محق بی کس و یاوری تصویر می‌کند که در میانه کین اهریمنان شهید شده است. می‌گوید «دشمن تقلب کرده»، «یاران خیانت کردند»، «زمین کج بود» و...این شد که شکست فاجعه بار در انستیتوت علوم اجتماعی تبدیل به «فاجعه افشار» شد؛ و الا همه می‌دانیم که در جنگ مرداد/اسد همین سال هم نیروهای اتحاد سیاف افشار را تصرف کردند و تا دم در علوم اجتماعی آمدند و دست به کشتار و چپاول زدند. تفاوت «25 مرداد 71» با «22 بهمن 71» چیست که یکی تبدیل به فاجعه‌ای عظیم می‌شود و دیگری به طور کلی فراموش می‌گردد؟ بله، تفاوت فقط در «انستیتوت علوم اجتماعی»، مقر آقای مزاری بود. و همانطور که می‌دانیم مقر یک فرمانده چون شَعر بافته یک سامورایی، ناموس یک کوچی مسلمان و بت یک شهر سومری مقدس است و افتادن آن به دست دشمنان خجالت و سرافکندگی فراوان دارد.اما دستگاه تبلیغاتی آقای مزاری با «عاشورایی کردن» سقوط علوم اجتماعی توانست توجه‌ها از خود را به سمت طرف مقابل جلب کند. روزنامه‌های ایرانی کثیرالانتشار به نقل از اعضای حزب وحدت خبر از کشتار وسیع و تجاوز به زنان دادند و مردم هزاره در ایران از شدت عصبانیت به خیابان‌ها ریختند و با گریه و استغاثه علیه ربانی و مسعود شعار دادند. این بزرگنمایی‌ها باعث شد که آقای مزاری از مسوولیت این شکست فاجعه بار و این قمار احمقانه قسر در برود. اگرچه این تبلیغات یک حسن هم داشت و آن اینکه شورای نظار را در موقعیت اتهام قرار داد و آنها را مجبور کرد تا سال بعد ضمن عذرخواهی از مردم هزاره، هم افشار و انستیتوت علوم اجتماعی را دوباره به حزب وحدت پس بدهند و هم سه میلیارد افغانی خسارت و دیه بدهند(یک میلیارد آن در جا پرداخته شد و جمعیت اسلامی معتقد است بقیه آن را هم مدتها بعد در جای دیگری به حزب وحدت پرداخته است).به هر روی، داستان افشار بیش از اینکه گناهی بر گردن شورای نظار باشد، سیئه‌ای است که آقای مزاری و اطرافیانش آن را محقق کردند. در تحلیل کلی من معتقدم مجموعه‌ای از بی‌کفایتی محرز آقای مزاری و جهل آمیخته به لجاجت اطرافیان سبب چنین شکست آبروریزانه‌ای بود. اما در مقیاس کلانتر، تردیدی نیست که استخبارات پاکستان از این دو محور وارد شده و چونان عروسک خیمه‌شب‌بازی حزب وحدت را بازیچه کرد. تمامی درگیری‌های بی‌معنای حزب وحدت و اتحاد، خلع سلاح کردن کوه افشار و برنامه اشغال افشار منافع پاکستان را به خوبی تامین کرد. در طی این برنامه‌ها آقای حکمتیار با موفقیت در کابل جابجا شد و توانست حزب وحدت را نیروی نیابتی خود کند و با قوت بیشتری با شورای نظار بجنگد. ورود حکمتیار خود زمینه را برای آوردن طالبان در دو سال بعد فراهم کرد. متاسفانه باید گفت که مردم هزاره با آقای مزاری چنان برخورد کردند که او به جای سرافکندگی احساس غرور کند و به جای درس گرفتن از این شکست فاجعه‌بار به فکر خلق دوباره این غرور باشد. فکر کند که می‌تواند جان و مال انسان‌ها را برای مطامع و ایده‌های خود به راحتی هدر بدهد و خرج کند. چنان که بعدها در 7 مهر 1373 و در جریان بیعت با طالبان هم به همین مسیر رفت.</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Feb 2022 16:35:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مرتضی‌آباد»؛ یک ویرانشهر-انتخابات</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-pfiwzy53mxqw</link>
                <description>من یک دکتر نبودم. در شهر خودم کسی به توانایی‌های من باور نداشت. اصلا کسی مرا نمی‌شناخت که بداند توانایی‌هایی هم دارم که بعد بخواهد به آنها باور داشته باشد. بنابراین مثل کودکان و نوجوانان در تخیل خودم شهری ساختم و در آنجا به سکونت مشغول شدم.احراز جایگاههای مهم در کشورشهر ما منوط به این است که تراضی عمومی حاصل شود. این تراضی چطور حاصل می‌شود؟ رای‌گیری. هرگز گمان نکنید که ما انتخابات برگزار می‌کنیم تا منجی و اصلح را کشف کنیم. ما انتخابات می‌کنیم که بعدا اگر کسی گفت:«چرا اینطور است؟» در جواب بگوییم:«چون خودت خواستی!»از آنجایی که اساس کشورشهر ما دشمنی با آز است، انتخابات عرصه مهمی برای تجلی این شعار ملی است. کسانی که می‌خواهند جایگاه‌های مهم و کلیدی را در کشورشهر ما اشغال کنند(یا بهتر بگویم؛ آشغال کنند) باید تا جایی که ممکن است به کثافت آلوده شوند. ما یک مناظره بین نامزدان برگزار می‌کنیم، در این مناظره که پخش آن برای کودکان و نوجوانان ممنوع است، نه بحثی از برنامه و راهبرد است و نه تشریح مواضع. در این برنامه زنان و مردان میانسال و پیر باید همدیگر را فحش ناموسی بدهند. هرکسی که در دریدگی چشم‌سفیدتر بود و در فحش خوردن مفتضح‌تر، می‌توان پیروزش خواند. آیا قرار است کشورشهر را به چاروادارها بدهیم؟ خیر. تمامی نامزدان باید سابقه حداقل ده سال کار در یک حزب را داشته باشند و نامزدی فقط از آن احزاب است. آیا نامزد مستقل هم داریم؟ بله. اگر کسی اعلام کند که قرار است در انتخابات به صورت مستقل نامزد شود، تمام شهر جمع می‌شویم و او را تشویق می‌کنیم، برای عظمتش اشک از دیده می فشانیم. آن گاه او را به سوی یک بیابان نامعلوم بدرقه می‌کنیم تا در آنجا به صورت مستقل زندگی کند. شهر ما یک ویرانشهر تباه است و شایسته حضور چنین آدمی نیست. آدم مستقل باید در غار زندگی کند و به رجس ارتباط با آدمیان دون و فرومایه آلوده نشود.کسی که از انتخابات پیروز برآمد واجب است که یک بار در میدان عمومی شهر بیاید و اجازه بدهد بازندگان انتخابات با گوجه گندیده مورد عنایتش قرار دهند. تراضی یک طرفه هرگز تراضی نیست، در تراضی یک نفر رضا می‌دهد و دیگری صلح می‌کند؛ در انتخابات ما هم یک نفر کامکار می‌شود، دیگری انتقام خود را می‌گیرد. بهترین نظام انتخاباتی دنیا?!</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Sep 2021 14:11:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مرتضی‌آباد»؛ یک ویرانشهر- فضیلت</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%C2%AB%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C%E2%80%8C%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%C2%BB%D8%9B-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%87%D8%B1--%D9%81%D8%B6%DB%8C%D9%84%D8%AA-wjsztvoetyfw</link>
                <description>من یک دکتر نبودم. در شهر خودم کسی به توانایی‌های من باور نداشت. البته اینکه هیچ توانایی خاصی نداشتم هم بی‌تاثیر نبود. در شهرم کسی مرا نمی‌شناخت. همه از دست من کلافه بودند و میخواستند بنحوی مرا بپیچانند. این شد که به جادو متوسل شدم و شهر خودم را ساختم.در ویرانشهر مرتضی‌آباد فضیلتی وجود ندارد. من در شهر خودم بابت نداشتن فضل بسیار تحقیر شدم و بنابراین در کشورشهر ساخته خودم هرگونه سخن گفتن از فضیلت را مورد تمسخر و خنده قرار خواهم داد. البته ما مثل گروههای تبهکار هم نیستیم که رذیلت را بستاییم، بلکه معتقدیم هرگاه فضیلتها کمرنگ شوند رذیلتها هم ناخودآگاه از بین میروند. مردم باید بدانند که سرمنشا تمامی فضیلتها آز است و آنچنانکه قبلا گفتیم، ما کشورشهری ساختیم که با آز بستیزد.تنبلی، راحت‌طلبی و عافیت‌طلبی بالاترین غایاتی است که یک مرتضی‌آبادی تلاش می‌کند در زندگی روزمره به آنها نایل آید، چرا که از سخت‌کوشی و سختی‌طلبی و رنجوری‌خواهی شری زاده می‌شود که ویرانشهر ما را تهدید می‌کند. البته باید متذکر شد که ما هرگز به دنبال ترویج تنبلی نیستیم. زندگی روزمره صلیب بزرگی است که مجموعه آدمیان باید آن را هرروز بکشند و حمل کنند. بحث اینجاست که نباید پرثمر بودن و پردستاوردی را اموری لزوما سازنده برای جامعه دانست. حتی من در جایی ضمن گفتاری مفصل ثابت کردم که چرا ترویج سخت‌کوشی زمینه‌ساز ایجاد اقتدارگرایی در جامعه می‌شود ولی خب از آنجایی که آدم تنبلی هستم نه آن را مکتوب کردم و نه حوصله دارم اینجا بیانش کنم.در کشورشهر ما که در آن برابری به طرز بسیار وحشیانه‌ای اعمال می‌شود فضیلت عامل رده‌بندی و رتبه‌بندی انسانها شمرده می‌شود. هرگاه کسی را بر کسی فاضل شمردیم خودبخود باید برای تاجگذاری‌اش آماده شویم و مالیاتمان را به جیبش روانه کنیم.خیلی‌ها الان ممکن است بگویند این افکار بسیار احمقانه است و امکان عملی شدن آنها با توجه به منطق روانشناسی گروهی ناممکن است.‌ در پاسخ این خیلی‌ها باید بگویم:«مگر فراموش کرده‌اید که اینجا ویرانشهر است؟»</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 18:29:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مرتضی‌آباد»؛ یک ویرانشهر</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%87%D8%B1-lhiuzsf4utpk</link>
                <description>من یک دکتر نبودم. در شهرم کسی به توانایی‌های من باور نداشت. بنابراین خودم به جادو متوسل شدم و شهر خودم را ساختم و با عنوان «قانونگذار نخست» بر اریکه تاریخ این شهر تکیه زدم(البته هرگز موفق نشدم که قدرت مادی را در این کشورشهر به دست بگیرم چون نگذاشتند و شما در آینده چرایی‌اش را خواهید خواند.)در سلسله نوشته‌های من با عنوان «ویرانشهر مرتضی‌آباد» با قوانین این شهر و فضایش آشنا خواهید شد.اولین سوالی که خواهید پرسید این است که «حالا چرا مرتضی آباد؟»(البته می‌دانم این اولین نیست، اولین سوال باید این باشد که «حالا چرا ویرانشهر؟») چون خودم این شهر را ساختم و چون اسم دیگری برایش پیدا نکردم اسم خودم را رویش گذاشتم. یک آباد هم تهش گذاشتم که بفهمید اسم علم مکان است نه اسم علم آدمی.حالا سوال دوم مهم؛ «چرا ویرانشهر؟» چون در این کشورشهر ما انسان‌ها را موجودات خبیث و شریری می‌بینیم که برای دفع شر آنها باید به مفاسد غیرقابل اجتنابی متوسل شویم. در واقع ما در این کشورشهر چیزی تحت عنوان خیر را به رسمیت نمی‌شناسیم. فقط شر کوچک و شر بزرگ داریم، و همیشه با شر کوچک در حال زدن شر بزرگ هستیم. آیا شهری که بر مبنای «خیر عمومی» بنا نشده شایسته عنوان «ویرانشهر» نیست؟ در کشورشهر مرتضی‌آباد آز و حرص و بلندپروازی تنها رانه‌های به رسمیت‌شناخته‌شده بشری است. البته رویکرد ما چون مارکی دو ساد نیست که این رانه‌های پلید را پاس بداریم و ارجمند کنیم. بلکه ما تمام تلاش خود را می‌کنیم تا این غرایز در کشورشهرمان در عین به رسمیت شناخته شدن، تحقیر و سرکوب شوند. از آن طرف دشمنی ما با آز و حرص و بلندپروازی با رویکرد ترسایان متفاوت است چون دشمنی ما با آز و طمع از روی اخلاق نیست بلکه هدف ما خود یک حرص و آز است که می‌خواهد غرایز حرص و آز و دارنده‌اش را سرکوب کند. همچنین از این جهت با کمونیست‌ها متفاوتیم که برای نابود کردن آز و طمع صرفا به جمهوریت و شورا متوسل نمی‌شویم و ابزارهای دیگری هم ترتیب دیده‌ایم که در آینده خواهید دید(الکی گفتم، هنوز به ابزار موثر دیگری نرسیدیم?.)</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 18:30:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات دوران دبستان- قسمت چهارم و پایانی</title>
                <link>https://virgool.io/@MEhsaniB/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-gjdilee1eyue</link>
                <description>شیفت مردان با شیفت زنان فرق بسیاری داشت. مردانگی گونه‌ای از تسلط برای معلم می‌آورد که زنانگی نمی‌آورد. قویتر بودن، بزرگتر بودن جثه، صدای درشت‌تر و... خیلی چیزها. مدرسه ما با همان اوضاع تنبیه‌های خشن باز هم از پس کثیری از بچه‌ها و دست گل‌هایشان برنمی‌آمد. کارهایی که این کودکان شش الی نه ساله در آن زمان انجام میدادند، چنان گاهی غیرقابل پذیرش بودند که من هنوز نمیتوانم در جمع عمومی بیان کنم. تادیب و تنظیم این لشکر چندصدنفره جز با شلاق و درفش ممکن نبود. من نمی‌گویم که روشهای تعاملی، مهرورزانه و اومانیستی جواب نمی‌دهد. این روشها مسلما خوب‌اند، اما مگر میشود؟ مگر میشود همه معلمها «مادر ترزا» شوند؟ آنها از دنبال لقمه‌ای نان کارمند این سازمان شده‌اند و از خود زندگی و بچه و همسر داشتند. اگر بخواهند همه توجه و انرژی خود را وقف مدرسه و دانش‌آموز کنند کی به زندگی شخصی خود برسند؟ یا مگر دولتی در آن زمان از پس چنین چیزی برمی‌آمد که صدهاهزار ماریا مونتسوری تربیت کند و معلمان مدارس نماید؟ چرخ عظیم و چند میلیون نفره آموزش و پرورش در مناطق کمتر توسعه‌یافته کشور بر روی شلاق و شیلنگ حرکت میکرد و این گرچه مایه تأسف است اما خیلی دور از انتظار نیست.تجربه شخصی‌ام به من می‌گوید معلمان مرد خیلی کمتر از معلمان زن وحشتناک بودند. علت اصلی برمیگردد به تفاوت عمده و اصلی معلمان زن و مرد: دلسوزی. عمده معلمان زن دلسوز بودند و، عمده مردان دلسوز نبودند. به همین دلیل معلمان زن تلاش می‌کردند که در همه شوون مربوط به دانش‌آموز دخالت کنند و او را حتما به موجودی درس‌خوان، منضبط و منظم تبدیل کنند. برعکس، معلمان مرد تنها چیزی که میخواستند این بود که بچه‌ها سروصدا نکنند و تکالیف را انجام بدهند. برایشان سعادت و آینده دانش‌آموز مطرح نبود. آنچه به آن می‌اندیشیدند زنگ آخر و خلاص شدن از مدرسه بود تا از شر کار و زحمت معلمی بیاسایند. این بود که معلمان مرد اگر تنبیهی هم میکردند، تنبیهی بود از سر بی‌حوصلگی و اجبار. به همین دلیل تنبیه معلمان مرد معمولا به مرزهای وحشی‌گری نزدیک نمیشد. خوب یادم می‌آید که معلمان زنمان جوری با شدت شیلنگ می‌زدند که لب و لوچه‌شان یک‌طرفی میشد و پای خود را یکسویه می‌گرفتند تا شیلنگ در هنگام فرود به پایشان نخورد. دستشان را هم کاملا به عقب می‌بردند. معلمان مرد بیش از چهل پنجاه سانت دست را بالا نمی‌بردند و در هنگام زدن کاملا خونسرد بودند. بعضی‌هایشان هم شیلنگ نمی‌زدند و از تکنیک خودکار لای انگشت یا ترقوه‌گیری یا سیلی استفاده میکردند. معلمان زن می‌خواستند ما را به سعادت دنیوی و اخروی نایل کنند. آن رفتارهای آتش‌زدن و برهنه کردن، شیلنگ در سر زدن و... همگی واژگون شده منطق بهشتی کردن اجباری بود. به همین دلیل من معلمان زن مدرسه‌مان را با مذهب و معلمان مرد را با سکولاریسم در ذهنم پیوند داده‌ام. همچنین از این تحلیل به این نتیجه رسیدم که خیرخواهی میتواند بمراتب شرور وحشتناک‌تری ایجاد کند، نسبت به خود شر خالص.از داستان خودم دور نشوم. معلم کلاس چهارم ما مردی بود که همیشه کت‌و‌شلوار میپوشید و لهجه نیشابوری داشت و در عصبانیت نیشابوری خالص صحبت میکرد که هیچکس نمیفهمید. یک کتاب انگلیسی مدیریت هم همیشه دستش بود که آن را در وقت فراغت میخواند(بله من آن زمان اندکی انگلیسی می‌فهمیدم). کلاس چهارم یکنواخت و روتینی داشتم و من از آن چیز قابل عرضی یادم نمی‌آید. از آن طرف معلم کلاس پنجم ما مردی چاق و کوتاه بود که هرگز لباس رسمی نمیپوشید و همیشه خدا پولیور تنش بود. این معلم مرا بشدت دوست داشت و من در کلاس پنجم به آرزوی خودم رسیدم، یعنی سوگلی معلم شدم. کلیددار کمد بودم و مسوول ارتباط با دفتر و آبدارخانه و سوپری بیرون از مدرسه. معلم از من نه تنها دیکته نمی‌گرفت که خودش سرش را روی میز می‌گذاشت و می‌خوابید و به من می‌گفت:«مرتضی بیا از بچه‌ها دیکته بگیر.»(مرا با اسم کوچک صدا میکرد!) یکبار هم به من گفت از بچه‌ها امتحان تاریخ بگیرم. برگه‌ها را هم که مدام تصحیح میکردم. در یکی از زنگهای ورزش هم من وسط حیاط داد زدم که مثل مار از جا پرید و با چشمهای گرد و شگفت‌زده و عصبانی گفت:«کی مرتضی را زده؟؟؟؟» من گفتم «اجازه هیچکی! الکی داد زدم». و لبخندی زد و رفت. در جلسات مربیان و اولیا همیشه به مادرم می‌گفت:«حیف این بچه که در چنین جای بدون امکاناتی است. خانم احسانی خواهش میکنم حواستان به این بچه باشد. او استعدادی بسیار عجیب دارد و قطعا به جایی خواهد رسید. حیف این بچه در این مدرسه.» و من حالا بعد از گذر نزدیک به هفده سال و این آینده مشعشعی که ساختم، میفهمم که نه تنها والدینم بلکه آقای معلمم را هم بطرز بدی ناامید کرده‌ام.بعد از کسب مقام محبوبیت و ارضا شدن در همه جوانب آن، عطشش را از دست دادم و جستجوی آن را بکناری نهادم. سالهای بعد رفتم تا جوانب دیگر دانش‌آموز بودن را هم تجربه کنم.پایان.</description>
                <category>مرتضی احسانی بخارایی</category>
                <author>مرتضی احسانی بخارایی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 12:18:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>