<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی شاهسون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MHD_Shah7</link>
        <description>دانشجوی روانشناسی علاقه مند به روابط سازمانی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:37:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/158705/avatar/Bc2Rey.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی شاهسون</title>
            <link>https://virgool.io/@MHD_Shah7</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید! یک دلیل ساختاری مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@MHD_Shah7/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-ep5mbkdpldan</link>
                <description>خب بالأخره ترم اول مقطع ارشد هم تمام شد. ده واحد ناقابل. پنج درس جالب!گویا هرچه بیشتر بخوانیم از بافت اجتماعی و محیط کسب و کار مرتبط دورتر می‌شویم. ما در گرایش روانشناسی صنعتی و سازمانی فرد را، نگرش‌هایش، باورها، احساس، شناخت و رفتارش در شغل، حرفه، کسب و کار و سازمان بررسی می‌کنیم.منابعی که می‌خوانیم ترجمه مستقیم منابع آمریکایی است. مثال‌ها تماماً از شرکت‌های آمریکایی است. از ماجراهای آی بی ام تا رقابت جهانی کوکاکولا و پپسی، تا شرکت‌های چندملیتی که مسائل خاص خودشان را دارند. خواندنشان جالب است. اما... در اینجا «اما»یی وجود دارد. چه چیز محیط بازار و شغلی ایران با آمریکا یکسان یا (حداقل) شبیه است که من پس از فارغ التحصیلی بتوانم کاری در ایران داشته باشم؟ ما بیشتر برای فضای کشور آمریکا آماده می‌شویم تا ایران!!یکی از کتابا. اول هر فصل یک مورد رو مفصل توضیح میده. در طول فصل هم مثالها فراوان. ایران هم که وجود نداره اصلاً:)گویا طرح درس و برنامه آن، که مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی است، برای مهاجرت تدوین گردیده!!تصور مشخصی از مهاجرت ندارم اما برایم آزار دهنده می‌شود وقتی فکر میکنم که دوازده سال در این مملکت مدرسه رفته باشم، لیسانس و فوق را هم گرفته باشم و در آخر نتوانم (در ایران) کاری انجام دهم.شاید بتوان این گونه گفت: با مدرکی که دانشگاه‌های ایران صادر می‌کنند، حتی در خود این کشور هم نمی‌توان کار کرد.گویا هرچه بیشتر بخوانیم...</description>
                <category>مهدی شاهسون</category>
                <author>مهدی شاهسون</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 00:19:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشجوی روان از زاویه دید بیرون</title>
                <link>https://virgool.io/@MHD_Shah7/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-uppdlyrwvbmi</link>
                <description>بعد از چهارسال تحصیل در رشته روانشناسی دانشگاه فردوسی مشهد می‌نویسم؛قبولی در رشته روانشناسی انتظاراتی رو در اطرافیان دانشجو ایجاد می‌کنه که می‌شه گفت تا حد بالایی درست نیستند. این‌که بتونی نوع شخصیتشون رو بگی، توی مسائل عاطفی کمکشون کنی یا حتی بهشون یاد بدی چطور تکنیک‌های متعدد و جذاب روانشناسی رو طبق خواسته‌هاشون به کار ببرند، برای رفتار سازنده با بچه تخس فامیل راهنمایی‌شون کنی، مشاوره رابطه و ازدواج، اطلاعات از جنس مخالف، سؤال از فروید و نظریه جنجالی‌ش و... البته این لیست انتظارات می‌تونه انتها نداشته باشه.به نظر می‌رسه این قبیل درخواست‌ها بخاطر نبود شناخت درمورد این علم یا تصور نادرست ازش باشه. به دو دلیل؛ مطالب و کتاب‌هایی که به نام روانشناسی در جامعه رواج دارند که روانشناسی نیستند، خود دانشجو روانشناسی بعد چهارسال درس خواندن تازه شاید یه چیزی از این علم فوق جذاب بفهمه!!ورودی دانشکده روانشناسی دانشگاه فردوسی مشهدخب دانشجو روانشناسی با ورود به این رشته براش معجزه رخ نمیده که یهو روانشناس بشه مردم عزیز :) ضمن این‌که چهار ترم اول چیزایی می‌خونه که اصلا به تصورات جامعه نمی‌خورن. روش تحقیق، علم النفس، متون تخصصی، تاریخچه نظریه‌ها، آمار، فلسفه اسلامی، فیزیولوژی، کاربرد کامپیوتر، معرفت شناسی! از ترم چهارم تازه یه چیزهای کاربردی‌تری میاد توی برنامه درسی که همونا هم نظری هستند و نه کاربردی؛ انگیزش و هیجان، روانشناسی شخصیت، آسیب‌شناسی روانی، روانسنجی، آزمون‌های روانشناختی، روانشناسی تربیتی، روانشناسی یادگیری.کتاب زمینه روانشناسی هیگارد که از اولین روزهای کارشناسی تا هرموقع که دانشجو هستی همراهت هست! بسی مهمه:)پس می‌شه گفت دانشجوی روانشناسی بعد چهارسال درس خواندن تازه با این علم آشنا شده:)) امّا آیا این یعنی کسی که روانشناسی دوست داره نره دانشگاه؟! جواب منفیه...علاوه بر اینکه برای فهم و کاربرد و کار کردن در اقیانوس علم روانشناسی باید دروس پایه رو بگذرونید، خود فضا و حال و هوای کارشناسی برای روانشناس شدن لازمه که جای دیگه پیداش نمی‌کنی.</description>
                <category>مهدی شاهسون</category>
                <author>مهدی شاهسون</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 13:47:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنگاه که بُت دانشگاه در نظرم فروریخت</title>
                <link>https://virgool.io/@MHD_Shah7/%D8%A2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%8F%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D9%85-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA-vgkuuf4g1yxu</link>
                <description>پس از آمدن رتبه‌ام در کنکور [همانی که می‌خواستم بود] تا روز انتخاب رشته -برخلاف همکلاسی ها که از استرس درحال انفجار بودند- خودم را در دانشگاه فردوسی پای درس اساتید دانشکده روانشناسی تصور می‌کردم. هیجانی داشتم برای خود. به قولی یک سر بود و هزار سودا. واقعیت این بود که از پایان سال دوم دبیرستان مدرسه دلم را زد و این گونه بود که دانشگاه شد بهشتی در ذهن و تخیلاتم. مدرسه جایی بود که معلم می‌آمد، درس را دیکته می‌کرد و می‌رفت. کار به جایی رسیده بود که سند برایش می‌بردی که فلان مطلبی که درس می‌دهی منسوخ شده و... نمی‌گذاشت حرفت تمام شود. چون می‌دانست چه می‌خواهم بگویم. پاسخش جالب بود. &quot;اینجا مدرسه است و تو دانش آموز، من هم معلم. من می‌آیم که درس را به تو بیاموزم و تو همان را یاد می‌گیری که من تدریس کنم. چیزی که تو می‌خواهی دانشگاه است. آنگاه که دانشجو هستی و به دنبال دانش می‌روی و با استاد بحث میکنی.&quot; درست بود. پذیرفتم. و همین پذیرفتن موجب شد دیگر شوقی برای مدرسه در من نماند. عوضش به فکر دانشگاه باشم و رؤیا پردازی کنم.دانشگاهی که در ذهنم ساخته بودمبیشتر دانشجویان با شور و شوق در کلاس حاضر می‌شوند. شگفت زده‌اند و تضارب آرا در کلاس‌ها بالا می‌گیرد. هرکدام از اساتید در زمینه تخصصی خود صاحب نظرند و تسلطی کامل به رشته و درک عمیقی از زندگی دارند. کنفرانس‌ها و کارگاه‌های پربار علمی به صورت پی در پی برگزار می‌شوند. پروژه‌های علمی ارتباط تنگاتنگی با نیاز جامعه دارند. کتابخانه قلب دانشکده است و بیشترین امکانات و هزینه‌ها صرف آنجا می‌شود. دانشجویان ترم بالایی گروه‌های کتابخوانی دارند و به ترم پایینی‌ها کمک می‌کنند. اساتید هرکدام جزئی از یک نقشه راه شگفت انگیز علمی هستند که راهنمای علمی آن رشته است. دانایی و علم بیشترین ارج و منزلت را دارد. و در کل دانشگاهِ من جایی است که شور و اشتیاق وصف ناشدنی برای کسب، تولید و انتشار علم در آن موج میزند. تصور من از دانشگاه اصلا پیچیده نبود. دانشگاه را معنی کنید: جایگاه دانش. تمام تصور من همین را می‌خواست.و به دنبال این تصور معصومانه و لطیف از دانشگاه، من خودم را آماده درس خواندن نه به سبک دانش آموزی که به سیاق دانشجویی می‌کردم.سر در دانشگاه فردوسی مشهدورود به دانشگاه و روبرو شدن با واقعیتاما دانشگاه آنی نبود که فکر می‌کردم. در روزهای ابتدائی سال اساتید عادت دارند با تک تک دانشجویان آشنا شوند. راستش این رفتار من را به یاد رویه‌ای مشابه در مدرسه انداخت. معلم به بهانه آشنا شدن با دانش آموزان تا یکی دو جلسه اول را درس نمی‌داد. و همانطور که در مدرسه چند معلم بودند که از همان روز اول درس می‌دادند، در دانشگاه هم همینطور بود. و اینجا دیگر جالب نیست که دانشجویان هم مانند دانش آموزان از شروع تدریس در روز اول ناراحت می‌شدند. بعضی اساتید هم طوری برخورد داشتند که بعدها فهمیدم دانشجویانی مثل من قبلا هم داشته‌اند. به گذر زمان  اکتفا می‌کنند که دانشجوی خیال‌پرداز از جهان توهمی‌اش با سر به جهان واقعی بیافتد.در همین آشنایی استاد و دانشجو بعضی می‌گفتند برای سربازی نرفتن(پسران) و تعداد زیادی حتی نمی‌دانستند دقیقا چرا روی صندلی دانشگاه نشسته‌اند.اساتید هم که... کاری جز ترجمه نداشتند. یعنی کار متعالی علمی در دانشگاه که فراتر از ترجمه بود همبستگی گرفتن و سنجش تطبیق نظریه فلان نظریه‌پرداز در ایران بود. این واقعیت به شدت انرژی را که داشتم کاهید. انگار با سر به دیواری آجرچین خورده باشم. گیج و سرگردان. استاد درواقع کسی است که در حوزه مطالعه خودش موی سیاه به سفیدی دندان کرده و صاحب نظر است و سبک و فهم خودش را دارد. منتها اساتیدی که من دیدم موی سیاه را در راه ترجمه و یادگیری و فهم نظریه فلان اندیشمند از فلان کشور سفید کرده، دریغ از ذره‌ای استقلال رأی. یعنی حتی پس از پنجاه سال کار علمی مانند من دانشجوی سال سومی در تبیین پدیده‌ها میگوید:« پیاژه آن طور گفته و فروید فلان نظر را دارد».و بدتر و تأسف بارتر اینکه تدریس به شدت کم بازده و در مواقعی بی‌بازده است. از رشته‌های دیگر خبر ندارم اما در روانشناسی این رایج است که استاد برای تدریس از پاورپوینت استفاده کند. حالا لطف می‌کند و منبع اصلی را معرفی می‌کند و می‌گوید اگر قصد خواندن برای ارشد دارید باید آنرا بخوانید. برای پایانترم هم از همان پاور امتحان میگیرد!!! این فاجعه است. فاجعه علمی.پس به من حق بدهید که دانشگاه‌های ایران را در حوزه علوم انسانی، دانشگاه ندانم. بیشتر به دارالترجمه‌های دولتی و غیردولتی می‌مانند و از ترجمه پا را اندکی فراتر گذاشته‌اند و ترجمه‌ها را آموزش هم می‌دهند.بگذارید اینطور بگویم. مانند این است که حوزه علمیه‌های ایران، کتاب‌های بوداییان، مسیحیان، یهودیان،... و دیگر ادیان را ترجمه کنند و سپس کلاس برگزار کرده و کارشناس همان دین را تولید کنند. می‌دانم که اصلا مثال جاافتاده‌ای نزدم. اما باور کنید همین است. من اگر می‌خواستم کارشناس اقتصاد کینزی یا سیاست ماکیاولی یا روانشناس راجرزی بشوم، یا به دانشگاه های مولد این اندیشه‌ها می‌رفتم که در ایران نداریم، یا هم می‌نشستم کتاب‌هایشان را می‌خواندم.حرف آخرترم اول که تمام شد همان دیدی که نسبت به دبیرستان داشتم، به دانشگاه هم سرایت کرد. اکنون دیگر کاری به مدرسه استعدادکُش یا دانشگاه بی‌بخار ندارم. شما هم برای کسب علم به دانشگاه و مدرسه دل نبندید. هدفی را ترسیم کنید و به تنهایی طی مسیر کنید. اگر در این راه به فردی که علمی و درست کار می‌کند برخوردید، دنبال کنید. اینطوری هرکس سر جای خود قرار می‌گیرد.</description>
                <category>مهدی شاهسون</category>
                <author>مهدی شاهسون</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 21:33:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لازم است همه کارها را خودمان انجام دهیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@MHD_Shah7/%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-nefesf8xzxhp</link>
                <description>انگلیسی زبانها برای کسی که کارهای جانبی و غیرتخصصی اش را خودش انجام میدهد اصطلاح DIY را بکار میبرند. DIY مخفف do-it-yourself(خودت انجامش بده) است. مثل هنگامی که یک آشپز کارهایی که در آن تخصص ندارد اما باید انجام شود را خودش انجام میدهد؛ رنگ کردن خانه، سیم کشی، لوله کشی خانه، تعمیر ماشین و مواردی مانند اینها. درحالی که برای همه اینها حرفه ای هایی هستند که میتوان آنها را استخدام کرد. و اگر اقتصادی نگاه کنیم، آشپزی که ساعتی 30 دلار درآمد دارد بهتر است خودش(یک فرد مبتدی و نه حرفه ای) دوساعت وقت برای تعمیر ترکیدگی لوله آب خانه اش بگذارد(60 دلار) یا یک حرفه ای یک ساعت(ساعتی 15 یا 20 دلار) برای این کار صرف کند؟ با این حساب عاقلانه به نظر میرسد که مصداق DIY نباشیم.اما با همه این توصیفات عده ای دلشان نمی آید بعضی کارها را خودشان انجام ندهند. کارهایی هستند که ما با اینکه میدانیم از نظر زمان و بهره مالی ضرر حساب میشود بازهم دوست داریم انجامشان بدهیم. ساز و کار رسیدن به موفقیت و موفق ماندن چیزی شبیه داد و ستد است. برای رسیدن به موقعیت مطلوب باید برخی عادات و امیال بی فایده را کنار بگذاریم. نمیتوان همزمان عادات بد و امیال بی فایده و زمان بر را با مجموعه کارهایی که برای رسیدن به هدف لازم هستند، انجام داد.با این دید پیرامون را تغییر میدهیم و از موقعیت واکنشی به فردی فعال بدل میشویم که کنار تأثیرپذیری از محیط، بر آن اثر نیز میگذارد. یک سبک زندگی پربار که در آن با نگاه به گذشته احساس افتخار میکنیم و از کرده هایمان خوشحالیم.</description>
                <category>مهدی شاهسون</category>
                <author>مهدی شاهسون</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2020 18:17:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی رحمانه می گذرد، بی تفاوت نِگرانیم</title>
                <link>https://virgool.io/@MHD_Shah7/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%86%D9%90%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-tyud45oa22cy</link>
                <description>ما در طول عمر خود مهارت ها و خصوصیات و معنویات گوناگونی کسب میکنیم. کسب علم و فن و ثواب و محبت و این گونه موارد. اما آیا همه آن چیزی که کسب میکنیم را همواره با خود داریم؟ یا بهتر باشد به این بیاندیشیم که آیا آن قدر ارزش دارد که مدتی طولانی و شاید تا آخر عمر داشته باشیمش؟ و اگر نه، پس چرا بی ارزش را کسب کنیم و سپس به کناری بیاندازیم؟پس ما در زیست خود قبل از رفتن سراغ هرچیزی دو سؤال از خود داریم؛ آیا ارزشش را دارد؟ و اگر دارد، چگونه با خود داشته باشمش؟ باید اعتراف کنم که سؤالات سختی است. برای عملِ ایده آل به دو پرسش یادشده احتمال زیاد بسیاری از کارها را کنار بگذاریم و به خود آییم و ببینیم با این شرایط چیزی برایمان نمانده. پس نه تنها برای وقت و انرژی و خودمان ارزش بالایی قائل باشیم و بها بدهیم، که باید برایشان برنامه داشته باشیم تا بهترین بهره را برده و مبادا فرصت ها را از دست بدهیم.گذشته را نمیدانم اما امروزه دور و برمان پر است از دزد فرصت. از شبکه های اجتماعی گرفته تا سریالهای احمقانه صدا و سیما و حتی برخی کلاس های بی ثمر اما اجباری. این ما هستیم که باید در کارهایمان بازنگری کنیم و مدام از خود بپرسیم آیا ارزشش را دارد؟ آیا از فرصتم به خوبی استفاده میکنم؟ آیا دوران قرنطینه را دریافتم؟ با ماه رمضان چه کردم؟ امروزم چه طور گذشت؟ و بسیاری پرسش های از این دست...</description>
                <category>مهدی شاهسون</category>
                <author>مهدی شاهسون</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2020 02:45:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گِله از جایگاه دانش</title>
                <link>https://virgool.io/@MHD_Shah7/%DA%AF%D9%90%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-xg2b4ln6c7k4</link>
                <description>سر در دانشگاه فردوسی مشهددانشگاه را دوست دارم، برای شأنی که دارد. اما کسی که با فضای دانشگاهی تماس داشته میداند که بعضی چیزها در آن سر جای خودش نیستند.دانشگاه جایی نیست که در آن در پروژه کم کاری شود تا مقداری از بودجه اش به جیب فلانی و فلانی برود.دانشگاه جایی نیست که عده زیادی از دانشجویانش به امید دوست یابی(جنس مخالف) آمده و نگاهشان به دانشگاه به مثابه نرم افزار Dating باشد!!دانشگاه جایی نیست که چون فلانی استاد است و با سابقه، امورات دانشجویان مخصوصا مقطع کارشناسی برایش مهم نباشد.دانشگاه جایی نیست که نتواند خرج خودش را دربیاورد. و اگر بخواهد این کار را بکند اتاق ها و ساختمان هایش را اجاره دهد یا &quot;خیّر&quot; جذب کند!!!دانشگاه جایی نیست که در انتصابات و حتی استاد شدن گرایش سیاسی مهم باشد.و در آخر دانشگاه جایی نیست که من با شوق و هزار امید وارد آن شدم و با دیدن شرایط یادشده، ناامید و سرگردان فارغ التحصیل شوم.</description>
                <category>مهدی شاهسون</category>
                <author>مهدی شاهسون</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 14:42:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دود از کنده بلند شده؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@MHD_Shah7/%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-imfflaiukqwt</link>
                <description>خیلی خوب یادم می آید که چگونه عده بسیار زیادی از فلسفه بدشان می آمد. بخش عمده ای از دانشجویان علوم منهدسی و رشته های بیمارستانی و حتی بخشی از دانشجویان علوم انسانی!! این بد بودن در نظر خیلی شان به این دلیل بود که فلسفه را لازم نمی دانستند. این اندیشه شاید تا قبل از شیوع کونا درست بوده باشد. اما چرا همان ها را میبینم که کتاب های فلسفی و راهبردی به دست میگیرند و فلسفه هرچیزی را جستجو میکنند؟!مخاطب بند بالایی دانشجویان هستند. آن هم نه هر دانشجویی، آنهایی که کمی سر و گوششان می جنبد. دقیق تر، من از چیزی میگویم که میبینم. جلوی چشم خودم از احساس تنفر به فلسفه میگفتند و با اتکا به اصطلاح &quot;فلسفه بافی&quot; مسخره میکردند. آن زمان میشد این کار را کرد و هنوز زنده بود. چرا؟! چون آن زمان وقتی تو خود را در جریان زندگی غرق کنی و ذهنت را به رسانه ها بسپاری، آنها تو را راهنمایی میکنند و برنامه برایت میریزند. درواقع آنها برایت/بجایت فکر میکنند. پس مشکلی نبود. اما &quot;دوران کرونا&quot; همه را؛ کشورها، جوامع، اقتصاد، رسانه، صنعت، تفریح، سبک زندگی،... بهت زده کرده. دیگر آن جریان اقتصادی عادی برقرار نیست(نمیتواند باشد) که خود را به آن بسپاری. رسانه هایی که تا چندی پیش اوقاتت را پر میکردند و بجایت فکر میکردند، خودشان را هم در برابر این تغییرات ناگهانی نمیتوانند جمع کنند. پس شاید برای اولین بار آنهایی که از فلسفه بد میگفتند و نیازی به آن نمیدیدند بیش از همیشه، خلأی در جریان زندگی و سبک اندیشیدنشان حس کردند که اینطور به فلسفه روی آورده اند.</description>
                <category>مهدی شاهسون</category>
                <author>مهدی شاهسون</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 19:33:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودت بخوان</title>
                <link>https://virgool.io/@MHD_Shah7/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-pjmfuwp1rqpb</link>
                <description>در داستان های کوتاه ایرانی و گاهی غیرایرانی و حتی لابلای نقدهای فرهنگی دانشجویان پرشور دهه پنجاه، گله ای به چشم می آید. گله از گروه بزرگی که (در ایران) سعی میکردند غربی باشند. آن زمان ها میگفتند &quot;متجدد&quot; شده. حال چه گله ای؟ گله از ظاهرسازی، ریا و در نتیجه تفاخر. دقیق تر، گله از افرادی که کتاب های امثال دکارت و نیچه به دست میگرفتند. نه برای خواندن و فهم آنها که به عنوان قطعه ای جهت تکمیل پازل تجدد و نوگرایی شان.وضعیتی که از چند دهه قبل خواندید امروزه در شکل های مختلفی دیده میشود. اما اشتباه نکنید. شما یک متن آسیب شناسی فرهنگ یا اجتماع را نمیخوانید. فقط خواستم شما را به زمانی در گذشته که به آن تعلق ندارید ببرم تا هم حساسیتتان کمتر شود و هم از نگاه سوم شخص به قضیه نگاه کنید. «کتاب دوست ماست.» «کتاب یار باوفا.» «زیاد کتاب بخوانیم.» «وامصیبتا که سرانه مطالعه کتاب در کشورمان کم است» و... کم از این قبیل جملات بی روح تبلیغاتی نشنیدیم. به شما اطمینان میدهم که دستگاه ها و سازمان های زیادی هستند که در این کشور باید کاری برای فرهنگ بکنند و فرجام این جملات و شعارها چیزی بیشتر از گزارش به مافوق و اجرای دستورات نیست. این شعارها بد نیست ولی خیلی خوب هم نیست. میخواهم بگویم این ها را از ذهنت بیرون کن، همین. چون (فی المثل) اگر مدام به خودت یادآوری کنی که &quot;سرانه مطالعه کشور از زمان لازم برای تهیه تخم مرغ آب پز کمتر است&quot; دلت میسوزد و همینطوری کتاب یا مجله ای دستت میگیری و میخوانی. یا بلند میشوی میروی چند کتابی که معروف است میخری، شاید خواندی. این ها به درد نمیخورد. زیرا اصل کاری را فراموش کردی. &quot;خودت&quot;. در این میان خودت مهم نبودی. یک چیز دیگر مهم بوده. هدف چیز دیگری بوده. در مثالی که زدم هدف افزایش سرانه مطالعه بود. خب که چه؟ در خواندن مغرور باش. قرار است حظ ببری. غرق افکار شوی. میتوانی دنیاهای عجیب کشف کنی. نکرده ها تجربه کنی. پای درس اندیشمند هزارسال پیش بنشینی. از آینده خبردار شوی. این ها را به جملات «کتاب دوست من است» نباز. غرورت نمیگذارد هرکه از راه رسید و کتابی معرفی کرد، یا توصیه کرد روزانه حداقل دوساعت بخوان فورا دست به کار شوی. من این غرور را مدح میکنم.از نظر من در خواندن هم باید مغرور باشی، هم افراطی! هیچ وقت با خودت قرار نگذار من این کتاب را یک روزه یا در یک بازه زمانی مشخص میخوانم. حتی اگر خواندی، و حتی اگر از کتاب خواندن نیفتادی باز هم خشت زدی. اگر دو صفحه خواندی، محظوظ شدی و به نظرت کافی آمد نیازی به ادامه نیست. همانطور که شاید صبحی را با خواندن رمانی بلند شب کنی. این ها میشود برای &quot;خودت&quot;. یا زمانی برسد که با نویسنده ای گمنام که تیراژ آثارش به زور میشود پانصد یا هزار انس بگیری. یا آن نویسنده ای که اصلا اقبالی ندارد و همه در بدنویسی او حرف ها میزنند. اما میخری و میخوانی. این میشود افراط!!! افراط در کیفیت. از نظر من میتوانی کتابخوان حرفه ای باشی، اما تولستوی و داستایفسکی و علوی و... نخوانده باشی. خودم اینطوری نیستم ولی میخواهم افراط را برایتان مجسم کنم. &quot;افراط&quot;ی که فریاد میزند:«برای خودت بخوان»</description>
                <category>مهدی شاهسون</category>
                <author>مهدی شاهسون</author>
                <pubDate>Tue, 31 Mar 2020 03:55:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودت بنویس</title>
                <link>https://virgool.io/@MHD_Shah7/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-pycqbvpfsnea</link>
                <description>بعد از ناهار ساعت حدودا یک و نیم-دو که میشود، به اتاقم میروم. پشت میز. حال گوشی و لپ تاپ که ندارم. به یک چیز فکر میکنم؛ نوشتن.در این حال و روز کرونایی که ویروس COVID-19 سلسله اعصابمان را به کار گرفته و احوالپرسی های عادی و عیدمان را برچیده، کارهای بسیاری نمیتوانیم انجام دهیم. گشت و گذار، خرید، سرکار رفتن، دانشگاه رفتن، مدرسه، قرارهای دوستانه، دوباره گشت و گذار، هواخوری، زیارت،دیدارهای خانوادگی، مسافرت و... . مورد زیاد است. پس ویروس عزیز خیلی چیزها را از ما گرفته، به امید موقتی بودن. مادربزرگم گله داشت که این چه بلایی است که آدم حتی نمیتواند فرزندانش را ببیند؟!! حق دارد پیرزن. سن که بالا میرود زمان ثمردهی، ثمرچینی و ثمربینی سالهای جوانی است. که یکی از آنها فرزندانی هستند که عمرت را برایشان میگذاری. وانگهی یک ویروس بی سر و پا از راه میرسد و همان ها را از تو میگیرد. پس حق دارد. خوب هم حق دارد. با همه این ها، ویروس از راه آمده بعضی چیزها را برایمان گذاشته بماند. مانند خواندن. مانند نوشتن.نوشتن کار عجیبی است. میتوانی برای کسی از افکار و احساست بگویی. میتوانی درآمد داشته باشی. میتوانی محبت کنی و دلی به دست آری. میتوانی دل بشکنی. میتوانی از خودت بنویسی. میتوانی از دیگران بنویسی. میتوانی از دانش بگویی. میتوانی گله کنی. میتوانی تمجید کنی. و البته میتوانی برای دل خودت بنویسی. همه یک طرف، مورد آخر یک طرف. بیشترین نوشته هایم از خودم و برای خودم است. کلمات و جملاتی که خواننده ای غیر از خودم ندارد و احتمالا نخواهد داشت. مینویسم تا تخلیه شوم. مینویسم تا خودم باشم، خودم را بشناسم. بهتر بشناسم. مینویسم تا از گیجی روزگار و فریب روزمرگی دور باشم. نوعی خودحسابگری. بعد از نوشتن، به مانند سوم شخص دوباره میخوانمش. گاهی غم دارد. گاهی شادی. گاهی خشم. گاهی ترس. و بیشتر مخلوطی از اینها. هرچه هست، خودم هستم. این طوری میفهمم امروز چه کردم. کجا درست بود و کجا اشتباه. کجا قشنگ بود و کجا زشت. از این رو نوشتن را پناه و قلم را سایه اش میدانم. نوشتن جزئی از زندگی من شده... گویی خودش است.</description>
                <category>مهدی شاهسون</category>
                <author>مهدی شاهسون</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 20:56:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>