<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا حسین زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MHGR</link>
        <description>علاقه‌مند به تولید محتوای آموزشی ، طراحی وب و گرافیک. موسس رسانه آموزشی کوچک گیک آنلاین :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:50:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/55515/avatar/N8IDrj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا حسین زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@MHGR</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آنچه در 19 سالگی تجربه کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@MHGR/exp-snv9hx6wf9qt</link>
                <description>امروز 2 بهمن ماه، چهار روز از آغاز بیست سالگی‌م می گذره و حس فوق العاده‌ای دارم. احساس خستگی، غرور، اعتماد به نفس و پیشرفت. اما چرا؟دی ماه سال پیش در حالی 19 سالگی‌مو جشن گرفتم به عنوان تکنسین کامپیوتر به مدارس و آموزشگاه های  مختلف می رفتم و سیستم هاشون رو سرویس می کردم و از فروردین 99 مشغول به کار در جهاد دانشگاهی صنعتی شریف شدم و همچنان مشغولم البته :Dاما چه تجربه هایی کسب کردم؟چشم تو چشم معمولا وقتی می رفتم مدرسه و آموزشگاه ها، اول از همه مشکلاتشون رو می پرسیدم. اما این سوال و جواب معمولا با نگاه کردن به همه چیز به جز چشم کارفرما همراه بود که باعث می شد احساس ضعف بهم دست بده و بزارم بهم تسلط پیدا کنن. شاید بپرسید اگه تسلط پیدا کنن چی می شه؟ باعث می شد اعتماد به نفسم پایین بیاد در حین کار و از همه مهمتر آخر کار نتونم سر هزینه ها باهاشون کنار بیام.قبل از هر کاری، قرارداد ببنددورانی که می رفتم مدارس مختلف برای سرویس کامپیوتر ها، اغلب از طرف مدیر مدرسه خودم می رفتم و به سبب آشنایی که داشتم در مورد هزینه ها صحبت نمی کردم که این باعث می شد آخر کارم کمتر از اون چیزی که کار کردم بگیرم و این اصلا حس خوبی نداشت. این تجربه باعث شد وقتی به جهاد دانشگاهی رفتم( که اون هم با اینکه از طرف یکی از معلم های دوران دبیرستانم بود) سعی کردم موضوع قرار داد رو تو مصاحبه تاکید کنم تا از همین اول کار وظایف و حقوقی که می گیرم مشخص باشه.مسئولیت 100% کارهات خودتیتا قبل اینکه برم جهاد دانشگاهی به این جمله خیلی ایمان نداشتم. اما باور کنید اگه مسئولیت صد در صد زندگی تون رو به عهده بگیرید حس خیلی خوبی دارید. اگه اشتباهی تو کارتون پیش اومد که مقصرش شما نبودید خودتون رو کنار نکشید و تقصیر رو گردن کس دیگه ای نندازید. اگه به هر روشی می تونید حلش کنید، حلش کنید. تو دوران کاری که داشتم سعی کردم هیچوقت از جمله به من ربطی نداره استفاده نکنم. اینجوری حس بهتری دارم تا اینکه خودم رو کنار بکشم و بگم مشکل خودتونه.اشتباه کردی؟ بهش اعتراف کن!شاید با این جمله مخالف باشید اما من هیچوقت از اشتباهاتی که مرتکب می شدم فرار نمی کردم. اگه فیلمی ضبط نمی شد، صدایی رکورد نمی شد یا ... در اولین فرصت می رفتم به مدیرم می گفتم تا راجبش تصمیم بگیریم. البته این قضیه به مدیرتونم بستگی داره. قاعدتا اگه با اولین اشتباه کلی سرتون غر بزنه اشتباه بعدی رو نمی رید بگید. خداروشکر که مدیر من از دسته آدم ها نیست. یادتون باشه همیشه اشتباه اول حق با شماست ، مواظب اشتباه دوم باشید.همیشه نگو چشمخب مسئله‌ای که هست اینه که من سنم از همه کسایی که باهاشون کار می کنم کمتره. اما این دلیل نمی شه تا همیشه بگم چشم. اگه با انجام کاری، یا نحوه انجام دادنش مشکل داشته باشم و بدونم این کار انجام دادنش به نوعی وقت هدر دادنه حتما بیانش می کنم و از گفتنش ترسی ندارم. همیشه حرفتون رو بزنید و بزارید بقیه نظرتون رو بشنون حتی اگه مخالفت بشه. به کاری که اعتقاد دارید انجامش بدید.خب قاعدتا این یک سالی که گذشت تجربه های خیلی زیادی کسب کردم که همش رو باهم نمی تونم بزارم. شما برای یه پسر 20 ساله چه توصیه هایی دارید؟با من می تونید تو اینستاگرام در ارتباط باشید :)instagram.com/mh.gr</description>
                <category>محمدرضا حسین زاده</category>
                <author>محمدرضا حسین زاده</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jan 2021 22:17:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای پرده سبز ( تجربیات استفاده از پرده کروماکی )</title>
                <link>https://virgool.io/@MHGR/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7%DA%A9%DB%8C-t4rnnipd07zk</link>
                <description>تابستون هم بلاخره تموم شد و وارد پاییز شدیم و بوی ماه مهر نه اشتباه نکنید ! اینبار از بوی ماه مهر خبری نیست چون دیگه مدرسه قرار نیست برم و قراره پا به محیط جدیدی به اسم دانشگاه بزارم :)) خب قاعدتا تو این پست نمیخام راجع به حسم راجع به دانشگاه براتون بنویسم . پس بریم سراغ اصل مطلب . پرده کروماکی تابستون امسال تونستم همراه تیم گیک آنلاین که از چند جوون با انگیزه از جمله خودم تشکیل شده بود ،استودیو پرده سبز رو برای ضبط فیلم های آموزشی که از دی 97 ایدش رو داشتیم راه بندازیم و تو این راه کلی تجربه بدست آوردیم که تو این پست بهش میپردازم.از کجا پرده سبز تهیه کنیم؟برای خرید پرده سبز باید حوصله زیادی به خرج بدید. تا دلتون بخاد قیمت های متفاوتی وجود داره. برای تهیه پرده سبز بهترین جایی که میتونید برید پاساژ جوانمهر تو خیابون ناصرخسرو هستش . قیمت بستگی به سایز پرده شما داره . سایز پرده هم 2 در 3 داریم هم 3 در 5 ( انتخاب ما 2 در 3 بود ). قیمت پرده دو در سه از 290 هزار تومان شروع میشه تا برو بالا :))پرده سبز 2 در 3( عکس بهتر موجود نبود :)) ) چجوری نصبش کنیم ؟نصب پرده سبز بستگی به هوش و سلیقه خودتون داره . اگه از نظر مالی مشکلی ندارید میتونید پایه نگهدارنده پرده سبز بگیرید که قیمتش حدود دو و نیم برابر خود پرده سبزه ( حدود 500 هزار تومان ) و داخل استودیوتون قرار بدید و به راحتی پرده سبز رو از پایه های بالاش آویزون کنید.پایه نگهدارنده پرده سبزخب حالا سوال اصلی اینجاست که اگه از نظر مالی مشکل داشتیم چی ؟ اینجاست که هوش و توانایی هاتون رو باید به چالش بکشید ! ما برای اتصال پرده سبز به دیوار هر چهار گوشه پرده رو پرچ کردیم. ( برای پرچ کردن پرده سبز کافیه برید خیابان ظهیرالاسلام و به چاپخونه ها بگید براتون پرچ کنن ، حدودا 10 هزار تومان هزینش میشه )پرچ کردن پرده سبز حالا میرسیم به مرحله نصب. برای نصب ، پرده سبز رو روی زمین باز می کنیددیوار مناسب رو انتخاب می‌کنید ، پرده سبز رو به دیوار میخ می‌کنید. ( قاعدتا میخ رو باید داخل جای پرچ ها کنید ) پرده سبز رو به دیوار میخ میکنیمکار تموم شد. نه ! اشتباه نکنید :)) کافیه دو روز بگذره و ببینید چه بلایی سر پردتون اومده. تا دلتون بخاد پرده چروک میشه. اما راه حل چیه؟ دور تا دور پرده رو پونز بزنید!نور پردازینور پردازی یه مسئله خیلی مهمه که حتما باید رعایت کنید. اگه درست نور پردازی نکنید تو تدوین قطعا دچار مشکل می‌شید. اما راه حل چیه؟به بودجتون نگاه کنید. هرچی نور بیشتر بهتر. ولی حداقل باید از سه جهت مختلف نور پردازی کنید تا نور پرده سبز یکنواخت بشه و همچنین یه نور هم باید برای سوژه باشه تا توی تدوین به مشکل نخورید. ما برای استودیو به بودجمون نگاه کردیم . و پِی بردیم چرا اینهمه خرج کنیم؟ :)) ما با دو تا چراغ مطالعه ( که از خونمون اوردیم ) و لامپ های 20 واتی کاررو شروع کردیم.نورپردازی از سه جهتو نتیجه کار هم برای شروع کار خوب بود.نتیجه نور پردازیولی وقتی خواستیم تدوینش کنیم پی بردیم که نور سوژه کمه ! پس راه حل چیه؟ اینبار نتونستیم نابغه بازی در بیاریم و از چراغ مطالعه استفاده کنیم. باید خرج میکردیم ! برای نور سوژه بهترین گزینه خرید یک عدد سان پک SUNPACK که روی دوربین نصب میشه و نور مهتابی و آفتابی و ترکیبی میده و میتونید میزان نورشم تنظیم کنید. سان پکقیمت سان پک بستگی به مدلش داره و معمولا گرونم هست! ما مدل SUNPACK SMD-320IV رو خریدیم به قیمت 500 هزار تومان.مدل سان پکبا تابییدن نور سان پک به سوژه مشکل نور حل شده بود و نتیجه فوق العاده بود. ( ولی به نظر من از نور های قوی تر هم میتونید استفاده کنید.) استفاده از سان پکحالا نوبت به قوی تر کردن نور پرده رسیده بود تا سایه سوژه روی پرده نیوفته. نکته ای که باید حتما رعایت کنید فاصله سوژه تا پرده سبزه! سوژه حداقل دو متر باید از پرده فاصله داشته باشه. ما برای حل مشکل سایه روی پرده ، یک عدد پروژکتور خیلی بزرگ که دست ساز عموی گرامی هست و نقش سافت باکس رو بازی می کنه پشت سوژه قرار دادیم تا به پرده تابییده بشه . به این صورت دیگه هیچ سایه ای نمیوفته.حالا مشکلی که بهش برخوردیم سایه سقف بود که بالای پرده سبز رو میگرفت! برای اون هم چاره ای اندیشیدیم..میتونید با خرید LED از پاساژ امجد ( خیابان جمهوری ) و نصب اون بالای سقف، از بالا هم نور بدید تا مشکل سایه رو برای همیشه ریشه کن کنید.و تمام ! استودیو کوچک ما آماده شد.برای تدوین ویدیو های پرده سبز هم راه های زیادی وجود داره که اگه تمایل داشتید داخل کامنت اعلام کنید تا در  پست جداگونه آموزششو بزارم. همچنین دوستانی که تمایل به تولید فیلم های آموزشی دارن یا قصد معرفی کسب و کارشونو دارن میتونن از استودیو ما استفاده کنن. شرایط ویژه برای دوستان استارتاپی داریم.با من داخل اینستاگرام میتونید در ارتباط باشید :) instagram.com/@MH.GR</description>
                <category>محمدرضا حسین زاده</category>
                <author>محمدرضا حسین زاده</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2019 19:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطراتی از دوران مدرسه : از هک تا جعل - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%DA%A9-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D8%B9%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-cn0h1nb8yiln</link>
                <description>بعد از اولین موفقیتم در بدست آوردن سوالات امتحانی پایه نهم و پخش کردنشون ، حالا دیگه بیشتر بچه ها منو به عنوان هکر یاد میکردن ( گرچه هیچوقت هکر واقعی نبودم ) . با پایان یافتن سال نهم باید وارد دبیرستان می شدیم و من به فنی حرفه ای نقل مکان کردم.( اگه خاطرات قسمت قبلی رو مطالعه نکردید ، کلیک کنید) ولی روز دوم مهر به طرز عجیبی برگشتم به همون مدرسه قبلی و رشته تجربی رو شروع کردم ( بماند که یک ماه مونده به کنکور رشتمو به ریاضی تغییر دادم )مدرسه سرای دانش واحد حافظبچه ها همون بچه ها بودن ولی کادر آموزشی دیگه اون کادر آموزشی نبود و نه کسی منو میشناخت نه اون محبوبیت سال های پیش رو داشتم. باید راهی پیدا میکردم تا منو بشناسن و بتونم زودتر پامو به پشت سیستم هاشون باز کنم . همون روزای اول متوجه شدم معاون آموزشیمون که تقریبا نقش مدیر و همه کاره مدرسه رو بازی میکرد سخت ترین معاونیه که تا حالا باهاش رو به رو شدم ( از همینجا هم بهش سلام میکنم ) و کار من هم سخت تر می شد .من همیشه اعتقاد داشتم اگه میخوای بقیه بشناسنِت باید کاری کنی که بقیه ازت تعریف کنن. اینجوری اثرش خیلی بیشتره تا اینکه مستقیم بری بگی سلام من کامپیوتر بلدم :| . صبر کردم تا فرصت مناسب رو پیدا کنم.اوایل آبان ماه شده بود که طبق سنت همیشه مدارس قلمچی جلسه های سه نفره باید برگزار می شد و بچه ها پاورپوینت هاشون رو باید ارائه میدادن. ( یه فرصت توپ  ) . به بچه هایی که بیشتر باهاشون در ارتباط بودم گفتم اگه وقتشو ندارید یا بلد نیستید پاورپوینت بسازید من براتون میسازم. اونا هم که از خدا خواسته تک تکشون قبول کردن ! . ( سال دهم حدود 72تا پاورپوینت ساختم  )گفتن میری خونه میسازی؟ گفتم نخیر :)) لپ تاپ مدرسه رو باید از معاون بگیرید تا براتون بسازم. اونا هم هرجور شده لپ تاپ رو گرفتن همینجا بود که داستان ما رقم خورد. اغلب وقتی سرعت تایپم رو میدیدن به وجد میومدن ( یکیشون که وقتی دید دارم نگاش میکنم و همزمان تایپ میکنم نزدیک بود تشنج کنه. ). خلاصه ، اون هفته برای همه بچه ها پاورپوینت ساختم ولی تاثیر زیادی روی معاون نزاشت متاسفانه. ( حداقل نه اونجوری که انتظارش رو داشتم. ) دنبال راه دیگه گشتم. صبر کردم ، صبر کردم ... تا بلاخره زمان برگزاری جشن پیشرفت تحصیلی قلمچی رسید و نفرات برتر باید پاورپوینت میساختن تا توی دفترچه چاپ بشه . از اونجایی که براشون زیاد پاور ساخته بودم گفتم برید به معاون بگید اگه قبول کرد براتون میسازم . رفتن پیش معاون ( منم پشت در گوش میدادم ) گفتن لپ تاپ مدرسه رو میدید حسین برامون پاور بسازه ؟ گفت کی بسازه؟ گفتن حسین زاده . گفت چرا اون؟ گفتن آقا این استاد کامپیوتره :)) 7 تا مدرک داره . کاری نداره براش پاور ساختن . ( همونجا بود که گفتم آررره خودشه . ) خلاصه پاورپوینت بچه ها که هیچی ، تمام پاورپوینت ها و حتی کلیپ های جشن هم من ساختم :)) . درحال تدوین ویدیو ساعت 8 شب ( سال 1395 )و اونجا بود که فهمیدم واقعا علاقه خاصی به تدوین ویدیو دارم و تصمیم گرفتم سال های بعد هم این مسئولیت رو قبول کنم.کلیپ پخش شده داخل جشن پیشرفت تحصیلیهک سوالات امتحانی پایه دهمحالا محبوبیتم رو دوباره به دست آورده بودم ولی این کافی نبود . باید یه راهی هم به پشت سیستم مسئول انفورماتیک پیدا میکردم . ( برای بدست آوردن سوالات امتحانی ) ولی اول باید مطمئن  میشدم سوالا ایمیل میشه یا نه. نمیتونستم سوال کنم چون شک میکردن برای همین خودم روی دیوار اعلانات گشتم ببینم چیزی در این رابطه پیدا میکنم یا نه که دیدم بازم بعله :)) اعلامیه زده بودن سوالات رو به ایمیل زیر بفرستید.میز مسئول انفورماتیک ( سال دهم،1395 )فقط دو هفته وقت داشتم تا امتحانات دی ماه و فرصت کمی بود برای ارتباط برقرار کردن با مسئول انفورماتیک.  باید یه فکر دیگه میکردم . نه پسوورد کامپیوتر رو داشتم نه بهونه ای برای نشستن پشت سیستم. به خودم گفتم قبل از هرکاری باید پسوورد رو بفهمی ، اول پسوورد.سال دهم از شانس خوبم دوستای صمیمی زیادی داشتم که میتونستم بهشون اعتماد کنم. این موضوع رو با یکیشون که بیشتر از بقیه بهش اعتماد داشتم ( میم.قاف ) در میون گذاشتم و گفتم باید یجوری پسوورد رو پیدا کنیم. بهم گفت صبح ها مسئول انفورماتیک ساعت هفت و ده دقیقه میاد مدرسه و من میتونم به بهونه حرف زدن برم پیشش و  موقعی که داره پسوورد و وارد میکنه ازش فیلم بگیرم. عالی بود. نقشه از این بهتر نمیتونستم بهتر پیدا کنم و صد البته آدمی بهتر از اون برای اینکار پیدا نمیشد. صبح روز بعد نقشه رو اجرا کردیم . میم قاف به بهونه پرینت همزمان با مسئول انفورماتیک وارد دفتر شد و شروع کرد به گپ زدن. نمیدونم چجوری ولی موفق شد وقتی که داره پسوورد رو وارد میکنه ازش فیلم بگیره و اولین موفقیت رو بدست آورده بودیم ولی متاسفانه فیلم از زاویه گوشه بالا کیبورد بود و دو سه روزی زمان برد تا بفهمم پسوردش چیه ( بالای بیست بار فیلم رو آهسته دیدم ). با اینکه ضمانتی وجود نداشت که پسوورد رو درست فهمیده باشیم ولی به همین بسنده کردیم.حالا نوبت من بودباید یه جوری میشستم پشت سیستم. فقط یک هفته وقت داشتیم و هنوز نتونسته بودم باهاش ارتباط برقرار کنم . فستیوال زبان هم نبود که بهونه تایپ داشته باشم. برای اولین بار هیچ بهونه ای نداشتم . باورش خیلی سخت بود ولی دست به کاری زدم که تا اون سال لقب ریسک پذیر ترین دانش آموز رو به خودم اختصاص دادم :))به غیر از میم قاف که الان توی تیم من بود به دو نفر دیگم نیاز داشتم.( پ.جیم و عین.زد ) بهشون گفتم فردا صبح ساعت 6.30 دقیقه صبح که تقریبا هیچکس توی مدرسه نیست باید بیام اینجا و بشینم پشت سیستم تا پسوورد های ذخیره شدشو بردارم. حالا نقش شما چیه؟ یه نفرتون باید تو کلاس باشه یه نفرتون دم در تا اگه کسی اومد به من خبر بده میم قاف هم باید پیش من وایسه ( برای حفظ امنیت :)) ). در عین ناباوری قبول کردن.شب قبل اجرای نقشه تمام مراحل رو یکبار باهم مرور کردیم تا همه چی مطابق نقشه پیش بره.مکالمه روز قبل از اجرای نقشه ، سال 1395روز عملیات صبح روز دوشنبه به پدرم گفتم من امتحان دارم باید نیم ساعت زودتر برم مدرسه . با بدبختی قبول کرد و من حتی از مستخدم مدرسه هم زودتر رسیدم . وقتش رسیده بود تا نقشه رو شروع کنم . رفتم در دفتر رو باز کنم و برم تو که دیدم زرشک! اصلا فکر اینجاشو نکرده بودیم ! در دفتر قفل بود . اولین شکست. به میم قاف پیام دادم گفتم در دفتر قفله ! گفت صبر کن تا برسم . ( میدونستم اومدنش فایده ای نداره ، نمیتونستیم در رو بزنیم بشکونیم که :)) ). توی کلاس صبر کردم تا مستخدم مدرسه که خیلی پیر و دوست داشتنی بود ( واقعا عاشقش بودم ) رسید و در دفتر رو باز کرد. هنوز هیشکی نیومده بود حتی اون دو نفری که قرار بود هوامو داشته باشن :| . ساعت 6.34 دقیقهاز اونجایی که دیگه نمیتونستم فرصتش رو پیش بیارم و زود بیام مدرسه باید تنهایی وارد عمل میشدم.منتظر شدم تا مستخدم بره صبحانه هارو آماده کنه. سریع رفتم داخل دفتر و سریع سیستم رو روشن کردم ( شرشر داشتم عرق میریختم )  که یادم افتاد پشتیبانمون میخاد امروز امتحان دینی ازمون بگیره و گفته بود سوالاش رو پرینت گرفتم ! . رفتم در کمدش رو باز کردم و سوالای دینی هم ازش عکس گرفتم :D.ساعت 6.45 دقیقهسیستم انفورماتیک سرعتش واقعا کم بود و دو سه دقیقه ای طول کشید بیاد بالا . صفحه ورود بلاخره باز شد و پسوورد رو سریع زدم . خداروشکر ! پسوورد درست بود. حالا باید فلش رو وصل میکردم با همون برنامه قبلی پسوورد های ذخیره شده مرورگر رو انتقال میدادم. فلش رو وصل کردم دیدم سایه یکی روی در افتاده . دیدم مستخدم مدرسه اومد تو. خشکم زد . گفتم الان صداش در میاد. ولی طبق همیشه باهم احوالپرسی کردیم و گفتم یه کتاب جا گذاشتم شما ندیدینش ؟ گفت نه پسرم. بعدشم رفت بیرون.(انتظار همچین برخوردی رو نداشتم. انگار از قبل هماهنگ شده بود. )ساعت 6.50 دقیقههنوز هیچکدوم از بچه ها نیومده بودن و هر لحظه ممکن بود یکی از راه برسه همه چی به فنا بره. دو دقیقه طول کشید تا فلش بالا بیاد . برنامه رو اجرا کردم که دیدم صدای پله میاد ! . به میم قاف پیام دادم گفتم صدای پله داره میاد زود خودتو برسون. هر یدونه پایی که رو پله ها میخورد اجدادمو جلوی چشمام میدیدم و اگه از کادر اموزشی بودن کارم ساخته بود . حتی میتونستن ازم شکایت کنن! .پشت در قایم شدم و دیدم یکی از بچه هاس . ( فقط میتونستم بگم خدا لعنتت کنه )ساعت 6.55 دقیقهیه نفس عمیقی کشیدم و باید زودتر کار رو خاتمه میدادم. ساعت نزدیک 7 بود و تقریبا باید همه میومدن دیگه. رفتم پشت سیستم دیدم فلش بالا اومده و سریع برنامه رو اجرا کردم و پسوورد هارو انتقال دادم و سیستم و خاموش کردم و الفرار.با کابل OTG فلش رو به گوشی میم قاف وصل کردم و دیدم همه پسوورد ها اععم از صفحه شخصی دانش آموزا تو سایت کانون ، ایمیل پشتیبان ها ، همش بود جز ایمیلی که میخواستیم ! بهتر از این نمی شد!به معنای واقعی شکست خورده بودم و بعد از کلی ماجرا فقط تونستیم امتحان دینی اون روز رو 20 بگیریم.</description>
                <category>محمدرضا حسین زاده</category>
                <author>محمدرضا حسین زاده</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2019 20:06:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطراتی از دوران مدرسه : از هک تا جعل - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@MHGR/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%DA%A9-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D8%B9%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ye9japx6vreo</link>
                <description>خب بلاخره لحظه موعود هم فرا رسید و امروز 13 تیر ، 6 ساعت میشه که کنکورم رو دادم و بلاخره برای مدتی ( البته کوتاه ) میتونم احساس آزادی داشته باشم و به کارای عقب افتادم برسم. به همین مناسبت میخوام یک سری خاطره که بیشتر شبیه اعتراف میمونه رو بنویسم. ( مدیر و معاونین گرامی اگر این متن رو میخونید بنده رو حلال کنید )12 سال درس خوندن بیشتر اوقات آرزو میکردیم که خدایا پس کی تموم میشه ؟ اما حواسمون نبود که چه دورانی رو داریم پشت سر میزاریم. دورانی که هیچوقت دیگه برنمیگرده و من واقعا دلم تنگ میشه ( شما رو نمیدونم ! ) مدرسه برای من فقط جای درس خوندن نبود . به خاطر علاقه شدیدی که مباحث کامپیوتر داشتم اغلب کار های کامپیوتری مدرسه رو انجام میدادم و یه جورایی هم معروف شده بودم . تقریبا از مدیر گرفته تا والدین دانش آموز به هر مشکل کامپیوتری برمیخوردن گزینه اولشون من بودم که از ابتدایی تا آخر دبیرستان ( که دیگه تو اوج خودم بودم ) این روند ادامه داشت و از همین بابت بارها به خودم افتخار میکردم ( من آدم مغروری نیستم :| ) تقدیر از من ، سال 1394 ولی کیه که وقتی میشینه پشت کامپیوتر ( اونم کامپیوتر مدیر مدرسه ! ) فقط کارایی که ازش خواسته شده رو انجام بده ؟ :)) هک سوالات امتحانی پایه نهم کلاس نهم بودم که فهمیدم سوالات امتحانی ترم به ایمیل مسئول انفورماتیک فرستاده میشه.شاید فکر کنید رفتم هکش کردم و سوالا رو برداشتم . اما نخیر :)) من هکر نبودم . دنبال راهی بودم که بتونم پسوورد ایمیل رو پیدا کنم ولی از راه دور اینکار رو نمیتونستم انجام بدم. تقریبا چند روزی بهش فکر کردم تا بلاخره راهشو پیدا کردم . یادم میاد اون روزا زمان برگزاری فستیوال زبان بود ( که من به معنای واقعی متنفر بودم ازش ) و باید متنی آماده و تایپ شده برای ارائه تحویل میدادیم. دو نفر که میدونستم میتونم بهشون اعتماد کنم رو پیدا کردم و بهشون گفتم اگه کاری که میگم رو انجام بدید ترم اول نمره 20 میگیرید اونا هم با شناختی که از من تو این زمینه داشتن قبول کردن . قرار شد متنی دستی بنویسن و پیش مسئول انفورماتیک برن و بهش بگن ما این متن رو باید تایپ شده زنگ بعد تحویل بدیم. حسین ( به من میگن حسین :)) ) تایپش تنده لطفا بزارید بشینه اینو واسه ما تایپ کنه تا کارمون راه بیوفته. از شانس خوبم مسئول انفورماتیک تعریف منو شنیده بود با کلی منت قبول کرد.سال 1394 ، کلاس نهم ( میز مسئول انفورماتیک )نشستم پای سیستم و شروع کردم به تایپ کردن. مسئول انفورماتیک که شانس من خانم بود بالای سرم بود تا من کارم تموم شه و من هی با خودم میگفتم لامصب برو اونور دیگه . برو اونور. اههه . سرعت تایپم بالا بود و میتونستم تو هر دقیقه 80 کلمه تایپ کنم ولی اونجا سرعتم رو باید میووردم پایین  چون اگه زود تمومش میکردم فایده ای نداشت. بلاخره خانم خسته شد و رفت نشست رو به روی من. ده دقیقه بعد فلشم رو بهش نشون دادم و گفتم تایپ تموم شد میریزمش توی فلش ! گفت باشه بریز. اینجا بود که عملیات من شروع شد :))فلش و وصل کردم با برنامه Webbrowser pass تمام پسوورد های ذخیره شده مرورگرشو توی فایل نوت پد ریختم و به فلشم انتقالش دادم. باورش خیلی سخت بود ولی من موفق شده بودم. به سرعت بعد مدرسه رفتم خونه و پسوورد هارو بررسی کردم که دیدم بعله :)) خانم پسورد جیمیلش رو هم ذخیره کرده . حدودای 2 نصف شب وارد ایمیلش شدم که ایمیل ورود دستگاه جدید رو از ایمیلاش پاک کنم.تقریبا همه سوالات ایمیل می شد و این خیلی عالی بود . ولی نکته قابل توجه اینجا بود که امتحانات ترم دوم ما نهایی بودن و فقط ترم اول رو تونستم از سوالات استفاده کنم. برای همین تصمیم گرفتم سوالات رو با قیمتی مناسب به بقیه پایه ها بفروشم که بعدا پشیمون شدم و همه پول هارو پس دادم :)) </description>
                <category>محمدرضا حسین زاده</category>
                <author>محمدرضا حسین زاده</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2019 20:16:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی ترکیبی</title>
                <link>https://virgool.io/@MHGR/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8%DB%8C-iz0ruv6mfaof</link>
                <description>امروز 11 تیر ماه 98 ، یک روز مونده به کنکورم، حس عجیبی دارم. حس استرس ، هیجان و در کمال تعجب احساس عاشق شدن هم بهم دست داده که نمیدونم از کجا سرچشمه میگیره . بگذریم.چند روزی میشه که در حال مطالعه کتاب اصول سخنرانی و فن بیان به روش TED هستم و (میتونم بگم این کتاب عالیه) به مبحثی رسیدم به نام خوشبختی ترکیبی که برای خودم خیلی جالب بود. توی اینترنت دنبالش گشتم اما انگار فقط توی این کتاب راجبش توضیح داده ! . تصمیم گرفتم خلاصه ای ازش رو اینجا بنویسم.(البته خلاصه اسمشو نمیشه گذاشت)وقتی تصور میکنید که فقط 21 دقیقه برای صحبت کردن وقت دارید آنگاه دو میلیون سال به نظر زمان بسیار طولانی می آید. ولی از نظر تکاملی که بررسی می کنی ، دو میلیون سال هیچ است. با اینکه در این دو میلیون سال مغز انسان به لحاظ حجمی سه برابر شده و از یک و یک چهارم پوند مغز اجدادمان ( هابیل ) به سه پوند رسیده و هرکس که در اینجا حضور دارد آن را دارد. مگر در یک مغز بزرگ چه چیزی وجود دارد که طبیعت آنچنان مشتاق بوده که هر کدام از ما آن را داشته باشیم ؟؟بعد ها مشخص شد که وقتی اندازه مغز ها سه برابر شد آنها فقط از نظر اندازه سه برابر نشدند بلکه شکل و ساختار جدیدی پیدا کردند. یکی از دلایل اصلی که اندازه ی مغز بزرگتر شد این بود که قسمت جدیدی به نام قشر جلو مغزی به آن افزوده شد. حالا باید ببینیم که این بخش چه کاری برای شما انجام می دهد که باید از لحاظ ساختاری کامل مطابق با معماری جمجمه بشر باشد وقتی که این انقلاب در عرض چشم برهم زدنی اتفاق می افتد؟رسیدیم به جای جذابش :Dیکی از کارهای مهمی که این قسمت انجام می دهد این است که تجارب را شبیه سازی می کند. مثلا خلبان ها در شبیه ساز های پرواز تمرین می کنند تا به طور واقعی در هواپیما دچار خطا نشوند! بشر این سازگاری شگفت انگیز را دارد که بتواند تجاربش را به صورت حقیقی - قبل از آنکه در حقیقت آنها را در زندگی واقعی اش بیازماید - ذهنش داشته باشد. این ترفندی است که هیچکدام از اجداد ما نمی توانستند آن را انجام دهند و هیچ جانور دیگری هم از این سطح توانایی برخوردار نیست. این یک تطابق حیرت آور است. همین قسمت از مغز است که موجب شده که ما انسان با انگشتانی متمایز از گذشته و دارای زبان و قد و قامتی صاف الان به جای جنگل ها در مراکز خرید پرسه بزنیم !حالا بیاید تصور کنیم شبیه سازی تجارب شما چگونه کار می کند؟بیاید قبل از اینکه من بقیه سخنرانیم را ادامه بدهم ، تشخیصی سریع در این باره بدهیم. فکر کنید که ما می توانیم دو آینده ی داشته باشیم و من شمارا دعوت می کنم که تلاش کنید آنها را شبیه سازی کنید. یکی از آنها برنده شدن در قرعه کشی و دیگری فلج شدن است.پژوهشی که آزمایشگاه من در حال انجام دادن آن است چیزی را نشان می دهد که ما را شگفت زده می کند، چیزی که ما به آن تعصب تاثیر می گوییم که در آن دستگاه شبیه ساز تمایل داد که بد کار کند و به شما بقبولاند که نتایج مختلف به دست امده متفاوت تر از آن چیزی هستند که در حقیقت وجود دارند. از نظرسنجی ها و اطلاعات به دست آمده در جامعه گرفته تا تحقیقات درون آزمایشگاهی، در می یابیم که برنده شدن یا باختن در یک انتخابان، رسیدن یا از دست دادن معشوق، ترفیع گرفتن یا نگرفتن،قبول شدن یا رد شدن در آزمون کالج همه و همه تاثیر بغایت کمتر، شدت بسیار ضعیفتر و مدت زمان به مراتب کوتاهتری نسبت به آنچه مردم می پندارند دارد.پژوهشی که اخیرا انجام شده نشان داده است هرچقدر هم که یک آسیب روانی بزرگ در زندگی مردم به وقوع بپیوندد سه ماه پس از گذشت آن، هیچ تاثیری روی خوشبختی آنها نخواهد گذاشت. البته در این میان استثناهایی وجود دارد چرا ؟ چون خوشبختی می تواند ترکیبی باشد! بشر چیزی دارد که به آن سیستم ایمنی روانشناسی می گوییم. یک سیستم پردازش شناختی که در سطح گسترده پردازش های ناخودآگاه را بر عهده دارد که کمک می کند مردم دید خود را نسبت به جهان به شکلی تغییر بدهند که بتوانند حس بهتری نسبت به آن داشته باشند.سخنران :  Dan Gilbert </description>
                <category>محمدرضا حسین زاده</category>
                <author>محمدرضا حسین زاده</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2019 00:44:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>