<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد مهدی وزیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MMVaziri</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 18:17:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/519395/avatar/daovX4.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد مهدی وزیری</title>
            <link>https://virgool.io/@MMVaziri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک روز بهاری دیگر، دوم بهمن ماه است!!</title>
                <link>https://virgool.io/@MMVaziri/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-b7evdneagcct</link>
                <description>نوشتن برای من کار راحتی نیست. هر از چند گاهی فرصت دست می دهد و خلوتی شکل میگیرد یا در اثر اتفاقی از روزمرگی خارج شده و به گذشته و آینده نگاه میکنم جایگاه خود را میکاوم، از روابط تکراری اعمال تکراری دویدن های تکراری دست برمیدارم و لحظه ای اندک با خود میاندیشم که با چه کیفیتی هستم و کجا هستم و چرا هستم. مرور میکنم انتخاب هایم را و مسیر را و به بیهودگی یا معنای آنها فکر میکنم. اندک چیزی نصیبم میشود که خروجیش همینی است که در قالب کلمات اینجا نوشته میشود. این کلمات البته اگر توان بیان آنچه در من رخ میدهد را داشته باشد و نماینده صحیحی باشد. دیروز از این اتفاقات افتاد و نشسته بودم فکر میکردم به آدمهایی که میبینم و مسائلی که برای آنها مهم است و در نتیجه ارتباط با آنها برای من هم مهم میشوند. چند خطی را نوشتم که در قالب عکس زیر میتوانید ببینید. عنوان عکس هم خوب است: یک روز بهاری دیگر، دوم بهمن ماه است!!پس از پایان امتحان که نقد های جدی هم به شیوه تدریس در دوره دکتری و هم به گرفتن امتحان وارد بود عکس دورهمی گرفتیم. دوستان استوری کردند در اینستا، من ترجیح دادم اینجا بنویسم و بگذارم. فضای اینستا و گفتمانی را که به مخاطب تحمیل میکند نمی پسندم. باقی بقایتان، در این عصر حکومت حاکمان مار بدوش!</description>
                <category>محمد مهدی وزیری</category>
                <author>محمد مهدی وزیری</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2024 11:22:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفر و معنای زندگی :)</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zgvcn1ea4k5x</link>
                <description>حالا بعد از مدتها آمده‌ام برای نوشتن.17 آذر 1402 آخرین روز کارگاه چهار روزه پرورش تسهیلگر گفتگو در موسسه امام موسی صدر بود و روایتی از بخشی از این کارگاه در من زندگی می‌کند که مایلم پیش از فراموش شدن آن را برای خود و شما بنویسم.بخشی از کارگاه یک بازی انجام دادیم. اصولا روال کار به این صورت است که یک فعالیت صورت میگیرد و پس از آن دور هم نشسته، گوی سخن را برداشته و هر کدام تجربه خود از این فعالیت را بیان میکنیم. این بخش اصطلاحا بخش بازبینی است. بازی از این قرار بود که بین اعضا یک برگه کوچک توزیع میشد که روی آن چهار ضرب باید صورت می گرفت. هر شخص یک عدد داشت که در ضرب اول نوشته شده بود و باید عدد خود را در عدد دیگری ضرب نموده و حاصل ضرب آن میشد عدد او. فرضا اگر عدد من دو بود از دیگری عددش را میپرسیدم و حاصلضرب آن میشد عدد جدید من. بعد می بایست عدد جدیدم را در عدد دیگری ضرب نموده و به عدد دیگری می رسیدم. این بازی پس از چهار ضرب به پایان میرسید. در بازی به خاطر اینکه چند نفر عدد اولشان صفر است در نهایت عدد همه صفر خواهد شد. پس از بازی و در مرحله بازبینی دوستان جمع سی نفره ما با اشتیاق از تجربه خود گفتند. از اینکه معنای بازی را در رسیدن به عدد بزرگتر یافته بودند و رسیدن به صفر برای آنها مایوس کننده بود و یا اینکه ما همه صفریم و اگر یک عدد یک قبل از ما قرار بگیرد معنا می یابیم و یا معنایی مثل میرایی به آن داده بودند. معانی دیگری نیز بود که من از خاطرم رفته. من حین بازی به چند نفر رسیدم که بازی برایشان تمام شده بود و عددی نداشتند که به من بدهند و من هم عددم را به آنها بدهم در نتیجه ترسیدم که نکند کسی نماند و من نتوانم چهار ضرب را انجام دهم. در نتیجه دنبال کسی بودم که عدد داشت تا اینکه به مریم رسیدم و گفتم عدد داری یا تموم شدی؟ گفت دارم ولی از من نپرس!! من که خوشحال بودم که میتوانم ضرب را تمام کنم اصرار کردم که بگوید عددش را و او چون صفر بود عددش دلش نمی آمد مرا نیز صفر کند. در نهایت عدد را گرفتم و بازی تمام شد. دوستانی بودند که با صفرشان بقیه را مشتاقانه صفر کردند و دوستانی که از بیان عدد صفر پرهیز میکردند. هر کدام ما معنایی در پس ذهن خود داشتیم و مبتنی بر آن معنایی که به صفر داده بودیم عمل میکردیم. آورده بازی برای من در این جمله خلاصه می شود که: هر فردی واقعیت را بر اساس اخلاق، عقاید و تجربه خود درک می کند. زمینه وجودی ما به یک عدد (صفر) رنگ و لعاب بازنده بودن، میرایی، ترس و غیره می دهد. این زمینه به قول برخی از دوستان ممکن است ناشی از تجربیات دوران مدرسه و ترس از صفر گرفتن ناشی شده باشد و یا مبنایی دیگر داشته باشد. نکته دیگر این بازی در فهم این مطلب است که همه معانی که ما به صفر میدادیم درست هستند. صفر همه اینها هست و هیچ کدام نیست. تکثر فهم ها در بستر وحدت وجودی ما انسانها مورد قبول است. در عین حال که ما هر کدام معنایی خاص و شخصی به یک واقعیت واحد بیرونی می دهیم به علت وحدت در انسان بودن و  بهره‌مندی از کرامت ذاتی باید مورد احترام تام باشیم. دیگر آورده این بازی میتواند این باشد که اگر ما اینقدر فهم متفاوتی از صفر داریم پس در یک گفتگو ضرورت دارد که پیش از قضاوت مبتنی بر فهم شخصی، جویای فهم دیگری از موضوع باشیم. فرضیات خود را به تعلیق در بیاوریم و جایی برای فهم متفاوت، برای دیگری بگذاریم.سخن به درازا کشید. بی‌شک آنچه گفته شد فهم من از این بازی و ماجراست. مشتاقانه منتظر دریافت فهم و نظر شما از این بازی و بازخوردهایتان هستم.</description>
                <category>محمد مهدی وزیری</category>
                <author>محمد مهدی وزیری</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 10:09:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری دُشخوار و تلخ از دهلیزهای خَم‌اندرخَم و پیچ‌اندر‌پیچ از پی هیچ!</title>
                <link>https://virgool.io/@MMVaziri/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%8F%D8%B4%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%84%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%8E%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%8E%D9%85-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%DA%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%DA%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-cbzchxlr8jog</link>
                <description>نوشتن سخت است.خصوصا برای ما نسل کم‌حوصله.همچون ذره‌ای در کهکشان‌ها معلق مانده‌ایم و دیگر نمی‌توانیم به نقش اصلی هیچ قصه‌ای تماما دل بدهیم. هر لحظه به این سیرورت نامعلوم تن می‌دهیم و به ناچار با تردید و تغییر زنده‌ایم. در میانه این تردید بزرگ، جبر بازیگری در ایسم‌های تمامیت خواهانه‌شان را هم باید تحمل کنیم. بپوشانیم و سرسپرده باشیم و اعتراض نکنیم. قدرت افسون‌شدگانش را کور می‌کند، ما را دشمن.گفتند دشمنید!چه ساده، چه به سادگی گفتند و چه ساده...چه به سادگی کشتند.ای کاش همدلی بیشتری در تحمل بار هستی، این رنج مشترک، داشته باشیم. افسوس که غربت خاصیت زندگیست.</description>
                <category>محمد مهدی وزیری</category>
                <author>محمد مهدی وزیری</author>
                <pubDate>Sun, 16 Oct 2022 22:36:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین فیلمی که دیدم و هنوز از دیدنش لذت می‌برم...</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%85-k2say3yjtnnq</link>
                <description>پیش‌خوانبرای ما نسل عصر تکنولوژی و تکثر فرهنگی، یافتن هویت مثل نسل‌های قبلی که خودشون رو عموما در قالب‌های مشخصی مثل دین، سرزمین و... تعریف می‌کردند، امر سهل و ساده‌ای نیست. هویت وجود انسانی در عصر تکنولوژی با نیازهای انسانی ما گره می‌خورد و اگرچه عناصر فرهنگی مثل دین، سرزمین، زبان و آداب و رسوم و... نیز اهمیت بسیاری دارند، اما به دلیل ناکارایی کامل هر کدام از این موارد در پاسخ به نیازهای وجودی انسان که معمولا در چهار دسته مشخص می‌شوند، زندگی ما در سردرگمی هویتی شکل می‌گیرد. این چهار نیاز وجودی عبارتند از: آزادی، مرگ، تنهایی و پوچی یا معنای زندگی.Life cycles is a piece of digital artwork by Mario Sanchez Nevado, 2020.اصل مطلباما هدفم از نوشتن این پست بیشتر معرفی فیلمی بود که برام جذابیت خاصی داره و معمولا سالی یکی دو بار می‌بینمش و قصدم صحبت در مورد هویت و بحران وجودی انسان نبود. این فیلم، که امتیاز خوبی هم از طرف بینندگان و هم منتقدان دریافت کرده، در سبک درام/کمدی(اگرچه کمدی دسته بندی شده اما من بعید میدونم چنین کاری کمدی محسوب بشه) در سال 2003 ساخته شده و از جمله فیلم‌هایی هست که برای مخاطب درون‌گرا هم احتمالا جذابیت خاصی داره. در جریان فیلم، افراد هر کدام به گونه‌ای مشکلاتی دارند و زیبایی فیلم شکل مواجه با این مشکلات و در کنار هم زندگی کردن است. دو نفر از این افراد به تازگی یکی از نزدیکانشان را از دست داده اند و دست به گریبان مرگ هستند. یکی دیگر از پدری مریض مراقبت می‌کند. تقریبا تمامی افراد از تنهایی رنج می‌برند. درک شدن و دیده شدن از منظر همدلانه و انسانی از دغدغه‌های طرح شده در فیلم می‌باشد. رنج و ناتوانی نیز به زیبایی در شکلی خاص نمایش داده شده و در انتها ضرورت حضور افراد همدل مشاهده می‌شود.فیلم جنبه‌هایی از زندگی معمولی را نادیده می‌گیرد. جنبه‌هایی که البته احتمالا در کشور ما بیشتر مشهود است. یک از آنها بحث فشار اقتصادی و استرس‌های مالی می‌باشد که هر ایرانی با آن به صورت روزمره دست به گریبان است. باید گفت از این جهت فیلم آرامش خاصی را به مخاطب منتقل می‌کند که به نظر من از جمله زیبایی‌های آن است. همچنین فکر می‌کنم یکی از دلایلی که باعث میشه به دیدن این فیلم به صورت تکراری جذب بشم اینه که با دیدن آرامش اقتصادی و روند بی‌هیجان فیلم احساس بهتری پیدا می‌کنم. عموما وقتی استرس‌های مالی شدید میشه و ناتوانی یا حقارت مالی من در برابر خواست‌ها و آرزوها قد علم می‌کنه، به صورت خودکار سعی می‌کنم با یک حواس‌پرتی خودم رو از شر این احساسات منفی دور کنم. یکی از تفریحات دیدن فیلم هست. باید اعتراف کنم که این فیلم با القای حس آرامش موفقیت زیادی در حواس‌پرتی و دور شدن از اون احساسات داشته است. دیدن فیلم‌های هیجان انگیز هم با القای هیجان کاذب به مخاطب یک فرایند و پاسخ روانی به نیازهای روانی ما محسوب میشه. اگرچه این فیلم رو چند سالی میشه میبینم ولی تا حالا فرصت نشده بود در موردش بنویسم. اسفند 1400 و استرس‌های مالی آخر سال بلاخره نقش خودش رو در دیدن مجدد فیلم و نگارش این مطلب بازی کرد :))اسم این فیلم: The Station Agent است.تصویر فیلم که نشان دهنده سه بازیگر اصلی و سه جایزه‌ای است که فیلم برده.ارتباط پیش‌خوان مطلب با اصل مطلب در طرح بحران‌های وجودی انسان در قالب این اثر هنری هست که در جریان فیلم به زیبایی شکل گرفته است.پیتر دینکلج که در سریال مشهور بازی تاج و تخت نیز بازی کرده.</description>
                <category>محمد مهدی وزیری</category>
                <author>محمد مهدی وزیری</author>
                <pubDate>Fri, 18 Mar 2022 22:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تأملات ورزشی حین دو</title>
                <link>https://virgool.io/@MMVaziri/%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-cofl8l5zh43i</link>
                <description>استراوای منچالش دوی ۱۴۰۱ برای من مبتدی با توجه به اینکه صد کیلومتر رو طی ۱۴ رو ابتدایی سال باید بدوم، بیشتر دوی استقامت هست. توجه به این نکته خیلی مهمه. چون حدودا هر روز باید هشت کیلومتر بدوم و اینکه بتونم رو یک ریتم و سرعت دو رو شروع کنم و به اتمام برسونم اهمیت داره. باور بفرمایید بیدار شدن صبح برای ورزش کار راحتی نیست دشواری بزرگیست از خواب زدن از جای گرم آنهم در صبح هوای ابری و بارانی که عموم پرندگان از جنب و جوش می‌افتند و دچار حس غریبی می‌شوند، کز میکنند در لانه به امید تشعشع خورشید.خنده داره که قبل از این تمرین‌های دو، خودمو ورزشکار میدونستم!خنده دارتر اینه که الان خودم رو ورزشکار میدونم. :)) دقیقه سی رسیدم به پارک، آب ندارم و تشنه هستم، حمل آب و گوشی که هر دو جاگیر و بد دست هستن حین دو سخته. باید ی فکری بکنم براشون.چند دقیقه بعد: دارم به این فکر میکنم که شاید من برای دوییدن ساخته نشدم. ?دور پارک ملت هستم، یکی از من آرومتر میدوید، هجوم انرژی و انگیزه.دور پارک دونده‌های زیبایی هستن :) انگیزه‌های دیگری هم شکل می‌گیرند! (تکامل آسش رو بازی می‌کنه??)دیشب تو برنامه استارت رانینگ یک برنامه برای خودم درست کردم و با اون دویدم امروز. این برنامه شامل سه دقیقه دو یک دقیقه استراحت میشه. که خیلی خوب جواب نداد و یکی دو تا سه دقیقه تند راه رفتم جای دویدن. بعد از پایان اون برنامه حین استراحت یک برنامه یک دقیقه دو یک دقیقه استراحت چیدم سریع و با اون هم دویدم. برای فردا شاید فقط برنامه دوم رو انجام بدم.پ.ن: استراوا و ری‌لایو هم هستم.یعنی فردا هم می‌تونیم همین برنامه رو پیاده کنم؟</description>
                <category>محمد مهدی وزیری</category>
                <author>محمد مهدی وزیری</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 11:00:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ورزشی من: دو</title>
                <link>https://virgool.io/@MMVaziri/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88-dhqzdqsvtvsd</link>
                <description>اپلیکیشن StartRunningبعد ۱۴ ساعت روزه غذای خشک قرار بود صبح ساعت هفت دوییدن به سمت پارک ملت رو شروع کنم. صبح ساعت نُه از تخت زدم بیرون و بعد نوشتن رویایی که دیشب دیده بودم و گریه. لباس پوشیدم و با توجه به اینکه حوصله رفتن سمت پارک ملت رو نداشتم و فقط میخواستم سریع بدوم و برگردم سراغ مطالعه فصل اول کتاب برف در تابستان که شب قرار بود ارائه بدم، رفتم سمت زمین ورزشی پشت خونه و قید پارک ملت رو زدم. هنوز داشتم گرم می کردم که نظرم عوض شد و مسیر حاشیه وکیل آباد به سمت پارک ملت رو ترجیح دادم. شکوفه‌های درخت پارک خطی سروکل مسیر با برنامه دوییدم. و از مجموع ۳۵ دقیقه بیست دقیقه تمام دو داشتم. پنج دقیقه ابتدا و آخر کار گرم کردم و پنج دقیقه (یک دو دقیقه و سه تا یک دقیقه) هم قدم زدم وسط کار. به این صورت دوره اول اپلیکیشن استارت راننیگ رو تموم کردم.? حین دوییدن از آهنگ‌های کانال تهران‌رانینگ‌کلاب تو تلگرام استفاده کردم که نقش زیادی در ایجاد انگیزه با توجه به ریتمیک بودنش دارند.? برای بار اول هفت دقیقه مداوم دوییدم. این یعنی حواسم به ریتم بود، علیرغم فشار مقاومت کردم و همین، تونستم. ? مسیر جدید جذابیت داشت، با اینکه شلوغ بود و کنار بلوار می‌دویدم اما شوق رسیدن به پارک ملت و فضای اونجا و همچنین دیدن باقی مردم در حال ورزش، حسی متفاوت از زمین ورزشی خالی محله داشت. پس از دو، حین سرد کردندوی صبح تجربه بهتری از دوی آخر شب بود برای من. بعد از دوی شب، احساس مثبت و انرژی به خواب منتهی می‌شد درحالی که در دوی صبح در طول روز چنین توان و انرژی‌ای باقی می‌مونه و ادم رو سرحال نگه میداره. برنامه‌ای که برای چالش صد کیلومتر در 14 روز عید 1401 هم دارم همینه. یعنی از شش عصر تا هشت صبح روزه غذای خشک. شش صبح بیداری و دوییدن به سمت پارک ملت و سپس باز کردن روزه و صبحانه مفصل و ادامه روز. ? احساس می‌کنم عید نهایتا روزی پنج کیلومتر با سرعت ۷ بتونم بدوم.  و این یعنی تو چهارده روز نمیتونم صد کیلومتر رو تموم کنم. مگه اینکه بعد از اتمام دو قدم زدن تند (Nordic walk) رو انجام بدم و قاطی آمار استراوا بدم بره...??</description>
                <category>محمد مهدی وزیری</category>
                <author>محمد مهدی وزیری</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 14:05:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه‌های ترک آشیانه</title>
                <link>https://virgool.io/@MMVaziri/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%A2%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-sjsfqba05na8</link>
                <description>رویاهای من: 16 اسفند 1400دیشب خواب دیدم که در حالی که در کتابخانه آستان قدس به مطالعه نشسته‌ام،  دکتر عشقی (مسئول ادبیات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس که بنده افتخار خدمت در رکابشون رو در بخشی از دوران سربازی داشتم.) رو میبینم که اومده اونجا، بعد از بورسیه دانشگاهی در استرالیا صحبت می‌کنه و میگه داره میره اونجا و منم تشویق می‌کنه باهاش برم. میگم من هنوز آماده نیستم اما باز تشویق میشم به رفتن. وسایلمو جمع میکنم و از کتابخانه با عشقی میرم سمت فرودگاه. خیلی دلم میخواد با محمود هماهنگ کنم ولی چون سحر هست و خوابه این کارو نمیکنم. با خودم میگم زنگ بزنم بیدارش کنم بگم دارم مهاجرت میکنم!! بعد باید توضیح بدم چطوری ی شبه این اتفاق داره می‌افته و اینکه چرا میرم افغانستان. وقت سحر هست، بسیار بسیار دلتنگ مادرم هستم و از اینکه بدون خداحافظی دارم مهاجرت میکنم خیلی ناراحتم. مقصد افغانستان هست! مدت کوتاهی اونجا هستیم و بعد از اونجا میریم استرالیا. دو نفر مسئول گیت هستن و پشت شیشه‌های گیت با فاصله کمی یک هواپیمای کوچک آماده پریدنه. نگران نداشتن پول و پاسپورت هستم. ازشون میپرسم بلیت چنده تا افغانستان؟ میگن پنج شش میلیون، میگم ندارم. میگه مشکلی نداره و پول صندلی زاپاس رو که حدودا میشه دو سه میلیون از یک آقایی که گویا افغانی هست میگیرن!! (نمیدونم چرا به همین راحتی درست میشه مسئله و اون شخص هم چنین ظلمی رو چون افغانی هست میپذیره) و صندلی زاپاسو میدن و من چشمم از بیرون هواپیما به صندلی زاپاس می‌افته. ردیف آخر کنار بقیه صندلیها یک صندلی یکم کوچیکتره. میگم مهم نیست و حالا چه فرقی می‌کنه. ولی عشقی هماهنگ می‌کنه رو صندلی خوب کنار خودش می‌شینم. بعد میبینم که اونی که هزینه منو حساب کرده میره رو صندلی زاپاس!! (حتی تو رویا همینقدر در برابر نژاد پرستی و تبعیض ساکتم!!) هواپیما تمام شیشه هست و از هر جایی میشه بیرون رو دید. البته وقتی پرواز می‌کنه شبه و من مدام ناراحتم از اینکه خانوادمو تنها گذاشتم و رفتم. خصوصا مامانم که خونه منتظر منه. حتما وقتی بفهمه اینطوری رفتم خیلی ناراحت و تنها میشه. به این فکر میکنم که گوشیم افغانستان آنتن میده یا نه. گوشی رو برمیدارم تا هنوز که آنتن میده و رو هوای ایران هستیم به محمود خبر بدم.نگران هستم که شاید افغانستان گیر کنم و نتونم برم استرالیا. با خودم میگم نهایتا ی سفر تفریحی محسوب میشه و بعد برمی‌گردم مشهد. ولی باز نگرانم که پول بلیت رو ندارم و از کجا معلوم گیت افغانستان هزینه رو درست کنه برام مثل مشهد خودمون. داخل هواپیما خانواده های مختلفی هستن، همراه با بچه‌های کوچک. یک تصویر رویا هم از افغانستان هست که دارم تو یک کوچه خالی بی جنب و جوش میرم سمت یک چرخی/ گاری که یک نوجوان افغانی روش غذا درست می‌کنه و تو فکر پولش هستم ولی بعد غذا رو رایگان میده بهم و گویا نذری هست، بعد نمیدونم چی میشه که اون می‌ترسه و فرار می‌کنه و با پدرش میاد. داخل هواپیما با خودم میگم مسیرش همینه بلاخره ی روز باید ریسک کرد و رفت و آینده‌یِ من قراره استرالیا رقم بخوره. و اینا رو در مقام توجیح عملم برای خانواده تو ذهنم میگم. همزمان حس دلتنگی از این جدا شدن شدیده.</description>
                <category>محمد مهدی وزیری</category>
                <author>محمد مهدی وزیری</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 13:31:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب سرگشتگی و غیاب هوشیاری</title>
                <link>https://virgool.io/@MMVaziri/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-pnpmiogpfcdh</link>
                <description>یک جاهایی هست که حوصله آدم سر می‌رود و لبریز می‌شود، بعد سرگشتگی از پیش می‌آید منتها در عصر جدید فرصت تجربه همین احساسات بسیار محدود است. تا کمی حوصله سر می‌رود، دست و دل می‌رود سراغ یک چیزی تا از دست این حس، این وضعیت خلاصی یابد آن لحظه، کنار زده می‌شود. فرصت درک عمیق بودن کنار احساسات وجودیمان از ما گرفته می‌شود. نصفه، ناتمام، سربریده از کاری به کار دیگر سرک می‌کشیم، اما هیچ کدام به مسئله اصلی پاسخ نمی‌دهند. حواس‌ پرتی‌های مداوم را برای ملاقات با خود تجویز می‌کنیم، زیرا دیدن خود، تجربه تمام وجود با تمام کم و کاستی‌ها، لمس تنهایی، سرگشتگی، سروکله زدن با حوصله‌ای که سر رفته و هربار که کنار زده میشه با قدرت بیشتری ظاهر میشه. این وجود و تجربه سوررئال آن (چرا که هر درک عمیقی از خود بر بستر زمان رخ می‌دهد و تنها در حالتی غیر واقعی می‌شود با جنبه‌ای از خود، ورای خودی که در قالب هویت اجتماعی تعریف شده، روبه‌رو شد)، نیازمند ذهنی پذیرا، شجاعت و نپذیرفتن است. نپذیرفتن عادت‌ها، شکستن چرخ، توقف عمل اگرچه توقف هم خود یک عمل باشد. بعد یکی یکی سراغ احساسات رفتن، لمس عمیق آنها، پذیرفتن‌شان و پذیرفتن گذرا بودن‌شان و سپس فهم ثبات خود. (ثبات بر بستر زمان و مکان که خود نوعی بی ثباتی محسوب می‌شود! اما آگاهی به وجود، ورای حقه‌های ذهنی، حکمتی عمیق و پایدار محسوب می‌شود.) یافتن خود ورای کیفیت‌های گوناگون بودن. فهم خود ورای تلاش‌های بیهوده برای اثبات بودن.بیشتر اینها را در مترو فهم کردم و نوشتم و امروز که به این نتیجه رسیدم منتشرش کنم بخشی از کتاب برف در تابستان را که به همین موضوع با عبارات و کلماتی بسیار دقیق‌تر پرداخته مطالعه کرده‌ام. اگر فرصت برای نفس کشیدن داریم فرصت برای مراقبه و دیدن خود نیز داریم. و اگر چنین می‌کنیم، نتیجه چیزی جز شادکامی نخواهد بود.ذهن با تمام نیرو حواس ما را پرت می‌کند و از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌پرد. این خاصیت ذهن است. حتی مطالعه کردن نیز عملی برای فرار از بودن با خود برای دقایقی و پذیرش وجود است. باشد که روشن‌شدگی عاقبت این زندگی باشد.پ.ن برای مطالعه بیشتر علاوه بر کتاب &quot;برف در تابستان&quot; می‌توانید به یادداشتی در سایت ترجمان با عنوان &amp;quot;در بهترين حالت، چهار هزار هفته روی زمين هستيم، پس چرا اين‌همه وقت تلف می‌کنيم؟&quot; رجوع کنید.</description>
                <category>محمد مهدی وزیری</category>
                <author>محمد مهدی وزیری</author>
                <pubDate>Wed, 23 Feb 2022 16:00:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرحی بر سریال بازی مرکب همراه با خطر اسپویل!!</title>
                <link>https://virgool.io/@MMVaziri/%D8%B4%D8%B1%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%DB%8C%D9%84-wspt6yc2us4r</link>
                <description>بازی مرکب نام سریال کره ای می‌باشد که نگاهی ضد سرمایه‌داری را در قالب بازی‌های سنتی و کودکانه کره‌ای طرح ریزی کرده و به زیبایی گره خوردن وجود با سرمایه را در فرهنگ امروزین جوامع انسانی نشان می‌دهد.داستان سریال در مورد افراد فقیریست که هر کدام تا خرخره زیر بار قرض و بدهی در حال له شدن هستند. این افراد به دعوت یک مجموعه برای بازی در مکانی جمع شده و برای رسیدن به جایزه که پول و سرمایه بسیار هنگفتی است بازی می‌کنند. بازندگان درجا کشته می‌شوند و از دور رقابت حذف می‌شوند، اما برندگان به مرحله بعدی که یک بازی دیگر است، دعوت می‌شوند.سریال پیرامون قدرت سرمایه در به بازی گرفتن اخلاقیات و ارزشهای انسانی شکل می‌گیرد و شرکت‌کنندگان در هر مرحله باید بین سرمایه و جان دیگر بازیکنان انتخاب نمایند. برابر قراردادی که امضا شده، اگر اکثر بازیکنان تصمیم به خروج از بازی بگیرند می‌توانند از بازی خارج شوند، اما چنین اتفاقی نمی‌افتد زیرا بیرون از این بازی نیز جامعه‌ای تماما سرمایه‌پرست به انتظارشان نشسته. جامعه‌ای که حاضر است بابت بدهی این افراد آنها را با بی‌رحمی تمام به کام مرگ بکشاند و اثری از امید در آن نمی‌توان یافت. آنها می‌توانند از بازی خارج شوند اما باید بپذیرند که در زندگی عادی بصورت روزانه مرگ و فلاکت را تجربه کنند و از دست رفتن عزیزانشان را ببیند. اما در بازی کردن این مزیت وجود دارد که شاید شانس همراهشان باشد و بتوانند برنده بازی باشند.گردانندگان این بازی چه کسانی هستند؟ گردانندگان همان سرمایه‌داران و اصحاب سرمایه‌ای هستند که سرمستی ثروت در آنها رسوخ کرده و دیگر هیچ آرزو و هدفی که برایش بجنگند در آنها وجود ندارد. زندگی سرد و تهی از امید و هیجان، آنها را واداشته تا در پی سرگرمی باشند. سرگرمی شرط بندی روی اسب های دونده، جان‌های فقیر.در آخرین قسمت از فصل اول، صحنه‌ای وجود دارد که برنده بازی در یک قدمی برنده شدن، پیش از اتمام آن به بازنده پیشنهاد می‌کند تا با توافق از کل بازی خارج شوند. برای او اخلاق و زندگی دیگران اهمیت دارد و می‌داند چندین میلیارد پول و همچنین مرگ بازیکن دیگر در یک قدمی اوست. او اما برمی‌گردد و از پول صرف‌نظر می‌کند و به دوستش پیشنهاد توافق بر اتمام بازی را می‌دهد. چنین توافقی برابر قراداد ممکن است. مزیت آن این است که هر دوی آنها زنده از بازی خارج می‌شوند ولی هیچ پولی گیرشان نمی‌آید. اینجا بازنده حاضر می‌شود خود را بکشد ولی دوست او که برنده است به پول برسد. صحنه‌ای تماشایی از خود‌فروختگی کامل بازنده به گفتمان سرمایه داری و ذبح شدن اصالت وجود در پای ثروت.رسانه ها و بدنه اجتماعی بازیگران قدرتمند گفتمان سرمایه‌داری و مصرف‌گرایی هستند که ذهن انسان را لحظه‌ای از هجوم تبلیغات کیش خود رها نمی‌کنند، در این میان اخلاقی زیستن و فرزانه بودن نیازمند شجاعتی است که جز با ذهن‌آگاهی و تغذیه فرهنگی صحیح بدست نمی‌آید.در پایان فصل اول این سریال شاید بتوان از خود پرسید که آیا در جامعه سرمایه‌داری و به عنوان بازیگر مجبور این سیستم آیا می‌توان اخلاقی‌تر زیست؟ دائو دِ جینگ:فرزانه دارایی‌ای نداردهرچه بیشتر به دیگران یاری می‌رساند،شادتر می‌شود.هرچه بیشتر به دیگران می‌بخشدغنی‌تر می‌شود.</description>
                <category>محمد مهدی وزیری</category>
                <author>محمد مهدی وزیری</author>
                <pubDate>Mon, 29 Nov 2021 20:30:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>