<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های OFOGH</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MOONLIGHTT</link>
        <description>هر چیز کثیف و خارج از قاعده و قانونی شادی نیست/ یه دانشجو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:40:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/370378/avatar/Fk0bgq.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>OFOGH</title>
            <link>https://virgool.io/@MOONLIGHTT</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نیروی فراموش‌شده‌ی کنجکاوی</title>
                <link>https://virgool.io/@MOONLIGHTT/%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AC%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-vn8mp5fazab6</link>
                <description>می‌خوام درباره‌ی نیروی کنجکاوی حرف بزنم.همان نیروی ساده‌ای که با یک سؤال شروع می‌شود: «چرا؟»در یادگیری، تقریباً هیچ چیز به اندازه‌ی همین «چرا» مهم نیست. وقتی چیزی می‌بینیم، می‌شنویم یا یاد می‌گیریم، اگر واقعاً بخواهیم آن را بفهمیم باید مدام از خودمان بپرسیم: چرا این‌طور است؟ چرا آن‌طور نیست؟ چرا این تصمیم گرفته شده؟ چرا این روش جواب می‌دهد؟بچه که بودیم پرسیدن این سؤال‌ها اصلاً سخت نبود.برای هر چیز کوچکی کنجکاو بودیم و بدون خجالت می‌پرسیدیم. دنیا برایمان پر از سؤال بود و همین سؤال‌ها کمک می‌کرد کم‌کم آن را بفهمیم.اما هرچه بزرگ‌تر شدیم، پرسیدن سخت‌تر شد.در مدرسه، در دانشگاه و بعدتر در محیط کار، خیلی وقت‌ها ترجیح دادیم سؤال نپرسیم تا مبادا کسی فکر کند چیزی بلد نیستیم.وقتی کارآموز هستیم، پرسیدن طبیعی است. همه انتظار دارند سؤال داشته باشیم.اما وقتی چند سال سابقه پیدا می‌کنیم، وقتی مسئولیت می‌گیریم و تبدیل می شویم به «کسی که باید بداند»، ناگهان سؤال پرسیدن سخت می‌شود. چون ممکن است کسی بگوید: «مگه هنوز این را نمی‌دانی؟»و همین‌جا است که خیلی‌ها آهسته‌آهسته کنجکاوی‌شان را از دست می‌دهند.هفته‌ی پیش داشتم انیمیشن «جابه‌جا شده» را می‌دیدم. شخصیت اصلی داستان از روی کنجکاوی وارد تجربه‌ای شد که حتی خانواده‌اش را به خطر انداخت. البته در نهایت همه‌چیز خوب تمام شد، اما چیزی که توجهم را جلب کرد همان نیروی کنجکاوی بود؛ نیرویی که می‌تواند آدم را وادار کند چیزهای جدید را تجربه کند، حتی وقتی مطمئن نیست نتیجه چه خواهد شد.واقعیت این است که کنجکاوی یکی از قدرتمندترین نیروهایی است که ما در طول زمان ذره‌ذره از دست داده‌ایم.در دنیایی که پر از اطلاعات سطحی شده، کم‌کم مغز یاد گرفت به جای فهمیدن، نقشِ آدمِ فهمیده رو بازی کنه نیاز داریم که مجدد کنجکاوی را زنده کنیم.برای همین چند تصمیم جدید گرفته‌ام:اول اینکه کتاب‌ها را موضوعی بخوانم. مثلاً یک هفته کامل فقط درباره‌ی استراتژی مطالعه کنم؛ از منابع مختلف، از زاویه‌های مختلف. بعد سراغ موضوع دیگری بروم. نه اینکه مدام کتاب‌های پراکنده بردارم و فقط از این شاخه به آن شاخه بپرم.تصمیم دوم این است که وقتی نوشته‌های یک نویسنده را می‌خوانم، سریع حرف‌هایش را نپذیرم.به جای قبول کردن فوری، از خودم بپرسم: چرا چنین نظری دارد؟ چرا این‌گونه استدلال کرده؟ آیا ممکن است زاویه‌ی دیگری هم وجود داشته باشد؟این نوع یادگیری شاید سخت‌تر باشد.زمان بیشتری می‌گیرد.اما در عوض لذت‌بخش‌تر است، چون احساس می‌کنی واقعاً داری چیزی را می‌فهمی، نه اینکه فقط اطلاعات جمع می‌کنی.در نهایت کنجکاوی و سؤال پرسیدن همان چیزی است که باعث می‌شود مسیرها را عمیق‌تر برویم.و حالا که دارم بزرگ‌تر می‌شوم، بیشتر از قبل می‌فهمم که نمی‌خواهم اقیانوسی باشم با عمق یک سانتی‌متر.ترجیح می‌دهم شبیه دریاچه‌ای باشم که شاید همه‌جا گسترده نباشد، اما در بعضی نقطه‌ها آن‌قدر عمیق است که رسیدن به ته آن زمان می‌برد.و آن نقطه‌های عمیق دقیقاً همان جاهایی هستند که کنجکاوی هنوز زنده است؛جایی که کسی هنوز ایستاده و با سماجت می‌پرسد:چرا؟</description>
                <category>OFOGH</category>
                <author>OFOGH</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 09:30:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از ۵ سال سلام....</title>
                <link>https://virgool.io/@MOONLIGHTT/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-b2rpkyi2zxsj</link>
                <description>بعد از ۵ سال برگشتم به فضایی که یه زمانی دل‌مشغولیِ من بود.از همون موقع‌ها هم نوشتن و خونده شدن توسط آدم‌هایی که منو نمی‌شناختن، برام جذاب بود.حالا اما دلیل اصلی نوشتنم شده تکلیفی که از طرف مجموعه «پله به پله» دارم حالا اینجام، نه فقط چون یه تکلیف هست؛ از اون مدل اختیاریا.بیشتر به خاطر اینکه با دیدن پست‌های قدیمی، یاد و خاطرات اون روزهام اومد جلوی چشمم؛ روزایی که چقدر  متلاطم بودم.شاید نوشته‌هام شبیه اون فضایی نباشه که داشتم ، ولی من هنوز احساسات اون روزهام رو یادمه.برای همین شاید سال‌ها بعد، وقتی دوباره برگردم و این متن رو بخونم، یادم بیاد که موقع نوشتنش چه چیزهایی رو حس می‌کردم؛اون وقت‌هایی که هنوز خبری از هوش مصنوعی و این همه «اتفاقات عجیب و غریب» نبود.دلم می‌خواد توی یه پست دیگه، تکلیفم رو بنویسم.اینجا جاش نیست.</description>
                <category>OFOGH</category>
                <author>OFOGH</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 08:20:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا هیچگاه مسابقه “خرسواری” برگزار نمی شود؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@MOONLIGHTT/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-mssnnyto1uxd</link>
                <description>پس از انجام تحقیقات میدانی و عملی بسیار جانورشناسان، مشخص شد که اسب ها در میدان مسابقه فقط در خط راست و مستقیم حرکت کرده و نه تنها مانع جلو رفتن و تاختن سایر اسبها به جلو نمی شوند،بلکه هرگاه سوارکار خودشان یا سایر اسبها به زمین بیفتد، تا حد امکان که بتوانند آن سوارکار سقوط کرده را لگد نمی کنند.اما خرها وقتی در خط مسابقه قرار می گیرند، پس از استارت اصلا توجهی به جلو و ادامه مسیر مسابقه به صورت مستقیم نداشته و فقط به خر رقیب که در جناح چپ و یا راستش قرار دارد، پرداخته و تمام تمرکزش، ممانعت از کار دیگران است!یعنی تنها هدفشان این است که مانع رسیدن خر دیگر به خط پایان شوند!حتی به این قیمت که خودشان به خط پایان نرسند.امروزه از این موضوع در علم مدیریت بسیار استفاده می شود و بدین معناست که افراد ناتوان که می دانند خود به خط پایان نمی رسند، با سنگ اندازی و ایجاد مشکلات و چوب لای چرخ دیگران گذاشتن، به بهانه مختلف، مانع رسیدن دیگران به اهدافشان می شوند و در اصطلاح میگویند: “فلانی، مسابقه خر سواری راه انداخته است”.#رابرت كيوساكي مطلبی که اخر یکی از کتابای گاج خوندم :) </description>
                <category>OFOGH</category>
                <author>OFOGH</author>
                <pubDate>Mon, 24 May 2021 23:56:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخه بی انتها</title>
                <link>https://virgool.io/@MOONLIGHTT/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-bjc54hq1fkch</link>
                <description>بیاید فک کنیم من کرونا دارم و بدون ماسک زدن دارم  توی خیابون راه میرم یک پدری از کنارم عبور می کنه و چند وقت بعد مبتلا میشه به کرونا پدر یه خانواده 4 نفرهپدر سر هفته دوم فوت می کنهدختر ها برای در آوردن خرجشون به هر دری میزنن ولی متاسفانه کاری مناسب پیدا نمی کننبه گناه کشیده میشن می دونید تو این راه چندتا خانواده رو از هم می پاشونن چندتا زن به شوهر هاشون بی اعتماد و مشکوک میشن  چند نفر طلاق گرفتن چندتا بچه، بچه طلاق شدن چندتا از پدر مادر ها برای  طلاق بچه هاشون نابود شدن از حماقت های من نوعی چندتا زن تو این جامعه بیوه محسوب میشن جامعه ای جور دیگه ای به این زن ها نگاه می کنه و ممکن این ها هم تو راه همون دختر های خانواده ی 4 نفره قدم بزارن. دوباره تشکیل یه چرخه جدید و .....مقصر کیه؟بیاید کمی فقط کمی فکر کنیمسخته فکر کردن به نتیجه خیلی از سهل انگاریامون سخته فکر کردن به گناه هایی که ازشون بی خبریم و مقصر اصلیم سخته بهشت رفتنمون ......انسان بودن سخته چون فکر کردن می خواد </description>
                <category>OFOGH</category>
                <author>OFOGH</author>
                <pubDate>Wed, 03 Mar 2021 01:47:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلنگر</title>
                <link>https://virgool.io/@MOONLIGHTT/%D8%AA%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1-zldivzly53c6</link>
                <description>مادرش فوت کرده بودبه خاطر شرایط کرونا نمی توانستی به دیدنش بروی و همین طور سر خاکسپاری برای تسکین دردش  و تو تصمیم به نرفتن می کنی تا چند روز دیگر که موقعیت بهتری پیش بیایدحالا بیا یک قصیه ای را بگویمآیا اگر دندان درد داشتی جوری که با هیچ چیز تسکین نمی یافت منظورم این است که می دانستی دردت حالا حالا ها خوب نمی‌ شود و از طرفی احساس می کنی دندان های عقلت در آمده و باید هر چه زودتر از شرش خلاص شوی مبادا زیبایی دندان هایت را از بین ببرد و دوباره بخواهی پول ارتودنسی بدهی پس سریعا شماره مطب دکتر رو میگیری و خودت رو هر چه زودتر میرسونی حتی با شرایط کرونا حتی با فرض اینکه کرونا بگیری چه چیزی فرق کرد؟ حال بیا یه خورده مهربان تر به تصمیمت احترام بزارم و بگم در مطب تعداد افراد کمتری وجود داره و در مراسم ختم باید آدم های نسبتا زیادی را ببینیآیا این احتمال را نمی دی دکتری که در صورت تو خم می شود تا دندان هایت را بازرسی کند ناقل کرونا باشد مطبی که فضایش بسته است و...نمی دانم..... در این شرایط قرار نگرفتمولی اول که دیده این شکلی نسبت به قضیه نداشتم بله من هم به مراسم ختم نمی رفتم و این نرفتم رو با بهونه کرونا، پیش وجدانم آروم می کردم و سعی می کردم از طریق تلفن همراه جویای حالش باشم (خیلی مسخرست خیلی...) ولی حالا می گویم اون شخص شاید ارزش کرونا گرفتن من را نداشته بود قیمت وجودم رابیاید با آدم ها رو راست باشیماز ته و عمق دلمون دوسشون داشته باشیمجایی که باید باشیم باشیم حتی به قیمت از دست دادن جونمونحتی الان هم یه بهونه دیگه پیدا شداینکه اگه من کرونا بگیرم تو مراسم ختم ممکنه خانواده خودمم درگیر بشن پس بهتره نرمو باز تو مطب دکتر ایا این احتمال وجود نداره؟ عقل نهیب میزنه این احتمالش کمتره و خانوادت تو رو درک می کنن که مجبوریآیا مجبور نبودی پیش رفیقت باشی؟پیش خودت  فکر کردی دور وبرش پر از آدمه و....... هنوز هم کلی فکر به ذهنم هجوم میاره. گیج کننده است حالا شما بگید چیکار می کردید؟</description>
                <category>OFOGH</category>
                <author>OFOGH</author>
                <pubDate>Sat, 27 Feb 2021 18:55:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>