<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mr. Nobody</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MR.Nobody_txt</link>
        <description>«چنانیم بی‌تو چو ماهی به خاک.»  - فردوسی. /
وی در زمره‌ی سادات،
تجربی‌خوانده،
دغدغه‌مندِ عدالت و توسعه،
معترض به وضعِ ناموجود،
از سینماگرانِ آینده،
و مشغول به دنیای فانی(!) می‌باشد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:41:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1236883/avatar/fREe0W.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mr. Nobody</title>
            <link>https://virgool.io/@MR.Nobody_txt</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تن‌هایی له‌شده زیر تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@MR.Nobody_txt/%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-sutjohtwhh1x</link>
                <description>تنها شده بودم. یک حیاط مربعی‌شکل بزرگ بین چند اتاق و اندرونی، که دیوارهایش به اندازهٔ چندتا مامان و بابام بودند، مرا احاطه کرده بود. احساس بی‌گناهی زندانی‌شده در سلول انفرادی را داشتم. هیچ‌کس آفتابی نبود. همهٔ اتاق‌ها را گشتم. اتاق سه‌دری را زیر و رو کردم. پتوی روی کرسی را بالا زدم و تمام درز و منافذش را چک کردم. انگار یکهو زندگی را نگه داشته باشند و با حرکت خورشید وسط آسمان هم، زمان پیش نرود. هیچ موجود زنده‌ای توی میدان نگاهم نمی‌پلکید، بجز دسته‌ای زنبور که داشتند دورادور کیسه‌های پلاستیکی زباله می‌گشتند. در عالم بچگی غرق بودم که یکی‌شان ناجوانمردانه من را تنها گیر آورد و نیش زد. روی دست یا آرنجم را. جای نیشش به شعاع یکی دو سانت باد کرده بود. بغض تَهِ گلویم را می‌خواستم بفرستم توی چشم‌هایم و اشک کنم ولی کسی دور و برم نبود. اشک ریختن وسط دادگاهِ بدون قاضی فایده نداشت. مادرم نبود که در مقام وکیل‌مدافع من، تمام تقصیر را بیندازد گردن زنبورها و با «الهی... الهی...» گفتن و «قربانت شوم» این بغض را، این گرفتگیِ چاهِ گلو را باز کند...حس غربت می‌کردم و نفس‌هایم به شماره افتاده بود. با اینکه روشنایی روز امیدوارکننده بود ولی از ته دل احساس دلشورهٔ عجیبی داشتم. به کِش‌آمدگیِ تمام نشدنی زمان فکر می‌کردم. به اینکه اگر حالاحالا نیامدن‌شان تبدیل به «هرگز» شود. به پلک‌های ابرآلودِ بلاتکلیفم فشار می‌آوردم... بالأخره اشک‌ها جاری شد و جایی در مسیر بین پلک‌ها تا چانه محو شد...قواعد عالم بچگی می‌گوید اگر چیزی خواستی و بهش نرسیدی، چشم‌هایت را به هم بفشار، لب‌هایت را رو به جاذبه برگردان و گریه کن.قواعد عالم بچگی می‌گوید اگر چیزی خواستی و بهش نرسیدی، چشم‌هایت را به هم بفشار، لب‌هایت را رو به جاذبه برگردان و گریه کن. در آن لحظه قواعد عالم بچگی به کارم نمی‌آمد. کسی نبود؛ من بودم و دو پای خودم. خلوتی بود بین غیاب و نبود دیگران... آستینم را روی مسیر جاری اشک‌ها کشاندم، بین سکوت و بی‌نظارتی آدم‌بزرگ‌هایی که یکی چند پیراهن تنم کرده باشند، و چشم‌غره‌هایشان بخواهد توی محیط بپیچد.مسیر نمک‌اندود اشک‌های خشک شده یکی دو استاپ رنگ گونه‌ام را تیره‌تر می‌کرد. راه‌ها همیشه زندگی ما را پیش می‌رانند. فاصله‌ها همیشه وجود دارند. مقصد همیشه رسیدنی نیست...جاده همینطور تا انتها ادامه داشت. راننده باید چند ساعت گاز زیر پایش را همین‌طور فشار می‌داد و جاده هم بدون تغییر پس‌زمینه پیش می‌رفت تا به مقصد می‌رسیدیم. خوابیده بودم. پشت سر راننده. روز بود. اولِ هوای بارانی. چند قطره باران زمین را خالکوب کرده بود.راننده در هوشیاری کامل.جاده پر از چاه و چاله و شکستگی...دو ساعت مانده به مقصد.ناگهان لاستیک‌های سمت چپ ماشین از جاده‌ی آسفالت افتاد بیرون.خاکیِ نم‌دار،ترمز شدید،قفل شدن لاستیک‌ها،لیز خوردن سریع،در کسری از ثانیه چپ کردن و ملق زدن.سه یا چهار صدای ضربه شنیدم. شنیدم؛ چون در این لحظات تصویری به جز سیاهی در حافظه‌ام ثبت نشده. ولی لحظاتی قبل را به‌خاطر دارم. چند فریم جاده و چند فریم خاکی که کات خورد به سیاهی و ادامه‌ی ماجرا. هیبت فلزی ماشین بعد از چرخیدن، وسط خاکیِ بین دو جاده‌ی رفت و برگشت اردستان - یزد آرام گرفت. سیاهیْ همراه با خاک از سقف به پایین فرو نشست. رنگ همه‌چیز عوض شده بود. در شوک بین بیداری و خواب و واقعه بودم. توی دلم فکر کردم شاید این هم خوابی‌ست که قرار است کمی بعد ازش بیرون بپرم! ولی خبری از خواب نبود. صدای زنی رؤیایی و خیالی نبود که از سمت چپ، از قاب پنجره، داشت سرک می‌کشید داخل و با دلهره می‌پرسید: «سالم‌اید؟! سالم‌اید؟!»نگاهش انتظارِ صحنه‌ای خون‌آلود و وحشتناک را می‌کشید. به سمت چپ رو زدم. همه‌ی شیشه‌های بغل صورتم خرد شده بود. کریستال‌های ریز شیشه همه‌جا پخش‌وپلا بود. روی زمین، توی کفش‌ها، وسط لباس و جیب‌هایم. ضبط ماشین که خواننده تا لحظاتی قبل داشت ازش موسیقی می‌خواند، به همراه هر چهار سرنشین در سکوت فرو رفته بود. راننده و همراهان آرام‌آرام از ماشین پیاده شدند. ملتمسانه دست انداختم به دستگیرهٔ در و کشیدم. انگار نیرویم کافی نبود، بیشتر کشیدم و باز هم نشد. صورتم را کاملا برگرداندم سمت چپ. ستون بالای سرم آمده بود پایین. سرم را لمس کرده بود و در را گیر انداخته بود. مثل تام که دستش را گذاشته باشد روی دم جری و جری هر چه بدود، نتواند تکان بخورد. از سمت راستم پیاده شدم. چراغهای عقب ماشین له شده بود. صندوق عقب از قیافه افتاده بود و کوله‌های لپ‌تاپ و دوربین وسط خاکی ریخته بود. اگزوز یله و رها تکیه داده بود به زمین. عمق فاجعه تازه از بیرون معلوم می‌شد. پاهای ملق‌خورده‌ام، سر ضرب‌دیده‌ی ملق‌خورده را می‌گرداند دور ماشین. اطراف ماشین تماما سالم مانده بود. حتی سان‌روفِ دنای سفید رنگ که یک تکه شیشه بود بدون خط و خش سرجایش باقی بود...چشم‌های کنجکاوم سرک می‌کشید به اطراف و شیشه‌ی عقب که تماما خرد شده بود را نظاره می‌کرد. صندوق، ستون چپ عقب، و یکی از لاستیک‌ها که ظاهرا شکسته بود، کج و کولگی از سر و رویش می‌بارید. داخل ماشین که بودم، حادثه فقط یک خواب‌به‌هم‌زن ساده بود، اما بیرون از آن، مسئله‌ی مرگ یا زندگی! مکث بازدم یا خفگی...لحظه‌هایی از زندگی قابل توصیف نیستند. لحظه‌هایی هستند که باید همانطور که از داخل می‌بینی ازشان بگذری. از بیرون دیدنِ مسئله غرقت می‌کند. به حال و روز شنابلدی که دست و پا می‌زند ولی نمی‌رسد دچار می‌شوی. تنهایی، بیرون واقعه است. از بیرون یا دیده نمی‌شود یا خیلی شدیدتر از آنچه خودت حس کرده‌ای می‌بینندش.«تنهایی» سنگین‌ترین باری‌ست که هر کس باید خودش به دوش بکشد.قبلتر یعنی وقتی سر و کله‌ات بیشتر درد می‌کرده و با جمع و رفیق‌هایی هم‌دغدغه می‌ریختی روی هم و وقت‌های زیادی را در هفته یا ماه با هم می‌گذراندید، کمتر تنهایی را حس می‌کردی. نسخه‌های شبیه تویی انگار کپی شده باشند و تو یابیده باشی‌شان. درباره‌ی هر موضوع و ناموضوع و علم لاینفعی که به عقل بشر هم نمی‌رسیده با هم صحبت کرده‌اید و دنیا را با چند جفت چشم دیگر دیده‌ای. ناگهان جایی بعدتر، اکیپ‌هایی که داشتی کوچکتر می‌شود یا از هم می‌پاشد. وقت‌های خالی‌ات را بیشتر می‌کنند. حجمی از پوشه‌های توی مغزت پاک می‌شود. خلأ زیادی توی زندگی‌ات باقی می‌گذارند. «تنهایی» سنگین‌ترین باری‌ست که هر کس باید خودش به دوش بکشد.اولین جایی که تنهایی چک محکمی به صورتم زد، فهمیدم فرآیند مستقل شدن چقدر درد دارد. دردش قابل مقایسه با شکستن مچ دست راست در کلاس سوم ابتدایی، یا پرتاب شدن آجر از دست اوستا به پهلوی آدم حین بنایی نیست. اینجور دردها با گذشت زمان رفع می‌شود. اما تنهایی دردی‌ست که آدم تا لحظهٔ آخر عمر رو کولش سوار دارد. وزن تنهایی امکان زمین گذاشتن و کسر شدن را ندارد. زور جاذبه تنهایی را بیشتر سمت زمین می‌کشد. اکوی تنهایی در شب شدیدتر است.رفیقم(الف) وقتی که از دخترهای زیادی تعریف می‌کرد که باهاشان توی رابطه بوده، اضافه کرد: «برای فرار از تنهایی می‌رفتم سراغشان!» و حالا که زن و زندگی به هم زده، می‌گفت ولی الآن هم تنهایی دست از گلوی آدم برنمی‌دارد! این‌ها را در تاریکی یک شب بهم گفت.اکوی تنهایی در شب شدیدتر است. شب‌هایی شده که برای پر کردن تنهایی زنگ زده‌ام به رفیق‌هایم تا چند دقیقه صحبت کنیم. در حالی‌که دور و برشان شلوغ بوده، توی مهمانی یا وسط جشن و مراسمی بوده‌اند، پشت تلفن گفته‌اند کارت را بگو و من که مزاحمتم را از شلوغی‌های دور و برش فهمیده‌ام، گفته‌ام هیچ!یا پیش آمده در جمع نشسته‌ام، یکهو کیکِ شمع‌کارگذاشته‌ای را جایی مخفی کرده‌اند و می‌آورند دست‌گردان. گوشی‌ها و فلش‌ها را می‌گیرند مقابل صورتش، آرزو می‌کند و بعد شمع را فوت کرده و کیک را قاچ می‌زند. این در حالی بوده که دقیقا در روز تولدت، یعنی وقتی کیک بیرون آمده، توی دلت گفتی که اینها از کجا حواسشان بوده؟!در سکوت سنگین درونم کیک می‌ریزم پایین... چاه تنهایی را پر می‌کنم تا صدایی ازش بیرون نیاید.قواعد عالم بچگی به بزرگسالی نمی‌آیند.در این میان صداهای تبریک و لبخندها را نمی‌شنوم. همین وقت‌هاست که من می‌فهمم همان کودکی هستم که زنبور نیشش زده. با این تفاوت که قواعد عالم بچگی به بزرگسالی نمی‌آیند. قاضی برای اشک ماده‌ی قانونی ندارد. هیچ وکیلی وکالت اشک‌ریز را گردن نمی‌گیرد...شب‌ها در پادگان ساعت ۲۱:۳۰ وقت خاموشی‌ست. شب اول سکوت غریبانهٔ هیولایی شکلی در فضا حاکم است. بعضی‌ها بی‌صدا زیر پتو گریه می‌کنند. آنهایی که برون‌ریزترند در طی روز و شب توی صف تخم‌مرغ آب‌پزِ سلف گفته‌اند، «خونه سفرهٔ مادر پدره پهن بودا! ما پا شدیم اومدیم خدمت!» من همان شب زل زده‌ام به سقف مرتفع بالای سرم و گوش تیز کرده‌ام تا صدای اشک ریختن کسی را بشنوم ولی خبری نیست و چهره‌ی خیسی معلوم نمی‌شود.دو سه نفر از بچه‌ها توی آموزشی سربازی با هیچکس لام تا کام حرف نزدند. از بی‌اعتمادی یا از درگیری‌های درون تنشان بود یا چه نمی‌دانم. یکی‌شان می‌گفت اینجا آمدنم عاریه‌ای بوده. چه لزومی دارد به همه اعتماد کنم؟ تمام که بشود برمی‌گردم.آدمیزاد بعد از کلی به دوش کشیدن تنهایی و کنار آمدن با آن به جایی می‌رسد که چشم از دیگران می‌کَنَد. نیروی تنهایی‌اش را جمع می‌کند و به خودش می‌گوید: «می‌تونم از پسش بربیام!»</description>
                <category>Mr. Nobody</category>
                <author>Mr. Nobody</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 20:54:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدال مغزها بر سر بی‌مغزی</title>
                <link>https://virgool.io/@MR.Nobody_txt/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2%DB%8C-fqxa9ueqcewc</link>
                <description>طبق آخرین اخبار واصله جلوی خروج مغزها گرفته می‌شود...! نمایندگان مجلس در صحنِ کمی علنی مصوبه‌ای را تصویب کردند تحت عنوان «ممنوعیت‌الخروجی مغزها و ابرمغزها». این مصوبه با ۱ رأی ممتنع، ۲ رأی مخالف و از این جا به بعدش چون در قسمتِ غیرعلنیِ افتاد، معلوم نیست!اما خب، این قانون به سرعت به سازمان‌های مربوطه با روابط نامربوطه ابلاغ شد و دستگاه‌های اجرایی زیر بار آن نرفتند و شانه خالی کردند ولی در نهایت مجبور شدند و با حالت اکراه و میان‌مایگی گوشه‌ی چشم تنگ کردند و لب ورچیدند و لپ پُرباد کردند و گفتند: «سیستم قطعه!»حالا حدود یک سال از گیس و گیس‌کشیِ اجرای آن قانون گذشته و شاهد اتفاقات نادری «برای اولین بار در ایران» هستیم. مطابق یکی از مفاد مهم این قانون، خروج هرگونه دانش‌آموز یا دانشجوی با معدل بالای ۱۵ از کشور ممنوع می‌باشد. بعد از اعلام رسمیِ این خبر نخبه‌هایی که قصد خروج از کشور داشتند و اپلای‌شان به راه بود، کنار کشیدند و از خانواده‌هایشان درخواست خواستگار کردند و به ادامه تحصیل پشت‌شان را نشان دادند و بی‌محلیِ «از دماغ فیل‌افتاده‌ای» نثار کردند.گروهی از آن‌ها که هنوز ترم اولی یا سال اولی و دومی بودند، عزمشان را جزم کردند تا اگر با نخواندن درس‌ها هم نتوانستند بیفتند، آخر ترم، دم اتاق استاد خیمه بزنند و عِز و جِز و التماس که: «استاد دستم به دامنت منو بنداز تو رو خدا! من به افتادن نیاز دارم... پدرم کانادا رو تخت بیمارستانه». و گروه دیگری که با تقلب از شاگرد اولی‌ها نمرات بالایی گرفته بودند، حالا با نام و یاد شهدا داشتند کارنامه‌هایشان را دستکاری می‌کردند تا بتوانند به جبهه‌ها و سنگرهای علمیِ مغرب‌زمین از جمله هاروارد و ام‌آی‌تی دست پیدا کنند.روزنامه‌ها - امروز - از ترور نافرجامِ دیروز نوشتند. ترورِ تجدیددارترین دانشجوی دانشگاه آزاد تهران شمال. با سابقه‌ی ۸ سال تحصیل در مقطع کاردانی. خوشبختانه اوضاع حیاتی این دانشجو مساعد است اما جامعه‌ی هنرمندان و سلبریتی‌خیزان به خانواده‌ی وی تسلیت گفته‌اند...در نهایت متأسفانه توسط سازمان‌های معاند، مجبورا پروژه‌ی دورکاریِ فرارمغزها کلید خورده... مثلا در ناسا فقط چند بار به علت قطعی فیلترشکن، ماهواره‌ها از مسیرشان خارج شده‌اند که خب طبیعی‌ست...بالأخره ماهواره توسط یک نخبه باید از مسیرش خارج بشود دیگر...!</description>
                <category>Mr. Nobody</category>
                <author>Mr. Nobody</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 20:55:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متروبازار</title>
                <link>https://virgool.io/HamDaastan/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-udxjglnkqgh3</link>
                <description>مترو در ایستگاه متوقف است، خانمی با مانتوی جیغ و آرایش جیغ‌تری وارد مترو می‌شود. دارد برای گوشی‌اش ادا و اطوارهایی در می‌آورد که رفتارشناسان و روانشناسان می‌توانند ازش یکی چند مقاله در بیاورند. یا ژاپنی‌ها ازش برق تولید کنند، یا به فکر طراحی سازه‌هایی ضدزلزله بیفتند. خانمِ جیغ نگاهی به دور و بر می‌اندازد و می‌رود کنار در‌ مقابل می‌ایستد. درها بسته می‌شوند و مترو به حرکت می‌افتد.چند پسربچه و دختربچه می‌آیند سمت واگن و هر چه اصرار می‌کنند و به پر و پاچه مسافرین می‌چسبند هیچکس ازشان خرید نمی‌کند. از جان مرغ تا شیرِ آدمیزاد را می‌فروشند. کسی اعتنایی نمی‌کند. چند نفر سرشان را می‌خارانند. بعضی نگاهشان را به افق می‌دوزند. یکی گوشی خاموشش را روی گوشش می‌گذارد و می‌گوید: «الو... چطوری عِضقم!».پیرمردی دست در جیب کتِ کهنه‌اش می‌کند و جیب خالی‌اش را رو به بیرون می‌کشد و می‌گذارد همانطور بماند. بعد بی‌توجه به بچه‌ها، در آرامشی کم‌نظیر به روبه‌رو نگاه کردنش را ادامه می‌دهد. حتی یکی از جوان‌ها که با ماسک صورتش را پوشانده با لیزر انداختن توی چشم بچه‌ها سعی می‌کند فراری‌شان بدهد. معلولی که سوار ویلچر است با دست‌هایش ویلچر را می‌گرداند و رویش را به دیوار می‌کند. خانم جیغ با کلی چیسان‌فیسان و سرخاب‌سفیدابِ نقش‌بسته بر صورت و پوست و مو، ایستاده است و با قرار دادن مگسکِ گوشیِ همراهش رو به بچه‌ها دارد تولید محتوا می‌کند و بازدیدِ مینیونی می‌گیرد.ناصر، دستفروشی جوان که ریش‌هایش را از ته تراشیده، دستمالی روی گردنش بسته و جای خط و خشی سطحی روی پیشانی دارد، کیسه‌ی مشکی بزرگی را روی زمین می‌کشد. می‌رسد به ابتدای واگن و پلاستیک را جلوی پایش متوقف می‌کند. ناگهان دستش را می‌برد داخل پلاستیک و به سرعت اسلحه‌ای از داخل آن در می‌آورد(از نوع کلاشینکف) و تفنگ را رو به جمعیت می‌چرخاند و تهدیدآمیز نگاهشان می‌کند. مترو همچنان در حال حرکت است و هیچکس جرئت جم خوردن ندارد.همه جیغ‌کشان و ترسیده سر جایشان نشسته‌اند و سعی دارند در خودشان جمع شوند. خانمِ جیغ هم همانطور که از اسمش معلوم است، انتظار دیگری از او نمی‌رود. ناصر ناگهان رو می‌کند به پسربچه‌ای ده ساله که به مادرش چسبیده و مادرش هم او را بغل گرفته. اسلحه را آهسته می‌چرخاند و می‌گیرد سمت پسربچه. ناصر زیرچشمی نیم‌نگاهی به دیگر مسافران می‌کند. مادر و پسربچه ترسیده‌اند، پسربچه شلوارش را خیس می‌کند. بغل دستی‌ها روی صندلی کمی جابجا می‌شوند و از پسربچه فاصله می‌گیرند. لایه‌ای از خیسی به طرف ناصر روی زمین یورش می‌برد. ناصر چهره‌اش را درهم می‌کشد و یک قدم عقب‌نشینی می‌کند. پیرمرد که چیزی نمانده سکته کند ناگهان لبخند بزرگی روی لبش می‌نشاند. رو به پسربچه چشم می‌دوزد و دست‌های چروکیده‌اش را به هم می‌کوبد. پسربچه را تشویق می‌کند. مادرِ پسربچه به پیرمرد چشم‌غره می‌رود. ناصر با حرکتی ناگهانی اسلحه را رو به پیرمرد نشانه می‌رود. پیرمرد سکته می‌کند و از هوش می‌رود... نفر کناری پیرمرد با هراس شانه‌های پیرمرد را در آغوش می‌گیرد.ناصر برمی‌گردد به سمت دختربچه و پسربچه‌های دستفروش که تا الآن از انتهای واگن نظاره‌گر بودند و خشکشان زده بود، بهشان می‌گوید: «بچه‌ها! حالا بیاید بفروشید...»ذوق پَت‌و‌پهنی روی صورتشان می‌نشیند و هر کس می‌رود سروقت یکی از مسافرین. همه‌شان در اقدامی هماهنگ شده و تخصص داشتنی مشهود در اصول اولیه‌ی بازاریابی و مخاطب‌شناسی می‌رسند بالاسر مسافرین مربوطه!کوچکترین پسربچه‌ی دستفروش با کمک نگاه‌های ناصر یکی از مسافرین را مجبور می‌کند که آب معدنی بخرد تا پیرمرد را به هوش بیاورند. بعد از به هوش آمدن، بدون فوت وقت از پیرمرد می‌خواهد که ازش خرید کند. پیرمرد با نگاهش کوتاهیِ قد پسربچه را به سخره می‌گیرد و به جیب بیرون زده از کتش اشاره می‌کند. بلافاصله نیم‌نگاهی به ناصر می‌کند و با لرزش تهدیدآمیز اسلحه تسلیم می‌شود و از توی جورابش اسکناس‌های نوی صد هزار تومانی بیرون می‌آورد و همه‌اش را رو به پسرک می‌گیرد...معلول به عنوان بقیه‌ی پولِ چند بسته چسب‌زخمی که بچه‌ها برایش گذاشته‌اند، پنج جفت جوراب می‌گیرد. زن بلاگر مجبور می‌شود یک بسته دستمال کاغذی بگیرد. وقتی می‌بیند بعد از خریدن دستمال هنوز پسربچه از جلویش جُم نخورده همانجا بازش می‌کند و یک دسته دستمال کاغذی را می‌مالد روی لب و لوچه‌اش و آرایش غلیظش کمی رقیق می‌شود. اما روی دستمال از ترکیب رژ و کِرم و پودر، رنگ‌های غلیظ‌تری به وجود می‌آید. پسربچه‌ای که کنار مادرش نشسته، با دختربچه‌ای که دسته‌ای فال را رو به مادرش گرفته چشم در چشم می‌شود. موج جدیدی از خیسی زیر پایش راه می‌افتد!ناصر و بچه‌ها دارند واگن را ترک می‌کنند که رضا، دستفروش دیگری که هم‌سن و سال ناصر است پلاستیک مشکی مشابهی را روی زمین می‌کشاند و وقتی به ابتدای واگن می‌رسد توقف می‌کند، دستش را داخل پلاستیک می‌برد و درست اسلحه‌ای مشابه ناصر را بیرون می‌آورد. پیرمرد دوباره سکته می‌کند. رضا اسلحه را بالا می‌گیرد و بین جمعیت حرکت می‌کند:- مسافرین محترم! کلاش اسباب‌بازی آوردم؛ تفریح و سرگرمی، نوه و نتیجه، با کمترین میزان کشته و زخمی... یه تومن فروشِ خارج، پونصد فروشِ مغازه‌ها، صد و بیست فروشِ همکارا، فقط شصت تومن. کارتخوان و شماره شبا و فروش آنلاین هم داریم...!ناصر از ته واگن دست تکان می‌دهد برای رضا:- دمت گرم رضا! از وقتی ازت خریدم کسب و کارم، مخصوصا آفلاین‌شاپم کلی برکت پیدا کرده... نوش(جونت) باشه!رضا بلند رو به جمعیت می‌گوید:- اینم رضایت مشتری...!مترو به ایستگاه می‌رسد. درها جیغ می‌کشند و ناصر و گروه بچه‌ها خنده‌به‌لب از مترو پیاده می‌شوند. مسافرین با تعجب و در سکوت به همدیگر نگاه می‌کنند. خانم بلاگر از توی کیف کارت بانکی‌اش را در می‌آورد.</description>
                <category>Mr. Nobody</category>
                <author>Mr. Nobody</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 20:46:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌پدر و مادری!</title>
                <link>https://virgool.io/@MR.Nobody_txt/%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-f8luk5njnjel</link>
                <description>عکس کمی تا حدی تزئینی‌ست!تلویزیون روشن است.شبکه‌ی ۱ اخبار می‌گوید و خانواده‌ی چندنفره‌ی ما پای سفره نشسته و به حکم اینکه کنترل تلویزیون دست پدر است به تک‌تک خبرها گوش می‌دهیم.حملات نظامی گسترده به فلسطین، تصاویر چند بچه‌ی زخم و زیلی و افقی‌شده روی تخت بیمارستان یا داخل آمبولانس را نشان می‌دهد که به طرز ناشیانه‌ای بلور(Blur)  شده‌اند.خبر بعدی آخرین سخنان وزیر ارتباطات راجع به پهنای باند است.بعدی اطمینان دادن رئیس سازمان میادین میوه و تره‌بار از در دست کنترل بودن میوه و مرکبات شب عید است.خبر پشت خبر...چند خبر کوتاه هم اتفاقات خارجی و آبروبرِ بین‌المللی را می‌گوید. زلزله و حوادث طبیعی و واطبیعی.صدور دستور ساخت چندین مجتمع و مسکن در فلان منطقه تهران...اخبارگو طوری که انگار همه را راست گفته ولی اجازه ندارد جلوی دوربین‌ها به جان کسی قسم بخورد از همراهی بینندگان تشکر می‌کند. و خدانگهداری...پدر کنترل را در دستانش جابجا می‌کند که بهمان بفهماند رئیس تلویزیون کیست و با غرولندی زیر لب دکمه‌ی خاموش را با فشارِ کنترل‌نشده‌ای می‌فشارد! تحلیل‌ها شروع می‌شود. که این مدل مملکت‌داری و اداره که اینها دارند چه است و فلان و بهمان است و چقدرش قضا و قدر است و چقدر دیگرش دستِ عمدِ دولت در آستین. چقدرش حرف‌های از روی شکم است و چقدر دیگرش غیرمتکی به عقل و شعور.«البته که سیاست پدر و مادر ندارد! »می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید تا به لحظه‌ی اوج ماجرا می‌رسد. به اینجا که کشف بزرگ پدران بشریت، عظیم‌ترین نتیجه و حصول تاریخ تمدن‌ها و حکومت‌ها با یک تک‌جمله‌ی معروف تکمیل و تمام می‌شود: «البته که سیاست پدر و مادر ندارد!»همین یک جمله از فرط تکرار و از فرط شنیده شدن باید آویزه‌ی گوشمان میشد وگرنه کلاهمان پس معرکه بود. دهانمان سوخته بود و آش داغ‌تر می‌شد. جایمان قعر چاه بود و به پیراهن یوسف هم اعتمادی نبود. کلاهِ آبرو و اعتبارمان را باید دودستی سفت می‌چسبیدیم تا باد نبرد.عبارت زندانی سیاسی و امثالهم به گوشمان خورده بود و کریه به نظر می‌رسید. کسی که هشتش گرویِ نُه‌اش است و ملاقاتی ندارد. ولی کف‌زن و به‌به و چه‌چه کنِ فراوان چرا! و فقط همین. پشت‌گرمی‌ای که پشت‌گرمی نیست! سیاست درسی بود که حتی نمی‌توانستی کنار پزشکی یا مهندسی ادامه‌اش بدهی و مشاور کنکورها از آن بر حذرت می‌داشتند.سیاست درسی بود که حتی نمی‌توانستی کنار پزشکی یا مهندسی ادامه‌اش بدهی...نویی آمده بود به بازار که جای چرک کف دست بودن را پُر می‌کرد. حرف‌های سیاسی را باید می‌زدیم پَرِ شالمان و سر و کارمان با سیاست باید می‌رفت توی پستو. باید از تمام میهمانی‌ها و مجالس دوستی برچیده می‌شد تا رفاقت‌ها و پیوند و الفت‌ها بر جای می‌ماند. دست از پا خطا کردن می‌توانست قطعِ رحم کند. سیاست چیزی بود برابر با غم، برابر با خشونت، و برابر با پوز دوست را بر خاک مالیدن...تک‌جمله‌ی مذکور _ سیاست پدر و مادر ندارد _ را شاید از هرکس دیگری شنیده باشید. شاید از زبان کسی غیر از پدر خانواده، در جای دیگری دور از مقابل تلویزیون و اخبار... مکررا شنیده باشید و توی گوشتان زنگ هشداری چپانده باشد که سیاسی‌کاری کثافت‌کاری‌ست و نزدیک شدن به سیاست عین دیاثت!سیاست چیزی بود برابر با غم، برابر با خشونت، و برابر با پوز دوست را بر خاک مالیدن...مهم نیست این جمله اولین بار توسط یک راننده تاکسی به کار رفته باشد یا یک فروشنده. لابلای متن بیانیه‌ی یک نخبه بوده باشد یا حتی یک زندانی سیاسی! مهم این است که بُرد این جمله، مردم را به اینجا رسانده که موقع انتخاب رشته قبل از هر چیز، علوم انسانی، سیاست و هر چه که مربوط به آن است را حذف می‌کنند تا به تجربی و پزشکی نزدیک‌تر شوند. به اینجا می‌کشاند که هیچکس توی آرزوی بچگی‌اش نمی‌گوید می‌خواهم سیاستمداری بزرگ شوم! به اینجا می‌رساند که هیچ آزمایش ژنتیکی پدر و مادر داشتن سیاست را تأیید نمی‌کند یا به فرزندی قبول کردنش را زیر بار نمی‌رود... .سیاست پسره‌ی یک‎‌لاقبایی شده بود، پای سفره‌ی پدر و مادرْ بزرگ نشده. هر وصله‌ای _جور یا ناجور_ به آن می‌چسبید. شده بود هدفی که هر وسیله‌ای را توجیه می‌کرد. نردبانی که می‌بُردت آنجا که می‌گویند «مشترک مورد نظر در دسترس نیست.» در بین رفیق‌های دمخورش نه خبری از رحم و مروت بود و نه با اخلاق آبشان توی یک جوی می‌رفت. خلاصه مکار و انگشت‌نمای روزگار شده بود...هیچ آزمایش ژنتیکی پدر و مادر داشتن سیاست را تأیید نمی‌کند یا به فرزندی قبول کردنش را زیر بار نمی‌رود... .تبلیغات و پروپاگاندایی که این چند دهه علیه سیاست دهان به دهان چرخیده که حاکمیت هم در آن بی‌تقصیر نبوده و شاید از کیکِ قصورات سهمِ بیشترش به او می‌رسد؛ سیاست و ورود مردم به مسائل سیاسی را گوشه‌ی رینگ انداخته، یقه‌اش را گرفته و کوبانده‌اش سینه‌ی دیوار. چند نفر به یک نفر!مردم تلاشی نمی‌کنند تا به علم سیاست مجهز شوند و خودشان را سیاسی بدانند. دغدغه‌ی تشکیل حزب سیاسی داشته باشند و بخواهند باگ و سوراخی چند از دموکراسی، جمهوریت و هزار و یک نکته‌ی حکومتداری را با طرح و ایده‌های نو مرتفع کنند...«به ریسمان سیاست چنگ نزنید»!هر جا که می‌گویند فلانی فلان حرف سیاسی را زد، سریع تکذیبیه‌اش را انتشار می‌دهد که «من سیاسی نیستم!» و «این حیطه را به سیاست گره نزنید!». سیاست عزم کرده بود بشود آن سه‌نقطه‌ای که لولو آن را برد! _ رجوع شود به احمدی‌نژاد _ و اراده کرده بود که بشود آیه‌ای از آیات قرآن با این مضمون که «به ریسمان سیاست چنگ نزنید»!بی‌کیفیت‌ترین سیب‌زمینی آپلودشده...سال ۵۷ که اوج فعالیت‌های سیاسی اتفاق می‌افتاد با احزاب مختلفی طرف بودیم که نشریه و منشور و اطلاعیه و خط مشی خودشان را داشتند و تبلیغ می‌کردند. بی‌ایدئولوژی‌ترین و سیب‌زمینی‌ترین آدمیزادِ روییده بر این کره‌ی خاکی هم در چنین فضایی رگه‌ها و چاکراهای سیاسی‌شنوی‌اش باز می‌شد؛ قدمی هر چند کوتاه در راستای شناخت اهداف آن حزب و فایده و ضررش برمی‌داشت و سیاسی می‌شد. به اصطلاح امروزه‌ی ما با دم شیر بازی می‌کرد و کله‌اش بوی قرمه‌سبزی می‌داد. آن روزها سیاست شناسنامه داشت؛ کسی به این راحتی‌ها پشتش را خالی نمی‌کرد و به سادگی انگ و فحش خانوادگی نثارش نمی‌کرد...شاید بی‌پدر و مادری سیاست!هر چه از اوایل انقلاب فاصله می‌گیریم و روی خط زمان تاریخ جلو می‌آییم حضور احزاب کمرنگ‌تر می‌شود. تا جایی‌که تقریبا همه‌شان از صحنه‌ی بازی حذف می‌شوند... دیگر آدم‌بزرگی که صدایش را بیندازد ته گلویش، بادبه‌غبغب بگوید دارد با سیاست‌ورزی‌اش با مشکلات دست و پنجه نرم می‌کند و مسائل را یکی پس از دیگری حل می‌کند _ و واقعا هم حل کند! _ کمتر پیدا می‌شود.حالا اصلاح‌طلب و اصولگرا دو طرف طناب قدرت/سیاست ایستاده‌اند و آنقدر می‌کشند که نه طناب، که مردم پاره می‌شوند _ بی‌آنکه خودشان بفهمند _ و در همین حال تقصیر را گردن سیاست می‌اندازند. فحش را سیاست برمی‌دارد. جور و توسری خوردن را سیاست به دوش می‌کشد. و پای لرز خربزه‌اش سیاست می‌نشیند. نه سیاستمدار...بی‌زبانی سیاست. لکنت سیاست. شرم سیاست. صبوری سیاست. شاید از اینها باشد. نمی‌دانم؛ هر چیز که اسمش را می‌گذاریم...شاید بی‌پدر و مادری سیاست!</description>
                <category>Mr. Nobody</category>
                <author>Mr. Nobody</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 09:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاویه‌های جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@MR.Nobody_txt/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-q9c4vxzcs0vu</link>
                <description>به آنکه از تردید نمی‌هراسد،به آنکه چراها را می‌جوید،بی‌پروا از خستگی،یا درد، یا مرگ. - اوریانا فالاچیکلاویه‌ها سر جای خودشانند.می‌خواهم خودم را موزیسینی تصور کنم که کلاویه‌ها و نت‌ها را خیلی درست و حس‌برانگیز در کنار هم نواخته. و حالا روبروی جمعیت حضار ایستاده و نورهای سالن بهش اشاره می‌کنند.تشویق می‌شود.کف می‌زنند برایش.سوت و کل می‌کشند.دسته‌گل است که پرت می‌شود روی سن!خدای من! چه لحظهٔ غرورآمیزِ موفقیت‌شماری! یکهو در همین لحظه که لبخند رضایت روی لب‌هایم نشسته، یک نفر دستپاچه سر می‌رسد و با لبخند تمسخرآمیزی می‌گوید: «این را باش؛ خودت را تحویل گرفته‌ای؟! همه‌شان کَر و کورند!» و اشاره می‌کند به جمعیتِ ولوشده روی صندلی‌ها...آن لحظه لبخندِ روی لبم سرد نمی‌شود. رضایتِ توی چشم‌هایم کم‌رنگ و مرده نمی‌گردد. احساس غرور توی رگ‌هایم همچنان وول می‌خورَد! و نفسم تنگ نمی‌شود و به شماره نمی‌افتد.کلاویه‌ها سر جای خودشانند.کلاویه‌ها به خاطر حضار چیده نشده‌اند،کلاویه‌ها برای خشنودی دل موزیسین که بگوید چیزی خلق کرده، مصنوع بشرْ فوق توان - عصر - حجر، نوشته و نواخته نشده‌اند.کلاویه‌ها برای ادای حق مطلب، برای تمایز جوجه از قناری، و برای برانگیختن احساسات حقیقی و انسانی نواخته شده‌اند.حالا حضار چه دست بزنند،چه نزنند...از نواختن این کلاویه‌ها پشیمان نخواهم شد!شهروندانی پلاستیکی ولی مقدس! که خون‌شان رنگین‌تر از دیگر قوم‌هاست. و دین‌شان فوق ادیان. دعوا سر یک بازی بچگانه یا یک جرزنی سادهٔ سیاسی نیست! دعوا از «بی‌حیایی گربه!» شروع شده. از دست‌درازی به مال و منال و طمع به زمین و املاک دیگری شروع شده.توی روز روشن، وسط حال و هوای جهانی و تکنولوژیته شدن دنیا، عده‌ای طبق نظریهٔ «تئودور هرتسل علیه‌الفلان - بر وزن علیه‌السلام» شهروندانی پلاستیکی وارد کرده‌اند به فلوس‌طین(اینطور می‌نویسم که شاید به مذاق سرمایه‌دارها و پول‌سالارها خوش‌تر بیاید). شهروندانی پلاستیکی ولی مقدس! که خون‌شان رنگین‌تر از دیگر قوم‌هاست. و دین‌شان فوق ادیان. نفر به نفری که به فلوس‌طین مهاجرت کرده‌اند - فرقی نمی‌کند، بچه یا بزرگسال - جای یک نفر از ساکنان اصلی را گرفته. نشسته جایی که نباید. جایی که برای دیگری‌ست. دارد از غذا، هوا و آب و خاکی استفاده می‌کند که برای خودش نیست. و کمک می‌کند به پشت‌گرمی کسی که دکمه‌های راکت جنگی را - به راحتی بستن دکمه‌های کت‌شلوارش - می‌زند. هر یک از آنها شراکت دارد در به رسمیت شناختن این سهم‌خوری.از آن طرف، زنان غزه هنوز کلیدهای خانه‌شان در فلوس‌طین را با نخ انداخته‌اند دور گردن‌شان و با فاصلهٔ چند کیلومتری از آنجا، چشم‌انتظار تا روزی که برسند دم در و کلید بیندازند بروند سروقت زندگی، کودکانشان را شیر می‌دهند و در گوششان لالایی با پس‌زمینهٔ انفجار می‌خوانند... .مانیفست آدم‌های منصف باید چنین باشد؛ صلح‌طلبی، در عین جنگ‌بلدی!جنگ آخرین انتخاب ماست؛ اما بالأخره انتخاب ماست.صلحی که قرار باشد لاپوشانی ظلم کند مقبول نیست! صلح مطلق جنگ می‌آفریند.بعضی صلح‌طلبی‌ها آتش جنگ را بیشتر می‌افروزند! دست خون‌آشام‌هایی را برای مکیدن بازتر می‌گذارند. صلح در ادبیات امروز، یعنی تفنگت را زمین بگذاری تا مگس موی مگسکِ نشانه‌رفته روی فلوس‌طینی‌ها نباشی.#نه_به_جنگ، هشتگِ نان و ماست‌خورهای یک‌گوشه‌نشین است. آدم‌هایی که سر هر واقعه سکوت را انتخاب می‌کنند. بی‌کنشی. بی‌رگی. بی‌غیرتی!مانیفست آدم‌های منصف باید چنین باشد؛ صلح‌طلبی، در عین جنگ‌بلدی!داعیه‌داران صلح همان جنگ‌افروزان پشت پرده‌اند. کارخانه‌دارانِ اسلحه... - پس زخم‌هایمان چه؟که نور وارد شود؟! نخیر. من ورژن چند قرن آپدیت‌شدهٔ بعد از مولانا هستم و می‌گویمتان که: تا در راه‌مان نشانه‌هایی فراموش‌نشدنی داشته باشیم.نوشته بود ما روزی شش مرتبه نماز می‌خوانیم، پنج‌تا یومیه، ششمی نماز میت.بعدتر گفتند «اگر یکبار بمیریم بهتر از این است که روزی صد بار بمیریم».داعیه‌داران صلح همان جنگ‌افروزان پشت پرده‌اند. کارخانه‌دارانِ اسلحه... مثل نوبل، کسی که جنگ کسب و کارش بود، و جایزه‌ای به نامش پایه‌گذاری شد. جایزه‌ی نوبل. به نام آلفرد نوبلِ مخترع دینامیت.نوبل صلح.هم‌نشینی بی‌ربط واژه‌ها.این جنگ تحسین‌برانگیزترین جنگ تاریخ بشریت جدید است در مقابل ظالم‌ترین شهروندهای پلاستیکی جهان!بازیگر فیلم‌های خاک‌برسری با فلوس‌طینِ روی زبانش توانسته سر بالا بگیرد. و خواهد گرفت...هیچ‌وقت نباید «رحماء علی الکفار، اشداء بینهم» بشود مانیفست انسانیت!در عالم سیاست که همهٔ حرکات لب و دست و بدن معنی دارند، وزیر دفاع اسرائیل، فلوس‌طینی‌ها را حیوان انسان‌نما خطاب می‌کند. در عالم سیاست، فحش‌ها و دعواها با رعایت پروتکل‌های دیپلماسی و دموکراسی و هر چیز که یک چی‌چی‌سی اضافه‌تر یا کم‌تر دارد، ادا می‌شود. حتی بستن آب و نسل‌کشی وجهه‌ی حقوق بشری پیدا می‌کند.هیچ‌وقت نباید «رحماء علی الکفار، اشداء بینهم» بشود مانیفست انسانیت! و مانیفست توسعه! مانیفست محبوبیت! و همه‌پذیری...تف به توسعه اگر بخواهد عدالت را با ملاک تکنولوژی‌داری رعایت کند. تف به اشک و روضه‌ای که ازش مبارز ظالم‌ستیز در نیاید!لعنت به رسانه‌چی و تاریخ‌نگاری که سمتِ فاحشِ درستِ تاریخ را اشتباه تشخیص بدهد. و دهانی که فحش را در جهت تحریف شده شلیک کند.کلاویهٔ گلوله‌های جنگی گاهی می‌توانند خوشایندترین موسیقی‌های جهان باشند.پاک شدن صهیونیست از فلوس‌طین قرار نیست اوضاع اقتصادی ما، فقر و فلاکت ما، یا مدیریت مسائل داخلی را حل کند. قرار نیست تضمین کند زندگی ما از اینجا به بعد در سایهٔ عادلان پیش می‌رود؛ اما قرار است نشان دهد دست کج قبل از هر چیز قطع می‌شود. نشان دهد گردونهٔ عدالت قبل از همه روی گیوتینِ ظالم‌کُش می‌ایستد. گیوتینِ لرزه‌انداز بر اندام‌. گیوتین منصف...این حذف کردن می‌خواهد ظلم را هزینه‌بردار کند. می‌خواهد خط و نشان بکشد؛ برای قلدرترها. که زمین، زمین خودشان است. و تنها تن‌های خودشان. حتی اگر قرار باشد در آن فقط دفن شوند.همچنان موزیسین روی سن منم!کلاویهٔ گلوله‌های جنگی گاهی می‌توانند خوشایندترین موسیقی‌های جهان باشند؛ اگر آدم‌های غلط و فکرهای زشت را از روی زمین حذف کنند...پ.ن: همه اینها را گفتم، اما سهم من از جنگ فقط همین از پشت گوشی رصد کردن است و کمی نوشتن...</description>
                <category>Mr. Nobody</category>
                <author>Mr. Nobody</author>
                <pubDate>Thu, 12 Oct 2023 10:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بکن ای صبح طلوع...!</title>
                <link>https://virgool.io/@MR.Nobody_txt/%D8%A8%DA%A9%D9%86-%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-ay8wsqjaqi8h</link>
                <description>پادکست «بکن ای صبح طلوع» https://castbox.fm/episode/%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%B5%D9%88%D8%B1-%7C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%D9%85%3A-%D8%A8%D9%8F%DA%A9%D9%86-%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-id4575184-id620366469?country=us نه، نشد!بالأخره کار خودش را کرد.آفتاب صبح را می‌گویم. صبح عاشورا.از دیشب که من و همهٔ دور و بری‌هابا هم اصرار کردیمو به آفتاب التماس،که یک امروز را طلوع نکند،کارگر نیفتاد...</description>
                <category>Mr. Nobody</category>
                <author>Mr. Nobody</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2023 10:17:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این منم!</title>
                <link>https://virgool.io/HamDaastan/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%85-k9rpzudfe1z8</link>
                <description>به تاریخِ آبانِ ۱۴۰۱، مثلا کارگردانی هلی‌شاتبیست و دو سالم شده! یعنی بیست و دو تا سیصد و شصت و پنج روز و شب به چشم دیده‌ام. حس و حال دو رقمی شدن سنم را یادم نیست ولی وقتی کنکوریدم و از دام مدرسه خلاص شدم را یادم می‌آید. یعنی وقتی پله‌ی آخر نوجوانی را ترک کردم و روی بلندی سکوی جوانی ایستادم.دوران تست‌خیز و انزوازدگی کنکور مرا واداشته بود برنامه‌های بلندمدت بریزم. دفتر چرک‌نویسی که تویش متن و وامتن می‌نوشتم را برداشتم، یک جایی آن آخرها شروع کردم عنوان و تیتر و کار تعریف کردن؛ یاد گرفتن عکاسی، ادامه دادن دایدوجوکو، نوشتن مداوم و...بعدتر که گوشی‌دار شده بودم - اوایل ترم یک دانشجویی - برنامه‌های چهارساله‌ام را از توی دفتر خانه‌تکانی و منتقل کردم به بخش یادداشت‌ها. تحت عنوان برنامه‌های بلند مدت ۴ ساله. برنامه‌هایی که قرار بود از ۱۸ تا ۲۲ سالگی تمام و کمال انجام شود. قرار بوده معلمی را تجربه کرده باشم که تا الان سه چهار کلاس و بحث و موضوع را تدریس کرده‌ام و طرح درس‌هایی نیم‌نوشته دارم.قرار بوده مادر بچه‌هایم را پیدا کرده باشم که هنوز ازش اثری نیست؛ معلوم نیست کجای این شهر، یا نهایت کشور سرش گرم است. خیلی روی آن‌ور آب حساب نکرده‌ام چون می‌دانم نیمه‌ام آنقدرها گم نشده که نیاز باشد پای پلیس اینترپل بیاید وسط...!برگردیم به ادامهٔ صحبت. قرار بوده دو بار روی سن جشنواره رفته باشم که یک بارش عملی شده.قرار بوده به تعداد انگشتان دست فیلم کوتاه ساخته باشم که کرونا و تنبلی و جدی نگرفتن مسئله نگذاشته به این تعداد برسد.کلی برنامه‌ی آموزشی و تفریحی و سفر داشته‌ام که تورم هر چه قدش بلندتر شده پس‌گردنی محکمتری به من زده، و بیشتر زیر میز برنامه‌ریزی‌هایم. مطالعات سینمایی و تجربیات اجرایی و مدیریتی خوبی به هم زده‌ام. چند سال مسئولیت تشکیلاتی توی رزومه دارم و بر اساس قوانین نانوشتهٔ قضا و قدر ثواب برگزاری چندین و چند هیئت به جیب زده‌ام.توی کارنامهٔ تحصیلی‌ام مشروطی به چشم می‌خورد و به رغم تلاش نکردن‌هایم پاس‌شدن‌هایی! راستش را بخواهید کرونا فرصت پرتاب و حرکت بیشتری به من داد. چرا که دانشگاه دام ناگسترده‌تر و کوچکتری از مدرسه نیست.دانشجویی برای من بستن پابند فولادیِ گوی‌مانندی بود که علاوه بر کند کردن حرکتم در مسیر، باعث می‌شد مسیرم را با دقت بیشتری رصد کنم. و عاقلانه‌تر انتخاب‌هایی. من برای تصمیم‌هایم بی‌گدار به آب نزده‌ام... کرهٔزمینمرابهاجبارچهارسالدورخورشیدچرخاندهوبههمیناندازهمسن‌ترشده‌ام.نمی‌گویمبزرگترچوننیازبهحسابوکتابدارد.ومعیارحسابرسی‌اشهمقطعاتعدادچرخشیکسیارهبرواحدزماننیست! در این مدت سعی کرده‌ام یک جا ننشینم و گذر عمر نبینم. حتی اگر این رفتن «به راه بادیه رفتن» باشد! به قولی شانس، تنه به تنهٔ آدمی می‌زند که در حال حرکت باشد.خانم فائضه غفارحدادی در جایی از کتاب دهکدهٔ خاک بر سر می‌گوید: «به راستی رشد فرآیند دردناکی‌ست!».حالا پس از گذشت دو ماه از بیست و دو سالگی باید به هزار و اندی رؤیا که ریشه در واقعیت دارند رسیده باشم. باید تمامِ آن لیست سیاهه تیک خورده باشند. ولی یا اختیار یا جبر هر کدام یک «نه» آورده‌اند توی بازی. و دفترها و دستک‌ها و برنامه‌ها به هم ریخته! نمی‌خواهم تقصیر را به گردن جبر و طبیعت و کائنات و امثالهم بیندازم. می‌خواهم ورِ مختارِ بازیگوشم را نیشگون بگیرم. که کمتر بخوابد. کمتر عمر اسراف کند. کمتر سر بجنباند و بیشتر تمرکز کند.خانم فائضه غفارحدادی در جایی از کتاب دهکدهٔ خاک بر سر می‌گوید: «به راستی رشد فرآیند دردناکی‌ست!».«می‌ترسم شایستگی رنج‌هایم را نداشته باشم!».شب‌بیداری‌ها، دور بودن‌ها، تنهایی کشیدن‌ها و کف زمین خوابیدن‌ها از سر گذرانده‌ام. و باید برای بیشتر درد و رنج کشیدن خودم را آماده کنم.کسی نقل به مضمون کرده بود از داستایوفسکی که: «می‌ترسم شایستگی رنج‌هایم را نداشته باشم!».نادر ابراهیمی - یادم نیست کجا - گفته: «ما نکاشته‌هایمان را هرگز درو نمی‌کنیم...».حالا دوباره باید یک برنامهٔ بلندمدت بریزم و آن قسمت از زندگیِ ساختنی‌ام را روی کاغذ بیاورم. با اینکه نقاش عالم به من نشان داده که می‌شود کلی بدوی ولی نرسی، اما بر این باورم که این مدعا توجیهی برای تصمیم نگرفتن و جُم نخوردن نیست. همان‌طور که نادر ابراهیمی - یادم نیست کجا - گفته: «ما نکاشته‌هایمان را هرگز درو نمی‌کنیم...».گفتم و نوشتم تا به اینجا برسم؛ که بگویم همهٔ اینها قرار است یک رسیدگی به اعمالم باشد در حضور شما. بلندبلند گفتنش شاید شما را وادارد تا سیخونکی به من - یا خوشبینانه‌اش خودتان - بزنید که: «چه شد پس؟!».این منم. حالا بیست و دو سالم شده... بیست و دو سال نزدیک‌تر به مرگ... </description>
                <category>Mr. Nobody</category>
                <author>Mr. Nobody</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 09:29:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرکه‌ای در دوردست...</title>
                <link>https://virgool.io/@MR.Nobody_txt/%D9%85%D8%B9%D8%B1%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-s9qpt3v26ucp</link>
                <description>آقای کت‌شلواری طوری که کتش چروک برندارد بلند شد و سعی کرد پشت آن ظاهر اداری لبخندی حاکی از صمیمیت بهمان تحویل دهد. و گفت:    - حالا شما نامه را بیاورید. احتمالا دیگر این‌طرف سال کسی نباشد که کارتان را پیگیری کند. همه می‌روند مرخصی تعطیلات عید. تا اواسط فروردین هم که تعطیل است و بعدش هم تا آخر فروردین کارها تق و لق. ان‌شاءالله از اردیبهشت به نامهٔ شما رسیدگی می‌شود...!بله؛ هفته اول یا دوم اسفند بود و آقای کت‌شلواری دو ماه از تایم‌لاین عمر ما را پاک کرده بود! این را گفت و شق و رق راهش را کشید رفت و ما را با قواعد اداری نامه‌نگاری تنها گذاشت...سه جوانک بودیم. به سودای ساخت مستند گرد آمده دور هم. یکی از اهواز، دیگری از اصفهان و منِ بی‌سر و پا از تهران.همه‌ی برنامه‌هایمان را جور کرده بودیم؛ در هفته بیشترش را به سر و کله زدن با هم، با موضوع، با سوژه‌ها و با سازمان نهضت سوادآموزی می‌گذراندیم. چند جلسه بابت بررسی پژوهش مستند با جواد موگویی برگزار کردیم. اولینش پای میز افطاری. و بعدی‌ها هر کدام یک جایی بود تا وقتی که آقا جواد عزم افغانستان کرد. مصادف با روی کار آمدن طالبان...رفتیم جلوتر و از دل پژوهش‌ها که بخشی‌اش میدانی و به سرکردگی علیرضا (قربانی) بود، تولید شروع شد. آدم‌هایی نزدیک با حاج آقای قرائتی - حاج آقای قرائتی، مسئول نهضت سوادآموزی از سال ۶۱ تا کنون - که سینه‌هاشان انبوه خاطره، تجربه و افسوس بود را پیدا کردیم و جلویشان دوربین کاشتیم و حرف‌هایشان را قاب گرفتیم. تهران و مشهد مکان مقرر شده‌ی ما بود برای رسیدن به آن خاطرات خاک‌گرفته‌ی آدم‌ها...تقریبا در تمام طول ساخت مستند، داخل تهران، یعنی یکتا پایتخت جمعیت‌زدهٔ ایران ساکن بودیم. و میان دود و آلودگی و ترافیک رفت و آمد داشتیم. ولی آلوده به پایتخت و تهران‌زده نشدیم؛ ایران را مجموع همهٔ استان‌هایش، از جمله تهران دیدیم. چشم‌هایمان قفل به کلان‌شهر تهران نشد!.مرحله‌ی ضبط مصاحبه‌ها و تولید را به سرعت پشت سر گذاشتیم. نوشتن فیلمنامه را در دست داشتیم و هنوز به روایت درستی نرسیده بودیم. مصاحبه‌ها را گوش می‌دادم و توی تایم‌لاین اصلی برش‌هایی از مصاحبه را کنار هم می‌چیدم و پس و پیش‌شان می‌کردم...حمیدرضا هی از اهواز شال و کلاه می‌کرد می‌آمد تهران پیگیری و چک و چانه، و تایم‌لاین بدون فیلمنامه پر نمی‌شد. آرشیوهای نهضت هم افتاده بود توی لوپ نامه‌نگاری با سازمان و دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید.تا یک سال اینطور گذشت. از چند جا مثل صدا و سیما، آرشیو شبکه مستند، یوتیوب، مستندهای بی‌بی‌سی و دیگر افراد صنف آرشیوداران فایل‌های تصویری‌شان را گرفتیم و سازمان نسبتا محترم نهضت سوادآموزی هنوز دلش نامه می‌خواست. اشتهای سیری‌ناپذیری داشت نسبت به کاغذ. همین‌طور نامه‌های امضاکرده، تاریخ‌دار، مُهر و شماره خورده و سربرگ‌دار مصرف می‌کرد. انگار از دیدن «از» «به»ی بالای نامه و اسم خودش هیجان‌زده می‌شد....بعد از ناامیدی از اینکه دستمان به آرشیوهای نهضت نمی‌رسد قصد کردیم با همان دست و بال خالی ادامه بدهیم. با صحبت بچه‌ها مجید رستگار آمد پای کار. دو هفته مانده بود به شروع تولید و ضبط سریال وضعیت زرد ۲. و در آن دو هفتهٔ فشرده قرار بود با کمک مجید رستگار کار را به خروجی برسانیم و رافکاتی آبرومند بگذارم کف دست تهیه‌کننده...نشستیم پای تایم‌لاین و ماژیک  و تخته به کف، جزء به جزء کار را نگاه کردیم و پایش بحث و نظر مبادله. ادامهٔ کار با من بود. برش بزنم. بچسبانم و بچینم. پلان، سکانس، آرشیو...چند وقت قبل از شروع کار با آقای رستگار، سازمان آموزش و پرورش تهیه‌کننده را صدا زده بود که بیا ببینم این نامه‌هایی که می‌زدی بابت چه بود؟ لحن خودمانی‌ترش می‌شود: «چه مرگتان بود؟!»برده بودش ساختمان آموزش و پرورش و یک سی‌دی حاوی عکس‌های آرشیوی تحویلش داده بود و ذوق‌زده پرسیده بود: «می‌بینی کارهاتون چقدر عالی طبق روال خودش پیش می‌ره؟!»و محمد در جوابش پوزخندی در دل تحویل داده بود...سی‌دی را آوردیم جلوی روی آقای رستگار. گفت: «عین به عین این عکسها فیلم دارند.» درست می‌گفت. داشتند؛ اما دیگر اصول اداری با گرفتن نامه راضی نمی‌شد و فقط باید زمان می‌سوزاندی تا به فیلم‌های آرشیوی برسی. آن هم تازه اگر شانس بیاوری و برسی...دو هفته تمام شد و آقا مجید رستگار باید می‌رفت پای ضبط. من ماندم و تایم‌لاین زخمی‌شده. و من ماندم و سکانس‌بندی‌های به فیلمنامه و نریشن تبدیل نشده....پروژه نزدیک به شش ماه خوابید. یعنی نه خانی می‌آمد و نه خانی می‌رفت... البته من در هفته چند بار می‌رفتم پیگیری از آقای میم که حالا باید چه کنیم؟ و چه نیم‌کاسه‌ای زیر کاسه است که قدم بعدی را برنمی‌داریم؟همین‌طور سکوت می‌کرد و می‌گفت: «بهت خبر میدم!» - چیزی شبیه حالا شما نامه‌هایتان را بیاورید!رفت و رفت و رفت و پیگیری‌های من ادامه داشت. تا اینکه در آن لحظهٔ به انتظارها پایان‌دهنده، آقای میم برگشت و گفت: می‌خواهیم پروژه را کنسل کنیم!سطل آب یخ را رویم خالی کرده بود؛ بعد از شش ماه...به یکباره تصویر آن همه پیگیری، آن همه راش مصاحبه، آن همه رفت‌وآمد و حتی آن همه نامه از جلوی چشمم رد شد. سنگینی عجیبی روی سینه‌ام نشسته بود و قصد نداشت بلند شود! نفسم به سختی در می‌آمد و همین سکوت بینمان را بیشتر می‌کرد... توضیحاتش را داد و گفت نظر قطعی همین است! اِلا و بِلا همین که گفتم. و والسلام... لبخندی هم توی کار آورد که اصلا جایش نبود.خشمِ به بروز نرسیده‌ام داشت دست و پا میزد تا از گلویم صدای با دسی‌بلِ بالایی خارج کند....یک ماه بعد با سر و دست کشیدن به تدوین رفتم سر وقتش. نظرش جلب شده بود ولی روایت و فیلمنامه و داستان و باقی ماجرا هنوز کار داشت...کاغذ فیلمنامه که از توی پرینتر درآمد گذاشتمش جلوی رویم و افتادم به جان واژه‌ها و کلمه‌ها... با درام‌بلدیِ دست و پاشکسته‌ام درام را تزریق می‌کردم به جان فیلمنامه.نمیدانم چقدر اما خیلی سریع همه‌چیز را راس و ریس کردم. نسخه به اکران داخلی رسید و دور و بری‌ها دیدند و راضی به نظر می‌رسیدند... متن یک اصلاح پژوهشی و بعد کمی ویراستاری می‌خواست، که همه‌ی اینها در مدت نسبتا کمی و با کش و قوس زمانی لازم به نتیجه رسید. متن اصلاح شده از سمت پژوهشگر را برداشتم و زنگ زدم به فردین آریش برای ویراستاری... یک دو روز بعد متن چکش‌کاری شده بیرون آمد...حالا باید نریتور پیدا می‌شد...ادامه دارد...</description>
                <category>Mr. Nobody</category>
                <author>Mr. Nobody</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 20:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید وطنم را عوض کنم...!</title>
                <link>https://virgool.io/@MR.Nobody_txt/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D8%B7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D9%86%D9%85-k3qhcopatech</link>
                <description>من ایرانی‌ام. یعنی از همان بیست و خورده‌ای سال پیش که توی یکی از بیمارستان‌های پایتخت، پرستارْ منِ چند وجبی را لبخند به لب بغل زده بود، و به مادرم سلامت بودنم را تبریک گفته بود، بوده‌ام!تا همین حالا به جز دو هفته که توی کشور همسایه - عراق - سپری شده، بقیه را توی همین خاک گذرانده‌ام. و خواهم گذراند؛ بیشترش را. تا لحظه‌ی ملاقاتم با عزرائیل که خیلی هم مخلصش هستم.برخلاف بعضی‌ها که از همان توی قنداق برای اپلای و مهاجرت به هاچین و واچین برنامه‌ها ریخته‌اند و عطای ایران را به لقایش بخشیده‌اند و ساعت و تقویم‌هایشان به ژوئن و فوریه‌ی میلادی است و تمام سریال‌های نتفلیکس را بدون نیاز به کمک دیکشنری می‌فهمند و چندگانه‌ها و فیلم‌ها و اسپین‌آف‌هایشان را با همهٔ دیالوگ‌ها و تیتراژها از بر هستند، قرار است توی همین مملکت بمانم و دنبال هدف‌های دور و وادورم بگردم.قرار است کلی شب‌بیداری بکشم تا مگر چند سوراخ و باگِ بیشتر از جمهوری اسلامی را درز بگیرم. قرار است دیگی که برایم نمی‌جوشد را پیدا کنم و برای همه‌مان بجوشانم. و قرار است با همین وضعیت اقتصادی دست و پنجه نرم کنم و روزگار به سر برم.مقصدِ راه‌های رسیدن به هدف حتما جایی بیرون از این خاک نیست! این پشت پا زدن - به بیرون خاک - از نتوانستن نیست، از نخواستن است. و این «نه» گفتن از جنس «لا»ی لا اله الا ا... است. نفی مطلق...قرار است کلی شب‌بیداری بکشم تا مگر چند سوراخ و باگِ بیشتر از جمهوری اسلامی را درز بگیرم.برخلاف گرین‌کارتی‌ها قرار را به فرار ترجیح می‌دهم. اصلاح را به انقلاب. استمرار را به انفعال. و مبارزهٔ در میدان را به هشتگ زدن. من خانه را در دامنه‌ی کوه آتشفشان بنا خواهم کرد. و ریسک بازی با دمِ شیر را به جان خواهم خرید. جایی نوشته بود ما در طول آسیب‌هایی که می‌بینیم عاقل می‌شویم، نه در طول زمان...و زمان هیچ چیز را درست نخواهد کرد. حرکت چیزی ضد زمان است. صورتِ کسرِ فرمول‌های فیزیکی. چیزی که می‌شود بر زمان تقسیمش کرد.و زمان هیچ چیز را درست نخواهد کرد. حرکت چیزی ضد زمان است.الفبای حرکت از اراده آغاز می‌شود. از ایستادن.قبل از هر چیز باید جلوی دیکتاتوریِ شبیه شدن بایستم! جلوی زیر پای دوست را کشیدن... و جلوی گرگ را توی لباس میش فرو کردن! دیکتاتوریِ طرفداری نکردن! دیکتاتوریِ مهر باطل خوردن!از تقلید محض متنفرم. تقلید نوعی حرکت نکردن است. نوعی ایستایی. نوعی تکرار. نمی‌گویم حتما ولی هرگز حرف‌های جویده‌شدهٔ تکراری را به دهانم نزدیک نخواهم کرد! تکرارِ تشویق نکردن. تکرارِ پشتِ دوست را خالی کردن.و تکرارِ «آمریکایی شدن»!غایت تن‌فروشی شاید به جایی حوالی وطن‌فروشی ختم بشود...نمیدانم؛ غایت تن‌فروشی شاید به جایی حوالی وطن‌فروشی ختم بشود... جایی که تیم ملی تلاقی می‌کند با بی‌شرف گفتن‌های میلی!قبل از غصهٔ هم‌وطن را خوردن، باید فولادِ «وطن» را آبدیده کرد! باید وطن را به فعل تبدیل، و فعل را صرف کرد.و البته وطن مسئله‌ای فرای خاک است... فرای تن...رابطه‌ی آدم‌ها با وطنشان از جنس خدایی و بندگی نیست! وطن‌پرستی یک‌جور آیین دینی نیست. علاقه‌ای عاطفی به مادر است و در عین حال محبتی‌ست نسبت به فرزند. چرا که وطن همان‌قدر می‌تواند تو را رشد بدهد که تو می‌توانی بالا ببری‌اش... وطن‌پرستی کشیدن خاک به سمت اتوپیاست! ناخداگری کشتی در اوج طوفان و رساندنش به ساحل‌هاست...و البته وطن مسئله‌ای فرای خاک است... فرای تن...برخلاف قاعدهٔ «نفی ماعدا» وطن‌پرستی هرگز لمیدن و فارغ بودن از غوغای جهان نیست.تنها، تن‌پرستی اوضاع را بر وفق مراد می‌خواهد بدون تکان خوردنِ آب در دل...باید تعریف وطنم را عوض کنم، و تنم را عوض کنم...!</description>
                <category>Mr. Nobody</category>
                <author>Mr. Nobody</author>
                <pubDate>Tue, 29 Nov 2022 14:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارکرده، مجرب، نیازمندیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@MR.Nobody_txt/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AC%D8%B1%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-qe9vswjwqltw</link>
                <description>در نیازمندی‌های روزنامه دنبال یک بدن کارکرده می‌گشتم. حتی با خط و خش، دارای شکستگی یا از یک عمل جراحی موفق گذشته. برایم فرقی نداشت تصادف کرده باشد یا توی یکی از دعواها حسابی کتک خورده و رویش آثار ضرب و جرح مانده باشد. می‌خواستم به یکباره در بدن یک آدمِ به «از تو حرکت، از خدا برکتْ» معتقد حلول کنم. می‌خواستم طعم انگشت‌های پینه‌بسته، کمرِ دردْ کشیده و سوزش چشم‌های بیست و چند ساعت نخوابیده، دل‌ضعفه‌ها و سرگیجه‌های بعد از چند ساعت گرسنگی که با فشردن دست مداوا شده را بچشم، و طاقت طاق شده و نفس و بغض حبس شده در سینه و گلو را از خیلی قبل‌تر سر جایش نگه داشته باشم...می‌خواستم به یکباره در بدن یک آدمِ به «از تو حرکت، از خدا برکتْ» معتقد حلول کنم.دوست داشتم دنیا را از زاویهٔ یک جفت چشمِ - فردی - پشت‌پازده به تنبلی ببینم. یک نفر که توانسته بر جاذبه غلبه کند و سرمای بیرون را بر گرمای رختخواب ترجیح بدهد. یک نفر که «بگذار شنبه انجامش می‌دهم» را به زبان نیاورده، وقتی نفس‌نفس می‌زده از تک‌وتا نیفتاده و یک گوشه ننشسته، دورانی که به استراحت و تفریح و کوهِ خستگی پشت کرده و لگد زده و ادامه داده و تحمل کرده. یک نفر که به همانی که بوده اکتفا نکرده، و بلند شده و یا علی گفته، و مختصات جغرافیایی‌اش را تغییر داده...حتی رازهای موفقیت در هفت روز، یا میلیاردر شدن در چند ماه برایم طولانی بود. دنبال یک راه‌حل تضمینی و سریع و پربازده می‌گشتم. یک راهی که یکهو بیندازدم توی بغل موفقیت، بدون کمترین هزینه، کمترین دردسر، کمترین دل‌مشغولی...یک نفر که به همانی که بوده اکتفا نکرده، و بلند شده و یا علی گفته، و مختصات جغرافیایی‌اش را تغییر داده...قربت الی‌ا... گفته بودم ره صدساله را یک‌شبه که نه، یک لحظه‌ای طی کنم. در چشم‌ به هم زدنی... خالصانه دستهایم را تا کنار گوشهایم بالا آورده و رو به قبله نیت کرده بودم موهایم را در جایی غیر از آسیاب سفید کنم بدون اینکه زحمت زیادی به دست و پایم وارد شود، فصل برداشت رسیده باشد بی‌آنکه موعد وجین را از سر گذرانده باشم. دست‌هایم تاول‌نزدهْ، به سیاه و سفید نرسیدهْ، سفت‌تر از پر قو لمس‌نکرده، به همه‌فن‌حریف بشناسندم.بالای سرم ابرِ انباشته از فکر و خیال‌ها که فقط ساز مخالف بلد است و لجش گرفته، باز می‌شود:«آدمی برای موفقیت یک تن دیگر نمی‌خواهد، همان دو دست خودش، نفس‌های عمیق توی سینه‌اش، دانسته‌ها و بایسته‌های توی ذهن خودش، همه و همهٔ از آنِ خودش برای خودش کافی‌ست. اگر...»با تکان شدید دستهایم ابر بالای سرم محو می‌شود.</description>
                <category>Mr. Nobody</category>
                <author>Mr. Nobody</author>
                <pubDate>Mon, 07 Nov 2022 09:27:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان‌سخت...</title>
                <link>https://virgool.io/@MR.Nobody_txt/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-pmctpq2pqjat</link>
                <description>آفتاب خنجرش را پشت گردنم فرو کرده بود. آن هم نه آفتاب رقیق‌شده‌ی راه‌گم‌کرده میان آلودگی‌های تهران و لواسانات به جز فیروزکوه... نه؛ از آن گرماهای ملایم و کم‌توانِ تهران نبود! ابهتی داشت برای خودش. کم چیزی نبود و دستِ کم گرفتنش اشکال شرعی داشت! انگار با ما پایین و بالانشین‌های پایتخت پدرکشتگی داشت. فقط با اهالی خودش نرم و آرام بود. با ما خشن و سر سنگین برخورد می‌کرد. حتی اگر با شال یا پارچهٔ خیس هم روی سر و پشت گردن‌مان را می‌پوشاندیم، باز راهش را پیدا می‌کرد. سرش را می‌انداخت و می‌آمد پسِ گردن‌مان. بالأخره پس گردنی خدا را باید می‌چشیدیم دیگر؛ مایِ شهریِ مدرنِ در ناز و نعمت! چند روز نگذشته، با آفتاب‌سوختگی کنار آمدیم. و خو گرفتیم به سوختن و ساختن؛ سوختن از گرمای زجرآورِ آفتابِ کرمانشاه و ساختنِ خانه‌ای که بعد از زلزله دیگر خانه نبود...خو گرفتیم به سوختن و ساختن؛ سوختن از گرمای زجرآورِ آفتابِ کرمانشاه و ساختنِ خانه‌ای که بعد از زلزله دیگر خانه نبود...صدای دویدن‌شان با کردی صحبت کردن‌شان، با کردی نگاه کردن‌شان، با کردی دعوا کردن‌شان و حتی کردی خندیدن‌شان قاطی میشد. به یکی‌شان لبخند زدم. کُردی خندید. پسرکی شیطان، توپی به طرفش شوت کرد. او هم بدون اینکه لبخندش را قایم کند، شروع به کتک‌کاری ساختگی کرد. در حین اینکه میزد و می‌خورد، لبخند از روی لبش محو نمیشد... لبخند با آن سادگی و بی‌شیله‌پیلگیِ روستایی آمیخته بود. چه لبخند شیرینی! شور و شوقِ ما را بر می‌انگیخت؛ حتی بی‌پروا دویدن‌شان روی خاکِ پاکوب شدهٔ روستایی که هر لحظه بویش به هوا بر می‌خاست هم. یکبار در مسیر حرکت برای یافتن زمین مسطح و مناسب فوتبال، بچه‌ای خون دماغ شد. خیلی خوش شانس بودیم که آبراهه‌ای همراهمان حرکت می‌کرد. شالی که گردنم را باهاش می‌پوشاندم دادم دستش تا بینی‌اش را خشک کند. جلوی گرما را نمی‌گرفت؛ اما جلوی آب را چرا...خانه پشتی کار ما نیست!«اوستا رضا» با همهٔ سختگیری‌هایش اوستا بود. اوستا بود و به قول ما پایتخت‌نشین‌ها، آقابالاسر! اما مثل بقیه‌شان قیافه نمی‌گرفت و کیا و بیای چندانی نداشت. آقابالاسر بود و نبود... هم‌پای بچه‌پایین‌سرها کار می‌کرد. راه و رسم خیلی چیزها را می‌دانست، خانه‌سازی، گچ‌کاری، جوش‌کاری، ملات‌سازی(!) و از همه مهمتر زندگی...اصلا خودش به اوستا این‌همه چیز داده بود. حتی همت یادگیری و یاددهی. همت کار کردن و تحمل کردن. همت تحمل کردنِ کار و مایِ پُر افاده و پز...!بعضی از دانسته‌هایشان را کم و بیش یادگرفتیم. یک موردش طرز صحیح ملات درست کردن بود؛ حین آب ریختن و اضافه کردن مواد اولیه و هم زدن باید چندین فوت را رعایت کنیم تا ملات، مِلاتِ موجهی - از نظرِ اوستا - دربیاید. فوت‌هایی که در خاطرم مانده، عبارتند از:۱. ابتدا فرغون را در سطحی - اگرچه ناهموار و ناصاف - طوری پارک می‌کنیم که آب در دلش تکان نخورد...۲. سپس با شلنگ، کمی کمتر از نصفِ حجم فرغون، آب را روانه می‌کنیم تا...خب، بس است.۳. یک نفر بیل به دست را فرا می‌خوانیم. یا بیل را می‌طلبیم، و یا بیلِ پر از سیمان را به همراه خودش!۴. با بیل ذره‌ذره سیمان را روی آب می‌پاشیم تا به‌آرامی حل شود. نکته در اینجاست که اگر تندتند بریزیم، تکه‌هایی به شکل گلوله در می‌آیند و در آب حل نمی‌شوند. بعدش هم هزار جور دردسر که چطور مشکل را، و سیمان را حل کنیم!و ۵ و ۶ و...اوستاتر از اوستا، اوستا کریم بود که به ما تاب و تحملِ کار، زیرِ نگاهِ سوزناکِ آفتاب میداد. اصلا خودش به اوستا این‌همه چیز داده بود. حتی همت یادگیری و یاددهی. همت کار کردن و تحمل کردن. همت تحمل کردنِ کار و مایِ پُر افاده و پز...!– لازم نیست به چنین اردویی بروی. یک هفته کار و عملگی و خستگی در پی دارد. لازم نیست...پوستر اردو را در ذهنم تصور می‌کردم. بعضی نکاتش برایم چندباره مرور میشد. در تاریخ چندم شهریورِ تابستان امسال(1398). در روستایی از سرپل ذهابِ استانِ کرمانشاه. مبلغ اردو شندرغاز تومان. در مدت یک هفته...پدرم افکارم را بُرید:– لازم نیست به چنین اردویی بروی. یک هفته کار و عملگی و خستگی در پی دارد. لازم نیست...با اینکه خیلی اصرار نکردم و خیلی علاقمند نبودم، همه چیز جور شد؛ زمان، کون و مکان، و حتی شندرغاز تومان. و رفتیم...ورود به کرمانشاه، یکی از روستاهای سرپل ذهابصدای زوزه گرگ‌ها و عوعو سگ‌ها در هم می‌پیچید. نور، کمی بعد از رفتن اتوبوس، در تاریکی هضم شد. درِ نیمه‌بازِ مدرسه هم، ما را با وسایلمان بلعید. صدای شب، رنگِ تاریکی به چشم‌مان می‌زد. زمین فوتبال سیمانیِ مدرسه را طی کردیم و بعد هم پله‌های سیمانی. بالای سرمان ماه نصفه و نیمه بود. زمین بالای پله‌ها هم سیمانی. از تور وسط حیاط بالا فهمیدم مسابقات والیبال - علاوه‌بر فوتبال - به راه خواهد بود. هنوز چشم از تورِ پر از سوراخ سنبه بر نداشته بودم که نگاهم به چراغ آویزانِ جلوی اتاقکی افتاد که گویا دستشویی نام داشت! چراغِ آویخته، با هر بار آوازِ باد می‌رقصید و نورش را به هر سمت و سو می‌پاشید. عقب‌تر از چراغ، یک پنجرهٔ کوچکِ اتاقکْ نیمه‌باز بود، بقیه هم شکسته بودند. به گمانم از بعد زلزله آنطور شده بود. دیگر خستگیِ راه نگاهم را دزدید و به طرف کلاس طبقه بالا - محل اسکان - حرکت کردم. گوشه و کناری برای خودم و وسایلم گُزیدم و منتظر ماندیم تا شام حاضر شود. به آسمانِ پشت پنجره‌های باز خیره شدم. هنوز هم صدای زوزهٔ گرگ‌ها می‌آمد...پدر امیرحسین - همان پسری که نوع لباس پوشیدنش به روستا نمی‌خورد و از شهر ارث‌هایی برده بود - دیسک کمر دارد و کار نمی‌کند.گوشهٔ مدرسه را گیر آورده و با هم گپ می‌زدیم. از وضعیت همهٔ ساکنین روستا خبر داشت. می‌گفت پدر امیرحسین - همان پسری که نوع لباس پوشیدنش به روستا نمی‌خورد و از شهر ارث‌هایی برده بود - دیسک کمر دارد و کار نمی‌کند. در عوض مادرش توی شهر شاغل به کاری مربوط به پزشکی است. یا می‌گفت آن یکی که فوتبالش خوب بود و امیر نام داشت، خانه‌شان همین پشت است و چه‌ها می‌کند...صحبتمان تا تاریکی هوا کشید؛ از حال و هوای بقیه میشد فهمید تا اذان چیزی نمانده. مسجد روستا نزدیک بود؛ خیابان را که رد می‌کردی و پنج دقیقه پیاده می‌رفتی، به پله‌های مسجد، که پایین‌رو بود، می‌رسیدی. هم‌صحبت خود را با پیشنهادی که دادم و با اکراهی که او قبول کرد، بالأخره آوردم و وضو و نماز و صف و جماعت.در راه برگشت باز هم حرف زدیم و حرف زدیم؛ بدون آنکه بیمی از گذر زمان داشته باشیم...دایره‌وار دور هم نشسته‌بودند. می‌شنیدند. می‌خندیدند. شوخی می‌کردند. و در این بازی‌های کودکی‌شان ما را بازی می‌دادند. من هم دوربین به دست تمام حرکاتشان را ثبت و ضبط می‌کردم. ازشان سؤال می‌کردیم و یکی معصومانه لبخند میزد و می‌گفت: «شُبانی». و کسانی که غرق در شهر و شهرنشینی شده باشند نمی‌دانند که یعنی «چوپانی». باکلاس‌ترین شغل در روستا! دیگری می‌گفت: معلمی. و ریسه می‌رفت. آن یکی: دندانپزشکی. و سرخ و سفید میشد و خجالت می‌کشید به دوربین زل بزند. آخر سر که در آن دایره چرخیده بودم، بین اسم‌های زیبا و کمتر شنیده‌شان گم شدم؛ اهورا، ادریس، حافظ، حمزه و...معصومانه لبخند میزد و می‌گفت: «شُبانی». و کسانی که غرق در شهر و شهرنشینی شده باشند نمی‌دانند که یعنی «چوپانی».سوال و جوابها که تمام شد، همه‌شان با نگاهی که دوربین را دنبال می‌کرد، به طرفم هجوم آوردند. بعد از آنکه مرا کمی با روستایی بودن آشنا کرده بودند، حالا من باید با شهری بودن و وسایلش آشناشان می‌کردم.هُرم گرما از زیرپلهٔ طبقه اول به طبقه و کلاس‌های بالا هم رسیده بود. همان زیرپله‌ای که بعنوان آشپزخانه استفاده می‌شد. همانجا، حاج داوود بالا سر دیگ می‌ایستاد - البته بدون رعایت اصول بهداشتی، که خب طبیعی هم بود - و هیچ بنی‌بشری را بدون تکه انداختن همراهی نمی‌کرد. تکه‌ها حتی به پَرِ منی هم که آن طرف‌ها آفتابی نمی‌شدم چندباری گرفت؛ بقیه را خدا می‌داند. البته مسئلهٔ گرما تقصیر حاج داوود و دیگ تحتِ نظرشان نبود. در آن فصل از سال و آن استان روالِ عادی بود که طی میشد. روزها خورشید از بالا و زمین از پایین می‌سوزاند؛ و شب‌ها، زمین بدون خورشید کارش را انجام میداد...نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم و از این صحبت‌ها...دست و دلم به یک کارِ ثابت بند نمی‌شد. آفتاب‌پرستی بودم که هر لحظه رنگ یک‌جور عملگی را به خود می‌گرفت... بعضی اوقات بی‌موقع خسته می‌شدم. بی‌موقع از کار دست می‌کشیدم و این وقت‌نشناسیِ بدنم و خستگی‌اش آزارم میداد... اولِ صبح دستکش به دست، ملات درست می‌کردم. هوا گرم نشده، دستکش‌ها را در می‌آوردم و سفال خیس می‌کردم. نزدیک اذان، نیسانِ پر از آجر سالم و شکسته، می‌ایستاد و من و ما، با دست به دست کردن خالی‌اش می‌کردیم. با صدای اذان، صف به صف به نماز می‌ایستادیم. کمی بعد، غذا دست به دست میشد و نفر به نفر می‌خوردیم. ظرف‌ظرف. نوشابه‌های داغِ داغ را، دانه‌دانه در کلمنِ یخ می‌ریختیم. جرعه‌جرعه سر می‌کشیدیم. و همینطور ذره‌ذره لذت می‌بردیم... آری کارِ جهادی با همین دست به دست، صف به صف، نفر به نفر، داغِ داغ، و دانه‌دانه‌هایش لذیذ و خستگی‌ناپذیر می‌شود.شهرنشینی آن رخوت را به جانم انداخته بود که، تا وقتی جای خواب - یا رختخواب دولا پهنا - هست، خواب هم باید باشد! و روی بایدش تأکید داشتم...در تمام آن یک هفته، به جز یکی، هر شب زیر نگاه ماه خوابیدیم. من پتویم را نیمه‌باز روی خودم می‌انداختم و با سری شیدا و دلی دیوانه که فردا هم دوباره به همان روستا می‌رویم و باز هم کار و خستگی و لبخند و پیچاندن و استراحت و نماز و ناهار در انتظارمان است، به استقبال خواب می‌رفتم. و می‌رفتم.دیرتر از بقیه می‌خوابیدم. ولی درست مثل بقیه در همان ساعتِ بوقِ سگ و گرگ و میش بیدار میشدم. با این همه، کم‌خوابی به من حمله‌ور نمیشد. فکر می‌کنم شهرنشینی آن رخوت را به جانم انداخته بود که، تا وقتی جای خواب - یا رختخواب دولا پهنا - هست، خواب هم باید باشد! و روی بایدش تأکید داشتم...آن روزها، در آن جاها، انگار آدم دیگری شده بودم. مسخ شده در بدن دیگری. کارهایی می‌کردم کارستان. و البته از چشم شما چه پنهان که فحش‌هایی هم می‌خوردم...وقت استراحتمان شد. سه چهار نفر نیت کرده بودیم تنی به آب بزنیم. من، قبلش کریستف کلمب‌وار محل آب را کشف کرده بودم. پس چند قدم جلوتر افتادم. حین حرکت فهمیدم که برخلاف تصورم مقصد خیلی دور است. نیمی از راه را پیموده نپیموده، بوی گلهٔ گوسفند و مخلفاتش به طرفمان آمد. دور که زدیم قیافهٔ‌شان هم به چشم روشن‌مان رسید! گرم گفتگو، سگی واق‌واق‌کنان از گله جدا شد؛ و هر چندتامان گریختیم... در روستا، انگاری سگ‌های گله از سر محبت پارس می‌کردند و طوری دنبالمان می‌دویدند که خدای نکرده به ما نرسند. خودم را دوبار دنبال کردند؛ دفعه دوم هم به خیر گذشت و سالم ماندیم و پاچه‌مان را نگرفتند.غذاهای چرب و چیلی که به خوردمان می‌دادند را هرگز فراموش نکرده‌ام؛ عدس‌پلویی که قطره‌های روغنِ چکیده از هر قاشقت را با کشمش اشتباه می‌گرفتی. ته‌دیگی که اگر با دست می‌خوردی‌اش و بعدش غسل نمی‌کردی، چربی خونت بالا می‌رفت. و خلاصه یخ و نوشابه و مخلفات مضر دیگر که با روح و جانمان بازی می‌کرد...آخرین عکس، آخرین روز...روز آخر کار را زودتر تعطیل کردیم. آنچه انجامش با ما بود، تا حدود زیادی کفایت می‌کرد. بیشتر از انتظار هم بود. کمی طول کشید تمیزکاری و رسیدگی به وسایل تمام شود. بعد از شستن دست و صورت، خودم را ورانداز کردم. زیرپوش سفیدِ صبح، حالا لکه‌های سیاهِ خاک و سیمان به خودش گرفته‌ بود. سیاهی‌اش از تیرگی‌های دلِ شهری‌ام بیشتر نبود. با یکبار شستن پاک میشد، درست برخلاف دلم...کمی بعد مینی‌بوسی برایمان فرستاده بودند. عجیب بود که مثل روزهای قبل مجبور نبودیم بخشی از بدنمان را لای در ماشین نگه داریم و با دستمان در را! </description>
                <category>Mr. Nobody</category>
                <author>Mr. Nobody</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 11:56:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازْ نشستگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@MR.Nobody_txt/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%92-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-l1a71apqenks</link>
                <description>    قانونِ نِشستگی«اکنون»، «حالا» یا «الآن» اسم‌رمزهای محرمانه‌ای‌اند که هیچ‌گاه نباید زبانشان را بلغزانند. یا توی دلشان بازگو شوند. کلیدواژه‌هایی ساخته شده برای فراموشی...دنیا برای آدم‌های حرکت نکرده و از کنار بخاری یا کولر جُم‌ْنخورده خیلی وسیع است و روز به روز دارد وسیع‌تر می‌شود و از نظر خودشان هیچوقت دستشان به انتهای آن نمی‌رسد(۱). هرگز رؤیاهای دور و دراز را به هدف‌های دم‌دستی و از پیش معین یا قبلا طی‌شده ترجیح نمی‌دهند. و هیچ شنبه‌ای شنبهٔ آغاز مسیر به سمت اهدافشان نیست. آنها به قدر سلول‌های کوچکی شده‌اند، حل‌شده در دهکدهٔ جهانی.«اکنون»، «حالا» یا «الآن» اسم‌رمزهای محرمانه‌ای‌اند که هیچ‌گاه نباید زبانشان را بلغزانند. یا توی دلشان بازگو شوند. کلیدواژه‌هایی ساخته شده برای فراموشی...طبق یک قانون نانوشته، بی‌ارادگی باید طوری افسارِ اراده‌شان را بکشد که پتو را به‌جای کنار زدن بیشتر روی خود بکشند و دستشان بیشتر به سمت گذاشتن و رها کردن برود تا برداشتن و بلند کردن.    توقف جهنمیهمان‌قدر که خواستن توانستن است، نخواستن هم نتوانستن...از جایی به بعد دیگر ساعت هشدار گوشی را نگذاشتم تا هر دو دقیقه مرا هی از این پهلو به آن پهلو کند. دیگر نگذاشتم تا عذاب وجدانم کمی به خودش استراحت بدهد بابت اهمال‌کاری‌های وقت و بی‌وقتم. دیگر ساعت رسیدن به اولین متروی خط صادقیه - فرهنگسرا را چک نکردم و آدمِ &quot;هر وقتی شد&quot; شدم! منی که برای همهٔ قرار گذاشتن‌هایم زودتر از عقربه‌های ساعت خودم را به مقصد رسانده بودم.لَختی و خستگی به تنم رخنه کرده بود. توی سلول‌های تنم چو افتاده بود که &quot;ما نمی‌توانیم&quot;. آنها دیگر به خودشان زوری که کارساز باشد وارد نکردند. همه با هم سمعاً و طاعتاً نشسته بودند تا من چنته‌ام را رو کنم...همان‌قدر که خواستن توانستن است، نخواستن هم نتوانستن...    عاقبت، آستین گردن می‌گیرد...پای درد دل‌های کفهٔ منطقیِ بهانه‌آورِ ذهنم می‌نشینم. صغری کبری می‌چیند که چه شده و چه نشده. از باد و خاک و مه و خورشید و فلک شروع می‌کند به شمردن تا شاخه‌های هرس‌نشدهٔ درخت خرمالوی باغچهٔ همسایه. همهٔ تقصیرها را تقسیم می‌کند. هر چیز که امکان وقوع داشته و پیش نیامده. و هر چه که برخلاف آمدِ تقدیر به پُستش خورده و دستِ برنامه‌ریزی‌هایش را توی حنا گذاشته... همه و همه را چرتکه می‌اندازد. مدادِ محاسبهٔ دقیقِ مهندس‌مآبانه‌اش کجکی پشت گوشش جا خوش کرده. بدون آنکه حتی کمی، فقط کمی از جایش تکان خورده باشد...    مختل شدننظم و ترتیب کارهای روزمره برایم ناممکن‌ترین شده بود. از خواب و خوراک افتاده بودم. دل و دماغ هیچ فعالیتی از جمله علاقه‌هایم را هم نداشتم. قلم‌نی منتظر بود تا ذره‌ذره مرکب خرج کند و موقع نوشتن «عشق» ناله‌اش را توی گلو بپیچاند. طرح و ایده‌های خاک‌خورده منتظر بودند روی کاغذ سوار شوند. دست به دست خوانده شوند و گوش‌به‌گوش برسند.زبانم منتظر بود چند ولت پیام عصبی از مغز به سمتش جاری شود تا بلغزد. پاها منتظر بودند تا حلزون گوش داخلی در خود حرکتی حس کند و صوتی شنیده شود. بعد ماهیچه‌ها به حرکت درآیند، تاندون‌ها کشیده شوند، قلبم با سرعت بیشتری نبض تولید کند، رگ‌ها خون بیشتری برانند و بدنِ یک‌جانشسته‌ام را از جا بلند کنند... و حرکت کنم. و حرکت کنم. و حرکت کنم...دست‌هایم را روی زانو گذاشته‌ام و خمیدهْ دارم نفس‌نفس می‌زنم.    دوباره از اول نه!تکرار. حرف‌های کپی‌شدهٔ آدم‌ها توی صفحات مجازی‌شان. روز چهل و هفتم از سال دومِ تمرینِ دویدن دور زمین فوتبال قبلی. زل زدن به همهٔ شصت و هشت پلاکِ آپارتمان‌های جورواجورِ مسیرِ برگشت به خانه. شمردن دویست و بیست و شش موزاییک پیاده‌روی ایستگاه تا محل کار. اعلان‌های ضبط شدهٔ همیشه یکسانِ «لطفا پس از پیاده شدن به وسیلهٔ تابلوهای راهنما مسیر حرکت خود را به‌درستی تعیین نمایید». به یاد آوردن همهٔ کلماتِ روی تابلوی بستنی‌فروشی. جمله‌ها و تعاریفِ لای حافظه پیچیده شدهٔ پاراگراف اول صفحهٔ ۵۲ کتابِ تاریخِ اول دبیرستان. حرف‌های کپی‌شدهٔ آدم‌ها توی صفحات مجازی‌شان. روز چهل و هفتم از سال دومِ تمرینِ دویدن دور زمین فوتبال قبلی. زل زدن به... تکرار.نادیده گرفتن فرزند ناخواندهٔ تکرار است. عادتْ زاییدهٔ نادیده گرفتن و بی‌خیالی. عادتْ تکرار پیاپیِ بی‌خیالی‌هاست...عادت همیشه یک روی خسته‌کننده هم دارد. مرتب زمین خوردنْ آدم را علاقه‌مند به افتادن نمی‌کند. افتادن برای بار صدم تو را به قدری هیجان‌زده نمی‌کند که بگویی: «دوباره». دوباره آدم را خسته می‌کند. به فکر این می‌اندازد تا چطور جلویش را بگیری. چطور از پس جاذبهٔ زمین‌زننده بر بیایی. چگونه طوری بایستی که تعادلت به هم نخورد. و چگونه جلوی عادتت قد علم کنی...    جرقهٔ لحظه‌هاضربه. ضربه همان وقتی‌ست که تو را به فکر وا می‌دارد که تصمیم بگیری دیگر نیفتی... «لحظهٔ قطعیِ» نه گفتن.هنری کارتیه برسونِ فرانسوی، پدر عکاسی خیابانی، نظریه‌ای دارد به اسم «لحظهٔ قطعی». به این معناست که در هر موقعیت، تنها یک لحظه وجود دارد که در آن لحظه تمام عناصر ترکیب‌بندی و حسی درون عکس در قدرتمندترین حالت خود با هم منطبق می‌شوند.لحظهٔ قطعی همان وقتی‌ست که پاهایت از زمین جدا شده، دست‌هایت در شتابِ جلو آمدن و حائل شدن است، وقتی که سرعت سرت با شتابِ جاذبهٔ زمین  در حال شدیدتر کردن ضربه است.ضربه. ضربه همان وقتی‌ست که تو را به فکر وا می‌دارد که تصمیم بگیری دیگر نیفتی... «لحظهٔ قطعیِ» نه گفتن.هنوز دست‌هایم روی دو زانویم مانده. یک «یا علی» به خودم بدهکار بوده‌ام با چه عرض و طولی!این لحظه از مهم‌ترین لحظه‌های - قطعیِ! - تاریخ معاصر است.________________________________________________________________________________(۱) آدمی به اندازه‌ای که توسعه می‌یابد دنیا برایش کوچک می‌شود. عین.صاد. کتاب رشد</description>
                <category>Mr. Nobody</category>
                <author>Mr. Nobody</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jun 2022 15:21:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>