<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسن مساوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MR_HASSAN</link>
        <description>این آینه تصویر خیالی دارد...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:58:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1933076/avatar/GWHJpF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسن مساوی</title>
            <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیالوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-uaokhgo0wlzc</link>
                <description>داشتم سریال مانیفست یا همون لیست پرواز رو نگاه میکردم .یه جایی میکلا به جرد میگه : تو باید متوجه باشی که من تو رابطه هستم و خیلی هم دوستش دارم پس باکارت سعی نکن که بتونی رابطه گذشتمون رو برگردونی.جرد یه جواب قشنگ داد، گفت : شاید اغراق باشه ولی من با اینکه تو توی یه رابطه دیگه هستی کنار اومدم و میدونم که از دستت دادم .از این بابت سعی میکنم مراقبت باشم  که نمیخوام به عنوان یه رفیق از دستت بدم و دیگه جلوی چشمم نباشی .نمیدونم ترجمم چقدر دقیق بوده یا نه ولی ، میفهممت جرد...</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Mar 2023 19:47:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل نوشته ها</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-l6mtkglq13d1</link>
                <description>روزی که اومدم اینجا نیتم این بود که داستان ها و تراوشاتی که ذهن و دفتر و لپتابم رو پر کرده رو میتونم راحت تر با بقیه به اشتراک بزارم باید اعتراف کنم که از ترس تمسخر ها و طعنه ها چند سالی هست که با اسم های مستعار متعددی نوشته هام رو توی سایت ها و مجله ها و کانال های مختلفی نشر دادم ، تجربه بدی هم نبود ، اما از یه جایی تصمیمم عوض شداما اینجا رو فضایی دونستم که راحت میتونستم به جای داستان هام دلنوشته هام رو منتشر کنم دل نوشته ها حرف هایی هستن که آنی و در لحظه اند ، از عمق قلب آدم فریاد میکشن و احساسات واقعی و درونی افراد رو میتونن از زندان سینه به فضای بیرونی تن منتقل کننراستش رو بخواید ، دچار خود فریبی شدم با نوشتن و کار کردن و درس خوندن احساساتم رو سرکوب میکنم و هر وقت به اون فکری که این ذهن لعنتی رو اشغال کرده فکر میکنم پرخاش میکنمامیدوارم دچار خود فریبی نشید.....توصیه ایی از یک دوست.....</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 13:55:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز عشق....</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-zcjg9oao69nw</link>
                <description>امروز روز عشقه و تبریک به اهلش دلم نمیخواد حرفای کلیشه ایی و تکراری و خسته کننده بزنم چون میدونم اینقدری این عشق و محبتی که داخلش هستید کورتون میکنه که این حرفا براتون مسخره به نظر میاد پس از این حرفا ک برای هم کتاب بخرید و ... خبری نیست ولی رفیق ، عاشق باش ولی به اندازه محبت کن ولی به جادوستش داشته باش ولی متعادل رفیق ، دیوونش باش ولی نه زنجیرییادت نره ، هر کاری از هرکسی تو هر زمانی ممکنهو حرف اول و آخر میزنم ، شدت علاقت رو بهش بروز نده ، پیش خودت روانیش باش ولی نه در‌ حدی که ازت سو استفاده بشهپایداری همتون روز عشقتون مبارک</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 01:03:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو....</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-mtwwwpjxkmux</link>
                <description>براتون اینطور آرزو میکنم که توی دنیا  به اندازه یک ثانیه هم که شده اشک کسی که دیوانه وار دوستش دارید رو نبینیدمیتونم به راحتی حدس بزنم که اگر این اتفاق براتون بیفته . زندگیتون به دو بخش قبل از اون لحظه و بعد از اون لحظه تقسیم میشهبه عنوان کسی که هیچوقت نتونستم منظورم حرفام رو به بقیه برسونم و آخرش با پرخاش باعث شدم که نیت و نتیجه حرفم پشت قضاوت های بقیه نسبت به حرفم گم بشه باید بگم که...دیدن اشک کسی که به شدت بهش علاقه دارید دیگه شما رو اون آدم سابق نمیکنه...دیگه هیچ جریانی براتون جذابیت نداره..دیگه هیچ کافه رفتن و دورهمی براتون لذت نداره...و معنی زندگی براتون عوض میشه....خواهشا اگر مثل من نمیتونید حرفا و دلسوزی هاتون رو درست بیان کنید یک گوشه ، یک اتاق و یک خانقاه کوچک برای خودتون درست کنید و دلسوزی هاتون رو روی دفتر و کاغذ و دیوار نقش بدیدمن دیر به این نتیجه رسیدم شما اشتباه من رو نکنیددلسوزی هام برای بقیه دیگه توی سینم میسوزه و هیچوقت نمود پیدا نمیکنه.......</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 22:51:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا.....</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-qupgnhsy3ljn</link>
                <description>بعضی وقت ها دنبال یه کار و هدفی هستی و همه تلاشت رو براش کردی.همه مقدمات و آماده کردی ، تن و ذهنت و محیا انجام اون کار کردی ، تموم مسیر و برای خودت هزار بار بالا و پایین کردی و تنها مونده یه نیم نگاهی از خدا تا تو به اون هدف و مسیر برسی اما....اون کار نمیشه و تو تنها کسی رو که میتونی مقصر بدونی خداست....کاری ندارم که چیا به خدا میگی و نمیگی ولی یه مدت که میره جلو ، تازه ورده های جدید برات کنار میرن و میبینی اون پشت چخبر بوده ذاشت آدما بزات روشن تر میشه و میفهمی این مدت فقط سر کار و بازیچه بودیبه این نتیجه میرسی که خدا هر چیزی که بهت داده از سر لطف و هر چیزی هم که نداده از سر خیرش بودهبه شخصه این ماجرا بهم ثابت شده شما رو نمیدونم....خدایا بابت تک تک کارایی که میدونستی به صلاحم نیست و نذاشتی خوب پیش برن ممنونتم .....</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 00:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همینطوری....</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-fcft3uap6nao</link>
                <description>موضوع های مختلفی توی سرم بود تا امشب چند خطی رو باهم دیگه مهمون باشیم ولی مغناطیس این افکار منفی من رو کشوند سمت حرف دل هایی که باعث میشه هرچند به اندازه یک مشت از آوار هایی که توی مغزمون خراب شده رو کم کنهبه نظرم اگر به کسی اعم از دوست و رفیق و یا هرچیز دیگه ایی که میخواید اسمش رو بزارید و یا حتی خانواده علاقه شدیدی داشتید به هیچ عنوان اون عشق و علاقتون رو بروز ندیدچه بخواید چه نخواید ، چون اون افراد برای شما مهم هستن ، شما نسبت به اون ها حس مسئولیت پیدا میکنید . حاضرید همیشه و همه جا هر کاری که از دستتون بربیاد رو براشون انجام بدید و یه جورایی اون کار ها رو وظیفه خودتون میدونیدالبته که کار درست رو شما میکنید اما.....امان از روزی که بو ببرن شما دوستشون داریدازتون سو استفاده که میکنن هیچ ، تحقیرتون که میکنن هیچ ، بی محلی و رفتار سردی که میکنن هیچ و....فقط چیزی که هست اون ها نمیدونن شما متوجه این رفتار ها میشید و به کارشون ادامه میدناما توی ذهن شما اون علاقه و دوست داشتنه میشه دست توجیه و اون همه بد رفتاری رو نادیده میگیرهخواهشن دوست داشتن هاتون رو بروز ندید .....</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 00:36:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تظاهر</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-dnlqn34fqeub</link>
                <description>تلخ تر از شنیدن دروغ ، دیدن تظاهر به راست گفتنهدرخواستی از تظاهر کنندگان عزیز ، لطفا دروغ بگید چون بهش اعتیاد دارید اما لطفا ، خواهشا و عاجزانه تظاهر نکنید نیت های شما پشت تظاهر کردن هاتون پنهانه و رفتار شما برای شخص مقابلتون اینطور متصوره که ظاهر هرکس آیینه باطن اون آدمهخواهشا تظاهر نکنید....نوشته ایی از یک ضربه خورده ???</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jan 2023 23:47:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسندگی....</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-qb8vqgozhhhg</link>
                <description>نشسته بودم داشتم کارایی که قراره برای مغازم انجام بدم رو لیست میکردم که نوتیف گوشیم من و به خودم آوردنوشته جدیدم تو یکی از مجله ها چاپ شده بود و از این بابت خوشحال بودم اما یه حرفی که قبل تر یکی بهم زده بود شد مشت و محکم خورد تو گیجگاهمیادمه وقتی داشتم با یکی از دوستام درباره کتابی که دارم مینویسم توی کافه صحبت میکردم یکی از کسایی که کنار ما نشسته بود گفت :( یا شکمتون سیره یا خیلی بیکارید که میشینید مینویسید ! برید دنبال یه لقمه نون هر چیزی که از قبل باید میگفتن و بقیه تو کتاباشون گفتن ، کاش منم مثل شما دغدغم این چیزا بود.  )راستش رو بخواید خیلی ناراحت شدم...نمیخوام بگم شخصیتم درونگراست، نه . اتفاقا آدم اجتماعی هستم ولی سعی میکنم تا جایی که بشه با خود خوری خودم رو کنترل کنم...توی ذهنم هزارتا جواب اومد ولی امشب یاد یکی از اون جوابا افتادم : ( اتفاقا وجود آدمایی مثل تو که سعی میکنن تو هر کاری دخالت کنن و نمیفهمن که ممکنه حرفاشون مثل مته ذهن و روح یکی رو سوراخ کنه یا آدمایی که بقیه رو اونجور که باید و شاید هستن نمیبینن باعث شده که من و امثال من سمت خودکار و دفترمون فراری بشیم ، نه که قدرت جواب دادن بهتون رو نداشته باشیم اما سعی میکنم با بیشعور جماعت هم کلام نشیم ، بیشعوری واگیر داره ممکنه از شماها وا بگیریم و بیشعور بشیم . ) طبق معمول خود خوری کردم و تلافیش و سر کیبورد لبتابم دراوردم.... به همین زیبایی....</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 01:17:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وابستگی</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-tgznwxpghqsi</link>
                <description>ذات انسان اینه که به هر چیزی که بهش لذت بده ، چیزی که بهش آرامش بده ، چیزی که درکش کنن ، وابسته میشه ....به نظرم وابستگی باید یه چیز متقابل باشه مثلا من به گوشیم خیلی وابستم و میدونم تا وقتی که از دستم خسته نشه و نسوزه ولم نمیکنه....به کتابام وابستم چون میدونم هیچ وقت از اینکه من به کارشون میگیرم خسته نمیشن به شخصه توی زندگیم ترجیه میدم به اشیا بیشتر وابسته باشم تا آدما .... اشیا دلت رو نمیشکنن ، احساسات رو درک نمیکنن تا همون رو پوتک کنن و بزنن تو سرت ، اشیا با حرف ها و طعنه ها و بی محلی ها عذابت نمیدن دیگه نگران این نیستی که حالا که به این شیئ وابسته شدی چکار کنی ، چکار نکنی که دلش نشکنهبد ترین بخش وابستگی به آدما وقتیه که بفهمن بهشون وابسته شدی و خدا نکنه که بفهمن بهشون وابسته ایی .من وابستگی به اشیا رو به وابستگی با آدمی که نخواد احساساتم رو درک کنه ترجیه میدمشمارو نمیدونم</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jan 2023 20:59:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان : خار بودنم آرزوست...</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%B3%D8%AA-xyhowpnpyt2x</link>
                <description>بهار که شد آقای کشاورز به قصد سالی پر برکت زمین را آماده کشت کرد.او هم همراه دیگر گیاهان سر از خاک بیرون آورد.فصل بهار بود و همان جو زیبایش روزهایی گرم و شب هایی سرد.گاه در مزرعه همراه دیگر گیاهان یکدیگر را به آغوش میکشیدند تا از گزند سرما در پناه باشند ، گاه باهم بازی میکردند و گاه دست در دست هم در سمفونیک باد میرقصیدند .حسابی به یکدیگر وابسته شده بودند.آمد و رفت خورشید خبر های خوبی را به همراه نداشت انگار مِهر آسمان خبر از بی مهری رفقا میداد.هر روز که میگذشت فاصله اش از دیگر گیاهان بیشتر میشد.دیگر در بازی ها راهش نمیدادند  ، مقابلش هر حرفی را نمیزدند و با او نمیرقصیدند .تازه گیاهان برایش اسم هم انتخاب کرده بودند ( علف هرز )البته تنها به گیاهان هم ختم نمیشد  ، حتی آقای کشاورز هم تمام هوش و حواسش به دنبال دیگر گیاهان زیبا و دل فریب بود  باغ بود و اصلا اهمیتی به او نمیدادگریه های شبانه اش مجال برگ دراوردن را به او نداد و با تنی بی برگ و سری کچل شده بود زشت ترین گیاه مزرعه.دفتر خاطراتش پر از خوبی های بی جواب بود.از روزهایی که انسان ها میخواستند سر رفقایش را در  خواب ببرند و او مانع شد  و با تیغ هایش به جنگ آنان رفت تا روزهایی که تیغاله هایش خوراک گاو و گوسفند ها شد  تا رفقایش تلف نشوند.یاد جمله ایی افتاد که قبلا از دهان کشاورز شنیده بود : زندگی بدون ارزش ها معنایی ندارد .و حالا زندگی اون پر از بی ارزشی بودهر طرفی که نگاه میکرد تنهایی را میدید و شب هایش را در آغوش تنهایی صبح میکرد.نا امیدانه به آمد و رفت خورشید چشم دوخته بود و تنها در خلوتگاهش این رفتار ها را تحلیل میکرد و چقدر این کار غم انگیز است .ثانیه ها قطره قطره به نفرتش می افزاید .علامت سوال های ذهنش روز به روز بیشتر و جواب های نگفته هم روز به روز نمایان تر میشدند .خسته از روزگار تصمیم به بد شدن میگیرد .تمام نفرتش را در ریشه های پوسیده اش جمع میکند و تمام آب مزرعه را مینوشد.نفس گیاهان بند می آید ، و عطش امانشان نمیدهد به همین سبب دست به دامن کشاورز میشوند.کشاورز با بی رحمی تمام خــار را میـــکـــــشـــــد.قلب شکسته خار دیگر نمیتپد و تیغ های بی جانش دیگر نمیگزند و تمام میشود زندگی فرهادی تلخ .از روز بعد آفت ها شروع به حمله میکنند ، لشگر دامها هجوم می آورند و انسان های فرصت طلب به مزرعه سرازیر میشوند اما....دیگر خاری نیست که بخواهد جان فشانی کند.مرد کشاورز طاقت ضرر یک زمین آفت زده را ندارد و سکته میکند و مــــیــمــیــرد.این است تاوان شکستن قلب خارها( خار بودنم آرزوست)</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jan 2023 22:32:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم رو گول میزنم....</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%85-jz6orsenvufb</link>
                <description>نشسته بودم توی کافه داشتم با مبایلم کار میکردم طرف از اون سمت کافه اومد پیشم نشست گفت چند وقتیه میبینم سر یه تایم مشخص میای چند دقیقه ایی میشینی به مبایلت خیره میشی میری پیش خودت نگی فضول بود ولی چی تو اون گوشیه که هرموقع دیدمت داری بهش زل میزنی یکم تامل کردم و گفتم : خودم و مشغول میکنم بهم گفت : تو خودت رو مشغول نمیکنی داری خودت رو گول میزنی ، خود منم چند وقتیه مشتریه اینجام چون میخوام خودم رو مشغول کنم یا بهتره بگم خودم رو گول بزنم .... درکت میکنم .. خواستم بگم تنها نیستی ما مثل همیمبرام جالب بود !!!</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 17:39:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-sm2fxsn6crfp</link>
                <description>مصرف قهوم رفته بالا نمیدونم سرش چیه ؟ شاید من و این کافه بلاخره یه حس مشترک پیدا کرده باشیمدوتامون روزای تلخی رو میگذرونیم من با قهوه اون با منتلخی شیرین ، از اونجایی که بلاخره یکی باهام کنار اومد....</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Dec 2022 18:01:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-rcyhfq0dgq2y</link>
                <description>سخت تر از اینکه دلبسته کسی باشه اینه که انتظارش رو بکشی برای امثال منی که حرف زدن براشون سخته و نمیتونن احساساتشون رو به زبون بیارن و به رخ بکشن انتظار کشیدن هر ثانیه اش یه عمر میگذرهمردیم از انتظار......</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 11:19:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان : ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-jlexq1wf0viz</link>
                <description>ماه با چهره عبوث و خسته کننده اش به مردم زمین نگاه میکرد و با ناخن خشکش همان جرعه نوری را که خورشید قرض گرفته بود را به سمت مردم زمین پرتاب میکرددرختان جنگل مانع رسیدن همان چند قطره نور ماه به سمت او میشد .بریده از مردم به سمت جنگل فراری شده بود .درست زمانی که همه طردش کرده بودند . درست وقتیکه دست لبخند های بی روح مردم بر صورت مظلومش محکم سیلی زده بود . درست وقتی که دیو تظاهر ها به قلعه غرورش حمله کرده بود . درست وقتی که شمشیر ریا و قضاوت و تهمت ذهن آشفته اش را دریده بود . درست وقتی که ظاهر آدم های اطرافش آیینه باطنشان نبود و درست وقتی که او خودش را از مردم جدا کرده بود.شاید در ظاهر ماجرا این او بود که خوودش را از مردم سوا میدانست اما نمیدانید که در مغزه بیست و چند ساله او چه ها گذشته بود که حال به جای شهر و خانه و شومینه به سمت جنگل سرد فراری شده بود .به تکه درخت کهنه ایی تکیه داد . خواست بنشیند که همان تکه درخت هم حجم افکار او را تاب نیاورده و از وسط دو نیم شد .انگار باید خودش را هم حتی از آن جنگل تاریک جدا میکرد اما چه حیف که پناهگاه دیگری برایش نمانده بود.جنگل مملو از سکوت بود و صدای افکارش را میشد با کمی تامل گوش داد . امواج این حجم از فکر و خیال کبوتران غرق خواب درختان را بیدار و از منطقه فراری میداد.انعکاس صدای قدم هایش خواب گیاهان را حرام کرده بود و مطمعنا اگر آن ها هم پا داشتند از آن اطراف فاصله میگرفتند.پناهگاهی جز تکه سنگی بزرگ پیدا نکرد .مشتی بر سنگ زد و از استوار بودن او طمعن شد... از مادیات شهر ، تنها چیزی که به همراه داشت لباس های تنش بود و یک کتاب.این روزها تنها کسی که او را درک میکرد سیگارش بود و همین کتاب که از بد روزگار سیگارش را هم همراه کولباری از حرف های بر دل مانده به دست مردم سپارده بود دست خالی به به جنگل متواری شده بود.بر روی تکه سنگ نشست و کمی به رو به رو خیره ماند . نور ماه آنقدری نبود که بتنواند کتابش را بخواند.لشگر تاریکی جنگل را قرق کرده بود و طبیعتا او به تنهایی حریف آن نمیشد .خیره به رو به رو شعری را زیر لبش مرور کرد :لذت نمانده است در آینده حیات از عیشهای رفته دلی شاد می کنیمصائب او را به خاطره بازی دعوت کرده بود . به فال نیک گرفت . خواست خاطرات با رفقایش را به یاد بیاورد .کمی فکر کرد و یادش آمد که چگونه با دشنه های معرفت به جانش افتادند و انگیزه اش را به تاراج بردنداز رفقا عبور کرد و به آشنایان رسید . یادش آمد که چطور با پوتک های تحقیر سرش را متلاشی کردند .از آشنایان گذشت به کوچه فامیل رسید . آنها همان هایی بودند که با قضاوت ها و قصاوت ها روحش را دریده بودند .فامیل را کنار زد و به خانواده رسید . خانواده........امید و توان و شور و اشتیاقش را کور کرده بودند ، استعداد هایش را نادیده گرفته بودند و با دست تحمیل ها او را به اشغال خود در آورده بودندآهی کشید و از خانواده هم گذشت....به خودش رسید ...خاطراتی که خودش برای خودش ساخته بود مملو از سرکوب ها و خود خوری ها و سر درد ها بود .مار دو سر سرکوب ها علایقش را نیش زده بود و با خود خوری ها او را بلعیده بود و با سر درد ها متوقفش کرده بود .ماه نظاره گر این ماجرا ها بود . از معدود دفعاتی بود که ماه دلش به رحم می آید و چند قطره نور بیشتری را حواله کسی میکند .حالا میتوانست هرچند به سختی اما کتابش را بخوانددقیقا در 13 دقیقه بامداد در سیزدهمین روز ماه صفحه سیزده کتابش را باز کرد و شورع کرد به خواندن : (( نه نخواستم دیگر او را ببینم ، میخواستم همه دلبستگی های خودم را از زندگی ببرم ، بی اختیار رفتم در قبرستان ))زندگی اش درست مثل اسم کتابی بود که از هدایت به او رسیده بود ، زنده به گور.رمق ادامه دادن نداشت . سیگار او را همراهی نکرده بود و کتاب امانش نداده بود.حالا دیگر این دو را هم نداشت .صدای زوزه گرگ او را به خودش آورد ، کاش میتوانست با او صحبت کند . صدا نزدیک و نزدیک تر شد تا گرگ خودش را به او رساند .فرکانس افکارش گرگ را مشوش کرده بود و حال آمده بود تا با او تسویه حساب کند.لبخندی به گرگ زد و شروع کرد با او دردو دل کردن . گرگ متعجب از نترسیدن او  ، او را درک میکرد .گرگ از این همه حرف بین دو راهی گیج بودن و عصبی بودن دومی را انتخاب کرد .آرواره های مهربان گرگ او را راحت کرد. گرگ نفس عمیقی کشید و گفت :تا به حال به هیچکسی اینگونه محبت نکرده بودم.مطمعنا او هم از گرگ متشکر بود .</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Dec 2022 14:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-o9uxyonmirhy</link>
                <description>چیزی که برای من خیلی عجیب بود این بود که شخصیتی که در نوشته هایم میدیدم با شخصیتی که بیرون از این تن و ذهن لعنتی به معرض نمایش میگزاشتم به شدت متفاوت بود.خیلی دقت کردم و فهمیدم که شخصیت واقعی من اون چیزی هستش که در نوشته ها بروز پیدا میکنه نه اون نقشی که دست جبر باعث نمایشش به مردم میشه.برایم جالب بود....</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 10:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن....</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-fhcvwcjoze1v</link>
                <description>واقعا نوشتن برای من موهبتی بود تا از گزند حرف ها و کنایه ها در امان بمونم و دق نکنم.حقیقتا اگر میخواستم بدون نوشتن زندگی کنم به طبع نه آغوشی برای گریه داشتم نه همراهی برای همراهی و نه آشنایی برای دلداری.از ذهن مریضم بابت این هدیه سپاس گزارم...</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Dec 2022 18:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران</title>
                <link>https://virgool.io/@MR_HASSAN/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-efh7opluebfa</link>
                <description>آسمان نظاره گر عشق دو ابر به یکدیگر بوداز فرسنگ ها آنطرف تر ، امروز به یکدیگر رسیدند .یکدیگر را به آغوش کشیدند و سایه مهر و محبتشان را بر شهر غالب کردندابر آنچنان معشوقه اش را بوسید که صدایش را تمام شهر شنیدغرق در عشق یکدیگر به حال سالهای دور گریستند آنقدر گریستند که باهم قطره قطره آب شدند و تباهخورشید لبخندی زد و گفت ، میدانستم در آغوش یکدیگر خواهید مرد!آذر 1401 ، حسن</description>
                <category>حسن مساوی</category>
                <author>حسن مساوی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Dec 2022 23:43:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>