<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ضد|Zed</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MSC</link>
        <description>سلام به دوستان عزیزم.محمد مهدی هستم عاشق نوشتن و فیلم و سریال و تاریخ!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:56:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3045413/avatar/1KPb5j.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ضد|Zed</title>
            <link>https://virgool.io/@MSC</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سری داستان‌های تام باگزمید(وکیل خاکستری)/قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@MSC/%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DA%AF%D8%B2%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%84-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-fia4yxfjdj0f</link>
                <description>قسمت اول(آغاز را در پایان دیدیم...آنگاه آخرالزمان را نزدیک یافتیم!)زوشا: می‌تونید خودتون رو معرفی کنید؟تام: بله، حتماً... تام... تام باگزمید...زوشا: باشه... پس تام باگزمید... شما برای استخدام شرکت حقوقی رویس مانگاس درخواست داده بودید؟تام: بله...زوشا: کد پرونده ۱۳۵۹۰.تام: بله... باید همین باشه...زوشا: خب، ما سوابق شما رو بررسی کردیم. شما مدتی به‌عنوان مسئول روابط عمومی... شرکت... (به برگه نگاه می‌کند)... وی‌استار (کراس‌اور سریال «وراثت») کار می‌کردید! چقدر عجیبه که به‌عنوان یک وکیل، مسئول روابط عمومی بودید!تام گلویش را صاف می‌کند، کمی مکث می‌کند؛ گویی خاطراتی از گذشته مثل نور از جلوی چشمانش عبور می‌کند.زوشا: حالتون خوبه؟تام: بله!... البته... بله... یک مدت اونجا کار می‌کردم...زوشا با تعجب: خب، تقریباً ۱۰ سال!تام سنش به ۴۳ می‌رسید و این برای سن او کمی زیاد به نظر می‌رسید.زوشا: منظورم اینه که شما تقریباً ۴۲ سال سن دارید و به مدت ۱۰ سال اونجا مسئول روابط عمومی بودید، نه کارمند یک بخش یا حتی یک سالن؛ شما مسئول روابط عمومی شرکت وی‌استار بودید!تام، گویی علاقه‌ای به یادآوری آن روزها نداشته باشد: بله، یک برهه خاص از زندگیم اونجا مسئول بودم، حالا گذشته و...زوشا شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گوید: فقط دارم می‌گم، به نظر باید خیلی کاردرست باشی!تام: شاید بوده باشم!(کمی متزلزل به نظر می‌رسید و زوشا متوجه شد و ادامه نداد.)زوشا: و به مدت ۵ سال هم در مؤسسه حقوقی همیلن، همیلن، مک‌گیل (کراس‌اور سریال «بتر کال سائول») مشغول بودید!تام: بالاخره مدرک وکالتم یه‌جا به درد خورد!(خنده‌ای تصنعی)زوشا: بله، همین‌طوره!... با توجه به این‌که رویس مانگاس یک شرکت حقوقیه، برای من یه مقدار عجیبه که چرا در رزومه به حضورتون در شرکت وی‌استار به‌عنوان مسئول روابط عمومی اشاره کردید، در حالی که به‌وضوح در دستورالعمل اشاره شده بود تنها سابقه حقوقی ذکر بشه...تام به صندلی‌اش تکیه داد و هنوز کمی عصبی بود: خب، به‌عنوان مسئول روابط عمومی به تیم حقوقی شرکت کمک می‌کردم...زوشا دستانش را در هم گره کرد و با قیافه‌ای کنجکاو: جالبه... اون وقت این کمک دقیقاً چی بود؟تام با جسارت همیشگی‌اش، اما به‌وضوح دستپاچه: بهشون کمک می‌کردم... یعنی پرونده‌ها باید برای معرفی به بخش دادگاه‌ها و دادستانی و هرگونه نیاز به رسانه‌ای شدن توسط من بررسی می‌شدند!زوشا نیشخندی می‌زند: وی‌استار چند سال اخیر درگیری‌های حقوقی زیادی داشته، پس احتمالاً باید سرت خیلی شلوغ می‌بوده!تام: شرکت بزرگ، درگیری‌های بزرگ هم داره... پس یه‌جورایی برای حفظ وجهه‌شون با روابط عمومی شرکت همکاری می‌کردند و من هم با توجه به این‌که... وکیل بودم، از این‌جور متن‌ها سر در می‌آوردم...زوشا: عجیبه که اونا یک وکیل رو به‌عنوان روابط عمومی استخدام می‌کنن. به نظر می‌رسه که بیشتر از این‌که دنبال حفظ وجهه‌شون از طریق همکاری با روابط عمومی باشن، دنبال کسی بودن که بتونه با ادبیات دوپهلو حقوقی، اذهان رو فریب بده!تام: آآآ... فکر می‌کنم این اتهام سنگینیه و ترجیح می‌دم ادامه پیدا نکنه...زوشا مصمم: چطور؟ هنوز احساس وفاداری داری به اون‌جا؟تام به‌وضوح تمرکزش رو از دست داده بود و دستانش زیادی جنب می‌خوردند.زوشا: قضیه کشتی‌های مسافری... احتمالاً به‌خاطر همونه که زدی بیرون!تام: فکر نمی‌کنم این موضوع ارتباطی به بحث‌مون داشته باشه...زوشا: چطور نداره؟! تو این رو وارد رزومه کردی، دستورالعمل رو نقض کردی. با این‌که فکر می‌کنم قصد داشتی رزومه رو پر و پیمون کنی، اما حتی نیازی هم بهش نداشتی، چون ۵ سال وکیل شراکتی اچ‌اچ‌ام بودی!تام: فکر کنم اشتباه کردم...زوشا لحظه‌ای سکوت کرد و متفکر به تام نگاه کرد، در حالی که او سرش را می‌خاراند.زوشا: حالت خوبه، تام؟تام: چطور؟!زوشا: نمی‌دونم، احساس می‌کنم ناآرامی! چیزی اینجا اذیتت می‌کنه؟تام: نه!... فقط... فقط دلم می‌خواد تمرکز کنیم روی درخواست استخدام...زوشا به جلو خم می‌شود، دستش را روی میز می‌گذارد و می‌گوید:...می‌تونم بپرسم... یعنی می‌تونی اگر خواستی جواب ندی... ولی می‌تونم بپرسم چرا از وی‌استار بیرون اومدی؟تام مکث کرد. به‌وضوح مشخص بود در فکر فرو رفته است. محاسباتش از جوابی که باید می‌داد گیجش کرد و ناگهان به خلسه رفت، و با بشکن زوشا انگار از خواب پریده باشد:وجدان...زوشا: وووجدان؟!تام آب دهانش را قورت می‌دهد: وجدان!...زوشا لبخند می‌زند؛ نه طعنه‌آمیز، نه تلخ، صرفاً گویی جواب تام برایش قابل قبول بوده باشد.زوشا: ...ادامه می‌دیم... من اینجا توصیه‌نامه‌ای نمی‌بینم...تام: توصیه‌نامه؟!زوشا: توصیه‌نامه شرکت سابق!تام، انگار دوزاری‌اش افتاده: آآآ... آره... توصیه‌نامه در کار نیست...زوشا: این یعنی...تام با صداقت جسورانه‌ای: اخراج شدم...زوشا برای اولین بار شوکه شد: اخراج؟تام: بله!زوشا: اینو ذکر نکردی...تام: باید ذکر می‌کردم؟!زوشا: خب، روال کار اینه...تام: من هیچ بندی برای این توی کاغذ ندیدم!زوشا: خب، دستورالعمل...تام ناگهان با خنده‌ای عصبی حرف زوشا را قطع کرد.زوشا: ببخشید؟!تام: معذرت می‌خوام...زوشا: داشتم می‌گفتم باید نحوه خروج از شرکت سابق رو می‌نوشتید و من این رو نمی‌بینم!تام، گویی تسلیم شده باشد: بله، حق با شماست. اشتباه از من بوده...زوشا با تعجب و کمی کلافگی: فکر می‌کنم یک وکیل مثل شما باید دقیق‌تر یک فرم اداری رو پر کنه... ولی حالا این درخواست پر از ایراد و نقض دستورالعمله...تام: متأسفم... باشه؟!... متأسفم... من این روزها چندان زندگی آرومی ندارم و فکرم مشغوله... می‌دونی؟!... بیمه‌ام قطع شده، حساب بانکیم تقریباً خالیه و به‌زحمت یک کار تو خواروبارفروشی این شهر مسخره!!!(صدایش کمی بالا رفت)...ببخشید... تو خواروبارفروشی مسئول فروش شدم، خرید مردم رو کد می‌زنم و... می‌دونی چجوریه، که؟!/ب همکارش جینا، به خودش آمد!/زوشا: ...فکر کنم آره...تام: پس آره... اگر یک مقدار طبق دستورالعمل نیست، بذار به حساب این‌که... نتونستم خیلی خوب بخونمش، چون سرکارم و اغلب اوقات هم خسته‌ام!زوشا، گویی در برابر تام از موضع سفت‌وسختش کمی کوتاه آمده باشد، به رزومه او نگاه می‌کند: خب، از زمان اخراج‌تون... (نیم‌نگاهی به تام، برای این‌که ببیند ناراحت نشده باشد)... تقریباً یک سال می‌گذره... در این مدت برای شرکت‌های دیگه رزومه فرستادید؟تام سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد؛ یعنی نه!زوشا: می‌تونم بپرسم چرا؟تام مجدداً مکثی می‌کند، دستانش را در هم گره می‌کند و به پایین نگاه می‌کند و با صدایی گرفته: ...نمی‌خواستم...زوشا: ببخشید؟تام صدایش را بلندتر می‌کند: نمی‌خواستم... همین!زوشا: و الان چرا می‌خواید؟!تام با قیافه‌ای شکاکانه: ببینم، پرسش این سؤال‌ها نرماله؟! چون حس می‌کنم دارید از من بازجویی می‌کنید؟!زوشا: عذرخواهی می‌کنم اگر همچین حسی دارید، ولی ما باید درباره کارکنانی که می‌خوایم استخدام‌شون کنیم شناخت خوبی پیدا کنیم! این شامل برخی اطلاعاتیه که روی کاغذ میاد و اطلاعاتی که شفاهاً ازشون طی مصاحبه می‌پرسیم!تام با کنجکاوی آمیخته با استیصال: قانونیه؟!...(یک‌دفعه انگار برق گرفته باشدش، به شکل طعنه‌آمیزی)اووو... معلومه که قانونیه!... اینجا یه شرکت حقوقیه!...تام بلند می‌شود و با عصبانیت و کلافگی، سامسونتش را برمی‌دارد، صندلی‌اش را دور می‌زند و می‌رود.زوشا بلند می‌شود و صدایش می‌کند: آقا باگزمید!!!تام به‌سختی جلوی خودش را می‌گیرد، می‌ایستد و برمی‌گردد.زوشا از پشت میزش بیرون می‌آید و با قدم‌هایی به تام نزدیک می‌شود و با صدایی آرام و مهربان‌تر از زمانی که پشت میز نشسته بود: ما استعلام حقوقی شما رو از کانون وکلا گرفتیم!تام: خب؟!زوشا: شما وکیل خیلی خوبی هستید و این برای ما ارزشمنده که اعلام کنیم شاید بهتر از شما، در ۷ ماه گذشته، داوطلب نداشتیم...تام: پس اونا برای چی بود؟! این‌که با من مثل یک مظنون رفتار می‌کنید؟! شاید براتون جالب باشه که من به معنای واقعی کلمه تحت فشار قرار گرفتم، و این در حالیه که خودم به‌شخصه ۲۴ ساعت تحت فشار زندگی نکبتم هستم...زوشا با قیافه‌ای شرمنده: واقعاً متأسفم که این اتفاق افتاده، ولی آقا رویس (رئیس مؤسسه) اصرار داشتند که این مکالمه رو داشته باشیم!...تام: آقا رویس؟!... پشت این قضیه، ریاست مؤسسه محترم رویس مانگاس هستند؟! چقدر جالب...زوشا: رزومه شما، همون‌طور که گفتم، ارزشمنده و برای ما عجیب بود وکیلی جوانی مثل شما با این رزومه چرا در مدت یک سال گذشته هیچ درخواستی برای استخدام در هیچ شرکت حقوقی نداشته. البته حدس زدیم شاید به‌صورت خصوصی کار می‌کردید و از همه مهم‌تر این‌که چرا از هر دو شرکت سابقی که در اون‌ها کار می‌کردید اخراج شدید، علیرغم عملکرد قابل قبول!تام: شما استعلام گرفتید؟! شما می‌دونستید و دوباره از من پرسیدید؟!(خنده عصبی)...می‌خواستید مچ‌گیری کنید! تبریک می‌گم... حالا فهمیدید گاهی اوقات ممکنه خالی ببندم!زوشا: نه، اصلاً. ما همچین قصدی نداشتیم و لازمه بگم که با این‌که می‌دونستیم و پرسیدیم، شما به هیچ عنوان خلاف واقعیت پاسخی ندادید. آقای رویس مایل بودند این اتفاق بیفته و البته این یک روتینه. نیازی به نگرانی نیست.تام: فکر می‌کردم نیاز به مجوز داوطلب داره؟!زوشا: نه، این کاملاً روتین شرکته؛ نه اختصاصاً برای ما، بلکه برای کارفرما نوعی حق قانونی محسوب می‌شه!تام: بررسی مراجع!... آه، حق با شماست... چه وکیل احمقی هستم!(خنده عصبی)تام ناگهان احساس می‌کند سرش تیر می‌کشد و درد می‌گیرد. دوباره خاطرات تلخ آن یک سال، آن همه خطر و مرگ و تعقیب‌وگریز و فرار و درگیری با کارتل‌ها و همکاری با سائول گودمن به‌عنوان همکار و رفیق، سر و کله زدن با کیم وکسلر به‌عنوان دوست صمیمی‌اش و تحمل فشارهای لوگان روی و همکاری با کندال و رومن و شیان برای سرنگونی پدرشان، از مقابل چشمانش عبور می‌کند.زوشا: حالتون خوبه، آقا باگزمید؟تام حس می‌کرد سرش گیج می‌ره، اما خودش رو کنترل می‌کنه. نیشخندی می‌زنه و می‌گه: سال سختی بود و داشتم... یه‌جورایی کارهایی رو امتحان می‌کردم... چون حس کردم وکالت برام... برام یه‌جورایی سنگین و پیچیده‌ست... پس بی‌خیالش شدم... ولی حالا... انگار بهش خیانت کرده باشم و اونم داره انتقام می‌گیره... پس... پس همین! و... و... اون قضیه اخراج‌ها، نمی‌دونم چی فکر می‌کنید درباره من، ولی برام مهم نیست اگر بخواد روی تصمیم نهایی شما تأثیر بذاره. توی رزومه ننوشتم چون نمی‌دونستم مهمه... نمی‌خواستم...زوشا سرش را به نشانه درک تکان می‌دهد، نفس عمیقی می‌کشد و با لبخندی رضایت‌مندانه می‌گوید: درک می‌کنم، آقای باگزمید... جای نگرانی نیست... ما مفتخریم که اعلام کنیم به‌شدت علاقه‌مند به همکاری با شما هستیم...تام: واقعاً؟!زوشا: بله!... اگر مایل باشید، برای شرکت در جلسه هیئت‌مدیره وقت تعیین کنیم؟تام آب دهانش را قورت می‌دهد و با لبخند: خب... خب، این خیلی خوبه!زوشا: بله، همین‌طوره!تام: آآآآ... حتماً. هر زمانی که شد، فقط کافیه بهم زنگ بزنید...زوشا: فقط نمی‌خوام اختلالی در کار فعلی‌تون ایجاد بشه، حتماً از یک هفته قبل بهتون خبر می‌دیم...تام ناگهان، انگار دوباره ذهنش به‌هم ریخته باشد: کار فعلی؟!زوشا: خواروبارفروشی!تام: ها!... بله... آره، لطف می‌کنید. صاحبش اعصاب درستی نداره، یه‌جورایی... مثل مزرعه‌دارای عصر استعمار می‌مونه... زوشا کمی گیج می‌شود.تام: یه‌جور اصطلاحه... بی‌خیال!زوشا با لبخند: پس بهتون اطلاع می‌دیم.تام تشکر می‌کند و برمی‌گردد. زوشا رفتن او را تماشا می‌کند، اما کمی بیش از معمول؛ میلی درونی، اراده‌اش برای برگشتن سر کار را مختل کرده بود. گویی به سمت تام کشیده می‌شد. تا زمانی که از دید خارج نشد، همان‌جا ایستاد و با نهی...پایان قسمت اول./</description>
                <category>ضد|Zed</category>
                <author>ضد|Zed</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 19:03:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه زمزمه درون(خیالی)</title>
                <link>https://virgool.io/@MSC/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%B2%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-aiu9me8sqjvf</link>
                <description>رزالی/رابرتمکان: آمریکا - نیویورکزمان: ۲۰۱۷موقعیت:مردی به نام رابرت موریسکی (ریچارد مدن)، استاد دانشگاه هاروارد و مدرس تاریخ و فلسفه، در جلسه‌ای خصوصی به عنوان استاد راهنما با دانشجویی به نام رزالی اسکمندر (کریستین استوارت) روبه‌رو می‌شود. رزالی که از درس و دانشگاه ناامید است و می‌خواهد به‌خاطر شرایط خانواده‌اش ترک تحصیل کند، در تلاش است تصمیمش را عملی کند. اما رابرت می‌کوشد او را منصرف کند. گفت‌وگو عمیق‌تر می‌شود و رازهایی برملا می‌شوند...متن:رابرت پشت میزش در اتاق نشسته بود و با گوشی‌اش برای همسرش اما پیامک می‌نوشت:“امروز زودتر میام... شاید برای شام رفتیم بیرون!... بالاخره سالگرد ازدواج‌مونه.”می‌دانست که اما به‌ندرت سالگرد ازدواجشان را به خاطر می‌آورد و همین بهانه‌ای بود تا او را خوشحال کند. عاشقانه‌های رابرت و اما زبانزد بود، و همین گاهی برایش سخت می‌شد؛ چون همیشه می‌ترسید مبادا زندگی شادی که دارند، از هم بپاشد.او دکمه‌ی ارسال را زد و درست همان لحظه صدای تق‌تق در آمد.– “بله؟”در به‌آرامی باز شد و دختری با موهای چتری نامرتب، تیشرت قرمز با نماد صلح روی آن، شلوار جین راسته و کیفی روی دوشش داخل آمد. روی دست راستش خالکوبی‌های درشت و بزرگ خودنمایی می‌کرد.– “می‌تونم چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟”رابرت بلافاصله او را شناخت. بلند شد و با احترام اجازه‌ی ورود داد:– “حتما!”دختر داخل آمد. زیر چشمانش گود افتاده بود و ظاهرش به‌هم‌ریخته به نظر می‌رسید، انگار تازه از خواب بیدار شده باشد.– “می‌تونم بشینم؟”– “بله، حتما...”رابرت به صندلی اشاره کرد و او نشست. از ظاهرش معلوم بود که ناراحت است.رابرت گفت:– “خب...”دختر مضطرب بود. با نگاه‌های سرسری اتاق و کتابخانه را برانداز می‌کرد، پشت سرش را می‌خاراند و مردد بود؛ خودش هم نمی‌دانست چرا به این اتاق آمده. رابرت استادش بود، نه آن‌قدر صمیمی که بخواهد مشکل شخصی‌اش را با او در میان بگذارد. ولی با این حال، چیزی درونش می‌خواست این کار را بکند... چرا؟ حتی خودش هم نمی‌دانست.بعد از سکوتی سنگین، رابرت دوباره گفت:– “خب...”دختر تکانی خورد و گفت:– “فکر کنم این درست نباشه... (مکث)... ببخشید!”بلند شد و خواست برود. اما رابرت که دغدغه‌مندانه متوجه شد او به کسی نیاز دارد تا پناه بگیرد، سریع از جا بلند شد:– “هی!”دختر ایستاد.“من وقت دارم. اگه بخوای می‌تونیم با هم صحبت کنیم. البته هرطور راحتی. اما خیلی وقت‌ها دانشجوها احساس می‌کنن حرف زدن با یه نفر – حتی یه غریبه – کمکشون می‌کنه راحت‌تر کنار بیان. اصراری نمی‌کنم، ولی اگه بخوای در خدمتم.”دختر چرخید. نگاهی مظلومانه و مستأصل به رابرت انداخت:– “یعنی اشکالی نداره؟”– “ابداً!”با بند کیفش بازی می‌کرد و در نهایت دوباره برگشت و روی صندلی نشست. رابرت با دقت او را زیر نظر داشت؛ می‌خواست کمک کند.دختر گفت:– “اسم من... رزالی اسکمندرِ.”نگاهی به رابرت انداخت. دلش می‌خواست او بشناسدش. رابرت این را فهمید و ناامیدش نکرد. نه اینکه بخواهد دروغ بگوید؛ قبلاً او را دیده بود. اما اینکه بگوید می‌شناسدش، تاکتیکی بود برای ایجاد حس راحتی.“اسکمندر؟!... آهااا... آره! کلاس تاریخ فلسفه!... چهارشنبه صبح، درسته؟”رزالی بالاخره لبخند زد:– “بله، درسته.”– “می‌شناسمت... دانشجوی خوبی هستی.”– “نه واقعاً!” (با نیشخند)– “چرا، واقعاً!... دانشجوی خوبی هستی.”رزالی احساس خوبی داشت. انگار چند لحظه‌ای بود از کابوسی بیدار شده. اما دوباره لبخندش محو شد؛ افکار تاریک و منفی به سراغش آمدند و یادش افتاد برای چه به آنجا آمده است.“می‌دونم خواسته‌ی زیادیه... ولی می‌تونم یه سیگار بکشم؟”رابرت ابرو بالا انداخت و تعجب کرد. با این حال، برای کمک باید کمی با شرایط او کنار می‌آمد. خودش هم سیگار می‌کشید، اما هیچ‌وقت در اتاق و فضای بسته این کار را نمی‌کرد. با این حال، چون می‌خواست به رزالی کمک کند، بلند شد و پنجره‌ی پشت سرش را باز کرد. با لبخند برگشت و گفت:– “حالا می‌تونی.”رزالی زیپ جلوی کیفش را باز کرد، پاکت سیگار را بیرون آورد و هم‌زمان دست دیگرش را داخل کیف می‌چرخاند تا فندک پیدا کند، اما موفق نشد. رابرت کشوی میزش را باز کرد و فندک فلزی طلایی‌اش با حکاکی WWII – یادگاری پدربزرگش – را بیرون آورد.وقتی رزالی چشمش به فندک افتاد، برق خاصی در نگاهش پدیدار شد:– “شما هم؟!”– “داشتن فندک لزوماً به این معنی نیست که یه نفر سیگاریه... ولی خب بعضی وقتا... البته اگه همسرم بفهمه زنده‌م نمی‌ذاره!” (می‌خندد)رابرت فندک را به سمتش پرتاب کرد و او در هوا گرفت. سیگار را میان لب‌هایش گذاشت و با اولین تلاش روشن کرد. پک عمیقی زد و دودی غلیظ بیرون داد. بعد فندک را جلوی چشمانش گرفت و با دقت نگاه کرد:– “خیلی قشنگه!”– “یادگاریه.”–این فندک از برلین ۱۹۴۵ اومده.–جدی نمی‌گی!–چرا... یادگاری پدربزرگمه. تو جبهه غربی می‌جنگید... البته حالا دیگه در قید حیات نیست.–متأسفم...–ممنون.رزالی بلند شد و فندک را آرام روی میز گذاشت. رابرت دوباره آن را در کشو گذاشت. دختر سکوت کرده بود، انگار می‌خواست تا پایان سیگارش صبر کند. همان لحظه صدای “دینگ” پیامک گوشی رابرت در فضا پیچید.روی صفحه نوشته بود: “امشب مامانم میاد خونمون عزیزم... باید بذاریم برای یه وقت دیگه!”رابرت با خواندن پیام، چهره‌اش در هم رفت. زیر لب و با عصبانیت زمزمه کرد: “عجوزه پیر...”رزالی که تغییر حالت او را دیده بود، با تردید گفت: “اگر کار دارید، می‌تونم برم.”– نه، به هیچ وجه... فقط خبری شنیدم که انتظارش رو نداشتم. همین.رزالی خاکستر سیگارش را نگاه کرد: “زیرسیگاری داری؟... البته می‌دونم بی‌ادبیه.”– زیرسیگاری نه... ولی می‌تونی از اون ظرف جلوی دستت استفاده کنی.رزالی با تعجب نگاهی به ظرف شیشه‌ای انداخت؛ بسیار ظریف و پر از حکاکی‌های هنرمندانه بود.– مطمئنی روی این؟!رابرت لبخند بی‌حوصلگی زد و گوشی را کنار گذاشت. هرچند خبر آمدن مادرزنش ذوقش را کور کرده بود، اما حفظ ظاهر کرد: “اون ظرف قشنگه... ولی کار ما رو راه می‌اندازه. همین مهمه.”رزالی شانه‌ای بالا انداخت و با بی‌تفاوتی خاکستر سیگارش را داخل ظرف تکاند. هنوز نیمه سیگار مانده بود، اما آن را خاموش کرد و به صندلی تکیه داد: “نمی‌دونم چرا اینجام... حتی مطمئن نیستم آدم مناسبی رو برای گفتن این موضوع انتخاب کردم.”رابرت آرام گفت: “هیچ‌وقت آدم کاملاً مناسبی پیدا نمی‌شه... باید دل به دریا زد. شاید به خشکی رسیدی.”-نمی‌خوام استعاری حرف بزنیم.-استعاره‌ای نگفتم.-حق با شماست... (کلافه بود)مکثی کرد و سپس با نفس عمیق: “باشه... دل به دریا می‌زنم... می‌خوام انصراف بدم.”انصراف؟!--ترک تحصیل...رابرت چند لحظه سکوت کرد. نمی‌خواست مثل دیگران بی‌تفاوت به نظر برسد: “خب... حتماً دلیل محکمی داری که همچین تصمیمی گرفتی.”-هفته پیش پدرم تصادف کرد...خیلی ناگهانی گفت و ادامه داد: “و هفته پیش هم مُرد. ریه‌اش پاره شده بود، خونریزی داخلی... خب، بقیه‌شو راحت می‌شه حدس زد.”رابرت شوکه شده بود. سطل آب سردی روی سرش ریخته بودند.-خیلی متأسفم...-آره، می‌دونم... خیلی‌ها گفتن. ولی همه‌مون می‌دونیم این جمله فقط یه مزخرف تسلی‌بخشه.-حادثه وحشتناکی بوده...-نمی‌خوای ادامه‌شو بشنوی؟!رزالی با خونسردی گفت، صورتش مثل گچ سفید و بی‌حالت بود:“یه برادر کوچیک دارم. اسمش مایکلِ، ۱۲ سالشه. میره مدرسه ادوینگتون... بهترین جایی که می‌تونستیم براش پیدا کنیم. پدرم کارگر ساختمونی بود. برای اینکه مایکل بتونه اونجا درس بخونه، از همه‌چیز زدیم. برای هزینه‌های دانشگاه خودم، وام گرفتم و شب‌ها تا نصفه‌شب کار می‌کردم. ولی حالا... پدرم مرده. کسی جز اون رو نداشتیم. پس برای اینکه مایکل بتونه ادامه بده، مجبورم تمام‌وقت کار کنم...”(نیشخندی زد و زیر لب زمزمه کرد) “چرا دارم اینا رو به تو می‌گم؟!”رابرت در حالی که با شنیدن حرف‌هایش در عذاب بود، آهی کشید. خبر آمدن مادرزنش همزمان با اعترافات رزالی، فشارش را دوچندان کرده بود. اما از طرفی میل عجیبی داشت که کمکش کند:-شرایط خیلی دردناکیه... راستش نمی‌دونم چی بگم. ولی اگر مطمئن بودی، اینجا نمی‌اومدی. درسته؟رزالی آهی کشید: “فلسفه... وقتی شروع کردم، فکر می‌کردم چیزی بیشتر از یه مشت سؤال و جواب‌های بی‌معنیه که کسی حوصله‌شو نداره. اما... نمی‌دونم. دوستش دارم. شاید چون هیچ‌کس درست نمی‌فهمتش. یه جور حس خاص بودن میده... مثل یه ابرقهرمان.”رابرت لبخندی محو زد: “باورت میشه توی این ده سالی که تاریخ فلسفه درس دادم، هیچ‌وقت از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم؟! خیلی جالبه. به نظرم ارزش داره یه کتاب دربارش نوشت.”“آوووو!... کتاب؟! بی‌خیال!”“به نظرم فوق‌العاده است!”با تعجب: “چی؟!”“طرز فکرت!”“واقعاً؟!”“به نظر من که هست... به‌نظرم واقعاً خاصی! شاید چون اولین کسی هستی که از رشته‌ای که می‌خوانی متنفر نیست!”“درسته!”فضا دوباره جدی شد. رزالی با دست صورتش را مالید، انگار بخواهد خواب از سرش بپرد.رابرت گفت:“با این حال، به خاطر پدرت واقعاً متأسفم... در جایگاهی نیستم که بخوام همدردی کنم، هیچ‌کس نمی‌تواند باشد. به‌نظرم اگر همچین کاری کنیم، کمی ریاکارانه است... با این حال، حداقل تا آنجایی که من فهمیدم، می‌خوای یا منصرفت کنم یا تأییدت کنم! درسته؟”رزالی سری به نشانه تأیید تکان داد و به ته سیگارش خیره ماند.رابرت نفس عمیقی کشید و گفت:“اینکه می‌خوای برای برادرت دست به نوعی فداکاری بزنی...”رزالی با عصبانیت ناگهان حرفش را برید:“فداکاری نه! ازش بدم میاد!چاپلوسانه است، میگیم تا ضعف‌های خودمان را بپوشانیم!...فداکاری یعنی تسلیم شدن...وقتی چاره‌ای نداری!”رابرت ابرویی بالاانداخت و گفت:«شاید اینطور هم نباشد!....یعنی به نظرم نگاهت به مقوله فداکاری زیادی بدبینانه است!»– نمیخوام وارد بحثش بشم!...چون برای گپ زدن درباره الفاظ اینجا نیستم!رابرت کمی جا خورد ولی ادامه داد:“با این حال می‌خوای برای اینکه برادرت به مدرسه بره و از پس هزینه‌هاش هم بربیاد، از رشته‌ای که دوست داری بگذری! نظر منو می‌خوای؟ به نظرم تصمیم شجاعانه‌ایه. شاید خوشت نیاد ولی از نظر من این یک فداکاری ارزشمند و بزرگوارانه است.”“پس می‌گی کار درستی می‌کنم که انصراف می‌دم!”رابرت قیافه‌اش درهم رفت. به صندلی‌اش تکیه داد، خیره به سقف شد و گفت:“اگر بگم انصراف نده، چی می‌گی؟!”“چی؟”“فرض کن من بهت می‌گم انصراف نده و ادامه بده. اون وقت چی کار می‌کنی؟”“اون وقت می‌پرسم پس به جاش چه غلطی کنم؟!”“منطقیه!...” (به رزالی نگاه کرد که خیره‌اش بود) “چیزی از این تصمیم به برادرت گفتی؟”“معلومه که نه! اون فقط دوازده سالشه... این چیزها رو درک نمی‌کنه!”“به نظرم باید بهش بگی!”“احمقانه‌ست!”“اون بالاخره بزرگ می‌شه. اگر بفهمه خواهرش از تمام رویاها و آرزوهاش دست کشیده تا اون درس بخونه، فکر می‌کنی عذاب وجدان راحتش می‌ذاره؟!”رزالی سکوت کرد و چیزی نگفت.رابرت ادامه داد:“من نمی‌تونم بهت بگم انصراف بده یا نه... حتی کوچک‌ترین اشاره‌ای که تو رو به سمتی مایل کنه، اشتباهه. این تصمیمی‌یه که فقط خودت باید بگیری. زندگی خود توئه. حتی کوچک‌ترین حق انتخابی نباید به دیگران بدی، رزالی! اینو می‌گم تا بعداً اگه پشیمون شدی، تقصیر رو گردن کسی نندازی. آدم‌ها عادت دارن وقتی گند می‌زنن، بهونه میارن تا ثابت کنن خودشون هیچ نقشی نداشتن... شاید یه روز همه‌چی رو بندازی گردن برادرت! یا حتی پدرت!”رزالی با شنیدن نام پدرش با غضب به رابرت نگاه کرد.رابرت گفت:“منظوری نداشتم... من فلسفه خوندم، ولی تا حدی هم روان‌شناسی بلدم. نه از کتاب، از تجربه! آدم‌هایی رو دیدم که فداکاری کردن ولی بعداً پشیمون شدن. فداکاری به خودی خود ارزشمند نیست... یکی خودش رو برای هیتلر جلو توپ می‌اندازه، یکی دیگه برای دشمنان هیتلر. وقتی هیتلر رو شناختیم، اون‌وقت می‌تونیم قضاوت کنیم کدوم ارزشمند بوده و کدوم بی‌ارزش...باهات موافقم که فداکاری یعنی تسلیم شدن، ولی تسلیم چی شدن؟!اون مهمه!”“می‌گی بی‌فایده بوده اومدنم اینجا؟!”“اگر برای اینکه بهت بگم انصراف بده یا نده اومدی، آره... بی‌فایده بوده. ولی اگه دنبال کمکی بودی برای رسیدن به جواب، به نظرم کاری که می‌خواستی رو کردم. باید خودت بهش برسی.”“از روان‌شناس‌ها خوشم نمیاد.”“منم همین‌طور... با یکی‌شون زندگی می‌کنم!” (منظورش همسرش اما بود)هر دو خندیدند.“همش دنبال اینن که مغزتو کالبدشکافی کنن... آخرش چی می‌مونه؟ کله‌پاچه!”رزالی در حالی که به شوخی‌های رابرت می‌خندید، عمیقاً عاجز شده بود، ولی به نظر می‌رسید حرف‌های رابرت توانسته بود تا حدی آرامش کند.“نمی‌دونستم استاد شوخ‌طبع هم داریم!”“فلاسفه خدایگان طنزند! آن‌ها دنبال پاسخی می‌گردند تا به انسان‌ها بفهمانند باید چه کنند... اما هرچه بیشتر تلاش می‌کنند، بیشتر می‌فهمند انسان غیرقابل‌پیش‌بینی است. گاهی فقط باید نشست و نگاه کرد که دارند چه می‌کنند. شاید راه‌حل درست این باشد که بگذاری هرکس تصمیم خودش را بگیرد.استادی داشتم وقتی در کالج استیسی براوون درس می‌خواندم... در لیورپول بود.”رزالی با تعجب گفت: “انگلیسی هستی؟! به خاطر لهجه‌ات...”“اصلاً! در اصل استرالیایی‌ام، ولی در انگلستان بزرگ شدم و حالا هم در آمریکا زندگی می‌کنم! کجا بودم؟ ها!... استادی داشتم به اسم ادموند لاینورد... الان مرده، ولی آن زمان وقتی در گروه‌های کوچک با او بحث می‌کردیم، یک‌بار حرفی زد که (به شقیقه‌اش اشاره می‌کند) در ذهنم حک شد. گفت: هنر چگونه زیستن از آنِ کسانی است که وقتی می‌میرند، از بیان یک جمله عاجز نمانند “خوش گذشت”. به همین سادگی... با همه سختی‌ها و گرفتاری‌هایش، خوش گذشت!این به این معنا نیست که فقط خوش بگذرد. زندگی حاصل تکاملِ جمع اضداد است.”رزالی لبخند زد: “دوباره داری درس می‌دی؟!”رابرت خندید و گفت: “حق با توئه... پرحرفی کردم!”صدای پیام گوشی‌اش بلند شد: “برای شام... باید خرید کنی...” و بعد لیستی طولانی.رابرت زیرلب ناسزایی نثار مهمان ناخوانده‌شان کرد: “پیرزن عوضی.”این‌بار آن‌قدر بلند گفت که رزالی شنید:“مشکلی پیش اومده؟”رابرت با حرص تایپ کرد: “باشه”، بعد گوشی را خاموش کرد و روی میز گذاشت:“یکی از همون گرفتاری‌ها!”رزالی آهسته گفت: “پس... بهتره دیگه برم.”“چی؟!... ها! نمی‌دونم این جلسه رو چطور ارزیابی می‌کنی ولی در نهایت می‌خواستم بگم: تصمیمی بگیر که موقع مرگ، وقتی بگی خوش گذشت، حس نکنی داری به خودت دروغ می‌گی! آدم‌ها خیلی راحت‌تر به خودشون دروغ می‌گن تا به دیگران...”“حق با توئه.”“پس به نظرت جلسه خوبی بود؟”رزالی کیفش را برداشت، از جا بلند شد و گفت: “فکر کنم می‌توانست بهتر باشد!”“لعنتی!”“شوخی کردم!”“آووو، پس شوخی هم می‌کنی!”“خودت گفتی فلاسفه خدایگان طنزند!”“خیلی خوشحالم که اینو می‌شنوم!”رزالی جلو رفت، به رابرت نزدیک شد و دستش را دراز کرد. رابرت سریع از جا بلند شد و با او دست داد.رزالی با لبخند: “ممنون که وقت گذاشتید!”رابرت: “منم ممنونم که به حرف‌هام گوش کردی... شنونده خوب این روزها کم پیدا می‌شه!”رزالی سرانجام جدا شد و به سمت در رفت. وقتی خواست بیرون برود، لحظه‌ای میان چارچوب ایستاد، برگشت و بعد از مکثی کوتاه با نیشخندی گفت:“شاید مارگارت خیلی هم زن بدی نباشه...”و رفت، در را بست.رابرت خشکش زد. مارگارت؟! اسم مادرزنش بود. مطمئن بود رزالی نباید هیچ چیز درباره او بداند. جمله‌ی طعنه‌آمیزش ـ “شاید خیلی هم زن بدی نباشه” ـ او را به شک انداخت. دلهره‌ای وجودش را گرفت بی‌آنکه دلیلش را بفهمد. سریع از پشت میز برخاست و از اتاق بیرون رفت. کسی آنجا نبود. جلوتر هم رفت، راهروها را نگاه کرد... هیچ‌کس.فقط کارگر خدماتی را دید. پرسید: “دختری با این مشخصات دیدی؟”او جواب داد: “نه!”همه‌چیز عجیب و غیرعادی بود. هیچ توضیحی پیدا نمی‌کرد.به اتاق برگشت. چشمش به میز افتاد. مطمئن بود رزالی سیگارش را روی ظرف شیشه‌ای زیبای روی آن خاموش کرده بود... اما... اثری از ته سیگار و خاکستر نبود. ظرف کاملاً تمیز و دست‌نخورده بود.   </description>
                <category>ضد|Zed</category>
                <author>ضد|Zed</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 10:31:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه تئاتر کلیسا(Euphoria)</title>
                <link>https://virgool.io/@MSC/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7euphoria-ozpmwer7evf3</link>
                <description>داستان کوتاه تلفیقی از جهان Euphoria تئاتر کلیسامکان: شهری در کالیفرنیازمان: ۲۰۲۰موقعیت:رو بنت (شخصیت سریال”افوریا”) در کلیسا نشسته است. از شدت فشارهای روحی و جسمی، خسته و درمانده به‌نظر می‌رسد. برای اولین‌بار به مکانی پناه آورده که هیچ‌گاه به آن اعتقادی نداشت. روی یکی از نیمکت‌های خالی می‌نشیند. به‌ظاهر تنهاست، اما مرد غریبه‌ای وارد می‌شود و با فاصله، در ردیفی کناری می‌نشیند. رو نگاهی زیرچشمی به او می‌اندازد. ظاهری معمولی دارد، اما...متن:با لباسی کهنه به رنگ قرمز، موهایی برآشفته و حالتی شبیه به بیداری از یک خواب سنگین، رو بنت روی یکی از نیمکت‌ها، روبه‌روی جایگاه کشیش نشسته بود. پشت آن جایگاه، صلیبی بزرگ قرار داشت. حال و روزش چندان تفاوتی با بی‌خانمان‌ها نداشت. سیگاری از جیبش درآورد، آن را گوشه لب گذاشت و با فندکی که از پیژامه‌اش بیرون آورد روشنش کرد.پکی زد. دود غلیظی را بیرون داد و فضای اطرافش مه‌آلود شد. در خلأ ذهنی، بی‌هدف به صلیب و دیگر اشیای کلیسا خیره می‌شد؛ گویی کنترل نگاهش را از دست داده بود. هر بار که نگاهش میان عناصر کلیسا جابه‌جا می‌شد، پکی عمیق‌تر می‌زد و فضای درونی کلیسا را بیشتر در مه دود سیگارش فرو می‌برد. وقتی تنها بود، حس تسلط داشت؛ قدرتی زودگذر که گاهی از آن لذت می‌برد. اما این لذت ماندگار نبود.صدای قدم‌هایی آمد. ناخودآگاه برگشت و مردی را دید که در ردیف عقب‌تر نشست. عینک آفتابی به چشم داشت، کاپشن چرمی مشکی، تی‌شرت ساده و شلوار کتان، بوت‌های سنگین، بدنی لاغر، موهای تراشیده و ریشی نامرتب. ظاهرش شبیه کسانی بود که انگار از دهه ۸۰ به زمان حال پرتاب شده‌اند. دستانش را در جیب کرده بود و خنثی به جایگاه کشیش خیره شده بود. رو بی‌تفاوت برگشت به سمت جایگاه، اما حالا دیگر تنها نبود. احساس ناامنی وجودش را در برگرفت. ولی مگر کلیسا امن‌ترین نقطه برای گناهکاران نبود؟سیگارش تمام شد. دیگری درآورد. اولی را روی نیمکت خاموش کرد. همین‌که خواست دومی را روشن کند، مرد از پشت سر گفت:—”می‌تونه تو رو بکشه.”رو متوجه شد منظورش سیگار دوم است، اما بی‌تفاوت آن را روشن کرد. مرد را نمی‌دید، چون پشت سرش نشسته بود. چند پک زد. حس کرد نیاز دارد با کسی—هر کسی—حرف بزند. بدون شناخت از او گفت:—”اما می‌تونه آرومم کنه.”چند ثانیه سکوت. سپس مرد گفت:—”پس اینجا چی‌کار می‌کنی؟”—”شاید... فقط می‌خواستم تنها باشم.”—”اما الان که تنها نیستی.”—”تنها از آدم‌هایی که می‌شناسم.”مرد لبخندی معنادار زد:—”زیباست.”رو که حالا با تأثیر مواد کمی آرام شده بود، برگشت و نگاهی به مرد انداخت. رفتارش شبیه نابیناها بود. نمی‌دانست واقعاً نابینا بود یا نه.—”چی زیباست؟”مرد سرش را به سوی او چرخاند؛ انگار نگاهش می‌کرد. رو حالا مطمئن شد که کور نیست. لبخندش محو شد.—”درک تو از تنهایی، فراتر از سن‌ و سالته... این زیباست.”—”خب، من آدم باهوشی‌ام!”—”نه.”—”نه؟!”—”درک زیبای تو از تنهایی، به‌خاطر باهوش بودنت نیست.”رو با لبخندی طعنه‌آمیز و کنجکاو گفت:—”فکر می‌کردم آدم باهوشی‌ام.”—”تو باهوش نیستی... اما خاصی. و اون درک، از خاص بودنت میاد.”—”چی باعث شده خاص باشم؟”مرد که حالا نشانه‌هایی از ضعف در صدایش پیدا شده بود، طوری صحبت می‌کرد که گویی انرژی پایان جملات را نداشت. رو متوجه شد پیشانی‌اش عرق کرده، پاهایش بی‌جان روی زمین ولو شده‌اند و انگار کنترلی رویشان ندارد.مکث مرد طولانی شد. به‌خاطر عینک آفتابی، نمی‌شد فهمید حالش چطور است.—”حالت خوبه؟”مرد با زحمت پاسخ داد:—”من خوبم.”صدایش لرزان بود.—”ولی به نظر نمیای خوب باشی.”رو خواست بلند شود و سمتش برود، اما مرد به‌سرعت دستش را از جیب بیرون آورد و گفت:—”لازم نیست!”رنگ از صورت رو پرید. دستی که مرد بالا آورد، خون‌آلود بود—خونی تازه، که زیر نور چراغ‌های کلیسا برق می‌زد.مرد غریبه گفت:—”متأسفم... روز خوبی نداشتم.”رو، وحشت‌زده:—”تیر خوردی؟!... یا... یا چاقو؟!”— می‌شه نادیده‌اش بگیریم؟ من که مشکلی باهاش ندارم.— ولی به نظر می‌رسه خون‌ریزی داری!— پیش میاد.— پیش میاد؟!— فکر کنم برگردیم سر بحث اولمون. نظرت چیه؟(صدای مرد هر بار گرفته‌تر از قبل می‌شد.)— ولی فکر نکنم با این وضعیت دووم بیاری.(سیگارش را نیمه‌کاره خاموش کرد، کنار دیگری روی نیمکت.)— بذار زنگ بزنم آمبولانس...رو گوشی‌اش را بیرون آورد، اما آنتن نمی‌داد. به شکل عجیبی هیچ سیگنالی نبود.غریبه انگار متوجه شده باشد، گفت:— نمی‌تونی.— چی؟!— آنتن نداری.— تو از کجا می‌دونی؟!— گفتم که... پیش میاد.— ببین، نمی‌تونم بذارم همین‌طور اینجا جون بدی!— قرار نیست بمیرم.— اما حس می‌کنم الان‌ـه که دراز بشی!غریبه نیشخندی زد.— نمی‌خوای بدونی چرا آدم خاصی هستی؟رو بنت با تمام وجود می‌خواست کمک کند، اما انگار چیزی بزرگ‌تر از یک انسانِ زخمی روبه‌رویش نشسته بود. کسی که برای اولین بار در عمرش، او را”فهمیده بود”.او، رو، آدم بی‌تفاوتی بود. اما حالا داشت برای نجات یک غریبه تلاش می‌کرد. تکاپویی که از همدردی می‌آمد، از یک درک مشترک.بغض کرد، بی‌اختیار.غریبه نگاهی عمیق به صلیب کلیسا انداخت و گفت:— آدم‌ها وقتی دنبال معنا می‌گردن، که عمیقاً احساس تنهایی کنن. و هرگاه... (درد شدیدی پهلویش را گرفت)... خوبم... (سرفه)...رو بنت، وحشت‌زده از تماشای کسی که جلوی چشمش ممکن بود جان دهد:— نیازی نیست حرف بزنی!غریبه با لبخندی نیمه‌جان گفت:— هنوز به جوابت نرسیدی!— اگه نخوام بدونم؟!— بذار جمله‌مو تموم کنم... کجا بودم؟ آها...میدونی من... آدم‌های زیادی رو دیدم... هم‌سن و سال تو...در این جهان و در این زمان...گذر...گذر از مرزها...مرزهای شخصی‌مون...و کنار...اومدن با تنهایی...که به شکلی اجتناب‌ناپذیر... ما رو احاطه می‌کنه...علامت یه دعوته!دعوتی که نصیب هر کسی نمی‌شه...و باید قدرشناس باشیم... از فرصت استفاده کنیم...تو خاصی چون”دعوت شدی”!وقتی خط می‌کشی دور دنیایی که قبل از آگاهی، از زندگی‌ت مثل انگل ارتزاق می‌کرد...وقتی خودت رو &quot;تنها در میان جمع&quot; ببینی...اون‌وقته که”دعوت می‌شی”!رو بنت، حالا دیگر در حال گریه:— کی منو دعوت کرده؟!— می‌فهمی...— چجوری؟!— وقتی در باز شه... بالاخره می‌فهمی!باید انتظار بکشی...انتظار کشیدن مرحله‌ای از تکامل حیاته...تا منتظر نشی، قدر نمی‌دونی...این مکان، اتاق انتظاره...جایی که یاد می‌گیریم وقتی در می‌زنیم، باید صبر کنیم...حالتی معنوی، متافیزیکی و غریب بین آن دو حاکم شده بود. ادبیات غریبه برای رو ناشناخته بود. نه مثل کشیش‌ها، نه مثل روان‌درمانگرها. او از &quot;دعوتی کیهانی&quot; حرف می‌زد، دعوتی که فراتر از جهان مادی بود...غریبه کم‌کم در حال بیهوش شدن بود. اما هنوز حرفی برای گفتن داشت، انگار کار ناتمامی را می‌خواست به پایان برساند.رو بنت با گوشه آستین‌اش اشک‌هایش را پاک کرد.— فکر کنم الان دیگه باید بریم بیمارستان! بهتره دیگه حرف نزنی.گوشی‌اش را دوباره بررسی کرد. این‌بار، سیگنال برگشته بود. با خوشحالی تماس گرفت. اپراتور پاسخ داد.اما وقتی برگشت تا وضعیت غریبه را بررسی کند......کسی آنجا نبود.طوری که انگار هیچ‌وقت کسی آنجا نبوده...</description>
                <category>ضد|Zed</category>
                <author>ضد|Zed</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 18:36:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه ستیغ تاریکی(پنی‌دردفول-مردشنی)</title>
                <link>https://virgool.io/@MSC/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%BA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D9%BE%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%81%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%B4%D9%86%DB%8C-acxkz0lyl9d2</link>
                <description>داستان کوتاه تلفیقی از جهان پنی‌دردفول و مردشنیمکان: لندنزمان: ۱۸۸۵ میلادیموقعیت: ونسا آیوز (از مجموعه پنی دردفول) توسط یک روح شیطانی به‌شدت آسیب می‌بیند، و در آخرین لحظه، در حالی‌که هیچ‌کس کنارش نیست تا او را از چنگ آن اهریمن نجات دهد، مورفیوس، پادشاه رؤیاها (سندمن)، ناگهان ظاهر می‌شود و در برابر آن موجود پلید، طلسمی اجرا می‌کند. در نهایت ونسا را نجات می‌دهد. در ادامه، مورفیوس که به‌شدت از اقدامات ونسا و گروهش خشمگین است—زیرا معتقد است که آن‌ها نظم و تعادل میان جهان سایه و دنیای بیرونی را بر هم زده‌اند—با ونسا وارد گفت‌وگویی می‌شود. ونسا که شناختی از او ندارد، با حالتی متزلزل وارد این مکالمه رازآلود می‌شود...مورفیوس خسته و نگران به نظر می‌رسید. زیر باران، شکوه و جلوه‌ای دیگر پیدا کرده بود. ردای مشکیِ ساتن‌گونه‌اش در زیر باران، بدن تراش‌خورده‌اش را به نمایش می‌گذاشت. او در حیاط مرکزیِ عمارت پنی دردفول، محور همه فعل‌وانفعالات جاری در کائنات بود، و انرژی امیدبخشِ رویا‌نهادش بر تاریکیِ ذاتیِ آن مکان چیره شده بود.ونسا، که در سمت دیگرِ حیاط روی میزی از شدت درد به خود می‌پیچید، به‌زحمت دستانش را تکیه‌گاه خود کرد، نیم‌خیز به سمت دیوار رفت، به آن تکیه داد، چمباتمه زد و اشک ریخت. بدنش خیس بود و سرمای جان‌فرسا وجودش را فراگرفته بود. پهلو و بازوی زخمی‌اش به‌شدت درد می‌کرد و می‌لرزید.مورفیوس برگشت، به سمت او نگاهی انداخت—نگاهی گذرا اما عمیق—و ونسا را، با آن حالت مجروح و معصوم، برانداز کرد. ونسا نمی‌دانست او کیست، اما در آن لحظه، در آن وضعیتِ آسیب‌پذیر، حتی از او نیز می‌ترسید. او از همه می‌ترسید. خودش را تنها می‌دید و نمی‌دانست آیا زنده خواهد ماند یا نه...مورفیوس در همان حال، با صدایی آرام اما آن‌چنان که گویی در گوش‌های ونسا زمزمه می‌شد، گفت:«او رفت...»ونسا که این جمله را شنید، بلافاصله با صدایی بغض‌آلود و دردی برخاسته از نهاد، زیرلب پاسخ داد:«تو کی هستی؟»مورفیوس که گویا میلی به گفت‌وگو نداشت، ردایش را گرفت، آن را بلند کرد و در هوا چرخاند. با آن، ونسا را در بر گرفت و در یک چشم به هم زدن، هر دو در اتاقی گرم و خشک بودند. ونسا روی تخت، زیر پتویی با لباس‌های خشک خوابیده بود، و مورفیوس با پالتوی معروفش روی صندلی‌ای نشسته، به او خیره شده بود.ونسا بعد از چند لحظه، به‌زحمت چشمانش را باز کرد. دردهایش از بین رفته بودند، دیگر از سرما نمی‌لرزید، و حالش به‌طور کلی بهتر شده بود. به‌محض باز کردن چشم‌ها، همان مرد ناشناس را دید که روی صندلی نشسته و نگاهش می‌کرد. از ترس، حرکتی کرد و عقب رفت. مرد ناشناس واکنشی نشان نداد، همچنان بی‌حرکت به چهره ونسا خیره مانده بود.ونسا نگاهی به اطراف انداخت. اتاق برایش ناآشنا بود. با حالتی دفاعی و نگران پرسید:«اینجا کجاست؟!»مورفیوس:«خانه.»ونسا با شنیدن واژه‌ی «خانه»، دوباره نگاهی سرتاسری به اتاق انداخت؛ اما هرچقدر تلاش کرد، این اتاق هیچ شباهتی به عمارت پنی دردفول نداشت.ناگهان در اتاق باز شد. بانویی خدمتکار وارد شد، با سینی‌ای که روی آن چای و مقداری کیک اسفنجی قرار داشت. آن را روی پاتختی گذاشت و با گرفتن نگاه تأییدآمیز از مورفیوس، از اتاق خارج شد.ونسا هرگز آن خدمتکار را ندیده بود و می‌دانست در عمارت خودشان هیچ خدمتکاری وجود ندارد. به چای داغ و کیک تازه روی سینی نگاه انداخت و با حالتی نامطمئن گفت:«این‌ها برای من‌اند؟»— «بله.»ونسا جلو رفت تا فنجان چای را بردارد، اما نتوانست. به‌نوعی، انگار دستش مانند روح از درون فنجان رد می‌شد. چند بار تلاش کرد، اما هر بار دستش بی‌اثر از میان فنجان عبور می‌کرد. ترس دوباره در وجودش شعله‌ور شد. هم‌زمان، عصبی شد از اینکه نمی‌توانست چای داغ و دل‌چسبی که پیش رویش بود را بنوشد. سپس با خشمی بی‌پروا فریاد زد:«این دیگر چه مزخرفی‌ست؟!»مورفیوس با خونسردی، لبخند محوی زد و گفت:«چه انتظاری داشتی؟»ونسا با خشم ناشی از درماندگی، زیرچشمی به فنجان نگاه کرد و این‌بار آرام‌تر گفت:«بتونم برش دارم!»— «فکر می‌کنی چرا نمی‌تونی برش داری؟»ونسا همچنان نگاهش به فنجان بود. مکثی کرد و زیرلب زمزمه کرد:«شاید چون... یه روح سرگردانم!»مورفیوس چهره‌ای متفکر به خود گرفت و گفت:«یا شاید چون نمی‌خوای برش داری.»ونسا به چهره‌ی خنثی و سرد مورفیوس برگشت و نگاهی عاقل‌اندر‌صفیح به او انداخت.مورفیوس:«دوباره سعی کن!»ونسا، ناامیدانه، دوباره تلاش کرد فنجان را بردارد، اما باز هم نتوانست. کلافه شد و گفت:«هیچ‌کدوم از اینا واقعی نیست!»مورفیوس:«چون واقعی نیست، نمی‌تونی برش داری؟»وحشتی قدیمی دوباره در وجود ونسا زاده شد. در زمانی کوتاه، همچون طاعون، بدنش را فراگرفت. تاریکی، اتاق را دربر گرفت. حس امنیت ناپدید شد. مورفیوس، برایش شبیه اهریمنی شده بود که تنها لحظاتی پیش می‌خواست جسمش را متلاشی کند؛ و حالا، گویی با روحش بازی می‌کرد.سکوت کرد. چیزی نگفت. از پتو به‌عنوان سپر دفاعی استفاده کرد. نگاهش را از مورفیوس برداشت؛ حس می‌کرد نمی‌تواند تحملش کند. از روی حسرت، دوباره به فنجان نگاه انداخت. در لحظه‌ای کوتاه، زندگی‌اش را مرور کرد؛ گویی آخرین لحظات پیش از ورود به دوزخ است، و فرشته‌ی مرگ مشغول محاسبات خویش.مورفیوس که انگار درون ونسا را می‌دید و دگرگونی‌های عاطفی‌اش را درک می‌کرد، به آرامی گفت:«تو ترسیدی!... ولی نمی‌دونم از چی... از من؟ یا از اینکه نمی‌تونی فنجون چای رو برداری؟»ونسا نمی‌دانست چه اتفاقی در حال وقوع است. ابهام، چون غباری اطرافش را فرا گرفته بود، و ذهنش گویی دیگر در اختیار خودش نبود. اما خود را در برابر آن غریبه، لقمه‌ای آسان می‌دید؛ و این، با روحیات او سازگاری نداشت. ونسا دیگر خودش را نمی‌شناخت. اراده‌اش برای مقابله، زنجیر شده بود. از درون فریاد می‌کشید، اما صدایی شنیده نمی‌شد!مورفیوس حتی لحظه‌ای نگاهش را از چشمان ونسا برنداشته بود. ناگهان نگاهش به فنجان چای افتاد. با لحنی که گویی ونسا را درک می‌کرد و در گذر از دالان خاطراتی دور گفت:«هزاران سال است که نتوانسته‌ام یک فنجان چای داغ بنوشم...»(نوع نگاهش عوض می‌شود؛ به‌جای حسرت، حالا با خشمی نهفته به فنجان می‌نگرد.)«اما همیشه از خودم می‌پرسم: چه چیزی در یک فنجان چای داغ هست که عطش مرا برای نوشیدنش این‌چنین برمی‌انگیزد و با ناتوانی‌ام از انجام آن، عذابم می‌دهد؟...»درد و دل مورفیوس گویی پاسخ داد. ونسا آرام‌تر شد و با او همزادپنداری کرد. برای لحظه‌ای، دیگر اسیر نبود؛ گویی حالا می‌توانست بازی را خودش هدایت کند. وقت پرسیدن پرسشی اساسی فرا رسیده بود—پرسشی که آغازگر تعاملی تاریک با این موجود ناشناس می‌شد:«تو کی هستی؟!»مورفیوس به چشمان از اشک خشکیده‌ی ونسا خیره شد. بی‌آن‌که به سؤالش پاسخ دهد، با لحنی پر از افسوس گفت:«تا وقتی مردی کهنسال—همچون درخت بید سرخی که شاخه‌هایش نرم‌تر از پرِ غوی‌های سفید بود—شعری برایم خواند از زمان اولین طلوع.که:جهان، روزی دگر از دوزخ خواهد گذشت؛آتشی سرخ، خاکستری سفید...رستاخیز...سکوت بی‌بدیل...مرزی نهفته در رویا...قدم‌هایت را بنگر، که مرز را نشکند...آنگاه که تاریکی برآید...زمانِ آسودگی به سر آید.»ونسا با شنیدن آن ابیات، حسی نامفهوم در دلش احساس کرد. برای اولین بار بود که چیزی شبیه به آن را می‌شنید، و می‌دانست که این، شعری معمولی نیست.مورفیوس، پس از پایان شعر، به فنجان چای اشاره کرد و گفت:«از همان زمان، هرگاه هوس یک فنجان چای داغ به سرم می‌زند، آن شعر را زمزمه می‌کنم و با خودم می‌گویم: اینکه نمی‌توانم فنجانی چای بنوشم، تقدیر من است برای حفظ نظمی که اگر شکسته شود، حتی نوشیدن هزاران فنجان هم نمی‌تواند لحظه‌ای از عذاب آن بکاهد.جهان، تعادلی ظریف در پیش گرفته؛ مرزهایش مشخص‌اند. اما هوس‌های شما انسان‌ها، از نخستین روز خلقت تاکنون، به‌نحوی دردناک و مداوم، پایه‌های اساسی این دنیا را هدف گرفته‌اند و همواره در تلاش‌اند مرزها را بشکنند.ونسا آیوز! هشدارم را جدی بگیر.سعی کن از دنیای من فاصله بگیری—هم خودت و هم دوستانت!در میان آن‌ها، عهدشکنانی هستند که برای رسیدن به قدرت، دست به جنایت خواهند زد.شکستن مرزها برای من، جنایتی نابخشودنی است.مرگ، امروز تو را فراخواند. من نازل شدم.جلوی تقدیرِ مختوم‌ات را گرفتم—آن را تغییر دادم—تا مرا به خاطر بسپاری.من، پادشاه سرزمین ممنوعه‌ام. خدایگان رؤیا... و کابوس!دفعه‌ی بعد، شاید واقعاً تنها یک روح باشی—نه چیزی بیشتر!»ناگهان گردبادی اتاق را دربر گرفت—چنان قدرتمند که هر چیز را در خود می‌بلعید و به غباری ارغوانی تبدیل می‌کرد. همانند یک رؤیا، همه‌چیز در برابر چشمان ونسا فروپاشید. تاریکی برای لحظه‌ای او را در خود فرو برد.دردها دوباره بازگشتند. سرمای جان‌کاه، بار دیگر بدنش را لرزاند. لباس‌هایش خیس بود و سطح زیرینش سنگ‌های گرانیتی و سردِ حیاط مرکزی عمارت. صدای چک‌چک باران، گوش‌هایش را آزار می‌داد. تنهایی، دوباره او را در آغوش گرفت.چشمانش را که باز کرد، خبری از آن اتاق گرم و راحت نبود.در همان لحظه، اتان چندلر ناگهان ظاهر شد. دیدنش، همچون فرود آمدن مسیح، درخشان و نجات‌بخش به نظر می‌رسید. پشت سرش، ویکتور فرانکنشتاین ایستاده بود. انگار کابوس به پایان رسیده بود.آن دو، ونسا را بلند کردند. وقتی اتان دید که او نمی‌تواند روی پاهایش بایستد، او را در آغوش گرفت و از زمین بلند کرد. هم‌زمان، ونسا که در حال فرو رفتن به حالت اغما بود، نگاهش به جایی افتاد که پیش‌تر نشسته بود—و ناگهان همان فنجان چای را دید... همان که بارها تلاش کرده بود آن را بردارد، اما نتوانسته بود.این‌بار هم نمی‌توانست. </description>
                <category>ضد|Zed</category>
                <author>ضد|Zed</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 20:12:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد کوتاه/فیلم دادگاه شیکاگو 7 - سردرگم و ضعیف</title>
                <link>https://virgool.io/@MSC/%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DA%AF%D9%88-7-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85-%D9%88-%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D9%81-xoy5rvbohhu6</link>
                <description>فیلم دادگاه شیکاگو 7 اثری است که نتوانسته انتظارات را برآورده کند و لحظات اوج، فرود، یا تعلیق هیجان‌انگیزی ارائه دهد. در یک کلام، فیلمی «بی‌هیجان» و «بی‌آزار» است. این اثر که روایتی از واقعه‌ای در دهه 60 آمریکا ارائه می‌دهد، در تعامل با مخاطب با مشکلات جدی مواجه است. فیلم از همان ابتدا در هویت‌یابی خود ناکام می‌ماند و بین دو ژانر درام و بیوگرافی سرگردان است.مشکلات روایت با تدوین ضعیف و ترتیب نامعمول سکانس‌ها تشدید می‌شود، تا جایی که این بی‌نظمی باعث سردرگمی و خستگی مخاطب می‌گردد. به این موارد باید دیالوگ‌هایی را اضافه کرد که به دلیل استفاده افراطی از استعاره‌ها و اصطلاحات ناملموس، تمرکز مخاطب را بر داستان مختل کرده و ذهن او را بیهوده درگیر می‌سازد.در یک کلام، فیلمی «بی‌هیجان» و «بی‌آزار» است...فیلم‌ها مجموعه‌ای از سکانس‌هایی هستند که باید با ظرافت در کنار هم قرار گیرند تا داستانی منسجم بسازند. متأسفانه، این ظرافت در فیلم شیکاگو 7 به چشم نمی‌خورد. تدوین ناهماهنگ، کات‌های نامتناسب، و فلش‌بک‌های ناموزون باعث می‌شوند فیلم مانند یک مجسمه شکسته به نظر برسد که به‌صورت ناشیانه‌ای سرهم شده است: شبیه نسخه اصلی خود، اما بدون زیبایی و ظرافت.بااین‌حال، برخی دیالوگ‌ها طنز زیرکانه و مفاهیم جالبی دارند و گاهی مخاطب را به فکر فرو می‌برند. به‌طور مثال، دیالوگ ابی هافمن &quot;تا حالا به خاطر افکارم محاکمه نشده بودم&quot; یکی از بهترین لحظات فیلم است.شخصیت ابی هافمن با بازی ساشا کوهن تنها کاراکتر درخشان فیلم است...در داستان‌پردازی و شخصیت‌پردازی نیز ضعف‌های اساسی دیده می‌شود. تدوین و کارگردانی نامناسب تا حد زیادی به این جنبه‌ها ضربه زده‌اند. بازیگران توانمند فیلم تا حدی توانسته‌اند این کمبودها را جبران کنند، اما همچنان امکان برقراری ارتباط عاطفی عمیق با شخصیت‌ها وجود ندارد. معرفی 7 شخصیت اصلی در یک فیلم دو ساعته چالش بزرگی است که فیلم نتوانسته آن را مدیریت کند. شاید اگر داستان به‌صورت یک سریال 5 یا 6 قسمتی روایت می‌شد، فرصت بیشتری برای شناخت شخصیت‌ها فراهم می‌گشت.آرامش قبل از طوفان!فیلم تلاش می‌کند تا این 7 لیدر تظاهرات ضد جنگ شیکاگو را به‌عنوان قربانیان یک محاکمه سیاسی نشان دهد، اما این تلاش قانع‌کننده نیست. روایت داستان چنان مبهم است که مخاطب نمی‌تواند به نتیجه قطعی درباره مظلومیت این افراد برسد یا نسبت به ظلم اعمال‌شده بر آنها احساس انزجار کند. ارتباط علت و معلولی در روایت مخدوش است و وقایع به‌درستی برای مخاطب توضیح داده نمی‌شوند.اما شاید اگر قرار باشد حس کنیم دولت به نحوی دنبال سرکوب با سواستفاده تبصره‌ای از قانون است، میتوان آن را یکی از موفقیت‌های فیلم در روایت خود دانست که نه به خوبی اما دست و پا شکسته با استفاده از توان عرف کلیشه‌های سینمایی بی‌هیچ نکته مثبت اضافه‌ای از قدرت درام برای انتقال این مفهوم استفاده کند و این برای یک فیلم قرن 21‌اُمی یک ضعف است نه قوت!به طور کلی اگر بخوایم بگیم فیلم از لحاظ داستان و روایت متوسط رو به پایین و از لحاظ فنی خصوصا در تدوین ضعیف است.نمره:4.5/10</description>
                <category>ضد|Zed</category>
                <author>ضد|Zed</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 13:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رای بدهیم یا نه؟!مسئله این است!/شماره دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@MSC/%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-konfbfvy69a2</link>
                <description>انتخابات چهاردهم در حالی یکسال زودتر برگزار میشود که رئیس جمهور شهید آیت‌الله‌رئیسی در سانحه دلخراش سقوط بالگرد به شهادت رسیدند و حال کشور با شرایطی عجیب و غیرمنتظره یعنی برگزاری انتخابات زودهنگام روبرو است.اتفاقی که در تاریخ 40 ساله انقلاب کاملا تازگی دارد و از زمان شهادت دکتر رجایی و یارانش کشور هیچگاه سکان اجرایی‌اش را اینگونه از دست نداده بود.با اینحال وضعیتی است که رخ داده و چاره‌ای نداریم جز اینکه محکم بیاستیم و وظیفه ملی و شرعی خود را در اجرای قانون اساسی انجام بدهیم.با این حال با نگاهی به افراد حاضر در انتخابات در مقام نامزدی ریاست جمهوری وضعیت، حداقل برای من امیدوارکننده نبود.حضور افراد سرشناس با سوابق نسبتا مرتبط و اجرایی در ثبت نام اولیه و عدم احراز بسیاری از آن ها و بسنده کردن به حضور افرادی که اقبال عمومی چندانی ندارند و عملا سوابق‌اشان برای سپردن سکان اجرایی کشور به‌شون کافی و مناسب نیست و برای هرکدام باید ریسک بزرگی به جان خریده شود، نشان میدهد که اوضاع زیاد خوب نیست و شاید نزدیک به وضعیت قرمز یا بحرانی است.افرادی امثال جلیلی که تا کنون در 4 انتخابات پیشین 3 بار به عنوان نامزد و یکبار با حمایت از کاندیدا حضور داشتند و یا پورمحمدی که اگر سابقه وزارت اطلاعات نبود هرگز کسی او را نمیشناخت و خیلی های برای اولین بار حتی چهره او را میدیدند.حضور کسی مثل زاکانی که بیشتر برای ضربه فنی رقبای انتخاباتی در مناظره وارد عرصه انتخابات شده و یا قاضی‌زاده هاشمی با اتوپیای تخیلی‌اش از امور کشور که افکار و عقایدش بیشتر تحمیلی از سوی اطرافیانش است تا بینش شخصی خودش و برآمده از یک فلسفه درست که با علم آکادمیک و تجربه اجرایی همراه باشد یا پزشکیانی که نگاهش به امور مملکت با پوپولیسم و هوچی‌گری عجین شده است و نه برنامه‌ای دارد و نه چارچوبی برای تصمیماتش و بسیار تحت تاثیر جو عمومی جامعه و اطرافیانش است.قالیبافی که با داشتن تعداد زیادی اتهام و ادعای فساد مرتبط با دوره های حضورش در شهرداری ، ریاست مجلسش یا فعالیت های اقتصادی هلدینگ ها و خانواده عجیب و غریبش طوری که عملا صلاح این بود که به جای حضور در انتخابات ریاست جمهوری در جلسه‌ای این موارد را شفاف سازی میکرد و اگرچه تایید او توسط شورای نگهبان نیز قضیه را پیچیده کرده است.معتقدم که متهم ردیف اول این وضعیت فاجعه‌بار، شورای نگهبان است که با عملکردی غیرشفاف صحنه انتخابات را به بدترین شکل ممکن ترتیب میدهد و باعث کاهش مشارکت میشود.حضور افرادی که نه سوابق اجرایی مشخصی دارند نه کارنامه قابل دفاع و نه حتی اقبال عمومی و در مضیقه قراردادن جامعه و ایجاد محدودیت فکری و جناحی در انتخابات و انحصار آن برای یک گروه خاص اقلیت سبب میشود که نتوانیم به آینده این انتخابات خوشبین باشیم.هربار که بخواهیم به این انتخابات نگاهی بیاندازیم اولین چیزی که بیش از هرچیزی نظر ما به خود جلب میکند همین ضعف عمومی کاندیدا و مشارکت پایینی است که احتمالا رقم خواهد خورد و این ترسناک است که برخی به راحتی با آن کنار آمدند.کسانی که میدانند مشارکت پایین همانا تنها راه حضورشان بر اریکه قدرت است و برای آن تلاش میکنند و درست در همین زمان عملکرد محافظه‌کارانه شورای نگهبان نیز هماهنگ با این جماعت تلاش ها برای داشتن انتخاباتی پرشور و دموکراتیک را خنثی میسازد و عملا با مهندسی انتخابات جریان رای عمومی جماعت 30 درصدی را با مشارکتی حداقلی به سوی آنکه میخواهند میبرند و نتیجه را به دلخواه خودشان تعیین میکنند.این حقایق تلخی است که باید با آنها روبرو شویم و تلاش کنیم که رویه موجود را برهم بزنیم.حال سوالی که مطرح میشود این است که راهکار چیست؟!آیا با این وضعیت رای بدهیم یا ندهیم؟!اصلا رای ما تاثیری در این وضعیت دارد یا خیر و جواب به این سوالات را باید در قدرت رای‌ای که هر کدام از ما داریم بیابیم!رای ما شاید در نگاه اول تنها یک نویسه روی کاغذی کوچک باشد که بود و نبودش چندان فرقی به حال کشور نکند اما نکته اینجاست که فلسفه داشتن حق رای آن هم یکی این است که بتوانیم در کنار گروهی از جماعتی که با ما هم نظر هستند از اکثریت محوری دموکراسی فعلی استفاده کنیم تا آنچه میخواهیم انجام شود یا آنچه میخواهیم تغییر کند یا حتی اعتراض کنیم!بله اعتراض!برخی در خصوص اعتراض به وضعیت فعلی عدم مشارکت در انتخابات را تجویز میکنند در حالی که عملا شما با رای ندادن و عدم حضور در انتخابات یک رای به نفع نامزدی که نمیخواهید رئیس جمهور شود داخل صندوق میاندازید.بله هر رای‌ای که ندهید یک رای به نفع آن کسی است که نمیخواهید رئیس جمهور شود!در تمام انتخابات های دموکراتیک قطعا انتخاب میان بد و بدتر است و نه بالعکس و اگر میخواهید که تغییری در سرنوشت کشور رقم بخورد تنها راهی که دارید این است که رای بدهید حتی سفید!چون در غیر این صورت انتخابات چه بخواهید چه نخواهید با مشارکت حتی 20 درصدی هم انجام میشود و در نهایت یک رئیس جمهور از دل آن بیرون میاید که قطعا پابه میل شما نیست و وضعیت را برایتان حتی سخت تر خواهد کرد و اعتراض زمانی به شکل عدم مشارکت نتیجه میدهد که حداقلی برای میزان مشارکت تعیین شده باشد که در صورت نقض آن انتخابات و نتیجه آن منحل شود و مجبور به تکرار باشد.در حالی که در هیچ نظام دموکراتیکی حداقلی برای میزان مشارکت تعیین نشده است و ایران هم مستثنی نیست.بنابراین در انتخاب میان بد و بدتر باید به کسی رای بدهید که بیشترین نزدیکی به آنچه میخواهید را داشته باشد و برای تحقق خواسته‌های شما تلاش کند و حداقل نتیجه‌ای که از رای دادن خواهید گرفت این است که آن کسی که نمیخواهید رئیس جمهور نمیشود.حضور یا عدم حضور در انتخابات تفاوتش در اینجا است که در صورت عدم مشارکت یا حتی دادن رای سفید احتمال اینکه بین بد و بدتر، بدتر رای بیاورد وجود دارد.در حقیقت انفعال سیاسی شما نه تنها هیچ نفعی برایتان ندارد که حتی کاندیدای رقیب از این انفعال شما بیشتر سود میبرد تا حضورتان در انتخابات و رای به کسی که بیشترین قرابت فکری با شما را دارد یا در تضاد با کسی است که او را نمیخواهید و انتخاب بد از میان بد و بدتر و در همچین شرایطی عملا عدم مشارکت بدترین تصمیمی است که میتوانید بگیرد چون در هر صورت یک بازی دو سر باخت است!پس اگر از من میپرسید رای بدهید و مشارکت داشته باشید و از میان بد و بدتر ، بهترین انتخاب را داشته باشید!پایان/</description>
                <category>ضد|Zed</category>
                <author>ضد|Zed</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 19:27:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل عملکرد شورای‌نگهبان و پیش‌بینی روند مناظرات/شماره اول:پزشکیان!</title>
                <link>https://virgool.io/@MSC/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86-jgysaoo1pjgq</link>
                <description>ابتداً شاید بد نباشد با معرفی اجمالی آقای دکتر مسعود پزشکیان شروع کنیم.مسعود پزشکیان متولد ۷ مهر ماه ۱۳۳۳ در مهاباد (استان آذربایجان غربی) و هم اکنون نماینده مجلس شورای اسلامی از حوزه انتخابیه تبریز، آذرشهر و اسکو است. او سابقه نمایندگی در ادوار هشتم، نهم، دهم (نایب رئیس) و یازدهم مجلس و همچنین سابقه فعالیت به عنوان معاون وزیر بهداشت در دولت هفتم و وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در دولت هشتم و ریاست بیمارستان قلب شهید مدنی تبریز را در کارنامه دارد.پزشکیان دارای مدرک دکترای حرفه‌ای پزشکی و تخصص جراحی عمومی از دانشگاه علوم پزشکی تبریز و همچنین فوق تخصص جراحی قلب از دانشگاه علوم پزشکی ایران است.وی پیشتر دو مرتبه برای نامزدی انتخابات ریاست جمهوری در دوره‌های یازدهم (سال ۱۳۹۲) و سیزدهم (سال ۱۴۰۰) نام نویسی کرده بود که در سال ۱۳۹۲ پیش از اعلام اسامی افراد احراز صلاحیت شده، به نفع آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی دیگر داوطلب نامزدی این انتخابات از ادامه حضور در رقابت‌های انتخاباتی انصراف داد و در سال ۱۴۰۰ نیز از سوی شورای نگهبان احراز صلاحیت نشد.اما امسال درست در زمانی که رئیس جمهور شهید جناب آیت الله رئیسی در حادثه‌ای دلخراش دارفانی را وداع گفتند ، در حالی که انتخابات ریاست جمهوری 1404 یکسال زودتر برگزار میشود، با حضور در وزارت کشور به همراه دخترشان اقدام به ثبت نام در این انتخابات کردند.اتفاقی که شاید خیلی عجیب به نظر نمیرسید آن هم با حضور 80 نفر از کسانی که احساس وظیفه کردند برای این منصب!اما این داستان زمانی جالب شد که شورای نگهبان ایشان را به عنوان تنها نامزد(حداقل در ظاهر و با توجه به گرایشات سیاسی ایشان)جناح اصلاحات تایید و به عنوان یکی از کاندیدای اصلی معرفی کردند.اتفاقی که شاید با توجه به حضور چهره های مطرح دیگری همچون علی لاریجانی، اسحاق جهانگیری، عبدالناصر همتی، محمد شریعتمداری و امثالهم کمی بعید و دور از انتظار تلقی میشد اما شورای نگهبان ثابت کرد که همیشه میتواند غیرقابل پیش بینی باشد.مسعود پزشکیان در حالی امسال تایید میشود که در انتخابات گذشته(1400) در مرحله احراز صلاحیت ها رد شد و درست 3 سال بعد تایید میشود.همین موضوع نشان میدهد که عملکرد شورای نگهبان با در نظر گرفتن این موضوع که دلایل رد صلاحیت ها اعلام نمیشود و اگر هم بشود محرمانه و تنها برای شخصی است که درخواست بدهد، نمیتواند به درک نوع نگاه شورای نگهبان در گزینش نامزد ها و فهم چگونگی این فرایند کمکی کند.اگرچه که شورای نگهبان اعلام کرده که مبنای گزینش ها قانون اساسی است اما نمیتوان به راحتی پذیرفت که اشخاصی در یک دوره صلاحیت هایشان تایید شود در دوره بعد رد شود یا بالعکس و توجیهی هم وجود نداشته باشد و عملا حق اعتراضی هم قائل نشوند و شفافیتی در کار نباشد.ابهام در عملکرد شورای نگهبان در خصوص احراز یا عدم احراز داوطلبین طبیعی است که شائبه مهندسی انتخابات را در میان قشر خاکستری یا عمومی جامعه افزایش دهد و درست زمانی که به نفع جناحی که در جامعه از اقلیت هستند اما شاید متمایل به حکومت، 5 نامزد تایید میشوند و برای جناح رقیب یک شخص آن هم کسی که در میان اقشار مردم اقبال چندان مناسبی ندارد در حالی که جناح‌اش با وجود یک نامزد قدرتمند میتوانست با حضور پررنگ در انتخابات شور و هیجانی اجتماعی ایجاد کند که نتیجه اش افزایش مشارکت می‌بود،یعنی عملا این شورا در حال هدایت جریان رای عمومی به سمت و سویی است که میخواهد.طبیعی است که شورای نگهبان خواسته یا ناخواسته تمایلات درونی اعضایش را در احراز یا عدم احراز صلاحیت ها تاثیر میدهد و این یعنی مهندسی انتخابات!اگرچه اقدام شورای نگهبان در تایید چند نامزد از یک جناح میتواند باعث کاهش رای و چنددستگی سیاسی در آن جناح شود مگر اینکه اشخاص بخواهند به نفع دیگری یا به نفع یک شخص خاص کنار بکشند و در برابر جناح رقیب به وحدت برسند.با این حال به جهت ضعف های سیاسی در جناح رقیب و عدم وجود یک نامزد قدرتمند با رای بالا و شناخته شده میان اقشار جامعه و همچنین نبود شخصی قدرتمند در میان جناح خودشان که بتواند مخرج مشترک تمام عقاید سیاسی و اقتصادی و اجتماعی‌اش باشد و با در نظر گرفتن این احتمال که هر کدام از نامزد های(اصولگرا) میتوانند رای بیاورند و انتخاب شوند، در همچین شرایطی وحدت به راحتی ایجاد نخواهد شد.به عبارت دیگر شورای نگهبان عملا با این اقدام خود زمینه یک مشارکت پایین با سبد رای های کوچک و قابل پیش بینی را ایجاد کرده است که نتیجه اصلی آن کاهش شدید مشارکت و رفتن انتخابات به دور دوم خواهد بود.در حال حاضر تحلیلی که میتوان از آینده این انتخابات داد این است که در میان اصولگرایان جلیلی و قالیباف به عنوان دو نامزد شاخص این گروه در برابر پزشکیان قرار بگیرند و از آنجا که هیچ کدام با توجه به شرایطی که گفته شد  و همچنین به جهت وجود اختلاف نظرات بسیار، حاضر نخواهند شد به نفع دیگری کنار بکشند و اصولا نیازی به این کار نمیبینند در نتیجه دعوا به درون خانواده کشیده میشود و پزشکیان نیز در تلاش برای جلب نظر مردم و به خصوص قشر خاکستری جامعه با پوپولیسم و هوچی‌گری از این اختلاف استفاده ویژه خواهد کرد و بعید نیست به نفع یکی از آنها(احتمال زیاد قالیباف) به آتش تفرقه و اختلاف بدمد تا خود را بالا بکشد.تکلیف قاضی‌زاده هاشمی نیز تا حد زیادی روشن است.او فردی گوشه‌گیر و منزوی در انتخابات و مناظرات خواهد بود زیرا نوع نگاه سیاسی و اقتصادی‌اش چندان تناسبی برای اشتراکی شدن با دیگر نامزدها ندارد و نقطه اوج‌اش در این انتخابات کنار کشیدن به نفع یکی از اصولگرایان خواهد بود(احتمال زیاد جلیلی) و نباید زیاد جدی‌اش گرفت.زاکانی اما که این روزها معروف به تانک انقلاب شده است ، قطعا لحن تند و تیز او در کنایه‌پراکنی های سیاسی‌اش دامن‌گیر پزشکیان خواهد شد و دعوای اصلی و حواشی این انتخابات حول محور زاکانی_پزشکیان است و به احتمال فراوان زاکانی به نفع هیچ کدام نه جلیلی و نه قالیباف کنار نخواهد کشید زیرا وظیفه او در این انتخابات حمایت از افراد نیست بلکه حمایت از جناح انقلابی در برابر  جناح غیرانقلابی و تلاش برای ایجاد بستری مناسب جهت ایجاد وحدت میان اصولگرایان(جلیلی و قالیباف) و جلوگیری از تخریب و تفرقه‌افکنی پزشکیان است.تحلیل و پیش بینی در خصوص نحوه عملکرد مناظراتی و تبلیغاتی پورمحمدی نیز واقعا کار دشواری است.با در نظر گرفتن سابقه امنیتی وی و عدم وجود سابقه انتخاباتی در ریاست جمهوری و وجود ابهامات فراوان در خصوص گرایشات سیاسی و مواضع اقتصادی و فرهنگی‌اش و ناشناختگی در جامعه واجد شرایط انتخاب و وابستگی های اسبق وی با دولتهای مختلف از جناح های متفاوت و غالبا رقیب، همگی سبب میشوند که پورمحمدی جعبه سیاه این انتخابات لقب بگیرد و باید منتظر ماند و دید که چه خواهد کرد!</description>
                <category>ضد|Zed</category>
                <author>ضد|Zed</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2024 18:18:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جبهه صبح ایران: باید نگران باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@MSC/%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-fftdbflhgmp4</link>
                <description>خیلی وقت نیست که جبهه صبح ایران به ریاست جناب رائفی پور مدیرمسئول موسسه مصاف ایرانیان که سال ها در زمینه مهدویت مشغول به کار بودند و بسیاری از ایشان همیشه به عنوان یک سخنران مذهبی یاد میکردند، در انتخابات مجلس شورای اسلامی دوره دوازدهم با حرف و حدیث های فراوانی اعلام موجودیت کرد.حزبی تازه تاسیس با نام و نشانی جدید و خارج از چارچوب های معمول برای رقابت های انتخاباتی وارد گود سیاست شد.این حزب از همان ابتدا با همراهی تعدادی از نمایندگان سابق و کسانی که سودای نمایندگی در مجلس شورای اسلامی را داشتند حمایت شد و سیاست های تبلیغاتی خود را نیز در توئیتر ، ایتا و تلگرام و سایت رسمی جبهه صبح ایران پیاده‌سازی و اجرا کرد.همایش هایی که در سراسر ایران با حضور رائفی پور برگزار میشد تا درباره نظریات اقتصادی و سیاسی این حزب صحبت شود و مردم با آن آشنایی پیدا کنند.البته که از همان ابتدای برگزاری این همایش ها و اعلام برخی از سیاست های اقتصادی که خلاصه در تفکرات شخص رائفی‌پور میشد، اشکالات و ایرادات بسیاری به طرح‌های آن گرفته شد.در مواردی مانند سربازی، مدیریت تراز انرژی و مسائلی مثل فروش نفت و مواد معدنی به مردم و کارشناسان، طرح های این حزب را نشدنی و دارای نواقص بسیاری دانستند که نشان از نبود شناخت از زیرساخت های اقتصادی و اجتماعی داشت.با این حال رائفی پور و طرفدارانش در توئیتر ضمن تلاش برای جمع کردن رای با تبلیغات گسترده و استفاده از هشتگ های فراوان ، پاسخی به شبهه ها و ابهامات طرح‌های جبهه صبح ایران در مسائل اقتصادی و سیاسی ارائه ندادند و به گونه‌ای رفتار کردند که انگار آنها را نادیده میگیرند.نواقص و خلاء‌های شناختی مطروحات برنامه‌ریزی این حزب و عدم پاسخگویی و تبیین درست آنها موجب شد نگرانی‌ها از عملکرد آتی این حزب در جهان سیاسی و اقتصادی ایران افزایش یابد.مشکل اساسی اما آنجایی است که این حزب خود را متعلق به هیچ جناح سیاسی نمیداند.به عبارت دیگر عموم احزاب در جهان برای خود خط مشی مشخصی دارند و تلاش میکنند که در چارچوب های جناح سیاسی(راست و چپ) خود فعالیت کنند که خود این موضوع کمک میکند تا بتوان شناخت بهتر و بیشتری از احزاب کسب کرد و در انتخاب با عقلانیت، شناخت و منطق درست عمل کرد.یک حزب در بدو ورودش به جهان سیاست در یک گروه بندی مشخص، اعلام میکند که رنگ و لعاب ، چارچوب ها و خط مشی فکری ، نظری و تئوریکش چیست.در حقیقت اتفاقی که برای جبهه صبح ایران رخ داد یک شروع گیج‌کننده با پرداختن به کلیاتی بی ‌اهمیت و فاقد جزئیات تبیینی بود که مخاطب عام را به راحتی با ظواهر زیبا و پوپولیستی‌اش گول میزد و از عدم آگاهی‌اش سواستفاده میکرد.ساده‌انگاری در توضیح و تعریف و ارائه راهکارهای اقتصادی و تلاش برای ارضا روانی مخاطب بی‌آنکه به او در خصوص ریشه های عقیدتی و معرفتی خود درک و آگاهی ببخشد، اقدامی در راستای کسب قدرت با تاکتیک‌های پوپولیستی بود.قصه از آنجایی جذاب‌تر شد که توده‌های مصافی در توئیتر به راس قدرت در مجلس و حریف اصلی خود حمله کردند.در حقیقت استفاده از تخریب حریف در انتخابات که همیشه در طول تاریخ از جمله تکنیک های نخ‌نما در سیاست های تبلیغاتی است، روشن کننده این عبارت است&quot;بهترین دفاع، حمله است!&quot;یک حزب سیاسی قابل اعتماد در بهترین حالت برای کسب رای اقدام به تبیین هویت خود ، سیاست ها و برنامه‌هایش میکند و در مناظرات و گفت‌وگوها و مباحثی که شکل میگیرد از هر فرصتی برای دفاع و توجیه سیاست‌هایش و چرایی نفی سیاست های رقیب استفاده میکند.این در حالی است که ما در طرف مقابل احزاب پوپولیست را داریم که در تمام مدت از هر فرصتی استفاده میکنند تا رقیب خود را تخریب و تضعیف کنند و تلاش کنند با ترساندن مردم از آینده نابسامانی که نتیجه عملکرد رقیب‌شان است، آنها را ناچار به رای دادن به حزب خودشان کنند.در همچین مواقعی توده‌های مردم دیگر تاملی در چیستی حزب پوپولیست نخواهند کرد و صرف آنکه حزب رقیبش سر کار نیاید به آن رای میدهند.احزاب پوپولیست پرداختن به جزئیات را به ضرر خود میبینند، از مناظره و گفت و گو هراسان‌اند زیرا به ضعف اندیشه هایشان واقف هستند.آنها در ارائه برنامه های خود به کلیات اکتفا میکنند و به سوالاتی که جزئیات را هدف قرار میدهند پاسخ نمیدهند.این احزاب پرداختن به جزئیات را بی‌مورد میدانند و مردم را با حرف ها و تبلیغات فریب میدهند.به عبارت دیگر عمق گفتمان سیاسی این احزاب(پوپولیست) بسیار ناچیز است و به راحتی نقض میشود و قابل اعتنا نیستند.نکته دیگر در خصوص استراتژی سیاسی احزاب پوپولیست در تبلیغات استفاده بسیار از مواردی است که موجب تخریب شخصیتی و حتی بدتر، ترور شخصیتی می‌شود و هیچ خط قرمزی هم وجود ندارد!این بدین معناست که این احزاب برای تخریب و تضعیف رقیب خود از هر روشی و هر اطلاعاتی هرچند نامعتبر که بتوانند استفاده میکنند و اقداماتی که در حالت عادی توسط خود همین اشخاص نفی میشود و ناجوانمردانه و زشت دانسته میشود، در هنگام انتخابات، قانونی و در راستای آگاهی‌بخشی اعلام میشود!این در حالی است که کم پیش میاید در همچین مواقعی حزب رقیب هم به سراغ این روش ها نرود برای مقابله به مثل!در نتیجه این اتفاق، فضای انتخاباتی به جای آنکه در اعلام مواضع و برنامه ها و سیاست ها و تبیین آنها به جهت کسب رای خلاصه شود، تبدیل به رینگ بوکسی میشود که هر مشت محکم‌تر، رای بیشتری خواهد داشت و این خود به خود فضای انتخابات را غیراخلاقی و کسب قدرت را متوسل به شیوه‌های نامشروع میکند و ادامه همکاری‌ها برای بعد از انتخابات را ناممکن میسازد.پوپولیسم با غیراخلاقی ساختن فضای انتخابات، زمینه را برای تسلط لمپن‌ها بر قدرت فراهم میکند.تمام این حرف ها زده شد تا به این جا برسیم و ببینیم که آیا جبهه صبح ایران یک حزب پوپولیست است یا یک حزب واقعی.تعریف من از حزب واقعی، حزبی است که خط مشی دقیق و قابل تبیینی داشته باشد با ایدئولوژی قابل طرح که اقدامات حزب را در حوزه‌های مختلف پیش بینی‌پذیر سازد و به سوالات پاسخ دقیق و قانع‌کننده بدهد و از شیوه‌های لمپنیستی و پوپولیستی برای کسب رای استفاده نکند و برای قدرت به هر روشی متوسل نشود.با توجه به این تعریف آیا حزب جناب رائفی‌پور یک حزب واقعی است؟با عنایت به آنچه که در روند انتخابات از اقدامات و عملکرد این حزب شاهد بودیم، به جرئت میتوانم بگوییم خیر!اگر بخواهم تعریفی از حزب جبهه صبح ایران ارائه بدهم، نپخته، فاقد مبنا و مسیر مشخص، تطبیق‌ناپذیر بودن اندیشه های اقتصادی و سیاسی‌اش با جریانات عرف سیاسی و عدم توانمندی نظریه ها و تئوری های اقتصادی و سیاسی‌اش در دفاع از خود برابر دیگر اندیشه ها و احزاب رقیب ، استفاده از شیوه های غیراخلاقی در استراتژی تبلیغات که بی‌آنکه خودشان بخواهند و یا بدانند فضای انتخاباتی را مسموم و میزان مشارکت را در قشر خاکستری جامعه به حداقل میرساند، حملات رسانه‌ای به مخالفین و سوال‌کنندگان و عملکرد توده‌وار طرفدارانش در برخورد با اذهان کنجکاو و پرسشگر و عدم یکپارچکی میان اعضای حزب که تنها عامل اشتراکی‌اشان در تعلق به حزب سوگندنامه حزب است و حضور در جریانات سیاسی دیگر با احتمال وجود پارادوکس‌های عقیدتی و سیاسی و وجود تعارض منافع!این خلاصه‌ای از آنچه من در خصوص حزب حبهه صبح ایران فهمیدم و درک کردم.حال با تمام این اوصاف از اینکه جبهه صبح ایران یک حزب واقعی نیست، آیا میتوان نتیجه گرفت که یک حزب پوپولیست است؟آیا میان این دو مفهوم فضایی وجود دارد که احزابی در آن جای بگیرند؟آیا این دو مفهوم، صفر و صدی هستند؟در جواب باید گفت که مفهوم حزب واقعی و حزب پوپولیست، دو مفهوم کاملا نسبی هستند با یک رابطه دوسویه.به این صورت که به هر میزانی به حزب واقعی و تعریفش نزدیک شویم از پوپولیسم دور میشویم و بالعکس.در خصوص حزب جبهه صبح ایران فی‌الحال قضاوتی نمیکنیم که زمان مشخص میکند اما با توجه به گذشته چند ماه پیش این حزب میتوانیم احتمال دهیم که این یک حزب پوپولیست است و من به شما میگویم که احزاب پوپولیست فاقد توانایی و کارآمدی لازم جهت بهبودی مشکلات کشور هستند و در بلند مدت نه تنها مشکلات را حل نمیکنند بلکه بر آن میافزایند و تمام تلاش های سالم برای بهودی وضعیت را با عقاید متعصبانه ویران میکنند و چشم‌انداز چند ساله آینده کشور را به کلی تیره و تار خواهند کرد.تنها راه شما برای آنکه بر این گونه احزاب پیروز شوید، تلاش بی‌وقفه برای به چالش کشیدن اندیشه های آنها است.حزبی که از پس چالش هایی که برای تفکرات و اندیشه هایش ایجاد میشود، برنیاید، قطعا از پوپولیسم برای به قدرت رسیدن استفاده میکند.احزاب پوپولیست که از گفت و گو و مناظره فراری هستند، قطعا فردا که رای بیاورند از پاسخ‌گویی در برابر اعمالشان نیز شانه خالی خواهند کرد.پوپولیسم قدرت را فاسد میکند و مردم را ضعیف و راه چاره‌ای است برای آنهایی که بیش از ظرفیت‌اشان طمع قدرت دارند.با تمام این موارد حال این شما هستید که تصمیم میگیرید باید از حضور همچین حزبی در صحنه سیاسی ایران نگران باشیم یا با نگاهی خوشبینانه به آینده از آن استقبال کنیم!م.م.ط</description>
                <category>ضد|Zed</category>
                <author>ضد|Zed</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2024 19:36:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه مقاله&quot;The Ghost of the 1968 Antiwar Movement Has Returned&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@MSC/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87the-ghost-of-the-1968-antiwar-movement-has-returned-f2egxqeqsfxs</link>
                <description>در کنوانسیون ملی دموکرات ها در شیکاگو در سال 1968، معترضان ضد جنگ با افسران پلیس - که رفتار بی‌رحمانه و غیرانسانی‌اشان در برخورد با معترضین بعدها توسط کمیسیون فدرال تحت عنوان شورش پلیس توصیف شد – درگیر شدند و تمام توجهات را به کمیسیون جلب کردند.تظاهرکنندگان جوانی که با دیدن تظاهرات مستمر و موثر در جریان جنبش حقوق مدنی و عزاداری ملی پس از ترور رئیس جمهور جان اف کندی ، سناتور رابرت اف کندی و دکتر کشیش مارتین لوتر کینگ جونیور در کمتر از یکسال به بلوغ رسیده بودند.کینگ پیش از آن مخالفت خود با جنگ را ابراز کرده بود و بدون آنکه بخواهد به((جبهه ویتنام شمالی یا جبهه آزادی بخش برتری بدهد(طرف یکی را بگیرد))،میخواست به این باور خود تاکید کند که((آمریکا تا زمانی که مردانش را ، استعدادها ، سرمایه ها و پول هایش را در ماجراجویی هایی همچون ویتنام خرج میکند که مانند یک لوله مکش شیطانی است، هرگز پول و انرژی لازم برای بهبود وضعیت فقرا و بازگرداندن زندگی به آنها را سرمایه گذاری نخواهد کرد)).او گفت&quot;مجبور است که در همچین وضعیتی جنگ را دشمن فقرا ببیند و با آن مقابله کند.این نسلی بود که برای اعتراض آماده شده بود، با اعتقادی اخلاقی که پایه و اساس خشم‌اشان در مورد جنگ ویتنام – که اولین جنگی بود که به صورت تلویزیونی درباره آن گزارش تهیه و پخش میشد و آمریکایی ها میتوانستند وحشت و ترس یک جنگ واقعی را همزمان با وقوع آن ببینند و حس کنند – و طرحی که حدود دو میلیون آمریکایی را در آن دوران سربازگیری کرد.اعتراضات اولیه بیشتر در محوطه های دانشگاهی شروع شد و رشد کرد.البته ترم ها تمام میشوند و دانشجویان برای تعطیلات تابستانی به خانه میروند.اما مخالفت و اعتراض آن ها با جنگ به سال تحصیلی ختم نشد.در ماه های منتهی به کنوانسیون دموکرات 68 که در ماه اوت برگزار میشد، سازمان‌دهندگان تظاهرات بزرگی را برنامه ریزی کردند که بدون توجه به مجاز بودن آن برگزار میشد و دانشجویان را از سراسر کشور جمع میکرد.قبل از برگزاری کنوانسیون رنی دیویس که از سازمان‌دهندگان تظاهرات بود به نیویورک تایمز گفت:((هیچ رد یا انکار مجوزی نمیتواند ده ها هزار نفری که به شیکاگو می‌آیند را از ابراز عقیده خود در مورد این مسئله بازدارد))همه اینها دوباره دارد اتفاق میافتد((پخش میشوند)).جوانان، جنگ اسرائیل و حماس(فلسطین) را در شبکه های اجتماعی دنبال میکنند و بسیاری از آنچه می‌بینند وحشت میکنند و میترسند.آنها نیز همچون گذشتگان‌اشان با جنبش های اعتراضی بزرگ شدند – اشغال وال استریت، زندگی سیاه‌پوستان مهم است،وقایع پارکلند، فلوریدا، کمپین کنترل اسلحه – به عنوان پیش زمینه ذهنی آنها و تجربیاتی که داشتند.این در حالی است که پیش 1000 کشیش سیاه پوست از رئیس جمهور بایدن خواستند تا برای آتش بس در غزه فشار بیاورد و ما شاهد گسترش اعتراضات ضد جنگ در پردیس های دانشگاهی هستیم!همچون سال 68 ترم ها به زودی تمام میشوند و دانشجویان به تعطیلات تابستانی میروند.این به آنها اجازه میدهد تا وقت و تمرکز بیشتری روی اقدامات آتی مرتبط با کنوانسیون دموکرات ها در ماه اوت بگذارند.گروه های ضدجنگ از هم اکنون در حال برنامه ریزی یک تظاهرات بزرگ در این کنوانسیون هستند.حاتم ابودایه از شبکه جامعه فلسطینی ایالات متحده اخیرا به شیکاگوتریبون گفت:((با مجوز یا بدون مجوز راهپیمایی خواهیم کرد.این دی.اد.سی(کنوانسیون ملی دموکرات ها) مهمترین آنها از سال 1968 خواهد بود.همچنین زمانی که در شیکاگو معترضان جنگ ویتنام و جنبش آزادی بخش سیاهان تظاهرات گسترده را سازماندهی کردند که با خشونت سرکوب شد.شما همچنین میتوانید حمایت قابل توجهی برای هدف آنها (حمایت از غزه و آتش بس) ببینید.اگرچه نظرسنجی جوانان هاروارد در بهار 2024 نشان داد که جوانان 18 تا 29 ساله مسائلی همچون مهاجرت و تورم را مهمتر از درگیری اسرائیل و فلسطین میدانند.همچنین این نظرسنجی نشان داد که جوانان آمریکایی از آتش بس دائمی در غزه با ضریب درصد 5 بر 1 حمایت میکنند و براساس نظرسنجی دانشگاه کوئینیپیاک که روز چهارشنبه منتشر شد، 53 درصد از دموکرات ها مخالف ارسال کمک های نظامی بیشتر به اسرائیل برای اقدامات نظامی‌اش در جنگ با حماس(فلسطین) هستند.به نظر میرسد در مبارزات انتخاباتی بایدن این ذهنیت وجود دارد که میتوانند به سادگی منتظر معترضین بمانند(به عبارت دیگر نگرانی در خصوص تحرکات معترضین وجود ندارد و لطمه ای به وجهه تبلیغاتی و انتخاباتی بایدن نخواهد زد)، (زیرا) در نهایت احساسات محو خواهند شد و رای دهندگان دموکرات زمانی که روز به روز به انتخابات ریاست جمهوری نزدیک تر میشوند و التهابات سیاسی و رقابت انتخاباتی میان بایدن و ترامپ افزایش میابد و شدیدتر میشود در نهایت در صف رای‌گیری حاضر خواهند شد.این یک بی‌پروایی و یک قمار عاری از مسئولیت‌پذیری است!معترضان و بسیاری از رای دهندگان از چیزی فراتر از یک موضوع عادی در حوزه سیاست خارجی ناراحت هستند.بسیاری بر این باورند که شاهد یک نسل کشی هستند که توسط رئیس جمهور و رای دهندگانش مورد حمایت قرار گرفته است.آنها بر این باور هستند که خودشان شخصا در جنگی که تعداد کشته هایشان بی هیچ حد و حدودی که بشود پایانی برایش متصور بود هر لحظه افزایش میابد، دخیل هستند.این برای آنها یک مسئله اخلاقی است و موضع آنها به راحتی تغییر نخواهد کرد.دیدن پیکر بی‌جان کودکی که پایش را از دست داده(منظور نویسنده از کلمه limp کمی نامشخص است) در آغوش مادرش کار آسانی نیست.دیدن افراد گرسنه ای که زیر آتش در تلاش برای پناه گرفتن تقلا میکنند آسان نیست.دیدن حمله و انهدام کاروانی از کامیون های حامل مواد غذایی و کشته شدن چندین امدادگر، دیدن خرابی ها و ویرانی های منازل مسکونی کار آسانی نیست.مردم همه این ها را در تلویزیون و تلفن های خود دیده‌اند.( منظور از unsee اصطلاح عامیانه‌ای است به این معنی که ای کاش چیزی را ندیده بودید یا آرزو می کنید چیزی را که دیده اید فراموش کنید.)در 7 اکتبر، حدود 1200 نفر در اسرائیل کشته شدند و حدود 240 نفر در حملات حماس گروگان گرفته شدند.به گفته مقامات محلی در این مرحله از جنگ بیش از 34 هزار فلسطینی در منطقه ای با جمعیت دو میلیون نفر کشته و بیش از 77 هزار نفر زخمی شدند.اعداد سرسام آور هستند و سختی و بیچارگی و رنجی که فلسطینیان متحمل شدند غیرقابل تحمل است و جوانان امسال در شیکاگو این موضوع را روشن خواهند کرد.پایان&quot;لینک انگلیسی مقاله&quot;https://www.nytimes.com/2024/04/24/opinion/chicago-dnc-antiwar-protests.html&quot;</description>
                <category>ضد|Zed</category>
                <author>ضد|Zed</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2024 11:20:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه مقاله&quot;THE IRON-CLAD PIÑATA&quot;..نویسنده&quot;SEYMOUR HERSH&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@MSC/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87the-iron-clad-pi%C3%B1ata%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87seymour-hersh-wlnqzeanwtrg</link>
                <description>مشکلات سیاست خارجی رئیس جمهور بایدن در خاورمیانه و اوکراین دلهره‌آور و ترسناک هستند ، مخصوصات در انتخابات امسال.با این حال جنگ میان اوکراین و روسیه میتواند به جای مذاکره ، به یک پایان نظامی ختم شود.ارتش ولادیمیر پوتین بیش از هر زمان دیگری در خاک اوکراین حضور نظامی دارد و ارتش اوکراین که فی‌الحال با کمبود داوطلب و خدمه نظامی و تجهیزات روبرو است در بهترین حالت با یک بن‌بست و از دست دادن 4 استان خود مواجه و این در اصل یک شکست است.انتخاب مجدد و بی‌دردسر رئیس جمهور پوتین در هفته گذشته ، به ویژه بعد از مرگ آلکسی ناوالنی مخالف زندانی در ماه گذشته ، یک نمایش خنده‌آور و بی‌معنی با استانداردهای دموکراتیک بود.مشارکت 77 درصدی روس ها در این انتخابات بیشترین میزان مشارکت از زمان سقوط اتحاد جماهیر شوروی بود و پوتین 87 درصد آرا را بدست آورد.یک مقام آگاه آمریکایی در این خصوص به من گفت&quot;این همان روند انتخابات قبلی بود&quot;روس ها اینگونه رای دادند چون به نفعشان بود که اینکار را انجام دهند.مردم باید رای میدادند.حتی در بحبوحه جنگ سخت و پرهزینه ای که او(پوتین) آغاز کرده ، پوتین به رغم تحریم های غرب و افکار واهی در واشینگتن که گمان میکردند تجربه و تخصص نظامی‌ ، تسلیحات و شورواشتیاق و جدیت برای جنگ میتواند سیطره‌ او(پوتین) بر قدرت را تضعیف کند ، توانسته همچنان کنترل روسیه را در دست داشته باشد و حفظ کند.بایدن با چشمانی که طرز فکر ایدوئولوژیکش آنها را بسته بی‌وقفه به دنبال شیرینی تغییر رژیم در روسیه است اما پوتین ثابت کرده که یک پینیاتای آهنین است(پینیاتا متشکل از یک محفظه مقوایی رنگارنگ است که به شکلهای مختلفی ساخته می‌گردد، و محتوای شکلات و شیرینی جاسازی شدهٔ فراوانی است.پینیاتا را از سقف آویزان کرده و کودکان با چوب به آن می‌زنند تا اینکه جعبه شکافته گردیده و شکلات و نقل و نبات از آن فرو می‌ریزد و موجب شادی و پایکوبی کودکان می‌گردد).رئیس جمهور آمریکا همچنان به تب و تاب خود ادامه میدهد.تعجب آور نبود که بایدن در آغاز سخنرانی 7 مارس خود به پوتین و جنگ اوکراین روی آورد و اشاره کرد.او و کارکنان سیاست خارجی‌اش از زمان تصدی دوباره پست ریاست جمهوری توسط پوتین ، تضعیف و نابود کردن دولت او را در صدر فهرست کارهایشان قرار دادند.او به کنگره گفت که روسیه در حال پیشروی(انجام اقدامات نظامی) است و قصد پوتین ایجاد هرج و مرج در سراسر اروپا و فراتر از آن است.اگر کسی در این اتاق گمان میکند که پوتین در اوکراین متوقف میشود ، به شما اطمینان میدهم که او اینکار را نخواهد کرد....تاریخ تماشا میکند...اروپا در خطر است.مترجم : @MohammadmehdiMTلینک مقاله به زبان انگلیسی : https://seymourhersh.substack.com/p/the-iron-clad-pinata</description>
                <category>ضد|Zed</category>
                <author>ضد|Zed</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 14:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا پوپولیسم ، دموکراسی را ناکارآمد میسازد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@MSC/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%AF-vy3zzxtkp6zi</link>
                <description>پوپولیسم یا عوامگرایی صرف از نظر مفهوم منطقی اش در علوم سیاسی به معنای سخن گفتن از تمایلات توده های مردم است ، سخن گفتن آنچنان که مردم بی آنکه آن سخن را اصطلاحا مزه مزه کنند ، اثراتی که دارد ، اهدافی که دنبال میکند و به طور کلی در چیستی آن تفکر عمیقی داشته باشند ، آن را میپذیرند.به طور کلی در اینجا و در زمانی که پوپولیسم مطرح میشود ، با گونه ای از بروز غریزه حیوانی انسان ها مواجه هستیم.مثال واضح آن زمانی است که در استخری که ماهی نگه میدارید ، وقتی در گوشه ای از آن استخر دانه ای(غذای ماهی) بپاشید ، تمام ماهی های داخل استخر به سمت آن هجوم میاورند و به این فکر نمیکنند شاید قصد اینکار ، شکار آسانترشان باشد و جنبه دیگر آن زمانی که وقتی ماهی ها به سمت دانه ها هجوم میبرند ، ماهی دیگر که شاید حتی میلی به خوردن دانه ها نداشته باشند در فضای حاکم در اجتماع خود قرار بگیرند و ناخودآگاه به سمت دانه ها شنا کنند.این موضوع یک جنبه روانشناختی است تحت عنوان نفوذ اجتماعی یا به عبارتی اگر همه انجام میدهند پس حتما درست است و گزاره های اینچنینی ، برای تعریف این پدیده اجتماعی استفاده میکنند...پوپولیسم همانطور که توضیح داده شد در حقیقت یک حقه برای قدرتطلبان است تا بتوانند با جلب رضایت مردم صرف نظر از توانایی های شخصی اشان ، تنها بر اساس خوشایند مردم حرفی بزنند و حمایت آنها را برای خود در راه رسیدن به قدرت جلب کنند.پوپولیسم رهبران سیاسی ، بی آنکه مردم بدانند در حقیقت پرده نمایشی است که با نشان دادن یک تئاتر موزیکال و هیجان انگیز با رنگ و لعاب جذاب ، آنها را به سالن نمایش میکشاند و در پشت پرده نمایش از حضورشان در سالن منافع شخصی اشان را دنبال کنند.پوپولیسم در اصل به هیچ عنوان نمیتواند و اصلا نمیخواهد مردم به آنچه به خاطرش جذبشان شدند ، برسند.خبری از جامعه آرمانی و اتوپیای تخیلی ذهن رهبران پوپولیست نیست.هیچ مشکلی حل نخواهد شد تازه اگر مشکلی  مطرح شود!زیرا در پوپولیسم ادعای پوپولیست ها بیش از آنکه به جزئیات بپردازد سعی در کلی گویی و ایجاد ابهام دارد.به قول گوبلز وزیر تبلیغاتی آلمان نازی ، دروغ هرچه بزرگتر باشد ، باورش آسانتر است.ابهام در خواسته ها ، ابهام در نقش مردم ، ابهام در ترسیم آینده و اکتفا به گزاره های سطحی و بدون توجه به اساس و بنیادهایش و ترسیم یک جامعه آرمانی که همه در آن با صلح و آرامش و عدالت زندگی میکنند از مهمترین ویژگی های پوپولیسم است.پوپولیسم ادعایی میکند که از توان و ظرفیت هایش خارج است و اصولا قرار نیست هیچگاه بتواند از آن برای کسب قدرت و تحقق ادعاهایش استفاده کند چون همانطور که گفته شد ، پوپولیسم رفیق نیمه راه است.تا رسیدن به قدرت به عنوان ابزاری در دست رهبران سیاسی قرار میگیرد و زمانی که قدرت به آنها رسید ، مردم را با شعار ها و وعده های دروغینش تنها میگذارد.اصولا اگر بخواهید نگاهی دقیق به آن داشته باشید یکجور سواستفاده از غریزه مردم که ذاتا دنبال آنچه خوشایندشان است میروند حتی اگر عواقب سوءای داشته باشد ، است.پوپولیسم در دموکراسی عملا قدرت را به بدترین شکل ممکن ناکارآمد میسازد.پوپولیسم که به نحوی یک ابزار است و اصولا در حکومت های تمامیت خواه به شکل یک اصل اساسی ظاهر میشود ، در دموکراسی در نقش یک ابزار باقی میماند.در توتالیتاریسم ، پوپولیسم در ایجاد قدرت و بقای آن نقش دارد ، اما در دموکراسی در ایجاد قدرت نقش دارد اما در بقای آن خیر!در دیکتاتوری میتوان هر زمان که یک دیکتاتور با پوپولیسم وضعیت فاجعه باری را رقم زد علیه او دست به اقدام بزنید اما در دموکراسی نه قانون و نه عرف به شما اجازه این اقدام را نمیدهد.دموکراسی یعنی احترام به آنچه مردم انتخاب میکنند حال این انتخاب اگر به ویرانی و فاجعه در زندگی و معیشت اشان منجر شد ، این انتخاب آنهاست.بدبختی اینجاست که پوپولیسم در هر دو رژیم سیاسی حکم سواستفاده از غریزه مردم را دارد.در دیکتاتوری میتوان از سواستفاده ای که شده است علیه دیکتاتور استفاده کرد اما در دموکراسی اصولا قرار نیست کسی پاسخ گوی اقداماتی باشد که در ایجادشان مردم نقش داشتند.مردم با پوپولیسم به نامزدی رای میدهند و او قدرت را دست میگیرد و با استفاده از همین قدرتی که با پوپولیسم ایجاد کرده است علیه خود مردم خواسته یا ناخواسته استفاده میکند و عده ای که رای به او داده اند به خود اجازه اعتراض نمیدهند.اجباری درونی مانع از این میشود که به نامزدی که بهش رای داده اند ، نقدی وارد کنند و بر اساس همان توهمات پوپولیسم ، اقدامات نامزدشان را در راستای تحقق آن ادعا ها و شعار ها میدانند اگرچه مردم درکی از آن نداشته باشند!قومیتگرایی در دموکراسی که با پوپولیسم ایجاد میشود ، جلوی هرگونه اعتراض و نقدی را میگیرد زیرا در نهایت به این میرسند که خب اگر این نباشد ، نامزد جناح مخالف هست پس حتی اگر نامزد ما بد باشد بهتر از این است که نامزد رقیب در قدرت باشد.این عواقبی است که پوپولیسم در دموکراسی رقم میزند.در نهایت به جایی میرسیم که عملا سیاست در کشور به بازی های سیاسی حول محور پوپولیسم خلاصه میشود و هر 4 سال یا 5 سال بی آنکه اقدامی در راستای حل مشکلات انجام گرفته باشد(در بالا اشاره کردیم که پوپولیسم ادعاهایی میکند که خارج از توان و ظرفیتش است و اصولا تنها قرار است مردم را ارضا کند تا جذب شوند)دوباره فضاهای انتخاباتی شکل میگیرد و پوپولیسم باعث قطبی گرایی در جامعه و مانع از قضاوت عادلانه عملکرد افراد میشود و ملاک انتخاب در هر قطب میشود صرف اینکه نامزد ما در قدرت باشد کافی است و انتخاب ، میشود بین بد و بدتر!پوپولیسم قدرت را به طور ناعادلانه خلاصه در تمایلات برآمده از غریزه انسان ها میکند و کارآمدی را به شکل ویرانگری از ملاک های انتخاب خارج میسازد.حال سوالی مطرح میشود و این است که آیا میشود پوپولیسم را از دموکراسی خارج ساخت و عملکرد افراد را معیار ارزیابی قرار داد؟جواب ، زمانی میشود که بتوانید غریزه انسان ها را کور کنی و تفکر و منطق محض را بر تصمیماتشان حاکم کنید آن زمان میتوان گفت که اصلا نیازی به خروج پوپولیسم از دموکراسی وجود ندارد زیرا ابزاری بی فایده میشود!سوال دوم آیا این امکان پذیر است؟جواب ، انسان امروز بیش از هر زمان دیگری به غرائز حیوانی خود توجه میکند ، مصرفگرایی ، فردگرایی ، جنسی نگاری ها و تفکرات شهوانی و آزادی های اجتماعی و فردی که خود نوعی از پوپولیسم است همه باعث میشود که انسان امروز نتواند به شکلی ایدهآل غریزه اش را کنار بگذارد و اصولا عزمی برای این وجود ندارد چون دموکراسی قرار نیست تفکری که میتواند خوب از بد را از طریق قضاوت منطقی عملکرد و نتایج آن تشخیص دهد را رواج دهد که اگر اینطور بود ، قدرتطلبان دیروز با دموکراسی موافقت نمیکردند!راه حل : حذف دموکراسی فعلی(پوپولیسم مودبانه) یا به حداقل رساندن نقش مردم در انتخاب آنچه به صلاحشان است و در عوض دادن قدرت اعتراضی ویژه به آنها در صورتی که صاحبان قدرت نتوانستند آنچنان که باید رضایت مردم را جلب کنند که این رضایت عموما خلاصه در وضعیت اقتصادی است.در این صورت مردم با اعمال اعتراض خود دولت را منحل میکنند و نظام را مکلف به تشکیل دولت جدید میسازند.این انحلال که ناشی از عملکرد فعلی افراد است نه ادعاها و شعارهایشان باعث میشود اگر یک دولت توان اداره و مدیریت کشور را داشت و تمام مردم به آنچه حقشان است یعنی رفاه و آسایش رسیده باشند ، دیگر با پوپولیسم آن دولت ساقط نشود.پوپولیسم در دموکراسی ، بازی های سیاسی را رواج میدهد و بازی های سیاسی تنها چیزی که در نظر نمیگیرند عملکرد افراد در اداره موثر کشور است. </description>
                <category>ضد|Zed</category>
                <author>ضد|Zed</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 16:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا آمریکا دیکتاتورها را دوست دارد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@MSC/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-pt1ax5gveyyj</link>
                <description>شاید تعجب کرده باشید که چرا تصویر با عنوان هماهنگی ندارد!شاید پیش خودتان بگید مگر هیتلر دیکتاتور نبود ، مگر آمریکا با هیتلر و متحدینش نجنگید؟!پس چطور آمریکا دیکتاتور ها را دوست دارد اما با هیتلر دیکتاتور جنگید!جواب به این سوالات را در ادامه خواهم داد.با من همراه باشید..فلسفه دیکتاتور بودن در تمامیت خواهی و دشمنی با آزادی خلاصه میشود.البته این تعریف کسانی است که عموما از دیکتاتوری لطمه دیدند و آسیب هایی جبران ناپذیر را متحمل شدند.اما آیا واقعا دیکتاتور ها به همان اندازه که میگویند ، بد و شیطانی هستند؟!جواب به این سوال را باید در دل تاریخ جست.جایی که پر از دیکتاتور هایی است که زندگی را صرف زورگویی و حکومت کردن بیرحمانه بر مردمشان کردند و  تمام این مردم ، همان کسانی بودند که این دیکتاتور ها را سرنگون کردند.با این حال سوالی مطرح میشود که چطور در برخی نقاط دنیا ، دیکتاتور هایی پیدا میشوند که مهد دموکراسی دنیا یعنی آمریکا ، جایی که مردم جهان را به آزادیخواهی و دموکراسی خواهی ترغیب میکند و میخواهد که آزاد باشند ، نه تنها با آنها دشمنی نمیکند بلکه حتی از آنها حمایت میکند و بعضا خود در سر کار آمدنشان نقش ویژه ای داشته است.در شیلی ، آرژانتین ، کوبا ، مصر و در بسیاری از مناطق ثروتمند و حاصل خیز جهان ، دیکتاتورهایی زندگی میکردند که آمریکا ازشان حمایت میکرد و در سرکوب مخالفینشان به آنها طرق مختلف را پیشنهاد میکرد.دیگر همه ما سرکوب آلنده رئیس جمهور منتخب جمهوری سوسیالیستی شیلی را میدانیم که چطور با حمایت آمریکا توسط ژنرال پینوشه سرنگون شد و 17 سال پینوشه بر مردمش با دیکتاتوری تمام حکومت کرد.چرا آمریکا از دیکتاتور ها حمایت کرد؟!جواب این سوال را نوام چامسکی میدهد:((&quot;واشنگتن تنها تا جایی از برقراری دموکراسی در کشورهای متحد خود حمایت می‌کند که مغایر اهداف اقتصادی و استراتژیک آمریکا نباشد. واشنگتن تا زمانی که دیکتاتورها برای آمریکا مفید باشند از آن‌ها حمایت می‌کند&quot;))این سیاست ایالات متحده در حکایت از دیکتاتور های دوست داشتنی اش نشان میدهد که ایالات متحد تا چه حد در تبلیغ دموکراسی ، ریاکارانه و متزورانه عمل میکند.آمریکا کشوری است که مفاهیم ارزشمندی همچون آزادی و دموکراسی را قربانی منافع سیاسی و اقتصادی دولت خودش میکند و عموما با استفاده از همین دیکتاتور ها اهداف و سیاست هایش را در کشور مورد نظر پیاده سازی میکند.اما یک سوال مطرح میشود که چرا آمریکا ، دیکتاتور ها را بیش تر از رژیم های سیاسی دیگر برای تحقق اهداف امپریالیستی اش مناسب میداند؟دیکتاتور ها قاطع هستند!یکی از مهمترین دلایلی که دیکتاتور ها پابه میل آمریکا هستند این است که آنها میتوانند به راحتی تصمیماتی که میگیرند را پیاده سازی کنند.اگر بخواهند سیاستی را پیاده سازی کنند با قاطعیت و پشتکار شروع به اجرای آن میکنند.آنها تصمیماتی که میگیرند را دنبال میکنند تا به نتیجه برسد.آنها از کندی و پشت گوش انداختن سیاست هایشان خوششان نمیاید و تمام تلاششان را میکنند تا در کمتری زمان ممکن نتایج آن را مشاهده کنند.آنها حوصله کاغذبازی ها و بروکراسی اداری پیچیده را ندارند.تمام موانع را با زور یا هر روش دیگر برمیدارند تا تصمیمی که گرفتند بدون هیچ مشکلی اجرا و پیاده سازی شود.آمریکا از آن جهت که میداند که زمان در کشور دشمن به نفعشان پیش نمیرود علاقه مند هستند که اهدافشان در کمترین زمان ممکن محقق شوند و چی بهتر از دیکتاتوری که با قاطعیتی که دارد میتواند در کمترین زمان ممکن و با از میان برداشتن تمام موانع این اهداف را محقق کنند.2.دیکتاتور ها سریع هستند!زمانی برای هدر دادن وجود ندارد که دیکتاتور ها بخواهند وقت خود را معطل آن کنند!دیکتاتور ها میدانند اگر میخواهند بمانند باید سریع عمل کنند.باید در کمترین زمان ممکن بزرگترین مشکلات را حل کنند.آنها میدانند که اگر این مشکلات رفع نشود ، مردم میدانند سراغ چه کسی باید بیایند ، به همین جهت آنها وقت را هدر نمیدهند.وقتی مشکلی را میبینند از میان راه حل های موجود یکی را انتخاب میکنند و وقتی انتخاب کردند با قاطعیت خود آن را اجرا میکنند.آنها در زمانی کوتاه انتخاب میکنند و با قاطعیت در زمانی کوتاه عملی اش میکنند.دیکتاتور ها زمان را به خوبی درک میکنند.به همین دلیل هم وقت را تلف نمیکنند.چه بسا مشکلی که الان کوچک است را میتوان با تصمیمی سریع و قاطع حلش کرد و مانع از تبدیل شدنش به بحران شد.3.دیکتاتور ها ابدی هستند!منظور از لفظ ابدی در حقیقت مبالغه و استعاره از عمر طولانی مدت حکومت هایشان است.دیکتاتور با محدودیت زمانی برای ریاست خود طرف نیست.از این جهت وقتی تصمیمی برای ایجاد پروژه ای میگیرند که برای پیاده کردن آن به مثلا 10 سال زمان احتیاج است ، آنها میتوانند در طول آن ده سال بر روند اجرای صحیح آن پروژه نظارت کنند.تغییر در سیاست های کلی وجود ندارد که بخواهد پروژه را به تاخیر بیندازد یا به طور کلی آنرا متوقف سازد.از جهتی به دلیل آنکه اهمیت دادن به زمان و سرعت از ویژگی های یک دیکتاتور است معمولا تلاششان را میکنند تا زمان تحقق پروژه کمتر شود.پروژه های کلان ، پروژه های صنعتی و اقتصادی و پروژه های مختلف که نیاز به زمان زیاد و توجه ویژه و سرمایه گذاری های مداوم دارند برای اینکه به نتیجه و حتی زودتر به بهره داری برسند نیاز به توجه و قاطعیت و بقای سیاست گذاری ها دارند.دیکتاتور ها هر سه را دارند.در حالی که شما در دموکراسی ها این توجه ، قاطعیت و بقا را نمیبینید.حداکثر عمر رئیس جمهور ها یا نخست وزیران 5 سال یا 6 سال است در حالی که پروژه های کلان یک کشور برای حدوث نتیجه نیاز به زمانی بیش از آن احتیاج دارند.در حالی که با عوض شدن روئسای جمهور و یا نخست وزیران در بهترین حالت یک شخص دوبار و یا یک حزب دوبار صاحب تاج و تخت میشود و این موضوع نمیتواند باعث پایداری سیاست ها بشود زیرا حتی دو برادر دوقلو هم در بسیاری از جهات میتوانند با هم اختلاف نظر داشته باشند چه برسد به دو فرد مختلف یا دو حزب مختلف!4.دیکتاتور ها نیازی به توجیه ندارند!دیکتاتور برای تصمیماتی که میگیرند ، نیازی به قانع کردن آدم های مختلف ، احزاب مختلف ، رسانه های مختلف ، سازمان ها و کارتل ها مختلف ندارند.آنها تصمیم میگیرند و بنا به نظرات مشاورینشان از میان راه های موجود یکی را انتخاب میکنند که بیشترین سود و کمترین ضرر را داشته باشد.آنها به نفع کسی یا جبهه ای یا حزبی یا سازمان و شرکت و برندی تصمیم نمیگیرند.آنها برای کشورشان تصمیم میگیرند که در وهله اول مردم عام را شامل میشود و همانا یک دیکتاتور برای آنکه دوامی داشته باشد لازم است که در وهله اول دست مردمش را پر کند زیرا محوبیت آنها میان مردم بیش از نارضایتی اشخاص خاص اهمیت دارد.برخلاف دموکراسی که اشخاص تمام تلاششان را میکنند تا با خریدن حمایت ثروتمندان و افراد بانفوذ هزینه های تبلیغات انتخاباتی خود را جور کنند.در حقیقت در دیکتاتوری ، خرید حمایت مردم بیش از آنکه جنبه پوپولیسم داشته باشد ، جنبه حفظ بقا را دارد و باید با نتایج عملی همراه باشد در حالی که در انتخابات دموکراتیک ، افراد حمایت مردم با پوپولیسم جمع میکنند که نتیجه تحقیر و ناکارآمد جلوه دادن دولت ها قبلی است بدون اینکه خود شخص آورده و نتیجه عملی برای مردمش داشته باشد و صرف استفاده از پوپولیسم سر کار میاید!در حالی که در دیکتاتوری ارزیابی عمل افراد راحت است زیرا اولا با یک شخص طرف هستند و دوما زمان کافی برای تحقق اهدافش را دارد ، برخلاف دموکراسی که هر گاه قرار به نقد باشد افراد میگویند ما زمان کافی برای تحقق اهدافمان نداشتیم یا پارلمان با اپوزیسیون همکاری لازم را نداشتند.این دلایلی است که میتوان با استناد به آنها فهمید چرا آمریکا به دیکتاتور ها برای حفظ منافعش نیاز دارد و از آنها حمایت میکند.اما این هم نسبی است.اینجا میرسیم به این سوال چرا تصویر هیتلر را گذاشتم.دیکتاتوری که آمریکا با او جنگید و سرآخر سرنگونش ساخت.این دیکتاتور ها با این ویژگی هایی که دارند در وهله اول به دنبال منافع آمریکا هستند.به همین خاطر است که آمریکا آنها را دوست دارد.اما همین دیکتاتور ها که منافع آمریکا را بهترین شکل ممکن تامین میکنند ، اگر بخواهند منافع مردم کشور خودشان را تامین کنند ، آنگونه آمریکا چگونه با آنها برخورد میکند؟مشخص است ، تمام تلاششان را برای سرنگونی آنها به کار میگیرند.رسانه های خود را ، سرمایه های خود را ، نیروهای جاسوسی و اطلاعاتی خود را ، سیاست و دیپلماسی خود را و حتی ارتش خود را به کار میگیرد تا در کوتاه ترین زمان ممکن آنها را سرنگون سازد.مهمترین دلیل آن هم این است که میداند دیکتاتور هایی که به دنبال منافع کشور خودشان هستند تا چه حد میتوانند مفید و مثمرثمر باشند.چقدر راحت و سریع و بی دردسر میتوانند مشکلات را حل کنند و سیاست هایی را دنبال کنند که کشورشان را تقویت کند.ژنرال فرانکو در اسپانیا ، هیتلر در آلمان ، حافظ اسد در سوریه ، حتی معمر قذافی در لیبی ، ژنرال تیتو در یوگسلاوی و حتی صدام در عراق!اگرچه ما ایرانی ها از صدام خاطرات خوبی نداریم اما این صدام بود که عراق را تبدیل به یکی از قدرت های اقتصادی و نظامی در خاورمیانه کرد و کشوری شد که به دنبال خلافت بر تمام کشور های عربی بود و تمام عرب های جهان به وجود او افتخار میکردند ، مگر شیعیان مظلومی که همواره مورد آزار و اذیت او بودند.تمامی این اشخاص کسانی بودند که کشورهایشان در زمان حضورشان در مسند قدرت از قویترین اقتصاد ها و ارتش ها برخوردار بودند و مردمشان غرور ملی داشتند.اشخاصی که در ظاهر با لفظ منفی دیکتاتور خوانده میشدند اما فی النفسه تلاش های بسیاری برای قدرت آفرینی در کشورشان انجام دادند اما همینکه منافع آمریکا را تامین نمیکردند تصمیم گرفته شد که کنار بروند و در مسیر کنار رفتشان ، تنها چیزی که دموکراسی خواهی برای مردمشان آورد جنگ ، ویرانی ، مهاجرت ، قحطی ، اقتصادهای فروپاشیده و حضور نظامیان خارجی و استعمار منابعشان بود...همین تزویر و ریاکاری در برخورد آمریکا با دیکتاتور های خودش و دیکتاتور هایی که به دنبال منافع مردمشان بودند نشان میدهد که چطور آنها میترسند از اینکه مبادا دیکتاتور هایی سر کار بیاید که به جای آنکه دنبال منافع آنها باشند به دنبال تامین منافع مردمشان هستند ، حتی اگر در رویه خود خشونت به خرج دهند!دیکتاتور ها بد هستند اگر به دنبال منافع مردمشان باشند و خوب هستند اگر به دنبال منافع آمریکا باشند و همانا اگر زمانی آمریکا در کشور به دنبال دموکراسی بود باید بدانیم که آن دموکراسی به دنبال ایجاد عقب ماندگی در یک کشور است و نه پیشرفت و صلح در آن کشور!لیبی بعد از معمر قذافی را ببینید که همچنان درگیری جنگ داخلی است و هیچ امنیتی برای مردمش وجود ندارد و هر روز یک نفر مدعی قدرت پیدا میشود!سوریه را ببینید که طی جنگ داخلی که به دنبال تحقق دموکراسی بود ، همه چیزش را از دست داد و تبدیل به کشوری چندپاره و با حضور هزاران نیروی خارجی و تروریستی شده است و افغانستانی که از شر طالبان رها شد و گیر حکومتی دموکراتیک افتاد که حتی نتوانست برای مردم خود غذای کافی تولید کند ، یوگسلاوی که بعد از ژنرال تیتو به جنگ داخلی دچار شد و از هم پاشید یا آلمانی که به جنگ آن را وا داشتند و هیتلری که آلمان را به ابرقدرت جهان تنها طی 7 سال تبدیل کرده بود را ساقط کردند یا ژاپنی با آنهمه پیشرفت و توسعه در تمام امور اقتصادی و نظامی و فرهنگی را به مستعمره خود تبدیل کردند و کسانی که برای غرور و شرافت خود شمشیر میزند را تبدیل به کسانی کردند که بمباران اتمی کشور خودشان را تحسین میکنند!عراقی که دیگر روی آرامش را ندید و هر قسمتش را گروهی یا عشیره مدیریت میکند و همچنان دچار ناامنی های سیاسی بسیاری است و گاها سر انتخاب یک نخست وزیر پایتختش صحنه آشوب و شورش میشود!آری این وضعیت کشور هایی است که با وعده آمریکا به دیکتاتورهای خودشان پشت کردند و به دنبال دموکراسی و آزادی ، حتی از کوچکترین احتیاجاتشان نیز محروم شدند!گفتند تاریخ تکرار میشود.شاید وقت آن رسیده به توهمات خود نسبت به اتوپیایی که آمریکا برایمان ساخته پایان دهیم و یکبار برای همیشه بفهمیم که سراب دموکراسی ، همان چاهی است که هلاکمان خواهد کرد و تله ای است که آمریکا ، بی رحم ترین کشور امپریالیست تاریخ برای ملت های در حال توسعه ایجاد کرده است تا در خودمان و خون خودمان غرق بشیم.چه بخواهیم چه نخواهیم یک ملت در حال توسعه ، با دموکراسی همیشه در حال توسعه باقی خواهد ماند.زیرا مسئولیت و هدف دموکراسی در این کشور که آمریکا آن را توصیه میکند چیزی جز خواست شیطانی آنها برای به بردگی کشیدن مردمان این کشور ها نیست.حال این ماییم که تصمیم میگیرم در سراب آزادی هلاک شویم یا با دست بسته به اوج قدرت و کمال برسیم و غرور ملی خود را احیا کنیم!بدرود!!!</description>
                <category>ضد|Zed</category>
                <author>ضد|Zed</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2024 19:48:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمونیسم ، سلاحِ سرمایه داری!</title>
                <link>https://virgool.io/@MSC/%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%AD%D9%90-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-iok4l3i9iytt</link>
                <description>ایدئولوژی مارکسیسم که بر ساخت جامعه ای بدون طبقه به صورت مطلق و اجرای عدالت متمرکز است ، بیشتر عاملی است جهت احراز صلاحیت و اثبات مزیت های سرمایه داری.یعنی اصولا تولد ایدئولوژی مارکسیسم و کمونیسم به دنبال آن ، یک روی ناخوش ایدئولوژی های اینچنینی است و قرار بود با اعمال آن مردم به خوبی های رژیم های سرمایه داری پی ببرند و وقتی به آن دچار شدند دیگر علیه بی عدالتی هایش ، از بین رفتن توانایی های بالقوه دولت در یاری رساندن به آنها و از بین رفتن فرصت های برابر برای پیشرفت و محقق ساختن رویاها ، طغیان نکنند و بدانند اگر قرار باشد اینچنین کنند ، جامعه عدالت زده و عقب مانده کمونیست ها را برای خود و آینده فرزندانشان رقم میزنند.این یقینا همان حیله حامیان رژیم های سرمایه داری در جهانی که مردم به دلیل بی عدالتی ها فزاینده از آن خسته شدند به شمار میاید و بدین وسیله وجود این نوع رژیم بر جامعه خود را توجیه میکنند.توطئه یهود در ایجاد این اندیشه های چپی و رادیکال ، عینا همان فریب مردمی است که قرار بود برای عدالت ، یقه دولت های خود را بگیرند و سرمایه داران حامی دولت های پشتیبان خودشان ، آن مدینه فاضله مورد نظر مردمان عدالت طلب را در 70 سال خفقان انگیز رژیم های کمونیستی به چشمانشان نمایاندند و خیلی ساده گفتند ، اگر دنبال عدالت و برابری میگردید به شرق و دولت های عدالت طلب و برابری خواه نگاه کنید که در آنجا نه از آزادی خبری هست نه از پیشرفت نه از فرصت های برابر و نه از پاداش متناسب با میزان کار.افراط در برابری و عدالت ، اعمال رفتار های پلیسی دولت و پلیس مخفی ، جاسوسی ، قتل و عام و کشتار مخالفین سیاسی ، خفقان سیاسی و اقتصاد اشتراکی ناکارآمد و تمام این مولفه ها که از پایه های رژیم های کمونیستی هستند ، به جای آنکه عاملی جهت بهبود وضعیت به شمار آیند ، تبدیل به عاملی جهت نابودی انگیزه مردمان عدالت طلب و برابری خواه برای کنترل دولت های خودشان شد و وضعیت به گونه ای رقم خورد که این افراد(عدالتخواهان) حتی از نظر مردم کشورهایشان خطرناک جلوه کنند زیرا آغاز مسیر را منتهی به باتلاق کمونیسم میدانستند و این همان بد معنی کردن عدالت و عدالت طلبی بود که اذهان جهانیان را به جای آنکه متوجه مزیت هایش در احقاق حق و حقوقشان کند ، متوجه فلاکت و بیچارگی و عقب ماندگی و ناامنی و اسارت انسانیت کرد.در دنیای امروز کسی که حرف از عدالت و عدالت طلبی بزند به او انگ کمونیستی میزنند و به این شیوه مردمی که خودشان به همین خاطر در رنج و سختی هستند را از این مفهوم سراسر ارزشمند منزجر میکنند.آری ، کمونیسم سلاحی در دست سرمایه داران شد که به وسیله آن جایگاه خود را محکم ساختند و مردمی که تا پیش از آن عصبانی و خشمگین بودند را تبدیل به برده های رام و مطیع ساخت که مبادا به فکرشان خطور کند که علیه این دولت های سرمایه دار به پا خیزند و بخواهند به دنبال عدالت گستری ، زمینه تسلط بر تمام ابعاد زندگی اشان را برای عده ای شعارزاده فراهم آورند و اینچنین بقای سرمایه داری تضمین شدند.سرمایه داری برای بقای خود نیاز به جنگی همیشگی دارد ، جنگی با یک مفهوم متضاد که به طور ناخوشایندی ، سرانجام عواقب دلخراش کنار رفتن سرمایه داری را به رخ مردم مردد و شکاک میکشاند و اینگونه مانع از شکستن شیشه ظریف عمرش میشود.این مفهوم متضاد را خود سرمایه داری میسازد و خودش به او بال و پر میدهد ، خودش به او میدان میدهد و خودش او را تغذیه میکند و ممکن نیست ، تضادی علیه سرمایه داری در دنیا شکل بگیرد و سرانجامش ، سست شدن پایه های بنیادین سرمایه داری شود مگر آنکه آن تضاد ، منبعی مستقل و یارای مقابله با قوای رسانه ای سرمایه دار ها را داشته باشد.در یک کلمه مارکسیسم و کمونیسم ، یک توطئه عظیم برای بقای رژیم سرمایه داری در جهان بود و همانا هر علتی ، معلولی دارد و هر علتی بر معلول خویش ، احاطه کامل دارد...</description>
                <category>ضد|Zed</category>
                <author>ضد|Zed</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 16:39:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>