<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خودم هستم:)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@M_m</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:43:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/160464/avatar/WovCSb.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خودم هستم:)</title>
            <link>https://virgool.io/@M_m</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صدای پنج سال دوری...</title>
                <link>https://virgool.io/@M_m/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-fp7vxubkxf2k</link>
                <description>اسم اکانتم را فراموش کرده بودم، فقط یادم بود عکس مترسک گذاشته بودم. به هر سختی بود پیدایش کردم. تیتر نوشته‌هایم را دیدم؛ کنار هر کدام عددی بود: ۵ سال پیش!یکی‌یکی نوشته‌ها را خواندم، اشک‌هایم آمد و چشم‌هایم پر شد و بعد ... به اندازه پنج سال گریه کردم. پنج سال پیش، ۱۶، ۱۷ ساله بودم و ...وقتی متن‌ها را خواندم متوجه شدم چطور آن موقع تلاش به رعایت نگارش می‌کردم؛ «می» را به فعل نمی‌چسباندم، «ها» را از اسم جدا می‌کردم، حتی نیم‌فاصله‌ها را درست نمی‌گذاشتم و به جای آن، فاصله می‌گذاشتم! دلم برای آن روزها تنگ شد.کاش می‌شد کودکی و نوجوانی را بغل کرد. کاش کمدی مثل کمد افسانه‌ای نارنیای جادویی داشتم که شب‌ها درش را باز می‌کردم و به دنیایی می‌رفتم پر از خیال، امید و بی‌گناهی؛ جایی که هنوز همه چیز تازه و دست‌نخورده بود، جایی که ترس‌ها کم‌رنگ‌تر و شادی‌ها پررنگ‌تر بود. خواب‌ها رویا بودند نه کابوس.حالا، فقط همین را می‌دانم که بعضی چیزها را نمی‌شود تغییر داد، اما می‌شود گاهی یواشکی به یادشان نشست.بیست‌ویکم مرداد ماه سال ۱۴۰۴تغییر داد، اما می‌شود گاهی یواشکی به یادشان نشست.</description>
                <category>خودم هستم:)</category>
                <author>خودم هستم:)</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 23:29:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>20 دقیقه راجب زندگیت صحبت کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@M_m/20-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D9%86-ov7ualv3qiho</link>
                <description>  داستان  از اونجایی شروع شد که من به دنبال یه فیلم خوب بودم..بعد از گشت زدن های زیاد، چندتا فیلم پیدا کردم. اسم فیلم ها رو نوشتم که فراموش نکنم . یکی یکی راجبشون جستجو کردم و ویکی پدیا هر کدوم رو خوندم تا... تا اینکه به سومین فیلم از لیست رسیدم. متوجه شدم که ویکی گفتار داره. پس با موج دستام کلیک کردم و..یه پاراگراف بود. رسماً هنگ کرده بودم. برای یه دقیقه فقط داشتم به متن نگاه می کردم.«تازگی‌ها ایدهٔ یک شو جدید به سرم زده و اسمش هست «مسابقهٔ قدیمی». سه تا پیرمرد با تفنگ پرروی صحنه داریم، اون‌ها به گذشته‌شون نگاه می‌کنن، می‌بینن کی بودن، به چی رسیدن، چقدر به رؤیاهاشون نزدیک بودن. برنده اونه که مغزشو داغون نکنه؛ و یه یخچال جایزه می‌گیره.»این پاراگرافی از فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک هست. این طور که من متوجه شدم باید راجب زندگی شون 20 دقیقه صحبت کنن. یکم ترسناک و عجیب به نظر می‌رسه، نه؟فارغ از اینکه چند سال دارید، چشم هاتون رو ببندید. تصور کنید. تصور کنید همه داخل یه سالن  بزرگ نشستن و   راجب زندگی شون باید صحبت کنن. چه چیزی قراره بگی؟ از آرزوهایی که داشتی یا از هدف زندگی ات؟ اصلا حرفی برای گفتن داری؟ وقتی که این پاراگراف رو دیدم، یه لحظه تمام صحنه های زندگی تا الان اومد جلوی چشمم. گفتم اگر من جای اون ها بودم امکانش بود که یخچال رو برنده بشم؟!! خیلی از آدم ها وجود دارن که روزشون رو شب می کنن و شب رو روز. بدون هیچ دلیلی. بدون اینکه زندگی براشون معنایی داشته باشه. به نظر من این پاراگراف از فیلم،  خیلی ارزشمند تر از هزاران جمله انگیزشی که تا حالا شنیدیم:)شما چطور؟ میتونید راجب زندگیتون 20 دقیقه صحبت کنید؟ خوشحال میشم اگر نظراتتون رو برای من هم  بنویسید:) </description>
                <category>خودم هستم:)</category>
                <author>خودم هستم:)</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jul 2020 10:13:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی چنان غرق می شوی...</title>
                <link>https://virgool.io/nojevanan/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C-jjr5lxrfqtki</link>
                <description>بعضی وقت ها چنان پرت می‌شوی به درون یک خاطره که زمان از دستت می رود. آنقدر درون آنها شنا می کنی که ناگهان غرق می شوی.. به درون یک رؤیا، یک خاطره، یا یک آرزو.. ***********نام کتاب را سرچ کردم.. دوست داشتم جلدش را دوباره ببینم.. سال ها می گذشت از آن روزی که آن کتاب را خوانده بودم.. عکس کتاب را روی صفحه نمایشگر دیدم.. ناگهان حس عجیبی به من دست داد.. دوست داشتم دوباره آنها را بخوانم.. دوباره پرتاب می شوم به همان کتاب های کانون.. کمی فکر کردم.. دیدم چرا به جز اسم یکی دوتا از آنها، اسم بقیه شان را به یاد نمی آورم؟آن موقع بچه بودم و عقلم قد نمی داد  که نام آن همه کتاب را بنویسم که شاید روزی دلم تنگشان شود.. سریع جستجو کردم :&quot;لیست کتاب های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان&quot;صفحه ای برای من باز شد..دیدمشان..خودشان بودند.. کتاب هایی که چندسال با آنها زندگی کرده بودم و بخشی از وجودم شده بودند.. صفحه را پایین تر آوردم.. دیدمشان..همین که جلد کتاب را می دیدم داستانشان در ذهنم تکرار می شد.. ناگهان گذشت..گذشت از ذهنم صدای مربیان مهربان کانون.. صدای دورهمی های معرفی کتاب.. صدای مهر زدن کارت های برای امانت کتاب.. صدای به هم خوردن درهای ورودی کانون..بعدازظهرهای گرم که با خوشحالی به دنیای کتاب ها می رفتم... به خودم آمدمبه ساعت روبه رویم نگاه کردم.. یک ساعت گذشته بود و من با چشمانی پر از اشک که نمی دانم از خوشحالی پیدا کردن نام کتاب هایی بود  بود که پیدا کرده بودم یا از افسوس آن روزها به نام کتاب ها خیره شده بودم. چندصفحه از آن لیست کتاب  را نگاه کردم و کتاب هایی که خوانده بودم را ذخیره کردم..انگار آن بخش از کودکی ام برایم فراموش شده بود اما دوباره زنده اش کردم.. این ها گنج های من هستند.. همان هایی که داشت از ذهنم پاک می شد اما دوباره برگشت و  آن شب حدود ساعت 12 بامداد به خودم قول دادم که هرگز آنها را فراموش نکنم..1-قصه دیگچه و ملاقه2-کاش خانه های شکلاتی وجود داشتند3-آش سنگ4-جزیره هزار داستان 5-رمان من و عجیب و غریب6-رمان پریانه های لیاسند ماریس(چقدر دوستش داشتم) 7-قیافه های بامزه8-خانواده آقای چرخشی9-زرد مشکی10-رمان قطور سیاه دل11-رمان قلب های نارنجی 12-دختری دارم شاه نداره13-گوسفندی که می خواست بزرگ شود خیلی بزرگ14-رمان لالایی برای دختر مرده 15-خوشمزه ترین کلوچه16-آقای بی رویه17-جزیره بی تربیت ها 18-رمان دختری با روبان سفید19-کاش یک برادر داشتم20-رمان چوپان کوچک21-شاه میداس و انگشتان جادویی22- رمان پیش از بستن چمدان23-رمان بازگشت هرداد24-رمان آرزوی سوم25-خشم قلمبه26-قلب مترسک27-آتش و دریا28-اردک کشاورز29-رمان گورستان30-قیافه های بامزه 31-رمان توران تور32-رمان بردیا و ملکه ی سرزمین عاج (جزو بهترین رمان هایی که خواندم) 33-رمان امیرحسن  و چراغ جادو(اولین رمانی که خوندم. امیدوارم یه روز بتونم به دستش بیارم!) اسم آنهایی که در آن زمان در کانون خوانده بودم و از سایتی که گفته بودم  را نوشتم.. دوست دارم یک کتابخانه پر از این ها داشته باشم.. کتاب هایی که هرکدامشان برای من خاطره ای دارند.. پ. ن: اگر که متن عشق به کتاب مرا نخوانده اید، بهتر است آن را بخوانید تا از دنیای من و کتاب ها بیشتر بدانید. </description>
                <category>خودم هستم:)</category>
                <author>خودم هستم:)</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2020 14:37:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی وقت ها..</title>
                <link>https://virgool.io/nojevanan/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%87%D8%A7-kxvj2ukonnvt</link>
                <description>یه وقت هایی هست داری می دوی.. فقط داری میدوی که ستاره رو به دست  بیاری.. به هیچ چیز هم نگاه نمی کنی..چشم هات رو بستی و فکر می کنی داری داخل مسیر درستی  قرار داری..همین جوری یه کله می دوی.. اما.. یه دفعه به یه سنگ بر می خوری و می افتی زمین! تازه اون موقع چشمت به اطراف باز میشه که کجا هستی.. تازه اون موقع هست که میگی اینجا کجاست؟.. تازه اون موقع هست که می متوجه می شی .. دستت رو می ذاری روی زانوت که زخم شده و همونجا پرت میشی روی زمین.. یه کم فکر می کنی.. دنبال ستاره خودت می گردی.. اما.. اما میبینی که اونجا نیست.. به خودت میای که ستاره تو یه سمت دیگه بوده و چون اصلا به اسطرلاب نگاه نکردی مسیر رو اشتباه اومدی! .. امکانش هم هست که یک دندگی کنی و برای این که بخوای خودت رو گول بزنی بگی اسطرلاب من خراب بوده و باز هم راه اشتباه قبلی خودت رو طی کنی!پس سعی کن بین دویدنت نگاهی هم به اطراف کنی.. ببینی کجا هستی؟ درست اومدی یا نه؟</description>
                <category>خودم هستم:)</category>
                <author>خودم هستم:)</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 09:41:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر اساس یک رؤیا در خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@M_m/%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-b73qdul4v9ol</link>
                <description> در حیاط خانه،کاغذ رنگی ها و مداد ها اطراف من بودند..بوی چسب و ماژیک حیاط را پر کرده بود.  من در حال درست کردن بادبادک  بودم.. هوا کمی ابری بود .. اما من به ساختن بادبادکم ادامه دادم..بعد از آنکه قسمت اصلی آن را ساختم، شروع کردم به ساخت زنجیره های آن.. زنجیره هایی که یک به یک به یکدیگر متصل می شدند.. یک ساعت طول کشید تا توانستم بادبادکم را درست کنم.. یک بادبادک با رنگ بنفش، و زنجیره هایی به رنگ زرد زیبا.بلند شدم و  آن را در دستانم گرفتم.. حال نمی دانستم کجا باید آن را پرواز دهم.. انگار از اول ماجرا به این فکر نکرده بودم! کمی فکر کردم:&quot;یعنی کجا می توانم آن را بالا ببرم؟..پشت بام؟. نه نمی شود.. آخر خانه ی ما پشت بامش پله ندارد.. پس کجا؟.. ناگهان جرقه ای به ذهنم زد ، لبخند بر لب داشتم.. کفش های کتونی  ام  را به پا کردم و بادبادک را در دستانم گرفتم.. به سمت در خانه دویدم.. در را باز کردم.. و بادبادک را بیرون بردم.. دویدم تا به خیابان برسم..آنجا نخ  بادبادک را در دستانم گرفتم  و دویدم و دویدم..به آسمان نگاه کردم و گفتم:این بادبادک من است همان که زحمتش را بسیار کشیدم! و لبخندی بر روی لب هایم خودنمایی کرد.  انگار هیچ ماشینی در خیابان ها نبود یا شاید هم بود و من آنها را نمی دیدم. همانطور بادبادک به دست خوشحال و خندان می دویدم..(اصلا در عالم خواب انگار به این فکر نمی کردم که مگر می شود بادبادک آن هم وسط خیابان پرواز کند؟!).. انگار افراد دیگری هم که من آنها را می شناختم پشت سر من در حال آمدن بودند. آنها فقط بادبادک من را تماشا می کردند! ..بعد از دویدن های فراوان متوجه شدم که من کمی از شهر خارج شدم اما همچنان که می دویدم،  ناگهان..پرنده ی من  من در سیم های یک تیر برق اسیر شد..نگاهی به پشت سرم انداختم و دیدم افرادی که شاد و خوشحال با من آمده بودند، دارند به من نگاه می کنند. چند دقیقه بعد یکی از آن ها جلو آمد و نمی دانم چگونه دستش به سیم تیر برق رسید! و بادبادک را از آن جدا کرد و نخ آن را به دست من داد و خندید.. من هم خوشحال بودم.. دوباره در جاده  دویدیم و به بادبادکی که حال آزادانه داشت پرواز می کرد نگاه کردیم..انگار ما به چیز دیگری فکر نمی کردیم و تنها خود را سپرده بودیم به دست بادبادک.. دوباره در جاده  دویدیم، دویدیم و دویدیم که در غروب خورشید محو شدیم..باد بازیگوش بادبادک رابادبادکدست کودک را هر طرف می بردکودکی هایم با نخی نازک به دست بادآویزانشعر از قیصر امین پور یک رؤیا در خواب با اندکی تغییر</description>
                <category>خودم هستم:)</category>
                <author>خودم هستم:)</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 11:32:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق به کتاب..</title>
                <link>https://virgool.io/@M_m/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-or0tcdo65nxt</link>
                <description>کتاب.. یه کلمه چهار حرفی.. اما یه دنیا حرف برای گفتن داره..کتاب هایی که هر کدوم یه داستان و قصه ی متفاوتی دارند..بعضی هاشون نحیف و لاغر هستن و بعضی از اون ها هم چنان قطری دارند که بیا و ببین! اگر بخوام از علاقه خودم به کتاب ها بگم باید از اون قدیم ندیم ها شروع کنم..از اون زمانی که بنده هنوز قادر به نوشتن نبودم چه برسد به خوندن کتاب... وقتی یه کوچولو بزرگ تر شدم، کتاب ها رو با توجه به عکس و شکل انتخاب می کردم.. یعنی هر کدوم که تصویر قشنگی داشت اون رو انتخاب می کردم.. بزرگ تر شدم.. یادم هست  ابتدایی بودم که عضو کانون پرورش فکری شدم.. اونجا هم پر از کتاب بود و برای من که همیشه عاشق کتاب بودم، انگار دنیا رو به من داده بودند!.. من در اون زمان که ابتدایی بودم، دیگه کتاب های کودکانه نمیخوندم و شروع کردم به خوندن رمان های جذاب کانون پرورش فکری.. مربی های اونجا دیگه من رو میشناختن که همیشه کتاب های رمان و با قطر بزرگ امانت می گرفتم و از خواندن آنها لذت می بردم.. کتاب هایی که یادم میاد مثل سیاه دل(این کتاب قطور بود ولی داستان جالبی داشت)، توران تور نوشته عباس جهانگیریان.. پریانه های لیاسند ماریس از طاهره ایبد و کتاب های جالب دیگه..(فکر می کنم  به خاطر همین بود که همیشه انشا مدرسه  برای من شبیه آب خوردن بود!) بعد از اینکه دیگه کانون نرفتم، عضو کتابخانه شهر شدم و دوباره کتاب به امانت میگرفتم.از هری پاتر بگیر تا... اما این بار سراغ رمان های تاریخی هم رفتم.. آخه برای من خوندن کتاب تاریخی حوصله سر بر هست.. اما با رمان های تاریخی، انگار داری اون قسمت از تاریخ رو زندگی می کنی.. خوب برگردیم به زمان حال..الان  دیگه بیشتر  دنبال کتاب هایی هستم که داستان های بلندی داشته باشند ولی پر از معنا و مفهوم.. از آن دست کتاب هایی که باید آهسته آهسته بخونیدش.. مثل وقتی نیچه گریست،کوری یا کتاب های میچ آلبوم..به نظر من هر کتابی  بوی خاص خودش رو داره.وقت هایی که نزدیک به یک ماه میشه که کتاب نمیتونم بخونم(زمان امتحانات) ، فکر می کنم که مغزم کپک زده!..خوب،خوب فکر کنم خیلی سخن گفتم:).. راستی! کتاب های خوبی رو که میخونم حتما خلاصه اش رو میگم تا شما هم بخونید و لذت ببرید..</description>
                <category>خودم هستم:)</category>
                <author>خودم هستم:)</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2020 17:26:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با یک نوجوان</title>
                <link>https://virgool.io/@M_m/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-s8ajysmfr95m</link>
                <description>سلام.. من یک نوجوانم و این اولین مطلب من در ویرگول هست.. دوست دارم که اینجا از خودم بگم، از دغدغه های نوجوان بودن، از دنیای خوب کتاب ها،از تجربه های کوچکی که دست یافتم  ،از طعم خوب نوشتن.. از حس و حال ورق زدن کتاب هایی که باعث میشن تو رو به یه دنیای دیگه ببرن(راستی! من به شدت کتاب رو دوست دارم...کتاب الکترونیکی هم نمیتونه جای کتاب کاغذی با اون عطر خوبش رو برای من پر کنه:). .. از آرزوها و دنیای رنگی از دید یک نوجوان  که میتونه برای همه مردم دنیا داشته باشه..از فراز و نشیب ها..و هزار تا چیز دیگه.. امیدوارم که من رو  هم یک عضو از خانواده ویرگولی های مهربون بدونید:) </description>
                <category>خودم هستم:)</category>
                <author>خودم هستم:)</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 20:05:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>