<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مایا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Maaiaa</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 06:00:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/153394/avatar/tqOLK8.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مایا</title>
            <link>https://virgool.io/@Maaiaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انتقام</title>
                <link>https://virgool.io/@Maaiaa/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-gpy4n8mze6lw</link>
                <description>عصبانی شدن من هم داستان عجیب غریبی داره. کاشکی هیچوقت عصبانی نمیشدم چون واقعا ضعیف تر ازونم که بتونم از پس خشمم بربیام. من کلا جلو احساساتم مثل برگ های پاییزی معلق تو باد شمالی ام. بیچاره ترینم. استفاده از این لغت برام سخت ترین کار ممکنه. &quot;بیچاره!&quot;کاش خیلی قوی بودم مثل همه اونایی که هرروز میان از قدرت زنانگی میگن و من همیشه فک میکنم که با این اوصاف، آیا میتونم به زندگیم ادامه بدم؟ هرروز بارها و بارها میشکنم، خرد میشم و باز چون که بدون چاره ام؛ مجبورم از اول شروع کنم. من استاد شروع های مکرر و بی نتیجه ام. من ادم امید های بیهوده ام. به ازای تمام ساعت های عمرم امیدوار شدم و دوباره تا شدم.کاش باد شمالی لااقل پرتم میکرد یه جای خیلی خیلی دور. یکم میکوبیدم به در و دیوار و درنهایت معلق نگهم میداشت بین زمین و آسمون. یه جایی که از بالا آدما رو نگاه کنم. فقط نگاه کنم، تا جون تو بدن دارم نگاه کنم. تو این دنیا این تنها کاریه که دوست دارم انجام بدم. دوست دارم ببینم اگه من نباشم کیو قراره بشکنن؟ این مردم اعتیاد دارن به خرد کردن هم. میخوام به حلقه های عبث ارتباطات ادما نگاه کنم و این سری من پوزخند پیروزمندانه بزنم. بهشون بگم میدونم که ته این داستان عاشقانه، بازنده تویی! این بار قراره تو خرد شی، سری بعد طرف مقابلت و این داستان حالا حالاها ادامه داره و من میتونم تا بی نهایت لبخند بزنم.من هروقت عصبانی میشم؛ یاد انتقام میفتم. باد شمالی لطفا من رو از انتقام سیرآب کن.</description>
                <category>مایا</category>
                <author>مایا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 22:05:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل &quot;من&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Maaiaa/%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%86-vst7rf2sabz6</link>
                <description>امشب دلم شکست. شکستن دل مهم نیست، دل من که چینی بندزده‌اس. یه‌جورایی جدیداً قرص و محکم شده، سخت میشه شکستش. آدما رو بلده، میدونه کی قراره بزنه خرد و خاک‌شیرش کنه، پس سمتش نمیره. خلاصه تصدقش بشم، یاد گرفته سالم بمونه؛ اما امشب فرق داشت. کسی شکستش که... باکی نیست. شکستنش به آنی بود، ریخت کف بیابون وجودم، رفت لای شن و سنگلاخ‌ها. اومدم جمعش کنم، رفع و رجوش کنم، نازش کنم، اما حتی یه تیکش‌ هم پیدا نکردم. گم و گور شدن. حالا چکار کنم با &quot;مایا&quot;یی که دل نداره؟همیشه میگم دیگه درست نمیشه، این خلا دیگه واسه من &quot;دل&quot; نمیشه. اما نمیدونم چی میشه که باز وسوسه میشم، یه آهنربا برمیدارم همه تیکه‌هاشو دونه به دونه جمع میکنم مثل یه پازل سه‌هزار تیکه‌ای، میذارمشون کنار هم.ماه‌ها، سال‌ها طول میکشه. خب آخه مگه چقدر وقت دارم که تو یه آن بزنید قلبمو بشکنید و من هِی بگم &quot;مایا چیزی نشده، لوس نشده، مگه آدم از فلان کس‌اش ناراحت میشه؟!&quot; اصلا دیگه واسم مهم نیست کی باشی، هرکس و ناکسی میخوای باشی، باش. دوستمی، شوهرمی، خواهرمی... هرکی میخوای باش. دلمو بشکنی دیگه نداریش. باید با اون خلاءی که هیچکاری ازش برنمیاد کنار بیای، چون تو لیاقتت همینه. لیاقتت هیچیه! لیاقت نداری یه تیکه از منو داشته باشی. من مگه الکی شدم &quot;من&quot;؟! جون کندم که اینجام. هزارتا آدم رفتن و اومدن که این دل من، بلدِ راه شده. تصدقش بشم.ازون‌هاش نبودم که بابام مثل کوه پشتم باشه، بیاد بگه به کس کسونش نمیدم/ به همه کسونش نمیدم. ازوناش نبوده که اعتمادبنفس بده بهم و بگه برو دنیا رو بگیر. داد زده سرم، نشوندتم خونه. کل دستاوردش همین بوده. یا مامانم، رفیقم نبوده که بشینیم باهم ژونال نگاه کنیم، یا موهای همو رنگ کنیم، یا بیام واسش گریه کنم و بگه فدا سرت لیاقتت بیشتر ازیناس. گندکاریامو ماله نکشید و غمم رو تنها به جونش نخریده که، به جاش آبرومو همه‌جا ریخته.آره این &quot;من&quot; ازون من‌ها نیست، ازون قشنگای دوس‌داشتنی نیست. با زور و ضرب تا همینجام دست‌تنها خودشو کشیده بالا. اونم نه سالم و خوشحال، فلج و ناامید!پس راحت نیست شکستن دلِ این &quot;من&quot;. اما تو امروز اینقدر قدرت داشتی که شکستیش، نمیدونم چی شد؟ چجوری شد؟ من که اینقدر راحت بغض نمیکردم. فکر کنم به تو هم ربطی نداشت، وقتش بود...وقت ریختنِ ابهت این &quot;من&quot; بود. تا کِی بگه که &quot;کسی واسم مهم نیست؟&quot; تا کی بگه &quot;من قوی‌ام هرکاری دوست داری بکن&quot; نه دیگه! بسش بود. دیگه تاب نیاورد. شکست.</description>
                <category>مایا</category>
                <author>مایا</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 12:14:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تافته‌ی جدا بافته‌</title>
                <link>https://virgool.io/@Maaiaa/%D8%AA%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-azztededkapw</link>
                <description>برعکس بقیه آدم‌ها این مدت قرنطینه، بدجوری به من ساخته و اصلا مایل نیستم که به این زودی‌ها تموم بشه. اما من چی دیدم تو این بی‌کسی‌ها و زندگی بدون تنوع و روزمرگی‌های تکراری؟ من مگه تافته‌ی جدا بافته‌ام؟عمیقا به این واقعیت یقین آوردم که &quot;بینشمون به مسائل، ما رو اونی کرده که هستیم&quot; این جمله همیشه برام حقیقت داشت اما ایمانی که امروز بهش دارم، هیچوقت نداشتم. نزدیک پنجاه روزه خونه‌ام و فقط در حد چندین بار، با حفظ فاصله و هزار جور پروتکل، رفتم پیاده‌روی و در سکوت و تنهایی شهر، فکر کردم. فکر میکردم که واقعا کِی من وقت کردم اینهمه سال از عمرم رو بگذرونم و اون‌ هم با این حجم از بطالت؟ ترسیدم!چند روز به این گذشت که فکر کنم چرا و چگونه، اینگونه؟ تو شک بودم. به خودم اومدم. شروع کردم. برنامه‌ریزی کردم. این قسمت، سخت‌ترین بخش بود. چندین روز وقتم رو گرفت ولی بعدش با هدف و طبق نقشه پیش رفتم.منطقاً همه‌چیز سرجاش نبود. صددرصد کارام انجام نمیشد. مجبور میشدم برنامه‌هامو تغییر بدم و دوباره از صفر شروع کنم. بارها و بارها پیش اومد. هنوزم تکمیل نشده اما از این دست و پا زدن و تلاش، حتی اگه نتیجه دلخواهمو نگیرم، راضیم. ماحصل رضایت هم شادی درونمه. همین انگیزه که سعی میکنم فردا رو زیباتر بسازم، منو زنده و جاری نگه می‌داره.واسه اولین بار تو چند سال اخیر، خوبم!</description>
                <category>مایا</category>
                <author>مایا</author>
                <pubDate>Fri, 03 Apr 2020 23:58:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد</title>
                <link>https://virgool.io/@Maaiaa/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-yrrxqiewksma</link>
                <description>نمیدونم چه سِریه که هروقت از همه مونده رونده میشم پناه میارم به اینجا.معنی نداره یه آدم غریبه که بنظرم حتی انسان درست و حسابی‌ نیست، قرار باشه حال منو بگیره. همه‌‌ی این چیزا رو میدونم، اصلا ازین چیزا زیاد دیدم، اولین بارم که نیست! ۱۶ سالم که نیست! اما احساسم مثل ۱۶ سالگیم شد. یه توهم عاشقانه‌ی یک طرفه با یه آدم مزخرفی که هیچ شیرازه‌ای برای منسجم نگه داشتن زندگیش نداشت. چقدر من خودم را دوست نداشتم. امروز هم همین بود. یه همچین حسی! دلم برای ۱۶ سالگی تنگ شد. اونموقع اگر هم کار خطایی میکردی میگفتند &quot;نوجوونن دیگه. طبیعیه&quot; الان ولی اگر اشتباه بازی کنی، لایق هر نوع سرکوفتی از طرف هرکسی هستی!نمیدونم چی درونم غلطه که ازین مدل آدمای بی‌شیرازه خوشم میاد. میدونم آخرش خودم به فنا میرم اما باز شروع میکنم، مدام فرصت میدم، شانس میدم. اما وقتی طرف هیچکدام ازین‌ها رو نمیفهمه که تو یه جونتو از دست دادی و اینکه باز کنارتم معنیش اینه صرفا دارم یه شانس مجدد بهت میدم، لایق فرصت‌های مجانی‌ و همراهی من نیست. گاهی اینقدر فرصت‌های دوباره میدهم که طرف فکر میکنه هرجور بخواد میتونه باشه، انگار که هیچ‌چیز منو عصبانی یا ناراحت نمیکنه.خیلی دردناکه. احساس خرد شدن بدترین حسیه که تاحالا تجربه کردم. شاید به این شوری شور هم نباشه، شاید اگه کسی جای من بود هیچ مشکلی نداشت، اصلا عین خیالش هم نبود. شاید من خیلی شکننده‌ام، شاید خیلی مغرور و نارسیسیتم و توقع دارم همه منو بذارن رو سرشون و حلوا حلوام کنن. از مامانم گرفته تا یه غریبه‌ی بی‌شیرازه! چیز بد دیگه‌ای که وجود داشت این بود که من واقعا تا جایی که از دستم برمیومد سعی کردم نقاط بحرانی و مزخرف زندگیشو پوشش بدم. به خودش بیارمش. که اومد! اما وقتی اومد دیگه مثل قبل بی‌دفاع نبود که بغل من براش جای امن باشه! وااای چقدر خود واقعی بعضی آدما زشته، کاشکی اصلا همیشه غمگین و بی‌دفاع باشن اگه خودشون اینقدر چشم سفیدن.چقدر آدم بخاطر همین چشم سفید، له کردم؟! اشتباه کردم. آدمایی که خوبن چرا بنظرم جالب نمیان؟! یاد phantom thread افتادم؛ داشتان عشق ناپایدار آلما و رینولدز. هروقت رینولدز مریض و بی‌دفاع بود آلما معنی عشق و زندگی‌اش را واضح‌تر می‌دید، تمام انرژی‌اش برای رینولدز بود اما حس معشوقه بودن می‌کرد، حس جوانِ دوست داشته شدن. آه که چقدر دلم برای این حس پاک تنگ شده. من دلم برای همین بیچارگی حاصل از طرد شدن هم تنگ شده. چقدر از درد کشیدن خوشم میاد. غم‌انگیزه! من از آدمایی که مفهوم &quot;درد&quot; رو برام عمیق‌تر معنی میکنند خوشم میاد. &quot;درد&quot; برای من زندگیه. عادت ندارم روحم دردی نداشته باشه و به حیاتش ادامه بده. من با &quot;درد&quot; زنده‌ام. احساس میکنم ارزش وجودم فقط با این مفهوم، بالاتر میرود. در ستایش &quot;درد&quot; کلماتم جاری و روان است، بی‌نهایت هم هست.</description>
                <category>مایا</category>
                <author>مایا</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 11:39:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دیگه خودم نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@Maaiaa/%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-m8p3konjvdrm</link>
                <description>امروز حس ناامیدی تمامم رو خورد و قورت داد. از تمام اطرافیانم مایوس و دلسردم. من واقعا تو روابط اجتماعیم موندم...نکنه همه دارن به‌زور تحملم میکنن! اون حس روز اول آنشرلی تو کلاسای روز یکشنبه‌ی کلیسا رو دارم. همه مسخرش کردن فقط بخاطر گلای صحرایی که باهاش کلاه ساده و بیریختشو تزیین کرده بود. اولین بار بود اهالی دهکده میدیدنش و همین نگاه اول باعث شد تا سال‌ها همه فکر کنن با یه دختر سبک عقل و سطحی و مسخره سروکار دارن.آره من یه نصف آفرودیت و یه نصف آنیتام. میتونم تو یه جمع خوش‌فاز تا ساعت‌ها برقصم و مهملات بگم و بخندم و بخندونم، میتونم آواز بخونم و برقصم، بدون خستگی! اما همزمان میتونم بشینم پای غماتون. آره اینجاست &quot;چابکی دستان عقده‌گشایم&quot;! میتونم تا ساعت‌ها ازین دنیا و رنج‌هاش بگم و از فلسفه وجود تا کانت رو براتون بشکافم و باهم صحبت کنیم.من همیشه برای همه بودم، فقط کافی بود لب تر کنند. اما امروز واقعا دلسرد شدم. شاید قراره منم دیگه خودم نباشم. مثل همتون! آره هیچکدومتون خودتون نیستید، مگه ممکنه که یه انسان اینقد بی‌مهر و بی‌تفاوت باشه؟ میترسید ازین حقیقت. انکارش میکنید. اما همتون میدونید که هم به خودتون و هم به کسایی که هنوز خود واقعیشونن ظلم کردید. ظلم کردید چون اگه قرار بود من اون آدمی باشم که یه‌ذره خوشی و مهربونی بیاره تو این دنیا و پای شادی و رنجتون بشینه و حمایتتون کنه، دیگه نیستم :)ازتون عصبانیم بخاطر تمام قضاوتاتون، بخاطر تمام عقب کشیدنای بی‌دلیلتون، از ترسو بودنتون متنفرم. معمولی بودن چیش بد بود؟</description>
                <category>مایا</category>
                <author>مایا</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 12:58:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها</title>
                <link>https://virgool.io/@Maaiaa/%D8%B1%D9%87%D8%A7-sfx4dkcpblwa</link>
                <description>چیزی که روابط میان ما انسان ها را زنده و نامیرا نگه میداره، تمام تفاوتهای ماست که از لحاظ فراوانی و بینهایت بودنش زیبا و منحصر بفرد است. از موهبتهای پروردگار به ماست، اما ما موجودات دوپا که اتفاقا اشرف مخلوقات هم هستیم به جای ستایش تمام این زیباییها انها را حتی اگر نادیده نگیریم، لگدمالشان میکنیم. ما چیزی جز تمام این تفاوت های ناسازگار نیستیم.این تفاوت‌ها مثل چالش‌های کاری یک بازیگر حرفه‌ای است؛ همیشه دوست دارند رول‌های متفاوت بازی کنند بدون قضاوت شدن از گذشته کاریشان. مثلا اگر در کارنامشان یک رول سفید را عالی بازی کردند اگر بازهم از آن‌ها همین را بخواهند، بااکراه قبولش میکنند! بنظرم این دقیقا چالش زندگی ما معمولی‌هاست برای دیدن تفاوت‌ها. هرچه بیشتر ناسازگاری‌ها رو ببینیم، زیبایی‌های بیشتری رو درک میکنیم.شما فکر میکنید چه چیزی به زندگی ما مفهوم جاری بودن میدهد؟ کدام نیروی محرکه عامل جریان یافتن زندگی در ما میشود؟ فکر میکنم که این فرقهای ادمهاست که باعث حرکت روح در زندگیهامان میشود. میخواهم به تمام این زیبایی های فراموش شده احترام بگذارم. بپذیرمشان، بغلشان کنم، ببوسمشان، ببویمشان و از همه مهمتر بشنوم و ببینمشان و از تمامشان لذت ببرم. خیلی سوال توی ذهنم هست، تصمیم دارم رهایشان کنم  و هر پیشامد یا اتفاق و یا نظر رو، در کمال سادگی و آزادی، بپذیرم و بهشون فکر کنم. بعد دستچین کنم، خوباشو بردارم، فاسداشو رها!</description>
                <category>مایا</category>
                <author>مایا</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 13:12:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آره آدما، من آینه عبرتتونم :)</title>
                <link>https://virgool.io/@Maaiaa/%D8%A2%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-yyn7st8lkvao</link>
                <description>آدمیزاد که همیشه دنبال فرصت برای شروع دوباره‌اس، پس کِی از الان بهتر؟!امسال اینقدر آینه عبرت این و اون بودم که دیگه آخراش حالم داشت از خودم بهم میخورد. فقط میگفتم امسال کِی شرشو از سرمون کم میکنه تا من یه نفش راحت بکشم. اما به خودم قول دادم که دیگه ۹۹و ضایع نکنم؛ گفتم حتی اگه بنظر بقیه &quot;آینه عبرت بودن&quot; بود اما خودمو راضی و خوشحال میکرد، بهش حس بد نداشته باشم. ناراحتم بخاطر همه‌ روزا و ساعت و دقیقه‌هایی که خودمو ملامت کردم بخاطر چیزی که واقعا نبود ولی بقیه فکر میکردن که هست. اورتینکینگای عبث، بیهوده! آخه که چی بشه؟ چکار کردم با خودم که اینقدر حرفای بقیه و ریکشناشون به کارام واسم مهم‌تر از حس رضایت خودم شده؟احساس میکنم خودمو از تو شکستم. خرده خرد کردم. هیچوقت احترامی که ارزششو داشتم به خودم نذاشتم. اما حالا که وقت شروع دوبارس، میخوام کل این صفحه از زندگیمو بکَنم و مچاله‌اش کنم و بندازم تو کیسه زباله؛ بعدش بذارمش جلو در!امسال همه‌اش درباره منه، درباره احترام به خودم، درباره کسی که میخوام باشم و تلاش کردن واسه رسیدن بهش. بهتون قول میدم.آره آدما، من آینه عبرتتونم :)</description>
                <category>مایا</category>
                <author>مایا</author>
                <pubDate>Sat, 21 Mar 2020 14:05:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>