<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مآدام ایکس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MadameX</link>
        <description>روزانه نویس.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 00:59:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2368714/avatar/38CD31.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مآدام ایکس</title>
            <link>https://virgool.io/@MadameX</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دستانم را دور بازوانم می‌پیچم</title>
                <link>https://virgool.io/@MadameX/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%86%D9%85-h3jjmh55bj9x-h3jjmh55bj9x</link>
                <description>نمی‌دانم ساعت چند است، فقط می‌دانم دیروقت است.صدای گریه‌ی برادر نوزادم از گوشه‌ی خانه می‌آید و نمی‌گذارد شب‌ها به موقع بخوابم. من دانش‌آموز کلاس اولم و حالا صبح‌هایم را با خستگی شروع می‌کنم.نمی‌دانم چرا، اما غمگینم. دلم می‌خواهد گریه کنم؛ مثل گذشته داد بزنم تا مادرم مرا در آغوش بگیرد و پدرم قربان‌صدقه‌ام برود.اما فقط صدای پدر را می‌شنوم که می‌پرسد: «به نظرت چی می‌خواد؟»و مادر که سکوت می‌کند و گهواره را آرام تکان می‌دهد.دلم می‌خواهد گریه کنم و کسی بپرسد: «به نظرت چی می‌خواد؟»و کسی هم مرا در آغوش بگیرد و آرام تکانم دهد.اما همه زیادی مشغول‌ِ نوزاد کوچولو هستند.دست‌هایم را دور بازوانم حلقه می‌کنم و برای اولین بار، با صدایی آرام گریه می‌کنم.نمی‌دانم ساعت چند است، فقط می‌دانم دیروقت است.حالا خانه ساکت شده؛ برادرم دیگر گریه نمی‌کند، و من سالهاست بزرگ شده‌اماما هنوز صبح‌هایم را با خستگی آغاز می‌کنم.نمی‌دانم چرا، اما غمگینم. دلم می‌خواهد گریه کنم.کسی بپرسد: «به نظرت چی می‌خواد؟»و کسی هم مرا در آغوش بگیرد.اطرافم تاریک و خالی است.دستانم را مانند تمام این سال‌ها دور بازوانم می‌پیچم،ضربه‌ای آرام روی شانه‌ام می‌زنم،نامم را صدا می‌زنم و می‌گویم:«خیلی ناراحتم. به نظرت چیکار کنم؟»و با صدایی آرام گریه می‌کنم</description>
                <category>مآدام ایکس</category>
                <author>مآدام ایکس</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 20:40:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی زندگی می‌خواهم</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-lroa8gpinmty</link>
                <description>در آینه به خود نگاه می‌کنم، بارها و بارها. اما انگار این بار، نجات‌دهنده در آینه نیست.دقایقی پیش، برنامه هفته‌ی آخر اردیبهشت را نوشتم. خوشبوترین عودم را روشن کرده بودم و تلاش کردم با بهترین حس ممکن، این برنامه را بنویسم، به این امید که این هفته دیگر خوب پیش برود.دفتر برنامه‌ریزی‌ام این ماه‌ها زشت شده است؛ چون نصف کارهای هفتگی و روزانه‌ام انجام نمی‌شوند و قرارهای قبلی‌ام را هر بار با بهانه‌ای کنسل می‌کنم. سال‌ها بود که دفترم را اینقدر بی‌روح ندیده بودم.کیف کتابخانه‌ام را هم آماده کرده‌ام. بالاخره کتابخانه مورد علاقه‌ام فعالیتش را با ساعت بیشتری از سر گرفته. خدا را چه دیدی، شاید نجات‌دهنده را در کتابخانه بیابم. البته دلم برای مسئول کتابخانه هم تنگ شده است.پارسال موقع ثبت‌نام، معنی اسمم را پرسید. گفتم: «خرد! این‌طور می‌گن.»لبخندی زد و از خاطرات هم‌کلاسی دبیرستانش که هم‌نام من بود گفت؛ از اینکه نامش برای زمان خودشان زیادی به یاد ماندنی و متفاوت بوده و اینکه به قول خودش، انسانی خردمند و سخت‌کوش بوده و به درجات بالایی رسیده. در آخر هم گفت: «همه شما مثل همین! مطمئنم تو هم به درجات بالایی می‌رسی.»آن روز لبخند زدم. از این پیشگویی ساده‌لوحانه، آنقدر غرق در لذت بودم که هر بار با یادآوری‌اش، ترشح هورمون‌های اکسی‌توسین و دوپامین را در بدنم احساس می‌کردم.هم‌کلاسی خانم کتابدار، تنها فرد هم‌نامم است که دوستش دارم؛ البته اگر شخصیت هم‌نامم در کتاب «مردی به نام اوه» اثر فردریک بکمن و داستان کوتاه «اَمبِر» در کتاب «کاش کسی جایی منتظرم باشد» اثر آنا گاوالدا را فاکتور بگیریم.ولی شاید در نهایت، من و تمام هم‌نام‌هایم شبیه هستیم. هفته جدیدمان از یکشنبه آغاز می‌شود، چرا که شنبه‌ها برای اول هفته بودن و شروعی دوباره، زیادی نحس هستند. دیوانه‌وار چای را دوست داریم، اما محکوم به نوشیدن قهوه آن هم به صورت روزانه ایم. رد رژ لب قرمزمان را روی فنجان می‌گذاریم. دامن گل‌گلی‌مان را تنها برای رقصیدن به تن می‌کنیم. و وای که چقدر رقص را دوست داریم! می‌خندیم، اشک می‌ریزیم و تمام عمر خود را صرف ابراز وجود و احساسات می‌کنیم.در شعر، موسیقی، ادبیات و سینما غرق می‌شویم. درام ژانر مورد علاقه‌مان است. احتمالاً مخفیانه رویای کارگردان فیلم‌های درام شدن را هم در سر می‌پرورانیم. فیلم مورد علاقه‌مان «انجمن شاعران مرده» است و با فیلم «طعم گیلاس» بارها گریسته‌ایم.گاهی ممکن است اصطلاح «رفیق‌باز» را به ما نسبت دهند که البته من «اجتماعی» را درست‌تر می‌دانم.سرشار از احساسیم، اما به سختی عاشق می‌شویم. در عوض، عاشق یادگیری هستیم. حوزه آکادمیک شاید گاهی تنها راه فرارمان از زندگی تیره باشد.با گل‌هایمان حرف می‌زنیم و برایشان اسم انتخاب می‌کنیم.هنگام خواندن کتاب‌ها، در کنار جملات، نظرمان را می‌نویسیم و آهنگ پیشنهاد می‌دهیم.زیاد می‌نویسیم. هزاران دفتر مختلف داریم: دفتری برای روزانه‌نویسی، دفتری برای آرزوها، پیگیری مالی، دفتری برای نقد لوازم آرایشی برندها، دفتری هم برای نقد فیلم‌ها و کتاب‌ها. لیست خرید، سفرنامه، دفتری برای نوشتن دیالوگ‌ها، نقل قول‌ها و اشعار مورد علاقه‌مان، دفتری هم برای پیگیری سوالات عجیبی که وقت‌و بی‌وقت به ذهنمان خطور می‌کند. دفترهای برنامه‌نویسی را هم که نگویم!به هر شکل که باشد، می‌خواهیم حرف بزنیم. به دنیا بفهمانیم که ما هم روزی در این کره خاکی وجود داشته‌ایم. دوست داریم بمانیم؛ نمی‌خواهیم به گورستان تاریخ سپرده شویم. دوست داریم سال‌ها پس از مرگمان، روزی کسی، کتابی از کتابخانه‌مان را بیابد، نوشته‌هایمان را در کنار نوشته‌های کتاب بخواند و به یاد بیاورد که زنی با این کلمات در این جهان زیسته است.آدم‌های ساده و قابل پیش‌بینی‌ای هستیم، نه؟هر بار هم می‌خواهیم جهان را نجات دهیم. حداقل من که می‌خواهم. می‌خواهم تمام آدم‌های دنیا را نجات دهم. اما وقتی به خودم می‌رسم، گرفتن دستم سخت‌ترین کار دنیا می‌شود.می‌دانم قرار نیست نجات‌دهنده‌ای بیاید، چرا که نجات‌دهنده یا در آینه است یا اصلاً وجود ندارد. حالا که ماه‌هاست نجات‌دهنده در آینه نیست، نکند قرار است تا ابد به عنوان جسدی غرق شده در زیر آب زندگی کنم؟می‌خواهم خوب شوم. با تمام وجودم می‌خواهم تنها یک‌بار دیگر، حتی شده برای یک ثانیه، دوباره زندگی کنم. چشم‌هایم را ببندم. از نوازش باد اردیبهشت بر صورتم که گلبرگ‌ها را بر موهایم می‌نشاند، لذت ببرم. آه خدای بزرگ، من تنها کمی زندگی می‌خواهم! خواسته‌ی زیادی است؟نمی‌دانم نجات‌دهنده به درون آینه بازمی‌گردد یا از من و رنج‌هایم خسته شده، کوله‌ بارش را جمع کرده و برای همیشه مرا ترک کرده. اما چه کنم که زندگی، همچون باد اردیبهشتی در پیاده‌روهای چهارباغ، در درونم غلیان می‌کند.کاش نجات‌دهنده بازگردد. دلم طعم خوش زندگی نمی‌خواهد؛ دلم تنها زندگی می‌خواهد. تنها کمی زندگی.درخت‌های اردیبهشتی اصفهانِ مننقش‌ جهان و پیرمرد دوچرخه‌سوار؛ به جا مانده از روزهایی که زندگی می‌کردم.پ.ن: نوشته زیبای کاربر گنجشک را می‌خواندم که به این فکر افتادم چقدر قدردانتان هستم. در روزهایی که کلمات تنها ریسمانی بودند که مرا به زندگی پیوند می زدند، شما شمعی برای اتاق خاموشم شدید. بی اندازه قدردان بودنتان هستم. ممنونم که من را می خوانید.دوستدار تک‌تک شما؛ مآدام ایکس.</description>
                <category>مآدام ایکس</category>
                <author>مآدام ایکس</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 00:12:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی کلمات را گم می‌کنم(و موهایم را نارنجی می‌کنم)</title>
                <link>https://virgool.io/@MadameX/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85%D9%88-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-wewi1hwatdsz</link>
                <description>روزهاست کلماتم را گم کرده‌ام. نه امیدی برای گفتن دارم، نه خشمی برای اعتراض، نه شادی‌ای برای تقسیم، و نه اندوهی برای تخلیه. از هرگونه احساس انسانی تهی‌ام و در عوض، لبریز از خزعبل!شاید تقصیر فیلم‌های کمدی پژمان جمشیدی باشد. می‌گویند هرچه می‌بینی و می‌خوانی و می‌شنوی، بالاخره یک‌جایی از روانت سبز می‌شود. حالا ظاهراً سهم من همین جوانه‌های خزعبل است. او تکراری و مزخرف بازی می‌کرد و ما، من‌جمله خودم، باز هم می‌دیدیم. حالا نوبت من است که تکراری و خزعبل بنویسم. عدالت بالاخره برقرار شد!البته شاید بهتر باشد نخوانید. آخر حرف‌های من که خواندن ندارند. مثلاً این‌که بگویم تمام آخر هفته را گریه می‌کردم و کاسه «چه کنم، چه نکنم» به دست گرفته بودم و آخر به این نتیجه رسیدم که موهایم را نارنجی کنم، خواندن دارد؟برای اطلاعتان بگویم که آخر هم موهایم را نارنجی کردم. امروز صبح که از خواب بیدار شدم و در آینه خودم را نگاه کردم، به این فکر کردم: «جنون که می‌گویند، همین است، نه؟»درست است که در خانه راه می‌روم و می‌گویم «هویج هستم، از آشنایی با شما خوشوقتم.»، ولی واقعاً آن‌قدرها هم نارنجی نیست. تازه، خیلی هم زیبا شده.امروز خورشید خیلی زیبا می‌تابد. احساس می‌کنم روز مناسبی برای نقش اول یکی از romcomهای آمریکایی بودن هست. از همان‌ها که قرار است عشق زندگی‌شان را در کافه بینند و اتفاقات و داستان‌های کلیشه‌ای همیشگی.اما در واقعیت، بیشتر شبیه نسخه دخترانه و هویجیِ شخصیت اصلی آن سریال کره‌ای جدید هستم که در همان آخرهفته‌ی پر از گریه پیدایش کردم.باور نمی‌کنید، اما نصف گریه‌هایم برای همان سریال زهرماری بود! مردک یک‌جوری، شبیه خودم، افسرده و بیچاره بود که دلم بیشتر برای خودم سوخت. شاید اگر آن سریال را نمی‌دیدم، الان با موهای هویجی شروع به نوشتن نمی‌کردم.اگر شما هم قصد دارید موهایتان را نارنجی کنید و یا دست به هر کار جنون‌آمیزی بزنید، اسم سریالش «همه داریم تلاش می‌کنیم» است. موفق باشید!آه، باز دارم پرت‌وپلا می‌گویم. وقتی می‌گویم نخوانید برای همین است دیگر!بله، داشتم می‌گفتم. نمی‌دانم چرا این‌قدر بی‌اعصابم. قهوه‌ام را که خورده‌ام. صبحم را هم که با موسیقی «Espresso» از سابرینا کارپنتر شروع کرده‌ام. اما این حجم از التماس مغزم برای تبدیل شدن به نسخه کوچه‌بازاریِ نوشته‌های صادق چوبک را نمی‌فهمم. این حجم از نیاز به فحاشی به زمین و زمان، شبیه صادق هدایت، را هم نمی‌فهمم. این صادق‌ها چه‌شان شده؟ اول صبحی همگی حمله‌ور شده‌اند!تمرکزی هم دیگر برایم نمانده. پرش ذهنی‌های عجیب و غریبی دارم. شاید باور نکنید، اما همین حالا که از صادق‌های عزیز می‌نوشتم، ذهنم درگیر فوتبال و جام جهانی ۲۰۱۸ بود.وقتی به خاطرات آن سال‌ها فکر می‌کنم، آن‌قدر دلتنگ می‌شوم که می‌ترسم این بار موهایم را صورتی کنم و از هویج به پلنگ صورتی تغییر کاربری دهم.خیلی دلم می‌خواهد باز هم به چرندگویی ادامه دهم اما دفتر برنامه‌ریزی روبرویم باز است و از حجم کارهای امروزم وحشت کرده‌ام.احتمالاً اگر کسی این‌ها را بخواند، در دل یک «نمکدون!» حواله‌ام می‌کند. حق هم دارد. خزعبل زیادی در جیب‌هایم دارم، اما فعلاً باید جمع‌شان کنم و برسم به بدبختی‌های روزمره‌ام.اما یک سوال:شمایی که تا اینجا دوام آورده‌اید، صادقانه بگویید؛ این خزعبلات من از فیلم‌های پژمان جمشیدی سرگرم‌کننده‌تر نبود؟</description>
                <category>مآدام ایکس</category>
                <author>مآدام ایکس</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 15:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه‌ی من</title>
                <link>https://virgool.io/onlinelibrary/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-z0bfqscobvbt</link>
                <description>تصمیم گرفتم من هم در چالش «کتابخانه من» از کاربر بردیا شرکت کنم.از همین ابتدا بگم که کتابخانه‌ی من بر اساس هیچ قاعده‌ی خاصی مرتب نشده؛ فقط سعی کردم همه‌ی کتاب‌هام جا بشن! اما به طرز عجیبی، کتاب‌هایی که بیشتر دوستشون دارم اکثراً در طبقه‌ی اول قرار گرفتن.در ادامه چند تا از کتاب‌های کتابخونه‌م رو معرفی می‌کنم. تلاش می‌کنم اسم مترجم و انتشارات در عکس‌ها مشخص باشه، ولی اگر نبود، خودم در متن اشاره می‌کنم.نمی‌تونم بحث کتاب رو با آلبر کاموی عزیزم شروع نکنم.کامو از اون نویسنده‌هاییه که دلم می‌خواد فقط خودم بشناسمش، ولی انقدر زیبا می‌نویسه که نمی‌تونم بقیه رو از این لذت محروم کنم.بیشتر آثارش حول محور فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم می‌گردن.اگر تازه می‌خواید با کامو آشنا بشید، از بیگانه شروع کنید؛ بعد نمایشنامه‌های کالیگولا، سوءتفاهم و شهربندان رو بخونید، و در نهایت سراغ سقوط برید.وقتی با فضای فکری کامو آشنا بشید، سقوط براتون چندین برابر تأثیرگذارتر می‌شه.برای شناخت فلسفه‌ی کامو، افسانه‌ی سیزیف بهترین گزینه‌ست؛ و برای آشنایی با زندگی خودش، آدم اول، که البته کاری نیمه‌تمام از داستان زندگی خودش هست.ترجمه‌های نشر نیلوفر و چشمه از کارهای کامو قابل قبول هستن اما ترجمه‌های پرویز شهدی رو بیشتر پیشنهاد می‌کنم.و اما ولادیمیر ناباکوف.ناباکوف بیشتر به خاطر رمان جنجالی لولیتا معروف شد، اما بقیه‌ی آثارش هم همین جسارت در پرداخت به موضوعات تابو و هنجارشکنانه رو دارن.کتاب شاه، بی‌بی، سرباز داستان پسری جوانه که برای کار پیش اقوامش می‌ره و درگیر رابطه‌ای نامشروع با همسر مرد خانواده می‌شه.داستانی با فضایی سنگین، روان‌کاوانه و پر از اضطراب؛ و برای عاشقان ادبیات روسیه قطعاً تجربه‌ی قابل‌تأمله.می‌تونم کتاب کلکسیونر از جان فاولز رو یکی از مریض‌گونه‌ترین آثاری بدونم که تا به حال خوندم!داستان درباره‌ی مردی منزوی و کلکسیونر پروانه‌هاست که ناگهان تصمیم می‌گیره دختری رو که از دور دوستش داره، بدزده و درست مثل یکی از پروانه‌هاش نگه داره.روایت دوطرفه‌ی کتاب، تو ذهن خواننده نفوذ می‌کنه و ترسناک‌ترین بخشش همینه که نمی‌تونی تصمیم بگیری از چه کسی باید بیشتر بترسی. جنایتکار یا قربانی!اسم داستایفسکی همیشه با آثار بزرگ مثل برادران کارامازوف و جنایت و مکافات میاد،اما قمارباز هم یکی از کتاب‌های قابل‌توجهشه که الهام گرفته از تجربه‌ی شخصی خودش به عنوان یک فرد قماربازه.توصیف میزهای قمار، هیجان و سقوط تدریجی شخصیت، همه نشونه‌ی نبوغ داستایفسکی در کشف لایه‌های انسانی‌ان. یکی از تأمل‌برانگیزترین داستان‌هاییه که خوندم.باباگوریو، باباگوریو، و باز هم باباگوریو!کم کتابی تونسته من رو این‌طور اندوهگین کنه. شاید هم این سمبل پدره که در هر داستانی بیشترین تأثیر رو روی من داره.داستان درباره‌ی پیرمردی به نام گوریوست، مردی که همه‌ی دارایی و عشقش رو وقف دو دختر ناسپاسش می‌کنه و در نهایت در فقر و تنهایی از دنیا می‌ره.یکی از زیباترین و دردناک‌ترین درام‌های کلاسیکه!از چارلز دیکنز تنها دو کتاب «داستان دو شهر» و «آرزوهای بزرگ» رو خوندم.دیکنز برای من نویسنده‌ای نیست که بارها بخوام سراغش برم، اما نمی‌تونم انکار کنم که قدرت شخصیت‌پردازیش در «آرزوهای بزرگ» ستودنیه.داستان درباره‌ی پسری یتیم به نام پیپ هست که با کمک فردی مرموز ناگهان از فقر به ثروت می‌رسه. اما در مسیر این تغییر، عشق، غرور و فریب رو تجربه می‌کنه.جنگل نروژی از هاروکی موراکامی، یکی دیگه از نویسنده‌هایی که حسابی دوستش دارم.فضای غم‌انگیز و پر از نوستالژی آثارش دقیقاً همون چیزیه که من رو عاشقش کرده.این کتاب الهام‌گرفته از آهنگ Norwegian Wood از گروه بیتلز هست و روایت مردی به نام تورو واتانابه که وقتی این آهنگ رو در هواپیما می‌شنوه، خاطرات دوران جوانی، خودکشی نزدیک ترین دوستش و عشق از دست‌رفته‌ش براش زنده می‌شن.داستانی پر از غم، فقدان، امید، و آدم هایی که به ناگه مسیر زندگیت رو تغییر میدن؛ در عین حال بازتابی از جامعه‌ی ژاپن و مسائل اجتماعی دهه‌ی شصت هم هست.بیشتر ترجمه‌های فارسیش سانسور شدن؛ من نسخه‌ی انگلیسی رو خوندم و پیشنهاد می‌کنم شما هم اگر بتونید، نسخه‌ی انگلیسی رو بخونید.ناطوردشت از سلینجر و مزایای منزوی بودن از چباسکی رو همیشه با هم معرفی می‌کنم.درون‌مایه‌هاشون شبیه هم هستن؛ هر دو درباره‌ی نوجوانی، افسردگی، سردرگمی و تلاش برای پیدا کردن هویت.با این حال از نظر من، ناطوردشت یک سر و گردن بالاتر از دیگریه. حتی اگر مزایای منزوی بودن رو نخونید، ناطوردشت ارزش حداقل یک بار تجربه‌کردن رو داره.نثر هر دو کتاب دقیقاً همون‌جور نوشته شده که یک نوجوان گیج و درمانده باید حرف بزنه؛ ساده، تلخ، پر از خشم و ناامیدی، و در عین حال صادقانه.داستان چیزیه که هر آدمی درکش می کنه، چون همه‌ی ما اون حس گم‌شدن، ناامیدی و تلاش برای پیدا کردن خودمون را تجربه کردیم.و اما شعر!گزیده‌اشعار فروغ، سهراب سپهری، شاملو و دفتر شعر من از نیما(چاپ ۱۳۴۵عه و من با هزار تمنا از صاحب اصلیش گرفتمش!) و زمستان از مهدی اخوان ثالث که قطعاً هیچکدوم نیاز به معرفی بنده ندارن!فقط جای سایه عزیزم در بینشون خالیه.وقتی صحبت از کتاب می‌شه، همیشه پرحرف می‌شم.کتاب‌های زیادی بودن که دوست داشتم معرفی‌شون کنم؛ چه از حوزه‌ی کودک و نوجوان مثل آثار شل سیلوراستاین و رولد دال، و چه عاشقانه‌های کلاسیک از آنه‌ماری سلینکو، جین آستین، ال. ام. مونتگمری و شارلوت برونته. اما دیگه سرتون رو به درد نمیارم.در آخر ممنونم که مآدام ایکس رو می خونید!پ.ن: متاسفانه عکس‌ها با کیفیت بدی آپلود شدن، شما به بزرگی خودتون ببخشید.آهنگی هم که آپلود می کنم همون آهنگی هست که در متن ذکر شده.</description>
                <category>مآدام ایکس</category>
                <author>مآدام ایکس</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 20:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده ماندن سخت‌تر از مردن است</title>
                <link>https://virgool.io/@MadameX/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tepjl7dqi485</link>
                <description>«بزرگترین نیروی مرگ این نیست که می‌تواند آدم‌ها را بمیراند؛ بزرگترین نیرویش این است که می‌تواند کاری کند زنده‌ها آرزوی مرگ کنند.»این بریده‌ای بود که هنگام خواندن کتاب «مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است» در طاقچه منتشر کرده بودم. در میان روزهای بی‌اینترنتی، در وقت‌های آزاد، تک‌تک اپلیکیشن هایم را برای بارِ اِن‌اُم از نو می‌خوانم؛ تک‌تک نظرهایی که درباره کتاب‌ها نوشته‌ام، نقدهای فیلم‌هایی که دیده‌ام، و آهنگ‌هایی که داستانشان را با اینترنت فیلترشده پیدا کرده بودم.مدام عکس‌ها و فیلم‌های گالری‌ام را مرور می‌کنم؛ لیست کتاب‌هایی که باید بخوانم و مکان‌هایی که باید ببینم. برای مثال، از شش ماه پیش تمام تدارکات سفر چهار تا شش‌روزه‌ای را به روستای «فیل‌بند» در اواسط تیر، در ذهن و چک‌لیست‌هایم آماده کرده بودم. تصور می‌کردم در دفتر کاهی‌ام با طرح جلد جغرافیای کره زمین، بهترین سفرنامه ممکن را بنویسم. حتی نامش را هم انتخاب کرده بودم: «یک سال اشک و چهار روز لبخند در فیل‌بند؛ جایی که خستگی بند می‌آید.»اصلاً همین نام روستا مرا جذب کرده بود. می‌گویند در زبان مازنی «فیل» به معنای خستگی است و فیل‌بند جایی است که تمام خستگی را بند می‌آورد. این سفر مدت‌هاست منتفی شده، اما به راستی کجای دنیا باید بروم که تنها خستگیِ چهار ماه اخیر را از وجودم بتکاند و محو کند؟ اتفاقات شخصی قبل از آن پیش کش.هرچه در گالری‌ام هست، اندوهگینم می‌کند. چرا که در آن عکس‌ها خودم را شاد می‌بینم، اما حالا ذره‌ای شاد نیستم. حتی نمی‌دانم روزهایم چطور می‌آیند و می‌روند؛ شب‌هایم چطور صبح می‌شوند. نمی‌دانم چطور آب می‌خورم، غذا می‌خورم، درس می‌خوانم. همه‌چیز در هاله‌ای از ابهام است؛ وجودم در هاله‌ای از ابهام است. گویی فقط زمان می‌گذرد و من حتی تماشاگرش هم نیستم؛ من هیچم.من آدمی بودم که از تفاوت ریمل اسنس و کالیستا حرف می‌زدم؛ از اینکه پکیجینگ رژ لب قرمز گوچی تکرارنشدنی است. بین برندهای ایرانی، بهترین رژ لب را «فانوما» دارد، بعد «مای» سری بلک دایمند و بعد «شون» (البته اگر رژ لب‌های چرب دوست داشته باشید).لیست کتاب‌های داستایفسکی، مولر و کامو را می‌نوشتم و به طرز مریض‌گونه‌ای یک کتاب سیصد صفحه‌ای را در یک شبانه‌روز تمام می‌کردم.دستور پخت دسرها را در «دفتر رسپی‌های مادام ایکس» می‌نوشتم: یک دسر ایتالیایی برای بعد از شکست عشقی، یک رسپی فرانسوی برای غروب جمعه، غذاهای ترکیبیِ عجیب و غریب (مثل پیتزا و خامه) تا بفهمم زندگی‌ام به اندازه این ترکیب، وحشتناک نیست. پایین هر رسپی، پلی‌لیستی می‌نوشتم؛ چون مگر می‌شود بدون موسیقی در آشپزخانه ماند؟ در آشپزخانه باید رقصید و رقصید و البته کمی هم آشپزی کرد.پیاده‌روی عصرانه می‌رفتم، فوتبالِ بچه‌ها در پارک را تماشا می‌کردم و با اصرارشان، بدون هیچ دانشی، با آن‌ها بازی می‌کردم (آخرش هم به غلط کردن می‌افتادند که چرا اصرار کردند). سینما می‌رفتم و کافه‌های شهر را امتحان می‌کردم؛ تهِ تهِ همه تجربه‌ها به این نتیجه می‌رسیدم که هیچ‌کدام به پای «کافه اکبری» نمی‌رسد.وضعیت هیچ‌وقت عالی و ایده‌آل نبود، اما من آدم شادی بودم. در زندگی و آدم‌ها، زیبایی و امید را می‌دیدم و برای ادامه دادن به آن‌ها چنگ می‌زدم. اما حالا… نمی‌دانم حالا چه آدمی‌ام.حالا صبح‌ها از کاپ‌های قهوه‌ام کم می‌کنم تا مبادا زود تمام شود. شیر بر سر گاز سر می‌رود در حالی که من به آن خیره مانده‌ام. جملات جزوه‌ها را بارها می‌خوانم و تنها «هیچِ مطلق» را در ذهنم حس می‌کنم. در خانه مثل دیوانه‌ها قدم می‌زنم و فکر می‌کنم. کانال خبری «اسمش را نبر» را روشن می‌کنم؛ با هر اسم تازه اشک می‌ریزم و باور نمی‌کنم چطور پس از چهار ماه، این بغض هنوز در گلویم مانده است. به آسمان نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم زیباست. احتمالا اگر آن‌ها بودند، می‌گفتند زندگی به‌خاطر همین آسمان ارزشش را دارد. عزیزِ دلی رها می‌گفت: «اصلاً اینکه ما به وجود بیاییم و زندگی کنیم، یک غیرممکن بوده؛ اینکه من الان دارم باهات حرف می زنم و تو داری من رو میشنوی یک غیر ممکن بوده که ممکن شده. تمام چیزی که می خوام بگم اینه که، زندگی واقعاً ارزشش رو داره!»صدایش هر روز در گوشم است. می‌پرسم اگر جای من بودی و من جای تو، باز هم این را می‌گفتی؟ جوابی نمی‌گیرم. به آسمان نگاه می‌کنم و از خدا می‌پرسم… جوابی نمی‌گیرم. آخر خدایی هست؟ نمی‌دانم.</description>
                <category>مآدام ایکس</category>
                <author>مآدام ایکس</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 22:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لنگه‌ی جوراب زشتم کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@MadameX/%D9%84%D9%86%DA%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D8%B4%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sgv3k9najzmc</link>
                <description>لنگه‌ی دیگرِ زشت‌ترین جورابم گم شده.حالا دو ساعت است که وسطِ اتاق نشسته‌ام و های‌های برایش گریه می‌کنم.صورتم را در آینه نگاه می‌کنم. ریملِ سیاه، دورِ چشم‌هایم پخش شده و رژلبِ قرمزی که به هوایِ دلخوشیِ لحظه‌ای زده بودم، حالا دورِ لبم ماسیده و مرا شبیه دیوانه‌های فراری کرده.دنیا بر سرم آوار شده. انگار آخرالزمان از راه رسیده. آخر وقتی لنگه‌ی زشت‌ترین جورابِ آدم گم شود، دنیا باید سر جایش بماند؟هی تو! تو داری به من، یک دیوانه‌ی فراری، می‌خندی؟ فکر می‌کنی من برای چیزهای مسخره گریه می‌کنم؟ نه عزیزم، نه! اشتباه حدس زدی. من برای بلاتکلیفیِ سرنوشتم گریه نمی‌کنم. برای حقِ نداشته‌ی اینترنت، برای دلِ ناخوش، یا برای آن لحظه‌ای که از «مستر خزعبلات»، که ادعای دکترای روان‌شناسی دارد (جان عمه‌اش!)، پرسیدم: «یعنی این قرص‌ها خوشحالم می‌کنند؟»من برای تنها فرزندِ همسایه که صد و سه روز پیش مادرش را تنها گذاشت، گریه نمی‌کنم. برای خانه‌های ویران، برای آینده‌ی وحشتناکِ اقتصادی که مثل خوره به جانمان افتاده، یا برای کودکانِ سرطانی که در قحطیِ دارو، دست و پا می‌زنند. برای سالمندانی که هزینه درمان ندارند، برای جوان‌هایی که هر آن ممکن است از زندگی دست بکشند، یا پدرانی که شرمندگی، پیشانی‌شان را داغ کرده.نه آدم حسابی! من برای این‌ها گریه نمی‌کنم. مگر احمقم که برای چنین مسائل کوچک و بی‌اهمیتی اشک بریزم؟ من تنها برایِ همین جورابِ زشتِ گم‌شده گریه می‌کنم.دارد کم‌کم به سرم می‌زند به کوچه و خیابان بروم و سراغ جورابم را بگیرم. آخر آن زشتِ بی‌خاصیت، کدام گوری می‌تواند رفته باشد؟ به نظرت آقا مهربونه، فروشنده سوپرمارکت محله‌مان، می‌داند کجاست؟ شاید خانم سالخورده و فضول همسایه بداند جوراب زشت من کجاست؛ آخر او حتی رتبه کنکورم را بهتر از خودم می‌داند!شاید واقعاً باید بروم و مثل دیوانه‌ها نام لنگه جورابم را فریاد بزنم، به امید اینکه دیگران هم به عقلم شک کنند، دست و پاهایم را بگیرند و مرا راهی تیمارستان کنند! آخر شاید در آنجا آرامش یابم. شاید در آنجا دارویی باشد که لنگه‌ی جوراب زشتم را از یادم ببرد.آخر من فقط می‌خواهم فراموش کنم. حتی می‌خواهم نامم را هم فراموش کنم. هرچه به سرم آمد و نیامد، تمام آرزوهایم را هم می‌خواهم فراموش کنم. خسته‌ام. دیگر پاهایم توان گشتن به دنبال آن جورابِ مزخرف را ندارد. دیگر چشمانم اشکی برای ریختن ندارد. فقط می‌خواهم هر آنچه که بر سرم آمد را، این لنگه‌ی جوراب زشتم را، خودم را فراموش کنم.پ.ن:گاهی فکر می‌کنم شاید بهتر باشد در توضیحات صفحه‌ام بنویسم “گلایه‌نویس”! مرا ببخشید که گاهی با غرهایم، جوراب‌های گمشده‌ام و صبح‌های دلگیرم، شما را هم دلگیر می‌کنم. چه کنم که هرچه می‌خواهم از امید، بهار و از اردی‌بهشت بنویسم، همین که دست به قلم می‌شوم، جوراب‌هایم گم می‌شوند و اشک‌هایم جاری.نوشته‌های برخی کاربران اینجا را می‌خوانم؛ قلم‌های کم‌نظیری که محکوم شده‌اند به نوشتن از غم، حسرت و از نامردی‌های زمانه‌مان. نوشته‌هایتان از غم را می‌خوانم و منتظر نوشته‌هایتان از شادی می‌مانم.در آخر مراقب خودتان باشید، عزیزانم. شادی، روزی به خانه‌ی ما هم سر می‌زند.(امیدوارم!)ارادتمند؛ مآدام ایکس. </description>
                <category>مآدام ایکس</category>
                <author>مآدام ایکس</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یغورِ یغورتر</title>
                <link>https://virgool.io/@MadameX/%DB%8C%D8%BA%D9%88%D8%B1%D9%90-%DB%8C%D8%BA%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%B1-jralx4dqglx9</link>
                <description>این روزها مدام به این فکر می‌کنم که چرا در ابتدای دوران نوجوانی، بعد از خواندن کتاب «دختر پرتقالی»، در حالی که اشک از چشمانم جاری بود، به این سؤال که «اگر می‌دانستی قرار است زندگی این‌گونه باشد، آن را انتخاب می‌کردی؟» با قاطعانه ترین حالت ممکن گفتم: «معلوم است که آره، احمق!»این جواب برای یک نوجوان سردرگم، شجاعانه بود و برای الان، احمقانه‌ترین جواب ممکن. احمقانه‌تر از آن، این است که هیچ‌گاه جواب احمقانه‌ی لعنتی‌ام عوض نمی‌شود؛ حتی وقتی با صدای انفجار از خواب پریدم و در عرض یک ثانیه به اتاق امن خانه فرار کردم.ولی به‌راستی تا به حال به زندگی نگاه کرده‌ای؟ در اوج قحطی، بدبختی، ویروس، مرگ، جنگ و بی‌عدالتی‌ها، باز هم استوار است. ادامه می‌دهد و می‌گذرد. بهارش می‌آید و شکوفه‌هایش را با خود می‌آورد. با اشک آدم‌ها ککش هم نمی‌گزد، به جنگشان هم اهمیتی نمی‌دهد. یک بی‌شعورِ یغور و یاغی است که هر غلطی خودش دلش بخواهد می‌کند.صادقانه بگویم، به زندگی حسودی‌ام می‌شود. از این حسادت، در مرز انفجار و فحاشی قرار می‌گیرم. از خودخواه بودنش قلبم می‌گیرد. به قوی بودنش حسادت می‌کنم.به یاد می‌آورم در دوران دبستان، در صفحه‌ی اول کتابی که قرض گرفته بودم، جمله‌ای ادبی با این مضمون خواندم:«با زندگی همراه شو که از کری خواندن برایش چیزی جز زخم عایدت نمی‌شود.»هرچند آن زمان «کُری» را با «کَری» اشتباه گرفته بودم و نمی‌دانستم «عاید» یعنی چه، ولی از همان ابتدا با جمله‌ی «با زندگی همراه شو» کنار نیامدم. هنوز هم کنار نمی‌آیم.یعنی چه که با زندگی همراه شو؟ با این احمقِ خودخواه که جز خودش و برنامه‌های خودش هیچ چیز برایش ذره‌ای اهمیت ندارد، همراه شوم؟ همنشین بی‌رحمی شوم که همه را زیر پا می‌گذارد، به این بسنده نکرده و لگدی هم به شکمشان می‌زند و می‌رود؟ با زندگی‌ای همراه شوم که انسان‌ها را با کیسه‌بوکسش اشتباه گرفته؟نه‌تنها با این احمقِ بی‌مروت همراه نمی‌شوم، بلکه نمی‌گذارم شکستم دهد. می‌خواهد مشت بزند؟ خب بزند، مردیکه‌ی عقده‌ای!فکر می‌کند به همین راحتی کم می‌آورم؟ فکر می‌کند تسلیم مشت‌های کاری‌اش می‌شوم؟ تسلیم جنگش؟ تسلیم غم تمام آدم‌هایی که از ما گرفت؟ تسلیم بلاهای آسمانی که به اسم دولتمردان بر سر ملت نازل کرد؟من اشک می‌ریزم و در رینگ بوکس باقی می‌مانم. خون از صورتم جاری می‌شود، قلبم مچاله می‌شود. به هرچه که از دست دادم، به آدم‌هایی که از دست دادیم، به غم‌ها و اشک‌ها و خون‌ها می‌اندیشم و پاهایم را روی زمین محکم می‌کنم.روزی می‌رسد که این زندگیِ احمق از مشت زدن خسته می‌شود و من حتی تا روز بعدش هم از ادامه دادن و مقاومت کردن خسته نمی‌شوم.این بازی، بازیِ ادامه دادن است. «همراه بودن» دیگر چه کوفتی است؟ این خزعبلات برای جماعت بی‌درد است. جنگیدن و تسلیم نشدن، ماندن و امیدوار بودن، برای ماهایی است که دیگر هیچ برای از دست دادن نداریم.من همان بازمانده‌ی لعنتی‌ام که جز زخم چیزی روی بدنش وجود ندارد و با این حال به زندگی ادامه می‌دهد.اگر زندگی یغور است، من یغورترم. اگر یاغی است، من یاغی‌ترم. اگر استوار است، من کوهم. اگر شکست‌ناپذیر است، من نستوهم و شکست تنها برای به ستوه‌آمدگان است.باور کن این بازی را این دفعه من می‌برم، تو می‌بری، ما می‌بریم. این‌بار ما زندگی را می‌بریم، چرا که ما کیسه‌بوکس‌های یغورِ نستوهیم.پ.ن: مراقب خودتان باشید عزیزانم و نستوه بمانید!دوستدار شما؛ مآدام ایکس.</description>
                <category>مآدام ایکس</category>
                <author>مآدام ایکس</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 11:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمش را نبر.</title>
                <link>https://virgool.io/@MadameX/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%B1-wxz0uky217rd</link>
                <description>نوشته‌های قبلی‌ام منتشر نشدند. انگار نوشتن از امید هم دیگر سیاسی شده است؛ درماندگی، خشم، استیصال و تلاش برای چنگ زدن به آخرین ریسمان نیز سیاسی است. و ما محکومیم به سرکوب هر آنچه که سیاسی است!با خشمی عجیب صبحم را آغاز کردم. فکر می‌کردم صبح‌های پر از غرولند، تنها مختص به شنبه‌های نفرین‌شده است، اما جنگ مدت‌هاست خلافش را ثابت کرده. با حس افتضاحی که بر سینه‌ام سنگینی می‌کرد، آهنگ «دوست دارم زندگی رو» از سیروان خسروی را پخش کردم. یک فنجان قهوه با مقدار زیادی شکر درست کردم، به امید اینکه شاید مرضی باشد و با این حجم شکر، همین صبح مسخره و در همین لحظه مرا از پای در بیاورد. به فریادهای سیروان جان که می‌گوید «دوست دارم زندگی رو» گوش می‌دهم و خدای بزرگ! به اندازه تمام عمری که حتی یک‌بار هم زبانم را به دشنام باز نکردم، فحش نثارش کردم!«زندگی را دوست می‌داری؟» «این استیصال و سردرگمی را دوست می‌داری؟» «سه متر به هوا پریدن با صدای رعد و برق و کابوس از دست دادن عزیزانت را دوست می‌داری؟» «آینده‌ای که هیچ چیزش را نمی‌دانی دوست می‌داری؟» البته من دلم پر است. آن طفلک در زمانی دست به قلم شد و نوشت «دوست دارم زندگی رو!» که هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد ده سال بعدش جنگ و اتفاقات قبلش را تجربه کند (که اگر کوچک‌ترین اشاره‌ی دیگری به آن اتفاقات کنم، حتی غرغرهای روزانه‌ام نیز منتشر نمی‌شوند!)بعد از صبح شورانگیزم، کتاب عاشقانه ای از کالین هوور برداشتم و شروع به خواندن کردم. (خودخواسته خود را عذاب می‌دهم.) نمی‌دانم چرا قانون مجازاتی برای نویسنده‌هایی که درختان بی‌گناه را برای چاپ چنین خزعبلاتی قطع می‌کنند، وجود ندارد. بعد هم لعن و نفرین و فحش‌هایم را نثار هرچه داستان عاشقانه تا به امروز نوشته شده، کردم. یک‌جوری از شکست عشقی و اندوه عشق می‌نویسند که انگار بدبختیِ «اتفاقات اسمش را نبر» و درد رنج خانواده‌های «اتفاقات اسمش را نبر» را به چشم دیده‌اند. جوری از اشک ریختن می‌نویسند و خیانت یک پسر احمق را بزرگ می‌کنند که انگار جنگ شده است. چهل و اندی روز است به اینترنت دسترسی ندارند، زندگی‌شان روی هواست، کار، زندگی، درس و آینده‌ای ندارند و آقایان «اسمش را نبر» دیارشان هم هر دقیقه یک چیز می‌گویند و خودشان هم نمی‌دانند چه می‌خواهند. یک پسر است احمق! این مسخره‌بازی‌ها دیگر چیست؟یک لیوان چای برای خودم ریختم و پادکست «جافکری» را که به بدبختی پیدا کردم، گوش می‌دهم. قسمت‌هایی تحت عنوان «برنامه‌ریزی»! چه طنز تلخی است در این زمانه گوش دادن به کسی که می‌گوید کنترل زندگی‌ات را در دست بگیر، در حالی که زندگی هم دیگر کنترلی روی خودش ندارد. چه طنز تلخی است گوش دادن به آدم‌هایی که از برنامه‌ریزی برای ده سال آینده می‌گویند، در حالی که من نمی‌دانم فردایی را به چشم می‌بینم یا نه.هیچ چیز آن‌گونه که باید، نیست. دیگر نمی‌شود با خیال خوش از خواب بیدار شد و با عشق قهوه نوشید. نمی‌شود مانند آدم‌های عادی کتاب خواند، پادکست گوش داد و از موسیقی لذت برد. حتی دیگر نمی‌توانی بنویسی. جایی برای انتشار نیست، هر جا هم که هست، اجازه‌ای نیست.اگر نوشته منتشر نشده قبلی‌ام را می‌خواندید، باور نمی‌کردید آن امید و این ناامیدی بتواند در یک انسان باشد. اما تمام تقصیر را می‌اندازم گردن ویرگولی که با عدم انتشار متنم، امیدی را که به بدبختی پیدایش کرده بودم، از چنگم گرفت. و تزلزل شخصیتم را که با چنین چیزی به درون پرتگاهی عمیق می‌افتم، به گردن جغرافیا می‌اندازم؛ جغرافیایی که بد کرد با من و ما.پ.ن: احتمال می‌دهم حتی این نوشته هم به دست انتشار نرسد اما اگر رسید و آن را خواندید، سالم بمانید!ارادتمند؛مآدام ایکس.</description>
                <category>مآدام ایکس</category>
                <author>مآدام ایکس</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 17:06:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>