<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احمدرضا مداح</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Maddah1400shiraz</link>
        <description>عکاس،گاهی اوقات برای خودم  می نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:46:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1352144/avatar/Apt9fN.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احمدرضا مداح</title>
            <link>https://virgool.io/@Maddah1400shiraz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب یلدای تنهایی من</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddah1400shiraz/%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86-z4fiu5dnq8jp</link>
                <description>با دستِ خویش، درختان را ز بُن برکندیمز شاخهو ز تن، شرارِ گرمِ خانه افکندیمکه خانه گرم شود، غافل از آن روزِ سردچو ننه‌سرما رسید، از هیزم آگهی ندیدیمکجا شدی تو، شبِ یلدای تنهاییِ من؟منم غم‌زده‌ی جنگل، یخ‌زده، خاموش، غمیندر این سکوتِ بلندِ شبانِ بی‌صدابه در نظر فکنده‌ام، دل از امید، کمینمگر صدای کلونِ آن درِ چوبینِ پیردوباره جان دهد این دلِ خسته را یقینمن از نوای امید، سال‌هاست بی‌خبرمخدا کند اگر آید، بشناسمش… همیناحمدرضا مداحشب یلدای ۱۴۰۴</description>
                <category>احمدرضا مداح</category>
                <author>احمدرضا مداح</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 07:25:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غزل عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddah1400shiraz/%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-vniim0tvewcg</link>
                <description>غزل عکس منم روزی به پابان می رسدقاب های  زندگی روزی به پایان می رسدگفته بودم که بیا از تو بسازم قابیچشم هایم کی به راه انتظار، به پایان می رسدنغمه های من پر از شات های زندگیستزندگی در زندگی روزی به پایان می رسدلحظه های من پر از اضطراب و خستگی استخواب راحت کی به چشمان من  به پایان می رسدرنگ ها را بین که در فصل خزانگوئیا پاییز با من به پایان می رسداحمدرضا مداح ( آذرماه 1400)</description>
                <category>احمدرضا مداح</category>
                <author>احمدرضا مداح</author>
                <pubDate>Thu, 16 Dec 2021 05:58:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار تا فراموش نشده ای از تو قاب هایی بسازم</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddah1400shiraz/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85-kbcpdqrlcp3y</link>
                <description>بگذار تا فراموش نشده ای از تو قاب هایی بسازمروزی فراموش می‌شوی ..مثل خس حس نفس هایی که سالیان سال است کپسول اکسیژن همدم اوست؛مثل سردردهای شبانه ای که به رسم یادگار دورانی که سالیان سال است تمام شده، اما مهمانی اش تمام شدنی نیست؛مثل پاهایی که جا ماند؛مثل تکه جسمی ناتوان بر روی چهار چرخی که هر از گاهی به حرکت در می آید؛مثل فریاد زیر کابل ها، مثل نعره های زمان دیدن غلتیده در خون شدن یاران،  مثل تمام خاک و سنگ های میدان مین، مثل زوزه های مرگبار خمپاره ها، مثل  ویرانه های شهرها، مثل آوارگی، مثل یتیم شدن ها، مثل گمنام ها و مثل من ....که هنوز داغی سیلی عراقی ها را بر صورتم حس می کنم .....آری روزی فراموش می شوی در لابلای هیاهوی زندگی روزمره ....گویی نبوده ای ....!بگذار تا  فراموش نشده ای از تو قاب هایی بسازم، از لحظه هایت، از ثانیه ثانیه های  دلهره ات بر بالین نفس هایی که برای احیای آن چشم بر هم نگذاشته ای، بگذار  با قابی روایت کنم چشمانت را که ساعت ها بر هم نرفت. گویا بی خوابی های  سنگر کمین و میدان مین و روزگاران سخت ایثار را که در ذهنم تداعی می کند.بگذار از تو قاب ها بسازم .... تا همچون قاب عکس های پوسیده شهدا، روزی آن  را بر دیوارها و بلوارهای شهرم بگذارند و مردم فقط نگاهی... و از کنار آن  عبور کنند ...بگذار تا هنوز دیر نشده است از تو قاب ها بسازم تا حسرت به دل به گور سپرده نشوم ..آری روزی فراموش می شوی ...دلنوشته ای از دل نوشته های مناحمدرضا مداحسپیده دم یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1399 شیرازبدون ویرایش</description>
                <category>احمدرضا مداح</category>
                <author>احمدرضا مداح</author>
                <pubDate>Thu, 02 Dec 2021 05:27:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می نویسمت با قلمم که جوهر آن شات هایم است</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddah1400shiraz/%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D9%84%D9%85%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%88%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nh9taon3wuu4</link>
                <description>می نویسم بر ورق های دفتر شهرم  با قلمم که جوهر آن شات هایم است ، ترسی از نوشتن ندارم بگذار بنویسمتاصلا می نویسمت ، پرسه در کوچه های سرد و تاریک شهر ...می  نشینم در کنار دوده های آتشی که تو در کنارش دلخوشی که شبت به روز شود و  روزت را نمی دانم به چه امیدی سپری می کنی نامش را مرگ نمی گذارم زیرا  خانه هایشان گرم است امیدشان آرزوی بهترین ها....می نویسمت با شات هایم من عکاس شهرم عکاسباشی تو، عکاسباشی لحظه های خودم ...من وتو لحظه هایمان یکی است ...گاهی با تو با پای برهنه در تاریکی این شهر قدم می زنم تا به گرمای دود زده ات برسم تا حس نوشتنم از تو برایم سخت نباشدمی نویسمتدر این تاریکی که سرما وجود من و تو را به لرزه در آورده ...اما... با هم می خندیم به لقمه نانی که در دست داریمآری گاهی پیشتان  می نشینم و به آتش کوچکی که در کنار دیواری از این دیوارهای شهر برپا کرده اید نگاه می کنم ....به  گذشته هایی که بر من گذشت و به لحظه هایی که بر من می گذرد...درد من و تو یکیست....قائده خوب نوشتن را بلد نیستم ؛ آنچه بر زبانم آورده می شود را می نویسم دردی که بر لحظه هایمان سپری می شودبگذار نان سفره هایشان همیشه داغ باشد ... من با نان سفره خالی تو روزگارانم را پشت سر می گذارمبگذار با لباس های شیک و کفش های واکس زده و آدمک هایی که دور و برشان هست ازمن و تو گذر کنند ،ما با دردهایمان دلخوشیم .اما گویی از بیان دردهایمان ترس دارند.... آری ترس دارند از نوشتن قلم دوربین من ... که جوهر آن شات هایم است ......اما باز از تو می نویسمسحرگاه 16 آبان ماه 1400 کوچه پس کوچه های شهرمدلنوشته ای از دلنوشته های من (#احمدرضا_مداح)</description>
                <category>احمدرضا مداح</category>
                <author>احمدرضا مداح</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 06:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی کینه عکس بگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddah1400shiraz/%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-pav92ztf9fiy</link>
                <description>وقتی می ری عکاسی به این فکر نکن که دیگران درباره تو و  عکس هایت چه فکری و چه نظری دارند .بی کینه عکس بگیر ، بدون رقابت ،  از لحظات بعضی از شات هایت لذت ببر ، میرزا عکس باشی خودت باش ، تا ثانیه هایت به دلت بنشینه .لحظه  ای با خیال راحت  در جایی  قوری دود زده همیشگی ات را روی آتشی کوچک بگذار  و گوشه ای بنشین  ، پایت را دراز کن و به روان بودن گذر عمر در رودخانه ای  عمیق بنگر  ، لحظه ای حتی کوتاه چشمانت را ببند و  به نوای پرندگان و   صدای روان بودن آب رودخانه  گوش بده  ....نفسی عمیق بکش .... و ذهنت را  از هیاهوی آدمک ها پاک کن   تا از گزند زبان بدخواهانت دور باشی ، بگذار  تو در ذهن آنها زندگی کنی و اینگونه در آرامش کامل لیوان چایی ات را با  شیرینی لحظات  خاطراتت نوش کن از خودت عکسی به یادگار  لحظه هایت بگیر  و  به راهت ادامه بده ، نتیجه این راه دست خداست ، گذشته ها را هم بسپار  به  گذشته ها ....به عکس هایی که گرفته ای  نگاه کن ، تمامی آنها لحظات ثانیه های زندگی تو هستند ...دلنوشته ای از دل نوشته های من (احمدرضا مداح - عکاس)15 / 2 /99http://maddahphotojournalism2015.blogfa.com/post/16</description>
                <category>احمدرضا مداح</category>
                <author>احمدرضا مداح</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 06:26:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>