<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدیه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Maddiesnote</link>
        <description>عاشق هنرم و درگیر و علاقه مند پزشکی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-13 04:45:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2932094/avatar/l7UZ7H.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدیه</title>
            <link>https://virgool.io/@Maddiesnote</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-rv7ozanf0edc</link>
                <description>من عوض شدم دوره های افسردگی رو تجربه کردم درمان شدم، آدما رو شناختم ،به بلوغ رسیدم و تو زندگیم مسؤلیت بیشتری پیدا کردم ،اولین حقوق م رو گرفتم ولی چیزی که هنوز من رو با مهدیه بیست سال پیش که تازه میتونست بخونه عوض نمیکنه دوستیش با کتاب هاست ؛بوشون بی صدا بودنشون دنیا داخلشون همه چیزش منو محو شون میکنه مخصوصا عاشق تصویر های توی کتاب هام انگار یه بعد دیگه به اون دنبایی که واردش شدی اضافه میکنن</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 16:22:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابون</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86-p7opowtraasx</link>
                <description>من مینویسم ولی اون نوشته های درهم قرار نیست خونده شه نمیدونم ولی وقتی اینجا مینویسم شاید میخوام این خاطره ها گم نشن و بیشترشون هم راجب به  تجربه هام داخل بیمارستانه. امروز با دوستم کلینیک قلب بودیم و  شرح حال گرفتیم کارمون  تموم شد و داشتیم حرف میزدیم بهم گفت از مریض پرسیدم داخل خونه هم چک میکنین فشارتون رو و خیلی معمولی جواب داده خونه؟ما خونه نداریم تو خیابون زندگی میکنیم</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 17:05:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلک لیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D8%A8%D9%84%DA%A9-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-en1wleu5iaug</link>
                <description>هیچ وقت دوس نداشتم آدما رو سیاه ببینم و همیشه خاکستری میدیدم ولی الان تو یه مرحله از زندگیم که شدیدا وجود بعضی آدما اذیتم میکنه و دوست ندارم ببینمشون و نمیخوام هیچ حضوری تو زندگیم داشته باشن خودم میتونم کمرنگشون کنم ولی جبر مکان نمیذاره و یه دلیل مسخره دیگه هم اینه چون نمیخوام بفهمن یک درصد که برام مهمن نمیتونم از صفحه مجازیم حذفشون کنم اینا بلک لیست منن آدمای مزخرفی که خواسته و ناخواسته باهام خوب برخورد کردن و بعدش اون روشون رو دیدم دلم میخواد تو چشاشون نگاه کنم و بگم ازتون بدم میاد.</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2024 02:16:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاس زبان و ارسطو</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%B7%D9%88-vinditzhgba4</link>
                <description>یه دوره از عمرم رو کلاس زبان میرفتم جایی که خیلی کمکم کرد تا هرچی که مدرسه جای پوچی بود یه چیزهایی یادم بده یکی از استادام رو فراموش نمیکنم آدم خاصی بود یک بار یه موضوعی رو تعریف کرد حتی یادمه که با دستاش چجوری بهمون نشون داد الان بعد این همه سال بعد از اینکه یکم با فلسفه آشنا شدم فهمیدم  که اون روز راجب نظریه دوستی ارسطو داشته حرف میزده ارسطو، دوستی رو به سه نوع تفکیک کرده: - دوستی مبتنی بر &quot;سود&quot; - دوستی مبتنی بر &quot;لذت&quot; - دوستی مبتنی بر &quot;فضیلت&quot; که نوع اول و دوم رو در خود داره.1- رفاقت خود - علاقه مندی ( رابطه برای نیاز و منفعت ( Profit ))مبنای این نوع دوستی‌ها، فایده‌ای هست که دو دوست در موقعیت‌های مختلف به هم می‌رسانند. همچون دوستی میان دو همسایه که در مواقع نیاز به هم کمک می‌کنند. یا دوستی میان یک مدیر و راننده‌ای که دارد. یا دوستی میان صاحب شرکت و کارمندی که استخدام کرده است.کاملاً آشکار است که برخی افراد از دیگران برای منافع خود استفاده می کنند. برخی افراد خیلی بیشتر این کا را انجام می دهند و برخی افراد هرگز به آن فکر نیز نمی کنند. اما گروهی کوچکی از افراد هم هستند که به روابط دوستانه اینگونه نگاه می کنند.درست است، شما از رفاقت انتظار نتایج خاصی دارید: حمایت، اعتماد، اوقات خوش، و غیره. اما افرادی هستند که با چاپلوسی، تحسین، و دستکاری شما قصد دریافت نوع خاصی از چیزها را دارند: جایگاه اجتماعی، شناخته شدن و ...رابطه با کسی که می‌دانیم می‌تواند ما را به حلقه‌ی افراد ثروتمند و بانفوذ وصل کند، در دسته‌ی اول قرار می‌گیرد.2- رفاقت ها صرف برای لذت بردن ( دوستی بر اساس لذت مشترک ( Pleasure ))بنیان این نوع دوستی‌ها بر اساس لذت، خیر یا فضیلت مشترکی هست که دو یا چند نفر دارند. دوستی میان ورزشکاران یک رشته خاص، دوستی میان رانندگان نوع خاصی از ماشین‌ها و دوستی میان اعضای یک گروه کتابخوانی هم از این نوع دوستی‌هاست.این یکی از انواع رفاقت ها است که احتمالا از آن آگاه هستید. این نوعی از رفاقت است که بطور زیادی در زمان کودکی یا نوجوانی تان دیده می شود. اما بعدا زمانی که سخت پسندتر و گزیده چین تر شدید، دقت بیشتری می کنید، و از فیلترهای مناسب تری برای انتخاب دوست استفاده می کنید، شما متوجه می شوید که این نوع از رفاقت یک چاقوی دو لبه است.اما رفاقت خود علاقه مندی و با رفاقت صرفا برای لذت بردن چگونه متفاوت از یکدیگر هستند. در نوع اول، کسی برای بدست آوردن مزایای رفاقت (توجهات، دسترسی به دیگر افراد، شناخته شدن، و غیره) تلاش می کند. در نوع دوم، همه آنها می خواهند صرفا زمان خوب و خوشی داشته باشند.افرادی درگیر در رفاقت برای لذت بردن، دارای سبک زندگی بی معنی و لذت جویانه دارند و تنها دلیل شان برای رفاقت این است که می خواهند زمان آرامبخش و سرگرم کننده ای با دیگران داشته باشند.بنابراین اگر برای حل یک مشکل نیاز حامی واقعی داشتید، یا زمانی که برخی چیزها خوب پیش نمی رود، این گونه دوستان نمی توانند گزینه مناسبی برای تکیه دادن باشند.شور و شوقی را هم که میان دو جنس مخالف پا می‌گیرد، می‌توان در دسته‌ی دوم قرار داد.3- رفاقت کامل ( دوستی بر اساس خوبی‌ها و فضایل مشترک یا رابطه بر مبنای فضیلت ( Virtue ))آخرین نوع رفاقت سه گانه ارسطو نوع ایده آل آن است. این نوع از رفاقت استوارترین و البته کمیاب ترین است، اما هنوز بودن آن ممکن است. هدف این رفاقت بسیار بالاتر و ارزشمندتر از خشنود یا بهره وری است. در این نوع رفاقت شما از شخص دیگر برای آنچه که هست قدردانی می کنید.همچنین یک نوع سخاوتمندی وجود دارد چرا که شما تلاش نمی کنید تا چیزی برای خود بدست بیاورید. همه آنچه می خواهید داشتن زمان خوب و مفید با یکدیگر، به اشتراک گذاشتن لحظات زندگی تان، محل برای تکیه گاه شدن آنها است.اما وقتی کسی را به خاطر فضیلت‌هایش دوست می‌داریم،‌ از نگاه ارسطو دوستی واقعی شکل می‌گیرد.این نوع رفاقت بر اساس نیکی و مهربانی است، و حتی ارسطو گفته مانند یک رابطۀ عاشقانه است. اما غالبا، دوستان کامل و واقعی بسیار سخت پیدا می شوند. اما اگر پیدا شوند کسانی هستند که بطور زیاد و بدون نگرانی می توانید با آنها صمیمی شوید.انها افرادی هستند که تجربه ها، خاطره ها، و وعده ها را با شما به اشتراک می گذارند، اشتراکاتی که نه زمان و نه فاصله نمی تواند آنها را از بین ببرد.این نوع دوستی بر اساس خیرها و خوبی‌های یکسانی است که افراد در آن مشترک‌اند. از نظر ارسطو این دوستی بهترین نوع دوستی و ترکیبی از محاسن و خوبی‌های دو نوع دوستی قبلی است.دوستی بر اساس خوبی و فضیلت مشترک، پایدارتر و ماندگارتر از دو نوع اول دوستی است و این طور نیست که در صورت نبود فایده یا لذت مشترک از بین برود.صمیمیت‌ها در این نوع دوستی‌ها نه به خاطر منافع فردی که صرفا به خاطر مبانی فکری، ارزش‌ها و حال مشترک افراد است و به نظرم چقدر ارزشمند خواهد بود اگر آدمی منابع خویش را صرف شکل دادن چنین دوستی‌ها و روابطی کند تا از بودن در کنار چنین دوستانی بیشترین حال خوش نصیبش شود.</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 15:26:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خب که چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D8%AE%D8%A8-%DA%A9%D9%87-%DA%86%DB%8C-nkst1pfl7fsf</link>
                <description>این سه ماهه استاژری داخلی تموم شد و توش  یه سری آدما سخت گرفتن یه سریا هم کمک بودن چقد مریضا درد و دل میکردن و نخوام دروغ بگم از خستگی چقد دلم میخواس کاش دیگ حرف نزنن و چقد فحش میشنیدیم که به پرستارو و دکتر و جد و آبادشون داده میشد ویادم نمیره اونایی رو که اکسپایر شدن و تو صورتشون که نگاه میکردیم داشتن با زبون بی زبونی میگفتن مارو ببین که رفتیم شما دارین چیکار میکنین خیلی زندگی تون خنده داره</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 00:38:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از لحاظ قانونی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%B8-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-idbayrwlykct</link>
                <description>سر همون جلسه پزشکی قانونی که نصف دومش اخلاق پزشکی ه استاد داره میگه اگه حکمش رو بنویسن سه ماه خب میشه کاریش کردولی اگه بنویسن سه ماه و یک روز دیگه نمیشه وثیقه چیزی گذاشت داشتم به دوستم  میگفتم اع چ جالبگفت نت گوشیتو بیار نوشت براممیگن حکم ابد ویک روزیادم اومد خواهرش وکالت خونده و خوب بعضی قا‌نونا رو میدونس یبار ی فکت گف میدونستی قانون مدنی ما خیلی شبیه فرانسه است ولی خب…یه چند دقیقه بعد طبق معمول یه برگه میدن دستت امضا کنی پرسیدیم جریان چیه کسی نمیدونس ولی مطمئن بودیم برا عوض کردن تاریخ امتحان یا یچیزی چرت و پرته بعد به دوستم گفتم اگه آبجیت بود الان حتما تذکر میداد هرچیزیو امضا نکنین</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 21:29:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این آهنگه</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%D9%87-cbytzzjtybot</link>
                <description>سر کلاس پزشکی قانونی همیشه یه آهنگ بک گراند میذارم با موضوع هایی که استاد میگه قشنگ یه پادکست باحال در میاد براماین سری رو تخته مینویسهغرق شدگیخفگیسوختگیآهنگ 183 times رو داشتم گوش میدادم نمیخواستم این حسو تنهایی داشته باشم به فاطمه که گوشیش شارژش تموم شده بود و مث من تو این کلاسا آهنگ گوش میده تا تحمل پذیر شه یه دونه از ایرپادمو دادم و نوت گوشیمو باز کردم براش اینو نوشتم:این آهنگهبرای یه اعدامی ساختنش ۱۸۳ بار اعدامش میکنن تو امریکا با خفگیاستاد میگه :مغرقی ک تو کما بود جاهای حساس بدنش و پیشگون بگیرین اگ تکون خورد ریکشن نشون نداد امکان برگشتش کمعداستان خلید شیخ محمد همون اعدامیهWikipediahttps://en.m.wikipedia.org › wikiKhalid Sheikh Mohammedآهنگ183 timesدانلود آهنگ با کیفیت ۳۲۰</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 21:18:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لوکمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D9%84%D9%88%DA%A9%D9%85%DB%8C-guby1bagie2h</link>
                <description>کلینیک هماتو بودیم ،بیمار یه دختر ۲۲ ساله با لباس خشگل بلوچی با رنگای امروزی سوزن دوزی،  با نامه میاد که آزمایشاتش مختله شرح حال و میگیرم خب  تب داشته و کاهش وزن و همراه اون cbc مختل و داغونش با خودم میگم این از لوکمی دیگ بقیه جزیاتش رو نمیدانم اطلاعی ندارم. اینترن میگه طحال رو معاینه کن که استاد میپرسه ازت (دو روز قبلش یه ساعت رو پا و دست به سینه راند طحال داشتیم ) منی که وقتی میرسه به معاینه طحال و اون اسپلنومگالی هایی که سخته لمسش تو دلم میگم نمیشد یاد آوری نکنی (دوباره یادم میاد اون دختر بچه ه تو جراحی که تالاسمی داشت و هر چن روز خون میگرفت اومده بود اسپلنکتومی شه و ابر طحالش با دیدنم مشخص بود چه برسه با لمس) خب بایدمعاینه کنیم ،میگه من چیزی زیر دستم لمس نشد (از رو اون همه لباس خب معلومه لمس نمیشه دکتر )اینم از اون قضیه که دکتر محرمه تو زاهدان که اصلا صدق نمیکنه و اینترنا پسر معمولا خودشونو نمیندازن جلو و یه اشاره که تو دختری و تو هم درنقش استاژر باید انجامش بدی .بدنش داغ بود روی شکمش یه عالمه خط چاقی لاغری بود  خب تب و کاهش وزن رو دیگ هیچ وقت تو این کیسا یادت نمیره و منی پشیمان ازینکه چرا این مباحثو نخوندم من ک انکولوژی دوس داشتم ولی این روزا اینقد خستمه ک فقط تحمل میکنم بگذرن و منتظر نظر استاد که تشخیصشو بذاره بهش میگه دخترجان باید بستری شی پدرت هست؟  برادرش همراهش بود و دختره آروم میره بهش بگه بیاد چون خودش تنها نمیتونه یا نمیخواد اجازه بده برادرش میاد قیافش شبیه پوتینی بود که لباس بلوچی پوشیده (راستی چقد شبیه پوتین زیاده) میگه باشه شما که میگین جدیه پس بستری شه داشتن از در میرفتن بیرون دختره به داداشش یچی آروم میگه داداشش برمیگرده داخل میگه دکتر بچه شیر میده میگه نمیشه بستری نشه استادم فقط میگه نه شیر نده و پسره سر تایید تکون میده و میرهو منی که تو کل داخلی با اون همه صحنه یه قطره اشکم درنیومد اینجا نتونستم و یه لحظه ازون زمانا که ….</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 18:34:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارینا</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A7-fvezxjfqhj92</link>
                <description>امروز تو کلینیک غدد همینکه همش درحال چک کردن اینکه مریض جدید اومده بگیرمش و یا اینکه بیام داخل اتاق ویزیت تا ببینم استادنکته ای میگه یا نه یه دختری همراه مامانش داخل بود ماسک داشت و چادر که زیرش لباس بلوچی پوشیده بود و صندل های طلایی صندلاشو اون موقع دقت کردم که تو اتاق معاینه میخواست درشون بیاره استایلی که همیشه میبینیم از دخترای بلوچستان.پرونده هاییکه از سال ۹۱ داشت همه رو میز پخش و پلا و رو چند تا برگه ارجاع نوشته بود کیس سندرم ترنر .اومده بود دکتر تا هورموناشو بررسی کنه و استاد هم داشت میگف که چه آزمایشایی رو باید درخواست بدیم و حواسمون به کدوم آنورمالی ها باشه ؛مامانش میگفت دوقولو ان اون خواهرش دوتا بچه داره ،چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که کدوم یکیشون شانس داشته همزمان ب دنیا میاین یکی سالمه ولی اون یکی تا عمر داره باید با مریضیش کنار بیاد مشکل قلبی و نازایی و رشد نکردن و هزار تا چیز دیگه مخصوصا تو فرهنگ این شهر که بچه دار شدن زن ها یه پوینت خیییلی مهمه .۱۸ سالش بود و وقتی اینترن میخواست استتوسکوپ رو بذاره رو سینه اش موهاش و هم دیدیم تا کمرش اومده بود رنگش طلایی و زیتونی بود ازونا که هیچ وقت یادت نمیره</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Wed, 08 Nov 2023 19:41:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرخصی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D9%85%D8%B1%D8%AE%D8%B5%DB%8C-vkkgejzmjruz</link>
                <description>به زحمت تونستم دوروز مرخصی بگیرم با عذاب وجدانی که همگروهیام ممکنه کارشون زیاد شه تا ظهر خوابیدم چیزی که خیلی وقت بود ازش محروم بودم خستگی ماه های قبل تا بیخ گلوم رسیده بود  قشنگ  دلمرده بودم ولی امروز کیفور ازینکه چ کار خوبی کردم و مراقبت کردم از خودم میخواستم ب قولی که به خودم داده بودم عمل کنم اینکه انرژیمو بذارم فقط برا خودم و اجتماعی بازی در نیارم ولی نشد و پشیمون نیستم .داشتم با یکی از دوستام که مهاجرت کرده درد و دل میکردم ازونا که تو آشناییت باهاش هیچ وقت پشیمون نیستی و میدونی قرار نیس هم مسیر باشیم و همیشه از هم خبر داشته باشیم ولی تو اون مدتی که پیشش بودم هر لحظه بهم حس خوب میداد وقتی گفت پنج ماه شده از رفتنش میخواستم بگم بهش اع  چ زود گذشت ولی بعدش پاک کردم پیامو با خودم گفتم برای اون زود نگذشته تو چی زر میزنی با خودت.من شدیدا به حس خوبی که از آدما میگیرم باور دارم  و حسم سریع بهم میگه طرف ازم خوشش نمیاد و داره تظاهر میکنه این جور وقتا اولش بهش فرصت میدم ادامه داد ب طرز عجیبی دلزده میشم و دلم میخواد اینجوری فک کنم که اصلا  وجود نداشته ولی خب وجود داشته چون یه قسمتی از من تو گذشته اس  </description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Mon, 06 Nov 2023 02:23:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تپ مایع پلور</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D8%AA%D9%BE-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%BE%D9%84%D9%88%D8%B1-ueuikkef2gth</link>
                <description>استاد داشت مایع پلور مریض رو تپ میکرد پیرمرد  لاغری بود آروم نشسته بود از نقطه هایی که رو پشتش بود معلوم بود باراولش نبود که دارن مایع ریه اش رو میکشن همراهیش یه دختر جوون بود که از ارتباطشون میشد فهمید رابطشون نزدیکه یا دخترش بودیا نوه اش تو این مدت دستشو گرفته بود و هرموقع ک استاد میخواست مریض سرفه کنه و مریض نمیشنید دختره در گوشش میگفت ومریض میفهمید یاد پدر بزرگم افتادم که گوشاش سنگینه و فقط مامان بزرگمو میفهمه  حتی اگه باصدای بلند هم باهاش حرف نزنه مثلاینکه تلپاتی پیدا میکنن تو طول زمانیکم طول کشید تا تپش تموم شه وقتی که خواستیم بریم و هممون از در خارج میشدیم دختره پیشونی پیرمرد رو آروم بوسید صداش هنوزتو گوشمه یه عالمه احساس تو اون لحظه بود یکی که درد میکشید و یکی که عاشقونه کنارش بود و میگف نگران نباش من هستم</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2023 12:14:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحریف</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%81-rvf8musvh771</link>
                <description>یه متنی تو تلگرام خوندم از فهیم عطار یه تیکه ازش رو اینجا میذارم:((خدا از سر تقصیراتم بگذرد اما خودِ من خیلی وقت‌ها حقایق را تحریف کرده‌ام. یک بار رفته بودم ماموریت کاری. یک جای مزخرف کهپشه‌ها هم رغبتی برای زندگی در آن‌جا را نداشتند. وسط همین جای مزخرف، رسیدم به یک آبشار بزرگ.  یک آبشار نسبتا قشنگ که باگورستان ماشین و آدم و زباله محاصره شده بود. مثل بز کوهی از یک صخره کشیدم بالا. با خباثت زاویه‌‌ای پیدا کردم که فقط آبشار دیدهمی‌شد. بعد هم چِرپ چِرپ عکس گرفتم ازش و همان‌جا گذاشتمش رو وبلاگم و زیرش نوشتم «برشی از بهشت». توی عکس یک آبشاربود فقط. نه گورستان ماشین نه قبرستان و نه زباله‌ها. عجب کثافت‌کاری‌ای کردم. چند نفر هم پایین عکس از قدرت پرودگار در خلق اینهمه زیبایی تقدیر و تشکر به عمل آوردند و گفتند که کاش ما هم در این بهشت سکنی داشتیم. همین‌طور به سبک کلیله و دمنه. هیچ کسبه تحریف من شک نکرده بود. به هر حال من بخش کوچکی از حقیقت را نشان داده بودم. ))یکی از چیزایی که باعث میشه از اینستا بدم بیاد دقیقا همینه واقعی نیس یه جاهایی اون عکسی که میذارم یه برشی از هزار برش اونواقعیته چقد انحراف پیش میاد هرکسی بسته به طرز فکرش و این که دنیا براش چجوری معنی شده یه جور دیگه ب همون تصویر نگاهمیکنه یه جا خونده بودم ذهنیتی که  هر آبژه مثلا (کتاب )برا هرکسی میده متفاوته مثلا از وقتی اولین کتابی که تو عمرش دیده چه شکلیبوده تا آخرین کتابی که خونده چه حسی بهش داده همشون باعث میشه به اون آبژه به شکل خاصی نگاه کنهچقد دنیاهامون متفاوتهhttps://t.me/fahimattar</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Tue, 31 Oct 2023 22:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنیک</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D9%BE%D9%86%DB%8C%DA%A9-rbrtiohhvkif</link>
                <description>تو ساختمون دانشکده بودیم وکلاس پزشکی قانونی و اخلاق پزشکی هر دوتاش با یه استاد  داشتیم استادمون همیشه قبل از شروع درسش رو  تخته سمت راست تیترای  یکیشونو ردیف مینویسه رو اون یکی اون یکی درس رو  رو تخته سمت راست خودکشی و اعتیادات بود همینکه شروع کرد تعریف خودکشی چیه و اینا یه دختره در کلاسو باز کرد و گف میشه یکی از بچه ها بیاد حال دوستم بده رفتیم پیشش پنیک کرده بود و دوستش گریه میکرد میدونستم ولی دوباره فهمیدم که چقد هنوز  جامعه کم میدونه  پنیک چیه از تموم اون آدمایی که اطرافش بودن واقعا نمیدونم چند نفر میدونستن چی ب چیه اولش استادمون هنوز ندیده بودش گفت خب زنگ بزنین ۱۱۵ ولی جالب بود بعد تموم شدن ماجرا و وقتی همه اومدیم سر کلاس تا دورش شلوغ نباشه گف من هم گفتم زنگ نزنید و بذارید راحت جیغ بکشه خودشو تخلیه کنه و من اونجا گفتم بابا اون لحظه که گفتی ما دیگ زنگ زده بودیم امسال دوبار پنیک کردم من جیغ نمیزنم گریه میکنم و بقیه واکنشا ولی همیشه میترسیدم که تو محیط دانشگاه یا بیمارستان اتفاق بیوفته ب روانپزشکم گفتم گف یه چهارم کلونازپام همراهت داشته باش حس کردی شروع شده بخور سریعتر ارومت میکنه من اگه خودم جا دختره بودم ترجیحم بود ارژانس بیاد آرام بخش بم بده چون این اطرافیایی که من دورش دیدم هیشکدوم باهاش اونقد صمیمی نبودن بغلش کنن آرومش کنن حداقلش نصف روز بیشتر میخوابه تا آروم شه کاش بدونیم این حمله ها همش تقصیر زندگی پرفشارمونه و بلدش باشیم به دوستامون یاد بدیم جریان چیه تا اگه هرکی یه جایی اینجوری شد کنارش بمونن و آرومش کنن نه اینکه خودشونم گریه کنن بماند وقتی کنار کسی که دوسش داری هستی و  پنیک میکنه تو هم میپاشی ولی اگه برات اتفاق افتاد فقط بغلش کن</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Sun, 29 Oct 2023 21:22:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>6آبان</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/6%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-wucatv102knt</link>
                <description>امروز۶ آبان  اولین روز روتیشن ریه بود همینکه در آسانسور باز شد و اولین قدمامونو گذاشتیم خدمه ای که داشت زمینو تی میکشید گل بارون کرد هم گروهیمو که هوی من الان تی کشیدم نباید میرفتی بعد ما بهت زده که حاجی یه کم کمترش کن چرا واقعا دعوا داری حواسمون نبود اگه هم بود الان ما چیکار کنیم کلا هیچجا نریم؟ تخت سه مریضش ازونا بود که یادم میمونه پسر ۳۶ ساله ای بود بخاطر  بایپولار بودنش تو بیمارستان روان بستری بوده  و بخاطر تب و سرفه اینجا بستری شده بود وقتی قرار بود شرح حالشو بگیرم گفتم که خب شرایطو مینویسم و راحته میگم مریض مثلا ارینته یا reliable  نیست ولی مریض قشنگ تو حال مانیاک ش بود و همش داشت تعریف میکرد از بچگیشو این که من همش گریه میکنم اینجا چقد دکتره من مث بچه هام و منم  سرمو پایین انداخته بودم و گوش میدادم بهش  همزمان باهاش  از مامانش  سوال میپرسیدم مامانش مث بقیه مامانای بلوچ یه آرامش خاصی داشت و داشت با یه پنبه خیس خیلی با آرامش و حوصله دست پسرشو که خونی بود پاک میکرد (جریانش این بوده شب قبل انژیوکتشو میکنده همش )  بعدش کارتی که برای اولین بار تو عمرم دیده بودم رو نشون داد که درجه معلولیت رو نشون میداد نوشته بود معلولیت شدید و یه چشمک طور زد که آره خلاصه حرفاشو نمیخواد گوش بدی و با خودم فک کردم تو این همه سال چقد  این کارتو نشون این و اون داده تا اگه مشکلی پیش اومده باشه به بقیه بگه ک خلاصه ازین خبراس  پسره داشت میگف من گریه میکنم مثل بچگی هام مامانشم میگف اره گریه میکنه ناراحت میشه زود  دیشب مریض تخت  کناری که مرده  بود نذاشتم بیدار شه بفهمه صبح که دید نیست گریه کرد الان خوبه ازشون سنشو پرسیدم رفت شناسنامشو اورد و گفت نگاه امروز تولدشه منم تبریک گفتم بهشون گفتم اع منم آبانی ام امیدوارم سریع مرخص بشه مامانش لبخند زد وقتی  گفتم منم آبانی ام خودمم  کیف کردم از لبخندش همین حین پسرش  اصلا  فک نکنم توجه میکرد به حرفامون  داشت از بچگیشو و از بیمارستان روان میگفت میخندید میگف اینجا خوبه چقد دکتر داره ۶ تا دکتر اومدن اونجا بده فلک میکنن منو </description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 23:20:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-hy2kirsalug2</link>
                <description>ماهیت تجربه زمانمند هنر در آموختن چگونه درنگ کردن استHans_Georg Gadamerتو زاهدان داره اولین بارون پاییزی میباره منم که تصمیم داشتم این جمعه همش تو رختخواب باشم دیدم بیدار شدم و نمیشه خوابید زدم اومدم بیرون با یه لیوان کافی میکس آماده و کروسان شیبابا( زندگی لاکچری خوابگاهی) نشستم روی نیمکت همون جایی که تو اون دوره افسردگی م میومدم گریه میکردم یا میومدم نگاه میکردم ب پرنده ها و گوش میدادم ب صداشون الانم اگ دقت کنم صداشون عین یه سمفونی تو گوشم میپیچه چرا وقتی بارون میزنه فک میکنم برا پرنده ها همه چی فرق داره اونان ک لونه شون خیس میشه یا شایدم کرم ها از تو خواک میان بالاتر تا اینا جشن بگیرن یادش بخیر بچه بودم خاک باغچه رو آب میدادم یه چوب برمیداشتم میزدم تو خاک میگشتم و میگشتم دنبال کرم خاکی ها همینجوری که میلولیدن میومدن بالا همین که پوستشون میخورد ب هوا اگه آفتاب میزد بهشون خشک میشدن شده بود اتفاقی چوبم رو تو بدن یکیشون زده باشم و کشته باشمش هنوز اون حس یادم مونده ترکیب چندشی و بی رحمی درحین  کیفور از کشفیات بودن داشتم میگفتم  نشستم رو نیمکت و کتاب در باب انتظار نوشته هارولد شوایتزر که گرفتم دستم و اصلا همین لحظه به اسم نویسنده دقت کردم این بده یا خوب نمیدونم خیلی  وقته نمیتونم این کتابو تموم کنم ازوناس که ذره ذره میخونیش با خودم همش میگفتم  شاید ترجمه ش  بده ولی الان فک میکنم اصلا ماهیت کتاب مث اسمش انتظاره بعضی کتابا رو نمیشه گذاشت زمین بعضی ها هم مث این باید همیشه یه گوشه باشن و بدونی انتظار اینو میکشن تا ی روز تمومش کنی</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Fri, 27 Oct 2023 09:09:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رضایت اندوسکوپی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%B3%DA%A9%D9%88%D9%BE%DB%8C-gn3qkxnvparc</link>
                <description>یکی از مریضا یه خانم حدودا پنجاه ساله بود روی ویلچر داشتن میبردنش اکو بگیره ما هم سر تختش ویزیت بودیم پرستار گف رضایت اندوسکوپی نداده و دکتر اومد باهاش صحبت کنه از شرایطش ،واریس مری داشت مدت زیادی بوده و تا الان هفت بار رفته اندو و باندگذاشته بودن براش  بازم اومده بود با خونریزی حالا هرچی دکتر بهش میگف اورژانس ه این کار برات اگه بری خونه و آخر هفته خونریزی کردی چیکار میکنی دکتر نیست گف راضی نمیشم خسته ام و مریضم و … دکتر گف جونت خب در خطره گف نمیترسم قشنگ ما همه داشتیم نگاش میکردیم فک میکردیم چجوری آدم میتونه از مریضیش خسته بشه که هرچی هم بشه به مردن راضی باشه ؛زن میانسال یه آرامش و سرتقی خاصی داشت چهرشو یادم نمیره</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Thu, 26 Oct 2023 13:22:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنگی نخاع</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D8%A7%D8%B9-llrovo3jdygm</link>
                <description>به عنوان استاژری که تو کلینیک داخلی بیمارستان زاهدان ام کاملا خسته و له ام بعضی روزا هستن که شدیدا انرژیتو میگیرن ازبرخوردت با آدما که چقدر انرژی برهوسط شرح حال ها همینجوری که از تک تک مریضا میپرسم درد داری تنگی نفس چی و … دلم میخواد یکی هم از خودم بپرسه درد داری؟بعد داد بزنم بگم بعله نفسمم تنگه خیلی خیلی سخته دلم میخواد فرار کنم برم به نا کجا که تو رویا هامه جایی که آرامش باشه نظم باشه آدمیزاد و زاده هاش نباشن که  بیان باهات دعوا کنن (ما داریم زحمت میکشیم مشکل داری؟)بعد سلف اومدیم کلاس آقایx یکی از کارکنای دانشکده است کلاسا رو راه میندازه و همه کارس تو این ۴،۵ سال همیشه برخورد خوشازش دیدم ازونا ک وجودشون انرژی مثبته ؛میخواست کلید بیاره در کلاسو باز کنه بعد دید اع بازه که با یه آهی بهمون گف حواس ندارم در کلاس باز بوده خسته اممنم گفتم ما هم خسته ایم بعد  داشت  این سیستم ایرانی بودن (که میگه  والله بلله  من بیشتر خستمه )بالا میومد  که یهو ساکت شدم گفتم تو چی میگی بذار پیرمرد حرفشو بزنه تو گوش کنگوش کردم دیدم چقد حق میگه واقعا سخته سی و خوردی سال کار کرده بهش مرخصی نمیدن برا عمل تنگی نخاعش ،ازون طرف مشکل خون هم داشته رفته پیش همون استادی که گفتم تو جریانDIC و چقد همه چی به هم مربوطه چون داشت میگفت بهم خون زده بودن بدون چک کردن  گروه خونیش صرفا پرسیده بودن ازش بعد وقتی رفته پیش استادمون گفته باید پی اش رو بگیره که چرا همینجوری برات زدن بعد گف حالا ک زنده ایم ببینیم بدنم تو این مریضی میکشه گفتیم نگران نباش خوب میشهراستی امروز اولین نسخه رو نوشتم اون لحظه ک مهر زدم خیلی خوب بود</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Wed, 25 Oct 2023 19:06:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو مفهوم DIC</title>
                <link>https://virgool.io/@Maddiesnote/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-dic-emlsfw8nbed5</link>
                <description>صبح سر مورنینگ رزیدنت میاد کیسی رو توضیح میده ک بعید میدونم فراموش کنم مریض دیالیز میشده و روی هپارین فک کنم بوده دارو هاشو هشت ساعت قبل هولد میکنن ولی موقع دیالیز از انژیوکتش خون ریزی داشته اینا هی میبینن چ کنن و چن تا چیز میدن وازونجایی ک خون زیادی از دست داده پک سل میدن میبینن هی بدتر و بدتر میشه بعدش ک میرن کارتی ک همراه مریض نشون میده رو  بعدچند ساعت که  میبینن ،گروه خونی اشتباهی بوده .مریض اکسپایر میشه و ما شوک همه شوک ولی اتند میگ تو کل دنیا همین اتفاق از دلایل اصلی مرگ و خطایه تو بیمارستاناس و قانع میشیم نمیشیم میبینم هعی خطای انسانیعصر خسته و کوفته نشستم سر کلاس استادی ک هی میگ میپرسم و اگ جواب ندادین کلاس رو طول میدم ب نظرم این faire ه؟نیستآیا ؟میگیم نه درهرصورت   همش شوخی میکنه و کلاسو میچرخونه ب سلیقه خودش .درس راجبه hiv ه و اپیدمیولوژیش تهش میگ میدونینdic چیه میگیم منظورتون همونی ک میدونیم ک نیس خودشم اشاره میکنه نه منم میدونم ب چی فک کردین(دکتر هستن) ولی این یکی یه موسسه است برای آموزش سکس ورکرا و از واقعیت هایی میگ ک تو لایه ها بعدی هست این تیکه از کلاس کلا تو یه لول دیگ از اموزش بود (به نظرم ) استاد یادمون اورد(بازم قراره یادمون بره ) هی شما ک این ور قضیه رو میبینین یبار خودتون رو جا یکی از مردمی ک شرایط روزگار باعث شده اینجا باشن رو بذارین شانس اوردین ها بازم خطای انسانی یا شانس الهییاد دو تا مریضی ک تو جنرال دارم میوفتم چیزی ب اسم مجهول الهویه ک تو داخلی باهاش اشنا شدم آدمایی از ی سطح دیگ از جامعه ک با گوشت و خون یه مرحله از زندگیشون رو تو بیمارستان لمس کردم من تو پروندش وایتال ساینشو مینویسم اون ب فکر اینه که بیمارستان از خیابون بهتره گشنمه ام و بهم غذا میدن خمار میشم حتما متادون هم میدن با خودم فک میکنم داره ب چی فک میکنه بعدیادم میاد بعید بدونم بتونه به آینده اش فک کنه چون چیزی برا ازدست دادن نداره (اینو استاد اپیدمیولوژیمون هم گف )دیگ پس از لحظهاش استفاده میکنه برخلاف من</description>
                <category>مهدیه</category>
                <author>مهدیه</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 19:18:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>