<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mae</link>
        <description>والا جمله تأثیرگذاری پیدا نکردم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 11:24:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2429682/avatar/u0Q8ba.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahi</title>
            <link>https://virgool.io/@Mae</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلم برات تنگ شده بودتپلو⁦⁦:⁠&#039;⁠(⁩</title>
                <link>https://virgool.io/@Mae/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%BE%D9%84%D9%88-voufpurvbify</link>
                <description>وقتی برای اولین بار دیدمت ،حس خوبی بهت داشتم حتی از همون بچگی ،وقتی با اشتیاق منو دیدی گفتی وای خدا چقدر تو ناز و تپلویی و محکم بغلم کردی من اون موقع نمی‌شناختمت چون از موقعی که به دنیا اومده بودم تا ۵سالگی ندیده بودمت و بعد ۵سال برای اولین بار دیدمت چهره متعجبی داشتم که اینی که منو بغل کرده کیه اصلا اسممو چرا می‌دونه چرا بابام  بهش میگه چه عجب از این وراگذشت بعد دوساعت فکر کردن آخر به خودم جرئت دادم برم بپرسم با خودم فک میکردم شاید دزد باشه اومده شکلات های خوراکی های که دارم برداره بره(از اول کلا غریبه میومد فک میکردم میخواد خوراکی هامو برداره و دزده)رفتم بهش گفتم تو میخوای خوراکی هامو ببری؟ نگاهم کرد توی چشماش هم حالت خندان داشت و هم گریان گفت نه عزیزم حق داری منو نشناسی چون من از موقعی که به دنیا اومدی کنارت نبودم و درگیر درسم بودم بهش گفتم پس کی تو گفت من خواهرت پدرتم یعنی عمه تو هستم من با تعجب زیاد گفتم عمه؟عمه چیه دیگه با این حال که داشتم سوال میکردم و کلنجار میرفتم بغلم کرد و یک گاز محکم از لپم گرفت و گفت چقدر سوال میکنی تپلو من عمتم برای درسم نتونستم بیام و بینمت الان اومدم و همیشه هستم کنارت و از اون روز عمم شد بهترین دوستم توی فامیل و تاالان هرسال می‌دیدم که طوری درس میخونه که از خوندن زیاد موهاش می‌ریزه و غذا نمیخوره بخاطر هدفی که داشت وقتی مدرکشو گرفت و رفت توی جایی میخواست استخدام بشه بااینکه توی ازمونش هم نفر برتر شده بود رد شد به دلایلی و دیگه من مثل قبل نمیدیدمش که بخندونه منو یا شوخی کنه خیلی افسرده و درونگرا شد روزی داشتم تلگرام می‌گشتم دیدم برای رشته عمم ایتالیا نیرو می‌پذیره براش فرستادم و اون شروعی بود برای اینکه عمم خودشو بتونه پیدا کنه شرایطشو داشت درخواست داد قبول شد و ۱۷تیرماه امسال رفت برای همیشه و من موندم با دلتنگی های که برای عمم دارم بااینکه توی پیام رسان ها باهم در ارتباطیم ولی بازم بودن جای خالیش خیلی احساس میشه دلم خیلی برای اینکه میگفتی مائده بااینکه تپل شدی ولی بازم آدم دوست داره یک لقمه بپیچه تورو و بخورت تنگ شده امیدوارم یک روز بدون هیچ محدودیتی و دور بودن بتونم محکم بغلت کنم و بگم مهدیه(اسم عمم هستش)بهترین عمه و بهترین دوست دنیایی♥️این عکس توی فرودگاه آخرین بغل⁦:⁠&#039;⁠(⁩</description>
                <category>Mahi</category>
                <author>Mahi</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 09:10:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرقی با بقیه نداشت،من متفاوت دیدمش</title>
                <link>https://virgool.io/@Mae/%D9%81%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%B4-e80m2ddobjyt</link>
                <description>اولین عکسی که براش فرستادم⁦:⁠^⁠)⁩شب دی ماه پارسال بود هوا به قدری سرد و یخ بود که اصلا گرم نمیشدی حتی دانشگاه و بانک ها هم به علت یخ بندون تعطیل بود کسی نداشتم بهش پیام بدم داشتم تلگرام می‌گشتم که یهو چشمم خورد به یک پسری که چند ماه پیش سر اوضاع کشور بهش پیام داده بودم و ازش خواستم که با بچه ها کل نیوفته بقول خودش بسیجی ام با صبر باید باشه بهش پیام دادم و ازش حالشو پرسیدم سریع جواب داد و گفت :چطوری فائزه خانم مشتاق دیدار و ... خیلی برام خنده دار بود آخه اسم من اصلا فائزه نبود!مائده بود و به اشتباهی گفتش و بحث شروع شد از فیلتر شکن رفت تا هوای شهر ما چجوریه؟یک مکالمه خیلی عادی مثل دوتا دوست بعد از نیم ساعت حرف زدن ،مکالممون تموم شد و رفت تا ۲۲بهمن دقیقا شب ۲۲بهمن بهم پیام داد و برای راهپیمایی گفت!و بهم گفت حتما برو منم فقط تایید کردم و از اون شب به بعد دوستیمون بیشتر شد و حتی شاید بگم به دوستی عادی به دوستی عاشقانه هم تبدیل شده بود هرشب به هم پیام میدادیم و تا ۳یا حتی۴صبح حرف می‌زدیم از خاطره ها و کارامون و منم خوشم اومده بود ازش بااینکه خیلی آدم های بهتر شاید بگم بودن از این ولی این بدجور تو دلم افتاده بود خیلی خوب بود قرار بودتیرماه بیاد به دیدنم آخه فامیل پدریش از شهرما بود قرار بود بیا و منو ببینه قرار بود بیاد......اواخر اردیبهشت بود دیگه رابطمون مثل قبل نبود دیگه مثل قبل توجه نمی‌کردو علتش هم نمی‌دونم برای کار زیاد بود  و یا کس دیگه ای بود ...میگفت برای نشریه دانشگامون کار دارم و منم بهش و کارش احترام میزاشتم و بهش زیادی گیر نمی‌دادم ولی میدیدم که آنلاین ولی بهم پیام نمیده من گفتم شاید بازم کار داره این شک ها گذشت تا دقیقا ۶خرداد ساعت ۴بعدازظهر که کانال ها شایع کرده بودن نمی‌دونم دقیقا که تانک های افغانستان به سمت ایران داره میاد من نگرانش بودم چون بهم میگفت حتی کوچیک ترین چیزی بشه میرم جبهه و حتی سوریه هم رفته بود ! دقیقا همون ساعت بهش پیام دادم که خوبی عزیزم؟نگرانتم بهم گفت خوبم مگه باید اتفاقی میوفتاد ؟! طوری گفت که سردیشو حس کردم توی اون هوای گرم!بعد منم گفتم اوکیه و .. دیدم حدود ۱۰دقیقه داره تایپ می‌کنه با یک متن بلند بالا که هر کلمه و هر نقطه اش تیری بود به مغزم و منطق و احساساتم که پایان رابطه و بقول خودش مائده بیا احساسات بزاریم کنار و منطقی باشیم و بعدشم رفت....یادت میاد میگفتی به جون رفیق شهیدم ولت نمیکنم؟چیشدپس؟!....یادت میاد میگفتی میریم جنگل؟میریم عکس بگیریم میریم برقصیم؟چیشد پس؟!...یادت میاد میگفتی نور زندگیمی؟ چیشد پس؟!..... یادت میاد میگفتی مائده همیشه دوست دارم چیشد پس؟!..یادت میاد میگفتی بیا باهم داستان بنویسم توی ویرگول؟چیشد پس؟!...رفتی و تنهام گذاشتی تنها تر از همیشه فقط کاش یک جمله بهت میگفتم  اگه میخوای بری مشکلی نیست سخته ولی  فقط منو برگردون به زمان قبل تومنو برگردون به همون مائده ای که هیچ احساساتی توی مغز و قلبش نبود و فقط منطق منطق منو برگردون به قبل بودن با تو و بعد برو </description>
                <category>Mahi</category>
                <author>Mahi</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 00:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>