<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maedeh Farhoush</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Maedeh.farhoush</link>
        <description>منجم، معلم، کیهان‌شناس. عاشق آسمان‌ هستم و یک مسافر.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:00:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/35146/avatar/ydVso5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Maedeh Farhoush</title>
            <link>https://virgool.io/@Maedeh.farhoush</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طلوع آتش در عمان - قسمت پنجم: طلوع ۵ دی</title>
                <link>https://virgool.io/traveler/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%DB%B5-%D8%AF%DB%8C-a5lc5gmxwsq5</link>
                <description>ساعت ۵ صبح زنگ گوشی به صدا در آمد. در آن سرما، چند ساعتی در کیسه خواب، خوابم برده بود. اما باید از چادر بیرون می‌رفتم و ابزار را آماده کردم. هر طور بود از کیسه خواب دل کندم و کیف دوربین و عینکم را برداشتم و از چادر بیرون رفتم. هنوز ستاره‌ها در آسمان می‌درخشیدند. در سمت جنوب غربی آسمان صورت فلکی کوچک صلیب جنوبی دیده می‌شد و در کنار آن صورت فلکی قنطورس معلوم بود. دو نفر مشغول عکاسی از آن سمت آسمان بودند. اما من که هنوز نتوانسته بودم با سرمای سحرگاه کنار بیایم، مدتی همانجا ایستادم و آسمان را نگاه کردم.بعد به سمت ماشین رفتم تا دوربین دوچشمی را بردارم. سه‌پایه‌ها را از شب قبل مستقر کرده بودم. زیر انداز کوچکم را کنار آن‌ها انداختم و دوربین‌ عکاسی و دوچشمی را روی آن گذاشتم. سپس هر کدام را به ترتیب به سه‌پایه خود وصل کردم. جعبه فیلتر و عینک‌های خورشیدی را در چادر جا گذاشته بودم. پس برگشتم و آن‌ها را برداشتم. ساعت حدود ۶ صبح بود. فیلتر‌های مایلار را بیرون آوردم و یکی را روی لنز دوربین عکاسی و دیگری را روی لنز دوربین دوچشمی چسباندم. البته قبل از آن دوربین عکاسی را با سیاره مریخ که در سمت شرق آسمان می‌درخشید، فوکوس کرده بودم. هر چند فایده‌ای نداشت و بعدا مجبور شدم دوباره فوکوس کنم.پیش از طلوع گروه ما آماده رصد شده بود.ساعت ۶:۳۰ دقیقه بود. دیگر همسفران و رصدگران هم مثل من دوربین و تلسکوپ‌های خودشان را آماده کرده بودند. یک دوربین را هم دورتر از بقیه گذاشتیم تا در طول گرفت از ما فیلم بگیرد. زمان‌های مهم خورشید گرفتگی را با هم چک کردیم. ساعت ۶:۴۵ دقیقه خورشید طلوع می‌کرد و برای اولین بار می‌توانستیم گرفت جزیی را رصد کنیم.ساعت ۶:۴۰ شد. در افق شرقی، درست همان‌جا که خورشید طلوع می‌کرد، لایه باریکی ابر وجود داشت. ثانیه شماری می‌کردیم. ساعت ۶:۴۵ شد. دو سمت هلال خورشید از افق بالا آمد و سپس به سرعت زیر ابرها رفت.باید دقایقی دیگر صبر می‌کردیم تا خورشید از پشت ابرها عبور کند و از سمت دیگر بیرون بیاید. پرتو‌های خورشید از پشت ابرها بیرون ‌می‌زد و ما منتظر بودیم.بالاخره خورشید و ماه با یکدیگر بیرون آمدند. بالا و بالاتر. مانند لبخندی که از پشت ابرها بیرون آمده است. دقایق هیجان انگیزی بود. همگی به سرعت عکاسی می‌کردیم. با توجه به وجود ابرها در افق، در این دقایق نیازی به فیلتر مایلار نبود و به این ترتیب تصاویر زیبایی را ثبت کردیم.گوشه‌ای از خورشید بالای ابرها مشخص است.لبخند خورشید از پشت ابرها بیرون آمد.خورشید و ماه بالای ابرها، شبیه به صورت یک گربهحالا خورشید از میان ابرها بالا آمده و باید دنباله‌ای را عکاسی می‌کردم. فیلتر مایلار را به خوبی بستم و فوکوس لنز را چک کردم و هر پنج دقیقه یک فریم عکس گرفتم. در فاصله بیبن عکس‌ها، یا با عینک به خورشید نگاه می‌کردم، یا با دوربین دوچشمی و یا بین تلسکوپ و دوربین سایرین می‌رفتم تا ببینم آن‌ها چه تصاویری ثبت کرده اند.بالاخره حساس‌ترین دقایق رسید و خورشید گرفتگی حلقوی آغاز شد. وقتی قرص ماه کاملا روی صورت خورشید آمد و تماس دوم اتفاق افتاد. بعد نوبت به حلقه آتش رسید؛ وقتی که مرکز ماه دقیقا منطبق با مرکز خورشید شد (در قسمت قبلی گفتم که ما در محلی توقف کرده بودیم که در مرکز مسیر سایه ماه قرار داشت). سپس نوبت به تماس سوم رسید. تمام این اتفاقات چند دقیقه بیشتر طول نکشید و سپس ماه مسیر خود را برای عبور از جلوی خورشید ادامه داد.دنباله خورشید گرفتگی حلقوی ۵ دی ۹۸تا حدود ساعت ۸:۵۰ خورشید گرفتگی ادامه داشت. پس از تمام شدن گرفت، فیلمی کوتاه از خودم گرفتم تا حسم را در آن لحظه ثبت کنم. یادم آمد که مرداد ماه در زمان رصد بارش شهابی برساوشی، وقتی تنها روی بام قصر بهرام نشسته بودم، ویسی ضبط کردم. آن روز از گذر سریع زمان و نگرانی روزهای آینده حرف زده بودم. حالا پس از طلوع ۵ دی، یاد همه استرس‌های روزهای گذشته و عبور از آن‌ها افتادم.دوربین‌ها و سه‌پایه‌ها را جمع کردیم. کیسه‌خواب و چادر‌ها را بستیم و همراه کوله‌ها در ماشین قرار دادیم. عکسی به یادگار گرفتیم و سپس بازگشتیم.این پایان یک رویا بود.هرچند رویایی دیگر در دل‌مان جوانه زد.</description>
                <category>Maedeh Farhoush</category>
                <author>Maedeh Farhoush</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 17:59:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع آتش در عمان - قسمت چهارم: دل‌کندن، رفتن، انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/traveler/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D9%84%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-wavv1rvbc26l</link>
                <description>دل‌کندن و رفتن آسان نیست. اما گاهی باید دل‌کند؛ از آدم‌ها، از خاطرات، از هر آنچه دوست داری. هرچند در این بین آدم‌هایی هم پیدا می‌شوند که راحت دل‌می‌کنند و فراموش می‌کنند. اما من از آن‌ها نبودم و نیستم.صبح روز چهارشنبه ۴ دی، مانند بقیه در لابی هتل منتظر ماشین‌ها نشسته بودم و فیلمی را می‌دیدم. فیلمی کوتاه که هر بار در لحظه خندیدن، گریه‌ام می‌گرفت. با خودم گفتم نمی‌توانم، نمی‌توانم از این خنده‌ها دل‌بکنم. بلند شدم و از هتل بیرون رفتم تا کسی اشک‌هایم را نبیند و همان‌جا منتظر رسیدن ماشین‌ها و آمدن بقیه همسفرها ماندم.چهارشنبه صبح با ساختمان‌های سفید مسقط خداحافظی کردیم و به سمت کویر رفتیم.
حدود ساعت ۱۰ بالاخره ماشین‌ها رسیدند؛ البته کمی دیرتر از آنچه گفته بودند. دوربین و تلسکوپ و کوله‌ها را در ماشین گذاشتیم و سوار شدیم تا به سمت مقصد اصلی‌مان برویم. از ساختما‌ن‌های سفید مسقط گذشتیم. از کنار کوه‌های عجیب عمان رد شدیم، با رمل‌ها و شترها همسفر شدیم تا رسیدیم به دریای عرب؛ شمال اقیانوس هند.خراب شدن یکی از ماشین‌ها زمان بندی ما را کمی تغییر داد.بین راه چند بار برای بنزین و ناهار توقف کردیم. در یکی از توقف‌ها بود که فهمیدیم باتری ماشین تمام شده و روشن نمی‌شود. دنبال راه چاره‌ای بودیم که کمک از راه رسید. در آن پمپ بنزین ماشین دیگری پیدا شد که باتری مشابهی با ماشین ما داشت. پس راننده غریبه که فقط عربی می‌فهمید، باتری ماشین خود را باز کرد و به جای باتری ماشین خراب گذاشت. اینکه در بیابانی از کشوری غریب، هم‌نوعی پیدا شود و دست دیگری را بگیرد، یک نعمت است. با همین تعویض باتری و استرات و پس دادن باتری توانستیم مدتی راه‌مان را ادامه بدهیم تا به شهری و تعمیرگاهی برسیم. در توقف بعدی باتری عوض شد و این بار بدون درنگ تا کویر قلات رفتیم.محدود بین دو خط آبی، مسیر سایه ماه است و خط قرمز مرکز این مسیر. هدف ما رسیدن به نقطه‌ای روی خط قرمز بود.در هوای گرگ و میشِ پس از غروب خورشید، به جاده‌ای کویری رسیدیم که از شرق به اقیانوس هند سرازیر می‌شد. طبق نقشه این محل دقیقا در مرکز سایه ماه قرار داشت و در زمان اوج گرفت مرکز ماه دقیقا با مرکز خورشید منطبق می‌شد و حلقه آتش منقارنی شکل می‌گرفت. اما از ماشین که پیاده شدیم، طوفان شن غافل‌گیرمان کرد. در دو سوی جاده ردیف ماشین‌ها دیده می‌شد که همگی برای رصد خورشید گرفتگی توقف کرده بودند. با صحبتی کوتاه و همفکری به این نتیجه رسیدیم که این محل برای رصد مناسب نیست. مشکل اول شدت وزش باد بود که رصد را برای ما سخت می‌کرد و مشکل دوم احتمال ابری شدن هوا در صبح روز بعدی بود. البته مشکل سومی هم وجود داشت و آن هم تعداد زیاد ماشین‌ها و رصدگران بود. ما به دنبال جایی ساکت و دور از بقیه بودیم. پس سوار ماشین شدیم و تصمیم گرفتیم به جای رصد آسمان در کویری که به اقیانوس می‌رسد، به جای امنی برویم تا صبح روز بعد با اطمینان خورشید گرفتگی را رصد کنیم.کویر قلات (Ghala) را در این نقطه می‌بینید. همچنین جزیره‌ای که در کنار آن دیده می‌شود، جزیره مصیره است.حدود یک ساعت و نیم دیگر رفتیم و از جاده‌ای دیگر به مسیر سایه بازگشتیم. ساعت ۹ شب به کویری دیگر رسیدیم که وزش باد در آن کمتر بود و به احتمال زیاد ابرها مزاحم ما نمی‌شدند. از ماشین پیاده شدیم و در اولین اقدام چادرها را مستقر کردیم. با توجه به خرابی یکی از چادر‌ها، باز کردن و وصل کردن آن‌ها نیم ساعتی وقت‌مان را گرفت. شام را خوردیم و بعد آتش درست گرم‌مان کند. دمای هوا آن‌قدر نبود که نتوانیم تحمل کنیم، اما باد اذیت می‌کرد و با هر ترفندی بود آتش را روشن کردیم.به دلیل شرایط بد آب و هوا محل رصدمان را تغییر دادیم و با یک ساعت و نیم رانندگی از نقطه سمت راست به نقطه سمت چپ در این نقیه رفتیم. من مدتی مشغول رصد و عکاسی شدم. قصد نداشتم باتری دوربین را پیش از خورشید گرفتگی مصرف کنم. اما از آن آسمان تاریک و پر ستاره هم نمی‌شد گذشت. چند عکس گرفتم که در یکی از آن‌ها جبار، ستاره شباهنگ (صورت فلکی کلب اکبر) و ستاره سهیل (صورت فلکی شاه‌تخته) پیدا بودند.آسمان پر ستاره شب و ستاره‌های درخشاندر این عکس ستاره شباهنگ و سهیل (اولین و دومین ستاره درخشان آسمان) دیده می‌شوند.حدود نیمه شب، همگی دور آتش جمع شدیم و صحبت کردیم. از خاطرات رصدی‌مان گفتیم و اتفاقاتی که در کار برای‌مان افتاده و اوضاع عجیب و غریب نجوم در ایران. همان‌ چیزهایی که وقتی منجم‌ها دور هم جمع می‌شوند درباره آن‌ها صحبت می‌کنند، بدون آنکه راه حلی برایش پیدا کنند.آتشی کوچک که به سختی با مقدار کم هیزمی که داشتیم روشن کردیم.آنجا کنار آتش حس عجیبی داشتم.شعر سعدی در ذهنم تکرار می‌شد: «ما را همه شب نمی‌برد خواب/ ای خفته روزگار دریاب»بچه که بودم از تاریکی می‌ترسیدم. اما آنقدر رصد رفتم و در تاریکی شب گم شدم که ترس از تاریکی دیگر برایم معنی نداشت. حالا از تنهایی می‌ترسم. تنهایی کنار این آتش. بی‌همسفر ماندن.امیدم این است که هر جا باشم، این آسمان آشنای همیشگی من است.شب از نیمه گذشته بود که به چادر رفتیم تا مدتی استراحت کنیم و صبح انرژی کافی داشته باشیم.فقط چند ساعت تا طلوعی که مدت‌ها انتظارش را می‌کشیدیم باقی‌مانده بود.کنار آتش نشسته بودم و به ترس‌هایم فکر می‌کردم.پس از نوشتن: شاید سال دیگر باز گردم و این سفرنامه را بخوانم و آن روز در جایی که اطرافم پر از آدم‌های غریبه است، به این فکر کنم که رفتن به معنی دل‌کندن نیست ...</description>
                <category>Maedeh Farhoush</category>
                <author>Maedeh Farhoush</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2020 16:58:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع آتش در عمان - قسمت سوم: بازدید از شهر مسقط</title>
                <link>https://virgool.io/traveler/oman3-poxfomhcmsln</link>
                <description>مسجد سلطان قابوس، بزرگ‌ترین و زیبا‌ترین مسجد مسقطمسقط را شهری آرام توصیف کردم و به نظر من آرامش یعنی رنگ‌های سفید و آبی. بنابراین صبح روز سه‌شنبه که برای بازدید شهری  آماده می‌شدیم، لباس آبی رنگ پوشیدم تا در آرامش شهر گم شوم. پیش از رفتن صبحانه را در هتل خوردیم. در رستوران هتل یک خانم خدمتکار فلیپینی متوجه من و همسفرم شد و برای صحبتی کوتاه به سمت ما آمد. درباره سفرمان، سن و سالمان و چنین موضوعاتی صحبت کردیم. بعد از نیم ساعت گفتیم که باید برویم و از ما خواست تا در سایت هتل برای او یاداشتی بنویسیم و از سرویس هتل تشکر کنیم. اینجا بود که دلیل دوستی کوتاه‌مان را فهمیدیم.دوربین عکاسی را برداشتم و همراه سایرین با ماشین ونی که دنبال‌مان آمده بود به سمت اولین محل بازدید رفتم. درباره مکان‌هایی که بازدید کردیم توضیح زیادی نمی‌دهم و تنها به نکاتی خاص و عکس‌ها اکتفا می‌کنم. توضیحات بیشتر درباره هر مکان را می‌توان در اینترنت جستجو کرد.اولین بازدید از مهم‌ترین مسجد مسقط بود. به طور کلی در مسقط مساجد زیبا و بزرگ زیادی می‌دیدیم اما مهم‌ترین و بزرگ‌ترین آن‌ها، مسجد سلطان قابوس بود. مسجدی که در سال ۲۰۰۱ تکمیل شده و ظرفیت ۲۰۰۰۰ هزار نمازگزار را دارد.مناره اصلی مسجد به ارتفاع ۵ متربازدید از مسجد سلطان قابوس از ساعت ۸ تا ۱۱ آزاد است و پس از آن مسجد برای نماز آماده می‌شود. البته در زمان بازدید محدودیت‌هایی وجود دارد. مثلا ورود کودکان زیر ده سال ممنوع است و بازدید کنندگان باید لباس پوشیده داشته باشند.نمایی پانوراما از مسجد سلطان قابوسشاید جالب‌ترین موضوع در مسجد سلطان قابوس برای ما فرش دستبافت ایرانی است که در سالن مردان پهن شده است. طرح این فرش با مساحت ۴۲۶۵ متر مربع، از نقشه گنبد مسجد شیخ لطف الله اصفهان گرفته شده و برای بافت آن ۴ سال زمان صرف شده است.تصویری از داخل سالن مردان و فرش دستباف ایرانی و عظیم‌ترین لوستر کریستالی جهانساعت ۱۱ در اصلی مسجد بسته شد و من که هنوز در مسجد مشغول عکاسی بودم پشت در ماندم. به همین دلیل مجبور شدم از در دیگری که در سمت دیگر محوطه بود خارج شوم و مسافت زیادی را تا ماشین بروم.دومین محل مورد بازدید ما بازار سنتی سوق المطرح بود. این بازار معروف‌ترین و قدیمی‌ترین سازه کشور عمان است. در این بازار سنتی مردم محلی را از نزدیک دیدیم، با بعضی اجناس قدیمی و سنتی آشنا شدیم و البته باز هم از دیدن قیمت‌ها تعجب کردیم.بازار سوق المطرحبازار سوق المطرحگوشواره‌هایی از سنگ در بازارخنجرها، نماد کشور عمانآنچه چشم ما را در بازار گرفت تلسکوپ و ابزار نجومی بودسقف بخشی از بازارپس از بازار به سمت کاخ سلطان قابوس رفتیم. این کاخ اقامتگاه سلطان عمان است و اغلب برای پذیرایی از مهمانان سرشناس از آن استفاده می‌شود. کاخ در انتهای یک بلوار و پیاده‌روی طولانی قرار دارد که باغ‌های زیبا و ساختمان‌های دولتی در اطراف آن دیده می‌شود. در بالای کاخ پرچمی قرار دارد که در صورت حضور سلطان، پرچم برافراشته می‌شود.کاخ سلطان قابوس و پرچمی که برافراشته بودن آن خبر از حضور سلطان در کاخ می‌داد.باغ‌ها و ساختمان‌های دولتی در اطراف کاخ قرار دارد.بناهای اطراف کاخمدت زیادی در محوطه اطراف کاخ سلطان قابوس قدم زدیم و از همه زوایا عکاسی کردیم. بعد نوبت به ناهار رسید. پس دوباره به سمت بازار برگشتیم و در یک رستوران محلی، درکنار دیگر گردشگران و مردم محلی ناهار را خوردیم.ناهار مختصر پس از گشت شهریپس از ناهار در ساحل دریای عمان قایق‌ها و پرواز پرنده‌ها را تماشا کردیم.پرنده‌های ساحل دریای عمانقایق‌ها در بندر مسقطپیش از پایان بازدید به محل سالن اپرای مسقط رفتیم اما متاسفانه فرصت بازدید از داخل سالن را نداشتیم و این تنها حسرت من از بازدید روزانه‌مان شد.راهرویی که به سمت سالن اپرا می‌رفت اما بازدید از آن ممکن نشد.لباسی با نقش ساختمان اپرابازدید قبل از غروب ما اینجا تمام شد. اما از لیدر تور (که ایرانی بود) خواستیم تا توری را برای شب در نظر بگیرد. هزینه اضافی را پرداخت کردیم و نزدیک غروب خورشید به سمت منطقه‌ای به نام الموج رفتیم. موج منطقه‌ای ساحلی است که به خاطر وجود فروشگاه‌ها، رستوران‌ها و مناطق تفریحی، توریست‌های زیادی از آن بازدید می‌کنند یا در هتل‌ها آن اقامت دارند.در موج که قدم می‌زدیم یاد خاطره‌ای از کودکی‌ام افتادم. روزگاری از هفت و هشت سالگی‌ام که در دبی زندگی می‌کردیم. آنجا منطقه‌ای به نام خور وجود داشت که گاهی برای استراحت و تفریح می‌رفتیم. بیست سال از آن روزها می‌گذرد، اما به موج که رسیدیم احساس آن روزها را پیدا کردم و دلتنگ کودکی‌هایم شدم.قایق‌ها در ساحل موجقبل از رسیدن به موج، در ماشین شاهد غروب خورشید بودیم. حالا یک طلوع و یک غروب دیگر تا خورشید گرفتگی باقی‌مانده.یک طلوع و یک غروب دیگر باقی‌مانده است.</description>
                <category>Maedeh Farhoush</category>
                <author>Maedeh Farhoush</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 18:00:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع آتش در عمان - قسمت دوم: اولین دیدار با شهر سلطان قابوس</title>
                <link>https://virgool.io/traveler/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-pnbnsjoyebur</link>
                <description>به محض ورود به فرودگاه و قبل از گرفتن بارها، باید در صف طولانی ویزا می‌ایستادیم. ویزای عمان فرودگاهی و برای ۱۰ روز به قیمت ۵ ریال عمان (۱۳ دلار) است. پس از گرفتن ویزا، عبور از موانع انسانی فرودگاه و تبدیل ۱۰۰ دلار از پول‌مان به ریال عمان، ساعت ۱۲:۳۰ بالاخره وارد شهر شدیم. اولین تصویر پس از خروج از فرودگاه، ماشین‌های مدل بالا در پارکینگ بود. اصلا با ماشین‌ها آشنایی ندارم، اما می‌دانستم تقریبا هیچ‌کدام از این ماشین‌ها را در تهران نمی‌بینم. سوار ماشین‌ شدیم و به سمت هتل رفتیم. مسقط شهری متفاوت با تصوراتم بود. آن‌چه از مسقط یادم مانده را اینگونه توصیف می‌کنم: شهری آرام و تمیز با ساختمان‌های سفید و گل‌کاری‌های زیبا در اطراف اماکن مهم.چشم‌مان پر شده بود از زیبایی مسقط که به محل اقامت‌مان رسیدیم. بار‌ها را برداشتیم و به لابی هتل رفتیم و اتاق‌ها را تحویل گرفتیم. من و یکی دیگر از همسفر‌ها به یکی از اتاق‌های هتل رفتیم. اگر بخواهم دقیق بگویم اتاق ۳۲۳ بود. اتاقی رو به شهر با دو تخت، یک یخچال کوچک و یک کتری برقی که در اولین دقایق ورود آن را پر از آب کردم تا چای بخوریم. بعد حدود ۳ ساعت استراحت کردیم.ساعت ۶ عصر بیدار شدیم و با دو همسفر دیگر تصمیم گرفتیم به شب‌گردی در شهر برویم. این شب در ابتدای زمستان بود و هوا در مسقط بهاری. از هتل خارج شدیم و به سمت گرند مال (Grand Mall) قدم زدیم و بعد کمی در مرکز خرید اونیوس (Avenues Mall) گشتیم. در مرکز خرید دو چیز توجه‌مان را جلب کرد. یکی درخت و نمادهای کدیسمس و دیگری قیمت‌ها...Avenues Mallخت کریسمس در عمان سومین واحد پول ارزشمند جهان را دارد. هر ریال عمان معادل ۲.۶ دلار است و حالا که این صفحه را می‌نویسم باید بدانید که هر ریال عمان حدودا ۳۴۰۰۰۰ ریال ایران است. همین توضیحات کافی است تا حس ما را در زمان مشاهده قیمت اجناس در مرکز خرید درک کنید. خیلی زود فهمیدیم چیز زیادی نمی‌توانیم بخریم و حتی در خوردن غذا هم باید حواسمان جمع باشد. با این تفاسیر تصمیم گرفتیم خرید‌های محدودی را در روز آخر سفر انجام دهیم.قیمت میوه‌ها در فروشگاه‌های عمانقیمت میوه‌ها در فروشگاه‌های عمانقیمت میوه‌ها در فروشگاه‌های عمانحدود ساعت ۱۱ شب بود که از سمت خیابان اصلی به طرف هتل حرکت کردیم. پیاده ۲۰ دقیقه راه بود. اما در راه دقایقی ایستادیم. دلیلی توقف‌مان چیزی بود که در آسمان توجه‌مان را جلب کرده بود؛ ستاره سهیل که در آسمان مسقط ارتفاع بالایی داشت. بالا‌تر از آن شباهنگ و سپس جبار را دیدیم و در سمت دیگر ستاره قطبی و ذات‌الکرسی را جستجو کردیم. هرچند جستجوی ما برای پیدا کردن صورت فلکی دب‌اکبر موفقیت آمیز نبود، چرا که این صورت فلکی غروب کرده بود (در آسمان تهران صورت فلکی دب اکبر هیچ‌گاه غروب نمی‌کند و ستاره سهیل گاهی، تنها در افق دیده می‌شود؛ آن‌ هم در مناطق دور از شهر. اما مسقط عرض جغرافیایی کمتری دارد و به همین دلیل در آسمان شب صورت فلکی دب‌اکبر غروب می‌کند و ستاره سهیل ارتفاع زیادی دارد).دقایقی نظاره‌گر آسمان بودیم و عجیب‌تر آرامش این رصد در خیابان اصلی شهر بود. رصد کوتاه‌مان که تمام شد، مسیر را ادامه دادیم و از کنار یک دکه کبابی محلی عبور کردیم که در آن‌سوی خیابان قرار داشت. مطمئنا بوی کباب به این طرف خیابان نمی‌رسید، اما دل‌مان می‌خواست به آن سمت برویم و حال و هوایش را تجربه کنیم. با این حال از آنجا که ساعت نزدیک نیمه شب بود، مسیرمان را به سمت هتل ادامه دادیم.شب به پایان رسید و روز بعد باید به گشت شهری می‌رفتیم. اما مهم‌تر از آن اینکه تنها سه طلوع دیگر تا هدف ما باقی‌مانده بود.</description>
                <category>Maedeh Farhoush</category>
                <author>Maedeh Farhoush</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 23:07:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع آتش در عمان – قسمت اول: پیش از رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/traveler/oman1-oekjz3upvdqo</link>
                <description>طرحی که دو ماه پیش از سفر در دفترم کشیدم.آدم‌ها با آرزوهای مشترک‌شان به یکدیگر نزدیک می‌شوند؛ مثلا آرزوی یک سفر. آرزویی که اولین بار یک سال پیش دوستی در دل من بوجود آورد. اما اوایل آبان ۹۸ که سفرم را قطعی کردم، تنها بودم. اینکه چه چیز آدم‌ها را از هم دور می‌کند، موضوعی نیست که بخواهم درباره آن بنویسم. اما حالا که می‌خواهم یک سفرنامه را بنویسم، باید از اولین جرقه آن هم بگویم. پس یک آرزوی مشترک من را به مسیر این سفر برد و ...آبان ۹۸ بود که اطلاعیه رسمی سفر را دیدم و بی‌درنگ تصمیم گرفتم کوله‌ام را ببندم. هدف یک پدیده نجومی بود؛ خورشیدگرفتگی حلقوی. پدیده‌ای که ۵ دی ماه اتفاق می‌افتد و برای رصد یا باید به درصد جزیی آن در ایران رضایت می‌دادیم و یا به جایی دورتر می‌رفتیم. پس مقصد عمان را انتخاب کردم. کشوری که از شمال به دریای عمان و از شرق به دریای عرب (در شمال اقیانوس هند) می‌رسید. اما رسیدن به مسقط پایان کار نبود و باید تا کویر‌های این کشور می‌رفتیم؛ جایی که رمل‌ها به اقیانوس می‌رسید.هزینه اولیه سفر را که پرداخت کردم، دفتر اسکچم را برداشتم و طرحی از یک خورشید گرفتگی حلقوی کشیدم. طرحی که خورشید را در حال طلوع از فراز رمل‌ها و یک درخت نخل نشان می‌داد. این تصویری بود که از صبح روز ۵ دی داشتم.دو ماه به سختی گذشت. آنقدر سرم را شلوغ کردم تا گذر روزها را فراموش کنم. البته روزگار هم طوری چرخید که دیگر فرصتی برای فکر کردن به سفر باقی‌ نماند. در این مدت فقط با یک دوست درباره سفر حرف زده بودم و تنها یک هفته قبل از پرواز، بعضی افراد نزدیک را هم مطلع کردم.برای من هیچ چیز سخت‌تر از گذر زمان نیست و این موضوع را دو روز مانده به سفر به خوبی فهمیدم. روزی که در خیابان‌های تهران راه می‌رفتم و احساس می‌کردم ثانیه‌ها آنقدر کند و سنگین پیش می‌روند که می‌توانند من را له کنند. هر چه بود گذشت.یک کوله بزرگ، یک کوله کوچک و کیف دوربین دوچشمی‌ همه وسایل من برای این سفر بود.بالاخره صبح روز دوشنبه دوم دی ۹۸ فرارسید. یک کوله بزرگ، یک کوله کوچک و کیف دوربین دوچشمی‌ همه وسایل من برای این سفر بود.بخش زیادی از وسایلم شامل ابزار رصدی، دوربین، سه‌پایه و ... می‌شد. ساعت ۳ صبح به سمت فرودگاه رفتیم و ساعت ۴ وارد سالن فرودگاه شدیم و ساعت ۵، پس از تحویل بارها، از گیت عبور کردیم. شاید نیاز به توضیح نباشد که عبور دوربین دوچشمی و تلسکوپ از موانع انسانی فرودگاه، سخت‌ترین کار در ابتدای این سفر بود. به هر حال در تهران از این مراحل عبور کردیم و ساعت ۷ صبح سوار هواپیمای قشم ایر به مقصد مسقط شدیم.هواپیما بدون تاخیر از زمین برخاست و ما درحالی که چشم دوخته بودیم به شهری که سراسرش را آلودگی فراگرفته بود، به سمت جنوب رهسپار شدیم. از فراز دریای عمان گذشتیم و حدود ساعت ۱۲ به وقت تهران (۱۱:۳۰ به وقت مسقط) وارد فرودگاه بین‌المللی مسقط شدیم.پس از گرفتن ویزا، عبور از موانع انسانی فرودگاه و تبدیل ۱۰۰ دلار از پول‌مان به ریال عمان، ساعت ۱۲:۳۰ بالاخره وارد شهر شدیم. بعد نوبت رسید به اولین دیدار با شهری که متفاوت با تصورات ما بود ...فرودگاه بین‌المللی مسقط</description>
                <category>Maedeh Farhoush</category>
                <author>Maedeh Farhoush</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 18:07:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>