<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahak</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahak_safar</link>
        <description>دختر کویر، تازه‌کارِ سفر،

دارم یاد می‌گیرم دنیا فقط کار نیست،
اینجا قصه‌ی دیدن، رفتن و نفس کشیدنه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:30:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Mahak</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahak_safar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطور بدون ورشکست شدن قشم رو بگردیم؟ (تجربه شخصی)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahak_safar/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B4%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-jxx4eo0nxzzn</link>
                <description>ماجرای این سفر ما از اونجایی شروع شد که شب آخر توی اصفهان، کنار زاینده‌رود نشسته بودیم و با خودم گفتم: «ماهک، حالا که تا اینجا اومدیم و آذرماه هم که هوای جنوب عالیه، چرا برگردیم خراسان و دوباره کلی راه بیایم؟» همین شد که تصمیم گرفتیم از همون‌جا راه کج کنیم سمت قشم. اما خب یه مشکل بزرگ داشتیم؛ پولمون دیگه اون‌قدرا نبود که بخوایم ولخرجی کنیم و باید یه جوری بودجه رو مدیریت می‌کردیم که وسط راه نمونیم.فیلتر «ارزان‌ترین»؛ فرشته نجات مااولین کاری که کردم این بود که گوشی رو برداشتم و رفتم توی سایت سپنجا. این بار به جای اینکه دنبال جاهای لوکس بگردم، مستقیم رفتم سراغ فیلترها و گزینه «ارزان‌ترین» رو زدم. برام جالب بود که سیستم چطوری قیمت‌های اقتصادی رو برام ردیف کرد. چون هیچ ایده‌ای نداشتم که کجای قشم برای ما بهتره، با پشتیبانی سایت هم حرف زدم.بهم گفتن اگه دنبال خرید و بازار نیستی و دلت دریا و آرامش می‌خواد، اصلاً نرو خودِ شهر قشم؛ چون اونجا همه‌ش آپارتمان و هتله. پیشنهاد دادن برم سمت روستاها، مثل «طبل» یا «سهیلی». منم بین گزینه‌ها یه اقامتگاه بومگردی در طبل پیدا کردم که قیمتش واقعاً عالی بود و خیلی هم صورتی و خیلی نقلی بود ، خلاصه همون رو رزرو کردم.حیاط اقامتگاهمونجاده‌ به سمت بندر پل: چرا با ماشین شخصی؟ما با ماشین خودمون بودیم و این بزرگترین شانس ما برای ارزون تموم شدنِ سفر بود. همین‌جا رفیقانه بهتون بگم اگه می‌تونید حتماً با ماشین خودتون برید؛ چون توی قشم قیمت تاکسی و اسنپ خیلی بالاست و اگه بخواید مدام از این طرف جزیره برید اون طرف، قشنگ جیبتون خالی می‌شه.از اصفهان راه افتادیم، شهرضا و آباده رو رد کردیم و یه توقف کوتاه هم توی شیراز داشتیم تا بالاخره بعد از ۱۴ ساعت رسیدیم به «بندر پُل». چالشِ رو اعصابِ ما همون صفِ لندی‌گراف بود. یه جوری صف بسته بودن که انگار تمومی نداشت! ساعت‌ها توی نوبت کلافه شدیم، اما همین که سوار کشتی شدیم و نسیم دریا به صورتمون خورد، خستگی یادمون رفت. مسیر بندر پل تا بندر لافت خیلی کوتاه بود و سریع رسیدیم اون طرف.روستای طبل؛ جایی که غریبه نبودیماز لافت مستقیم روندیم سمت روستای طبل. وقتی رسیدیم، با یه خانواده میزبان روبرو شدیم که نگم براتون چقدر ماه بودن. آقا و خانم جوانی که هم‌سن خودم بودن؛ با اینکه درگیر زندگی و بچه‌شون بودن، ولی این‌قدر با ما گرم گرفتن که انگار صد ساله همدیگه رو می‌شناسیم. کل فامیلشون همون‌جا اقامتگاه داشتن و یه جوِ خیلی صمیمی و خانوادگی درست کرده بودن.توی اون چند روز، قشم رو با ماشین خودمون زیر و رو کردیم:جنگل‌های حرا: کلاً ۳ دقیقه با ما فاصله داشت.دره ستارگان: فضایی عجیب و غریب که انگار توی سیاره دیگه‌ای هستی.تنگه چاهکوه: که ابهتش آدم رو مبهوت می‌کرد.یه روز هم رفتیم سمت «شیب‌دراز» چون شنیده بودم لاک‌پشت‌های پوزه عقابی اونجا تخم‌گذاری می‌کنن. خیلی ذوق داشتم ولی محلی‌ها گفتن: «الان فصلش نیست، باید اسفند تا اردیبهشت بیای.» خلاصه یکم ضدحال خوردم ولی جاش ساحل مریخی «سلخ» رو دیدیم که واقعاً دیدنی بود.پاتوق شبانه و فرهنگ‌های مشابهشب‌ها حیاط اقامتگاه ما پاتوق بود. همه مسافرها دور هم جمع می‌شدیم و به موسیقی زنده محلی گوش می‌دادیم. جالب بود که می‌دیدم فرهنگ مردم قشم چقدر به ما خراسانی‌ها نزدیکه؛ مثلاً اونا هم مثل ما زود ازدواج می‌کنن و خیلی زود با غریبه‌ها صمیمی می‌شن.آخرش هم با اینکه دلم می‌خواست «هرمز» و «هنگام» رو برم، ولی دیدیم هم وقتمون تمومه و هم بودجه‌مون ته کشیده. پس بیخیال شدیم و مسیر برگشت رو پیش گرفتیم.درس بزرگ سفر: دنیا دیدن بهتر از دنیا خوردن!فکر کنم تا یه مدت نتونم سفر برم چون حسابی توی این چند ماه اخیر در رفت‌وآمد بودم، اما الان با تمام وجودم این جمله رو درک می‌کنم که «دنیا دیدن بهتر از دنیا خوردن است». توی هر کدوم از این سفرها کلی چیز جدید یاد گرفتم و خاطراتی ساختم که با هیچ پولی عوضشون نمی‌کنم. تصمیمم رو گرفتم: از این به بعد پول پس‌انداز می‌کنم تا فقط ایران رو بگردم.موقع خداحافظی هم توی سایت براشون نوشتم: «بسیار عالی و فضای فوق العاده و بسیار دلنشین بود.» چون واقعاً اون اقامتگاه صورتی با اون قیمت کمش، خیلی بهمون چسبید.حالا نوبت شماست که بگید؛ شما هم مثل من معتقدید که &quot;دنیا دیدن بهتر از دنیا خوردنه&quot; و حاضرید از هزینه‌های دیگه بزنید تا فقط سفر کنید؟ یا فکر می‌کنید سفر اگه با هتل و امکانات کامل نباشه، فقط خستگیه و ارزشش رو نداره؟</description>
                <category>Mahak</category>
                <author>Mahak</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 14:26:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصفهان یا شیراز؟ مسئله این است!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahak_safar/%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fkxwkkrbu6t0</link>
                <description>راستش رو بخواین، همیشه فکر می‌کردم عشق من به شیراز و اون حال‌وهوای مستانه‌اش، جوریه که هیچ شهر دیگه‌ای نمی‌تونه تو دلم جا باز کنه.اما این‌بار، شوهرم پاش رو توی یه کفش کرد که حتماً بریم اصفهان. من مدام از سرمای خشک و استخون‌سوز اصفهان توی آذرماه می‌گفتم، اما اون کوتاه نیومد و بالاخره ما رو کشوند به دلِ نصفِ‌جهان..! و این سفر جوری شد که تمام پیش‌فرض‌هام رو به چالش کشید. حالا به نظرتون اصفهان واقعاً تونست جای شیراز رو توی قلبم بگیره؟ بیایین با هم هم‌سفر بشیم تا براتون بگم چی شد...ما از خراسان تا اصفهان حدود ۱۳ ساعت توی راه بودیم. شوهرم اصرار داشت که من هم پشت فرمون بشینم. با اینکه چند سالی هست گواهینامه گرفتم، ولی همیشه از جاده می‌ترسیدم. اما شوهرم با همون آرامش همیشگیش تشویقم کرد و خلاصه قسمتی از مسیر رو من رانندگی کردم. اون‌جا بود که فهمیدم جاده اون‌قدرها هم که فکر می‌کردم ترسناک نیست؛ وقتی یکی کنارت باشه که بهت ایمان داره، حتی فرمون ماشین هم باهات رفیق می‌شه. اون چند ساعت رانندگی، انگار یه امتحانِ اعتماد‌به‌نفس بود که با نمره‌ی ۲۰ پاسش کردم! قبلاً فقط به مقصد فکر می‌کردم، اما این‌بار فهمیدم که جاده هم دست‌کمی از خودِ مقصد نداره؛ با هم حرف زدیم، از آرزوهامون گفتیم و راه برامون خیلی زود گذشت.هوا تاریک بود که رسیدیم به نزدیکی‌های اصفهان. فکر کنم من واقعاً آدم خوش‌شانسی باشم، چون توی این سفر هم مثل سفرهای قبلی، میزبان اقامتگاهمون انسان بسیار شریف و مهربانی بود. راستش رو بخواین، ما دمِ ورودی شهر کمی مسیر رو گم کردیم و گیج شده بودیم؛ اما ایشون تمام مدت با صبوری تماس می‌گرفتن و قدم‌به‌قدم ما رو راهنمایی می‌کردند تا برسیم. این توجه و دلسوزی‌شون برای من خیلی ارزشمند بود و همون اولِ کار، حس امنیت بهم داد.انتخابم برای این سفر یک «خونه» بود. توی این اوضاع اقتصادی، برام به‌صرفه‌تر بود جایی رو بگیرم که هم قیمتش مناسب‌تر باشه و هم آشپزخونه داشته باشه تا بتونم خودم آشپزی کنم؛ آخه سخته آدم همه‌ی وعده‌ها رو از بیرون بگیره. سفر رفتن توی این روزها یه هنره؛ هنرِ اینکه چطوری کیفیت رو فدای قیمت نکنی. گشتن توی سایت سپنجا بهم این فرصت رو داد که به‌جای یه اتاقِ دلگیرِ هتل، یه «خونه» داشته باشم؛ جایی که بوی غذای خودم توش بپیچه و حس غریبی نکنم. انگار یه تیکه از آرامشِ خونه‌مون رو با خودمون برده بودیم اصفهان.اقامتگاهی که رزرو کرده بودم، یه آپارتمان مبله در شمس آبادی اصفهان دوخوابه و طبقه اول بود؛ دقیقاً قلب اصفهان که دسترسی‌مون به همه جا رو عالی می‌کرد. سریع وسایل رو گذاشتیم و پیاده راه افتادیم سمت سی‌وسه‌پل. چیزی که همون اول توی اصفهان چشمم رو گرفت، تمیزیِ عجیب شهر بود. انگار همه‌جا رو با دستمال برق انداخته بودن! با خودم فکر می‌کردم کاش می‌شد این نظم و وسواسِ قشنگِ اصفهانی‌ها رو بسته‌بندی کرد و سوغاتی برد برای همه‌ی شهرهای ایران!از شانس خوب ما، زاینده‌رود هم آب داشت. اول رفتیم رستوران؛ شوهرم هرچی اصرار کرد «بریونی» بخورم، اصلاً قبول نکردم چون روی غذا خیلی حساسم. فردا صبح هم پیاده رفتیم سمت میدان نقش‌جهان. اول سوار کالسکه شدیم و بعد رفتیم «عالی‌قاپو». وای که چه ویوی فوق‌العاده‌ای داشت! آدم دلش می‌خواست ساعت‌ها از اون بالا به میدون زل بزنه. بعد هم مسجد شیخ‌لطف‌الله و بازار... برای خودم دوتا سفره‌ی قلمکار با طرح بته‌جقه خریدم که واقعاً عاشقشون شدم. روزهای بعد رو هم رفتیم سمت «منارجنبان» و «باغ پرندگان».اصفهان واقعاً باشکوه و مرتبه، اما اگه بخوام صادقانه بگم، با اینکه همیشه شیراز و اصفهان رو با هم مقایسه می‌کنن، برای من هنوز هم شیراز یه چیز دیگه‌ست. اصفهان رو دوست داشتم و تمیزی شهر رو تحسین کردم، ولی اون حسِ گرمایی که توی شیراز داشتم رو اینجا پیدا نکردم. البته شوهرم دقیقاً برعکس منه و اصفهان رو بیشتر دوست داره. موقع برگشتن هم باز سری به سایت سپنجا زدم تا از میزبانِ عزیزمون تشکر کنم و براشون نوشتم که همه چی امکانات خوب بود و راضی بودیم؛ چون واقعاً داشتنِ یه میزبانِ مسئولیت‌پذیر توی اون سرمای آذرماه، بهترین بخش سفرمون بود.حالا دیگه نوبت شماست که قضاوت کنین؛ توی این دوگانه‌ی همیشگی، شما طرفدار کدوم جبهه هستین؟ اصفهانِ باشکوه و تمیز که انگار با خط‌کش وجب‌به‌جبش رو ساختن، یا شیرازِ پُر از احساس و صفا که آدم توش رها می‌شه؟اگه شما هم مثل من و شوهرم سرِ انتخابِ مقصد بعدیِ سفر با هم اختلاف‌نظر دارین یا خاطره‌ای از این کل‌کل‌های «اصفهان بهتره یا شیراز» دارین، حتماً برام بنویسین. بیایین ببینیم این‌جا طرفدارای کدوم شهر بیشترن؛ اصفهانی‌ها یا شیرازی‌ها؟</description>
                <category>Mahak</category>
                <author>Mahak</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 11:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی فهمیدم ایران چقدر نادیده گرفته شده</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahak_safar/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-bgymersr44zl</link>
                <description>راستش این چند وقت که شروع کردیم به سفر، مدام یه حس عجیبی تو دلم می‌چرخه؛ یه جور حسِ غصه. غصه از اینکه منِ ایرانی، ۲۵ سال از عمرم گذشته و تازه حالا دارم می‌فهمم کشورم چقدر دیدنیه. تا الان فقط چندتا استان رو دیده‌ام، ولی همین‌ها کافیه که آدم پر از حسرت بشه… که چقدر می‌شد روی گردشگری این سرزمین کار کرد و چقدر جاها هنوز ناشناخته مونده. بعد از اون سفرِ پُر از عطر نارنج که توی مهرماه به شیراز داشتیم و حسابی عاشقش شدم، دلم می‌خواست زودتر دوباره بزنیم به جاده.راستش من توی دوتا سفر قبلی، خیلی سخت‌گیر بودم. همه‌اش دنبال هتل‌های لوکس می‌گشتم و کمال‌گرایی نمی‌ذاشت از سادگی لذت ببرم. اما این‌بار کمال‌گرایی رو کلاً گذاشتم کنار؛ تصمیم گرفتم به خودم سخت نگیرم و زیبایی رو توی اصالت پیدا کنم. دنبال یه جای دنج بودم که یکی از دوستام یه کلبه چوبی کوهستانی در مریوان رو بهم معرفی کرد. شوهرم اولش زیاد راضی نبود؛ حق هم داشت، از خراسان تا مریوان راه خیلی طولانیه و اون هنوز خستگی جاده شیراز تو تنش بود، ولی اینقدر اصرار کردم که بالاخره قبول کرد. این بار پدرم هم با ما همراه شد. داشتن یه همسر همراه و صبور، واقعاً سفر رو لذت‌بخش می‌کنه؛ مردی که با وجود خستگی، دوباره پشت فرمون نشست تا من و بابام به آرزومون برسیم.اواخر آبان‌ماه بود که راه افتادیم به سمت کردستان، وقتی رسیدیم ،فهمیدم کردستان واقعاً سرزمین رنگ‌هاست. اقامتگاهی که توی سپنجا دوستم بهم معرفی کرده بود ، یه کلبه چوبیِ دوبلکس و رویایی مابین سنندج و مریوان بود که وسط یه باغ ۸۰۰ متری قرار داشت. ویوی کلبه رو به رودخونه بود و صدای آب، آرامش‌بخش‌ترین موسیقیِ شب‌هامون شده بود. میزبانمون یه مرد کردِ فوق‌العاده شریف بود که با همون لهجه‌ی شیرینش شب اول برامون یه قابلمه آش دوغ آورد؛ با اطمینان می‌گم خوشمزه‌ترین آش دوغی بود که تو عمرم خورده بودم. کردها چقدر بزرگوارند؛ لباس‌های رنگی و جافی‌های زیباشون، ابهت کوه‌ها رو داره.ویو اقامتگاه که به دریاچه بودروز اول سفرمون رو فقط به استراحت کنار رودخونه و گشتن توی همون باغ گذروندیم. روز دوم راه افتادیم سمت مریوان و رفتیم «روستای دره‌تفی» که به شهر لک‌لک‌ها معروفه. دیدن اون همه لک‌لک که بالای درخت‌های بلوط لونه کرده بودن، انگار یه قطعه از بهشت بود. همون‌جا ناهار رو کباب ماهی مخصوص زریوار خوردیم که مزه‌اش با بقیه ماهی‌ها فرق داشت. روز سوم، زدیم به دل جاده‌ی مریوان به سمت پاوه تا رسیدیم به «گردنه ژالانه». آبان‌ماه بود و ما واقعاً دریایی از ابر رو زیر پاهامون می‌دیدیم. از اونجا رفتیم سمت «اورامان تخت»؛ روستایی که انگار خانه‌هاش رو توی دل سنگ تراشیدن. پدرم با تعجب به کوه‌های شاهو نگاه می‌کرد و زیر لب خدا رو شکر می‌کرد.روز چهارم هم اختصاص داشت به بازار مریوان و بازارچه مرزی. محوِ پارچه‌های پولک‌دوزی شده و گیوه (کلاش) شدم. شوهرم برای خودش یه شال کمر کردی خرید و منم غرق رنگ‌های بازار شدم. موقع برگشتن هم، چون اقامتگاهمون نزدیک بود، سری به «قرآن تاریخی نگل» و پل معلق روی رودخونه زدیم. این سفر به من یاد داد که خوشبختی توی هتل‌های چند ستاره نیست؛ گاهی یه کلبه چوبی ساده وسط یه باغ، وقتی عزیزانت کنارت هستن، از هر جای لوکسی بهتره.موقع خداحافظی، میزبان اونقدر مهربون بود و با اون لهجه‌ی قشنگش با محبت ما رو راهی کرد که انگار داریم از فامیل خودمون جدا می‌شیم؛ از همون آدم‌هایی که دلت می‌خواد باز هم به دیدنشون بری. وقتی رسیدیم خونه، با اینکه خسته بودم، ولی دلم می‌خواست زودتر اون حسِ خوب رو یه جایی ثبت کنم تا بقیه هم بتونن این آرامش رو تجربه کنن. برای همین گوشی رو برداشتم و همون‌جایی که کلبه رو رزرو کرده بودم، برای میزبان نوشتم: «میزبان بسیار دوست داشتنی و عزیز بود، نظافت اقامتگاه قابل قبول بود.» نوشتن این کلمات برام مثل یه تشکر قلبی بود از کسی که بخشی از خاطرات قشنگ کردستان رو برامون ساخت.این اقامتگاه ما بود که واقعا عاشقش شدمواقعاً خیلی خوشحالم که برای این سفر کردستان رو انتخاب کردم. این سفر به من ثابت کرد که باید از چهاردیواریِ خونه زد بیرون تا فهمید دنیا چقدر رنگارنگه. من شنیدم مراسم‌های جالبی مثل «کومسای» یا «جشن هزار دف» هم توی کردستان برگزار می‌شه که خیلی دلم می‌خواد یه بار دیگه برگردم و اون‌ها رو هم از نزدیک ببینم.حالا شما بگید؛ تا حالا شده کمال‌گرایی رو توی سفر کنار بذارید و برید سراغ یه جای ساده؟ یا اصلاً تا حالا تجربه‌ی حضور توی جشن‌های محلی کردستان رو داشتید؟ خوشحال می‌شم برام بنویسید</description>
                <category>Mahak</category>
                <author>Mahak</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 14:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به زیبا ترین شهر ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahak_safar/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-fku0gfu8gsdy</link>
                <description>سلام به همه 🌱امروز می‌خوام داستان سفر دومم که به شیراز بود رو براتون تعریف کنم.من تعریف شیراز رو خیلی شنیده بودم؛همه از قشنگی‌هاش می‌گفتن، از حال‌وهوای شهر، از تاریخ و باغ‌هاش…و واقعاً دلم می‌خواست یه بار خودم با چشم‌های خودم ببینمش.همه می‌گفتن :«راهش طولانیه، خسته می‌شی، اذیت می‌شی…» ولی چون دلم می‌خواست برم، خیلی به این حرف‌ها توجه نکردم. تصمیم گرفتیم مهرماه راه بیفتیم که هم هوا بهتر باشه، هم شهر خلوت‌تر.راهمون واقعاً طولانی بود؛ حدود ۱۶ ساعت تو راه بودیم.برای رفتن به شیراز مسیرهای مختلفی هست و ما مسیر یزد به شیراز رو انتخاب کردیم.شنبه 12 مهر، ساعت ۶ صبح راه افتادیم. قبلش خیلی به پدرم اصرار کردم باهامون بیاد.دلم می‌خواست این سفر رو کنارمون باشه،اما قبول نکرد…گفت: «راهش خیلی دوره، من دیگه توانشو ندارم.» قبول کردم، ولی ته دلم یه‌جوری شد.تو راه چند جا نگه داشتیم؛هم برای استراحت،هم برای اینکه یه کم خستگی در کنیم.راه سخت بود،اما شوق رسیدن باعث می‌شد همه‌چی قابل‌تحمل‌تر بشه. بالاخره شنبه شب، حدود ساعت ۱۰ رسیدیم شیراز.خیلی خسته بودیم،اما ذوق داشتیم.وقتی رسیدیم اقامتگاه…واقعاً خوشحال شدم.یه حیاط دلباز و قشنگ داشت،آروم و دلنشین،جوری که همون اول خستگی راه از تنت درمی‌اومد.حیاط زیبا اقامتگاهموناتاقمون هم خیلی قشنگ بود؛با یه رنگ آبی خاص که آدم با دیدنش ناخودآگاه آروم می‌شد.همون لحظه با خودم گفتم:«چه انتخاب خوبی کردم که برای سفر دومم به سایت سپنجا اعتماد کردم آخه این اتاق رو اقامتگاه رو خود پشتیبان سایت به من پیشنهاد داد .»اتاقمون که واقعا عاشقش شدمهمون شب از رستوران اقامتگاه کشک و بادمجون سفارش دادیم.خیلی چسبید.بعدش فقط خواب…می‌خواستیم فرداش با انرژی بریم شهرگردی.کشک و بادمجون که از خود اقامتگاه سفارش دادیمفردا صبح بیدار شدیم،صبحانه خوردیم و چون اقامتگاهمون مرکز شهر بود،پیاده راه افتادیم.اول رفتیم شاهچراغ و زیارت کردیم.بعدش راه افتادیم سمت خانه زینت‌الملوک، نارنجستان قوام و مسجد نصیرالملک.واقعاً از زیبایی همه‌شون حیرت‌زده شده بودم؛هر جا رو نگاه می‌کردی، یه چیزی برای دیدن داشت.بعدش رفتیم نزدیک بازار وکیل و کلم‌پلو شیرازی خوردیم.چقدر خوشمزه بود… این‌قدر که از یکی از کارمندهای رستوران درباره دستور پختش پرسیدم و خیلی کامل راهنماییم کرد.وقتی برگشتیم خونه،برای پدرم چند بار درستش کردم و خیلی خوشش اومد.به شما هم پیشنهاد می‌کنم حتماً امتحانش کنید.کلم پلو با شربت آبلیموتو بازار وکیل یه گشتی زدیم،سوغاتی خریدیم و بعد رفتیم نزدیک ارگ کریم‌خان،فالوده شیرازی خوردیم و خود ارگ رو هم دیدیم.همون نزدیکی‌ها مقبره کریم‌خان زند و موزه پارس هم بود که از اون‌جا هم بازدید کردیم.ارگ کریم‌خان تو شب واقعا قشنگهارگ کریم‌خانحدود ساعت ۸ شب رفتیم یک رستوران که اقامتگاه هم بود ،شام خوردیم و بعد برگشتیم اقامتگاه و خوابیدیم…چون قرار بود فرداش راهی تخت جمشید بشیم.برای شام آب دوغ خیار انتخاب کردم که واقعا عالی بوددوشنبه ۱۴ مهر راه افتادیم به سمت تخت جمشید.راستش من همیشه فکر می‌کردم تخت جمشید تو خود شیرازه، اما فهمیدم توی شهرستان مرودشت قرار داره و حدود چهل دقیقه با شیراز فاصله داره.همین که از دور ستون‌ها رو دیدم،دلم لرزید.وقتی وارد محوطه شدیم،واقعاً اشک تو چشم‌هام جمع شد.نه از ناراحتی…از شکوه.از عظمت.از اینکه این‌همه تاریخ و تمدن،مال سرزمین منه.حدود سه ساعت توی تخت جمشید گشتیم.یه بخش خیلی جالبش این بود که می‌شد عینک‌های مجازی اجاره کردو دید که کاخ‌ها و فضاها قبلاً چه شکلی بودن.واقعاً تجربه‌ی جذابی بود و پیشنهاد می‌کنم اگه رفتید، حتماً امتحانش کنید.قسمتی از تخت جمشیدبعدش رفتیم سمت نقش رستم و نقش رجب که کمتر از ربع ساعت باهاش فاصله داشتن. آرامگاه چندتا از پادشاهان هخامنشی،سنگ‌نوشته‌ها و نقش‌برجسته‌های مختلف…اون‌جا هم یه بنای کعبه‌مانند دیدیم ،که بهش می‌گن کعبه زرتشت و داستان اسمش برام خیلی جالب بود.بعد از کلی گشت‌وگذار، ناهار خوردیم و راه افتادیم به سمت پاسارگاد. آرامگاه کوروش یه حس عجیبی داشت؛ناخودآگاه آروم‌تر راه می‌رفتی و احترام خاصی تو فضا بود.تو پاسارگاد هم حسابی گشتیم و با یه دلِ پر برگشتیم سمت شیراز.واقعاً روز قشنگی بود؛ از اون روزهایی که تا مدت‌ها توی ذهنت می‌مونهمحوطه بیرونی پاسارگادسنگ نگاه انسان بالدار۱۵ مهر، آخرین روز سفرمون بود. روزی که گذاشتیمش برای باغ‌ها و آدم‌های موندگارِ شیراز.اول رفتیم حافظیه؛فضاش آدم رو ناخودآگاه آروم می‌کرد. بعدش سعدیه و بعد باغ عفیف‌آباد.باغ عفیف آبادعصر هم رفتیم باغ ارم،توی خیابون ارم ذرت گرفتیم،یه شب‌نشینی ساده و خوشحال داشتیم و بعدش توی خیابون‌ها و پاساژهای بزرگ شیراز گشت زدیم.سرو های با قدمت چندصد ساله باغ ارمبا اینکه پاییز بود اما این گلها زیبا هنوز در باغ ارم بودندشیراز واقعا شهر زیباییه.مردمش خوش‌گذرانن،خیلی خوش‌برخورد و مهمان‌نوازن.جوری که حس نمی‌کنی مسافری؛حس می‌کنی یکی از خودشی.کیفیت غذا ها و رستوران ها و کافه هاشم واقعا بالاست و البته گران!روز ۱۵ مهر از شیراز برگشتیم؛با یه کوله‌بار خاطره و دلی که هنوز اون‌جا جا مونده بود.راستش بعد از سفر، اون‌قدر خسته بودم که چند روز بعد یادم افتاد برای میزبان اقامتگاه کامنت نگذاشتم.رفتم توی سایت سپنجا که ازش رزرو کرده بودم و نوشتم که اقامتگاهمون عالی بود،همه‌چی تمیز، مرتب و بدون هیچ مشکلی.واقعاً از انتخابم راضی بودم. من واقعاً عاشق اقامتگاه‌های سنتی و بوم‌گردی‌امو برای سفر بعدیم هم یا همین اقامتگاه سنتی در 9 دی شیراز شاهنشین رو دوباره انتخاب می‌کنمبخشی از اتاقمیا یه جای شبیه به این؛ جاهایی که حس خونه می‌دن، نه فقط جای خواب.شیراز شهریه که حتماً دوباره و دوباره بهش سفر می‌کنم.بعضی شهرها رو نمی‌شه فقط یک‌بار دید.شما تا حالا به شیراز سفر کردید؟خوشحال می‌شم نظرتون رو برام بنویسید 🤍.</description>
                <category>Mahak</category>
                <author>Mahak</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 18:46:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه اولین سفر من و مردِ صبورم بعد از ۶ سال</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahak_safar/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DB%B6-%D8%B3%D8%A7%D9%84-ieu6k32k07hv</link>
                <description>سلام به همه‌ی اونایی که این نوشته رو می‌خونن. من ماهکم؛ ۲۵ سالمه و اهل روستای سوزنده تو منطقه خوشاب خراسان رضوی‌ام.مدت‌ها بود دلم می‌خواست از تجربه‌ی سفرهام بنویسم، اما حقیقت اینه که من تا همین چند ماه پیش اصلاً تجربه‌ی جدی از سفر نداشتم. زندگی‌م بیشتر توی کار و مسئولیت گذشته بود و دیدن دنیا همیشه می‌موند برای «یه روزی».از شهریور امسال تصمیم گرفتم بیشتر سفر کنم و چیزهایی که از ایرانِ زیبا یاد می‌گیرم رو با شما به اشتراک بذارم. این روایت، داستان اولین سفر واقعی زندگی منه… اگه بخوام از خودم بگم، من تک‌دختر خونه بودم و بعد از رفتن مادرم، تمام دنیام شد نگهداری از پدرم و گلیم و قالی‌هایی که می‌بافم. ۶ ساله ازدواج کردم، شوهرم هم مردِ آروم و صبوریه؛ از اونایی که زیاد حرف نمی‌زنن ولی وقتی می‌گه هستم، یعنی تا تهش هست. اونم توی دامداری کوچیکِ پدرم پا‌به‌پای ما زحمت می‌کشه. ما وضعمون خداروشکر بد نیست، دستمون به دهنمون می‌رسه‌، ماشین و خونه داریم، اما همیشه زندگیمون تو کار خلاصه شده بود.محیط زندگی ما کویریه؛ همه‌اش خاک و باد و آفتاب. تا همین سه ماه پیش، من هیچ‌وقت دریا رو از نزدیک ندیده بودم!همه‌اش می‌گفتیم بعداً می‌ریم، تا اینکه بالاخره طلسم رو شکستیم. یه چوپان استخدام کردیم که کمک‌حال شوهرم باشه و پدرم رو هم سپردیم به همسایه تا حواسش به گاو و گوسفندها باشه.بابام با اینکه مرد استوار و قوی‌ایه، باز دلم شور می‌زد ولی خودش گفت: برو بابا جان، من از پس خودم برمیام.بیست و دوم شهریور بود که با ماشین خودمون راه افتادیم. ماشینمون سرحال بود ولی انگار جاده می‌خواست یه کم صبر ما رو امتحان کنه!نزدیکای شاهرود ماشین یهو ریپ زد و ایستاد. شوهرم پیاده شد، یه نگاهی به موتور انداخت و با همون لهجه‌ی خودمون گفت: «یره، انگار نایِه! بختِ ما رو می‌بینی؟» خلاصه چند ساعتی رو توی یه تعمیرگاه لب جاده معطل شدیم. من نشسته بودم روی یه پله‌ی سنگی و فکر می‌کردم نکنه قسمت نیست دریا رو ببینم؟ اما شوهرم با همون صبر همیشگیش دستم رو گرفت و گفت: «درست مِشه ماهک، غصه نخور.» من قبل از سفر توی اینترنت می‌گشتم که توی سایت سپنجا یه ویلای کوهستانی تو روستای «ولم» بهشهر پیدا کرده بودم. عکس‌هاش جوری بود که انگار ابرها زیر پات هستن. همون‌جا رزرو کردم و عصر که ماشین درست شد، دوباره زدیم به دل جاده.  وقتی رسیدیم به ورودی روستا، هوا دیگه تاریک شده بود. حدود ۱.۵ کیلومتر آخر جاده خاکی بود و از بین درخت‌های بلند رد می‌شدیم که بوی نمشون تا توی ماشین می‌ومد. میزبان ما یه آقای بهشهریِ فوق‌العاده مهربون بود که با لبخند اومد استقبالمون. اینقدر این آدم با محبت بود که همون اول تمام خستگی جاده از تنمون در رفت؛ حتی برامون سبزی محلی و نون تازه آورده بود که بوی بهشت می‌داد. برام جالب بود که برای اجاره ویلا توی اون روستای دورافتاده هم چنین آدم‌های باوجودی پیدا می‌شن که اینقدر به فکر مهمون باشن. صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم، بوی جنگل مستم کرده بود. پنجره رو باز کردم و دیدم تا چشم کار می‌کنه سبزیه و مِه. شوهرم که همیشه عادت داشت ۵ صبح بلند بشه برای دوشیدن گاوها، حالا آروم نشسته بود رو تراس و به درخت‌ها نگاه می‌کرد. رفتم کنارش و گفتم: «چکا منی؟ بیا بشین چاییت رو بخور.» برگشت نگام کرد و گفت: «ماهک، اینجا چقدر هوا زنده‌ست! آدم دلش نمی‌خواد پلک بزنه.» صبحانه رو با همون پنیر محلی که از خودمون برده بودیم و نون گرمی که میزبان داده بود خوردیم و بعدش رفتیم سمت سد گلورد که کلاً ۵ دقیقه با ما فاصله داشت. آبیِ آب سد کنار سبزی کوه‌ها، زیباترین تابلویی بود که تو عمرم دیده بودم.  اما روز سوم، همون روزی بود که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم. ۷۰ دقیقه رانندگی کردیم تا برسیم به ساحل. وقتی برای اولین بار چشمم به ابهت دریا افتاد، پاهام سست شد. پام رو که گذاشتم روی ماسه‌های خیس، فقط گریه کردم. دریا خیلی بزرگتر از اون چیزی بود که توی گلیم‌هام می‌بافتم. شوهرم هیچی نمی‌گفت، فقط دستم رو سفت گرفته بود که یعنی می‌فهمه چی تو دلم می‌گذره. ناهار رو هم رفتیم گلوگاه و «اکبرجوجه» اصل خوردیم که اون رب انار ملسش هنوز زیر زبونمه. روز بعدش هم که بارون گرفت، موندیم توی ویلا و من یه قیمه مشتی با گوشت تازه بار گذاشتم. صدای برخورد بارون به سقف و بوی قیمه توی اون هوای خنک، عجیب‌ترین حس دنیا رو داشت. عصر هم رفتیم سراغ جکوزیِ ویلا؛ ما که تو کویر همیشه با کم‌آبی می‌ساختیم، برامون مثل معجزه بود.  بیست و ششم شهریور که وقت برگشتن شد، انگار داشتم از یه خواب شیرین بیدار می‌شدم. موقع خداحافظی اینقدر از میزبان بابت تمیزی ویلا و مهربونیش تشکر کردم که خودش هم خجالت‌زده شد. وقتی رسیدیم خونه، در حالی که داشتم چمدون‌ها رو باز می‌کردم، با خودم گفتم باید یه جوری از این تجربه‌ی خوب قدردانی کنم تا بقیه هم بتونن با خیال راحت چنین آرامشی رو تجربه کنن. گوشی رو برداشتم و توی همون صفحه‌ای که ویلا رو رزرو کرده بودم، براشون نوشتم که همه‌چیز عالی بود و واقعاً اقامت بی‌نظیری داشتیم. نوشتن اون کلمات انگار یه مهر تایید بود روی تموم شدنِ خوشِ اولین سفرمون. حالا ما تصمیم گرفتیم ماهی یک بار، ایرانگردی رو ادامه بدیم. اگه شما هم مثل من سال‌هاست یه سفر به خودتون بدهکارید، حتماً یه سری به سپنجا بزنید و دل به جاده بسپارید؛ چون بعضی چیزا رو تا نبینید، باورتون نمی‌شه که وجود دارن.اگه جایی تو ایران هست که فکر می‌کنید آدم باید حداقل یه بار تو زندگیش ببینتش، اسمش رو برام بنویسید؛ دلم می‌خواد ادامه‌ی این قصه رو با پیشنهادهای شما بسازم</description>
                <category>Mahak</category>
                <author>Mahak</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 08:25:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>