<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahboubeh Ghaemi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahboubeh_Ghaemi</link>
        <description>من اناری را مي‌كنم دانه                         به دل مي‌گويم
خوب بود اين مردم دانه‌های دلشان پيدا بود...?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 17:46:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/118562/avatar/SEIpzj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahboubeh Ghaemi</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahboubeh_Ghaemi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طرز تهیه جوجه دانشجو با زیتون پرورده !</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahboubeh_Ghaemi/%D8%B7%D8%B1%D8%B2-%D8%AA%D9%87%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-lcfmnqx00os3</link>
                <description>عکس تزیینی است?مواد لازم: + دانش آموز دبیرستانی ترجیحا سال آخر، یک عدد متوسط  +موسسه آموزشی هاج و واج یا نخودچی! چند سیخ  +جزوات و کتابهای تست، یک لگن  +پدر و مادر نگران آینده سازان جامعه، دو لیوان.  +تراول و چک بامحل، سه بسته ۶۰۰ گرمی.  +آشنا و دوست و فامیل، هرچه بیشتر بهتر.  ?طرز تهیه:  ابتدا پدر و مادر نگران را در جزوه و کتابهای تست ریخته و خوب هم زده تا مایه یکدست شود. در صورت تمایل میتوانید مقداری پیاز و زعفران جهت طعم دار کردن اضافه نمایید. سپس استخوان های دانش آموز را در آورده، گوشت خالص را به تکه های مساوی تقسیم کنید و به مدت یک شبانه روز در مایه بخوابانید. وقتی احساس کردید که مواد حسابی به خوردش رفته، کتف و ران و..‌. را از داخل محلول در آورده و به سیخ بکشید. سیخها باید معتبر و سابقه دار باشند...در این مرحله آشنایان و فامیل را بچزانید و چند فووت حسابی کرده تا شعله ور گردند. اولویت با دوستانی است که فرزند پشت کنکوری دارند. سپس سیخها را روی شعله بگذارید. از گرداندن سیخها غافل نشوید تا همه جا به طور یکسان برشته شود. حال وقت آن است که چک و تراولها را آب کرده و روی دانش آموز بمالید. هرچه چرب تر شود، نتیجه رضایت بخش تر خواهد بود. جوجه دانشجوی شما آماده است. میتوانید آن را به همراه برنج و زیتون پرورده برای سال تحصیلی جدید تجهیز کرده و پُزش را بدهیدD;</description>
                <category>Mahboubeh Ghaemi</category>
                <author>Mahboubeh Ghaemi</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 01:45:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلافی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahboubeh_Ghaemi/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81%DB%8C-iiesa3ogi4j4</link>
                <description>چشمهایم را به زور روی هم فشار میدهم. کمی خواب میخواهم. ولی فکر تو هر شب به سراغم می آید و یواشکی خوابهایم را می دزدد... وقتی به خودم می آیم که دیگر دیر شده و ساعت ۴_۵ صبح است. امان از این دوست داشتن!!امشب به خودم قول داده ام که دیگر گول نخورم. قصد کرده ام امشب من به خیالت بیایم. میخواهم تلافی کنم همه آن بی خوابی ها را. میخواهم این بار من باشم که چشمانت را باز نگه میدارم.من باشم که اشکهایت را سرازیر میکنم.من باشم که نفسهایت را به هق هق بدل میکنم. من باشم که عاشقت میکنم.میخواهم امشب با قلبت دوئل کنم...</description>
                <category>Mahboubeh Ghaemi</category>
                <author>Mahboubeh Ghaemi</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 01:44:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگزاری مراسم تا اطلاع ثانوی ممنوع!(طنز)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahboubeh_Ghaemi/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9-%D8%AB%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D8%B7%D9%86%D8%B2-crxq2nvivi4g</link>
                <description>عروسیتون رو بگذارید بعد کرونا!چهار داماد که قصد برگزاری مراسم عروسی را داشتند در مقابل یکی از آرایشگاه های زنانه به دلیل نقض محدودیت‌های پیشگیری از شیوع کرونا بازداشت شدند. آرایشگاه زنانه_ روز_ داخلی  _عروس اول به آرایشگر با لحنی طلبکار: واااای، ناهید جون، چرا این لاک من خشک نمیشه... نکنه جنس بد استفاده کردی؟ حواست باشه ها..کلی پول بابتش ازمون گرفتی! _آرایشگر: نه فدات بشم. مطمئن باش بهترین موادو برات کار کردم. خودمم بردم، عالی بوده. _عروس دوم: حوصله ام سر رفت.. تا کی میخواد سرم زیر این باشه..(اشاره به کلاه لاستیکی روی سرش). ریشه موهام سوخت که!! (رو به شاگرد آرایشگاه): یه قلوپ آب اینجا پیدا نمیشه بدی دستم؟ _آرایشگر به شاگردش: خانوم حق دارن، لطفا اون بطری آبو وردار بیار. _عروس سوم درحالیکه آرایشگر مشغول شینیون موهایش است با گردن کج روبه عروس اول: من و هانی(با کرشمه) کلی وقت گذاشتیم اینجا رو پیدا کنیم. جاهای دیگه فقط ۱۰ تومن میگرفتن. ولی من اینجا رو انتخاب کردم که ۳تومن گرونتر بود. هانی(ه هانی را از ته حلقش ادا میکند) انتخاب رو به عهده خودم گذاشت. حاضره جونشم برام بده...(در چهره عروس اول خیره میشود تا تاثیر حرفهایش را ببیند)._عروس اول عطسه کوچکی زده و بینی اش را باپشت دستش پاک میکند: آره خب، ما هم خیلی تعریفشو شنیدیم. یکی از &quot;فِرِندامون&quot; هرسال از آمریکا برای آرایش کریسمس پا میشه میاد اینجا. همون معرفی کرد.  (اشاره به انگشتهای پدیکور شده اش کرده)میگوید: کاش رنگ اینا رو هم قورباغه ای میکرد تا با انگشتای دستم همخونی داشت.   _عروس چهارم که کارش تقریبا تمام شده و آرایشگر با وسواس خاصی غنچه های سفید را لابه لای موهایش میکارد، با صدای  تو دماغی و تنها جهت اِبراز وجود میگوید: همینطوری خوبه عزیزم. الان سِت کردن انگشت دست و پا قدیمی شده...رنگ ناخن پا هرچی تیره تر به روزتر! (از داخل آینه به آرایشگر): ممنون عجیجم... دست گلت درد نکنه. محشر شده..فکر نمیکردم اون همه کک و مک رو بشه محو کرد!! حتی دیگه کجی فکّم هم معلوم نی(ست)...  نیم ساعت بعد....  شاگرد آرایشگر کنار پنجره مشغول دید زدن کوچه است. ناگهان چشمانش گرد شده و رنگ چهره اش تغییر میکند و با فریاد میگوید: دامادا رو گرفتن...مامورا همشونو بردن...بدبخت شدیم... عروس دوم در حالی که شنل پوشیده و آماده برای رفتن است منقلب شده و از حال میرود..  _آرایشگر(مظطرب): یکی بره آب قند درست کنه...بیچاره شوکه شده...(در حالیکه گوش شاگرد را میپیچاند): این چه وضع خبر دادنه دیوونه روانی!!   دست و پاهایش شل شده و روی زمین ولو میشود... </description>
                <category>Mahboubeh Ghaemi</category>
                <author>Mahboubeh Ghaemi</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 14:56:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا حواست باشه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahboubeh_Ghaemi/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-xvm6dbugjpma</link>
                <description>گفت حواسِت به آدمهایی که کاکتوس‌وار زندگی میکنن باشه. گفتم کاکتوس‌وار؟ منظورت چیه؟! گفت «آدمهایی که مثل کاکتوس، نیازی نیست دائم حواست بهشون باشه. نیازی نیست هرروز خاکِشون رو چِک کنی تا مبادا خشک شده باشه. ترسِ پلاسیده شدنشون رو نداری به خیالت خیلی مقاومن...اما یه روز که مثل روزای دیگه مشغولِ رسیدن به بقیه گل های رنگارنگت هستی، چشمت به کاکتوست میوفته و میبینی زردو پلاسیده شده و ریشه هاش خاکِستر.و تو تازه همون روز میفهمی کاکتوس ها هم میمیرن اما تدریجی..و بی خبر.#شادی_کاف</description>
                <category>Mahboubeh Ghaemi</category>
                <author>Mahboubeh Ghaemi</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 16:50:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط یه بوس کوچولو!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahboubeh_Ghaemi/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-nhwoafenbv1r</link>
                <description>امروز زنگ زدم به خواهرم. یک ماه است که دور و بر هم نرفته ایم به خاطر این کرونای ذلیل شده:(( راستش را بخواهید بیشتر از همه دلتنگِ پسر یکساله اش هستم. اگر تجربه خاله شدن را داشته باشید می دانید دوری از یک پسر بچه تپلی و مهربان، مخصوصا وقتی با آن چشمهای سیاهش نگاهتان می کند، چقدر سخت است...سرتان را درد نیاورم. در حین صحبت خواهش کردم گوشی را بدهد دستش،تنها برای اینکه صدایش را بشنوم... برای چند لحظه آرام گرفتم. ولی اشکهای ناقلا امان ندادند.قبل از سرازیر شدنشان خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم. یاد روزهایی افتادم که بی دغدغه کنارش بودم و هرچقدر می خواستم سر به سرش می گذاشتم.ولی الان حسرت دیدنش را می خورم...بوسیدنش... فقط یه بوس کوچولو!!!</description>
                <category>Mahboubeh Ghaemi</category>
                <author>Mahboubeh Ghaemi</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 00:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز فردوسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahboubeh_Ghaemi/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-wl0vqnbjy6un</link>
                <description>در شاهنامه ی فردوسی روایت عجیبی وجود دارد.داستان از این قرار است که وقتی زال می خواست از سیمرغ خداحافظی کند و او را ترک‌ کند سیمرغ سه پَر از پَرهای خود را به زال می دهد و به او می گوید : &quot;هر وقت در تنگنا و تیره روزی قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا‌ من ظاهر شوم و به یاری ات بشتابم&quot;سالها می گذرد رودابه همسرِ زال رستم را آبستن می شود و ناتوان از وضع حمل در بستر مرگ می افتد ، زال هراسان اولین پر سیمرغ را به آتش می کشد. سیمرغ به یاری همسر و فرزندش می آید و از مرگ می رهاندشان. زال در اواخر عمر و قبل از مرگش دو پر دیگر را به رستم‌ می دهد تا در تنگنا آنها را به آتش بکشد.سالها می گذرد و رستم در جنگ با پهلوانی به نام اسفندیار دچار زخم های فراوان می شود و مستاصل از شکست او ، رستم پر دوم را به آتش می کشد.سیمرغ آشکار می گردد رستم را درمان می کند و راز شکست اسفندیار را بر ملا می نماید رستم پیروز می شود.اما راز سر به مُهری که فردوسی قرنهاست آن را پنهان کرده اینجاست. فردوسی تکلیف پر سوم را مشخص نکرده است. در هیچ جای شاه نامه نشان وخبری از پر سوم نیست.سرنوشت پر سوم در پرده ی معماست. حتی هنگامی که رستم در هفت خوان در نبرد دیو سیاه و سپید گرفتار می گردد و یا در رزم اول از سهراب شکست می خورد پر سوم را به آتش نمیکشد. یا هنگامی که در چاه شغاد نابرادر به تیرهای زهر گون گرفتار می آید، کشته می شود ولی پر سوم را به آتش نمیکشد. چه چیز با ارزش تر از جان اش که مرگ را می پذیرد ولی پر سوم را نگاه می دارد؟ چرا؟ رستم پر سوم را به چه کسی سپرده است؟ پر سوم باید به دست چه کسی برسد؟ و در چه زمانی به آتش کشیده شود؟ ادبیات اساطیری ایران شعله گاهِ دیرنده ای از اشارات و کنایه ها و نشانه های ژرف و رازآلود است.اشاراتی که خاستگاه اش همان تجسمِ آمال و آرزوهای ساکنان فلات ایران می باشد.فردوسی با هوشِ تاریخی و جامعه شناس اش پیش بینی روزهای تیرگون میهنش را نموده بود.او نیک می دانست گردش گردون بر ایرانیان روزهای هم دیسِ حاکمیتِ ضحاک را بازمی آورد:چو ضحاک شد بر جهان شهریاربرو سالیان انجمن شد هزارنهان گشت آیین فرزانگانپراگنده شد نام دیوانگانهنر خوار شد جادویی ارجمندنهان راستی آشکارا گزندندانست جز کژی آموختنجز از کشتن و غارت و سوختنفردوسی در تعبیری عاشقانه و رازآلود صبح امیدِ رهایی بخش از تیره بختی ایرانیان در هر دوره ای از این تاریخ را درصدفی مکتوم قرار داده است. باور اینکه هنوز راهی بر سعادت مندی ایرانیان وجود دارد. تاریخ گواه این مدعاست.ایران خانه ی سیمرغ است و ما نوادگان رستم و زال ایم .سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیم کشید تا سیمرغ خِرَد و شادی و سعادتمندی از پس این ظلام وحشت و تیره روزی بر فلات ایران لبخند بزند. آری ما وارثان پر سوم سیمرغ ایم...*سعید نفری</description>
                <category>Mahboubeh Ghaemi</category>
                <author>Mahboubeh Ghaemi</author>
                <pubDate>Wed, 11 Mar 2020 20:22:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای طعم دار زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahboubeh_Ghaemi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rzalyn5oaixs</link>
                <description>دیروز که درخت آلو اولین‌ شکوفه هایش را باز کرد، حس خوبی داشتم. انگار زندگی ام بعد از چند روز بی مزه گی، طعم پرتقالی گرفته بود.همانطور که روز اول دبستان طعم نعنایی تند مدرسه، دهانم را بِهَم کشیده بود...هدیه گرفتن اولین کتاب در دوران کودکیم _حسنی ما یه بره داشت_  به نظرم شکلاتی بود..شاید هم وانیلی!!درست یادم نیست..ولی هرچه بود، مزه اش تا الان زیر دندانم است... روزهایی که افراد مهربان زندگیم، آرام و بی صدا محو می شدند و یا بغض های ناخواسته راه گلویم را بند میآوَرد، همه شان طعم قهوه میدادند.تلخ..بدون شیر و شکر.وقتی تعطیلات تابستان شروع میشد و از عهده امتحانات هم‌ به خوبی برآمده بودم، لحظه هایم مزه بستنی قیفی زعفرانی! می گرفت. دوست داشتم با وسواس لیسش بزنم تا دیرتر تمام شود.ترکیب دلچسب گلاب و زعفران در آن گرمای تابستان معجزه می کرد..یکی از بهترین طعمها هم که هیچوقت از یاد آدم نمیرود، به گمانم مزه تخمه آفتابگردان شور و آبلیمویی است، موقع جام جهانی!!روزهای زندگی شما چه طعمی دارند؟؟؟</description>
                <category>Mahboubeh Ghaemi</category>
                <author>Mahboubeh Ghaemi</author>
                <pubDate>Thu, 05 Mar 2020 21:53:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به زیبایی اسفند</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahboubeh_Ghaemi/%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-h5sddcjhth5g</link>
                <description>اسفند که می آید همه چیز طور دیگری میشود،آب و هوا، خیابانها، لباسها... حتی چهره ها هم‌ عوض میشوند..انگار مردم خنده هایی را که در پستو و بقچه قایم کرده بودند برای روز مبادا ، آرام آرام در می آورند و میچینند روی لبشان.درست مثل سفره هفت سین.همانطور با دقت!!گنجشکها با هم روبوسی میکنند؛درختها شکوفه های سفید و صورتی را برای چشم و همچشمی می نشانند روی شاخه ها؛باد با شادی دنبال ابرها میکند؛باران مهربان تر می بارد؛قلبها تند تر میزند؛و آدمها  عاشق تر میشوند... اصلا اسفند از خود بهار قشنگ تر است.همه چیز نو ،همه چیز مرتب ، همه چیز آماده برای یک استقبال بی نظیر!!</description>
                <category>Mahboubeh Ghaemi</category>
                <author>Mahboubeh Ghaemi</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 16:56:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش کمی بودی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahboubeh_Ghaemi/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-e0vi3nrvshlm</link>
                <description>کاش کمی بودی...نمیگویم همیشه باش. نمیگویم دائم برایم پیام بگذار و زنگ بزن. نمیخواهم مدام مراقبم باشی. نمیخواهم همش قربان صدقه ام بروی و حالم را بپرسی..فقط میخواهم در این دنیای دَرندَشت گاهی کسی باشد برای دلتنگی هایم...گاهی کسی را داشته باشم که اگر دلم گرفت، اگر چشمهایم اشکی شد ، اگر بغضم خواست بترکد، او را که ببینم همه چیز را فراموش کنم... کسی گاهی بگوید جایی خواستی بروی من می رسانمت. که گاهی بگوید مراقب خودت باش.گاهی برایم اسپند دود کند که چشم نخورم... گاهی که خدای نکرده سرما خوردم و فراموش کردم قرصهایم را بخورم با مهربانی بگوید، امان از این حواس جمع ! و داروها را با یک لیوان آب بیاورد تا لب تخت و با وعده و وعید گولم بزند تا بخورمشان... گاهی در یک عصر پاییز بروم دیدنش. در استکان های کمر باریک لب طلایی برایم چای بریزد. بعد روبه روی هم بنشینیم و تکه های نباتش را جیلینگ جیلینگ هم بزنیم...گاهی برایم یک شاخه گل بخرد و به آقای گل فروش بگوید لطفا عنوان کارتش این باشد: گل برای گل!فقط گاهی....</description>
                <category>Mahboubeh Ghaemi</category>
                <author>Mahboubeh Ghaemi</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 02:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با جناب &quot;کرونا&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahboubeh_Ghaemi/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-n0cslfbwonnm</link>
                <description>به گزارش گروه بین‌المللی خبرگزاری&quot; شین هوا&quot; (بشین زمین، بپر هوا)!! شیوع ویروس کرونا که مبدا آن استان 《ووهان》 در کشور پهناور چین بود باعث نگرانی‌های گسترده جهانی شده است. به‌دلیل اهمیت موضوع و اینکه خبرگزاری ما هم  از قافله عقب نماند، به‌سراغ آقای«کرونا»رفتیم تا وقایع را از زبان خودشان جویا شویم! ✏خبرگزاری : قبل از هر چیزی تشکر می‌کنم که ما را به حضور پذیرفتید. امیدوارم که هرچه سریعتر تلاشها برای مقابله با &quot;شما&quot; نه‌تنها در چین بلکه در سرتاسر این کره خاکی مثمر ثمر واقع شود. ✏کرونا: من هم از شما متشکرم که این فرصت را در اختیار بنده قرار دادید. البته این تو بمیری از این تو بمیریا نیست!! ✏خبرگزاری : چطور مگه؟ ✏کرونا: آخه نسل ما از اجداد مرغ و خوکمون جون دار تره..حتما اطلاع دارید ما از خفاش منتقل میشیم. ✏خبرگزاری: بله..واقعا چیز دیگه نبود که چینیا سوپ خفاش میخورن؟  ✏کرونا: مگه شما کله پاچه و بناگوش و چشم و...خوردین کسی حرفی زد؟(صورتش برافروخته شده و از صندلی بلند می شود) ✏خبر گزاری: قصد جسارت نداشتم..لطفا بشینید سر جاتون..حق با شماست..حیوون حیوونه دیگه..چه گوسفند باشه چه خفاش! (با خنده معصومانه ای ماسک را از روی میز برداشته و به صورت میزند) ✏کرونا: بله ..یه ضرب المثل در چین هست که میگه هر جنبنده ای خوردنیه مگر اینکه خلافش ثابت بشه..راستی از همکارتون چه خبر؟ ✏خبرگزاری: کدوم ؟ ✏کرونا: همون بای دیگه.. اون که از هر چیزی دستش برسه گزارش تهیه میکنه..منتظرش بودم سراغ ما هم بیاد ولی نیومد..انگار خودم باید برم سر وقتش(با عصبانیت)✏خبر گزاری: نه تورو خدا..تازه داماده ..بهش رحم کنید..✏کرونا: ما اونقدرم خطر ناک نیستیم که شوما فکر میکنی..انشالله از این به بعد روابطمون گرم ترم میشه..✏خبرگزاری:چطور؟؟ ✏کرونا: شرکت هواپیماییتون ابراز تمایل کرده برای ادامه همکاری...چقدر بی خبری تو!!اسمتم گذاشتی خبر گزاری؟؟؟!!! ✏خبرگزاری: افسوس، هر چی میکشیم از خودیه!!!  هر آنچه کرد با من آشنا کرد.... جناب کرونا، این درسته که شما اسمتون رو از محصولات شرکت تویوتا برداشتین؟ ✏کرونا: خیر..به شدت تکذیب میکنم. درسته چینیا تو کار کپی و جنس تقلبین، ولی اصالت ویروسی شون رو از دست نمیدن..من خودم شناسنامه دارم.. نام پدر، نام مادر، تاریخ تولد، همه چی مشخصه... ✏خبرگزاری: بله اینم حرفیه..شایع شده که  آمریکا این ویروس، یعنی شما رو  تولید کرده تا از رشد اقتصادیتون جلوگیری کنه. نظرتون در این مورد چیه؟ ✏کرونا: امان امان از این توهم توطئه که گریبان شما ایرانیا رو گرفته...من یه فوت کنم آمریکا از رو نقشه دنیا محو شده..این توهین به من و خونوادمه.. حاضرم یه مناظره با ترامپ و دارو دسته اش داشته باشم. البته همین اول بگم، &quot;نانسی پلوسی&quot; باید تو تیم من باشه!! ✏خبرگزاری: میدونستین که ما در طب سنتیمون یه داروی ضد شما داریم؟ ✏کرونا: نه امکان نداره.. ✏خبرگزاری: چرا اتفاقا خیلی هم موثره..بهش میگیم &quot;عنبر نسارا&quot;...تاثیرش از هر آنتی بیوتیکی قویتره..خواستین بعد ضبط برنامه در موردش بیشتر براتون توضیح میدم. ✏کرونا:مطمئنم که از همین جنسای آشغال و دست چندم چینیه که وارد می کنید..کور خوندی .. ✏خبرگزاری: به جان شما اصل اصله! میخواین امتحان کنم؟ ✏کرونا: البته... ✏خبرگزاری: اجازه بدین (منقل قدیمی و خاک گرفته را از  انباری بیرون آورده و کمی پودر جادویی داخلش ریخته و آتش می زند) ✏کرونا:اِهه اِهه اِهه..خفه شدم ..این چی بود دیگه!! خاموشش کن..مگه دستم بهت نرسه.. ✏خبرگزاری: باشه، حتما!!به همین خیال باش که خاموشش کنم...( با خنده ای شیطانی از اتاق بیرون رفته و در را قفل میکند)</description>
                <category>Mahboubeh Ghaemi</category>
                <author>Mahboubeh Ghaemi</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2020 20:48:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادب از که آموختی، از بی ادبان!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahboubeh_Ghaemi/%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%86-jnbyj6hpivcn</link>
                <description>به یمن حضور پررنگ شبکه های اجتماعی، هر از چند گاه اخبار و تصاویری میبینیم که علاوه بر شادی روحی و جسمی! گاهی اندک تفکری را هم باعث میشود..چند ساعتی است که تصویر یکی از روحانیون در حال خوردن خرما و با سرعتی غیر قابل باور، آن هم در یک مناظره و مباحثه رسمی، در حالی که طرف مقابل(آقای تاجزاده) با اشتیاق و جدیت در حال توصیف مبانی و تفکرات خویش است، خبر ساز شده..جدا از اینکه ایشان کیست و چه میکند(که اتفاقا شغل ایشان هم‌ رابطه زیادی با این رفتار و منش  دارد)!!ما به عنوان شهروندان یک جامعه،چه درسهایی (غیر سیاسی) میتوانیم از این قبیل افراد بگیریم؟؟مواردی که به ذهن من رسید عبارتست از:۱. احترام به مخاطبی که در حال صحبت کردن است و استفاده نکردن مداوم از تلفن همراه۲. رعایت اندازه در خوردن..اندازه نگهدار که اندازه نکوست!۳. استفاده از دستمال برای پاک کردن دستها به جای لباس و مبل، جهت بهداشت بیشتر۴. استفاده از پیشدستی و بشقاب جهت &quot;مواد دور ریختنی&quot;مطمئنا رعایت همین چند نکته در زندگی روزمره، بر فرهنگ و ادب جامعه مان خواهد افزود.</description>
                <category>Mahboubeh Ghaemi</category>
                <author>Mahboubeh Ghaemi</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2020 17:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahboubeh_Ghaemi/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-w1czwvr5zxbu</link>
                <description>همیشه سعی کرده ام بهترین چیزها برای تو باشد..زیباترینها...حتی وقتی میخواهم مطلبی را به اشتراک بگذارم..سعی میکنم زیباترینش برای تو باشد..هنوز آنقدر باتو صمیمی نشده ام که سلیقه ات دستم آمده باشد..ولی گوش به حرف دلم میکنم..هرچه باشد دل است و این چیزها را خوب میداند.تا الان چیزهایی که از تو و سلیقه ات دستش آمده اینهاست: پایبند به ریشه ها،عاشق طبیعت و سفر.من هم برایت سنگ تمام میگذارم. در فصل بهار سفره هفت سین میفرستم و چند ترانه محلی، شکوفه های صورتی گیلاس،تصویر فرود آمدن آبشاری بر دل سنگ،بازیگوشی پروانه ها، باران های گاه و بیگاه، آواز قناری کوچک به روی تنهاترین شاخه ی بید مجنون.. در تابستان؛ یک گندمزار طلایی که با نوازش باد این سو و آن سو میرود، میوه های خوش رنگ و رسیده باغ،لبخندِ کشاورزی نشسته بر تخته سنگ، بلوطهای دانه درشت جنگلی، ذوق کودکان رها شده از تکلیف مدرسه.. پاییز مخصوص برگهای زرد و نارنجی است. چترهای خیس و رنگی، مهربانی دیوارهای کاهگلی نمناک، کوچه های دلتنگ برای عبور رهگذران، ترانه موزون ناودانها، هیاهوی مدرسه ای از شوق، زمزمه ی رفتگری در کنار شعله های آتش، شبِ یلدای دوست داشتنی  با فالهای حافظ..زمستان را دوست ندارم. اما برای خاطر تو سعی کرده ام با آن هم کنار بیایم...رد پایی جامانده در برف، شاخه های بی برگ و عریان، ناله کلاغها در آسمان خاکستری، آدم‌برفی دماغ هویجی، ظرفهای یکبار مصرف لبو و باقالی در دست عابران خوشحال، دود رقصان بخاری ها، گنجشکهایی که در جستجوی دانه دنبال هم می دوند...فکر کنم اینها برای یکسال دوست داشتن کافی باشد!!شاید در حرف و صحبتهایم چیزی معلوم نیست..خیلی عادی و روتین ..بدون کوچکترین حاشیه ای... منظبط و سختگیر و حتی مخالفِ چیزهایی که تو بر آنها پافشاری میکنی...مطمئنم به ذهنت هم نمی رسد کسی که در مقابلت ایستاده، سعی دارد بهتر تو را بفهمد، و پنهانی برای اینکه سلیقه ات را بداند تلاش میکند...سعی کرده اتاق کارش را تمیز نگه دارد و هر روز میز را دستمال بکشد. چون تو یک روز بر حسب اتفاق گفته بودی از دختری که شلخته باشد خوشت نمی آید.در بهار پنجره را زیاد باز نمیگذارد، چون یک روز بر حسب اتفاق از تو شنیده است که به هوای بهاری حساسیت داری و مجبوری هپچ و هپچ عطسه کنی...از همآن زمان که برحسب اتفاق گفتی رنگ زیتونی را دوست داری، موهایش را زیتونی میکند، هرچند که خواهرش آن را مسخره ترین رنگ تاریخ بداند ..از آن روزی که زمزمه ات را در یک روز بارانی شنید:&quot;چترها را باید بست، زیر باران باید رفت...&quot; دیگر چتر را کنار گذاشته، حتی اگر مثل موش آبکشیده سر کار برسد...آری..سلیقه ات را نمیدانم ولی انگار دیگر برای دلم غریبه نیستی...</description>
                <category>Mahboubeh Ghaemi</category>
                <author>Mahboubeh Ghaemi</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 19:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>