<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahdi LN</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahdi2LN1000</link>
        <description>یک درگیرِ فکری با یک فکر درگیر

Telegram: FALLiAL</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:24:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3442613/avatar/N1TBg4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahdi LN</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahdi2LN1000</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باور</title>
                <link>https://virgool.io/FALLiAL/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-kpcmmroxqbyz</link>
                <description>خیلی طول کشید تا بفهمم باور خودم مهم تره تا برتری واقعی ام نسبت به بقیه. زمان برد تا بفهمم باورم نسبت به خودم، مهم تر از مهارتم هست. و سعی کنم اونو اول از همه تقویت کنم. شایدم یک خوش خیالی بی دلیل و خام هست که باید با اون شروع کنم کار رو. اینو هم در نظر دارم که این تنها واسه شروعه، همین که کار استارت بخوره، باید کم کم نگاهی به قبل داشته باشم و کمبود ها و ایرادات رو رفع کنم ولی بازم انتظار زیادی ندارم. حتما شنیدین که میگن واسه اینکه ترس ات از چیزی کم بشه، وانمود کن که نمیترسی. مثل بازیگری که روی صحنه مثل قلدرها رفتار میکنه ولی همه میدونن که چقدر بزدله. باور خودت بالاتر و بااهمیت تر از واقعیت بیرونه. چرا اینو میگم؟ چون شاید ما آدما از چیزای جدید و غریب به نوعی ترس داریم و دوری میکنیم. حالا این باور اولیه که میتونه ترکیبی از اعتماد‌به‌نفس، توهّم، خوش باوری و چیزای دیگه باشه، ما رو با اون چیز جدید و ناشناخته روبرو میکنه، و اینکه باور داشته باشیم که میتونیم از پسش بر بیایم، ما رو توی مسیر نگه می‌داره. حالا ممکنه بپرسید شاید این خوش‌خیالی به ضررمون تموم بشه، وقتی که اون کار اصلا مناسب ما نباشه و واقعا از پسش بر نیایم و حالیمون نشه که بدرد اون کار نمیخوریم. و شکست هامون رو تماماً مثبت ارزیابی کنیم. شاید این خودش نشونه ای باشه که ما از کار زودتر دست بکشیم. درسته؟ اینو چکارش کنیم؟!همونطور که گفتم، ما از چیزایی که واسه‌مون ناشناخته هست، نوعی هراس داریم و حتی ممکنه احساسی از جنس تنفر نسبت بهش پیدا کنیم. دلیلش رو نمی‌دونم شاید یه عادت و فرهنگ جمعی باشه یا دلایل تکاملی داشته باشه اما در کل، میگن ترس دو پله داره. پله‌ی اولش احساس ترس از چیزی هست، تا اینجا اشکالی نداره. ممکنه شما از حشره ای یا حیوانی بترسید اما پله ی دوم ترس هست که این چرخه مخرب رو تکمیل میکنه. و اسمش اجتناب‌ ـِ! اگه حتی از سخنرانی کردن جلوی جمع احساس ترس داشته باشید ولی ازش اجتناب نداشته باشین، موردی نداره و شما رو زمین نمیزنه. درحالی‌که هرنوع باور منفی مثل باور به نتوانستن پیش از انجام دادن کاری، شانس شما واسه امتحان کردن رو ازتون میگیره. معمولا آدما این باور رو دارن که برو دنبال علاقه‌ت. برو علاقه‌تو پیدا کن برو بگرد و اینقدر بگرد تا یجا پیداش کنی. ما هم میریم دنبالش انگار داریم دنبال شئ ای میگردیم که انتظار داریم مثلا زیر تخت یا توی جیب راست کُت‌مون پیداش کنیم. یا که اونقدر کمیاب و نایاب باشه که بخاطرش فرسخ ها دور تر بریم تا که شاید یهو وسط بیابون زیر خاک پیداش کنیم! اما این راهکار مناسبی برای پیدا کردن علاقه نیستش. نوعی تلف کردن وقت و انرژیه. بزار بگم علاقه از کجا میاد. یادتونه گفتم ترس از نشناختن میاد؟ حالا برعکسش کنید. علاقه پیدا کردن به چیزی، میتونه از سُرایت اطلاعات، از جایی یا شخصی به ما باشه. آره! علاقه از شناختن میاد. همین که اطلاعات کمی از چیزی داشته باشیم معمولا باعث توهّم دانایی میشه و بعدش احساس مثبتی به اون چیز پیدا میکنیم. این همون باور اولیه ای هست که ما رو برعکس ترس، به سمت انجام اون کار سوق میده. خب باز شاید بپرسید علاقه عمیق تر و بیشتر ما نسبت به چیزی، از کجا میاد؟ جواب اینه که بعد از وارد شدن ما (به هر دلیلی) به اون کار، و شناخت روز به روز اون کار، باعث بیشتر و بیشتر شدن علاقه مون میشه. و علاقه بیشتر یعنی موندگاری بیشتر در اون کار، و موندگاری بیشتر یعنی شناخت بیشتر و...اما جنبه منفی این قضیه چیه؟ سوالی که قبل تر پرسیدم این بود که اگه شکست بخوریم و بازم با باور مثبتمون اون شکست ها رو نبینیم و بریم جلو، ممکنه در کاری که مناسب‌مون نیست وقتمون رو هدر بدیم و بعد از مدت طولانی متوجه ضرر و زیان (قابل جبران و گاهی غیر قابل جبران) بشیم...چه کنیم؟راهکار موثر برای کنترل این شرایط، فیدبک و بازخورد لحظه به لحظه دیگران مخصوصا افراد متخصص و آگاه در اون زمینه خواهد بود. ولی بازم انتظار زیادی نباید داشت؛چرا؟شما هم بنویسید...Fear as a belief⚜️سقوط‌در‌چرخه‌ای‌بی‌پایان⚜️</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 19:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیدبک</title>
                <link>https://virgool.io/FALLiAL/%D9%81%DB%8C%D8%AF%D8%A8%DA%A9-bengbwrhvreo</link>
                <description>Feedbackاز یه جایی به بعد فهمیدم همه چیز به همین فیدبک برمیگرده. وقتی دوس داریم کاری که میکنیم، دیده بشه و حتی دوس داریم از سمت خانواده و دوستای نزدیکمون حمایت بشیم، همه ی اینها نوعی فیدبک هستند. اینکه بفهمیم کاری که میکنیم درسته یا غلط، و دنبال واکنش دیگران هستیم. حتی نظر منفی از افراد تاثیر گذار برامون بشدت تعیین کننده هست و زندگی ما بهش وابسته‌. مثلا هر قدمی که روی زمین می‌گذاریم درواقع واکنش سطح زمین رو در لحظه ارزیابی میکنیم. پس فیدبک در لحظه به لحظه‌ی زندگی‌مون مورد استفاده هست. خب قطعا فیدبک های بیشتر و دقیق‌تر که از آدم های متخصص در اون زمینه اگر دریافت بشه، باعث پیشرفت و ترقی بیشتر در اون مسیر میشه.ما خودمون هم شده که روی خودمون تاثیر بگذاریم ولی باز یه جور نسخه کپی شده از فیدبک های قبلی ای هست که بقیه بهمون دادن. اینکه محیطی که توش هستیم چجور و چقدر فیدبک راهیِ فکر ما کنه، درواقع آینده و زندگی ما رو مشخص می‌کنه. ناگفته نماند میزان باور ما به اونها هم میتونه تاثیر گذاری اون فیدبک‌ های خارجی رو بیشتر یا کمتر کنه.   امروزه نوع فیدبک گرفتن آدمها و هم منبع اون فیدبک‌ها بطور قابل توجهی تغییر کرده. با اومدن شبکه های اجتماعی روش‌های جدیدی از فیدبک دادن و فیدبک گرفتن ساخته شده(لایک و کامنت و...). و همچنین باعث بیشتر شدن سرعت فیدبک ها هم شده. خب این افزایش ارتباط‌ها باعث افزایش تعداد فیدبک‌ها و کاهش کیفیت اونها میشه. چرا که افراد غیرمتخصص زیادی میتونن به ما فیدبک بدن. جنبه منفی این داستان این هست که به دلیل سریع شدن فیدبک ها، نوعی اعتیاد در آدم‌ها(چه اونهایی که فیدبک میگیرند و چه اونهایی که می‌دهند) شکل گرفته و زندگی اونها رو دائما تحت تاثیر قرار میده. این فیدبک های مثبت یا منفی میتونه افراد رو به‌نوعی شرطی کنه. جوری که بعد از مدتی تاثیر گرفتن از این چرخه، میتونه اراده و قدرت تصمیم گیری مستقل آدم‌ها رو ازشون بگیره. در حالی که نسبت متعادل‌تر این چرخه، باعث پیشرفت تدریجی و مثبت میشه. در کل با توجه به نقش تعیین‌ کننده فیدبک در زندگی روزانه، بنظر شما چرخه‌ی محدود فیدبک، سازنده‌تر هست یا چرخه ای بی پایان از اون؟⚜️سقوط در چرخه ای بی پایان⚜️</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 22:57:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه اِرادی</title>
                <link>https://virgool.io/FALLiAL/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%90%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-undyeyli6fwx</link>
                <description>تنفس، تنفس و بازم تنفس!عضلات ما چندین نوع طبقه بندی میشن، مثلا از نوع قرارگیری‌شون کنار همدیگه،یا مثلا از نوع کارکردی که دارن، یا طبقه بندی از روی نوع بافتی که هرکدوم دارن و...اما یه طبقه بندی دیگه هم دارن، اون‌ هم از نوع ارادی بودن یا نبودن‌شون هست. بطور مثال قلب، عضلاتش از نوع غیر ارادی(به این معنا که فعالیتش خارج از خواست و اراده ما هست). و مثلا عضلات دست و پا و گردن و غیره رو، ارادی میدونن‌. اما این تمام داستان نیست. قصه اینجا جالب میشه که پروسه‌ی تنفس و عضلات ریه رو نیمه ارادی طبقه بندی می‌کنن.شما رو نمیدونم ولی من چندین بار خواستم که نفس نکشم! حالا به هر دلیلی! یا حتی بی دلیل هم بوده، فقط میخواستم ببینم دستِ منه یا نه. در حد تست کردن اراده‌م. خب طبیعیه که کاملا ارادی نیست، بیشتر از چند دقیقه واقعا شدنی نیست. میشه تند تند نفس کشید، آروم نفس کشید، میشه حتی یه کمی هم نفس نکشید! ولی راستشو بخواید ما میتونیم تا یه حدی تلاش کنیم و از روی کنجکاوی هم که شده نفس نکشیم‌، ولی باز.... توی زندگی هم شده که یه جاهایی فکر کردیم خیلی از کارهامون به اراده و تصمیم خودمون بوده و هیچ چیزی یا کسی از قبلش، توی اتفاق افتادنش تاثیری نداشته، و همه‌ش به تصمیم خودمون بستگی داشته. یا برعکسش، همه ی اون اتفاق ها رو به دیگری نسبت میدیم و خودمونو می‌کِشیم کنار(مشابه طبقه بندی عضلات غیر ارادی). اما واقع‌گرایانه بخوایم ببینیم، طبقه بندی نیمه ارادی، کلّیت زندگی و میزان اراده ما رو بهتر میتونه توضیح بده. سوال من اینجاست، اگه نخوایم که طبقه بندی سومی داشته باشیم، بنظر شما نفس کشیدن توی دسته بندی ارادی قرار میگیره یا غیر ارادی؟؟؟⚜️سقوط‌در‌چرخه‌ای‌بی‌پایان⚜️</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 21:32:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلوله برفی</title>
                <link>https://virgool.io/FALLiAL/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-z4j8kbekdarl</link>
                <description>Snowballگلوله ی برفی رو همگی باهاش آشناییم... وقتی که از بالای کوه کم کم غلط میخوره و میاد پایین... درنظر بگیرید که خیلی وقتا ما آدما ممکنه توی یه شرایط مشابه ای قرار بگیریم و مجبور شیم یه حرف غیر واقعی و دروغی رو سرِ هم کنیم و بگیم؛ و بعدش چاره ای نداشته باشیم بجز اینکه حرفمونو بخوایم ثابتش کنیم، همون حرف دروغی که کاملا کوچیک میدیدیمش و هیچوقت از گفتنش هراسی نداشتیم و پیش خودمون نگفتیم که یه‌وقت ممکنه واسمون گرون تموم بشه. درحالی‌که اگه همچنان بهش پافشاری کنیم، ممکنه اون دروغ، اگه واسه‌ش ترمزی نذاریم مثل اون گلوله ی برفی که توی سراشیبیِ سقوط قرار میگیره، میتونه بزرگ و بزرگتر بشه و هر بار با شدت و قدرت بیشتری به پایین دره سقوط کنه. اما باید درنظر داشت که اون گلوله ی برفی که با گذر زمان به این اندازه بزرگ شده، هیچ دوامی نداره! باید درنظر داشت که گلوله برفی که تاحالا دوام آورده، هر لحظه ممکنه با یه مانعی سخت مثل یه تخته سنگ توی مسیر، کاملا از هم متلاشی بشه! گلوله برفی که تا الان بزرگ مونده، قرار نیست همیشه بزرگ بمونه. برفی که دور گلوله برفی چسبیده و اونو بزرگ کرده، همونطور دارایی هایی که به مرور زمان جمع شده، یا شهرت و آبرویی که طی سالها بدست اومده، هر لحظه ممکنه فرو بریزه و با یک حادثه، تکه تکه بشه. حالت شکننده ای که اون گلوله ی برفی داره، مثل لایه نازک یخی که روی دریاچه بسته، کاملا ناپایداره. باید آگاهی داشت گلوله برفی‌ای که از سقوط کردن قدرت گرفته و بزرگ شده، سرانجامی جز متلاشی شدن با سنگی کوچک نخواهد داشت!⚜️ سقوط‌در‌چرخه‌ای‌بی‌پایان⚜️</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2024 23:22:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کتاب «قوی بودن، تعریفی جدید از زیبایی»</title>
                <link>https://virgool.io/UntitledBooks/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-qmr9cehunugz</link>
                <description>قوی بودن، تعریفی جدید از زیبا بودنیه مدت میگذره که یه کتابی دانلود کردم بطور کاملا شانسی و اتفاقی و با حسم به عنوان کتاب و عکس کاورش، انتخابش کردم.شاید در نگاه اول بنظر یجورایی مثل مجله بنظر بیاد اما همه ی عکسای کتاب، خود نویسنده ی کتاب هست. و تا حدود زیادی علمی هست و گفته هاش و طرز فکرش علمی و مورد قبول هست. و تا اینجا که خوندم، آموزنده بوده. &quot;Strong is the new beautiful&quot; by Lindsey Vonn and Sarah Tolandبحث کتاب راجع به قوی بودن و بطور کلی فیتنس هست که نویسنده نه تنها بحث زیبایی شناختی ورزش کردن و ورزشکار بودن رو به بحث میزاره، که جنبه ی روانی و ذهنی رو هم بررسی میکنه و نشون میده ورزش مرتب و رژیم غذایی سالم، چقدر روی اعتماد بنفس و احساس قدرت داشتن و احساس رضایت از زندگی و... تاثیر داره. از همون عنوان کتاب هم میشه فهمید که در این دوران «قوی بودن»، به تعریفی جدید از «زیبایی»، تبدیل شده! و همین عنوان من رو جذب خودش کرد.نویسنده ی کتاب خودش اسکی باز حرفه ای آمریکایی هست که تا اینجای کتاب که من خوندم، قهرمان المپیک هست و همچنین مدال نقره ی مسابقات قهرمانی جهان رو هم کسب کرده. در ابتدای کتاب از خاطرات دوران بچگی و نوجوانی شروع کرده و تا رسیدن به دوران حرفه‌ای ورزشی اش رو واسه مخاطب بطور کامل بازگو کرده.بنظر من با توجه به سوابق درخشانش، و سواد ورزشی ای که داره، صاحب نظر هست و کتاب مفیدی بنظر میرسه.خب، ادامه داره!</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2024 00:07:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تور فِیک (Fake Net)</title>
                <link>https://virgool.io/FALLiAL/%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%81%D9%90%DB%8C%DA%A9-fake-net-dugk8dqwv8hc</link>
                <description>دنیای توهم زای جدیدی که ما رو با امید های واهی به خودش امیدوار کرده، سرنوشت جمعی ما توی شبکه اینترنته!توی دنیایی که داشتن صدها یا حتی هزاران دوست، کاملا میسر و ممکن شده، شبکه ی جهانی اینترنت با تعداد میلیاردی از کاربران، کاملا فریبنده تر از قبل توی دنیای واقعی ظاهر میشه!بعد از ظهور شبکه های اجتماعی در این بستر، هیچ بعید نیست که یه روز بشه که از کنار کسی توی پیاده رو رد بشید که میلیون نفر دنبال کننده داشته باشه و باز واسه شما ناشناس بنظر بیاد! اصلا بزار بپرسم اینکه دلت خوش باشه میلیون ها نفر توی دنیا تو رو بشناسن اما توی خیابون های شهر خودت کاملا ناشناس باشی، چه ارزشی داره؟ واقعا چه ارزشی داره؟! من نوه ی بزرگ یک پهلوان محبوب زورخانه در یک محله ی قدیمی شهر بودن رو به صدتا شهرت مجازی(غیرواقعی) ترجیح میدم! میشه خونه ای غیرواقعی به روی خونه ای واقعی ساخت اما هیچوقت نمیشه خونه ای واقعی بر روی خونه ای غیرواقعی بسازی! جالبه که من بعد از دیدن عنکبوتی که روی تور پلاستیکی پنجره نشسته بود، همه ی این چیزهایی که گفتم، واسم تداعی شد! عنکبوتی که لذت زیادی رو با نشستن برروی توریِ شبکه ای منظم و بی نقص تجربه می‌کنه غافل از اینکه که واسه‌ش حشره ای نمیتونه صید کنه! درحالی‌که اگر تور کوچکی رو از خودش می‌ساخت، با خاصیت چسبندگی و شگفت آورش، میتونست لقمه ای هرچند ناچیز نسیبش کنه!در آخر بگم من به این نتیجه رسیدم که امید یک دارایی باارزش هر انسانه، و من دیگه اون رو خرج هرچیزی توی زندگی نمی‌کنم! بیشترین امیدم رو تنها خرج خودم می‌کنم! خرج کسی که مطمئنم تنها دارائی هست که تا آخر عمرم دارمش. ⚜️سقوط‌در‌چرخه‌ای‌بی‌پایان⚜️</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 23:25:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کتاب «چگونه دوست بدست بیاوریم و روی مردم تاثیر بگذاریم» layer0</title>
                <link>https://virgool.io/UntitledBooks/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-g7fic01l19u8</link>
                <description>کتاب دِیل کارنِگی به نام چگونه دوست بدست بیاوریم و روی مردم تاثیر بگذاریم(در عصر دیجیتال)(با کمال احترام به قانون کپی رایت...سعی میکنم کتاب هایی که واسه خودم جمع کردم رو واسه شما به بررسی بگذارم و یجورایی خلاصه و جمع و جور (به زبون خودم) بگم که هم شما عزیزان از این مطالب سود ببرید و هم خودم.  درضمن راجع به قوانین کپی رایت بطور مفصل در پست های بعدی مینویسم.برای شروع خدمتتون توضیح بدم که بررسی و خلاصه کتاب ها رو بصورت لایه به لایه(layer by layer) پیش خواهم برد. درصورتی که تعداد لایک ها قابل توجه باشه، اون کتاب رو ادامه میدم و لایه ی بعدی رو مینویسم، ...وهمینطور برای لایه های بعدی.)لایه صفر (Layer 0): درباره‌ی آقای دونا دِیل کارگِنی (خدابیامرز) همین اول کتاب(نسخه 2011) توضیح دادن و نوشتن: کسی که نصیحت هاش &quot;ثابت شده با زمان&quot; هست و میلیون ها خواننده اش در سراسر جهان 75 سال هست که با نردبان موفقیت ایشون بالا رفتن. با توجه به نوشته های کتاب، زمینه های مهارت های آموزش داده شده در کتاب، نه تنها در ارتباطات فردی، بلکه در بیزینس و همچنین در توانایی رهبری(leadership) و حتی توانایی به سرانجام رساندن کارهایتان میتواند تاثیرات مفید بگذارد.در لیست محتواهای کتاب(سرفصل ها)، به اصطلاحاتی همچون Lasting impression که به معنای تاثیرگذاری طولانی مدت هست، و همچنین maintain others trust که به دنبال دادن راهکار هایی برای نگهداری و بازیابی اعتماد دیگران هست، یا مثلا Avoid arguments که یعنی از بحث و مجادله پرهیز کنید، یا اینجا که میگه ask questions instead of giving direct orders بجای اینکه دستور مستقیم بدید، به شکل سوال مطرح کنید...، که اینها بطور کلی مهارت های ارتباطات بین فردی و مدیریت و رهبری هست.  بطور کلی طبقه بندی کتاب رو میشه self-help دونست.  اما بنظر من کتاب مفیدیه هرچند تماما علمی نیست خب توقعی هم نیست چرا که در زمینه ی ارتباطات فردی علم هنوز راه زیادی داره پس با این پیشفرض شروع به خوندن می‌کنیم که مطالب مفید و بدردبخوری ممکنه باشه اما همیشه بیاد داشته باشیم که باید همراه با آگاهی و ذهن باز کتاب خوند.خب...ادامه داره!</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2024 21:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/UntitledBooks/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-wl0ko513azcj</link>
                <description>Untitled_Booksسلااام به همهممنون که نوشته های بنده رو دنبال می‌کنید!اسم این مجموعه یا انتشارات &quot;کتاب بدون عنوان&quot; رو واسه این گذاشتم که بتونم هر کتابی رو اینجا به بررسی بگذارم و محدودیتی از این جهت نیستش. کتاب ها تماما علمی و حتی فلسفی هست ولی خبری از رمان شاید نباشه! اما اگر کوت (نقل قول) قشنگی از هر کتابی ببینم میگذارم. سعی میکنم واسه هر پست نظرسنجی کنم و شما هستید که با میزان توجهتون و لایک هاتون هر مطلب از این مجموعه رو تعیین می‌کنین که چی باشه!نکته مهم رو همین اول کار بگم! انتظار نداشته باشید بجاتون کتاب بخونم و یا اینکه یک کتاب رو حتما تموم کنم! توقعی نیست اما خواسته ام از شما عزیزان این هستش که هیچ کمک و حمایتی رو در این راه از من دریغ نکنید چرا که کتاب هایی که بررسی میشه و خلاصه ش اینجا قرار داده میشه جز کتاب های معتبر و علمی در سطح جهانی هستن و بیشتر اونها زبان اصلی هستن و احتمالا نسخه ترجمه نداشته باشن؛ و خب طبیعیه که این کار انرژی و وقت و تمرکز میبره.پس لطفا شکیبا باشید و دل به خوندن بدید  چون این راه طولانیه!</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2024 20:46:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کبریتِ سوخته</title>
                <link>https://virgool.io/FALLiAL/%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-c34it0aoiljh</link>
                <description>Should We Burn Them All ?!تنها راه امتحان کردن کبریت، آتیش زدنشه. بعد از اینکه آتیشش بزنی دیگه ارزششو از دست میده، و قابل استفاده دیگه نیست.زمان رو نمیشه برگردوند واسه همین خیلی چیزا رو نمیشه درست کرد. دوستی ها، چیزای شکستنی که شکسته شدن، فرصت ها و شانس‌هایی که از دستشون دادیم و سوخت شده، یا اصلا فرصت زندگی کردنمون رو...؛ واسه هیچکدوم راه برگشتی نیست.  هنوز هم نمیدونم که از چه راهی میشه میزان پایداری چیز ها رو سنجید، و هم اینکه ازدستشون نداد. بطور مثال میزان نترس بودن کسی رو بخوای بسنجی درحالی که نترسونیش، یا میزان بخشنده بودن کسی رو بسنجی بدون اینکه گرسنگی بهش بدی، میزان شکننده بودن رابطه ای رو بفهمی بدون اینکه بشکنیش، یا میزان مقاومت کسی رو فهمید بدون اینکه توی شرایط سخت قرارش بدی. برعکس اون که میگه اگه قرار باشه بشکنه بزار خودم بشکونمش، اینجا به دنبال راهی واسه نشکستن چیزها هستم.بعضی چیزها ولی، از این قاعده مستثنا هستن. مثل رابطه پدر فرزندی، مادر فرزندی و امثال اون. بعضی دوستی های چندین و چند ساله؛ و.... فکر کنم اونها حکم فندک رو داشته باشن! اما بحث اینه، اگر کبریت های درون یک قوطی کبریت، مشابه افراد درون یک جامعه باشن...  شما هم این باور رو دارید که واسه تست کردن کبریت، تموم کبریت های درون قوطی کبریت رو باید آتیش زد تا فهمید؟   یا اینکه آتیش زدن کل اون قوطی کبریت، عملا آتیش زدن زمان و وقت خودمون هست؟سقوط‌در‌چرخه‌ای‌بی‌پایان(Falling_Into_An_Infinite_Loop)</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 11:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه زرد</title>
                <link>https://virgool.io/FALLiAL/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-vfro9dfeq0az</link>
                <description>The Yellow Moonوقتایی پیش میاد که ارتباطمون به گونه ای با واقعیت مختل میشه. حالا بستگی داره چه چیزی رو بگیم واقعیت! (و اصلا چه چیزی رو بگیم مختل شدن از واقعیت!)پُر واضح هست که ما محدودیت ذاتی داریم، و ادراکمون و حواسّمون(sensitivity) کاملا تقریبی و موقعیتی(situational) کار میکنه. مثلا فرض کنید دستتون رو زیر شیرآب گرفتید و میخواید دمای آب رو اندازه بگیرید. خب لامسه تون آب رو، سرد(مثلا ۱۵ درجه) احساس میکنه. حالا اگر قبلش دستتون رو توی یخ فروکرده باشید، و بعدش برگردید همون درجه گرمای آب رو بخواید با لامسه اندازه گیری کنید، دمای آب رو گرم تر(یا شاید خیلی گرم تر مثلا ۳۰ درجه) حس می‌کنید.یا واسه ی همه ی ما پیش اومده ظهر هرروز که از بیرون که زیر نور خورشید بودیم، وارد خونه شدیم، حس کردیم همه جا خیلی تاریکه و بعد از مدتی، کم کم چشمامون به شدت نور اتاق عادت کرده و دیگه حس نکردیم که محیط خونه تاریکه. یا چند وقت پیش تازه شب شده بود، به دوستم گفتم ماه رو ببین، برگشت گفت چرا امشب ماه زرد رنگه؟ من بهش گفتم تا چند دقیقه پیش که من دیدمش سفید بود! بعد متوجه شدم تاثیر نور پروژکتور سفید رنگ هست که رنگ ماه زرد دیده میشه. بعد از این اتفاق از خودم پرسیدم اصلا شایدم من همیشه نور ماه رو اشتباهی سفید میدیدم! حالا احتمالا بعضی هاتون بگید رنگ نور ماه بسته به هوا و زاویه ای که ماه در آسمون هست و... ، فرق داره اما من اون شب ماه رو سفید دیدم و چرا بعدش ...؟!!!خب مقایسه نقش مهمی داره و دقت اندازه گیری رو بیشتر میکنه اما خب حواسّ ما تحت یه شرایطی با مقایسه دچار خطا هم ممکنه بشه. چطور بود که با مقایسه با نور سفید پروژکتور، نور ماه زرد شد که قاعدتا درست تر از رنگ سفیده. اما چرا توی اون مثال اندازه گیری دمای آب، دچار خطا شدیم و بجای نزدیک شدن، از واقعیت دور میشیم؟!رنگ زرد یعنی چقدر زرد؟ (Reductionism)خب اینجا اصطلاحا گفته میشه ما محدودیتِ شناختی داریم. ما کل طیف نور مرئی رو به ۷ نوع رنگ طبقه بندی کردیم و اون رو از بچگی به ما یاد میدن. خب قطعا ما تفاوت سبز معمولی و سبز کم و سبز پررنگ رو متوجه میشیم. پس با این حساب ۲۱ رنگ رو به راحتی میبینیم. اما این عدد ها در مقابل توانایی ساختار چشم ما در تشخیص رنگ که حدودا یک میلیون رنگ تخمین زده میشه، عدد ناچیزیه.  اما سوال اصلی اینجا اینه، پس چرا به ما ۷ رنگ رو آموزش میدن؟ درحالی که یک میلیون رنگ متمایز از هم رو، با چشمامون میتونیم تشخیص بدیم. اما حتی اسامی ای که برای رنگ ها آموزش داده میشه، به ۲۰ تا نمیرسه! اینجاست که به خودِ زبان مشکوک میشیم. شاید محدودیت زبان بوده که با ۷-۸ کلمه، کل طیف رنگی رو خواستیم طبقه بندی کنیم. یا شایدم محدودیت حافظه داریم. شاید هم اصلا این محدودیت از مغز! هست که توانایی پردازش و دسته بندی محدودی داره. قطعا با آموزش در سنین بالاتر، بشه تعداد رنگ بیشتری رو طبقه بندی کرد. اما پرسشی که اینجا ممکنه به ذهن خطور کنه این هست که یعنی ابتدا باید اسم رنگ رو بدونیم تا اون رنگ رو بشه دید؟(با این سوال ممکنه گیج بشید اما فعلا دست نگه دارید چون بحثمون اصلا اون نیست)  تجمیع (Integration)Integrationمنظور از تجمیع بطور خلاصه، جمع شدگی(compacting) و چند قابلیتی شدن(multitasking) هستش. مثلا همین تلفن همراه، دارای چندین قابلیت متنوع هست. از کوچکترین چیز مثل چراغ قوه...تا پیچیده ترین قابلیت ها مثل سرعت پردازش بالا و ... رو شامل میشه؛ درحالی که هنوز هم اون رو با اسم قدیمی‌ش(cellphone) می‌شناسند. مثال دیگه بدن انسان هست که با گذشت زمان قابلیت های متنوع تکاملی که برای بقا نیاز بوده در ژنتیکش تعبیه و تجمیع شده. حالا برگردیم به بررسی دوباره تئوری ۷ رنگی. و سعی کنیم به این سوال جواب بدیم که چرا طیف نور مرئی -که شامل میلیارد ها طیف رنگ هست- بااینکه  ساختار چشم ما قابلیت دیدن میلیون تا رنگ رو داره، رو چرا تنها به ۷ رنگ کاهش(تقلیل) دادیم؟! انسان یک بُعدی انسان یک بعدی رو شخصی تعریف میکنم که تمام زندگی‌‌ش رو روی یک کار گذاشته و خودش رو تنها با یک هویت تعریف کرده. باتوجه به مطالب قبلی، میتونیم بگیم تمام زندگی و انرژی و وقتش رو روی یه چیز تمرکز و تجمیع کرده. میشه گفت اون شخص اگر توی زندگیش دچار مشکلی بشه به نوعی که اون شغل رو از دست بده و یا اتفاقی باعث خدشه دار شدن هویتش بشه، این حالت بسیار آسیب پذیره و به احتمال زیاد دچار فروپاشی میشه.بطور مثال اگر شما فقط با یکی از دوستاتون(یا حتی خانواده تون) تمام خوشی ها و ناراحتی ها و لحظه هاتون رو سپری کنید و تنها با اون تمام خاطره هاتون رو ساخته باشید، چون تمام وقت و انرژی و توجه و تمرکزتون رو روی یک نفر یا حتی یه گروه خاص تجمیع کردید و جایگزینی براش قرار ندادید، حالت بسیار آسیب پذیری رو تجربه خواهید کرد. بهینه سازی(optimization)Optimization of the brainزمانی که تمرکزتون رو جمع می‌کنید و فقط روی یک کار می‌گذارید، حالت خاصی رو در اون لحظه تجربه می‌کنید که به حالت فلو (flow) مشهور هست. بازدهی‌تون افزایش پیدا می‌کنه بطوری که توجه‌تون از زمان و مکان رو از دست میدید؛ گذر زمان رو احساس نمی کنید، احساس لذت بهتون میده، بیشتر در خاطرتون باقی می مونه، حتی اگر در شرایط نامناسبی قرار داشته باشید متوجه‌ش نمیشید؛ و.... اما بَدی این حالت واضحا میتونه این باشه که اگر اون کاری که تمام توجه‌تون رو درگیرش کردید یه وقت جواب نداد، نه تنها گذر زمان رو حس نکردید و وقت گران بها تون رو نفهمیدین که چطور ازدستت رفته، بلکه احتمالا دچار احساس ضرر کردن هم میشید. در حالت کلی با بررسی این چند مفهوم به این نتیجه می رسیم که سِیر تکامل و گذشت زمان به همراه آزمون و خطا، سیستم رو به گونه ای تغییر میده که برای برتری پیدا کردن در محیط، این قابلیت رو داشته باشه که چندین کار(multitasking) رو در زمان کمتر بتونه انجام بده. بهینه شدن تدریجی یک سیستم مثل مغز طی میلیون ها سال نسبت به شرایط محیطی، باعث این شده که گزینه ها رو برای افزایش سرعت پاسخ دهی به اطلاعات دریافتی از محیط، محدود تر کنه و به شناسایی ۷ رنگ اصلی کفایت کنه و هم کیفیت و هم کمیت رو فدای سرعت عمل کنه. اما باز این سوال باقی می مونه که تجمیع (integration) بطور کلی زیان آوره یا مفید؟سقوط‌در‌چرخه‌ای‌بی‌پایان(Falling_Into_An_Infinite_Loop)</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 02:46:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی حد</title>
                <link>https://virgool.io/FALLiAL/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%AF-w3ndx6rso4iq</link>
                <description>Limitlessحتی بزرگ‌ترین کهکشان هم، تنها چون هنوز همه ی عالم واسه ی ما قابل مشاهده نیست، بهش لقب بزرگ‌ترین میدیم. درحالی که هیچ ترینی در کار نیست. البته باید گفت تفکر غالب در جامعه هم به اون دامن میزنه و بهش بسیار بها میده ولی خب واقعیت اینه که این جاده ته نداره؛ بینهایته! شما اگر تونستی عددی پیدا کن که بزرگ&#x27;ترین&#x27; عدد دنیا باشه و بعد اون دیگه عددی نباشه. خب واضحه که این کار تلاش بیهوده ای هست. فقط بینهایت بزرگتر از بینهایته!ما توی دنیای خاکستری زندگی میکنیم؛ نه سفید ترینی هست نه سیاه ترینی. نه باارزش ترینی درکاره نه بی ارزش ترینی. نه خوشگل‌ترینی نه زشت‌ترینی. همه چیز بی حد و بی اندازه‌ست. این &quot;..ترین&quot; یه جورایی از قطعیت هم میاد. وقتی که مثلا میگیم فلان ماشین، آخرین و جدید‌ترین ماشینه، آیا واقعا جدیدترین ماشینه؟ یا مثلا سریعترین ماشینه؟ خب درواقع نه! آیا ما از توی پارکینگ های اون کارخونه ها و تکنولوژی جدیدتری که دارن توی آزمایشگاه هاشون توسعه میدن، خبری داریم؟ آیا اصلا کسی میتونه خبری داشته باشه؟ نه اصلا!اما ما با &quot;..ترین&quot;، به خودمون دلداری میدیم و خیال خودمونو راحت میکنیم میگیم حالا همینم کافیه.مثلا جلوی همه میگیم گوشی ای که تازگی خریدیم بهترین گوشی بازاره. دوست نداریم و نمیخوایم این واقعیت رو قبول کنیم که فردا پس فردا یه گوشی(بطور کلی هر وسیله) بهتر از اون هم میاد.  از اونجا که صحبت کردن از بینهایت، بینهایته، پس سعی میکنم با این واقعیت کنار بیام و فعلا به همین‌ بسنده می‌کنم.سقوط در چرخه ای بی پایان (Falling_Into_An_Infinite_Loop)</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 13:04:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقابت؛ یک چرخه‌ی بی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/FALLiAL/%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-clgckfno73xc</link>
                <description> (The Competition; An Endless Cycle)آیا تاحالا توی چرخه ی بی پایان رقابت گیر کردین؟ طوری که نفهمیدین که یه جور تله هست و همینطور توی این تله دست و پا بزنین. آره! رقابت اکثر اوقات دست و پا زدن بیهودس. یه سری افراد هستن که توی همه چیز رقابت میبینن و هرلحظه میخوان خودشونو ثابت کنن و نشون بدن رئیس کیه! در حالی که اصلا کسی با اونها در رقابت نیست و ذهنیتشون بیشترش توهّمه. اگر پیروز بشن چه بهتر اما حتی اگر از دل اون رقابت پیروز بیرون نیان هم، ایرادی نداره! میرن سراغ یه رقابت دیگه! دنیا واسه اینجور آدم ها صحنه ی رقابته. حتی بعضی وقت ها دچار سندروم خود-رقابتی میشن. هرچند من انگیزه شون رو کاملا تحسین می‌کنم چرا که رقابت اگر سازنده باشه کاملا مفید هست و باعث بهتر شدن میشه. اما خب احساس مهربانی و همدلی از دل رقابت بیرون نمیاد. درواقع &quot;مهربانی&quot; قربانی این طور طرز فکری هست. و خب در ارتباطشون با دیگران زنجیره ای از محبت کردن و محبت دیدن وجود نخواهد داشت، و روابطی بر مبنای اصل منفعت و حتی تخریب دیگران شکل خواهد گرفت. در ابتدا خودخواهی و سپس بی‌رحمی نتیجه تقویت و دور برداشتن این چرخه هست. اما این سوال همچنان باقی می‌مونه که رقابت، به ما تحمیل شده؟ یا که کاملا انتخاب شده هست و میتونیم یه روز بگذاریمش کنار؟ نظر شما چیه؟سقوط در چرخه ای بی پایان (Falling_Into_An_Infinite_Loop)</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 14:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخه‌ ی کمال گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/FALLiAL/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-gth0b7entjso</link>
                <description>Erasing what you&#039;ve made just because it&#039;s not perfect yetکلمه &quot;کمال‌گرایی&quot; ممکن است به عنوان یک مفهوم مثبت برای همه بنظر بیاید، زیرا از ریشه ی آن صفت &quot;کامل و بی نقص&quot; است  که به ذهن معانی کاملاً خوب می‌آورد، اما فقط در ظاهر!کمال‌گرایی افراطی می‌تواند به یک زندگی ویرانگر منجر شود زیرا می‌تواند همه چیزهایی را که ساخته‌اید یا قبلاً به دست آورده‌اید خراب کند. این بیشتر شبیه یک زلزله است که می‌تواند تمام زندگی شما را خراب کند. این یک چرخه مخرب است که شما را در دام کمال‌گرایی و ایده‌آل گرایی نگه می‌دارد. ممکن است از خودتان در مورد آن بپرسید که چگونه می شود چرخه‌ی آن را تشخیص دهید. این شامل بیشتر تعلل (Procrastination)، ترس از شکست(Fear of failure) و کاهش اعتماد به نفس(Lower self-confidence)است. همانطور که قابل پیشبینی است، اثرات بد آن ماندگار است اگر به این شکل ادامه یابد. بیایید تعلل را با جزئیات تعریف کنیم. تعلل از به تعویق انداختن انجام یک کار برای یافتن زمان بهتر برای انجام آن ناشی می‌شود. بیشتر اوقات، به تعویق انداختن کل کار منجر می‌شود. به عنوان مثال، ممکن است در موقعیتی باشید که باید پروژه‌هایی را تکمیل کنید و نتایج را تحویل دهید. اما کمال‌گرایی اجازه نمی‌دهد کارهای شما به پایان برسد زیرا به دنبال فرصت‌های بهتر برای بهبود کیفیت قبل از تحویل آنها هستید؛ یک نسخه کامل و بی نقص که حتی از نظر یک فرد عادی با عقل سلیم بپرسید بنظر غیر ممکن می آید که به دست آید. بیایید به جنبه دوم این حلقه بپردازیم. ترس از شکست به نظر می‌رسد که شما را از شروع یک کار باز می‌دارد. کاری که فقط به این دلیل تصمیم گرفته شده است که در نگاه اول به نظر می‌رسید فوق‌العاده کامل و بی نقص است. اما چه کسی در مسابقه‌ای شرکت می‌کند که از قبل تعیین شده است که می بازد؟بیایید به قسمت آخر بپردازیم. با اعتماد به نفس کاذب، ممکن است نحوه انتخاب کارها و دلیل انتخاب آنها را نادیده بگیرید. این اتفاق همینطور ادامه پیدا می‌کند، حتی اگر نتیجه رضایت‌بخش باشد و چشمگیر باشد. اما لحظه ای است. این نوع احساس لذت بهتر است نباشد، زیرا احساس کمال‌گرایی فرد را افزایش می‌دهد. این هرگز متوقف نمی‌شود تا زمانی که این چرخه کمال‌گرایی را تشخیص دهید، بنابراین با گذشت زمان بدتر می‌شود و حتی تقویت می‌شود.اولین قدم‌ها برای شکستن این چرخه می‌تواند مواجهه با این واقعیت باشد که سطح چالش‌ کارتان در مقایسه با توانایی‌های واقعی‌تان چه مقدار است. و اینکه آزادانه بگویید نه! اگر احساس می‌کنید مناسب شما نیست.سقوط‌در‌چرخه‌ای‌بی‌پایان (Falling_Into_An_Infinite_Loop)</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 15:12:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکستن دور باطل</title>
                <link>https://virgool.io/FALLiAL/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%84-ew8uo97cqstk</link>
                <description>هر چرخه ای حتی اگر بی پایان باشه، باز هم راه خروج داره. ما عاملیت داریم و میتونیم خیلی از شرایط رو عوض کنیم یا ازش خارج شیم. و وارد یک دنیای دیگه با قوانینی دیگه بشیم. عاملیت یعنی نقش داشتن. توانایی به دوش کشیدن مسئولیت اتفاقایی که توی زندگیمون رخ میده. همیشه از خودم میپرسیدم آینده ی یه شخص توی زندگی‌ش چه نقشی داره؟ آینده ای که وجود نداره توهّمی بیش نیست و همه اینو می دونیم اما بعضی هامون روش تعصب داریم درحدی که اگه کسی به آینده‌مون توهین کنه ناراحت کننده‌ هست. چرا که عاملیت ما رو زیر سوال می‌بره. هرچند برخی آزمایش های علمی(نوروساینس) تا حدودی نشان دادند که بیش از ۹۰ درصد کار هایی که در روز انجام میدیم، از قبل تعیین شده؛ اما همون درصد کمی که دست خودمون هست، میتونه کاملا تعیین کننده باشه. باور به عاملیت یعنی &quot;خود&quot; ام، و حتی تصمیماتم نقش پررنگی توی زندگیم دارن. من توانایی دارم که عادت هام رو تغییر بدم. عادت هایی که مثل چسب چسبیدن و غیر قابل تغییر بنظر میان. توانایی این رو دارم که عادت های جدیدی که خودم میخوام رو جایگزین قبلی ها کنم. عاملیت داشتن یعنی من مسئول کارهایی هستم که می‌کنم. هرچند توانایی این رو هیچوقت نخواهم داشت که همه شرایط رو تحت کنترل خودم نگه دارم. اما باید باور داشت به همان کمتر از ۱۰ درصد. کسی نمیتونه منو درگیر کاری کنه بجز اینکه خودم خواسته باشم. این قدرت رو دارم که از هر دورباطل ای، از هر چرخه ی معیوبی، از هرجور عادت مخربی، خودمو خارج کنم و اون چرخه رو بشکنم. شما بنویسیدعاملیت یعنی...سقوط در چرخه ای بی پایان (Falling_Into_An_Infinite_Loop)</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 13:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه و خط</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdi2LN1000/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D9%88-%D8%AE%D8%B7-schx4gmvsun4</link>
                <description>نقطه و خط (Links  and nodes)تکنیک ذهن خوانی:تاحالا شده بخواید بفهمید پسِ ذهنتون چه خبره؟اون قسمت تاریک و ناآشنا که دائم در حال کار کردن و فکر کردنه. در حالی که شما از اون ناآگاهید و فقط اون احساس‌ش رو دارید ولی نمیدونید از کجا. مثل حس گرمایی می‌مونه که از آتش شومینه‌ی پشت شیشه احساس میشه.من از اینجا شروع کردم که گفتم از اون پشت خبری ندارم و کسی هم بجز خودم نمیتونه کمکم کنه. پس یه کاغذ برداشتم و با خودکاری که دستم بود سعی کردم روی اون، یه سری کلمه ی تصادفی که از ذهنم می اومد بنویسم. شرطش اینه که اون کلمه ها کاملا شانسی باشه و از قبلش به چیز خاصی فکر نکرده باشین.واسه این کار باید کاملا توی آرامش باشید. یه مدت آروم بشینید، مثلا ده دقیقه. وقتی که حس کردید شرایط‌تون پایدار شد بعدش شروع کنید به نوشتن. بزارید تصادف و شانس کارشو بکنه. این کار رو عجله ای انجام ندید. به خودتون اجازه بدید تا کلمه ها خودبخود روی کاغذ پدیدار بشن. وقتی که از حدود ۲۰ تا کلمه فراتر رفت، کافیه. حالا برگردید به حالت خودآگاهی تون.جذابیت این قضیه از اینجا شروع میشه که می‌بینید، بیشتر کلمه هایی که نوشتید به هم مربوطن. و شروع کنید کلمه های که ارتباط معنایی دارن رو به هم وصل کنید. آره! مثل نقطه و خط! کم کم شبکه ای شکل می‌گیره که واسه خودتون هم جالبِ توجه هست. حالا سعی کنید تعداد خط ها رو واسه هر کلمه بشمارید! کلمه هایی که بیشترین تعداد خط به اونها وصل شده، اونها مهمن! حالا دنبال یک سیکل یا چرخه بگردید. اگر اون کلمه های مهم، با هم یک چرخه تشکیل داده باشن، تبریک میگم!!! شما موفق شدید ذهن خودتونو بخوبی بخونید.سقوط‌ در چرخه ای بی پایان (Falling_Into_An_Infinite_Loop)</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2024 11:48:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکستن کوزه ۳۵۰۰ ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdi2LN1000/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D9%87-%DB%B3%DB%B5%DB%B0%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-subxbrjpzjys</link>
                <description>یک کوزه ۳۵۰۰ ساله (A 3500 year old vase)یه کلمه توی انگلیسی هست به اسم invaluable که میدونیم valuable یعنی ارزشمند اما in که پشت یه صفت بیاد معمولا منفیش می‌کنه و قاعدتا باید بشه بی ارزش یا فاقد ارزش. اما... خب داستان اینجا جالب میشه که این صفت منفی نمیشه که هیچ، برعکس به شکل خیلی مثبت تر در میاد. یه جورایی معنیش فوق‌العاده ارزشمند و مثلا چیزی که واسش نمیشه ارزش تعیین کرد، میشه. خلاصه خود این کلمه یه دنیایی معنی توش نهفته هست که من رو به فکر واداشت. همچنین یه صفت دیگه هم هست به همین شکل، priceless که معنی میده بدون قیمت، غیرقابل قیمت گذاری. و کاملا معنی مثبتی داره.  حالا سوال اینه، چه چیزی رو آدما invaluable می‌دونن ؟  فرض کنید شما مسئول یک موزه هستید(البته موزه های خارج کشور!) و بطور اتفاقی، یه پسر‌بچه بطور کاملا تصادفی باعث شکستن یک کوزه ی با قدمت 3500 سال میشه.(!!!) خب در این مسئله شما چاره ای ندارید که مبلغی رو به عنوان خسارت از اون خانواده بگیرید. اما خب چیزی که هست اینه که اکثر چیزای تاریخی فاقد ارزش و قیمت هستند!   ببینید مسئله به این سادگیا نیست، وقتی به یه شئ که invaluable هست، بخواید قیمت نسبت بدین، به محض قیمت گذاری، عملا اون رو بی ارزش می‌کنین! چون چیزی که فوق‌العاده باارزش باشه، پس غیر قابل قیمت‌گذاری و چون غیر قابل جایگزین هست، پس منطقیه غیر قابل فروش باشه. مثلا یه چالش همیشگی که وجود داره اینه که قیمت جان یک انسان چقدر هست. ارزش یک اثر هنری چقدره؟ یه فیلم چقدر باید بفروشه و واقعا حق تولید کننده‌هاش چقدره؟ آیا محیط‌زیست و منابع طبیعی قابل ارزش‌گذاری هستند؟ یادگاری قدیمی یک خانواده که از نسل ها قبل بهشون به‌ارث رسیده چطور؟ و...این ماجرا وقتی جالب تر میشه که یه وقتایی بعضی‌ها از این قاعده استفاده می‌کنن و یک شئ تقلبی و معمولی رو به اسم یک شئ invaluable جا میزنن و با قیمت زیاد میفروشن! خب چطور این حالت قابل تشخیص هست؟ باید آگاهی داشت شئ ای که invaluable هست غیر قابل قیمت گذاریه. و صاحب اون به خوبی می‌دونه که غیرقابل فروشه. پس چرا یکی پیدا میشه که بخواد بفروشتش؟سقوط‌درچرخه‌ای‌بی‌پایان(Falling_Into_An_Infinite_Loop)</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 08:23:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنوع یا بهتر شدن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdi2LN1000/%D8%AA%D9%86%D9%88%D8%B9-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-kuqmffq0zeqc</link>
                <description>تنوع یا بهتر شدن؟ (diversity or improvement)من باور دارم که آدما با گذشت زمان و بیشتر شدن دانش و آگاهی شون، تغییراتی رو توی زندگی بوجود میارن که باعث روز به روز بهتر شدن و راحت تر شدن زندگیشون میشه. حالا سوال اینجاست که اون تغییرات چه زمانی و درچه مواردی به عنوان تنوع طلبی تلقی میشه و در چه حالتی عنوانِ تکامل و پیشرفت و بطور کلی بهتر شدن به خودش میگیره؟این سوال رو از هوش مصنوعی chat gpt(نسخه ۴) پرسیدم و به نکاتی اشاره کرد که قابل توجه بود. مثلا گفت که تنوع طلبی یعنی یک سری کارهایی که بدون هدفمندی انجام میشه بطور مثال شخصی که چندین کار و حرفه مختلف رو امتحان می‌کنه بدون اینکه قصد خاصی از انجام اون ها داشته باشه...اما فرایند بهتر شدن بصورت هدفمند انجام میشه و اون شخص از انجام کار ها هدف و آگاهی داره. و مورد دیگه این بود که تنوع طلبی به نوعی بی‌ثباتی درون خودش داره ولی فرآیند بهتر شدن و پیشرفت حاصل ثبات داشتن و روی یک مسیر مشخص قدم برداشتنه. برعکس اون رو توی تنوع طلبی میبینیم که شخص گزینه های مختلف رو انتخاب می‌کنه در حالی که به هیچکدوم اونها پایبند نیست.اما بنظر من نکته اینجاست که بطور کلی هر موجود زنده ای و بخصوص انسان، با زمان تکامل پیدا کرده و حتی اگر بطور غیر هدفمند به سمت گزینه های مختلف بره، میتونیم انتظار داشته باشیم که گزینه های جدید از قبلی ها بهتر باشن. شما چقدر موافقید؟ و بطور کلی نظرتون راجع به دوگانه ی تنوع طلبی و بهتر شدن چیه؟سقوط‌در‌چرخه‌ای‌بی‌پایان (Falling_Into_An_Infinite_loop)</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 18:09:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت بی‌لذتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdi2LN1000/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D9%84%D8%B0%D8%AA%DB%8C-lya4i7pjdodh</link>
                <description>درخت بی لذتی (The anhedonia tree)آدم کور رو دیدید؟ تاحالا دیدید که بتونه بِدَوِه؟ من که ندیدم! بطور کلی تعداد حواس کمتر منجر به یه جور محدودیت واسه اون شخص میشه و فعالیت او رو کمتر و محدود تر می‌کنه.حالا کسی که بی‌حسه و بی‌تفاوته رو درنظر بگیرید؛ هیچ جوره نمیشه که بتونی به چیزی یا کاری درگیرش کنی. اگر بهش توجه کنی و محبت کنی، اصلا نمی‌فهمه. حتی اگرم بخوای ناراحتش کنی، بازم به این راحتیا نمیشه.این جور بی‌تفاوتی و بی‌ملاحظگی کم کم با گذشت زمان منجر به حالتی شدید تر به اسم بی‌لذتی(Anhedonia) میشه. نمی‌دونم اون بی حسیه هست که محدودت می‌کنه یا که محدودیت هست که بی حست می‌کنه! اما می‌دونم که این دوتا همدیگه رو تقویت می‌کنن.اگر این حالت به درستی بهش توجه نشه و درمان نشه و بجای کم رنگ شدن با گذشت زمان تقویت شه، ممکنه به شکل درختی سمّی و بزرگی تبدیل شه که از کودکی و تجربه های اون ریشه گرفته و شاخ و برگ هاش میتونه تا آخر عمر اون شخص رشد کنه و موندگار بشه و هر روز جدانشدنی تر از دیروزش شه!  سقوط‌در‌چرخه‌ای‌بی‌پایان(Falling_Into_An_Infinite_Loop)</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2024 18:05:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهّم چراغ سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdi2LN1000/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%91%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-pwt7aq6xmdog</link>
                <description>توهم چراغ سبز (The Green Light Illusion)یه وقتایی آدما خوش بین میشن!(شاید بگی خوش بحالشون ولی...) جوری خوش بین میشن که خودشونم نمیفهمن. یه وقتا از سر اتفاق یا شانس دچار توهمی میشن که حتی چراغ قرمز رو سبز میبینن! آره! شانس آوردن بعضی وقت ها واسه بعضی آدما توهم میاره. مثلا آقای L (اول کلمه ی lucky) رو درنظر بگیرید. صبح یه روز مثل هرروز راه می‌افته که بره سر کار. طبق معمول میخوره به ترافیک. خب این حالت معمول هرروزه ولی درحالی‌که دیرش شده داره سعی میکنه سروقت برسه ولی خب... .  اما بطور اتفاقی چند روز پشت‌سر‌هم واسش حالتی پیش میاد که به هر چهارراه که میرسه چراغ ترافیک* واسش سبز میشه! عجیب و غریب سر وقت به محل کارش می‌رسه. اون قدر جالب و دور از انتظار که کم کم باورش میشه یه اتفاقایی داره می‌افته! اون هم فقط واسه شخص آقای L.شدّت این توهّم اونقدری میشه که میره واسه همکاراش این اتفاق رو تعریف می‌کنه! اونها هم تحت تاثیر حرفاش قرار میگیرن و اسمشو میزارن آقای L. حکایت چراغ سبز از شکل داستان فراتر میره و کم کم به سبک زندگی او تبدیل میشه. ترتیبِ چند تا چراغ سبزی که در روز میبینه با حساب کتاب خودش، اونو به این نتیجه میرسونه که اون روز، روز شانس‌شه(Lucky day) یا نه. حتی کم کم روزهای هفته رو به روزای شانس(مثلا دوشنبه و چهارشنبه...) و بقیه رو به اسم &quot;روزای نحس&quot; نام گذاری می‌کنه. آقای L توی چرخه ای از فکر کردن‌های خودش و حرف های بقیه و دوباره فکر کردن های خودش و...، کم کم این ذهنیت واسه‌ش تقویت میشه که آدم خوش شانسیه. خوش بینی کاذب و لذت آزاد شدن دوپامین، مغز او رو تحت تاثیر قرار میده و به فازی می‌رسه که حتی چراغ‌قرمزی که ۱۰-۲۰ ثانیه مونده تا سبز شه رو سبز می بینه! و از اون حس خوب و مثبت میگیره.خب نظر شما چیه؟ بنظر شما کجای این چرخه ایراد داره؟ سقوط‌در‌چرخه‌ای‌بی‌پایان (Falling_into_An_infinite_Loop) </description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 03:36:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاتاری (Lottery)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdi2LN1000/%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-lottery-vntvypol4mbj</link>
                <description>لاتاری LotteryGAME IS OVER!کی میخوای بپذیری که بازی دیگه تموم شده؟این سوال ممکنه یه وقت‌هایی اصلا خودش جواب باشه. فرض کنید که شما توی یه اتوبانِ فرضی در حال حرکت بودی و یه دوربرگردان رو دور زدی. حالا توی مسیرت چه زمانی میرسه که متوجه میشی این مسیر رو اشتباه رفتی؟ اصلا سوال اصلی اینه که اگه به فرض توی جاده زندگی یه مسیر رو اشتباه بریم، دقیقا از کجای اون مسیر اشتباه رفتیم؟ از اولش؟ یا آخرش؟ آیا تفاوتی میکنه که از کِی بوده که اشتباه رفتیم؟ من باور دارم که بعضی وقتها نه! فرقی نداره! (بیاید مخالفت‌تون رو توی کامنت ها بگید، راجع بهش بحث می‌کنیم، البته بشرط خوندن کامل این پُست!). من باور دارم اگه توی مسیر درست حرکت کنی، حتی اگرم اشتباهی داشته باشی، چون کل مسیرت درسته، اون هم اشتباه حساب نمیشه. مثلا کسی که با چیزای بازیافتی داره آثار هنری می‌سازه، حالا هرچقدرم اشتباه کنه، اشتباه نیست! یا مثلا کسی که آشپز باتجربه و حرفه ای باشه اگرهم نمک زیاد توی خوراک ریخته باشه یا حتی کسی خراب کاری کرده باشه، اون میتونه درستش کنه. و...حالا برعکسشو هم ببینیم. مسیری که از اولش اشتباهه هرچقدرم توش سعی کنی کار درست رو انجام بدی بازهم به جایی نمیرسه و کلّیت قضیه رو نمیشه درست کرد!یا کسی که زندگیشو با لاتاری بُردن، گره زده و همه ی زندگیشو روی اون بسته، حتی اگرهم اون لاتاری رو ببره(!) نمیتونه ماشینِ خرابی که از زندگی واسه خودش سرهم بندی کرده رو تا ابد سالم و روشن نگه داره و یه جا بلاخره گندش در میاد. حالا بعضی از شما شاید این فکر توی ذهنتون بیاد که منفی در منفی مثبت میشه و اینها. شما فرض کن کسی که کلا از اول مسیر اشتباه رفته(منفی) حتی توی اون مسیرش یه جا رو اشتباه بره(منفی)... آره! بطور مقطعی موافقم که به نفعش تموم میشه توی اون لحظه! اما احتمالا با من موافقین که وقتی از اشتباه بودن مسیرش آگاهی نداشته باشه، خب چطور میتونه درستش کنه؟ سوال اصلی اینجا پیش میاد که خب اصلا چی رو اشتباه و چی رو درست می‌بینه؟ من این داستان رو اینطور می بینم که هرجای این چرخه ایراد پیدا کنه، کل اش تحت تاثیر قرار می‌گیره و به شکل یک چرخه‌ی معیوب درمیاد! حالا فرقی نداره کجاسقوط‌در‌چرخه‌ای‌بی‌پایان (falling into an infinite loop)</description>
                <category>Mahdi LN</category>
                <author>Mahdi LN</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 12:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>