<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahdieh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahdieh04</link>
        <description>شاید زندگی همین باشد؛
علاقمند و فعال حوزه زیست شناسی |
 نقاشی و تصویر سازی |
سمپادی و کارسوقی |</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:13:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1411539/avatar/AQM6sX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahdieh</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahdieh04</link>
        </image>

                    <item>
                <title>می‌خوام از روزمرگی بگم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdieh04/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%85-urisd4iulk6b</link>
                <description>روزهایی که گذشتن و من هم چیزی راجع بهشون ننوشتم، روزهای مهمی از زندگیم بودن...روزهایی که شاید به ظاهر ساده گذشتن و اگر از بیرون نگاه کنی، متوجه تغییر خاصی نمیشی اما برای من هر روزش یه اتفاق مهم بود!توی این سه چهار ماهی که دست و دلم به نوشتن نمی‌رفت اتفاقات زیادی افتاد که شاید سهم مهمی از زندگی من رو تشکیل میدادن...امتحانات نهایی دادم، دیپلمم رو گرفتم و بالاخره بعد از ۱۲ سال فارغ‌التحصیل شدم! کنکور دادم و توی بلاتکلیف ترین حالت ممکن، سر کردم...توی این فاصله سرکار رفتم و مسئولیت جدیدی تقبل کردم که کمکم کرد با آدمها ارتباط برقرار کنم و وارد بخش خیلی کوچکی از جامعه ی پیش روم بشم....خیلی وقت بود که دستاورد نویسی نکرده بودم، هرچند الان هم خیلی مطمئن نیستم که نوشته‌ام از جنس دستاوردها باشه اما دوست داشتم بیام نطقی کنم و خلاصه ای از این مدت رو اینجا به ثبت برسونم ....در روزهایی که گذشت من خیلی فکر کردم، اونقدر فکر کردم که احساس میکنم مغزم در حال سوختنه... بعضی شبها (یا بهتره بگم اکثر شبها نخوابیدم و تا صبح توی فکر بودم...) من این روزها بیشتر از هروقت دیگه ای به خودم فکر می‌کنم؛ به اینکه من کی هستم؟ و دنبال چیم؟به این فکر می‌کنم که آدم ها چطور زندگی میکنن؟ و ارزش گذاری های جامعه چه شکلی نقشه زندگی ماها رو تغییر میده؟به این فکر میکنم که دنبال علاقه رفتن مهم تره یا دنبال هدف رفتن؟ به این فکر میکنم که آدمها چطور برای زندگی هاشون برنامه ریختن و جهان بینی های اونها رو باهم مقایسه میکنم ...به آینده بیشتر از هرچیزی فکر میکنم و این وسط کلی چالش و دغدغه به ذهنم هجوم میاره...اما یهو یادم میاد به جمله ی معروفی که همیشه به خودم میگم : «مهدیه اینقدر نگران آینده ای که نیومده نباش! اصلا تو فرض کن که فکر کردن راجع به آینده گناهه!»بعد هم به خودم نهیب میزنم که: بابا توکلت به خدا باشه! تو فکر می‌کردی تا این لحظه از زندگیت این طور رقم بخوره و در این نقطه قرار بگیری؟ نه!!! اصلا تصور همچین آینده ای نداشتی! پس بسپار دست خودش! خدا بهترین برنامه ریز دنیاست... یه وقتایی سخت ترین اتفاقات و ترس‌هات رو تبدیل می‌کنه به آسون ترین قسمت قضیه! یه وقتهایی اصلا مسیر زندگیت رو از راهی می‌بره که فکرشم نمی‌کردی و بعدش که به خودت میای میبینی : وااااو! چقدر خوب شد که اینجوری شد!!!اونوقت همین میشه تنها مسکن و آرامش دهنده این روزهام...بجای اینکه استرس آینده ای که هنوز نرسیده رو داشته باشم، گرم «اکنون» میشم که بیشتر از هرچیزی محتاج توجه هه! بعد هم با یه ذهنیت کلی از مسیر آینده م، باقیش رو میسپارم دست خدا و امید می‌بندم به اینکه عاشق بنده هاشه پس بهتر از هرکسی می‌دونه چی براشون خوبه! به نظرم همین یعنی توکل، مگه نه؟.فراغت بعد از کنکور بالاخره باعث شد فرصت خوندن کتابهای مورد علاقه‌م رو پیدا کنم، کتاب هایی که معتقدم میتونن شخصیت سازی کنن و به روح و ذهنم صفا ببخشن...جدا بیرون رفتن ها و وقت گذروندن با رفیق و فامیل و آشنادوره هایی‌ که کمابیش توی برنامم گذاشته بودم، کمکم کردن بهتر فکر کنم و یجورایی توی ابعاد جدیدی از زندگی رشدم دادن.....فرصت کردم بی دغدغه نقاشی بکشم و بعد از مدتها قلمو بدست بگیرم :)))و از همه مهمتر اینکه فکر کنم مهدیه ای که خیلی وقت پیش، توی روزمرگی ها گمش کرده بودم رو پیدا کردم ...مهدیه ای که خیلی بهش بد کردم و مدتها کنارش گذاشته بودم، روش یه سرپوش گنده گذاشتم و بدون توجه به خواسته ها و آرزو هاش، رفتم دنبال تحمیلات بیرونی!الان خیلی بیشتر از هروقت دیگه ای این جمله معروف به خاطرم میاد که: «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!»اما می‌خوام یه چیزی بگم:بزار رسوا بشی اما همرنگ جماعت نشو!!!به رسوا شدنش می ارزه این همرنگ نشدن ...بزرگترین درد همینه،قاطی روزمرگی شدن،عادت کردن،مثل بقیه شدن،مثل همه رفتار کردن ...یه وقتی اومد و همه یه اشتباهی رو انجام دادن، اصلا اشتباه هم نه، یه کار بی فایده، بی تاثیر ؛اینکه همه انجامش میدننه توجیهی بر خوب و حق بودنش میشهنه دلیلی برای اینکه انجامش بدی!اگه یه کاری بنظرت فایده ای نداره، کلا ولش کن. اینطوری میتونی خودتو از جماعت اطرافت متفاوت کنی، اینکه برای هرکارت یه دلیل داشته باشی و با هدف جلو بری!وگرنه که دور هممون پره از آدمهای بی هدفی که برای هیچ کدوم از کارهاشون حتی دلیل درست و مشخصی ندارن!توجیهی که در جوابش هم فراگیر شده اینه که: خب همه هم همین‌کارو می‌کنن! :)))).خلاصه که آره؛دلم تنگ شده بود برای ویرگول و اومدم یکمی از خودم و روزام بگم و برم...از اینکه محتوا ارزنده نیست عمیقاً متاسفم :)?</description>
                <category>Mahdieh</category>
                <author>Mahdieh</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 00:15:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هَردَمبیلی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdieh04/%D9%87%D9%8E%D8%B1%D8%AF%D9%8E%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%84%DB%8C-qhcbohvbmiqu</link>
                <description>بعد از مدتها به بهانه امتحان مستمر دین و زندگی سر از مدرسه در آوردم... مثل یه توفیق اجباری که باعث شد با دوست‌ها و معلم ها و معاون ها تجدید دیدار کنم. حیاط مدرسه از همیشه قشنگ‌تر و باصفا تر شده بود، درخت ها با برگ های سبز و پر پشت شون و باغچه با گل های تازه کاشته شده شکل و شمایل جدیدی به مدرسه بخشیده بودن. گلدون های شمعدونی پشت شیشه های قدیمی حیاط و دیوار نقاشی شده آبی رنگی که باهاش یه تضاد جالب ایجاد کرده بود (و یادم رفت ازش عکس بگیرم) واقعا زیبا بودن. آبنمای وسط حیاط و صدای پرنده ها هم زیبایی این صحنه رو تکمیل می‌کردن.بعد از امتحان روی نیمکت چوبی حیاط نشستم و زل زدم به بچه هایی با فرم های سورمه ای که حیاط رو روی سرشون گذاشته بودن و بلند بلند میگفتن و مبخندیدن. یک لحظه به حال خوب و بی دغدغه بودنشون غبطه خوردم و به این فکر کردم که چقدر زود گذشت... یاد اولین روزی که وارد راهنمایی شدم افتادم. مدرسه قبلی مون رو به مراتب بیشتر دوست دارم. من اونجا بزرگ شدم، بچگی کردم، دنبال علایقم رفتم، دوست های جدیدی پیدا کردم و به معنای واقعی کلمه اون سه سال رو تماما زندگی کردم. متاسفانه شیوع کووید باعث شد هیچی از دوران دبیرستانم اللخصوص دهم و یازدهم که دوران اوج خوشگذرونی محسوب میشه نفهمیم و به یکباره به سمت دوازدهم و کنکور پرتاب بشیم و قبل از اینکه چیزی از نوجوونی مون تو این مدرسه احساس کنیم و فرصت شیطونی کردن پیدا کنیم، با فشار و استرس درسها و کنکور و امتحان نهایی، یک روز در میون به مدرسه بیایم و پاک خودمون رو فراموش کنیم:)اینجوری شد که دیگه خاطره و دلبستگی خیلی خاصی به مدرسه فعلیم ندارم! (برعکس دبیرستان دوره اولم که هنوز که هنوزه با رد شدن از جلوش، کل خاطرات سه سال گذشته مثل یه فیلم سریع از جلوی چشمام میگذره و اشک توی چشمم جمع میشه:) فکر اینکه امسال دیگه فارغ‌التحصیل میشم (خدا بخواد) و از مدرسه و سیستم آموزش و پرورش مریض کشور خلاصی پیدا میکنم از یه طرف هم خوشحال کننده ست و هم غم انگیز.برخلاف اکثر دور و بریام من همیشه علاقه خاصی به محیط مدرسه داشتم، شاید چون خیلی شیطون بودم و همیشه راهی برای شیطنت و خوش گذرونی پیدا میکردم?? و هرروز برام مثل یه تجربه جدید هیجان انگیز بود و نمیذاشتم هیچ روزی مثل روز قبلی خودش بگذره، علاوه بر اینکه کلا به درس خوندن و یادگرفتن چیزهای جدید علاقمندم ...و حالا فکر کردن به اینکه قراره نقش دانش آموز بودنم تموم بشه و کم کم از مدرسه و سمپاد جدا بشم و از همه این روزها، فقط خاطره ش برام باقی می مونه خیلی دردناکه:)اما امیدوارم حداقل خاطره هایی‌ بجا بمونه که با فکر کردن بهش ناخودآگاه لبخند رو لبهام نقش ببنده و بگم یادش بخیر! چه روزای خوبی بود! درست مثل روزهای قشنگ دوره اول^^...این دومین باری بود که به کتابخونه میرفتم، چون با وجود قرائت خونه طبقه سوم برای مطالعه، دیگه نیازی نبود به اینجا بیایم اما با این حال جو و محیط کتابخونه به مراتب قشنگ‌تر و صمیمانه تر و گرم تر از قرائت خونه ست ‌ و همین باعث شد امروز اول وقت به کتابخونه بیام. طبق عادت اول به سراغ قفسه کتابهای المپیادی رفتم و برای بار صدهزارم فیزیولوژی گایتون و سلولی مولکولی لودیش رو ورق زدم... شاید میخواستم از انتخابم مطمئن بشم و باور کنم که رشته ای که گوشه ذهنمه رو واقعا دوست دارم یا نه... میخواستم ببینم با ورق زدن کدومش ضربان قلبم بالا می‌ره و احساس میکنم این همونیه که من میخوام؟!برمی‌گردم و سر یکی از میزها میشینم و زیست یازدهم رو درمیارم تا اسم ماهیچه ها و استخوان های انسان رو حفظ کنم... یعنی کِی تموم میشه این خزعبلات دبیرستان ... (راستی گفته بودم که از آناتومی هم متنفرم؟! و هیچ جوره نمیتونم بفهممش و حفظش کنم؟!?)محیط کتابخونه ساکت و آروم و دوست داشتنی بود (درست همونطوری که عاشقشم، عاشق کتابخونه و سکوتش ‌ و قفسه های پر از کتابش:) پنجره ها رو به حیاط باز میشد و ته زمینه ای از صدای بچه ها تو سالن می‌پیچید، نسیم ملایم بهاری هم می وزید و نور خورشید هم تکمیل کننده این صحنه بود.دو ساعتی رو توی کتابخونه گذروندم و بعد هم چرت کوچکی روی یکی از نیمکت های چوبی حیاط زدم. (دقیقا زیر شاخه های درخت مو همراه با نور مستقیم آفتاب.)...این روزها اصلا فرصت و حال و حوصله فکر کردن و چیدن کلمات پشت سر هم و ایجاد هارمونی زیبایی بین آرایه های ادبی و نوشتن یک متن انشا گونه بدون ایراد رو ندارم، صرفا بعد از مدتها سری به ویرگول زدم و یادم افتاد آخرین نوشته ام برای ۳-۴ ماه پیشه و تصمیم گرفتم بداهه از روزی که حداقل برای خودم حس خوبی در پی داشت بنویسم و کمی هم از حال و احوال این روزهایم چاشنی اش بکنم و یک متن هردمبیلی بی محتوای ِخاصی را منتشر کنم ......امروز موقعی که اسنپ گرفته بودم تا از مدرسه برگردم، با دیدن آدمهای کوچه و خیابون احساس کردم چقدر از یه زندگی معمولی و بدون استرس و فشار و دغدغه دورم! چقدر دلم تنگ شده واسه یه زندگی عادی. بیرون رفتن، خرید کردن، سوار اتوبوس شدن، صبح بدون آلارم گوشی از خواب بیدار شدن، موقع خوردن بستنی کاراملی تلویزیون دیدن، رفتن سرکار، دانشگاه، مدرسه و... یه روتین عادی و روزمرگی معمولی:)این روزها حتی حسرت زندگی تو روز های قدیم رو میخورم.دلم برای اون وقتهایی که با دختر عمم می‌رفتیم آمادگاه و طبق عادت ده ساله همیشگی و ترک نشده مون به جنگل سری میزدیم و بعد هم با دوتا پلاستیک پر از کتاب بیرون میومدیم، می‌رفتیم شهرکتاب و بین هایلایتر ها و دفتر و خودکار و برچسب های رنگارنگش با لذت انتخاب میکردیم که برای کمد جوایز کلاس زبان چی بخریم، یا حتی گشتن بین قفسه های کتاب دنبال رمان های ادبیات کلاسیک و کتابهای توسعه فردی تا بعدش موقع برگشتن و لمیز رفتن و خوردن کارامل ماکیاتو با چیزکیک سیب تنگ شده:)))راه رفتن بین شلوغی ها و جمعیت مردم ِچهارباغ و نگاه کردن به ویترین مغازه ها و بوی ذرت مکزیکی و پیراشکی های کنار خیابون تا بوی قهوه کافه های سیار و آفتاب بین درخت‌ها و موزیسین های گیتار بدست کنار خیابان ؛ دلم برای همه اینها تنگ شده...برای روزهایی که ساعت ۹-۸ صبح بدون عذاب وجدان بیدار شدن و بدون عجله نون پنیر چای شیرین خوردن و گپ زدن بدون محدودیت با خانواده تنگ شده...داشتم فکر میکردم چقدر مدل زندگیم این سه سال تغییر کرده و امسال هم بدتر از همیشه. چقدر دلم میخواد این روزها زودتر تموم بشه و روال عادی زندگیم برگرده سر جاش و بعد از مدتها بالاخره یه روزی احساس کنم دارم زندگی میکنم بالاخره:))) یعنی کِی تموم میشه این روزهای نه چندان آسان‌گذر ...؟! (:...</description>
                <category>Mahdieh</category>
                <author>Mahdieh</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 12:21:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای ِخالی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdieh04/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%90%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-v84aejmcw7le</link>
                <description>یک عکس بی ربط....چیزی در این دنیا هست که برای من گذاشته شده،یک جای خالی، برای من.برای زندگی کردن، درست همان نقطه ای که باید باشم و نیستم...و آنجا کجاست؟ یا شاید باید پرسید آن نقطه کِی است؟همان موقع ای که می‌پنداری حتی برای اندکی وقت، همه چیز سر جای خودش است، هرچه که باید باشد هست و آنچه که نیست هم بر پایه تقدیر نبوده و البته چه خوب که نیست!جای خالی؛ همان نقطه ای از زندگیست که حتی اگر روزگار اخم کرد و سر لجبازی برداشت، باز هم از پا نیفتی، امید در دلت جوانه زده باشد و آرزو همان میل سیری ناپذیرت باشد برای جلو رفتن؛ جای واقعی خودت، همان‌جایی ست که نه از پستی بلندی ها خسته میشوی و نه روزمرگی گریبان گیرت میشود، بلکه روزها به فکر ساختن از خواب بیدار میشوی و شبها از شدت خستگی کارها، خوابت میبرد...رسیدن به چنین نقطه ای مستلزم یافتن دلیل و رسالت زندگی ست، آنچه که گویی برایش آفریده شده ایم و مسیر زندگی باید که نه ولی چه خوب که از همان راه بگذرد و برسد به همان‌جایی که باید...البته منظور یک نقطه نهایی و خط پایان نیست، بلکه رسالت همان راه است و راه هم پر از پیچ و خم.اما در جاده درست قدم برداشتن خودش یعنی زندگی کردن، یعنی پیدا کردن خود و بها دادن به آنچه که باید بود.یعنی نسخه واقعی از آنچه که میبایست باشیم.آن موقع احساس می‌کنی در راحت ترین و واقعی ترین حالت خودت هستی و هیچ چیز و هیچ کس قدرت از پای در آوردنت را ندارد.چرا که هدف داری و مسیری که میدانی برای چه شروعش کردی و چرا ادامه اش میدهی.و این چرایی و آن &quot;چون&quot; هایی که بابت شان‌ مطمئنی خودش دلیلی بر زندگی ست و جا نزدن در مسیری که میدانی درست است! البته درست نه از لحاظ عرفی بلکه درست از آن نظر که تو بابت انتخابش مطمئنی و میدانی این همان چیزی ست که برای خود تو بهترین ست... نه کس دیگر!ولی مشکل اصلی دقیقا همینجاست که چگونه و چطور رسالت زندگی و جای خالی مخصوص خودمان را پیدا کنیم و بنشینیم در نقطه ی خالی زندگی.این همان دلیل تفاوتی ست که آدم هارا از هم افتراق میدهد....?رسالت زندگی تو چیست؟! :)</description>
                <category>Mahdieh</category>
                <author>Mahdieh</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 00:22:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک‌سالگی [1]</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdieh04/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-1-rx4u4v09iblq</link>
                <description>یکسال از وقتی که عضو خانواده بزرگ ویرگول شدم میگذره.دقیقا پارسال همین شب بود که اولین متنم رو منتشر کردم که اون هم صدقه سر یکی از استادام بود.خلاصه ی کتابی رو نوشتم و بعد بهم پیشنهاد کرد تا اونو توی ویرگول به اشتراک بزارم و اونجا بود که با ویرگول آشنا شدم.عضو شدن توی ویرگول و خوندن نوشته های بقیه انگیزه ی زیادی بهم میداد برای بیشتر خوندن و بیشتر نوشتن.عاشق اسکرول کردن صفحه ی اصلی و خوندن متن آدم های مختلفی بودم که هر کدوم از چیزی می‌نوشتن.از شب یلدای پیش تا حالا هزار جور اتفاق افتاده و همه چیز خیلی خیلی عوض شده.شب یلدای پارسال زمین تا آسمون با امشب فرق می‌کنه و در صدر همشون اینکه پارسال کنار خانواده و مادربزرگ و پدربزرگ و فک و فامیل داشتم تولدم رو جشن میگرفتم و امشب تازه قدر بودن کنارشون رو با عمق وجودم فهمیدم و دلم برای تک تک شون تنگ شده، الان فقط دلم میخواد ببینمشون و کنارشون باشم و بغلشون کنم... ... امشب یهو خیلی یاد پارسال افتادم.پارسال همین موقع ها شبای خوبی بودن(:یلداتون مبارک ♥️?.[ولی *خانواده مهمترین دارایی هر انسانی‌ه. بیاین قدرشون رو بیشتر بدونیم ?...]</description>
                <category>Mahdieh</category>
                <author>Mahdieh</author>
                <pubDate>Wed, 21 Dec 2022 23:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پچ آدامز دلقک نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdieh04/%D9%BE%DA%86-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rzo4n1vgvz4i</link>
                <description>- هی پچ، بیمار ها نیاز به دلقک ندارن، اونها به دکترهایی نیاز دارن تا از مرگ نجات شون بدن!+ همه ما یه روزی می‌میریم! وظیفه ما طولانی کردن عمر مردم نیست، وظیفه ما بهبود بخشیدن در کیفیت زندگی بیمارها ست......پچ آدامز از اون دسته فیلم هاییِ که علاوه بر علاقه شخصی‌م به رابین ویلیامز، بخاطر مضمون جالبش، هربار که از تلویزیون پخش میشه، برای بار هزارم نگاهش میکنم...این فیلم سرتاسر یه پزشک واقعی رو نشون میده، پزشکی که بخاطر روپوش سفید و پیشوند دکتر و مدرک تحصیلیش، فراموش نمیکنه که اونم یه انسان ِ درست مثل بقیه! پزشکی که خودش رو بالاتر از بیمارش نمی‌بینه... از بیمارش چیزهای جدید یاد میگیره و انسانیت رو قبل از تئوری های از پیش تعیین شده کتاب ها قرار میده...به نظرم خیلی قشنگه، رفتار های پچ توی این فیلم نشون میده خندیدن و روحیه خوب تا چه حد در روند درمان موثره، به قول خودش: فرق یه دکتر با یه دانشمند توی برخورد داشتن با آدمهاست و چقدر مهمه ک یه دکتر پیش از اینکه پزشک خوبی باشه انسان خوبی باشه، با مریض هاش ارتباط روحی برقرار کنه و به اونها احساس امنیت و آرامش بده...یه بیمار به هیچ چیز به اندازه آرامش و روحیه نیاز نداره و چه کسی بهتر از یه دکتر و یا پرستار می‌تونه بهش کمک کنه؟!اما خیلی وقتها درست برعکس میشه! چند وقت پیش توی همایش یکی از موسسات کنکوری شرکت کرده بودم که یکی از سخنران ها با افتخار گفت تا رتبه هاتون میاد همه شما رو خانوم دکتر و آقای دکتر صدا میکنن. کاری به از بیخ غلط بودن این جمله و بحث مافیای کنکور بودنش ندارم؛ صرفا می‌خوام بگم خیلی از این جمله بدم اومد...! دکتر؟ پزشک؟ مگه آدم با یه رتبه می‌تونه پزشک بشه؟ مگه هرکسی رتبه ی برتری بدست بیاره الزاما قراره پزشک خوبی هم بشه؟! مخصوصا تو جامعه ای که خیلی ها به اجبار خانواده و یا تحت تاثیر جو جامعه وارد عرصه پزشکی میشن... این روزها خیلی ها پزشکی رو فقط بخاطر پول و جایگاه اجتماعی و پرستیژش میخوان... خیلی ها حتی نمیدونن قراره چه واحد هایی رو پاس کنن و وارد دانشگاه میشن... این روزا اینقدر ک آدم ها رتبه خوب رو لازمه ورود به پزشکی میدونن، انسانیت و شرافت و احترام به بیمارها رو مهم نمی‌بینن... میدونین بعدش چی میشه؟!سیستم ما خیلی از اوقات پزشک هایی رو تحویل جامعه میده که خودشون رو بالاتر از بیمار میدونن، ولی خب اگر بیماری نباشه، باز هم پزشکی در همچین جایگاهی باقی مونه؟! :))پ.ن: هدف از نوشتن این متن توهین به پزشک ها یا زیرسوال بردن زحماتشون نیست، صرفا برای دوستانی نوشتم که قراره در آینده وارد این عرصه مهم بشن.</description>
                <category>Mahdieh</category>
                <author>Mahdieh</author>
                <pubDate>Sun, 18 Sep 2022 11:55:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیه المپیاد</title>
                <link>https://virgool.io/Dastavardhesekhoob/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF-gmebwaloytgw</link>
                <description>- وضعیت چند روز مانده به آزمون -هفته ای که گذشت شاید از مهمترین و عجیب ترین هفته های زندگیم بود، هفته ای که دوسال زندگیم رو بخاطرش گذاشته بودم و براش خیلی انتظار می‌کشیدم...در روزهای آخر، آخرین دستاوردم رو هم از المپیاد گرفتم و تونستم از ساعت مطالعه ۱ به ۱۲ ساعت (یعنی رکوردم) برسم... برای منی که هیچوقت بلد نبود بشینه و درس بخونه این خودش خیلی چیز بزرگیه...??این هفته المپیادی که دو سال تموم باهاش اخت شده بودم، بالاخره تموم شد و بخاطر همین دستاوردهای این هفته م رو فقط اختصاص میدم به دستاورد هایی که از المپیاد داشتم که اسمشون رو گذاشتم «هدایای المپیاد به من»وقتی تو اوج مخالفت ها المپیاد رو شروع کردم، مثل هر تازه المپیادی که وارد این مسیر میشه تمام هدفم مدال طلا بود! حتی معنی و مفهوم این جمله ای که میگه:«تو المپیاد مدال هم نگیری باز برنده ای و از مسیر لذت ببر!» رو نمیتونستم درک کنم...حتی تا ماه های آخر هم هیچ موفقیتی رو جز در گرفتن مدال نمیدیدم؛ ولی بیست روز آخر انگار همه چیز عوض شده بود. انگار تازه میتونستم معنی اون جمله رو بفهمم، تازه میتونستم ببینم چقدر چقدرررر المپیاد من رو رشد داده و چقدر همین حالا هم برنده ام! مسأله برد و باخت نیست، از نظرم هرکی وارد این مسیر میشه تهش برنده ست، حالا اگه بتونه مدال بگیره و به مراتب بالاتر هم بره قطعا مازاد بر چیزی ک بدست آورده داره تجربه ها و موفقیت های جدید کسب میکنه، اما اون کسی هم که نتونسته بازهم برنده ست. اون فرد اونقدر توی مسیرش چیزهای جدید یاد گرفته و تجربیات جدید کسب کرده که حتی تا آخر عمرش می‌تونه یه المپیادی با تمام ویژگی های «یه فرد ِالمپیادی» باقی بمونه!حرفهای شعارگونه؟! تا بیست روز پیش اینها رو فقط حرف های شعارگونه ای میدونستم که برای ترس از شکست خوردن و انگیزه دادن ب بقیه میزنن، حرف های بی اساس و بی پایه... اما حالا ، در حالی که تقریبا به پایان این مسیر نزدیک شدم، میتونم تک تک اینها رو درک کنم و ببینم. برد و باخت خیلی خیلی سطحی تر از اینه که به المپیاد نسبتش بدیم، المپیاد هردو سرش برده! اما قطعا مزایایی که مدال آوردن داره خیلی فراتره و خب این هم دستمزد تلاش های افراده!بگذریم؛• توی این دوسال و با المپیاد یادگرفتم چطور باید درس بخونم، چطور برنامه بریزم و چطور سبک خودم رو پیدا کنم..• یادگرفتم چطور بدون اینکه کسی مجبورم کنه پیش برم و استقلال پیدا کردم. یاد گرفتم چطور باید فکر کنم، چطور در مقابل چالش ها عمل کنم و توانایی حل مسأله پیدا کردم(حتی در مسائل مختلف زندگی ِ بی ربط ب درس). یادگرفتم چطور مسائل مختلف رو باید تجزیه و تحلیل کنم... • چقدر وسعت دیدم به پیرامون و هرچیزی گسترده شد و ذهنم به دنیایی که توش زندگی میکنم بازتررررر شد.. حالا حتی از کنار یه درخت یا یه حشره کوچیک هم ساده رد نمیشم، یاد گرفتم چطور ببینم و نگاه کنم و فقط ساده و گذرا عبور نکنم...?• شاید از مهمترین اتفاقات المپیاد آشنایی من با بچه ها و اساتید زیادی بود که فقط تو این مسیر میشد پیداشون کرد. بعضی ها رو حتی همین هفته های آخر پیدا کردم ولی کانکشن هایی‌ که این مدت داشتم و افرادی که باهاشون تجربه های جدید کسب کردم، فوق العاده بودن... دیدن آدمهایی شبیه خودت، با رویاها و اهدافی از جنس خودت، دیدن افکار و ذهن های مختلف و بحث کردن ها و خندیدن ها و خاطره هایی‌ که ساخته شدن:)) اساتیدی که دیدمشون و هرکدوم دنیای بزرگی بودن برای کشف شدن.(:• المپیاد سبک زندگی جدیدی به من داد که همیشه و تو هر مسیری که قرار بگیرم، همراهش دارم. اونقدر من رو رشد داد و تفکراتم رو ساخت که میتونم به عنوان بهترین معلمم انتخابش کنم...??• توی این دوسال فهمیدم، کافیه تو یه قدم جلو بیای، یه نیتی بکنی، یه تصمیمی بگیری - حتی در حد حرف - اونوقت خدا برات ده قدم جلو میاد، یه راه هایی برات باز می‌کنه که اصلا باورت نمیشد و هیچوقت انتظارش رو هم نداشتی... مصداق بارز ِ : «از تو حرکت از خدا برکت❤️» چیزی که دیدم و با تمام وجودم باورم شد:)فهمیدم اگه میخوای یه کاری رو انجام بدی نیت و هدفت رو باید بزرگ کنی، فقط برای خودت انجامش نده، هدفت برداشتن یه کاری از رو زمین باشه، هدفت حتی شده یه قدم در بهبود وضع موجود باشه و... هدف اگه وسیع شد و عمیق، خود به خود راهش رو پیدا می‌کنه و تو رو هرجا که باید قرار بگیری، میرسونه! حتی اگه اون راهی ک فکر می‌کنی درسته، سرانجامت نباشه... • یاد گرفتم قول و قرار بستن خیلی چیز خوبیه، قول و قرار هایی‌ که اگه همه انرژیتم از دست داده باشی، نمیزارن زمین بخوری. خیلی اوقات فقط و فقط بخاطر هموناست که میتونی انرژی تازه بگیری و بلند بشی و جا نزنی! آره، من جا نزدن رو هم تو این دوسال سخت و پرچالش یاد گرفتم؛ کاری که خیلی ها بعد از شروع المپیاد انجام میدن... من یادگرفتم چطور باید ریسک پذیر باشم و نترسم از دنبال نکردن راههای عادی و تیپیکی که همه انتخاب میکنن... اگر بخوام از لطف های المپیاد در حقم بگم، نوشتن این پست و حتی چندتا پست دیگه هم کفایت نمیکنه... چیزهایی که شاید هیچوقت موقعیتی برای گفتن شون پیش نیاد ولی اثرات‌شون تا ابد توی زندگیم می‌مونه...?و چقدر چقدر چقدر الحمدلله راضیم از اینکه انتخابم برای این دوسالِ زندگی، المپیاد بود، چقدر خوشحالم ک خودم رو محدود ب کنکور نکردم و با ترس الکی از شکست و ... جا نزدم و تا تهش اومدم.(البته کسی نمیدونه تهش کجاست و درواقع اصلا تَهی وجود نداره تو مسیر علم:)  این مدت فقط و فقط از خدا خواستم تو هرمسیر دیگه ای که قدم گذاشتم، مثل الان، از انتخابم راضی باشم. بدون توجه به نتیجه نهایی، از مسیری که طی کردم احساس خوشحالی و رضایت بکنم:)) و این خیلی خیلیییی چیز بزرگیه، امیدوارم تو هر مسیری از زندگی تون که قرار میگیرید، ازش راضی باشین و هیچوقت از انتخابش پشیمون نشین??نمی‌دونم قراره نتیجه نهایی چی بشه ولی هرچی که هست، خواستم یبار از خوبی های المپیاد بگم و چیزهایی که فقط باید المپیادی باشی که درکشون کنی؛)همیشه دعا کنیم تو مسیری که به صلاحمونه قرار بگیریم، شاید اون چیزی که همیشه فکر میکردیم بهترینه، بهترین‌ ِ ما نباشه:))حضرت زهرا (س) در این باره یه دعای خیلی قشنگی دارن:«الهی استعملنی لما خلقتنی له»«خدایا منو خرج کاری کن که مرا بخاطرش آفریدی.»?❣️چقدرررر قشنگه! و حقیقتا کاش همه تو اون مسیری قرار بگیریم که براش آفریده شدیم و مسیر درست‌مونه:)) ان‌شاءالله</description>
                <category>Mahdieh</category>
                <author>Mahdieh</author>
                <pubDate>Thu, 12 May 2022 07:38:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنس دوم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdieh04/%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AF%D9%88%D9%85-gzqiihhfzvnr</link>
                <description>یکم دور شو و دقیق تر به آدم های اطرافت نگاه کن،اگه دیدی توی رابطت با اون آدم تویی که دائما کوتاه میای، عذرخواهی میکنی، میبخشی، میگذری، سکوت میکنی، خورد میشی، تخریب میشی، زیرسوال برده میشی و...لازم نیست به این جنگ خسته کننده ادامه بدی با خودت. لازم نیست هرشب یادِ خودِ قدیمیت بیفتی و ببینی چقدر فاصله گرفتی از شخصیتی که مدتها برای ساختنش زحمت کشیده بودی... لازم نیست اینها رو بارها و بارها توی ذهنت مرور کنی و هر لحظه از خودت شرمنده تر بشی؛فقط کافیه از اون آدمی که نمیزاره خودِ واقعیت باشی، دور شی...نزار برچسب جنس دوم بودن بهت بچسبه، مهم نیست زن باشی یا مرد... اگه چیزی که داری توی این رابطه از دست میدی عزت نفسته، پس لزومی برای بودن و ادامه دادن و نگه داشتن نیست...بزار خودت، قوانینِ خودت، شخصیتِ خودت حفظ بشه... اولویت خودت باش! (پ.ن: فرق نداره تو روابط احساسی و رمانتیک اینجوری باشه اوضاع یا روابط کاری و دوستانه و ... هر رابطه ای می‌تونه سمی باشه، چه بسا بعضی ها تاثیرات بیشتر و بدتری میزارن‌:)</description>
                <category>Mahdieh</category>
                <author>Mahdieh</author>
                <pubDate>Thu, 14 Apr 2022 00:19:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر بهمن</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdieh04/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-nhzbwu4hgxif</link>
                <description>بهمن که تموم شد، خیره شدم به صفحه تقویمی که دونه دونه روزهاشو خط زده بودم، بعضی روزها رو رنگی کرده بودم و دور بعضی از تاریخ ها خط کشیده بودم تا یادم نره مناسبت ها و برنامه های مهمم رو.حالا با نگاه کردن بهش میتونستم مثل یه کلیپ چندثانیه ای دوره کنم همه اتفاقاتی که برام افتاده بود... از هفته اول و استرس و حجم کاری که داشتم، گذشتن از یکی از چالش های مهم، گذروندن وقت بیشتری با دوستام، بعد از سه سال از آشنایی با یه نفر، دیدنش و پیدا کردنش و تصمیمات مهمی که گرفتیم و برنامه هایی که ریختیم، خوشحال کردن رفیقای قدیمی و وقت بیشتری گذاشتن برای خانواده و تلاش برای خوشحال کردنشون، دقیق تر شدن تو یه سری از روابط و بررسی کردن دوباره و هندل کردنشون و کار تیمی و پیدا کردن دوستای جدید و برگشتن به روحیه ی نهفته در وجودم و برای چند ساعت خودم شدن و......بهمن ماه مهمی بود، تصمیمات مهمی و اتفاقات مهمی برام افتاد، اول فقط معمولی بودنش رو دیدم ولی بعد که دقیق تر شدم درس هاشو..بهم یاد داد تلاش کردن خیلی لذت بخش میشه وقتی نتیجه کارتو ببینی، بهم یاد داد رفاقت های قدیمی هرچی ازشون بگذره کهنه نمیشن بلکه بیشتر و بیشتر ریشه میکنن تو وجودت، بهم یاد داد فرصتی بدم برای ورود آدم های جدید به زندگیم و تجربه های جدید... بهم یاد داد تنها کاری ک نباید بکنم قضاوت آدمها از روی ظاهرشونه... بهم فرصتی داد برای پیدا کردن دوباره خودم، نزدیک شدن به خودم، دیدنِ خود واقعی‌م بعد از مدتها، پیدا کردن دوباره دلیل چرایی کارهام... برگشتن به حس خوب نهادینه شده در عمق وجودم... بهم یاد داد واقع نگر باشم، بفهمم دنیا همیشه مطابق میل ما نیست، بهم یاد داد بفهمم آدمها همیشه به خوبی قصه های قبل خواب نیستن...بهمن بهم این فرصت رو داد که برگردم به نقطه ترسناک خیالم، ترسهام رو تجربه کنم، فکر کنم فکر کنم و باز هم فکر کنم، اولویت بندی هام رو از اول بچینم و مرزها و حدودی که ساخته بودم رو دوباره نو کنم، تغییر بدم و... از مسیرم و اهدافم مطمئن تر بشم...بهمن بهم یاد داد گاهی بعضی چیزها رو میشه حذف کرد و خوشحال موند، بهم یاد داد نباید ترسید، وابستگی هارو باید دور ریخت...بهمن بیشترین تاثیرش رو روی روابطی گذاشت که داشتم، اشتباهاتش رو نشونم داد، خوبی هاش رو بولد کرد و آدم ها رو جدا..خیلی چیزها فهمیدم، از مدل صحبت کردنم که باید متفاوت باشه بین هر کدوم از رفیقام، تا محتوای صحبتم تا لحنم و... بهم یاد داد چه چیزهایی رو باید دقت کنم و چه چیزهایی رو نه، چه حرف هایی رو بزنم و چه کارهایی رو نکنم... بهمن به من قدرت عذرخواهی کردن رو داد، قدرت کمک خواستن، قدرت پا روی غرور بی مورد گذاشتن، پذیرفتن اشتباه و سعی در درست کردنش...حتی پذیرفته نشدن، کنار گذاشتن و کنار اومدن رو هم یادم دادم... بهمن نگاه درست و بدون زاویه رو به من هدیه داد.‌‌و آخرین هدیه بهمن به من درک این آیه بود:«و قل العبادی احسن»من تلاشم رو کردم، درست شدنی ها رو درست کردنم و برای درست نشدنی ها سعیم رو کردم...حداقل فهمیدم همیشه فرصت دوباره ای نیست ولی کاش من اون فرصت دوباره رو به آدمهای اطرافم هدیه بدم:))خدانگهدار بهمن عزیز-پ.ن: با تأخیر ثبت شد.</description>
                <category>Mahdieh</category>
                <author>Mahdieh</author>
                <pubDate>Thu, 24 Feb 2022 10:06:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بقا با دوستی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdieh04/%D8%A8%D9%82%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-cnsabqgzutnj</link>
                <description>خب سری پیش راجع به تنهایی صحبت کردیم و گفتیم که برای رهایی از این احساس مختل کننده باید سعی کنیم روابطمون رو گسترش بدیم و به دنبال پیدا کردن دوستان خوبی باشیم! بخاطر همین این سری می‌خوام راجع به دوستی (friendship) و تاثیرش روی زندگی هامون صحبت کنم:)طی این سالها بیولوژیست ها اهمیت چندانی به دوستی نمی‌دادن، چون فکر می‌کردن رابطه دوستی مربوط به دنیای امروزه ست که ربطی به بقای افراد (survival) نداره!یعنی اینکه بقای ما بهش وابسته نیست ولی از طرفی داره به بقای ما ارزش میده (چیزی شبیه هنر و فلسفه)اما نکته جالب اینجاست که تحقیقات نشون دادن روابط دوستی به سلامت جسم و روح ما کمک می‌کنه و اتفاقا برخلاف تصور، نقش مهمی هم در بقا و تکامل داره.دوستی اینقدر برای ما آشناست که فکر میکنیم همه چی رو دربارش میدونیم، اما چیزهای زیادی هست که ازش غافلیم!...در همه دوره های سنی ما درگیر روابطی هستیم که تاثیرات خیلی مهمی در زندگی مون دارن. مثل روابط خانوادگی، رمانتیک و دوستانه و... منتهی مهم اینه که تعریف درستی از دوستی بدونیم و به هر رابطه ای برچسب دوستی نزنیم. مثلا آمریکایی ها خیلی از این جمله استفاده میکنن: همسر من بهترین دوست منه! ولی این درست نیست، چرا؟!+ سه فاکتور مهم میتونن مفهوم دوستی رو بسازن:۱) احساس مثبتی که از اون رابطه بدست میاریم.۲) رابطه ای دوطرفه باشه.۳) بادوام و پایدار باشه.این سه تا فاکتور حداقل های دوستی هستن. (بخاطر همین نمی‌تونیم به خیلی از روابط سطحی که در فضای مجازی داریم، برچسب دوستی بزنیم.)با به دوستی نیاز داریم تا بتونیم از پس استرس های روزمره زندگی بربیایم.(+اینکه موجودی اجتماعی هستیم.)در گذشته اجداد ما از روابط دوستی و دورهم جمع شدن کمک می‌گرفتن برای افزایش بقا، ولی بعدها متوجه تاثیر مستقیم این روابط بر سلامت روان انسان‌ها شدند.امیل دورکیم جامعه شناس معتقد است که انسان ها در گروه های اجتماعی قرار دارند و این گروه ها روی شرایط جسمی و روحی آنها اثر میگذارد و انسان هایی که به جامعه وصل هستند، احتمال خودکشی کمتری دارند. (چون خودکشی یه تصمیم شخصی نیست و ارتباطات جمع روش اثر داره:)....ما در مغزمون بخشی رو داریم به اسم «مغز اجتماعی» یا social brain که برای برقراری ارتباطات اجتماعی ایجاد شده و از نوزادی هم فعالیتش رو شروع می‌کنه و نمونه بارزش تشخیص چهره افراد از همان ابتدا تولد است. پس در کل، داشتن دوست یه مزیت و توانایی اجتماعی به شمار می‌ره که فواید زیستی زیادی هم داره (مثل افزایش طول عمر، افزایش ایمنی بدن، فشار خون و...)....شکل گیری دوستی از سن ۵ تا ۷ سال شروع میشه و در نوجوانی به اوج خودش می‌رسه، در دهه بیست که معروف به سالهای قبیله ست بخاطر ارتباطات گسترده تر و محدودیت های کمتر، باز رابطه های دوستی زیاد و مهم هستن. در دهه سی دوستی ها محو می‌شن و در دهه چهل باز هم اولویت دوستی ها کم میشه. یه فرد نوجوان حدود ۳۰٪ از زمانش رو با دوستانش صرف می‌کنه. افراد ۴۰-۶۵ سال فقط ۴٪ از زمانشون، و افراد بازنشسته حدود ۸٪ از زمانشون رو به روابط دوستی اختصاص میدن.جالبه بدونید برای اینکه یه فرد رو از سطح آشنا به سطح دوست برسونید لازمه که ۴۰-۶۰ ساعت با اون فرد وقت بگذرونید. ولی برای اینکه اون شخص رو تبدیل به یه دوست واقعی بکنید نیاز به ۸۰-۱۰۰ ساعت زمان دارید! و اگر بخواهید اون رو تبدیل به دوست صمیمی تون بکنید ۲۰۰ ساعت زمان نیاز دارید:)))و از اونجایی که زمان زیادی از عمرمون رو داریم صرف ارتباطات دوستانه مون می‌کنیم و از طرفی این روابط تاثیرات خیلی زیادی روی ما دارن، خیلیییی خیلییییی مهمه که بدونیم با چه کسانی میخوایم دوست بشیم؟!....برای پیدا کردن دوست سه الگوی کلی هست:۱- مستقل: یعنی طرف با کسایی که دور و برش هستن دوست میشه و وقتی شرایط و مکان عوض شد، دوستانش هم عوض میشن!۲- انتخاب‌گر: چند دوستی محدود اما عمیق و بلند مدت دارن. از میانسالی به بعد هم ایجاد دوستی های جدید براشون سخت میشه.۳- تصاحب‌گر: هم با افراد تازه دوست میشه و هم دوستی های قدیمیش رو حفظ می‌کنه.....یه جمع‌بندی بکنیم صحبت هامون رو:• دوستی رابطه ی خیلی مهمیه که گاها بهش کم توجهی میشه و اونطور که باید جدی گرفته نمیشه...!• رابطه دوستی(friendship) با روابط خانوادگی، جنسی، رمانتیک و.. متفاوته! و به هر نوع اتفاق خوبی نمیشه گفت دوستی.• روابط دوستی تاثیرات خیلی مهمی روی سلامت روحی و جسمی ما دارن.• دوست ها تاثیرات خیلی مهمی روی ما(بخصوص در نوجوانی) میذارن و البته وقت زیادی از عمرمون رو به خودشون اختصاص میدن، پس مهمه که با چه کسانی دوست میشیم.• سعی کنیم روابط دوستی مون رو حفظ کنیم، براشون مثل سایر کارهای زندگی برنامه ریزی کنیم و اونها رو جز اولویت هامون قرار بدیم...• و نهایتا عدم توجه به روابط دوستی می‌تونه شما رو تبدیل به یه فرد loneliness بکنه!مطالب از :کتاب نیروی پنهان دوستی و رفاقت (friendship) - اثر لیدیا دنوورث و پادکست بی‌پلاس</description>
                <category>Mahdieh</category>
                <author>Mahdieh</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 22:53:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این راهش نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdieh04/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jsiqvc2vl77x</link>
                <description>و بالاخره تموم شد!شاید خیلی طول کشید خوندمش چون سعی کردم آروم بخونم و توی جملاتش غرق بشم!?اکثرا زیاد کتاب های مربوط به توسعه فردی و موفقیت خوندیم ولی عموما در حال گفتن یه محتوای تکراری و معمول اند. این کتاب ولی با تمام کتاب هایی که خونده بودم فرق داشت، یه سری فرمول بی اساس برای موفق شدن نمیداد، بهت تلقین نمی‌کرد تو یه انسان فوق العاده ای یا اینکه بهت نمی‌گفت نباید شکست بخوری و تسلیم شی!? درواقع کاملا برعکس بود، این کتاب حقیقت های زندگی رو نشونت میداد، هیچ جا سعی نکرد با دروغ بهت شعار یاد بده و سعی نکرد پر از انگیزه ی الکی بکنه وجودت رو ...? در واقع زندگی واقعی افراد رو شرح میداد و بهمون ثابت میکرد همه ی انسان ها کاملا موفق نیستن، فوق العاده بودن چیزی نیست که باید دنبالش رفت، از کاستی های تد ویلیامز گفت و از بی مهری های انیشتین و درونگرایی آیزاک نیوتن...کتابی که بهم یاد داد چطوری میشه بهتر زندگی کرد، چطوری از شر فرمول های موفقیتی که همه جا میگن نجات پیدا کنم، چطور تسلیم بشم و چطور ثابت قدم بمونم و هزار جور چیز دیگه...?توی یکی از بدترین شرایط روحی زندگیم بودم که این کتاب رو یه بزرگواری بهم معرفی کرد و باید بگم تاثیرش توی زندگیم شبیه معجزه بود... :) اغراق میکنم؟! هرگز!✨این کتاب تونست بخشی از نگاهم به مسایل زندگی رو تغییر بده و کمکم کنه بهتر زندگی کنم...???حقیقتا ممنونماز نویسندشو از کسی که بهم معرفیش کرد...چون از تاثیرگذار ترین کتاب های زندگیم بود!!!!??</description>
                <category>Mahdieh</category>
                <author>Mahdieh</author>
                <pubDate>Tue, 28 Dec 2021 14:46:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساس تنهایی، همه گیری جهانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdieh04/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-fgr9tdklvk4g</link>
                <description>چیزی که می‌خوام راجع بهش صحبت کنم، تنهایی ه...کلمه ای که حتی شاید شنیدنش حس بدی بهمون بده و انگار دوست داریم ازش فرار کنیم... ...تنهایی دوتا مفهوم کلی داره: یکی alone که به معنی اینه که فرد واقعا تنهاست و کسی رو پیشش نداره...دومیش loneliness ه که یعنی فرد دورش شلوغه ولی احساس تنهایی می‌کنه...!خب حالا کدوم خوب و طبیعی ه و کدوم یکی بد و ناراحت کنندست؟!اگر بخواهیم بفهمیم این احساس تنهایی اصلا از کجا سرچشمه می‌گیره، باید سری بزنیم به تاریخچه تکاملی انسان ها...?انسان ها هم از نخستی ها هستن، نخستی ها یاد گرفتن که گروهی زندگی کنن و خودشون رو متعلق به گروه خاصی بدونن تا بتونن زندگی راحتتری داشته باشن و از خطرات احتمالی نجات پیدا کنن... در واقع تنها زندگی کردن اون ها رو می‌کشه!شاید در رابطه با انسان نتونیم بگیم تنهایی کشندست اما یقینا اثرات وحشتناکی براش داره...که خب بی ربط هم نیست به «اجتماعی بودن» انسان ها...! یعنی انسان نیاز داره تا به یک گروه اجتماعی صمیمی (مثلا خانواده) احساس تعلق بکنه! و از اون #احساس‌تنهایی نجات پیدا کنه...اما انسان موجودی تنهاست!در واقع پس از تولد و جدا شدن از بندناف نوزاد از مادر، انسان موجودی تنها میشه و حتی مادرش انسانی مستقل از اون به حساب می آید... و نهایتا هرکس به تنهایی زندگی می‌کنه و می‌میره..پس نمیتونیم منکر تنها بودن ذاتی انسان ها بشیم!!!!اما این تنها بودن ذاتی هم معنی نیست با #احساس‌تنهایی کردن...تنها بودن (alone) یه امر طبیعی ه، یه چیزی که نباید بخاطرش ناراحت باشیم، یه چیزی شبیه به احساساتی مثل خوشحالی، عصبانیت و... ست که طبیعی‌ اند و همه دچارش هستن... اماچیزی که این وسط طبیعی نیست و اثرات مخربی برامون به همراه داره #احساس‌تنهایی کردنه......تا قبل از سال ۱۸۰۰ استفاده از کلمه تنهایی کمرنگ بود اما در دنیای امروزه احساس تنهایی کردن یه همه گیری جهانی شده... که همین موضوع باعث شد انگلیس یه وزیر تنهایی انتخاب کنه و دانشگاه های بزرگی هم در دنیا به دنبال ابداع مقیاس تنهایی باشن...متخصصین تعریف های مختلفی از تنهایی کردن، برای مثال:حالتی از گوش به زنگی بیش از حد که ریشه آن به نیاکان نخستی ما بر میگرده...(که موجب اضطراب و نگرانی میشه)یا تعریف دیگه ای از تنهایی، که تنهایی رو تشبیه می‌کنه به بی خانمانی! (برای اینکه در خانه ای باشی باید در آن احساس شناخته شدن بکنی، این خانه می تواند همه جا باشد!)یااحساس تنهایی، احساسی شناختی (آگاهانه) و از دوری یا جدایی اجتماعی معنادار از دیگران معنا پیدا می‌کند.جان.تی.کاسیوپو از دانشگاه شیکاگو که معروف به «دکتر تنهایی» ست، می‌گوید:بدن انسان در تنها بودن/یا بودن در جمعی از غریبه ها یک موقعیت اضطراری را تشخیص می‌دهد. و این گوش ب زنگی زیاد، در پاسخ به انزوا طی تکامل در ما نهفته شده ست و باعث اضطرابی می‌شود که به تنهایی ربطش می‌دهیم.در این حالت ممکن است دچار تنفس سریع، ضربان قلب تند، فشار بالا و عملکرد تهاجمی بشیم...(تقریبا همون شرایطی که در fight or flight تجربش می‌کنیم.)پس نهایتا به این جمع بندی می‌رسیم:• تنها بودن انسان یه امر قطعی و طبیعی ه که باید اون رو بپذیریم...• اما احساس تنهایی کردن یه احساس منفی و مختل کننده برای انسان هاست...• گاهی ما آدم ها خودمون رو از اجتماع جدا می‌کنیم و در انزوای خودمون شروع به تلاش کردن می کنیم اما هیچوقت نمیتونیم ارتباط مون با سایر آدم ها رو قطع کنیم چون در عین تنها بودن، موجودی اجتماعی هستیم!• و باید بپذیریم که ما در حالی که اجتماعی هستیم و برای زنده موندن به بقیه احتیاج داریم، فردیتی داریم که مختص خودمون ه و چه در اجتماع باشیم و چه نباشیم تفاوتی در آن ایجاد نمیشه!!!اما چطور بر احساس تنها بودن، غلبه کنیم؟!مهمترین راهی که باعث میشه این احساس رو از بین ببریم ارتباط برقرار کردن با دیگران هست.(connection)پس سعی کنید دنبال افراد مناسبی باشید که با آنها ارتباط برقرار کنید...اما فراموش نکنید که برای از بین بردن احساس تنهایی نباید به سمت ارتباطات سمی برید!و توصیه آخر: سرگرم کردن خودتون و استفاده بهینه در جهت رشد خودتون در اوقات تنهایی رو جدی بگیرین:)</description>
                <category>Mahdieh</category>
                <author>Mahdieh</author>
                <pubDate>Thu, 23 Dec 2021 00:08:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشف توانمندی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdieh04/%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-u4nauxesik0y</link>
                <description>خب، سلامنام کتاب : کشف توانمندی هانویسندگان: باکینگهام و کلیفتوناین دو نفر از عصب شناس های موفق آمریکا هستن که طی تحقیقات شون روی یه عده (مطمئن نیستم ولی فک کنم ۲ میلیون نفر) میان و نتایج اش رو ب صورت کتاب منتشر میکنن، و این کتاب بخش دوم نتایج شون بوده...این کتاب میاد و بجای اینکه ضعف هاتون رو یادتون بیاره، ازتون میخواد روی توانمندی هاتون تمرکز کنید...برخلاف تصور عموم مردم که هوش رو فقط در ریاضیات و حفظیات میبینن ، توی این کتاب ۳۴ نوع هوش رو معرفی کرده و قشنگیش اینجاست که دوتا اصل کلی بهمون میگه:۱) هیچ فردی نیست ک در تمام این ۳۴ هوش نابغه باشه۲) همه افراد حداقل در پنج تا از این هوش ها نابغه ن.کتاب کلا سه بخش اصلی داره:۱- شناخت ساختار توانمندی۲- منشأ توانمندی های تان را کشف کنید۳- توانمندی ها را بکار بگیرید.و جمعا ۷ تا فصله؛یه فرمول کلی مفیدی هم ک میگه اینه ک:هوشمندی + آگاهی + مهارت = توانمندی انسان میشه که از بین این سه تا پارامتر هوشمندی(همون استعداد خودمون) ذاتی ه و مابقیش اکتسابیمثلا یه جا میگه : این باور غلطی ه که میگن هرکاری رو میشه با تمرین آموخت و مهارت پیدا کرد -&gt; چون هرچند اون کار رو یاد بگیری ولی پیشرفت چشمگیری توش نمیکنی مثل کسی ک واقعا در این زمینه مستعده.و کلا داره راجع ب اینکه توانمندی چیه، چطور پیداش کنیم، چطور گسترشش بدیم و توش رشد بکنیم و موانع رو کنار بزاریم صحبت کرده...و نهایتا اینکه اگه کسی رو دیدین ک آدم موفق و بزرگی شده ، بخاطر اینه ک توی جایگاه درستش قرار گرفته ، جایی ک توش توانمنده و توی همون زمینه پیشرفت کرده و ب پیشرفت بزرگی رسیده.دیگه فکر کنم کلیاتش دستتون اومد...امیدوارم براتون مفید باشه ??</description>
                <category>Mahdieh</category>
                <author>Mahdieh</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 22:39:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>