<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مَـهـدیـه✨</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahdiieh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:40:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4861334/avatar/GbnJ4q.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مَـهـدیـه✨</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahdiieh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«نیـامدی»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdiieh/%D9%86%DB%8C%D9%80%D8%A7%D9%85%D8%AF%DB%8C-lbujpya4klst-lbujpya4klst</link>
                <description>در این بهارِ عاطفهکه جاری از ترنّمِ شکوفه‌هاستو از صدای بلبل و قناری و صدای جان‌فزای آبکه روحِ هر خلایقی مثالِ موج، میزندو قلب هر تپنده‌ای مثالِ ساعتِ زمانه میزندتو در کنارِ جویبارِ عاطفه نشسته‌ای و من کنارِ پنجره،برای دیدنِ سحرچه بی قرار و مضطرببه بی‌کرانِ آرزوو لحظه‌ی شکفتنِ گلِ امید، چه جاودانه مانده‌امنیـامـدی...سحر دوباره تیغ زد و صبح شد.دوباره روزِ دیگر و دوباره مات و مضطربکنارِ پنجره نشسته‌ام؛نه آرزو ثمر گرفت،نه وصلِ تو...نه وصلِ تو&quot;میم‌دال&quot;</description>
                <category>مَـهـدیـه✨</category>
                <author>مَـهـدیـه✨</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 16:41:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرقه‌ای در میان خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdiieh/%D8%AC%D8%B1%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-cscfthh0tasq</link>
                <description>در این سرزمین، سال‌هاست که زمستان مأوا گزیده؛ گویی آفتاب دیگر رغبتی به تابیدن بر دیوارهای ترک‌خورده‌ی این شهر را ندارد.هوا آکنده از سکوت است، نه سکوتی تسلابخش، بلکه سکوتِ ملال‌آوری که اندوه کهنه‌ای را در دل شهر می‌پروراند. آدم‌ها، با شانه‌هایی خمیده زیر باری نامرئی، از کنار هم رد می‌شوند، بی‌آنکه حتی ذره‌ای از گرمای زندگی در عبورشان دیده شود. خستگی در جانشان رخنه کرده، نه از فرط کار، بلکه از تکرارِ بی‌ پایان روزهایی که هیچ‌گاه به روشنایی نمی‌رسند‌.در این شهر، اندوه، دیگر عارضه‌ای گذرا نیست؛ مقیم است، ریشه‌دوانده، در چشم‌ها لانه کرده، در صداها ته‎‌نشین شده و در جان آدم‌ها، آرام و بی‌صدا رسوخ کرده.خنده سال‌هاست که از این سرزمین تبعید گشته و شادی، نه خاطره است و نه رؤیا؛ فقط واژه‌ای‌ست غبارگرفته که تنها در صفحات کتاب ها یافت میشود، نه در حقیقت زندگی.گرچه این جهان، دارایی‌های بی‌شمارِ مردم را به تاراج برده، اما هنوز نتوانسته‌است امید را از ریشه‌هایشان برکند و در اعماقِ خاکسترِ دلِ این آدم ها کورسویی ضعیف از امید هنوز می‌درخشد؛ &quot;امید به شکفتنِ بهار ...&quot;و شاید، همین جرقه‌ی ناچیز، کافی باشد تا از دلِ زمستانِ بی‌پایان، رؤیای آمدن بهار را تحقق ببخشد.بیست و سوم اردیبهشت15:55</description>
                <category>مَـهـدیـه✨</category>
                <author>مَـهـدیـه✨</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 16:33:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی‌ام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahdiieh/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-zr4ecrngjfic</link>
                <description>بعد از نصب ویرگول تصمیم گرفتم اولین پستم یک معرفی مختصری از خودم باشد؛ بنابراین سوال « من کی هستم؟ » در ذهنم پدیدار شد.سوالی که تا کنون به درکی عمیق راجبش نرسیده‌ام.کوتاه بگویم من مهدیه‌ام؛کسی که در هیاهوی بی‌امانِ دنیا، آرامش و حقیقت را در سکوتِ عمیقِ واژه‌ها می‌جوید.سال‌هاست که جان و دلم با نسیمِ شعر و ادبیات آمیخته است؛ با سطرهایی که بی‌دعوت و بی‌اجازه، از تهِ جان به ذهنم سرازیر می‌شوند، و با حرف‌هایی که فقط در آغوشِ کاغذ، به معنای واقعی‌شان متولد می‌شوند.برای من، ادبیات تنها انباشتی از کلماتِ پی‌در‌پی نیست؛بلکه آینه‌ای است برای شناختِ عمیقِ خودم، آدم‌ها، و شاید حتی لمسِ روحِ جهان.دانشجوی حقوقم؛ و این روزها، بیشتر وقتم میانِ صفحاتِ خاکستری قانون‌ها، درس‌ها و رؤیایِ قبولی ارشد سپری می‌شود.اما در کنارِ این دنیا که با ماده و تبصره تعریف می‌شود، همواره بخشی از وجودم در جهانی سبز و زنده، در پهنه‌ی ادبیات نفس می‌کشد و دلم در مهتابِ استعاره‌ها گم شده است؛ همان‌جا که احساس، بی‌واسطه‌تر و صادقانه‌تر، از زبانِ دل، سخن می‌گوید.من عدالت را میخوانم، اما حقیقتِ آن را، در آینه‌ی چشم‌ها و نگاهِ آدم‌ها جست‌وجو می‌کنم.گاهی شعر می‌گویم؛ نه برای آن‌که شاعر باشمفقط برای آن‌که برخی احساسات راهی جز نوشتن ندارند.من با این اطمینان می‌نویسم که کلمات میتوانند حالِ آدم‌ها بهتر کنند و شاید حتی روحِ جهان را التیام بخشند.و شاید در نهایت تمام چیزی که بتوانم درباره‌ی خودم بگویم همین باشد که &quot;من آن کسی‌ام که دنبال معنای روشن تری از زندگی در این جهان تاریک می‌گردد.&quot;1405/02/2018:55</description>
                <category>مَـهـدیـه✨</category>
                <author>مَـهـدیـه✨</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 19:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>