<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahiwrites</link>
        <description>کمی نویسنده، روایتگر سکوتم.
حینِ قرمز کردن اون قلب، نظرات‌تون رو هم برام بنویسید، اون بیشتر خوشحالم می‌کنه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:01:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3515669/avatar/zrjgC5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماهی</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahiwrites</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حلال‌ترین حرام.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%AD%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%85-eg7hcmzraic3</link>
                <description>تو مرا ببوس، گناهِ این دنیا و آن دنیایش گردنِ من!اصلا چه کسی گفته است گلِ بوسه چیدن از عسل حرام است؟ پیشِ چشمانت بمیرم حلال است؟تو مرا در آغوش بگیر، جهنمِ این عشق‌سرا با من!مانند پیرهنی تنگ دستانت را دورِ من بپیچ.بگذار تمامِ واعظانِ شهر، نامِ مرا در دفترِ گناهکاران بنویسند؛ من از لحظه‌ای که چشم در چشمِ تو شدم،دیگر هیچ بهشتی را آرزو نکرده‌ام. بهشت مگر چیزی جز همین چند وجب فاصله‌ی میانِ من و توست؟مگر رستگاری چیزی جز آن لحظه است که سرم را بر سینه‌ات بگذارم و صدای قلبت را از تمامِ سرودهای عالم زیباتر بشنوم؟اگر قرار است روزی در دادگاهی میانِ زمین و آسمان محاکمه شوم جرمم را همین حالا اعتراف می‌کنم: دوستت داشته‌ام. دوستت داشته‌ام آن‌گونه که تشنه بیابان را دوست دارد، آن‌گونه که زندانی پنجره را، آن‌گونه که غریق آخرین نفس را.تو فقط نزدیک‌تر بیا. بگذار عطرِ موهایت نظمِ جهان را به هم بریزد. بگذار گونه‌ام به شانه‌ات تکیه کند و برای چند دقیقه فراموش کنم این دنیا چقدر برای عاشق‌ها جایِ تنگی‌ست. چقدر آدم‌ها از عشق می‌ترسند، انگار دوست داشتن جرمی نابخشودنی‌ست و دل سپردن گناهی بزرگ‌تر از تمامِ گناهانِ زمین.من اما از هیچ‌چیز نمی‌ترسم. نه از جهنمی که وعده‌اش را می‌دهند، نه از قضاوتِ مردمی که هرگز اندازه‌ی یک شب عاشق نبوده‌اند. آدمی که یک‌بار حقیقتاً عاشق شده باشد، می‌داند بعضی آتش‌ها برای سوختن نیستند، برای روشن کردنند.اگر آتش است، بگذار بسوزم. اگر سقوط است، بگذار بیفتم. مگر نه اینکه بعضی پرتگاه‌ها از تمامِ قله‌های دنیا زیباترند، وقتی انتهایشان به آغوشِ تو می‌رسد؟تو مرا از خودم بگیر. بیا و تمامِ راه‌های فرار را ببند. دستانت را دورِ من حلقه کن، آن‌چنان که هیچ اندوهی نتواند از میانِ بازوانت عبور کند.بگذار جهان هرچه می‌خواهد از ما بگیرد؛ تا وقتی تو را دارم، فقر برایم ثروت است، تبعید برایم وطن است، و تاریکی برایم صبح.من برای لمسِ کوتاهِ انگشتانت از هزار رویای دست‌نیافتنی اما شیرین گذشته‌ام. برای یک لبخندت هزار اندوه را به جان خریده‌ام.و اگر دوباره به آغازِ دنیا بازگردم، باز هم همین راه را می‌آیم، باز هم همین گناه را تکرار می‌کنم، باز هم میانِ تمامِ آدم‌های زمین تو را انتخاب می‌کنم.پس بیا امشب نه از فردا بگوییم، نه از سرنوشت، نه از ترسِ جدایی. امشب فقط در آغوشِ هم پناه بگیریم. بگذار جهان پشتِ در بماند، بگذار ساعت‌ها از حرکت بیفتند، بگذار زمان برای چند لحظه دست از دویدن بردارد.تو فقط مرا در آغوش بگیر؛ باقیِ دنیا اگر خواست، هرچه می‌خواهد علیهِ ما شهادت بدهد.- کمی تا حدودی بداهه#مآهي</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 00:42:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایتِ یک مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%DA%AF-mlhgxqx6jywg</link>
                <description>از وقتی یادم است فهمیدم که آدم‌ها در طول زندگی ممکن است هزاران بار بمیرند. مثلا من اولین بار وقتی که با قلبی دردمند متولد شدم مردم. بعدها در چهار سالگی مردم. آن موقع‌ها بچه بودم، چیزی از مرگ حالی‌‌ام نمی‌شد، فقط وقتی دیدم مادر گریه می‌کند ناراحت شدم. بعد آن گریه‌ها دیگر پدربزرگم را ندیدم، فقط یک‌بار در خواب برایم سبدی پر از سیب آورده بود. آن موقع نمی‌دانستم مرده‌ام، بزرگتر که شدم فهمیدم آن روزها سرطان نداشتم اما مرده بودم.یادم نمی‌آید دیگر چگونه و کِی مرده باشم. شاید در پنج سالگی هم مرگ را تجربه کرده بودم. وقتی صبحِ سحر با لبی خندان به آغوش خاله‌‌ام پناه بردم و او مرا راند و بعدش در یک اتاقِ کوچک و سرد گیر افتادم–زندانی شدم. شاید بخاطر همین است که اعتماد کردن برایم سخت شده؛ احتمالا پارانویا هم از همان موقع‌ها در زندگی‌ام قدم گذاشت. آن‌موقع فریاد کشیدم، مامان را صدا کردم، گریه کردم، حتی بهانه کردم که دستشویی دارم اما کسی کلید را در قفل نچرخاند.بعدتر‌ها وقتی مردم که دیگر کسی نبود برایم از ترکیب سبزی و ماست بگوید و تاکید کند که چایی را فقط با یک قند باید بخورم.هرچه بزرگتر می‌شدم بیشتر می‌مردم، انگار مرگ یک قرص بود که رویش نوشته بود: هر هشت ساعت استفاده شود.مثلا وقتی دوازده یا سیزده ساله‌م بود هم مردم. شوک عصبی، عید، گریه، فریاد؛ از تمام عیدها متنفرم.رفته‌رفته تعداد مرگ‌ومیرم زیاد شد، گاهی هر ساعت، گاهی هر شب. فکر کنم ذاتِ بزرگسالی همین است، بی‌مرگ نمی‌شود.بعدها فهمیدم آدم‌ها فقط با ایستادنِ قلب نمی‌میرند؛ بعضی‌ها با یک جمله می‌میرند، بعضی‌ها با یک نگاه...من هم کم‌کم یاد گرفتم در جاهای مختلف بمیرم؛ در مدرسه، وقتی فهمیدم بعضی بچه‌ها می‌توانند بی‌دلیل بخندند و من نمی‌توانم.در جمع‌های دوستانه، وقتی فهمیدم بعد از مدتی دیگر برای‌شان کمرنگ می‌شوم.در مهمانی‌ها، وقتی مجبور بودم صرفا آداب معاشرت را رعایت کنم.و بعد، در آینه، وقتی صورتم همان بود اما چشم‌هایم دیگر مالِ من نبود.من مرگ را از همان کودکی به اسم نمی‌شناختم، ولی بدنم می‌شناخت.بزرگ که شدم، مردن‌هایم هم حرفه‌ای‌تر شد.دیگر با گریه و فریاد همراه نبود، گاهی فقط یک لبخند کوتاه بود. گاهی یک پیامِ خوانده‌ شده و بی‌جواب. گاهی نشستن کنار کسی که از او متنفر بودم. گاهی فهمیدنِ این‌که آدم‌ها حتی وقتی می‌گویند «می‌مانم» هم ممکن است در همان لحظه در حال رفتن باشند.من در این سال‌ها یاد گرفتم بعضی مرگ‌ها صدادار نیستند، مثل خاموش شدنِ شعله‌ای کوچک در باد. مثل وقتی که یک اسم را آن‌قدر در دل تکرار می‌کنی تا دیگر مزه‌اش را از دست بدهد.و من، من اسمِ خودم را خیلی وقت‌ها در دل تکرار کردم فقط برای این‌که مطمئن شوم هنوز از یادم نرفته‌ام؛ اما هر بار که فکر می‌کردم تمام شده‌ام، چیزی در من تکان می‌خورد. یک نخِ نازک، یک نفسِ لجباز، یک تکه از همان کودکیِ زخمی که هنوز نمی‌خواست تسلیم شود. همان بچه‌ای که از اتاقِ سرد می‌ترسید هنوز تهِ من زندگی می‌کرد و گاهی شب‌ها یقه‌ی روحم را می‌کشید که: «بیدار شو. هنوز تمام نشده.»شاید برای همین است که من از آدم‌هایی که فقط یک‌بار می‌میرند، می‌ترسم. آن‌ها انگار فرصت داشته‌اند یک‌سره از نو متولد شوند.اما من؟ من از بس مُردم، دیگر نمی‌دانم چند بار باید از نو ساخته شوم تا بالاخره شبیه خودم شوم.می‌ترسم روزی برسد که هیچ‌کس در من نمردن را بلد نباشد و من بمانم با این همه دفن‌شده‌ی بی‌سنگ‌قبر، با این همه کودکِ گم‌ شده، با این همه آدمِ نیمه‌کاره‌ای که از لابه‌لای سال‌ها عبور کرده‌اند!من از تمام لحظاتی که برمی‌گردند در مردمک‌هایم زل می‌زنند می‌گویند: «چطور برات راحته؟ چطور می‌تونی اینقدر راحت عبور کنی؟ تو احساسات نداری؟» متنفرم.شاید آن‌ها فکر کنند عبور کردن برایم آسان است، اما هیچ‌کس نمی‌بیند چند بار در همین عبورها خاک شده‌ام. هیچ‌کس نمی‌بیند هر قدمی که جلو رفته‌ام جایی پشت سرم چیزی را جا گذاشته‌ام: اعتمادی، رویایی یا تکه‌ای از خودم.نه… من راحت نیستم. فقط یاد گرفته‌ام از میان مرگ‌های کوچک رد شوم بی‌آن‌که زور بزنم زنده به‌نظر برسم.و شاید پایانِ تمام این رفت‌وبرگشت‌ها همین باشد: این‌که با همه‌ی تکه‌تکه شدن‌ها باز هم بتوانم آرام بگویم: «هنوز تمام نشده‌ام.»-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 21:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-lk13vxvseq4m</link>
                <description>من برایت از عشق می‌نویسم.به نامِ آن‌ که عشق را آفرید و جان را به آتشِ وصال گداخت.ای روح و روانِ این کمترین، ای سِرشتِ نهانِ دلِ بی‌تاب!از آن زمان که پرتوِ طلعتِ منوّرِ جنابعالی بر این گنبدِ گردونِ بی‌وفا تابید و چشمِ این گدایِ درِ دولت‌سرایِ محبت به جمالِ بی‌مثالِ شما افتاد، دیگر هوش و حواس از این بنده سلب گردید و دلِ بی‌قرارم در چاهِ زلفِ مشکینِ شما اسیر گشت.ای مایه‌ی ناز و نِعَم و ای قبله‌ی حاجاتِ این دردمندِ بی‌پناه! شب و روزم یکسان شده است در این انتظارِ وصال؛ نه خواب بر چشمم راه دارد و نه خوراک بر دل. از دوریِ شما، جانم به لب رسیده است. این دل‌شکسته‌یِ بی‌قرار، در فراقِ طلعتِ دل‌آرایِ شما، روزها را به شب رسانده و شب‌ها را به آه. هر دم که به یادِ آن لبِ شیرین و آن قدِ دلکش می‌افتم، از خویشتن بیخود گشته و جز نالیدن، کاری از دستم بر نمی‌آید.به آن جانی که شما را در خاطرِ گرامی‌تان عزیز است، قسم که این دلِ شیدا، جز به نامِ شما نلرزد و جز در آرزویِ وصلِ شما، آرام نگیرد. اگر اندکی عنایت فرموده و نامه‌ای به این دل‌شکسته نگارید، که در آن اشاره‌ای به وفایِ دلِ خود فرمایید، جانِ ناقابلم را در پایِ این عهد نثار خواهم کرد.امیدِ زیارتِ رخسارِ دل‌آرایِ شما، تنها تسلیِ این شب‌هایِ تارِ من است.- بنده‌ی بی‌اختیارِ محبتِ حضرتِ والا و جان‌نثارِ آستانِ آن دلبرِ یگانه.#مآهي</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 00:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و دوستانم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85-cdxkyfrxbsj5</link>
                <description>خب سلام. این اولین متنی هست که راجع به خودم اینجا منتشر می‌کنم. فکر می‌کنم آدم‌ها برای دوست شدن با همدیگه یا حتی برعکس، نیاز دارن بیشتر باهم آشنا بشن.من ماهیم. ماهی یه نیک نیمه که دوست دارم با اون لفظ خطاب بشم. از همون بچگی به نوشتن علاقه داشتم و می‌نوشتم؛ اما میشه گفت فقط چند سال اندکی میشه که به طور جدی می‌نویسم. دو بار کلاس نویسندگی مجازیِ رایگان برگزار کردم. دوست دارم آدم‌ها با احساسات‌شون آشتی کنن برای همین اکثر آدم‌ها رو تشویق به نوشتن و خوندنِ کتاب می‌کنم. عاشقِ چایی‌ام، به معنای واقعیِ کلمه عاشق.ویرگول رو چند سالی میشه دارم–حدودا سه سال یا چهار سال– اما مطلبی منتشر نمی‌کردم و فعالیتی نداشتم. بعدها فهمیدم ویرگول جای خیلی خوبی برایِ این‌که نوشته‌هات خونده بشن، نوشته هات نقد بشن و حتی بیشتر بتونی با خودت آشنا بشی.چیزی که راجع به ویرگول، توی فضایی غیر از ویرگول منتشر کردم به این صورت بود:-ویرگول اینجوریه که یه سری آدم شبیه به هم، حداقل توی ظاهر شبیه به هم، جمع شدن یه جا و می‌نویسن.و تو می‌دونی که اونجا قراره تمومِ متنات خونده بشن.گاهی یه‌ سری‌ها لایک و کامنت می‌ذارن که هم‌سن بابا و مامانتن اما خب آدم لازمه گاهی –نه همیشه– مقبول همه‌ی نسل‌ها باشه.و من متاسفانه یا خوشبختانه این فضا رو خیلی دوست دارم.الان فهمیدم اون‌قدر‌ها مهارت کافی برای صحبت راجع به خودم ندارم. اگه خواستید بیشتر باهم دوست بشیم می‌تونید بیاید خونه‌ی مجازیِ من.لینک خونه‌ی روبیکا:@Mahi_wroteلینک خونه‌ی بله:https://ble.ir/Mahitea1</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 20:50:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-uvdefn4pglqj</link>
                <description>گفت: «ببخشید، ایران شمایید؟»تعجب کردم. اخم‌هام کم‌کم گره خوردن به همدیگه.یه نیم نگاهی بهش کردم و گفتم: «من و چه به ایران!اطلاعات غلط دارید آقا.»با لب و لوچه‌ی آویزون اما مصمم گفت: «من فقط چندتا نشونه از ایران می‌شناسم. به من گفتن ایران غم داره، شما هم غم دارید. اگه ایران نیستید، پس شما غمید؟»اخم‌هام بیشتر همدیگه رو بغل کردن، چی داشت می‌گفت این یارو؟جواب دادم: «خیر جناب من نه غمم نه ایرانم. منم یه انسانم، مثل شما، مثل بقیه. این وصله‌ها چیه به آدم می‌چسبونید؟»لبخند زد و گفت: «پس شما ایرانید.»داشت رویِ تمام عصب‌هام یورتمه سواری می‌کرد. اصلا از کجا پیداش شده بود توی این بحبوحه؟با عصبانیت جواب دادم: «هی من میگم نره شما می‌گید بدوش، من کجام به ایران می‌خوره مرد حسابی؟»لبخند زد، دوباره. با همون لبخند رویِ لبش جواب داد: «چشم‌هاتون بانو، چشم‌هاتون غم داره. شما ایرانید.»- بداههماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 21:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غذای آبکی،زندگیِ آبکی</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D8%A8%DA%A9%DB%8C-o9gyavhz7jwr</link>
                <description>همیشه دوست داشتم خانه بوی مهر و غذا بدهد. آخر می‌دانید نه اینکه من زن دست و پا چلفتی‌‌ای باشم و غذا درست نکنم نه، همیشه قابلمه روی گاز بود، بخار هم داشت، حتی روغن هم می‌ریختم که برق بزند اما خانه هیچوقت بوی غذا نمی‌داد. شوهرم از چشم من می‌دید، هروقت می‌خواستم بگویم چاشنی غذا مهر است می‌گفت: «تو که نمی‌دانی، غذایت مزه‌ی آب می‌دهد.» بعدترها گفت: «زندگی مزه‌ی آب می‌دهد.» هروقت خواستم با او حرف بزنم و بگویم نه اینطور نیست دعوای‌مان شد، آخر می‌دانید ما همیشه همین رفتار را داریم. نمی‌دانیم چگونه باید با یکدیگر حرف بزنیم، یعنی می‌دانیم‌ها، اما بلد نیستیم. هروقت می‌خواهیم حرف بزنیم دعوای‌مان می‌شود و طفلک دخترکم. آن موقع‌ها تازه داشت راه می‌رفت اما ما هروقت می‌خواستیم حرف بزنیم–دعوا کنیم– با چشمان غمبرک زده روی مبل چمباتمه می‌زد و این‌ور و آن‌ور را نگاه می‌کرد. یک‌بار بهم گفت: «مامان پری؛ چرا آدم بزرگ‌ها موقع حرف زدن صدای‌شان را بلند می‌کنند؟‌ هرکس دنبال عروسک است بیاید از عروسک‌های من بردارد.»یعنی راستش را بخواهید من نمی‌خواستم این دخترک دنیا بیاید. آخر می‌دانید از همان اول خانه‌ی‌مان بوی غذا نمی‌داد، همیشه آبکی بود. شوهرم اصرار کرد یک بچه بیاوریم بشود چاشنیِ این غذای بی‌طعم! منم گفتم لابد این چاشنی، چاشنیِ اعلایی‌ست که همه در خانه‌ی‌شان دارند. بین خودمان بماند، تمامِ نه ماه آبستنم غذایِ روی گاز همه‌ش آب بود، نه اینکه مزه‌ی آب بدهد‌ها نه، خودِ آب بود.وضع حمل که کردم گفتم این ته مانده‌ی آب اگر هم مزه نگرفت، شیرین که می‌شود.اما اشتباه می‌کردم. البته کاری نمی‌توانستم بکنم. اگر هم قبلا می‌توانستم، الآن بخاطر این دخترک نمی‌توانستم.یک روز انگار غذا و زندگی‌مان شیرین شده باشد شوهرم گفت: «تو و دخترک‌مان بروید برای خودتان بچرخید.» تازه چندرغاز پول هم گذاشت کف دستم که فقط برای چرخیدن می‌شد خرجش کرد!مجبورمان کرد از خانه برویم بیرون.تصمیم گرفتم برویم بازار، آخر می‌دانید من عروسِ شهر غریب شده‌ام، تنها جایی که می‌توانم بروم همین بازار است.راه افتادیم و به بازار نرسیده دخترکم فریاد کشید که «بَق‌بَق!». بَق‌بَق نه اینکه انسان باشد‌ها نه، یک عروسکِ اردکِ گردن شکسته است که یکی از چشم‌هایش هم نمی‌دانم کجا گم شده. آن عروسک را از من بیشتر دوست دارد.بهش گفتم: «می‌رویم آن سر بازار یک بق‌بق جدید می‌خریم. اگر به خانه برویم دیگر پدرت نمی‌گذارد برگردیم.» اما قبول نکرد که نکرد. انگار رادیوی خراب را باز کرده باشی، مادر مرده فقط جیغ می‌کشید.چاره نداشتم، سوار تاکسی شدیم و برگشتیم. شانس آوردم کلید برداشته بودم چون اگر زبانم لال کلید نداشتم مجبور بودم در را بکوبم و اگر شوهرم خواب می‌بود تمامِ آن مشت‌هایی که به در زده بودم را نثار صورتم می‌کرد.درِ حیاط را باز کردم و کفش‌هایِ پاره‌م را در جا کفشی گذاشتم. نزدیکِ درِ خانه شدم و دیدم شوهرم دارد می‌خندد، خیلی وقت بود صدای خنده‌اش را نشنیده بودم. نه اینکه من زن بدی باشم نه، اما همیشه به روی من اخم و غم می‌پاشید.خوشحال شدم که امروز غذای‌مان علاوه بر مزه، گوشت هم دارد. لبخند گشادی زدم و وارد خانه شدم. صدای شوهرم از آشپزخانه می‌آمد. آخر می‌دانید در چند روز قبل موقع باز کردن جیر‌جیر صدا می‌کرد و دخترکم که خواب بود را بیدار می‌کرد برای همین روغن زده بودم و دیگر صدا نمی‌داد و فاصله‌ی در تا آشپزخانه زیاد بود، امکان نداشت متوجه حضورم بشود.با قدم‌های تند خودم را به آشپزخانه رساندم. دیدم بویِ غذا می‌آید، بویِ غذای واقعی!دیدم یک زن دارد غذا می‌پزد، شوهرم هم از پشت او را در آغوش گرفته و صورتش را در گردنِ زن فرو کرده و می‌خندد. راستش شما که غریبه نیستید، من یادم نمی‌آید شوهرم کِی مرا بغل کرده بود یا حتی چند وقت پیش با محبت مرا نگاه کرده بود!اصلا نتوانستم حرف بزنم، مثل ماهیِ خفه شده در خاک فقط نگاه کردم. پشت‌شان به من بودو اصلا آن‌ها هم میان معاشقه متوجه من نبودند.حال شما می‌پرسید چرا طلاق می‌خواهم؟من تمامِ عمر داشتم غذای آبکی می‌خوردم، زندگی را آبکی می‌گذراندم، دخترکم را آبکی بزرگ می‌کردم؛ چون شوهرم داشت چاشنی‌ها را بذل و بخشش دیگری می‌کرد.من نه اینکه زن بدی باشم جناب قاضی، اما نمی‌دانم چرا شوهرم گوشت‌ها را جای دیگر می‌خورد و استخوان‌ها را برای ما می‌آورد.من طلاق می‌خواهم، تمامِ آن چندغاز مهرِ بی‌مهر را هم می‌بخشم، فقط دخترم را به من بدهید. شوهرم دستِ‌ بزن دارد، مهر ندارد، زبانم لال زندگیِ دخترکم را هم آبکی می‌کند.این اواخر دیدم با من راه نمی‌آید، دیدم تلاشی برای راه آمدن نمی‌کند، تمامِ این‌ها را دیدم اما نفهمیدم ممکن است با کسِ دیگری مسابقه‌ی دو گذاشته باشد. آخر می‌دانید چرا؟ من شوهرم را دوست داشتم، او بود که زندگی را آب کرد.-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 13:20:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرق بود بین من و تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-uopwqg5iocjb</link>
                <description>تو مثل من نبودی… شب‌ها کنار یک نبودن نخوابیدی و چشم‌هایت را نبستی تا خیال کنی نفس‌هایش گردنت را گرم می‌کند.هوای خالی را در آغوش نگرفتی و چشم‌هایت را نبستی تا خیالت موهایت را کنار بزند.من بستم، آن‌قدر محکم که وقتی بازشان کردم تنها چیزی که بود، فقط یک هیچِ بزرگ بود؛ استخوان‌هایم با در آغوش گرفتن این هیچ، درد گرفته بودند.تو مثل من عاشقِ نسخه‌ای از یک آدم نشدی که فقط در سرت زندگی می‌کرد.من عاشق شدم؛ عاشق خیالم. با او خندیدم، با او دعوا کردم، با او آینده ساختم و هر بار که بیدار شدم روبه‌رویم تنها سقفِ ترک خورده‌ی خانه بود.تو مثل من اسم کسی را آرام، خیلی آرام در تاریکی صدا نزدی از ترس این‌که اگر بلند بگویی بفهمی واقعاً تنها هستی. من صدایت زدم، با صدایی که می‌لرزید؛ هربار آرام‌تر از قبل صدایت زدم.تو مثل من نخواستی یک عشق خیالی را فراموش کنی، سخت‌ترین نوعِ مرگ است؛ تو مجبور به توهم فراموشی نشدی!من باورت کردم آن‌قدر عمیق که دیگر فرقِ بین تو و رویایم را نفهمیدم.تو مثل من بعد رفتن، از خاطره‌ها نترسیدی؛ من هنوز با هر آهنگ، با هر خیابان، با هر بوی آشنا کمی، فقط کمی می‌میرم.من حتی دیگر نمی‌توانم اجبار توهم را یدک بکشم، من هنوز هم دوستت دارم… البته نه آن تویی که رفتی را، نه آن تویی که سرد شدی را، آن «تویی» که هرگز وجود نداشت.تو مثل من عاشق نبودی، نه من عاشق نبودم...من به وفور اشتباه کرده بودم، صدایِ اشتباه از صدای عشق بلند‌تر است.- بداهه‌ای مملو از طغیان فکر.- ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 19:14:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو، به وسعت یک وطن</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%B7%D9%86-eiom8mulo1e4</link>
                <description>چشمانت کاشیِ فیروزه‌ای‌ست و نگاهت حوضِ خانه‌های قدیمی با ماهی‌های قرمزی که در آن می‌رقصند و ماه‌ی که خودش را در تو می‌بیند.لبانت قهوه‌ی قجری‌ست؛ درست مثلِ تهرانِ قدیم، با عطرِ قهوه‌خانه‌هایی که غل‌غلِ قلیان‌ها هرگز در آن خاموش نمی‌شد.جامه‌ی بر تنت فرشِ دستبافِ ایرانی‌ست، گره خورده به نام تبریز و کاشان.موهایت ابریشمِ ناب است؛ از جاده‌ی ابریشم آمده، با ردی از چین تا سمرقند، انگار باد سال‌ها تمرین کرده که چگونه لابه‌لای آن‌ها آرام گیرد.حرف‌هایت نُقل ارومیه است و نبات یزد؛ لبخندت چایِ لاهیجان است در استکانِ کمر باریکِ شاه عباسی، کنارِ سماوری که روشن می‌کند غروبِ تاریک را‌.راه رفتنت مثلِ ضرب تار است، انگار ردیف را از بر داری.تو بگو من با این همه ایرانِ جاری در تو، با این همه تاریخ و خاک و صدا؛ چگونه تو را نپرستم؟چگونه دوستت نداشته باشم؟-ماهی- نیمچه بداهه</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 18:56:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک من</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86-vzhwwzs7m7rd</link>
                <description>قربان چشمانت شوم آدم که یک‌دفعه از دایره‌ی دوستانش بیرون نمی‌افتد.کم‌کم است، آن‌قدر آرام که خودت هم دیر می‌فهمی.‌ اول کمتر حرف می‌زنی چون حس می‌کنی حرفت مهم نیست، بعد کمتر دیده می‌شوی، بعد کمتر شنیده و آخرش می‌رسی به جایی که اگر هم چیزی بگویی انگار به دیوار گفته‌ای!یک روز می‌فهمی اسم تو دیگر وسط شوخی‌ها نمی‌آید، هیچ‌کس منتظر واکنشت نیست و هیچ‌ کس حتی نگاهت نمی‌کند.عکسی که اگر پارسال بود حتماً توئم داخلش لبخند می‌زدی، امسال بدون تو منتشر می‌شود و حتی متوجه نمی‌شوند که جایت خالی‌ست.تو نرفتی؛ واقعاً نرفتی، فقط عقب‌تر ایستادی چون جلوتر جایت ندادند.‌ آن‌قدر عقب که صدایت دیگر به جمع نرسید، آن‌قدر که نبودنت شد یک چیز عادی!آدم‌ها هم عجیب‌اند؛ نه اینکه فراموش کنند، نه…به یاد نیاوردن را یاد می‌گیرند. تو می‌شوی یک خاطره‌ی بی‌اهمیت، یک «فکر کنم یه زمانی بود» که حتی ارزش لحظه‌ای مکث را هم ندارد.و ناچارترین بخشش این است که هیچ‌کس با تو قهر نکرده، هیچ‌کس هم عمداً ترکت نکرده؛ فقط دیگر لازم نیستی. در نسخه‌ی جدید زندگی‌شان جایی برای تو نیست، آن‌ها جلوتر رفتند و تو بخاطر سنگینی کوله‌ی غم‌هایت جا ماندی.حالا از بیرون که نگاه می‌کنی می‌بینی هنوز کنار هم‌اند، می‌خندند، برنامه می‌ریزند و اصلا نبودن تو هیچ‌چیز را به هم نریخته...و تو جایی مانده‌ای بین «بودن» و «انگار هیچ‌وقت نبودن» نه آن‌قدر نزدیک که کسی دلتنگت شود و نه آن‌قدر دور که برای همیشه واقعا فراموش شوی.-ماهی- بداهه و کاملا چرت و پرت.</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 00:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترانه اشک‌هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-zbt0kjolmdut</link>
                <description>از وقتی فهمیده‌ام بعضی حرف‌ها راهی به دهان پیدا نمی‌کنند، به چشم‌هایم بیشتر احترام می‌گذارم.چشم‌هایم سال‌هاست اداره‌ی پستِ دل را به عهده گرفته‌اند؛ پاکت‌هایی که هرگز نوشته نشدند را بی‌هیچ تمبری، بی‌هیچ نشانی، از پشت پلک‌هایم روانه می‌کنند.هر بار که اشکی می‌افتد، می‌دانم نامه‌ای درونش تا خورده است؛ نامه‌ای که جرئتِ تولد نداشت!اولین اشکم، نامه‌ای بود برای تو؛ برای همان روزی که ایستاده بودی و من میان شلوغیِ واژه‌ها، نتوانستم ساده‌ترین جمله‌ی دنیا را بگویم.می‌خواستم بگویم بمان…اما ترس، گلوی کلمات را گرفت و آن‌ها را پشت دندان‌هایم دفن کرد.آن روز، تنها کاری که توانستم بکنم این بود که بگذارم چشم‌هایم آهسته تو را بدرقه کنند و اشکی که افتاد، هنوز هم نمی‌داند مقصدش کجا بود.اشک دوم، نامه‌ای بود برای کسی که دیگر در این جهان نفس نمی‌کشد. کسی که نامش هنوز در حیاطِ حافظه‌ام راه می‌رود و گاهی روی نیمکتِ خاطره‌هایم می‌نشیند. بارها خواستم بگویم که نبودنش خانه‌ی روحم را بی‌پنجره کرده است، اما نتوانستم.آن اشک، شبی روی صورتم لغزید و بی‌آنکه جوابی بگیرد، در تاریکیِ بالش گم شد مثل نامه‌ای که صندوق پستیِ آسمان، هیچ‌وقت آن را تحویل نگرفت.بعضی اشک‌ها اما نامه‌هایی هستند که باید به خودم می‌نوشتم. نامه‌هایی پر از دلجویی، پر از بخشش، پر از آغوشی که از خودم دریغ کرده‌ام.سال‌هاست در آینه نگاه می‌کنم و به جای سلام، سکوت تحویل صورتم می‌دهم.چقدر حرف داشتم برای آن دختر خسته‌ای که پشت مردمک‌هایم زندگی می‌کند؛ اما غرور، جوهر خودکار را خشک کرد و واژه‌ها، در کشوی دلم پوسیدند.گاهی فکر می‌کنم گونه‌هایم جاده‌هایی هستند که کاروانِ ناگفته‌ها از آن عبور می‌کند.اشک‌ها صف می‌کشند، آرام و نجیب و هرکدام، پاکتی را بر دوش می‌کشند که مُهر «هرگز ارسال نشد» بر پیشانی‌اش خورده است.دیشب، وقتی گریه می‌کردم، خیال کردم صدایی می‌شنوم؛ صدای خش‌خشِ باز شدن پاکت‌ها…انگار اشک‌هایم دور هم جمع شده بودند و نامه‌ها را بلندبلند برای هم می‌خواندند.یکی از دلتنگی گفت، یکی از عشقی که دیر فهمیده شد، یکی از خداحافظی‌ای که هیچ‌وقت گفته نشد.و من، میان آن همه اعترافِ جاری، تازه فهمیدم که چه اندازه حرف در من زندگی می‌کرده است!اما بزرگ‌ترین نامه، هنوز در چشم‌هایم مانده است.نامه‌ای برای کسی که هنوز نفس می‌کشد، کسی که هر بار نامش از ذهنم عبور می‌کند، قلبم مثل صفحه‌ای خیس، واژه‌ها را پخش می‌کند.می‌ترسم آن نامه را بنویسم، می‌ترسم اگر نوشته شود، دیگر راهی برای نگه داشتنش نداشته باشم.برای همین، سال‌هاست آن را به اشک‌هایم سپرده‌ام؛ به قطره‌هایی که آرام می‌آیند، بی‌آنکه کسی بفهمد چه کتابی را از دل من بیرون می‌کشند.حالا باور کرده‌ام بعضی نامه‌ها را نباید نوشت.بعضی اعتراف‌ها، فقط وقتی زنده می‌مانند که جاری شوند.اشک‌ها، واژه‌هایی هستند که جرئت کاغذ شدن ندارند؛ ترانه‌هایی که نه با صدا، که با سکوت خوانده می‌شوند.و من، هر شب، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شوند، می‌گذارم چشم‌هایم دفتر موسیقی دل را ورق بزنند و ترانه‌ی اشک‌هایم را، بی‌هیچ شنونده‌ای، برای تاریکی بخوانند.-مآهي</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 18:07:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی متن را اندازه می‌گیرند.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-dpduvuarxwuq</link>
                <description>ما هرچه که نوشتیم این باسوادانِ کارِ ویراستاری نیشگون گرفتند که نقطه‌ات افتاده، محتوا را بی‌خیال شدند و گفتند ویرگول را نگذاشتی. صحبت را بی‌خیال شدند و به علامتِ جامانده‌ی تهِ جمله گیر دادند. انگار مأمورِ سرشماریِ نقطه‌ها بودند نه خواننده‌ی درد!کلمه را ندیدند، خونِ پشتِ واژه را نشمردند، فقط با ذره‌بین افتادند دنبالِ «این‌جا چرا ؛ نیست؟»ما از زخم نوشتیم، آن‌ها گفتند نیم‌فاصله‌ات ایراد دارد. ما از فروپاشی گفتیم، آن‌ها اخم کردند که «جمله بلند است، بشکنش».هیچ‌کس نپرسید این جمله چرا این‌قدر نفس‌بریده است، چرا باید بند بیاید، چرا نمی‌شود کوتاهش کرد.هیچ‌کس نخواست بفهمد وقتی آدم حالش بد است، نقطه‌ها هم جا به جا می‌افتند.ویرایش را با خفه‌کردن اشتباه گرفتند. فکر کردند اگر صدا را صاف کنند، حرف هم درست می‌شود.نمی‌دانستند بعضی متن‌ها عمداً کج‌ومعوج‌اند، چون واقعیت صاف نیست!شما دنبالِ نظمِ بی‌جانید و ما وسطِ آشوب، معنا را فریاد می‌زنیم. فرق است بین کسی که متن را می‌خواند و کسی که فقط آن را اندازه می‌گیرد. ما نوشتیم تا چیزی گفته شود، نه این‌که فقط درست چیده شود.و شما آن‌قدر درگیرِ نقطه شدید که نفهمیدید جمله، مدت‌هاست تمام شده است.-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 17:52:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خزان</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-tl8itn0dcwow</link>
                <description>می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست، اما ما حتی بهاری نداشتیم که بخواهد نکو باشد. مدت‌هاست که در خزان به سر می‌بریم؛ خزانِ عمر، خزانِ امید، خزانِ همه‌چیز.گفتند صبر کن، زمستان که بگذرد بهار می‌آید، زمستان که نرفت اما روسیاهی خوب به زغال ماند.به هر شاخه‌ای که دل بستیم، خشک از آب درآمد‌. دستی برای یاری نبود، باد هم بویِ بهار را نمی‌آورد.می‌گفتند «جوجه را آخر پاییز می‌شمارند»، اما این‌جا خزان آن‌قدر طول کشید که جوجه‌ها پیش از شمرده شدن یکی‌یکی افتادند و مردند.دیگر چیزی نمانده که بشماریم؛ هیچ چیز، حتی حسرت.از این ستون به آن ستون فرج است را آن‌قدر تکرار کردیم که ستون‌ها هم فرو ریختند.هرچه کاشتیم، خار درو کردیم و هرچه ساختیم، بر سرمان آوار شد. نمک‌گیر روزگار شدیم و روزگار نمکدان را شکست.اکنون مانده‌ایم و خزانی که نه به زمستان می‌رسد نه جرئت تمام شدن دارد. این خزان دیگر فصل نیست، وضعیت است، خزانِ انسان!و دردناک‌تر از همه این که دیگر حتی منتظر بهار هم نیستیم.</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 00:59:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش از تن، به تو رسیدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85-cvudh96uswrk</link>
                <description>دوستَت دارم.اما اگر مرگِ من فرا رسیدو نتوانستم به تو بگویم که چقدردوستَت دارم،نتوانستم تو را ببوسمو عطرت را ببویم،اگر نتوانستم دستانت را بگیرم،مرا ببخش.مرا ببخش اگر واژه‌هایم همیشه دیر رسیدند،اگر دوست داشتنم رالایِ نگاه‌ها پنهان کردمو جرئت نکردمفریادَش بزنم.بدان که من حتی در سکوت،حتی در فاصله،تو را زندگی کردم.مرا ببخش اگر عشق منبیشتر شبیه دعا بودتا تمنا...بدان که نامتدر دل منچون آیه‌ای مقدسهر شب تکرار می‌شدو نگاهت،قبله‌ای بودکه هرگز گم‌ نمی‌کردم.مرا ببخش اگر رفتمو صدایم به تو نرسید،باور کن دل منپیش از تنبه تو رسیده بود.اگر نبودم،نام مرا به باد بسپارتا وقتی از کنار شانه‌هایت می‌گذرد،یادت بیاورد کسیبا تمامِ ناتمامی‌اشتو را دوست داشت.من تو را نه برای داشتنکه برای دوست داشتن خواستمو این،گناهی نیستکه آمرزش بخواهد.مرا ببخشاگر نتوانستم تو را در آغوش بگیرمو بگویم که چقدر دوستَت دارم...!- بداهه-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 00:11:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطانِ مرتب</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8-omauzjlufk1h</link>
                <description>نمی‌دانم، شاید هم این‌گونه نبود.اما من یقین دارم که عشق زنی بود با چشمانی قهوه‌ای و موهایی خرمایی؛ لباسی سرخ بر تن داشت و موهای موج‌دارش در باد ایستاده بودند و دندان نشان می‌دادند به تقدیر!لبانش هم همیشه سرخ بودند، انگار خونِ کلمه‌ها مدام از آن‌ها عبور می‌کرد و هیچ جمله‌ای بی‌تاوان گفته نمی‌شد.در دستش جامی بود پر از مِی ناب، مملو از مهر که به جانِ هر عاشق و معشوقی قطره‌ای از آن می‌چکاند.تا اینکه دل به مردی داد با لباس‌هایی سیاه، مرتب، اتوکشیده و قامتی که بویی از امنیت نداشت بلکه آن را بی‌نقص تقلید می‌کرد. مرد بوی خطر نمی‌داد و همین ترسناک‌ترین بخشِ ماجرا بود.عشق شیفته شد، نه از هوس که اصلا هوا را با عشق چه‌ کار؟ عشق دل به سکوت‌های مطمئن و نگاه‌هایی که هرگز دستپاچه نمی‌شدند و هیچ‌چیز را لو نمی‌دادند، باخت.و مرد در نهایت با زنی با موهایی ژولیده و بدنی که همیشه بوی پوسیدگی می‌داد خیانت کرد؛ نه از نیاز که از عادت!عشق، هرگز تصور نمی‌کرد شیطان بتواند این‌قدر مرتب باشد، این‌قدر بی‌نقص، این‌قدر قابل اعتماد و این‌قدر قابل توجیه!از آن پس عشق شرور شد؛ جام را زمین گذاشت، سرخیِ لبانش به رنگِ زخم درآمد و موهایش دیگر در باد نرقصیدند بلکه گره خوردند به خاطره‌هایی که نه پاک می‌شدند و نه تمام.عشق آموخت خیانت همیشه از دهان‌های کثیف نمی‌آید؛ گاهی از لبخندهای تمیز بی‌صدا می‌چکد. و عشق از آن پس هر جا دو دل به هم نزدیک می‌شدند، میانشان ایستاد؛ نه از کینه بلکه از انزجار!دیگر اجازه نداد هیچ احساسی به مقصد برسد و این قانون تازه‌ی او بود.- بداهه-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 00:38:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک انسان معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-bz4qxxilvlvv</link>
                <description>اینجا معمولی بودن، کمی غیر معمولی به نظر می‌‌رسید.راستش را بخواهی من همیشه «معمولی» بودم؛ معمولیِ معمولی.نه  دماغم آن‌قدر ظریف بود که بهانه‌ی تعریف شود، نه پوستم آن‌قدر می‌درخشید که کسی فکر کند «حریر و نور» را با هم قاطی کرده‌ام.چشم و ابروهایم شبیه هیچ الهه‌ای نبودند؛ لب‌هایم هم نه آتشی داشت و نه افسونگر بود.قد و بالایی که کسی قربانش برود؟ نه، حتی آن‌قدر نیست که وقتی می‌ایستم سایه‌ام توجه کسی را جلب کند.تیپ و لباس‌هایم؟ ساده. آن‌قدر ساده که اگر میان جمع گم شوم، کسی دنبالم نمی‌گردد.عطرم؟ بویی نبود که یک فرسنگ جلوتر اعلام ورودم را کند.من فقط… یک آدم کاملاً معمولی بودم، وسط جماعتی که هر روز با مُد از خواب بیدار می‌شدند، با تزریق و جراحی ناهارشان را می‌گذراندند و عصرها از این فروشگاه به آن فروشگاه کوچ می‌کردند.و همین بود که عجیبش می‌کرد…در جهانی که همه می‌خواهند «خاص» باشند، منِ معمولی ناگهان تبدیل می‌شدم به یک استثنا؛ به نقطه‌ای آرام وسط شلوغیِ پر زرق‌ و برق!انگار این عجیب نبودن، خودش عجیب بود.انگار در جهانی که همه می‌خواهند متفاوت باشند کسی مثل من که فقط «خودش» است… خودش یک اتفاقِ نادر به حساب می‌آید.- بداهه-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 02:20:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهیت عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-hxmhls8lbv7j</link>
                <description>اینان می‌گویند اسمش عشق استاما به‌نظر من، تمکینِ جسم و تسلیم روح است.وابستگی در جامه‌ی احساس، اسارت با عطرِ لبخند و جنگی خاموش در بسترِ نرمی‌هاست.می‌گویند دوستت دارم، اما در عمقِ چشم‌هاشان، ردِ تملک می‌درخشد.می‌خواهندت، نه برای بودنت، بلکه برای پر کردنِ خلأ خویش.می‌گویند عشق مقدس است، اما من دیده‌ام چگونه تقدس، بهانه‌ای می‌شود برای تصاحب!عشق؟نه، این تجارتِ روح است در بازارِ تن.داد و ستدِ میل و نیاز؛ نه آن پرواز که می‌گویند، که سقوطی‌ست آرام و مرگبار.عشق؟اگر این است عشق، پس چرا در انتهای هر آغوش، احساسِ خفگی‌ست؟می‌گویند عاشق شو تا کامل شوی، اما من دیدم، کسانی را که در عشق، تکه‌تکه شدند!من از عشق نمی‌ترسم، از قفسش می‌ترسم.از آن لحظه‌ای که نامش را &quot;ما&quot; می‌گذارند و &quot;من&quot; را به قتل می‌رسانند.- ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 00:17:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایِ او</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D9%88-hvfztr7anuj5</link>
                <description>عزیزِ نادیده‌ی من؛می‌گویند عشق را زبانی نیست، که خود، زبانی‌ست برای گفتنِ ناگفتنی‌ها و من چه بی‌زبانم بی‌تو!عشق را زیبا گفته‌اند، لیک عشقِ من به تو را هزار چندان زیباتر!قربانت شوم ای صاحبِ چشمانِ شب‌گون و ستاره‌باران، نبودنت دلم را به هزار اندیشه می‌سپارد.چه شب‌ها که به یادت، با ماه سخن گفته‌ام و چه سحرها که بی‌تو از خواب گریخته‌ام.تو قرار است تمامِ جان و پناهِ خاطرِ من شوی و من، همه‌ی جان و دل و صبر و قرارم را نذرِ آمدنت کرده‌ام.فدای آن گیسوانِ ابریشمی‌ات شوم، کی می‌آیی تا این جان را به لب برسانی؟ای محبوبِ ناپیدای من؛سال‌هاست نامت را بر کاغذهایی نوشته‌ام که هرگز پستچی به مقصد نرساند.دستِ روزگار میانِ من و تو دیواری از فاصله کشیده، اما مگر عشق به دیوارها وقعی می‌نهد؟من هنوز هر بامداد، چون پرنده‌ای در انتظارِ آفتاب، چشم به افق می‌دوزم، شاید از آن سویِ روز، نسیمی از کوی تو بوزد و عطرِ حضورت را با خود بیاورد.نمی‌دانی این دل، چه بی‌قرارِ شنیدنِ صدایی‌ست که هرگز نشنیده و چه دلتنگِ نگاهی‌ست که هرگز ندیده، اما باور دارد که اگر روزی، در ازدحامِ زمان، چشمانت با چشمانِ من تلاقی کند، تمامِ جهان برای لحظه‌ای خواهد ایستاد.پس اگر هنوز اندکی هوایِ مرا داری، نقشی از نامم را بر گوشه‌ی خاطرت نگه دار که من هنوز به عشقِ تو زنده‌ام، ای جانِ نادیده‌ی من...!-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 01:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی؛ مسافری که هیچوقت پیاده نمیشه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-k2kc8vwiyk8r</link>
                <description>باد سرد از لابه‌لای ریل‌ها می‌گذشت و بوی زنگ‌زدگی می‌زد به صورتمون.نشستیم روی بلوک سیمانیِ کنار خط. سیگارشو روشن کرد یه پک زد و دودش رو داد بیرون و گفت:«یادته اون روز پرسیدم خوشبختی چه شکلیه؟»گفتم:«آره. جوابم هنوزم همونه؛ نمی‌دونم.»دوباره پک زد و دودش رفت توی صورت باد.گفت:«من یه چیز فهمیدم…خوشبختی مثل قطاریه که فقط از کنار آدم رد میشه.»گفتم:«چی؟ یعنی چی؟»گفت:«خوشبختی یعنی قطار. میاد، صداش می‌پیچه، دل آدمو تکون می‌ده… ولی واسه هیچ‌کس واینمیسته.»خاک کنار کفشم رو تکون دادم.گفتم:«یعنی ما ایستگاه اشتباهی‌ وایسادیم؟»خندید؛ همون خنده‌ای که نصف بیشترِش گریه بود.گفت:«نه… ما فقط آدماییم که همیشه دیر می‌رسن.»صدای سوت قطار از دور اومد؛ خط‌ها شروع کردن لرزیدن.گفتم:«تو فکر می‌کنی خوشبختی واقعاً رد شده از کنارمون؟ یا ما خیال کردیم رد شده؟»گفت:«فرقی می‌کنه؟ وقتی دستت نمی‌رسه، چه خیالی چه واقعی… نداریش.»قطار نزدیک‌تر می‌شد. آسمون مثل شکم یه حیوون خسته غر می‌زد.گفتم:«اگه یه روز وایسه چی؟ شاید یه بار… یه بار فقط درِ اون واگن لعنتی باز شه.»گفت:«آدم تا وقتی بچه‌س اینو باور می‌کنه.»مکث کرد.«بعد بزرگ که می‌شی می‌فهمی یه‌سری قطارا فقط رد شدنی‌ان؛ مثل یه سری آدم‌ها… مثل یه سری روزها… مثل آرامش.»قطار رد شد. باد تند خورد توی صورتمون. نورهای زردش از رو چهره‌مون گذشتن و رفتن.بعد از عبورش، سکوت سنگینی افتاد.اون آروم گفت:«می‌دونی بدیش چیه؟»گفتم:«چی؟» گفت:«هر بار که رد می‌شه، یه لحظه فکر می‌کنی این دفعه واسه تو بود… ولی نبود.»نشستم نزدیک‌تر به لبه‌ی بلوک.گفتم:«پس خوشبختی چیه؟ یه وهم؟ یه صدا؟ یه نور؟»گفت:«نه… خوشبختی یعنی همون چند ثانیه که قطار رد می‌شه و تو ناخودآگاه امیدواری.»سیگارشو فشار داد به زمین.«انگار زنده‌ای… همین.»باد سردتر شد.گفتم:«پس یعنی حق نداریم دنبالش بدویم؟»گفت:«می‌تونی… ولی نمی‌گیریش.خوشبختی مسافره، ما ایستگاه‌ایم.»سرمو پایین انداختم.گفتم:«پس آخرش چی؟ ما همین‌جا می‌مونیم؟»گفت:«آره… تا وقتی آخرین قطار هم رد شه و نفهمیم چی شد که یه عمر وایسادیم و هیچی به دستمون نرسید.»یه نگاه به آسمون کرد گفت:«بیا رسید»گفتم:«قطار خوشبختی؟»خندید و گفت:«دلت خوشه‌ها، اون حالا حالا‌ها نمی‌رسه، بارون رو میگم.»آروم پرسیدم:«به نظرت یه روز می‌رسه اون مسافر پیاده شه؟»اون زل زد به خاک خیس و گفت: «نه…ولی شاید یه روز ما بفهمیم که قرار نبود پیاده شه.»بلند شدم. دستمو گذاشتم تو جیبم.گفت:«کجا؟»گفتم:«هیچ‌جا… می‌خوام ببینم قطار خوشبختیم کجا مونده.»گفت:«خب بیا بشین. با چشم که نمیشه دید، اینجا خیلیامون همین‌جوریم… چشم‌به‌راهِ قطاری که مال ما نیست.»نشستم.دوباره به دوردست نگاه کردم؛ جایی که چراغ قرمز انتهای خط کم‌کم محو می‌شد.گفتم:«می‌دونی چی سخته؟»گفت:«چی؟»گفتم:«اینکه خوشبختی هر بار رد میشه؛ ولی ما هر بار فکر می‌کنیم این یکی شاید واسه ما باشه.»آهی کشید و گفت:«اگه امید نداشته باشی می‌میری… اگه امید داشته باشی دیرتر می‌میری. از این بهتر چی می‌خوای؟»بارون شدیدتر شد.قطره‌ها ریل رو شسته بودن، ولی صدای ما رو نه.پرسیدم:«پس ما چیکار کنیم؟»گفت:«هیچی…فقط هر بار که رد می‌شه، یه لحظه چشم‌هات رو ببند و فکر کن شاید این دفعه مال تو بود.»لبخند تلخی زد.«همین زنده‌ت نگه می‌داره.»یه نگاه بهش کردم و گفتم:«یعنی زنده می‌مونم؟»دوباره یه سیگار روشن کرد و گفت:«حداقل دیرتر می‌میری.»من اون شب فهمیدم خوشبختی شکل هیچ چیز نیست جز نورسوزِ قطاری که از کنارت رد میشه و تو هنوز براش دست تکون میدی.-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 01:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بود عشق؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-nuf7pwm6xyjx</link>
                <description>چای دیگر لب‌سوز نیستغذا از دهان می‌افتدآبِ دوش سرد می‌شودزمان می‌گذردعطرت از رویِ لباسم می‌پردقیافه‌ات کم کم در ذهنم تار می‌شوددرختِ سیب دیگر بار نمی‌دهدو بیدِ مجنون می‌شکندگل‌ها خشک می‌شوندجایِ خالی‌ات سرد می‌شودنبودنت درد می‌شودو همانند سِس دور قلبم می‌پیچدو مرا به مرگ نزدیک‌تر می‌کندتو نمی‌آیی و زمان می‌گذردصورتم چروک می‌شوددستانم پیر می‌شوندبرف بر رویِ موهایم جا خوش می‌کندآری تو نمی‌آیی و زمین می‌چرخدتو نمی‌آیی و من می‌میرمتو نمی‌آیی و من اما؛ هنوز دوستت دارم.-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 16:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسلِ زِد</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%86%D8%B3%D9%84%D9%90-%D8%B2%D9%90%D8%AF-pdaajnhwhgph</link>
                <description>نسلِ زِد؟نه، ما نسل نصف و نیمه‌ها بودیم.نصفه عاشق شدیم، نصفه خندیدیم، نصفه موندیم.هیچ‌چیز رو تا آخرش جلو نبردیم، چون هرچی خواستیم، یه‌جا یه کوه جلوی پامون سبز شد.یه‌ جاش پول کم بود، یه‌ جاش وقت، یه‌ جاش هم حال.ما نسلی بودیم که آرزوهاش تاریخ انقضا داشتن؛ قبل از اینکه برسن، تموم شدن.خواستیم بخندیم، گفتن وقتش نیست؛ خواستیم بخوابیم، گفتن باید بدویی، دوییدیم، گفتن دیر اومدی، تعطیله!یه روز می‌خواستیم نقاش بشیم، آبیِ آسمون زندگی‌مون رو پررنگ‌تر کنیم.یه روز می‌خواستیم شاعر بشیم، وزن ناهمسان زندگیِ لامصب رو منظم بچینیم.حالا اما... حالا فقط می‌خوایم قبضا رو بدیم و بریم سرِ کار.صبح قیمت دلار رو حساب کنیم، ببینیم تورم چقدر رفته بالا و چرتکه بندازیم که حقوقمون تا آخر ماه دووم میاره یا نه.یه روز آرزو داشتیم دنیا رو عوض کنیم، حالا فقط می‌خوایم خودمون رو نگه داریم، بدون اینکه فرو بپاشیم.ما یاد گرفتیم امید رو نصفه مصرف کنیم، خوشی رو نصفه باور کنیم و درد رو کامل حس کنیم.هرچی خواستیم بسازیم، نیمه‌کاره موند.هرچی خواستیم بشیم، یه‌جاش جا موندیم.انگار دستای ما فقط یاد گرفتن زندگی رو نصفه ول کنن؛ نه از روی نخواستن، چون پینه بستن از بس طناب پوسیده‌ی زندگی رو محکم نگه داشتن و تهشم طنابه پاره شده!-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 01:05:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>