<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahiwrites</link>
        <description>کمی نویسنده، روایتگر سکوتم.
حینِ قرمز کردن اون قلب، نظرات‌تون رو هم برام بنویسید، اون بیشتر خوشحالم می‌کنه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:52:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3515669/avatar/wKIL7L.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماهی</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahiwrites</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرق بود بین من و تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-uopwqg5iocjb</link>
                <description>تو مثل من نبودی… شب‌ها کنار یک نبودن نخوابیدی و چشم‌هایت را نبستی تا خیال کنی نفس‌هایش گردنت را گرم می‌کند.هوای خالی را در آغوش نگرفتی و چشم‌هایت را نبستی تا خیالت موهایت را کنار بزند.من بستم، آن‌قدر محکم که وقتی بازشان کردم تنها چیزی که بود، فقط یک هیچِ بزرگ بود؛ استخوان‌هایم با در آغوش گرفتن این هیچ، درد گرفته بودند.تو مثل من عاشقِ نسخه‌ای از یک آدم نشدی که فقط در سرت زندگی می‌کرد.من عاشق شدم؛ عاشق خیالم. با او خندیدم، با او دعوا کردم، با او آینده ساختم و هر بار که بیدار شدم روبه‌رویم تنها سقفِ ترک خورده‌ی خانه بود.تو مثل من اسم کسی را آرام، خیلی آرام در تاریکی صدا نزدی از ترس این‌که اگر بلند بگویی بفهمی واقعاً تنها هستی. من صدایت زدم، با صدایی که می‌لرزید؛ هربار آرام‌تر از قبل صدایت زدم.تو مثل من نخواستی یک عشق خیالی را فراموش کنی، سخت‌ترین نوعِ مرگ است؛ تو مجبور به توهم فراموشی نشدی!من باورت کردم آن‌قدر عمیق که دیگر فرقِ بین تو و رویایم را نفهمیدم.تو مثل من بعد رفتن، از خاطره‌ها نترسیدی؛ من هنوز با هر آهنگ، با هر خیابان، با هر بوی آشنا کمی، فقط کمی می‌میرم.من حتی دیگر نمی‌توانم اجبار توهم را یدک بکشم، من هنوز هم دوستت دارم… البته نه آن تویی که رفتی را، نه آن تویی که سرد شدی را، آن «تویی» که هرگز وجود نداشت.تو مثل من عاشق نبودی، نه من عاشق نبودم...من به وفور اشتباه کرده بودم، صدایِ اشتباه از صدای عشق بلند‌تر است.- بداهه‌ای مملو از طغیان فکر.- ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 19:14:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو، به وسعت یک وطن</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%B7%D9%86-eiom8mulo1e4</link>
                <description>چشمانت کاشیِ فیروزه‌ای‌ست و نگاهت حوضِ خانه‌های قدیمی با ماهی‌های قرمزی که در آن می‌رقصند و ماه‌ی که خودش را در تو می‌بیند.لبانت قهوه‌ی قجری‌ست؛ درست مثلِ تهرانِ قدیم، با عطرِ قهوه‌خانه‌هایی که غل‌غلِ قلیان‌ها هرگز در آن خاموش نمی‌شد.جامه‌ی بر تنت فرشِ دستبافِ ایرانی‌ست، گره خورده به نام تبریز و کاشان.موهایت ابریشمِ ناب است؛ از جاده‌ی ابریشم آمده، با ردی از چین تا سمرقند، انگار باد سال‌ها تمرین کرده که چگونه لابه‌لای آن‌ها آرام گیرد.حرف‌هایت نُقل ارومیه است و نبات یزد؛ لبخندت چایِ لاهیجان است در استکانِ کمر باریکِ شاه عباسی، کنارِ سماوری که روشن می‌کند غروبِ تاریک را‌.راه رفتنت مثلِ ضرب تار است، انگار ردیف را از بر داری.تو بگو من با این همه ایرانِ جاری در تو، با این همه تاریخ و خاک و صدا؛ چگونه تو را نپرستم؟چگونه دوستت نداشته باشم؟-ماهی- نیمچه بداهه</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 18:56:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک من</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86-vzhwwzs7m7rd</link>
                <description>قربان چشمانت شوم آدم که یک‌دفعه از دایره‌ی دوستانش بیرون نمی‌افتد.کم‌کم است، آن‌قدر آرام که خودت هم دیر می‌فهمی.‌ اول کمتر حرف می‌زنی چون حس می‌کنی حرفت مهم نیست، بعد کمتر دیده می‌شوی، بعد کمتر شنیده و آخرش می‌رسی به جایی که اگر هم چیزی بگویی انگار به دیوار گفته‌ای!یک روز می‌فهمی اسم تو دیگر وسط شوخی‌ها نمی‌آید، هیچ‌کس منتظر واکنشت نیست و هیچ‌ کس حتی نگاهت نمی‌کند.عکسی که اگر پارسال بود حتماً توئم داخلش لبخند می‌زدی، امسال بدون تو منتشر می‌شود و حتی متوجه نمی‌شوند که جایت خالی‌ست.تو نرفتی؛ واقعاً نرفتی، فقط عقب‌تر ایستادی چون جلوتر جایت ندادند.‌ آن‌قدر عقب که صدایت دیگر به جمع نرسید، آن‌قدر که نبودنت شد یک چیز عادی!آدم‌ها هم عجیب‌اند؛ نه اینکه فراموش کنند، نه…به یاد نیاوردن را یاد می‌گیرند. تو می‌شوی یک خاطره‌ی بی‌اهمیت، یک «فکر کنم یه زمانی بود» که حتی ارزش لحظه‌ای مکث را هم ندارد.و ناچارترین بخشش این است که هیچ‌کس با تو قهر نکرده، هیچ‌کس هم عمداً ترکت نکرده؛ فقط دیگر لازم نیستی. در نسخه‌ی جدید زندگی‌شان جایی برای تو نیست، آن‌ها جلوتر رفتند و تو بخاطر سنگینی کوله‌ی غم‌هایت جا ماندی.حالا از بیرون که نگاه می‌کنی می‌بینی هنوز کنار هم‌اند، می‌خندند، برنامه می‌ریزند و اصلا نبودن تو هیچ‌چیز را به هم نریخته...و تو جایی مانده‌ای بین «بودن» و «انگار هیچ‌وقت نبودن» نه آن‌قدر نزدیک که کسی دلتنگت شود و نه آن‌قدر دور که برای همیشه واقعا فراموش شوی.-ماهی- بداهه و کاملا چرت و پرت.</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 00:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترانه اشک‌هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-zbt0kjolmdut</link>
                <description>از وقتی فهمیده‌ام بعضی حرف‌ها راهی به دهان پیدا نمی‌کنند، به چشم‌هایم بیشتر احترام می‌گذارم.چشم‌هایم سال‌هاست اداره‌ی پستِ دل را به عهده گرفته‌اند؛ پاکت‌هایی که هرگز نوشته نشدند را بی‌هیچ تمبری، بی‌هیچ نشانی، از پشت پلک‌هایم روانه می‌کنند.هر بار که اشکی می‌افتد، می‌دانم نامه‌ای درونش تا خورده است؛ نامه‌ای که جرئتِ تولد نداشت!اولین اشکم، نامه‌ای بود برای تو؛ برای همان روزی که ایستاده بودی و من میان شلوغیِ واژه‌ها، نتوانستم ساده‌ترین جمله‌ی دنیا را بگویم.می‌خواستم بگویم بمان…اما ترس، گلوی کلمات را گرفت و آن‌ها را پشت دندان‌هایم دفن کرد.آن روز، تنها کاری که توانستم بکنم این بود که بگذارم چشم‌هایم آهسته تو را بدرقه کنند و اشکی که افتاد، هنوز هم نمی‌داند مقصدش کجا بود.اشک دوم، نامه‌ای بود برای کسی که دیگر در این جهان نفس نمی‌کشد. کسی که نامش هنوز در حیاطِ حافظه‌ام راه می‌رود و گاهی روی نیمکتِ خاطره‌هایم می‌نشیند. بارها خواستم بگویم که نبودنش خانه‌ی روحم را بی‌پنجره کرده است، اما نتوانستم.آن اشک، شبی روی صورتم لغزید و بی‌آنکه جوابی بگیرد، در تاریکیِ بالش گم شد مثل نامه‌ای که صندوق پستیِ آسمان، هیچ‌وقت آن را تحویل نگرفت.بعضی اشک‌ها اما نامه‌هایی هستند که باید به خودم می‌نوشتم. نامه‌هایی پر از دلجویی، پر از بخشش، پر از آغوشی که از خودم دریغ کرده‌ام.سال‌هاست در آینه نگاه می‌کنم و به جای سلام، سکوت تحویل صورتم می‌دهم.چقدر حرف داشتم برای آن دختر خسته‌ای که پشت مردمک‌هایم زندگی می‌کند؛ اما غرور، جوهر خودکار را خشک کرد و واژه‌ها، در کشوی دلم پوسیدند.گاهی فکر می‌کنم گونه‌هایم جاده‌هایی هستند که کاروانِ ناگفته‌ها از آن عبور می‌کند.اشک‌ها صف می‌کشند، آرام و نجیب و هرکدام، پاکتی را بر دوش می‌کشند که مُهر «هرگز ارسال نشد» بر پیشانی‌اش خورده است.دیشب، وقتی گریه می‌کردم، خیال کردم صدایی می‌شنوم؛ صدای خش‌خشِ باز شدن پاکت‌ها…انگار اشک‌هایم دور هم جمع شده بودند و نامه‌ها را بلندبلند برای هم می‌خواندند.یکی از دلتنگی گفت، یکی از عشقی که دیر فهمیده شد، یکی از خداحافظی‌ای که هیچ‌وقت گفته نشد.و من، میان آن همه اعترافِ جاری، تازه فهمیدم که چه اندازه حرف در من زندگی می‌کرده است!اما بزرگ‌ترین نامه، هنوز در چشم‌هایم مانده است.نامه‌ای برای کسی که هنوز نفس می‌کشد، کسی که هر بار نامش از ذهنم عبور می‌کند، قلبم مثل صفحه‌ای خیس، واژه‌ها را پخش می‌کند.می‌ترسم آن نامه را بنویسم، می‌ترسم اگر نوشته شود، دیگر راهی برای نگه داشتنش نداشته باشم.برای همین، سال‌هاست آن را به اشک‌هایم سپرده‌ام؛ به قطره‌هایی که آرام می‌آیند، بی‌آنکه کسی بفهمد چه کتابی را از دل من بیرون می‌کشند.حالا باور کرده‌ام بعضی نامه‌ها را نباید نوشت.بعضی اعتراف‌ها، فقط وقتی زنده می‌مانند که جاری شوند.اشک‌ها، واژه‌هایی هستند که جرئت کاغذ شدن ندارند؛ ترانه‌هایی که نه با صدا، که با سکوت خوانده می‌شوند.و من، هر شب، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شوند، می‌گذارم چشم‌هایم دفتر موسیقی دل را ورق بزنند و ترانه‌ی اشک‌هایم را، بی‌هیچ شنونده‌ای، برای تاریکی بخوانند.-مآهي</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 18:07:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی متن را اندازه می‌گیرند.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-dpduvuarxwuq</link>
                <description>ما هرچه که نوشتیم این باسوادانِ کارِ ویراستاری نیشگون گرفتند که نقطه‌ات افتاده، محتوا را بی‌خیال شدند و گفتند ویرگول را نگذاشتی. صحبت را بی‌خیال شدند و به علامتِ جامانده‌ی تهِ جمله گیر دادند. انگار مأمورِ سرشماریِ نقطه‌ها بودند نه خواننده‌ی درد!کلمه را ندیدند، خونِ پشتِ واژه را نشمردند، فقط با ذره‌بین افتادند دنبالِ «این‌جا چرا ؛ نیست؟»ما از زخم نوشتیم، آن‌ها گفتند نیم‌فاصله‌ات ایراد دارد. ما از فروپاشی گفتیم، آن‌ها اخم کردند که «جمله بلند است، بشکنش».هیچ‌کس نپرسید این جمله چرا این‌قدر نفس‌بریده است، چرا باید بند بیاید، چرا نمی‌شود کوتاهش کرد.هیچ‌کس نخواست بفهمد وقتی آدم حالش بد است، نقطه‌ها هم جا به جا می‌افتند.ویرایش را با خفه‌کردن اشتباه گرفتند. فکر کردند اگر صدا را صاف کنند، حرف هم درست می‌شود.نمی‌دانستند بعضی متن‌ها عمداً کج‌ومعوج‌اند، چون واقعیت صاف نیست!شما دنبالِ نظمِ بی‌جانید و ما وسطِ آشوب، معنا را فریاد می‌زنیم. فرق است بین کسی که متن را می‌خواند و کسی که فقط آن را اندازه می‌گیرد. ما نوشتیم تا چیزی گفته شود، نه این‌که فقط درست چیده شود.و شما آن‌قدر درگیرِ نقطه شدید که نفهمیدید جمله، مدت‌هاست تمام شده است.-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 17:52:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خزان</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-tl8itn0dcwow</link>
                <description>می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست، اما ما حتی بهاری نداشتیم که بخواهد نکو باشد. مدت‌هاست که در خزان به سر می‌بریم؛ خزانِ عمر، خزانِ امید، خزانِ همه‌چیز.گفتند صبر کن، زمستان که بگذرد بهار می‌آید، زمستان که نرفت اما روسیاهی خوب به زغال ماند.به هر شاخه‌ای که دل بستیم، خشک از آب درآمد‌. دستی برای یاری نبود، باد هم بویِ بهار را نمی‌آورد.می‌گفتند «جوجه را آخر پاییز می‌شمارند»، اما این‌جا خزان آن‌قدر طول کشید که جوجه‌ها پیش از شمرده شدن یکی‌یکی افتادند و مردند.دیگر چیزی نمانده که بشماریم؛ هیچ چیز، حتی حسرت.از این ستون به آن ستون فرج است را آن‌قدر تکرار کردیم که ستون‌ها هم فرو ریختند.هرچه کاشتیم، خار درو کردیم و هرچه ساختیم، بر سرمان آوار شد. نمک‌گیر روزگار شدیم و روزگار نمکدان را شکست.اکنون مانده‌ایم و خزانی که نه به زمستان می‌رسد نه جرئت تمام شدن دارد. این خزان دیگر فصل نیست، وضعیت است، خزانِ انسان!و دردناک‌تر از همه این که دیگر حتی منتظر بهار هم نیستیم.</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 00:59:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش از تن، به تو رسیدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85-cvudh96uswrk</link>
                <description>دوستَت دارم.اما اگر مرگِ من فرا رسیدو نتوانستم به تو بگویم که چقدردوستَت دارم،نتوانستم تو را ببوسمو عطرت را ببویم،اگر نتوانستم دستانت را بگیرم،مرا ببخش.مرا ببخش اگر واژه‌هایم همیشه دیر رسیدند،اگر دوست داشتنم رالایِ نگاه‌ها پنهان کردمو جرئت نکردمفریادَش بزنم.بدان که من حتی در سکوت،حتی در فاصله،تو را زندگی کردم.مرا ببخش اگر عشق منبیشتر شبیه دعا بودتا تمنا...بدان که نامتدر دل منچون آیه‌ای مقدسهر شب تکرار می‌شدو نگاهت،قبله‌ای بودکه هرگز گم‌ نمی‌کردم.مرا ببخش اگر رفتمو صدایم به تو نرسید،باور کن دل منپیش از تنبه تو رسیده بود.اگر نبودم،نام مرا به باد بسپارتا وقتی از کنار شانه‌هایت می‌گذرد،یادت بیاورد کسیبا تمامِ ناتمامی‌اشتو را دوست داشت.من تو را نه برای داشتنکه برای دوست داشتن خواستمو این،گناهی نیستکه آمرزش بخواهد.مرا ببخشاگر نتوانستم تو را در آغوش بگیرمو بگویم که چقدر دوستَت دارم...!- بداهه-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 00:11:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطانِ مرتب</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8-omauzjlufk1h</link>
                <description>نمی‌دانم، شاید هم این‌گونه نبود.اما من یقین دارم که عشق زنی بود با چشمانی قهوه‌ای و موهایی خرمایی؛ لباسی سرخ بر تن داشت و موهای موج‌دارش در باد ایستاده بودند و دندان نشان می‌دادند به تقدیر!لبانش هم همیشه سرخ بودند، انگار خونِ کلمه‌ها مدام از آن‌ها عبور می‌کرد و هیچ جمله‌ای بی‌تاوان گفته نمی‌شد.در دستش جامی بود پر از مِی ناب، مملو از مهر که به جانِ هر عاشق و معشوقی قطره‌ای از آن می‌چکاند.تا اینکه دل به مردی داد با لباس‌هایی سیاه، مرتب، اتوکشیده و قامتی که بویی از امنیت نداشت بلکه آن را بی‌نقص تقلید می‌کرد. مرد بوی خطر نمی‌داد و همین ترسناک‌ترین بخشِ ماجرا بود.عشق شیفته شد، نه از هوس که اصلا هوا را با عشق چه‌ کار؟ عشق دل به سکوت‌های مطمئن و نگاه‌هایی که هرگز دستپاچه نمی‌شدند و هیچ‌چیز را لو نمی‌دادند، باخت.و مرد در نهایت با زنی با موهایی ژولیده و بدنی که همیشه بوی پوسیدگی می‌داد خیانت کرد؛ نه از نیاز که از عادت!عشق، هرگز تصور نمی‌کرد شیطان بتواند این‌قدر مرتب باشد، این‌قدر بی‌نقص، این‌قدر قابل اعتماد و این‌قدر قابل توجیه!از آن پس عشق شرور شد؛ جام را زمین گذاشت، سرخیِ لبانش به رنگِ زخم درآمد و موهایش دیگر در باد نرقصیدند بلکه گره خوردند به خاطره‌هایی که نه پاک می‌شدند و نه تمام.عشق آموخت خیانت همیشه از دهان‌های کثیف نمی‌آید؛ گاهی از لبخندهای تمیز بی‌صدا می‌چکد. و عشق از آن پس هر جا دو دل به هم نزدیک می‌شدند، میانشان ایستاد؛ نه از کینه بلکه از انزجار!دیگر اجازه نداد هیچ احساسی به مقصد برسد و این قانون تازه‌ی او بود.- بداهه-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 00:38:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک انسان معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-bz4qxxilvlvv</link>
                <description>اینجا معمولی بودن، کمی غیر معمولی به نظر می‌‌رسید.راستش را بخواهی من همیشه «معمولی» بودم؛ معمولیِ معمولی.نه  دماغم آن‌قدر ظریف بود که بهانه‌ی تعریف شود، نه پوستم آن‌قدر می‌درخشید که کسی فکر کند «حریر و نور» را با هم قاطی کرده‌ام.چشم و ابروهایم شبیه هیچ الهه‌ای نبودند؛ لب‌هایم هم نه آتشی داشت و نه افسونگر بود.قد و بالایی که کسی قربانش برود؟ نه، حتی آن‌قدر نیست که وقتی می‌ایستم سایه‌ام توجه کسی را جلب کند.تیپ و لباس‌هایم؟ ساده. آن‌قدر ساده که اگر میان جمع گم شوم، کسی دنبالم نمی‌گردد.عطرم؟ بویی نبود که یک فرسنگ جلوتر اعلام ورودم را کند.من فقط… یک آدم کاملاً معمولی بودم، وسط جماعتی که هر روز با مُد از خواب بیدار می‌شدند، با تزریق و جراحی ناهارشان را می‌گذراندند و عصرها از این فروشگاه به آن فروشگاه کوچ می‌کردند.و همین بود که عجیبش می‌کرد…در جهانی که همه می‌خواهند «خاص» باشند، منِ معمولی ناگهان تبدیل می‌شدم به یک استثنا؛ به نقطه‌ای آرام وسط شلوغیِ پر زرق‌ و برق!انگار این عجیب نبودن، خودش عجیب بود.انگار در جهانی که همه می‌خواهند متفاوت باشند کسی مثل من که فقط «خودش» است… خودش یک اتفاقِ نادر به حساب می‌آید.- بداهه-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 02:20:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهیت عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-hxmhls8lbv7j</link>
                <description>اینان می‌گویند اسمش عشق استاما به‌نظر من، تمکینِ جسم و تسلیم روح است.وابستگی در جامه‌ی احساس، اسارت با عطرِ لبخند و جنگی خاموش در بسترِ نرمی‌هاست.می‌گویند دوستت دارم، اما در عمقِ چشم‌هاشان، ردِ تملک می‌درخشد.می‌خواهندت، نه برای بودنت، بلکه برای پر کردنِ خلأ خویش.می‌گویند عشق مقدس است، اما من دیده‌ام چگونه تقدس، بهانه‌ای می‌شود برای تصاحب!عشق؟نه، این تجارتِ روح است در بازارِ تن.داد و ستدِ میل و نیاز؛ نه آن پرواز که می‌گویند، که سقوطی‌ست آرام و مرگبار.عشق؟اگر این است عشق، پس چرا در انتهای هر آغوش، احساسِ خفگی‌ست؟می‌گویند عاشق شو تا کامل شوی، اما من دیدم، کسانی را که در عشق، تکه‌تکه شدند!من از عشق نمی‌ترسم، از قفسش می‌ترسم.از آن لحظه‌ای که نامش را &quot;ما&quot; می‌گذارند و &quot;من&quot; را به قتل می‌رسانند.- ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 00:17:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایِ او</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D9%88-hvfztr7anuj5</link>
                <description>عزیزِ نادیده‌ی من؛می‌گویند عشق را زبانی نیست، که خود، زبانی‌ست برای گفتنِ ناگفتنی‌ها و من چه بی‌زبانم بی‌تو!عشق را زیبا گفته‌اند، لیک عشقِ من به تو را هزار چندان زیباتر!قربانت شوم ای صاحبِ چشمانِ شب‌گون و ستاره‌باران، نبودنت دلم را به هزار اندیشه می‌سپارد.چه شب‌ها که به یادت، با ماه سخن گفته‌ام و چه سحرها که بی‌تو از خواب گریخته‌ام.تو قرار است تمامِ جان و پناهِ خاطرِ من شوی و من، همه‌ی جان و دل و صبر و قرارم را نذرِ آمدنت کرده‌ام.فدای آن گیسوانِ ابریشمی‌ات شوم، کی می‌آیی تا این جان را به لب برسانی؟ای محبوبِ ناپیدای من؛سال‌هاست نامت را بر کاغذهایی نوشته‌ام که هرگز پستچی به مقصد نرساند.دستِ روزگار میانِ من و تو دیواری از فاصله کشیده، اما مگر عشق به دیوارها وقعی می‌نهد؟من هنوز هر بامداد، چون پرنده‌ای در انتظارِ آفتاب، چشم به افق می‌دوزم، شاید از آن سویِ روز، نسیمی از کوی تو بوزد و عطرِ حضورت را با خود بیاورد.نمی‌دانی این دل، چه بی‌قرارِ شنیدنِ صدایی‌ست که هرگز نشنیده و چه دلتنگِ نگاهی‌ست که هرگز ندیده، اما باور دارد که اگر روزی، در ازدحامِ زمان، چشمانت با چشمانِ من تلاقی کند، تمامِ جهان برای لحظه‌ای خواهد ایستاد.پس اگر هنوز اندکی هوایِ مرا داری، نقشی از نامم را بر گوشه‌ی خاطرت نگه دار که من هنوز به عشقِ تو زنده‌ام، ای جانِ نادیده‌ی من...!-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 01:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی؛ مسافری که هیچوقت پیاده نمیشه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-k2kc8vwiyk8r</link>
                <description>باد سرد از لابه‌لای ریل‌ها می‌گذشت و بوی زنگ‌زدگی می‌زد به صورتمون.نشستیم روی بلوک سیمانیِ کنار خط. سیگارشو روشن کرد یه پک زد و دودش رو داد بیرون و گفت:«یادته اون روز پرسیدم خوشبختی چه شکلیه؟»گفتم:«آره. جوابم هنوزم همونه؛ نمی‌دونم.»دوباره پک زد و دودش رفت توی صورت باد.گفت:«من یه چیز فهمیدم…خوشبختی مثل قطاریه که فقط از کنار آدم رد میشه.»گفتم:«چی؟ یعنی چی؟»گفت:«خوشبختی یعنی قطار. میاد، صداش می‌پیچه، دل آدمو تکون می‌ده… ولی واسه هیچ‌کس واینمیسته.»خاک کنار کفشم رو تکون دادم.گفتم:«یعنی ما ایستگاه اشتباهی‌ وایسادیم؟»خندید؛ همون خنده‌ای که نصف بیشترِش گریه بود.گفت:«نه… ما فقط آدماییم که همیشه دیر می‌رسن.»صدای سوت قطار از دور اومد؛ خط‌ها شروع کردن لرزیدن.گفتم:«تو فکر می‌کنی خوشبختی واقعاً رد شده از کنارمون؟ یا ما خیال کردیم رد شده؟»گفت:«فرقی می‌کنه؟ وقتی دستت نمی‌رسه، چه خیالی چه واقعی… نداریش.»قطار نزدیک‌تر می‌شد. آسمون مثل شکم یه حیوون خسته غر می‌زد.گفتم:«اگه یه روز وایسه چی؟ شاید یه بار… یه بار فقط درِ اون واگن لعنتی باز شه.»گفت:«آدم تا وقتی بچه‌س اینو باور می‌کنه.»مکث کرد.«بعد بزرگ که می‌شی می‌فهمی یه‌سری قطارا فقط رد شدنی‌ان؛ مثل یه سری آدم‌ها… مثل یه سری روزها… مثل آرامش.»قطار رد شد. باد تند خورد توی صورتمون. نورهای زردش از رو چهره‌مون گذشتن و رفتن.بعد از عبورش، سکوت سنگینی افتاد.اون آروم گفت:«می‌دونی بدیش چیه؟»گفتم:«چی؟» گفت:«هر بار که رد می‌شه، یه لحظه فکر می‌کنی این دفعه واسه تو بود… ولی نبود.»نشستم نزدیک‌تر به لبه‌ی بلوک.گفتم:«پس خوشبختی چیه؟ یه وهم؟ یه صدا؟ یه نور؟»گفت:«نه… خوشبختی یعنی همون چند ثانیه که قطار رد می‌شه و تو ناخودآگاه امیدواری.»سیگارشو فشار داد به زمین.«انگار زنده‌ای… همین.»باد سردتر شد.گفتم:«پس یعنی حق نداریم دنبالش بدویم؟»گفت:«می‌تونی… ولی نمی‌گیریش.خوشبختی مسافره، ما ایستگاه‌ایم.»سرمو پایین انداختم.گفتم:«پس آخرش چی؟ ما همین‌جا می‌مونیم؟»گفت:«آره… تا وقتی آخرین قطار هم رد شه و نفهمیم چی شد که یه عمر وایسادیم و هیچی به دستمون نرسید.»یه نگاه به آسمون کرد گفت:«بیا رسید»گفتم:«قطار خوشبختی؟»خندید و گفت:«دلت خوشه‌ها، اون حالا حالا‌ها نمی‌رسه، بارون رو میگم.»آروم پرسیدم:«به نظرت یه روز می‌رسه اون مسافر پیاده شه؟»اون زل زد به خاک خیس و گفت: «نه…ولی شاید یه روز ما بفهمیم که قرار نبود پیاده شه.»بلند شدم. دستمو گذاشتم تو جیبم.گفت:«کجا؟»گفتم:«هیچ‌جا… می‌خوام ببینم قطار خوشبختیم کجا مونده.»گفت:«خب بیا بشین. با چشم که نمیشه دید، اینجا خیلیامون همین‌جوریم… چشم‌به‌راهِ قطاری که مال ما نیست.»نشستم.دوباره به دوردست نگاه کردم؛ جایی که چراغ قرمز انتهای خط کم‌کم محو می‌شد.گفتم:«می‌دونی چی سخته؟»گفت:«چی؟»گفتم:«اینکه خوشبختی هر بار رد میشه؛ ولی ما هر بار فکر می‌کنیم این یکی شاید واسه ما باشه.»آهی کشید و گفت:«اگه امید نداشته باشی می‌میری… اگه امید داشته باشی دیرتر می‌میری. از این بهتر چی می‌خوای؟»بارون شدیدتر شد.قطره‌ها ریل رو شسته بودن، ولی صدای ما رو نه.پرسیدم:«پس ما چیکار کنیم؟»گفت:«هیچی…فقط هر بار که رد می‌شه، یه لحظه چشم‌هات رو ببند و فکر کن شاید این دفعه مال تو بود.»لبخند تلخی زد.«همین زنده‌ت نگه می‌داره.»یه نگاه بهش کردم و گفتم:«یعنی زنده می‌مونم؟»دوباره یه سیگار روشن کرد و گفت:«حداقل دیرتر می‌میری.»من اون شب فهمیدم خوشبختی شکل هیچ چیز نیست جز نورسوزِ قطاری که از کنارت رد میشه و تو هنوز براش دست تکون میدی.-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 01:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بود عشق؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-nuf7pwm6xyjx</link>
                <description>چای دیگر لب‌سوز نیستغذا از دهان می‌افتدآبِ دوش سرد می‌شودزمان می‌گذردعطرت از رویِ لباسم می‌پردقیافه‌ات کم کم در ذهنم تار می‌شوددرختِ سیب دیگر بار نمی‌دهدو بیدِ مجنون می‌شکندگل‌ها خشک می‌شوندجایِ خالی‌ات سرد می‌شودنبودنت درد می‌شودو همانند سِس دور قلبم می‌پیچدو مرا به مرگ نزدیک‌تر می‌کندتو نمی‌آیی و زمان می‌گذردصورتم چروک می‌شوددستانم پیر می‌شوندبرف بر رویِ موهایم جا خوش می‌کندآری تو نمی‌آیی و زمین می‌چرخدتو نمی‌آیی و من می‌میرمتو نمی‌آیی و من اما؛ هنوز دوستت دارم.-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 16:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسلِ زِد</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%86%D8%B3%D9%84%D9%90-%D8%B2%D9%90%D8%AF-pdaajnhwhgph</link>
                <description>نسلِ زِد؟نه، ما نسل نصف و نیمه‌ها بودیم.نصفه عاشق شدیم، نصفه خندیدیم، نصفه موندیم.هیچ‌چیز رو تا آخرش جلو نبردیم، چون هرچی خواستیم، یه‌جا یه کوه جلوی پامون سبز شد.یه‌ جاش پول کم بود، یه‌ جاش وقت، یه‌ جاش هم حال.ما نسلی بودیم که آرزوهاش تاریخ انقضا داشتن؛ قبل از اینکه برسن، تموم شدن.خواستیم بخندیم، گفتن وقتش نیست؛ خواستیم بخوابیم، گفتن باید بدویی، دوییدیم، گفتن دیر اومدی، تعطیله!یه روز می‌خواستیم نقاش بشیم، آبیِ آسمون زندگی‌مون رو پررنگ‌تر کنیم.یه روز می‌خواستیم شاعر بشیم، وزن ناهمسان زندگیِ لامصب رو منظم بچینیم.حالا اما... حالا فقط می‌خوایم قبضا رو بدیم و بریم سرِ کار.صبح قیمت دلار رو حساب کنیم، ببینیم تورم چقدر رفته بالا و چرتکه بندازیم که حقوقمون تا آخر ماه دووم میاره یا نه.یه روز آرزو داشتیم دنیا رو عوض کنیم، حالا فقط می‌خوایم خودمون رو نگه داریم، بدون اینکه فرو بپاشیم.ما یاد گرفتیم امید رو نصفه مصرف کنیم، خوشی رو نصفه باور کنیم و درد رو کامل حس کنیم.هرچی خواستیم بسازیم، نیمه‌کاره موند.هرچی خواستیم بشیم، یه‌جاش جا موندیم.انگار دستای ما فقط یاد گرفتن زندگی رو نصفه ول کنن؛ نه از روی نخواستن، چون پینه بستن از بس طناب پوسیده‌ی زندگی رو محکم نگه داشتن و تهشم طنابه پاره شده!-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 01:05:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌خواهی پیدا شوی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D9%88%DB%8C-rvopjiu34n2t</link>
                <description>گمت کردم، شاید همراهِ دستمالم زیر درختِ آلبالویی؛ شاید هم هنوز عمو زنجیرباف زنجیر وصال‌مون رو از پشتِ کوه‌های غم نیاورده.شاید توی قایم‌ باشک، قایم شدی و هیچ‌وقت برنگشتی بیرون و من هنوز دارم دنبالت می‌گردم.یا شایدم...شایدم وسطی بود و توپِ دلتنگی خورد به من و من از بازی بیرون رفتم.نکنه رفتم پیِ لی‌لی بازی و پام افتاده توی خونه‌ی غم و غصه؟یا شاید با نخ‌های رنگیِ نخ‌بازی دستاتو بستی به خاطره‌هام.کاش می‌شد دوباره اسم‌ِ رمز بگم، تا بیای بیرون از مخفی‌گاهت.اما حالا هر چی می‌گم:«یهو بیا، تموم شد قایم‌موشک!» هیچ‌کس از ته کوچه جواب نمی‌ده.باد، توپ قرمز رو برده. درخت آلبالو هم پیر شده. عمو زنجیرباف هنوز پشتِ کوه نشسته و زنجیر وصال ما رو گره نزده.گمت کردم...اما بعضی شب‌ها که خوابم نمی‌بره، صدای خنده‌ات از دلِ تاریکی میاد و من...، من بی‌اختیار دستمو دراز می‌کنم سمتِ هوا تا شاید دوباره وسطِ بازی، تو رو پیدا کنم.- ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 21:48:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-bjyrx4rmv6hr</link>
                <description>دختر است دیگر؛ گاهی خسته می‌شود از محکم بودن!گاهی دلش لطافت می‌خواهد، خنده می‌خواهد، سنگِ صبور می‌خواهد...اوقاتی دلِ نداشته‌اش می‌خواهد مانند تمام دختر‌هایی که اطرافش دیده برقصد، لاک بزند، بگرید و در آخر آغوشِ امنی منتظرش باشد.گاهی می‌خواهد نقاب سرسختی و محکم بودن را بردارد و در تاریک‌ترین گوشه‌ی جهان تنها دختر ظریفی باشد که پایکوبی می‌کند.او هم ظرافت را دوست دارد، مهر ورزیدن و مهربانی دیدن را حتی، او هم گاهی درهم می‌شکند و منتظر دست نجات می‌ماند؛ آری اویِ قوی هم!گاهی دلش می‌خواهد لباس رزم با روزگار را از تنش دربیاورد و تکیه‌گاهی پیدا کند و زنانگی خرجش کند.گاهی او هم می‌خواد ناز کند برای کسی که نازش را می‌خرد، لوس شود، عزیز شود، دُردانه شود!گاهی هوس می‌کند روحاً هم دختر باشد، دست بکشد از این همه تظاهر، تظاهر به مرد بودن!گاهی او فقط منتظر لبخندی‌ست تا امیدوار شود برای ادامه دادن، تا بداند حواسِ کسی به اوی بی‌کس که پیش‌ترها فراموش شده است، هست. آری او گاهی فقط می‌خواهد واقعا دختر باشد، فقط گاهی؛ همین.- ماهی1401</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 01:09:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزارتویِ افکار</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-cib39dywgic3</link>
                <description>خسته‌تر از آن بودم که افکارم را به موازات یکدیگر در آورده و به آنها نظم دهم؛ همین که چشم‌هایم را بستم خود را در میان هیاهویِ بی‌پایان غم‌ها و دغدغه‌های فکری گم کردم.در این بین دنبال چه می‌گشتم؟در پی اثبات چه بودم؟افکارم مانند کلاف کاموا گره خورده بودند، مغزم شبیه به هزارتویِ بی‌سروتهی شده بود که راه نجاتی برای فرار از آن وجود نداشت!می‌گریختم، می‌دویدم و در پایان هیچ‌چیز نصیبم نمی‌شد. سعی کردم آرامش نداشته‌ام را حفظ کنم؛ تمرکز، تمرکز، تمرکز...من داشتم برای نجات خود در برابر غرق نشدن در این باتلاق درگیری‌های فکری مزمن دست و پا می‌زدم و هرچه بر تلاش خود می‌افزودم بیشتر غرق می‌شدم.افکارم ظاهری منفور داشتند و منِ غریبه شده با خویش کم کَمَک داشتم هراسان می‌شدم؛ هر لحظه این گره محکم‌تر می‌شد و من بیشتر و بیشتر در این باتلاق فرو می‌رفتم؛ دیگر راه فراری نبود، من در خویش گم شده بودم.- ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 18:11:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غبارِ خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-oi8ptvuqex9f</link>
                <description>سرم را تکان می‌دهم تا گرد و غبار این خاطرات کذایی تکانده و پاک شوند، نمی‌شود که نمی‌شود!حتی اگر پاک هم شوند رد‌ پاهای‌شان می‌ماند از بس که عمیق میان روح و تنم لانه کرده‌اند؛ با میلیون‌ها سلول تنم با تک به تک‌شان عجین شده‌اند، در قلبم کلبه ساخته‌اند و با هر پمپاژ در خون‌هایم و در تمام تنم جریان پیدا می‌کنند.احتمالا مثل پیچیک دورِ روحم پیچ و تاب خورده‌اند و در وجودم ریشه ساخته‌اند که نمی‌توانم از دست‌شان فرار کنم، نمی‌توانم رها شوم، در توانم نیست که قیچی بردارم و از دست‌شان آزاد شوم؛ اگر غیر از این‌ها بود به حتم که هزاران روز پیش از زیر آوار این دل‌گذشت‌ها زنده بیرون می‌آمدم.- ماهی&lt;بداهه&gt;</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 01:28:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکرِ زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%85%DA%A9%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-a3fpmomi0muj</link>
                <description>گذرِ زمان چاره‌ی کار نیست؛ گذر زمان چای را سرد، قند را آب، آدم را پیر، دل را بی‌تاب، مویِ رنگِ پرِ زاغ را مثل برف سفید، مشکل را بزرگ‌تر، غم را بیشتر، انسان را بی‌حوصله، شعله‌ی نیمه روشنِ عشق را خاموش، درد را عادی و دلتنگی را رفع می‌کند.قدِ نوشیدنِ یک چای فرصت آمدن و آب کردن قند در دلم را داری، اگر نیامدی و امیدوار یاری رساندن زمان بودی وقتی پیر شدم از تو برای نوه‌هایم هیچ نمی‌گویم، دلم تا بی‌تابت است منتظرت خواهم ماند، مویم که از فراقت سپید شد به حتم مشکل‌مان بزرگ‌تر هم خواهد شد و غم‌مان از حد فراتر خواهد رفت. بی‌حوصله که شدم دیگر مواظب شعله‌ی نیمه‌ روشن عشق در آتشدانِ قلبم نخواهم بود، زمانی که خاموش شود نبودنت برایم عادی خواهد شد و به دوری‌ات که عادت کردم دیگر گاه و بی‌گاه دلتنگت نخواهم شد در واقع بود و نبودت برایم فرقی نخواهد داشت.زمان فریب‌کار خوبی‌ست، دوری را عادی جلوه می‌دهد و حتی گاهی فراق را بیشتر هم می‌کند.-ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 00:50:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ نبود الا هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahiwrites/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-ltqkix1gufbw</link>
                <description>تو دیگر هیچ شده بودی برایم؛ همان هیچ‌ی که در جوابِ چیزی شده تحویل می‌دادم، مگر می‌شد توضیح داد که دقیقا بعد از تو چه طوفانی در دریایِ زندگیِ من به پا شد؟تو همان هیچ‌ی بودی که در مقابل چخبر ورد زبانم شده بود، خبرِ قابل توجهی غیر از بی‌خبری از تو نداشتم که بگویم.هیچ بودی در مقابلِ چیزی می‌خواهی، هیچ‌ نمی‌خواستم الا تو.تو هیچ بودی در مقابل چیزی شده‌هایی که از نبردهای درونی‌ام هویدا می‌شد، هیچ نشده بود فقط کمی یادت بر روی قلبم سنگینی می‌کرد، هیچ نشده بود، فقط کمی دیگر توانِ زندگی نبود.هیچ نبود غیر از تو.آری تو معنایِ همه‌ی هیچ‌هایم بودی.- بانو ماهی</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Sep 2024 22:23:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>