<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رازان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahkoom_be_bagha</link>
        <description>یک روحِ مرده در من پا گرفته...می شود با قوانین نفرت انگیز خودش، آن را از من فراری داد؟ می شود؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:35:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4801045/avatar/r5giOB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رازان</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahkoom_be_bagha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرِ زیر برف</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahkoom_be_bagha/%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%81-lmvr2wp1lrpw</link>
                <description>طلوع آفتاب در سمنانی که وجود داردجامعه با ناشی ها نامهربان است.آنها را خجالت می دهد و حس نابلد بودن...نابلد ها نابلد نمی مانند اما گذر از این دوره طاقت فرساست.می ترسم.از تجربه،از افکار دیگران، از خجالت زده شدن، از اینکه کافی نباشم...بعد فکر می کنید چه می شود؟ هیچ کاری نمی کنم و قدم از قدم برنمی دارم.تا واقعا کافی نباشم.فعل و انفعالات مغزم خنده دار نیست؟ خیلی زیاد فکر کرده ام،تخیل کرده ام، داستان نوشته ام، در عالم خیال خودم همه چیز حول نوک انگشتم می چرخد، اما در ساده ترین و پیش پا افتاده ترین مسائل زندگی واقعی گاهاً به مشکل می خورم.بگذارید روراست باشم.امثال من به زودیِ زود در نسل های آینده به سمت کاهش جمعیت و انقراض می روند، چون برای زندگی در جهان امروزی ناسازگارند. اگر مثل من هستید ناامید نشوید، یکروز شاید درست شویم؛)&quot;لطفاً ولطفاً و لطفاً اگر در مراکز درمانی هستید فوق العاده مهربان باشید یا فقط اگر فوق العاده مهربانید در مراکز درمانی مشغول به کار شوید.تشکر!&quot;</description>
                <category>رازان</category>
                <author>رازان</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 16:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکم♠️؛شانس یا هوش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahkoom_be_bagha/%D8%AD%DA%A9%D9%85%E2%99%A0%EF%B8%8F%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%B4-wkip6qzqobxa</link>
                <description>تکه هایی از یک کل منسجم نوشته پونه مقیمی بین سازش و تغییر باید به کدام بیشتر بها داد؟ یکی زندگی در این جهان را ممکن می کند و یکی بهتر...هر دو به نوعی با درد همراهند.برای سازش باید روی ایده آل های رویایی که روزی باعث تفرج و خوشنودی بودند پای گذاشت و برای تغییر باید از راحتی و آرامش گذشت.پذیرش کار آسانی نیست.پذیرش اینکه چیزهای زیادی دست خودِ آدم نیست...مثل یک کلاف کاموای به هم گره خورده که به سمت آدم پرتاب می شود و تو از خودت انتظار داری بافتنی قشنگ و تمیزی از آب در آید.اما در رج به رج آن به بن بست می خوری. کاموا به آن همواری که دلت می خواهد نیست.گاهی کلافه می شوی و آن را کنار می گذاری.به کارهای دیگرت مشغول می شوی تا این ناکامی را فراموش کنی ولی موضوع اصلی حل نشده باقی می ماند و هربار با یک نهیب اوقاتتان تلخ می کند.می توانی آن را دور بیندازی،تکه تکه کنی یا... اما صورت مسئله پاک نمی شود.با خود می گویی&quot;اقبال با من نبود&quot;.مثل وقتی که کارت ها در دستت بی اعتبار می شوند و می گویی&quot;این دست، دست من نبود&quot;...چکار باید کرد؟ کارت ها را با غضب به زمین ریخت؟! کاموا را سوزاند؟ یا با همان داده های ناقص و معیوب ادامه داد؟ بُرد با ما خواهد بود یا آفریده شدیم تا به عنوان انسان هایی بی عاقبت به بشریت معرفی شویم؟پس اختیاراتمان به چه دردی می خورند؟! سیاه لشکر بودیم؟آن فرعی ترین نقشِ فرعی قصه؟آنقدر خشم دارم که می توانم به عنوان سلاح انسانی در گروهک های تروریستی مورد استفاده قرار بگیرم.</description>
                <category>رازان</category>
                <author>رازان</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درهم برهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahkoom_be_bagha/%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%85-rwskigsc21am</link>
                <description>❌️چیزکیک توت فرنگی خوردن در ملأعام ❌️&quot;چرا شروع عمل به تصمیمات انقدر سخت است؟ واقعاً انرژی زیادی می طلبد یا بعضی ها از عناصر ناپایداری تشکیل شده اند؟؟&quot;&quot;خیلی زشت است که آدم یک ساندویچ بندری با سس سیر را روی نیمکت خیابان بخورد؟&quot;&quot;بعضی حماقت ها را نمی شود خیلی تمیز پاک کرد.درد و ناراحتی اش می خوابد، اما طرز تفکر بقیه را نمی شود دستکاری کرد&quot;&quot;برای خود زندگی کردن و در لحظه بودن یک افسانه است.به ویژه برای جاندارانی که یاد گرفته اند نبینند، بلکه تخیل کنند&quot;&quot;گاهاً دوست دارم درد ها به طور دوره ای برایم تکرار شوند.حرکت آسیب رسانی است.قابل توجیه هم نیست.&quot;&quot;انگار مذاکره کنندگان دست به یقه شده اند:/&quot;&quot;ای دوستی که ناگهان از زندگی ام غیب شدی.خیلی زیاد جایت در من خالی مانده.با هیچ ملات و سیمانی هم نتوانسته ام پُرش کنم.بعضی چیزها را نیاز داشتم با شخص خودت تجربه کنم.اما می دانم برای تو بهتر بود که مرا نبینی و نشنوی.&quot;&quot;فکر نمی کردم ناراحت شوم.بارها پیشبینی شده بود.اما صبح که بیدار شدم و خبر را شنیدم کامم تلخ شد.&quot;بامداد بیست و سوم فروردین ماه </description>
                <category>رازان</category>
                <author>رازان</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 12:31:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از مدت ها آفتابی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahkoom_be_bagha/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-pryjeqonpk3m</link>
                <description>آسمان سرخابی(می تواند به اندازه دیدن شفق قطبی آدم را خوشحال کند)&quot;میلِ به پوسیدن در کنج خانه شاید هرگز تمام نشود&quot; ولی می شود به سایه سیاهش سیلی زد و در جواب درخواست اعضای خانواده در رابطه با گشت و گذار در حومه شهر جواب بله داد.با چیزهایی که مغز را از ریشه می جوند به دید بی توجهی نگاه کرد...به جای پرخاشگری نفس عمیق کشید...اخبار را کمتر دنبال کرد و به حرف های هزارپهلوی مردک کله زردِ نامعلوم الحال کمتر توجه کرد...بی اهمیت به اینکه فردا شنبه ای سرنوشت ساز است با یک همنشین عزیز و همفکر به خوش و بش نشست...جوجه کباب با سالاد شیرازی خورد...مسافت زیادی از پهنه های سبز و زنده را با پاهایی مصمم زیر پای گذاشت و هزار عکس از زوایای متنوع گرفت...از همه جالب تر یا شاید گناهکارانه تر اینکه پشت چند سنگ بزرگ و مخفیانه، با چند دختر هیجان زده و تازه از نوجوانی گذشته، یک نخ سیگار کشید...(قرار نیست باز تکرارش کنم چون ریه های صورتی ام را دوست دارم)</description>
                <category>رازان</category>
                <author>رازان</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 00:03:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح حال کلی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahkoom_be_bagha/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%84%DB%8C-fextdrxfggfp</link>
                <description>ماه های ملال آوری را تجربه کرده ام.همه تجربه کرده ایم.منظورم از &quot;همه&quot; جمع کثیری از انسان هاست که با احتمالی ناچیز، در محدوده دلهره‌آوری از جغرافیا به دنیا آمده اند.نادان تر از آنم که بازی های سیاسی که بر سر کشورم اعمال شده را تفسیر کنم یا به عبارت بهتر سیاست پشت پرده بی پدر و مادر تر از این حرف هاست که منِ نوعی از آن سر در بیاورم.فقط می توانم در گوشه ای کز کنم و برای خون هر بی گناهی که در این سه ماه ریخته شده بغض کنم. لازم است تاکید کنم که با نهایت وسواس هم این کار را انجام می دهم.برگردیم به خودم...(هرچند که انسان موجودی است اجتماعی، پس نمی شود به طور کامل پایت را از کفش اجتماع بیرون بکشی)فکر کنم بشود با امکانات محدود شده اطرافم(مثلاً سلامت روان!) و دید باز تر اوضاع را یک اپسیلون سامان داد..نمی دانم.در حد یک فرضیه آزمایش نشده است.</description>
                <category>رازان</category>
                <author>رازان</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:38:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>