<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهسا سیما</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MahsaSima</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:11:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3544/avatar/EHhHqX.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهسا سیما</title>
            <link>https://virgool.io/@MahsaSima</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مادرانه‌</title>
                <link>https://virgool.io/@MahsaSima/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-smlxjj3xyo2k</link>
                <description>‌هیچ وقت تصورش رو نمی‌کردم.حتی اون روزی که متوجه شدم دارم مادر می‌شم و با خودم عهد بستم که نه مادری وابسته باشم نه اجازه بدم فرزندم بهم وابسته بشه.یا حتی اون روزی که موهام‌ رو سشوار کشیدم و به لب‌هام رژ لب بنفش‌ مالیدم و راهی بیمارستان شدم و از زمان زایمان‌م سوال پرسیدم و از پرستار خوش‌اخلاق پاسخ شنیدم که: خوشگلم به نظرت با این لبخند قشنگ‌ت و لبای خوش‌رنگ‌ت وقت‌ش رسیده?؟ و جوابی که بهشون دادم مبنی بر این‌که من برای افزایش روحیه شما خودم رو خوشگل کردم.اون روز زیبایا حتی اون لحظه‌ای که با درد به ساعت روبه‌روی تخت‌م نگاه می‌کردم و زمان اومدنش رو انتظار می‌کشیدم.یا حتی اون لحظه‌ای که مهراد رو تو بغل‌م گذاشتن و بوسیدمش و با وجود اینکه تو تمام آزمایشات پزشکی نتیجه خوبی گرفته بودم و تقریبن از سلامت‌ش مطمئن بودم، با نگاهی پر از استرس انگشتای دست و پاش رو چک کردم و یه نفس عمیق از خوش‌حالی کشیدم.یا حتی اون روزایی که تو بیمارستان بستری بود و تمام قلبم فشرده .یا حتی اون روز که برای اولین بار تونست حرفامون رو تکرار کنه، محکم بغل‌م کرد و با اون لحن کودکانه‌ش بهم گفت: مامان‌ژون دوشت دایم عاشگتم.تصورش رو نمی‌کردم ، امروز که حوله تنی‌ سفیدش تن‌شه و کلاه‌ش رو سرش و وقتی داره راه میره و جثه کوچولوش رو می‌بینم، قند تو دل‌م آب شه و قربون صدقه‌ش برم و از خدا بخوام این تن کوچولوی ظریف و قد ۹۹ سانتی همیشه و همیشه سلامت باشه و لبخند رو لبانش مستدام و هیچ‌وقت نیاد اون روزی که دل‌ش نا امید بشه و تو چشماش غصه. فکرش رو نمی‌کردم روزی به خاطر یه موجود کوچولو از خواسته‌های خودم بگذرم و بزرگترین دغدغه‌م پرورش اون به عالی‌ترین شکل ممکن باشه.مادر بودن حسی فوق‌العاده قشنگ و غیر قابل وصف‌ه.</description>
                <category>مهسا سیما</category>
                <author>مهسا سیما</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jun 2018 13:50:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره‌ی بارونی‌</title>
                <link>https://virgool.io/@MahsaSima/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-jk5zk2yfy9u4</link>
                <description>صدای بارون که میومد، چشمام و بستم و رفتم به رشت و وقتی ده سالم بود و خونه مامانی و باباجی، که ۶ صبح با ذوق اینکه دختر و نوه‌هاشون از تهران اومدن بیدار میشدند و سماور و روشن می‌کردند و سفره صبحانه رو تو ایوون پهن می‌کردند و بی‌صدا منتظر بیدار شدن ما می‌شدند.و من و علیرضا که ۷صبح با شادی تمام، نه به زور و بلکه با میل خودمون از خواب بیدار می‌شدیم و میرفتیم کنارشون تا صبحانه جانانه بخوریم. علی‌رضا که با شیطنت بچه‌گی‌ش می‌رفت مرغ‌دونی کنار حیاط و دستش رو می‌کرد زیر مرغای بی‌نوا و با یه بغل پر تخم‌مرغ از اون تو میومد بیرون و مامان که کلی ازاین موضوع عصبانی میشد و مامانی قشنگم که با مهربونی می‌گفت مادر جان چی‌کارش داری بچه‌رو، شاید گشنه‌شه. و بعد رو به علی‌رضا می‌کرد که بیا مادر اونا رو بیار برات درست کنم بخوری جون بگیری و صورت شیطون و خوشحال علی که پیروزمندانه منتظر پخته شدن تخم‌مرغا می‌موند.هنوز چشمام بسته‌ست و دل‌م نمی‌خواد بازش کنم. دل‌م میخواست ای کاش واقعن اونجا بودم و با علی‌ضا رو تاب قشنگ و خاطره‌انگیز حیاط خونه مامانی و باباجی نشسته بودیم و باهم به آسمون خوش‌رنگ رشت نگاه می‌کردیم و شعر می‌خوندیم و منتظر مامان و بابا بودیم که بیان و باهم و با خالجونم و بچه‌ها بریم کنار دریا و کباب خوش‌مزه که باباجی با وسواس تمام پخته بود رو می‌خوردیم و با شن‌های توی ساحل قلعه درست می‌کردیم.راستش الان چشمام یکم خیس شدند و یه بغض غریبی دارم حس می‌کنم و به این فکر می‌کنم که چقدر زود گذشت و چه خوبه که من همچین خاطرات قشنگ و دل‌بری دارم که می‌تونم با ذوق برای مهراد تعریف کنم .</description>
                <category>مهسا سیما</category>
                <author>مهسا سیما</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jun 2018 01:40:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی سالگی‌ه من</title>
                <link>https://virgool.io/@MahsaSima/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88-mcb7cvjgfzz8</link>
                <description>‌تو آینه خودم‌و نگاه می‌کردم متوجه شدم وقتی می‌خندم گوشه‌های چشمام چروک می‌شه ، خط کناری لب‌هام عمیق و عمیق‌تر شده و پیله‌های چشمام خط‌خطی‌تر شدن.به خودم نگاه کردم، دیدم چقدر تو سالی که گذشت بیشتر خودم‌ رو پیدا کردم و چقدر بیشتر به خودم توجه نشون دادم. یادم افتاد چند سالی بود که خودم رو یادم رفته بود و داشت کم‌کم یادم می‌رفت که خودم رو باید دوست داشته باشم تا دنیا دوست‌م داشته باشه. الان سی سال‌مه. سی سالی که همه‌ش با شادی و بی‌خیالی و بدون مشکل نگذشته. سال‌هاست که یاد گرفتم زندگی رو باید همون‌جوری که واقعیت داره بپذیرم. سال‌هاست که درک کردم همیشه زندگی اون‌جوری که من می‌خوام نمی‌گذره و خلاف خواسته‌هام رو زیاد دیدم. نمی‌دونم چند دهه دیگه باید بگذره و نمی‌دونم چه چیزهای دیگه‌ای تو این سال‌ها یاد می‌گیرم و زمونه چه بازی‌هایی باهام می‌کنه، اما می‌دونم که دارم با خودم به صلح و ثبات درونی می‌رسم.سالی که گذشت رو خیلی دوست داشتم. از دو ماه قبل از تولدم و وارد شدن به سومین دهه زندگیم، حال و روز خوشی نداشتم (فکر کن‌م باید اسمش رو بحران بذارم). تا امروز خیلی با خودم کار کردم و تلاش کردم خودم رو با شرایط وفق بدم. خود امروزم رو با تمام چین و چروک‌های روی صورت‌ش، با تمام رفتارهای خوب و بدش، با تمام برخوردهاش، با تمام عکس‌العمل‌هاش پذیرفتم و دل‌م می‌خواد هر روز و هر روز بیشتر برای شناخت‌ن و درک کردن‌ش وقت بذارم. به نظرم دنیا زیباتر می‌شه وقتی بدون فکر کردن به قضاوت دیگران خودمون باشیم و برای خودمون زندگی کنیم.دارم یاد می‌گیرم خودم رو دوست بدارم.</description>
                <category>مهسا سیما</category>
                <author>مهسا سیما</author>
                <pubDate>Sat, 14 Apr 2018 20:17:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره خانم‌ش بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@MahsaSima/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-fg8snxnmokdd</link>
                <description>تو سرما و گرما، تابستون و زمستون می‌رفت حیاط و روبه‌روی پنجره قدی اتاق بزرگه ورزش می‌کرد.باباجی‌مو می‌گم.سواد نداشت، وقتی ورزش می‌کرد شماره‌ها رو دوخط درمیون اشتباه می‌خوند. بعد فوت مامانی، یه بار که داشت واسه خودش ماهی درست می‌کرد با یک‌ذره کره، بهش گفتم باباجی چرا یکم روغن نمی‌ریزی؟ خندید و گفت دختر من اگه تا این سن زنده‌م به خاطر همین خوراک و شیر و ورزش هر روزمه.وقتی خیلی سر کیف بود و روزش قشنگ، من و ستاره خانم صدا می‌کرد، با یه صدای بلند و لحن شیرین. همیشه به خاطر مدل زندگیش و این‌که از کوچیکی تو کفاش‌خونه‌های شهر کارگری کرده بود و بعد از چند سال کارگاه خودشو راه انداخته بود و سرپرست چندین کارگر بود، لحن صداش تند و خشن بود ولی  وقتی این‌مدلی صدام می‌کرد روزم شیرین می‌شد.یک سال آخر مریض شده بود، مریضیه مهلک آلزایمر. چهار روز گم شد و نبود، چهار روزی که برام چهار سال گذشت. پیداش که کردیم خیلی بی رمق و لاغر بود ولی بازم اجازه نداد دستاشو بگیریم و خودش تا بیمارستان راه اومد. ماه‌های آخر با رضایت عمه‌ها و عمو بردنش خانه سالمندان.وقتی بعد از یک هفته رفتیم ملاقاتش و دیدمش، قلب‌م فشرده شد. پیر شده بود، خیلی پیر. دیگه اون باباجی‌ه ورزشکار و قوی، با بازوهای سفت مثل بازوی ملوان زبل نبود. ماه بعد در حالی که همه پرستارا غمگین بودن و گریه می‌کردن، جسدش رو بهمون تحویل دادن. همشون می‌گفتن خوش‌اخلاق‌ترین پیرمردمون بود و به همه مهربونی می‌کرد و با خنده ازشون استقبال می‌کرد.الان در آستانه پنج‌مین سال‌روز فوت‌ش و در حالی که با چشم‌های خیس این یادداشت رو می‌نویسم و دل‌م خیلی هواشو کرده می‌گم که باباجی، ستاره خانم‌ت این روزا حال و روز خوشی نداره، به اندازه تمام آسمون ها دل‌گیره، مثل ابر بهار شده و با یه تلنگر کوچیک اشکاش راه میوفتن. برای آرامش قلب‌م دعا کن.</description>
                <category>مهسا سیما</category>
                <author>مهسا سیما</author>
                <pubDate>Fri, 30 Mar 2018 21:05:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک بانوی نیم‌چه #فنی</title>
                <link>https://virgool.io/@MahsaSima/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%86%D9%87-%D9%81%D9%86%DB%8C-kksjt8xznahv</link>
                <description>۱۸ سالگی بعد از دیپلم تو یه آموزشگاه کامپیوتر شروع به کار کردم. اول به عنوان مسئول ثبت نام بعد که کم‌کم دوره‌های رایانه‌کار درجه ۱و۲ رو گذروندم به عنوان مدرس و کم‌کم مدیر داخلی. #آموزشگاه کاملن دخترونه بود،از مدیر و کارمندها تا کارآموزها . اصلن هیچ مردی اجازه‌ی همکاری باهامونو نداشت.روزای اول حتی جواب دادن به تلفن‌م برام سخت بود و به هر بهونه‌ای ازش در می‌رفتم ولی خیلی خوشحال بودم که به یکی از آرزوهام که استقلال مالی بود رسیدم.آخر هر هفته‌ نوبت یکیمون بود که میزهای کلاسارو تمیز کنیم و زمین و تی بکشیم و این برای من که تو خونه دست به سیاه و سفید نمی‌زدم خیلی خیلی سخت بود. شاید مسخره باشه ولی یه جورایی حس می‌کردم غرورم لگدمال می‌شه.کم‌کم داشتم بزرگ می‌شدم .از اونجایی که هیچ مردی باهامون کار نمی‌کرد کارای فنی‌ه آموزشگاه رو هم خودمون انجام می‌دادیم، شیر آب درست می‌کردیم، کارای برقی انجام می‌دادیم، آب‌گرم‌کن و بخاری و کولر رو سرویس می‌کردیم و کلی کار دیگه که وقتی دوروبریا می‌شنیدن با تعجب نگاهمون می‌کردن. یه سال که نتونستیم از پس سرویس کردن #کولر بربیایم آقای کشاورز که یه تاسیساتیه پیر غرغرو  و از همسایه‌هامون بود و خبر کردیم. بعد از بررسی‌ها و  ابراز ناراحتی و غرِ فراوان که کی گند زده به کولر و عدم پذیرش از سمت ما و اصرار بر اینکه خودتون بودین که پارسال سرویسش کردین، بالاخره فرمودند که اون پمپ آب‌و بزنید خانوما?دیگه بعد از اون روز با اجازه‌ی رسمی از خانم حسینی مدیر آموزشگاه، هردفه که به مشکل برمی‌خوردیم آقای کشاورز و خبر می‌کردیم و نام‌برده با لبخند رضایت‌ی مبنی براینکه این کارا کار شما خانما نیست فوری خودش و به محل حادثه می‌رسوند.خلاصه که می‌خوام اینو بگم درسته که یه وقتایی ناز و ادا داریم و از انجام این‌جور کارا سرباز می‌زنیم ولی دلیل براین نیست که نتونیم از پسش بربیایم.ناگفته نماند بعد از دفه‌ی آخری که آقای کشاورز اومد و متوجه نشد که ایراد قطعی برق‌مون از پریدن فیوزه و جلوی چشمان حیرت‌زده‌ش از چهارپایه بالا رفتم و فیوز و وصل کردم، دیگه پاشو تو آموزشگاه ما نذاشت.??</description>
                <category>مهسا سیما</category>
                <author>مهسا سیما</author>
                <pubDate>Thu, 22 Mar 2018 02:29:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>