<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهسا فرخ مهر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahsafarokhmehr</link>
        <description>علاقه‌مند به موسیقی ، هنر و قلم . 
دوستدار رقص مجنون وار واژگان بر روی کاغذ .اینجام برای لحظه ای مکث  در انتهای کوچه  پر از پیچک رونده بنفش..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:09:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4839444/avatar/RTanJ2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهسا فرخ مهر</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahsafarokhmehr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماهی ! برو ....</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahsafarokhmehr/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%88-lzvuexgwpvk0-lzvuexgwpvk0</link>
                <description>اندوه ماهی مرا می‌شناسی ؟ از جنس اندوه توست؟مدت هاست ماهی دلم در برکه ای راکد به سر می بردرهایی می طلبدماهی من رهایی را در برق اقیانوس می یابداما من برایش رهایی میان لجن ها را نسخه کردم.در واقع من نسخه نکردممن امتداد دستوری هستم که از مننبود اما مرا هم جنس خودش کردهمانقدرحقیر .....ضعیف......متذلل......و سخت دل.......ماهی من اهل رستن ، رفتن و گذشتن استاهل زیستناهل رقصیدن در خطر دریاو من تنها لحظه ای از تنفس تعفن بار برکه جدایش میکنمزمزمه میکنم رویاهایش راسعی میکنم فریبش دهم تا فراموش کند منجلاب زندگیش را اما او هرگز برکه را از یاد نمی بردظلمتش را بیشتر حس می‌کند .....حیله ام نمایان تر و آشکار تر می شود....و بیشتر آه می کشد ......بی جان تر می‌شودو غمین ترو من فقط برای چشیدن طعم محبت میان زندگی پست و نکبت بارش ، به دستان سردم می سپارمش پولک های زخمی اش را کمی نوازش میکنم ، قلبم را لگدمال میکنم و بی رحمانه دوباره به دامان برکهٔ متروک تقدیمش می‌کنمماهی من دیگر همچون ماهی نیستدر همنشینی با لجن،به سان لجن شدهو من مقصر همه این تغییرات سیاه هستمروزی که ماهی را به برکه ی درون آوردمگمانم بخشیدن زندگی ای به شفافیت و زلالی آب ، به او بود ؛ در حالی که همان لحظه او را کشته بودم و فقط دلال آرزوهایی از جنس زندگی شده بودمبرکه من محدود بوداقیانوس نبودماهی من در پیچ و تاب جلبک ها شتافت تا راهی برای خروج یابد ولی من تمام راه های متصل به بیرون را مسدود کردم ، این مراقبت نبود این همان زندان وحشت بود و من زندان بانی از جنس سنگهر بار گمان می‌کردم برکه را دیگر کثیف تر و حال به هم زن تر از این نخواهم دید و ماهی مقاوم تر از این نخواهد شدمرگ یکی باید فرا میرسیدبرکه باید نابود می شدحتی اگر ماهی در تقلاهایش جان میداد و می مردبرکه باید نابود می شداما امروز برکه بی‌نهایت کثیف استماهی بی نهایت بی جانولیکن هر دو زنده اندماهی همان‌قدر امیدوار برای رسیدن بهاقیانوسو برکه همان قدر بی رحم و کثیفماهی سهمش از زندگی لجن خواری نیستماهی باید برود در موجباید بدمد در رنگ آبی دریاماهی هایمان را رها کنیم حتی اگر زندان بانشان ما نیستیم و فرد دیگریسترها کردن ماهی درونمان مقدس ترین جرم است پس بگذارید به حکم این جرم جان دهیم اگر در انتها همگی مهمان این کاروانسراییم.....می‌دانم که ماهی من دیگر ماهی نیست و بوی خاطرات تلخ برکه را همراه دارد اما این را هم خوب می دانم کهذات او ماهیستو ماهی خواهد بودماهی خواهد زیستو بگذاریم حداقل ماهی بمیرد،ماهی،آزاد،رهاو در اقیانوسنه در برکه....پی نوشت ۱: در این وانفسا و آشفتگی، نقاشی مرا پذیرا باشید . خطوط خشمگینش را به مهر نوازش کنید . راپیدم آخرین نفس هایش را روی کاغذی می‌زد که قرار بود تقدیم به نگاه شما شود ....از او خواستم جان به کاغذ دهد اما او هم همچون من و ماهی خسته بود از طرح های دلخراش ، و سرفه های اخرش را به سختی روی کاغذ می کشاند ...پی‌نوشت ۲: دستم بسته است ، چشمانم مملو از خاطرات تلخ و قلبم برای جسمم سنگین تر از همیشه هست .ذهنم آشفته هست و شرایط ، آشفتگی را هر روز بیش از پیش به من تزریق می‌کندشاید این نوشته ها فقط تراوش ذهنی باشد که بیشتر از آنچه باید و شاید از سر گذراند ... پس ضعف ، شکستگی و درماندگی نوشته ام را به بزرگی خودتون ببخشیدپی‌نوشت ۳: نمی دانم تا به حال مادری را دیدید که فرزندش را به دست ظلمت دون سپرده برای آغاز سپیده دم یا نه...اما خوب میدانم که اگر دیده باشید ، به عمق چشم هایش و یا درد صدایش خیره ماندید . من برای بار چندم دیدم مادری را که شکسته شده بود و هنوز نور از وجودش به فضا می نشست . و درونم بارشی از اشک های بهاری آن چنان غوغا کرد که تحمل ماندن در آن فضا هم نداشتم .....یاد بگیرم مرهمی باشیم اکنون که زخم بسیار استبه یاد سایه عزیزم که نبودش را بیشتر از همیشه حس میکنم «در پیچ و تاب این شب بن بستبنگر چه جان های گرامی رفته اند از دستدردی ست چون خنجریا خنجری چون درداین من که در منپیوسته می گریددر من کسی آهسته می گرید»پی‌نوشت ۴: ممنونم از دوستان عزیز ویرگولیم که همراه و مسکنی هستند در این روزهای سخت . و سپاس بابت نظر های زیباتون مخصوصا برای پست کبوتر و سرو.خوشحال میشم نظر هاتون رو بخونم و پذیرای انتقادات سازندتون هستم🌿🙏🤍به امید نوراز منِ مهسا به شما که خود ماهید در این شب تار</description>
                <category>مهسا فرخ مهر</category>
                <author>مهسا فرخ مهر</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 00:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای  برای جاودانگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahsafarokhmehr/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-vu6altos4gge-vu6altos4gge-vu6altos4gge-vu6altos4gge</link>
                <description>شاید زمانش رسیده باشد که من هم نامه ام را بنویسم تا کمی از سنگینی آه کشتی به گل نشسته درونم کم شود. تا شاید اندکی احساس را در میان واژگان بی هویت و تنهای ذهنم غرق کنم .بی اراده برای ثبت هر آنچه دیدم ، شنیدم یا در خاطرم نگاشته شد و اکنون دائما با ریتمی هموار بر من چیره می‌شود ، اشک می‌ریزم.اشکی برای تراژدی سکوتِ نهفته در میان کلام و لغت ، آغشته به سوگ و به ژرفای فریادی درون چاه تاریکیِ بی انتها .اشکی چون سرب ، قلبی محزون و چشمانی پر فروغ به امید فردا .کاغذی از میان هزاران کاغذ خفته در جوهر سیاه می یابم و به قلم سرخی که در دست دارم خیره می‌شوم.پس می نویسم به یاد درختان زمستانی قلبم ، برای شاخسار هایی که مهمان های کوچکشان را از دست دادند و در میان برف سفید سرد سرد آرامیدند. و برای پرندگانی که کوچ کردند ، برای پرندگان بی پناهی که با وجود خطر ضربه سنگ بر لب بوم ها نشستند و صدایی نرم و کوتاه را به طعم سرد زمستانی هدیه کردند و در میانه ی آواز ، بر سختی ضربت دوام نیاوردند.برای پرنده ای که به برخورد سنگی داغ، خونش بر برف سپید روان شد و به خشم یا به عشق در عمق خاک نفوذ کرد و از آن سروی رویید به قامت حیاتی ابدی .برای سرو گمشده و بی نام و نشانی که در مقابل پنجره چشمانم رویید« سرو من ،سرو ما ،سرو رعنای ما ،تو را به جای تمام سرو هایی که ندیدم دوست دارمبه جای تمام سرو هایی که قد کشیدنشان را ندیدم ،به جای تمام سرو هایی که به گَرد زمان فراموش شدند دوست دارمابهتت مرا به یاد رستم انداخت ، جسارتت مرا به حجره ی تاریک اما روشن کاوه رساند و در قلب نجیب و لطیفت ردی از کمان انگشتان شجاع گردآفرید را یافتمسرو من ،سرو ما ،می دانم که بلندای تو به بلندای آرزوستمیدانم چون میان لحظه های خواب و بیداری با تو مسیر جهد تا آسمان را طی کردم .صدای قلبت را می‌شنوم هر لحظه ، دمادم ، به هر ثانیه ی عمر ، باور نمیکنی؟ریشه هایت در عمق خاک می‌سرایند نغمه ای از جنس تو از جنس نور قلب تو . ریشه هایی از تو به زیر ساختمان خانه ام رسیده اند ، و من هر بار به وقت غروبِ غبار آلود زندگی ، ریشه هایت را با فاصله ای به اندازه خروار های سنگ و سیمان به آغوش می کشم.ریشه هایت چون سبزی برگ هایت رهروان امیدند.ریشه هایت یعنی معنی کامل جاودانگی یعنی ادامه ی زندگیبار ها دیده ام لحظه برخورد تبر های آهنین بر تنه ات را ، مماس با خاک نم گرفته باغچه تو را زده اند و من شاهد سقوط تو بودم سقوطی که سرآغاز تو بود و تو افتادی اما سایه ات ماند بر پهنای خیابان هاگویی تو آنجا بودی حتی وقتی تنه ات را بر پیاده رو های آغشته به رد درد ، می کشیدند .ریشه هایت را نبرده بودند ، ریشه هایت فارغ از دنیای غارت و یغما در عمق خاک نفس می کشیدند و اندک اندک به جای تو سرو دیگری رویید .همان قدر محکم ، همان قدر زیبا و جسور اما اندکی خمیده .آزار خاطراتت به دست نسیم بر وجودش نشسته بود اما نگران نباش همچون توستسبزِسبزِسبزو امروز شاهد رشدش هستم.به یاد تو اشکی بر گونه ام روان می‌شودتا شاید داغ نبودت را بشویددر حالی که میدانم غمت به ماهیچه ی قلبم با تارهایی از مو هایم ، بخیه ای ظریف خوردهو امیدم به چشمانی گره خورده که تو را و تمام سرو های ندیده و نشناخته را در سرو درون باغچه می یابدهمان قدرسبزدلیرو جوان»</description>
                <category>مهسا فرخ مهر</category>
                <author>مهسا فرخ مهر</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 00:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیغام ناشناس</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahsafarokhmehr/%D9%BE%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-ou2iaalwrfa8-ou2iaalwrfa8-ou2iaalwrfa8</link>
                <description>سلامسری به لینک ناشناس زدم و با همچین پیامی مواجه شدمامیدوارم که این پست رو بخونی دوست ویرگولیاحساس میکنم این دوستمون که پیام گذاشته یا هم سن و سال خودمه یا کوچیک تر( شایدم من اشتباه کنم و سنش بیشتر باشه که گمون نکنم )بنابراین تصمیم گرفتم خیلی همدلانه و صمیمانه جوابی براش بنویسامیدوارم به دستش برسهاما قبلش بگم که من واقعا در این حوزه تخصصی ندارم و نمی خواهم هرگز نظرم یا انتخاب های خودم رو تحمیل کنم یا صرفا دنبال تائید گرفتن از مخاطب باشم .صرفاً خواستم نظرم رو بگم و بعد بسپارم به اختیار مخاطب ناشناسخوشحال میشم شما هم نظرتون رو برامون بنویسید تا بیشتر در کنار هم یاد بگیریمخودم به عنوان کسی که برون گرا هست و از ارتباط با گروه های مختلف و افراد مختلف همیشه لذت می بره ، زندگی در چهارچوب تنهایی مطلق رو چیزی شبیه غیرممکن می‌دونم. (چون به عقیده من رشد کامل وقتیه که به همه جنبه ها توجه بشه اما توجهی متعادل و درست )بیشتر دوستام رو تو فضاهایی بدست آوردم که حقیقی بوده و با دنیای مجازی کمی ناسازگاری میکنماما بزرگترین نعمت زندگیم زمانی بوده که آدم های کمی کنارم بودن (نمی تونم بگم تنهایِ تنها چون همیشه ریشه های ارتباطی قویم رو با دوست صمیمیم و مخصوصا خانوادم حفظ کردم و این خیلی کمک کننده بوده برام ) و اونجا قدر خیلی چیزا رو دونستم و خیلی چیزا یاد گرفتم و دیدگاهم رو نسبت به اطرافم با یه ساختار کمی منعطف اما اصولی شکل دادم. (منعطف چون به نظرم نباید نسبت به هیچ چیزی تعصب شدید داشت و باید راه رو برای تغییر باز گذاشت)خوبیش این بود که حالتی فعال ، گزینش گر و یادگیرنده داشتم و از عمق وجودم چیزی که خواستم رو کشیدم بیرون و پیروی تام نکردم از کسی یا چیزی تا هرگز دیدگاه ناپایداری شکل نگیره.و بعد از گذر از این دوران ، بهترین لحظاتم و بهترین ورژنم رو زمانی دیدم که در جمع های مختلف ، هویتی داشتم و اون هویت اجتماعی که دیگه خام خام نبود رو حس میکردم که همه اینها رو ممنون سفر درونی بودم که از شروع شده بود.و همگام با اون تونستم از نظر شخصیتی به یه تعادلی برسم و درون و دنیای فردیم رو هم ارتقا بدم.هویت اجتماعی بُعد جداناپذیر از همه ماست و دوران دستیابی به اون همراه با رشد شناختی و اجتماعی نوجوانی میشهبرای همین بستر این هویت یابی رو باید تو همین دوره فراهم کرد و زیربنای هویت اجتماعی رو به وجود آورداما خباین یه بحران بزرگ هم هستیعنی نوجوان به شناخت و شخصیت خودش اشراف کامل نداره و آدم های اطرافش رو به خوبی یا حداقل اونطوری که هستن آنالیز نمیکنه و درگیر هیجانات زود گذر مثبت و منفی هم هست پس واقعا این دوره، دوره تصمیم قطعی گرفتن نسبت به آدما یا ایجاد دوستی های خیلی قوی نیست .یا تنها کسایی می‌تونن نسبت به بقیه تو این راه موفق بشن که یه تحلیل منطقی عمیق نسبت به رفتار و شرایط داشته باشن یا کسایی که خوب درس می‌گیرن از شرایط و یا مشورت یک فرد بالغ رو همراه مسیر شون میکنن تازه اینم هیچ ضمانتی نمیده که اینا اشتباه نمیکنن یا هیچ آسیبی نمی بینن ، اونا فقط درصد خطا رو کمتر می کنن .با توجه به تجربیات خودم از اینجا به بعدشرایط به دو صورت هستیا شما به یه معیار ها و ارزش های مناسبی برای گزینش ارتباطات و آدم های زندگیت می رسی و با برقراری تعاملات بیشتر شناخت اجتماعیتو بالا میبری و کم کم با خوب و بد آشنا میشی و اون پازل شناختی رو آروم آروم تکمیل می‌کنی یا اینکهخیلی تکانشی ، احساسی و برای فرار از حس کمبود اجتماعی یا عاطفی یا برای احساس ارزشمندی به هر فردی بدون داشتن شناخت درست ، دست دوستی می‌دی (و خب تجربه نشون داده خیلی کم پیش میاد که این دوستی ها همون‌طور که شروع میشن ادامه پیدا کنن و بیشتر تبدیل به درس عبرت ها میشن)راز این مرحله نوجوانی اینه که باید با صبر و آرامش سعی کنی به صورت تدریجی هم خودتو بشناسی هم اطرافت روحالا شاید آدما اونطوری که ما فکر میکردیم نبودنشاید ما برداشت اشتباهی داشتیمچیکار کنیم ؟ درسته همه ما جایز الخطا هستیم همه ممکنه اشتباه کنیم ولی نوع برخورد خیلی مهمهباید اول از همه بدونی که این ها همه در فرایند بهتر شدن ، رشد کردن و تکامل تو بوده و هیچ مشکلی نیست اگر شرایط باب میلت پیش نرفتهتو تجربه کسب کردیو شناخت بیشتری پیدا کردی که اگر ازش درست درس بگیری و در دفعات بعد به کار ببری خیلی کمک کننده هستاگر هم تونستی آدم های خوبی رو پیدا کنی سعی کن چند اصل رو همیشه رعایت کنی تا دوستیتون محکم تر و با آرامش بیشتری پیش برهمهم ترین و اولین چیز احترام بصورت متقابله ، دوری از قضاوت های پی در پی ، تلاش برای درک کردن دیگران و شرایطشون ، حفظ حریم شخصی افراد و پرهیز از افراط و تفریطمرزبندی رو حفظ کنو اینو بدون که صحبت کردن صرفا به معنای دوست شدن نیستیه مرز بذار بین کسایی که باهاشون صحبت می‌کنی ، از تجربیاتشون بهره می بری و از صحبت باهاشون لذت می بری با کسایی که به عنوان دوست انتخاب می‌کنیچون دوست ها بهتره ویژگی های نزدیکی به خودت داشته باشن و یا بهتر از خودت باشن چون خیلی تاثیر زیادی روت می‌ذارنو یه چیز خیلی مهم رو همیشه یادت باشهتنهایی فرصتیه برای رشد و بهبود . اگه میخوای تنها باشی درک کن معنای تنهاییتو، علتش رو ، اینکه به چه منظور از آدما دوری میکنی خیلی مهمه ، تنهایی به معنایی که در ذهن تو پیدا کرده تو زندگیت تعبیر میشه اینکه اونو یک رنج می‌دونی یا یک فرصت به خودت بستگی داره و اینکه فرصتی بشه برای ارتقا یا سقوط هم به ذهنت و عملت بستگی دارهبه یاد داشته باشحتی اگه تونستی کلی دوستی های خوب بسازی همیشه این بخش تنهایی رو برای درونت نگه داردوست ها رو فقط برای یک بخش از زندگیت حفظ کناونم بخش اجتماعی وجودتاونا تمام زندگی نیستنبه تعبیر من همراه هایی هستن برای بهتر زیستن ، شاد تر زیستن ، یادگیری ، یاری گرفتن و همدلی و متقابلاً ما هم باید برای اونا همینطور باشیمعجولانه رفتار نکنو صبر داشته باشاز داشتن آدما خیلی زیاد ذوق زده نشو تا اگر از دستشون دادی خیلی زیاد غمگین نشی.امیدوارم به جواب سوالت رسیده باشیاگه هم نرسیدی بیشتر جستجو کن حتما با توجه به موقعیتت راهکاری هست حالا یا برای پذیرش تنهایی یا برای تغییر تنهایی</description>
                <category>مهسا فرخ مهر</category>
                <author>مهسا فرخ مهر</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 14:55:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان کبوتر ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahsafarokhmehr/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D8%A7-b9nslwbitucj-b9nslwbitucj</link>
                <description>سن و سالی ندارماما جانم به ضربات کثیری زرکوب شدهزری به سرخی داغ شقایق های خونین دشتیا رنگ گل ِچشم پُرْ از اشکِ بی بازگشتاگر تکه مسی بودم اکنون باب چکش مسگری فرم گرفتماگر مشت گلی بودم به چرخ سفالگری شکل گرفتماگر بوم بدون رنگ ، اکنون خالی عمق سفیدی امقلم ها عربده‌ هایشان را بی مروت بر باطنم روان کردند و روانم را به تیغ زهر سخت بیمارو در میانه پیکار ناجوانمردانه جبر و اختیار، اختیارم را به سم ، مسمومو حال گوشه محبس به زجر جبر چون مجروح می مانم و صبح تا شب در این بیماری مهلک بی دارو میپیچم و شب را با همه وحشت به طلعت سخت میدوزم . سحر را با نوایی در پی پایان ، میبینم. بدین سان من ، هر روز می میرمگره بر طناب هر روز محکم تر و هدف بر من هر روز مهجور ترو من هر روز چون شمعی به پاس آرزو هایم می‌سوزم و می‌سوزم در سوختن اشکی که میریزمدرونم آه مشکین پوشوجودم خاطری خاموشنگاهم سرد و طوفانیبه رخساری چنین مدهوشکه در آیینه ی ظلمت ، به سان ماه می‌رقصد .و این تن در پی یک جرعه از رنگ نفس هایی بدون درد ،نگار یک کبوترْ زخمی آشفته در سرد زمستانی کنار جوی می میرد .برای لحظه ای پرواز بر صحن پر از آغازواین پایانِ غم انگیز کبوتر هاست .......</description>
                <category>مهسا فرخ مهر</category>
                <author>مهسا فرخ مهر</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 06:32:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلم من</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahsafarokhmehr/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%86-c0axydx2gjs5</link>
                <description>در ابتدای نامه خداحافظی گروهیمان نوشتم :&quot;نازنین ترین نازنین &quot;شاید آن لحظه مناسب ترین لفظی بود که برای خطاب او می توانستم بگویم.امروز قصد دارم درمورد ایشون صحبت کنم . سرکار خانم نازنین آذرنیوسال یازدهم با معلمی آشنا شدم که می‌توانم به جرأت بگویم بهترین معلمی بود که در دبیرستان ما کار می‌کرد . اما هرگز نمی خواهم با استفاده از واژه&quot; بهترین &quot; زحمات دیگر معلمان عزیزم را ضایع کنم اما با توجه به معیار های مختلفی که در نظر گرفتم بهترین معلم بود یا حداقل در میان بهترین ها قرار می‌گرفت .دبیر جغرافیا بود . جغرافیا بصورت کلی درس دوست داشتی و مورد علاقه من نیست اما از یک جایی به بعد فقط یک درس نبود یک مکتب بود . مکتب اذرنیویسم یا مکتب آذریون . جغرافیا گاهی اوقات سخت ، تلخ ، ناملموس و گنگ می‌شد . برای اغلب دانش آموزان جغرافیا درسی خنثی و گاها نامفهوم و حفظی است اما برای من اینطور نبود . می‌دانم دیگر همکلاسی هایم نیز چنین حسی داشتند .جغرافیا به درسی برای زندگی تبدیل شده بودخوشبختی ما این بود که محیط زیست هم در همین مکتب می آموختیم .کتاب محیط زیست گاها در مدارس تدریس نمی شود یا به معلمی کاملا غیر مرتبط داده می‌شود برای پر شدن زمان ، یا اگر هم با کیفیت تدریس شود از سمت دانش آموز میل و رغبتی برای مطالعه یافت نمی‌شود ؛ ولیکن موقعیت ما فرق می کرد ، چون بخش هایی از آن ارتباط زیادی با جغرافیا داشت و بیشتر به علت دلسوزی معلمم ، ایشون قبول زحمت کرده بودند و یک ساعت در هفته محیط زیست تدریس می‌کردند . با وجود اینکه ساعت زمانی در بود و در واقع نوعی اضافه کاری  محسوب می‌شد که به یاد دارم تا آخر سال حتی حقوقی از این کلاس  دریافت نکرده بودند . محیط زیست جلساتی بسیار پر بار و آموزنده  داشت . شاید شیرین ترین درس یازدهم بعد از تاریخ برایم محیط زیست بود .درمورد معلم تاریخم و کلاس تاریخ یک بند کوتاه در پست قبلی نوشتم . پستی که مربوط به چالش کتابخانه ای بود .( در قسمت معرفی کتاب معماری ایران از آرتور پوپ)امروز می فهمم درس هایی مثل جغرافیا و محیط زیست درس های آنچنان لذت بخش یا جذابی نیستند وجود یک معلم مسئولیت پذیر ، فعال و خلاق بود که کلاس درس را برایم حیرت انگیز می‌کرد .اوایل به شدت از ایشون می ترسیدم . اما اصلا اشتباه نکنید ویژگی های ظاهری ایشون به هیچ عنوان رعب انگیز نیستند. اتفاقا ظاهری ملیح ، چهره ای لطیف ، صدایی گرم و قدی متوسط دارند و بسیار همراه و همدل با دانش آموز . اختلاف سنی ایشون نسبت به سایر معلمان دبیرستان با ما کمتر بود و تجربه کاری ایشون ۱۰ سال بود اما از علم و سوادشون هر چه بگم کم گفتم و همین مسئله ، دغدغه مندی و تلاش ایشون برای آموزش های اخلاقی و رفتاری رو بیشتر می‌کرد  . دقت نظر و حساسیت خاصی داشتند چه در تدریس چه در رفتار و این برایم خیلی جالب بود . وقتی درس تمام می شد ؛ دقایق پایانی کلاس را به صحبت درباره مسائل مختلف اختصاص می‌دادیم. بیشتر مشتاق بودیم تجربیات ایشون رو همراه مسیر زندگی هایمان کنیم تا کمتر آسیب بخوریم . ناگفته نماند که واقعا نکات خوبی رو در این گفتگو ها یاد گرفتیم . محوریت بحث بیشتر شیوه صحیح گفتار و رفتار درست در موقعیت ها مختلف به ویژه دانشگاه بود . برای بچه هایی که به فرهنگیان علاقه داشتند گاها نکات خوبی گفته می‌شد . بودن در میان نوجوانان دیگر به من ثابت کرد که خیلی از خانواده ها اصلا هیچ توجهی به این آموزش ها ندارند و در واقع بدیهیات ذهنی و رفتاری خیلی از ماها برای آنها عجیب بود و در نهایت   بچه ها  بدون توجه به خیلی از یادگیری های اخلاقی  و عمومی که باید بصورت غیر رسمی فرا بگیرند وارد جامعه می شوند و زمینه بحران های زیادی هم برای خودشون هم برای خانواده و جامعه فراهم میشه.سال یازدهم تمام شدسال دوازدهم شروع شد و من هنوز از دبیر جغرافیا می ترسیدماما هیچ وقت درمورد ترسم از ایشون چیزی نمی گفتمنکته جالب حافظه قویشون بودگاهی در لا به لای شوخی های وسط درس خاطرات پارسال را زنده می‌کردند و کلاس غرق در خنده می‌شدمدیریت کلاسشون فوق العاده بودهم خنده و شادی بودهم جدیت و قاطعیتو امتحان هاشون هم کاملا استاندارد.همه اینها در کنار هم شخصیت ایشون رو در ذهن ما شکل داد .اما مسئله ای که هیچ وقت من نتونستم بهش برسم این بود که هرگز عمق شخصیتشون رو حس نکردم .این در حالیه که من می‌تونم خیلی ساده و موشکافانه بسیاری از آدمای اطرافم رو بسنجم.مرموز ؟ نمیدانم شاید کمی مرموز بودناما بسیار صمیمی و یاری دهندهیک خاطره جالب از کلاس بگم براتونقبلش بگم که من عاشق کنفرانس دادن ، تحقیق کردن و ارائه دادن و توضیح مسائل مختلفم . و به نظرم از تمام کسایی که هم سن خودم بودن تو مدرسه و حداقل تمام دانش آموزایی که دیدم بهتر این کار رو انجام میدم.خیلی براش ارزش قائلم ، تحقیق گسترده ای میکنم ، به منابع ترجمه شده فارسی بسنده نمیکنم و با تسلط بالایی همیشه حاضر میشمدر مورد زیبا سازی شهر یک تحقیق آماده و بردم مدرسهارائه تمام شد و همه خیلی خوششون اومدجواب تمام سوالاتی که پرسیدن هم دادمسوالاتی گاها پرت کننده و غیرضروری . منظورم اینه که محور کار من جزییات نبود بیشتر علت استفاده ، علت و ضرورت زیباسازی شهر و فواید پنهان و اثرات زیباسازی و هوشمند سازی شهر و محیط شهری .اما همیشه سوالاتی پرسیده میشه از سمت همکلاسی‌ها که برای شناسایی عیار ارائه دهنده هستمثلا اینکه این بنا رو کی ساخته؟ ، اهل کجا بوده ؟ دقیقا چه زمانی ساخته شده ؟، دقیقا چجوریه؟ ، بهره وری اینجا به چه صورتِ؟کارکرد رو دقیق تر بگو و کلی چیزای دیگه..این رو وظیفه خودم میدونستم که درباره تمام مصداق ها جزییات رو حتی شده اگر ترجمه کرده باشم با خودم برده بودم و حفظ بودمتمام زیر نویس ها رو از قبل تمرین کرده بودم حتی اگر به انگلیسی و فرانسه بود ترجمه کرده بودم یا همونجا ترجمه کردم . در حالی که وقت هم تنگ بود و کلی جزییات هم گفته نشد .حدود چند هفته بعدسراسیمه معلم جغرافیا وارد کلاس شدو از این گفت که میخواد یه نفر رو به عنوان دستیار مقاله نویسی معرفی کنه و گفت چون حق همه هست که شانس اینو داشته باشند می‌خوام قرعه بندازممکالمه رو می‌ذارم براتونمعلم: به Chat GPT میگم از بین 1 تا 28 یه عدد رو بگه . همون عدد رو دفتر اسم هر کسی بود انتخاب میشه .تو چشم های معلمم نگاه کردمبه الهامات و حس ششمم باور داشتم مطمئن بودم من انتخاب میشمهمون موقع یکی از بچه ها شروع کرد به صحبت درمورد خوش شانسیمنم گفتم : بخدا راس میگی من بعضیا رو میشناسم دست به هر چی می زنن طلا میشههمون موقع خانم گفت : 17یه نگاهی به دفتر انداخت و گفت : مهسا . مهسا انتخاب شدبعدشم همه هاج و واج بهم نگاه کردنمیدونستم که حق اینبار واقعا به حق دار رسیده (البته حمل بر خودستایی نباشه )دوستم گفت : بله که اینطور... که بعضیا دست به هر چی میزنن طلا میشه...اینجا بود که همه خندیدنو معلم گفت : اتفاقا خودم دیشب در نظر داشتم مهسا رو انتخاب کنم اما خواستم قرعه کشی کنیم تا حق کسی ضایع نشهبعدشم سریع از کلاس رفت چون زنگ استراحت بود و دیگه تا آخر سال این دست طلا موند رو من 😂خلاصه که دیروز دیدم تو کانال جغرافیا که تمام دانش آموزای ایشون عضو هستند شروع کردن به فعالیت تربیتی چون تدریس تمام شده . همگام با جزوه های خلاصه و سوال و فایل ها ، هر شب یک داستان پند آموز یا یک راهکار برای زندگی بهتر یا یکی از نکات مهم درمورد رفتار و چیزهایی از این قبیل می ذارن. و به این پی بردم چقدر همچین دبیر هایی عزیز و نازنین هستند . دبیر هایی که بار آموزش و پرورش رو با هم به دوش می‌کشند و تمام تلاش و فکر و ذکرشون رو معطوف غنی کردن ذات و ساخت شخصیتی بهتر برای دانش آموزان می کنند . کاش میشد آنچنان که محق و لایق هستند ازشون قدردانی کرد .و چقدر نام ایشون به شخصیتشون شباهت داره « نازنین »پس:اگر معلم شدیدفقط مدرس نباشیدهمراه و یاور دانش آموز ، دوست و مشاوری دلسوز و معلمی مسئولیت پذیر باشید .بدون قضاوت بدون سرزنش و شماتتپیوسته علم خودتون رو در حوزه تخصصیتون بیشتر کنید و در اخلاق و ادب و قانون مداری الگو بشید . مطالعه کنید و مشوق مطالعه باشید . همراه با دانش آموز بخندید و یاد بدید هر آنچه معلم های خودتان در حقتان دریغ کردند .فراموش نکنید که مسئول حسرت ها ،عقده های و ضعف های درونی شما دانش آموزان نیستند . شاید بودن در کنار یک کلاس  و تدریس برای شما فقط جزئی از سنوات حق التدریس معنا شود یا یکی از سال های اشتغالتون ، اما دانش آموزان فقط یک بار شانس بودن در آن پایه و در ان کلاس درس را دارند . خاطره خوبی از خودتان در ذهن‌شان حک کنید .این عکس رو معلمم فرستاد. خیلی به گل و گیاه علاقه داره و تا ابد دیدن گل ها ، یاد ایشون رو در خاطرم زنده میکنه</description>
                <category>مهسا فرخ مهر</category>
                <author>مهسا فرخ مهر</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:02:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کُنج کتاب های من</title>
                <link>https://virgool.io/Personallibrary/%DA%A9%D9%8F%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-t9zdzbyemhxa-t9zdzbyemhxa-t9zdzbyemhxa</link>
                <description>راستشو بخواهید خیلی اتفاقی این چالش راه افتاددر حالی که اصلا فکر نمی‌کردم از یه کامنت ساده در پست آیدا شروع شد .خب جالبهتو همین بیست و چهار ساعت گذشته خیلی ها استقبال کردند و خب این خیلی ارزشمندِبا خودم میگفتم بذارم !؟نذارم؟!که یه دفعه به خودم اومدم و دیدم دارم عکس میگیرم .خوب کتابخونه نمیشه اسمش رو گذاشتدر واقع «گوشه ای دنج برای کتاب های من»در پست آنجا که نامش خانه است ، یک عکس از سالن دوبلکس گذاشتمبرنامه من برای آینده مبهمم اینه که اونجا کتابخونه درست کنمشاید همین روزا اونجا رو بهتون نشون بدم .اطرافشو مرتب کردم در حالت عادی اون پشت یه جاشمعی بلند و یه عالمه قلم مو هست. اون پشت هم بیشتر کتاب های بچگیم و کتابایی هست که دیگه الان نمیخونم البته از این کتابای بچگی بصورت گسسته داخل بقیه طبقات هم میشه دید۱.کوری از ژوزه ساراماگواز مورد علاقه ترین کتاب و گمونم آخرین کتاب فیزیکی که خوندم شروع میکنمکتاب کوریحدودا چهار سال پیش از یه دکه کتابفروشی خیلی حال خوب کن ، داخل پارک آزادی شیراز خریدمشیه عکس دارم از فردای روزی که خریدمش می‌ذارم براتونو همون هفته تمومش کردمبا اینکه متنش کمی نیاز به تحلیل داره ، انقدر روند مطالعه این کتاب برای من جذاب بود که میتونستم تو یه روز تمومش کنمچون خلاصه کتاب و توضیحاتش رو میشه تو سایت هایی مختلف فروش کتاب خوند ؛سریع میرم سراغ ویژگی های مثبتش که نظرم رو جلب کرد۱.کتابی هست که در توصیف شخصیت ها ، موقعیت و فضای رعب انگیز و هیجانی بینظیر عمل می‌کنه.۲.کم کم شخصیت ها رو باز می‌کنه جوری که اواسط کتاب با یک دید واضح به شخصیت ها فرایند داستان درک میشه و تصویرسازی شگرفی در ذهن مخاطب ایجاد میشه .۳. این کتاب از نظر تحلیل و تفسیر جا برای فکر کردن و حرف زدن خیلی داره . مخصوصاً از نظر سیاسی -اجتماعی و فلسفی . البته کتاب وابسته به این یعنی«بینایی»در واقع سیاسی تره.خوب این کتاب جزو آثار نمادین هست و خیلی تلاش میکنه شرایط جامعه رو به دو حالت کور بودن مردم و عملکرد و رفتار آنها و بینایی مردم و عملکرد آنها تفسیر کنه و این شاید مهم ترین نکتش باشه.من کوری رو پیشنهاد میکنم اما شخصا از بینایی خیلی لذت نبردم و کوری برام جذاب تر بود ولی چون وابسته به هم هستن بینایی هم خوندم .این عکسرو یه بار دیگه هم آپلود کردم اما چون انگار مشکل داشت دوباره گذاشتم امیدوارم این یکی مشکل نداشته باشه . من و بابا در محوطه ارگ کریمخانه حدود ۴ سال پیش .۲. ظرافت جوجه تیغی از باربریاین کتاب یکی از هدیه های تولد ۱۴ سالگیم از طرف پدرم بود که واقعا باید بگم خوندن این کتاب برای من که اون موقع سنی نداشتم یکم سخت بود . ولی با این حال راحت تونستم باهاش کنار بیام و سوار قطار ظرافت جوجه تیغی شدم .داستان با شرح حال یک زن به ظاهر شلخته و اصطلاحا نامرتب و کثیف شروع میشه که سرایدار یک آپارتمان هست و در ذات بی‌نهایتسواد بالایی داره و هنر دوست هست ، عاشق فرهنگ ژاپن ، مسلط به فرانسه و شیفته ادبیات روسی. کتاب با روایت ساکنین آپارتمان و تحلیل های فلسفی همراه میشه .در فرایند داستان شخصیت اصلی یعنی همین خانم سرایدار به نام رنه میشل، دختری که میخواد خودکشی کنه و در خانواده‌ای ثروتمندی هست به نام پالوما و یک پیرمرد ژاپنی با هم دوست میشن و تأثیراتی روی هم می‌ذارن که داستان حول این ماجراست.۳.قلعه مالویل از روبرو مرلاولین سال دبیرستان از یه غرفه کتاب فروشی خریدم به اسم ارغوان اگه اشتباه نکنم ؛ فکر کنم از اونجا بلند شدن اما آدرسش میشه شیراز ، روبروی پاساژ زیتون .این کتاب شباهت زیادی با کوری داره ولی من بعد از خوندنش متوجه شدم . دوباره روایت افرادی که برای زنده موندن میجنگن .به نظرم ارزش خواندن داره و یه شاهکار محسوب میشه .اما برای درک کتاب در خودم میبینم که حداقل یه بار دیگه بخونمش . اوایل کتاب سرد ، سخت و خیلی طاقت فرسا هست و ارتباط گرفتن باهاش خیلی دشوارِ و کم کم میشه با داستان همراه شد . خیلی ها هم نمی تونن داستان رو بپذیرن ولی در کل به نظرم کتاب روایت گر داستان جذابیه .۴.عقاید یک دلقک از هاینریش بلراهنمایی بودم به پیشنهاد معلم آمادگی دفاعیم خانم امیر عضدی که بی نهایت دلتنگشونم خوندم این کتابو.البته اضافه کنه که ایشون در اصل معلم زبان بودن برای پرشدن ساعت هاشون آمادگی درس می‌دادن .چون اطلاعات عمومی زیادی درباره مسیحیت و شاخه هاش ندارم از روی خیلی از باور ها و اسم های عجیب سریع می گذشتم ولی یه جاهایی از کتاب واقعا برام جالب بود. داستان یه شخصی هست که دیگه به مسیحیت تمایلی نداره ، کسی که دوستش داشته ،ولش کرده .درگیر مشکلات اقتصادی زیادی هست و به هر کسی و هر جایی چنگ می‌زنه کمکی دریافت نمیکنه.اما جوری نیست که پیشنهادش کنمتصمیم دارم دوباره بخونمش و تو سن ۱۸ سالگی هم یه تحلیلی ازش انجام بدم.Five feet apart 😞❤️از میان رمان های عاشقانه ای که خوندم ؛ پنج قدم فاصله خیلی ملموس ، شفاف و روان بود و بهتون حتما پیشنهاد میکنمفیلمی با همین نام ساخته شده که پیشنهاد میکنم اول کتاب رو مطالعه کنید بعد فیلم رو ببینیدداستان دو بیمار هست که عاشق هم میشن و این در حالی هست که نمیتونن به هم نزدیک بشن چون حتی لمس کردن می‌تونه باعث مرگشون بشه و یا حتی احتمالش رو شدید تر کنه .هر بار فیلم رو دیدم اشک ریختم .هر بار کتاب رو خوندم جای تموم شخصیت ها شدیداً غصه خوردم وگریه کردم .رد پای اشک های کوچکم رو بعضی از ورق ها جلوه‌گری می کنن و انگار این کتاب حامل احساساتم شده .اینم از مزیت های کتاب فیزیکی و کاغذیه دیگه.پرویندر شعر هیچ کس من رو مثل جناب حافظ به وجد نیاورد .وقتی از دنیا بریدم به حافظ پناه می برمدر شادیدر غمدر ناامیدیحافظ همیشه گوشه ای از قلب من هست برای تسکین و همراهیتحفه حافظ برای مهمانی یلدااما در میان شعرای معاصر همیشه انتخابم تنها دو نفرندابتهاج و پرویناشعار ابتهاج بعد از سال ۶۰ همون شور و همون احساسات من بین سال های ۱۴۰۱ تا به امروز رو روایت میکنندر دنیای من ابتهاج شاخه ای از ارغوانِ که چشم به راه یک بهار واقعیستو پروین نماد یک زن ایرانییک زن جسوریک زن فعال و خاموش نشدنی هستاما کتاب شعر دیگه ای دارم که خیلی برام عزیزِ، از خیامیک ورق از خیام. رباعیات حکیم عمر خیام از موسسه انتشارات نگاهمورد علاقمخیلی گشتم که پیداش کنم برای هدیهاما مثل اینکه دیگه چاپ نمیشهما تمامش می‌کنیم . اینجا کتاب فروشی آبی هست . شیراز ، خیابون قدوسی. فضایی دنج و راحت و فوق العاده زیبا . میتونید مطالعه کنید ، بررسی کنید ، خرید کنید و به بخش خیلی بامزه لوازم التحریر هم دارن که ارزش دیدن داره .آمار کتاب های صوتی ، خلاصه های صوتی ، پادکست ها و فایل های کتاب های که خوندم از دستم در رفتهاما این آخریاما شروعش می‌کنیم و ما تمامش می‌کنیم رو خوندم که عالیه حتما پیشنهاد میکنممن ما تمامش میکنم که اولی هست رو بیشتر دوست داشتمکتاب هایی که اخیرا گوش کردم{از سیمین دانشور عزیزم:جزیره سر گردانیداستایوفسکی:قماربازاز آلن دوباتن که مورد علاقمه:تسلی بخشی‌های فلسفههنر همچون درمان}کاش چشمام توان داشت بیشتر درموردشون حرف میزدمولی واقعا خسته هستمدو تا کتاب دارم که خیلی دوستشون دارمقدیمی هستن و عزیزاولین چاپ کتاب بخارای من ایل من از نشر آگاه از بهمن بیگی که فکر کنم اون زمان اولین کتاب مربوط به عشایر و زندگی عشایری بوده و خوب واقعا داستان های زیبایی داره . (سمت و سوی سیاسی رو اصلا لحاظ نمیکنم چون خیلی هم درمورد عقاید سیاسی ایشون اطلاعات موثقی ندارم)از آرتور پوپبخش مورد علاقه من تاریخِاین سال های دبیرستان رو ممنون معلم تاریخم سرکار خانم فریده نیکبخت هستم که با آگاهی بالای که داشتن، بدون ترکیب برداشت های شخصی و عقاید ، بدون سوگیری سیاسی و بدون تحلیل منفعت طلبانه روایت های تاریخی رو به ساده ترین و قابل فهم ترین شکل ممکن برامون بررسی کردن .مادرم کتاب های تاریخی زیادی داره که مدتی اونها رو برسی میکردم اما یکم که بزرگ تر شدم از طریق یوتیوب و مخصوصا کانال های (دیپ پادکست) ، (رخ ) و(BPlus)یک کتاب دارم که چاپ سال ۷۸هست از کتاب های مامانم به نام معماری ایران از آرتور پوپ کتاب تصاویر و تحلیل های بسیاری دقیق و زیبایی داره و به نظرم شیفتگی پوپ نسبت به تاریخ و تمدن کهن ایرانی رو به خوبی نشون میده . نقشه های بازسازی‌شده جذابی در کتاب هست و واقعا دیدنی هست.تصاویری از دوره ساسانی و بیشاپور یعنی شهر باستانی که در شهرستانی که ساکن هستم قرار داره می‌ذارم براتون و تصویر های زیبای دیگه .مربوط به دوره ساسانیان . بیشاپورمربوط به دوره ساسانیان. بیشاپورطاق بستاننقشه زیگورات چغازنبیل حدود ۱۲۵۰ سال پیش از میلاد مسیح و سازه و درگاه زیگورات چغازنبیلتخت جمشید یا درست تر بگیم پارسه یا پرسپولیس که در مرودشت استان فارس قرار دارهاز قسمت هنر های کتاب بشقاب طلا . دوره ساسانیاولین کتابی که خودم با سواد شدم و خوندم که خیلی ازش مراقبت میکنمطبقه های دیگه که در جوار کتاب ها هستن مزین شدن به این تصاویری که می‌ذارم براتونیه ریسه کامل که بخشی ازش رو گذاشتمتصویرسازی یکی از آهنگ‌های سلنا از سمت چپ بالا شروع میشهبعد از امتحان دفاعی نهم که اومدم خونه اینو کشیدم . قدیما رسم داشتم بعد هر امتحان به نقاشی می‌کشیدم . قدیما منظورم قبل دبیرستانِهمین الان به عکسی که گذاشتم نگاه کردم و دیدم ۵ تا از کتاب هایی که خیلی دوست دارم بینشون نیستکه یکی از اونا کتاب بادبادک بازِیادمه تو اردو مدرسه با خودم برده بودم که اگه حوصلم سر رفت اونجا بخونمو همونجا دوست صمیمیم دستم دید کتابمو و ازم خواست بهش قرض بدمبعد از یه چند هفته ای که برام آوردش مدرسههمکلاسی دیگم دستم دید و خواست بهش قرض بدم و دوباره این کتاب رفت مهمون خونه یکی دیگه شدحالا هم گمون کنم پیش دوست مامانمه البته مطمئن نیستم فقط یادمه به دختر خالم هم قول دادم که بهش بدم تا بخونتش.خوشحال میشم که کتابامو به دیگران بدمخیلی کتاب هدیه میدماما خیلی بهم کتاب هدیه نمی‌دنبا این وجود خیلی کتاب اهدا میکنمتموم کتابایی که تا قبل از ۱۳ سالگی یعنی اخرای دبستان داشتم رو دادم به بچه های فامیل یا دوستان و دوست داشتم اونا استفاده کننخیلی ها برام میارنشون و این مثل قرض می‌مونهاما حتی اگه نیارنش برام خیلی مهم نیستمهم اینه که اون کتاب تو زمان خودش تو قلب و ذهن من ثبت شده و هر چه افراد بیشتری ورقش بزنن برای من عزیز تر هست و یقیناً کتاب پر خاطره تر و ورق خورده تر خیلی ارزشمند تر از کتابای خاک خورده گوشه کتابخونه ها هستن.</description>
                <category>مهسا فرخ مهر</category>
                <author>مهسا فرخ مهر</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 07:50:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشتی غم ، وضعیت مساعد هست حرکت کن</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%BA%D9%85-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D9%86-cictfhn4yask</link>
                <description>باد عجیبی می وزدبا وجود بسته بودن در و پنجره تراس پرده از شدت بادِ سرکشی که بی اجازه وارد حریم من شده، عقب می‌رود وفضا را برای گستاخی باد و نم نم باران آماده میکندسعی می کنم تمام هوای اتاق را یک نفس وارد سینه ام کنمگویی که وقت تنگ استصدای عجیبی نظرم را جلب می‌کند پرده برزنتی پشت بام با تمام قدرت به در آهنی پشت بام میخورد و صدای سیلی بی عاطفه ای فضای دوبلکس را پر میکند و انگار مرا از خواب بیدار می‌کنداما من تمام علائم بیداری را داشتمیعنی از خوب غفلت پریدم؟همه چیز خیلی سریع اتفاق می‌افتدصدای بعدی صدای سقوط قطرات آب روی لبهٔ فلزی دیوار خانه ما و همسایه است .هوا روشن است ولی اگر تاریک بود می‌ترسیدمفضا واقعاً هولناک استاین هوا و این فضا ، مرا و تمام استرسم را می‌بلعدجالب بودفکر نمی‌کردم از هوای خاکستری و ترسناک خوشم بیایداما انگار بیشتر از چیزی که فکر میکردم رمز آلود استراستی چه بویی می‌آمد ؟بوی بهارنارنج نم گرفته زیر باراناحتمالا بوی خاک نم خورده و رطوبت نرده های سنگی بودهچون بهار نارنجی در دیدرس من نیست.البته میدانم در کوچه پشتی همسایه ای داریم که درخت نارنجی را جلوی خانه اش کاشته ولیکن چیزی که عجیب است این است که او حتی به یک بهار هم رحم نمی‌کند یعنی چه شده که بهار ها باران خوردند و نسیمش حتی اتاق مرا که چند متر آنطرف تر هست لمس کرده؟مثل اینکه باران سلامم را شنیدهبه رسم ادب پاسخم را می دهد و بنان ظریفش را روی شیشه گرد و غبار گرفته تراسم می رقصاندصدای پس زمینه ذهنم تا ابد ترکیبی از باران خواهد بوددر هر کجا که باشمباران مرا به خانه ام به اتاقم و به تمام تعلقاتم در دنیا پیوند می‌زندباران ظریف ترین بخیه های دنیا را برای مرور خاطرات از یاد رفته، بکار می‌بردبعد از باران هرگز آدم قبل نمی‌شوید اگر با باران هم کلام و هم مسیر باشیددلبری های باران که تمامی نداردبگذارید کمی از خودم بگویمکارهایم را کردم ؟درس هایم را خواندم ؟امروز ازمونم را دادم ؟نتیجه خوب بوده؟باید بگویم بلهفقط باید تحلیلی انجام دهم که حدودا ۲ ساعت یا بیشتر وقتم را خواهد گرفتو بعدش مطالعه هر آنچه سخت است یا دقت بیشتری میخوادو بعدش .؟نمیدانمهنوز برای آن چند ساعت اضافه احتمالی برنامه ای ندارمضرب باد و باران بر آسمان تمام میشودانگار کنسرتی دعوت شدم که تمام خوانندگانش را می شناسمدقیقا همان لحظه که گروه اول (باد و باران) صحنه را ترک میکنند و حضار به احترامشان ایستاده دست میزنند ؛گروه دوم وارد میشوندهمخوانی گنجشک های همیشگی و کبوتر های خودشیفته همسایهبه نظرم کبوتر اصلا خوش صدا نیستاما آنقدر متکبر هست که نمی‌گذارد صدای گنجشک به گوشم برسدانگار کبوتر صدایم را شنید و سکوت اختیار کردحال گنجشک لبه لوستر حیاط، در حال خودنمایی و تک خوانی است.گویی تمام صحنه ، چشم به آنها و نغمه تکراریشان دوخته اندو چه تکراریِ گوش نوازیدر یک لحظه همه جا ساکت می‌شودانگار تمام گنجشک ها پر زندندبیرون را نمی‌بینمکرسی چوبیم را که همیشه کنار سه پایه هست با نیروی پاهایم به سمت در هدایت میکنم و همزمان دستمان را میان واژگان حرکت میدهم و تایپ میکنم. سعی میکنم بالا روم تا از شیشه های غیر مشجر در تراسم ، حیاط را ببینماز بالا فضای شهر و همچنین محله ما غمین استگرد و غبار داردانگار منتظر خانه تکانی ستدوست دارم خودم دامن شهر را بتکانمخودم چنگ بزنمو بشویمشاما بعضی لکه‌ها در عمق پارچه نفوذ کردهبخشی از آن شدهمثل لکه های خونافسوس میخورمآرام نوک انگشتانم را به سمت پایین میکشم ، از کرسی پایین می آیمروی تخت لم میدهمصدای روشن شدن موتور همسایه را می‌شنومو دوباره صدای گنجشک ها که برگشته انددلم برای وقت هایی که خانه بارانی میشد و فضای اتاق خاکستری و از صمیم قلب خوشحال میشدم تنگ میشودفراموش کردم خوشحالی رافراموش کردم از صمیم قلب خندیدن راگاهی میخندمگاهی از فرط شادی بی اختیار می‌چرخماما نمی‌توانم به این خنده ها پوشالی دل خوش کنماز لباس های رنگی فراری شده امانگار لباس های تیره تمنا میکنند در آغوش بگیرمشاندر اوج خنده گریه ام می‌گیردآهنگ گوش میدهم بعضم می ترکدبه آینه نگاه میکنمصورتی که غریبه شده با وجودم را میبینم و در سکوت فریاد میزنمقیاس میان آن که بودم و آنکه شدم یک قیاس بی اعتبار استراه میروم ناراحتممی‌نویسم ناراحتمدست بر کاغذ میبرم و رسم میکنم باز هم ناراحتمانگار زندگی من شده ناراحتی + چیز دیگریانگار ناراحتی با تمام من عجین شدهانگار در تار و پودم تنیده شدهکنگر خورده و لنگر انداخته در گوشهقلب و ذهن و جانمقصد رفتن هم نداردحال با این همه درد شما میگویید چه کنم؟https://harfeto.timefriend.net/17773770801987اگر راهکاری برای رهایی دارید برام بنویسیدو اگر فکر کردید با صحبت کردن حالتون بهتر میشه من سراپا گوشمhttps://songsara.net/101553/از شنیدن این موسیقی لذت ببرید شما چه کردید ؟</description>
                <category>مهسا فرخ مهر</category>
                <author>مهسا فرخ مهر</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 17:12:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر گم شدم ...</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%85-fp4oymrp4mg7</link>
                <description>اگر تنها گمگشته ای در دو جهانم دوست دارم اینگونه مرا به خاطر بیاوریمرا در عطر یاس رازقی گوشه باغچه ات پیدا کندر میان رنگ آتشین گل های کاغذی شوق درونم را بیابدستم را در رویاهایت بگیر وقتی در دشت بابونهٔ وحشی قدم میزدیدر طلوع آن صبح مرا خواهی دیدهمانطور که پیوسته در مهتاب مرا می‌بینیدر هنگام سحر رقص دستانم بر صحنه پیشانیت را حس کندر تاریک ترین شب ها به بیرون نگاه کن و مرا در شاخه های خشک درختان ، در گذر رفتگران بی نوا یا در لا به لای ستاره های کم رنگ شهر بیاببه آینه که نگاه کردی به یاد من بیوفتبه درونت که سفر کردی برای منم سوغاتی بیاور و جایم را در صندلی کناریت خالی کناگر با فردا های تلخ و شیرین دیداری کردی سلام مرا هم برساندر اوج حسرت و درد دوری مرا فراموش کن مرا فقط در پیچ و تاب زلف وصال بیابمرا در قدم های استوارت بر تخته سنگ ها بیابمرا در چشمان نم گرفته از شادی بیابدر میان خنده های بی برنامهاما در اشک های عمیقت مرا فراموش کن در عوض وجودم را در مرهم جانت بیاباگر خواستی در بهاران ملاقاتم کنی ، من در کنار آن حوض کوچک گوشه حیاط نشسته ام و ارغوانم را دلداری می دهم . تو اما به دیدارم اگر آمدی با خودت از ابتهاج بیار . اینبار صوتی از شجریان بیار .اگر آمدی و رفته بودم ؛ دفعه بعد از تجریش برایم شاخه ای مریم سفید ،از میدان شهرداری شب های زنده ، از سی و سه پل صدای گیتار و آواز ، از قصرالدشت برایم انار سرخ شیراز بیار . دانه های در آغوش گرفته شدهٔ انار منم.تابستان اگر به تماشای دریا رسیدی ؛ تمام گرما منم ، شرجی هوا هم منم ، تک درخت رویین تن نخل میان آن دشت سوخته منم ، نی دشتی با تمام سوز چشمانش منم ، آوای خیام کوچه های بوشهر هم منم ...صیاد بدون صید و محزون هم منمنارنجی غروب دریا به هنگام وداع هم منمپاییز که شد ، گنجشک پر شکسته ای که در کنار خیابان دیدی منم ، خزان در حال سقوط منم ، پیاده رو های شلوغ منموقتی یک ناپلئونی را در مقابلت دیدی یاد من بیوفتاگر از نارمک بود بیشتر یاد من بیوفتاستکان چای را که دیدی یاد من بیوفتوقتی بین قفسه های کتاب گم شدی یاد من بیوفتوقتی موهایت را سامان می‌داری ، وقتی خسته بودی و به جای نقاب خنده خستگیت را بروز می‌دادی یاد من بیوفت .یاد من بیوفت اگر از گردن تا عصب دست چپت فریاد می‌زنند و تو باید بی مسکن ارامشان کنیدر زمستان برف نرمی که در میان شال گردنت می‌نشیند منمبخار میان سخنت منمرعد و برق خوفناک منماشک ابر های سیاه سیاه شب منمکبوتر بی پناه گوشهٔ بام منموقتی که مه آلود بود مرا بیابقطار زمان که میگذر مرا بیابرهگذر زندگانی اممرا هر کجا زندگی در جریان بود بیاباما تو مرا خواهی دید بی آنکه از تو بخواهمدر هرکجاو هر زماناگر بخواهی همه چیز از من و من از همه چیزماما اگر دوباره از یاد رفتماگر هر چه گشتی نبودممرا با شعر فروغ دوباره از نو بسازاینبار هر طور دوست داری بسازبا صدای ویولن جلایم بدهشاید این نسخه بهتری شداینبار مرا لبریز از کلماتی کن که ترسیدی و نگفتیاینبار مرا بساز برای ابدیتبرای رهایی در اوج شادمانیمرا بساز برای پلی میان مرگ و زندگانیمرا از نو بساز برای پیچک های بنفش روییده در قلبتمرا بساز به جای تمام آنان که ندیدی و پر گشودند تا اوج آسمانبه جای تمام قلم هایی که در خفقان ربوده شدندبه جای تمام بوم های سوخته شده و طرح های بر باد رفتهبه جای تمام ساز هایی که شکسته شدند ساز مرا کوک‌کن و بنوازکه این نوا نوای جاودانگی استنوای آزادگی از بند اسارتاین نوا تنها ندای زندگیستبهشتِ دشت برم 4 اردیبهشت 1405</description>
                <category>مهسا فرخ مهر</category>
                <author>مهسا فرخ مهر</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 11:34:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکرار روایت های تکراری</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahsafarokhmehr/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-uy3c2vqcfdax</link>
                <description>برگی از دفتر خاطرات ۱۵ سالگی ام و تکرار همان روایت هاتکرار روایت های تکراریزنده شدن زخم های عمیق و نهفته در پوستی که قبلاً لطیف بود و امروز هیچ لطافتی برایش نمانده بس که زخم خوردهمرور خاطرات گذشته و هم دردی با گذشته و رسیدن به همان نقطه که چندین سال پیش رسیده بودیمفرق امروز با آن روز ها وخامت اوضاع ماستشبیه بیمارانی هستیم در پرتگاه مرگ بیمارانی که علاج را یافته اند اما پولی برای درمان ندارند و توانی برای مقاومت نیز ندارنددقیقا همان‌قدر مأیوس و همان مقدار افسردههر روز به مرگ نزدیک تر و از زندگی دور تر می‌شویمیاد پیامم برای تبریک عید به یکی از دوستانم میوفتمدر انتهای پیام نوشته بودمبه هوای یک نسیم خوش نواییبه امید آن صدای آشناییکه مرا می طلبد صبح رهاییو یا پیامی که برای معلمم که بسیار برایم محترم و عزیز است فرستادمامسال در میان زخم های دردآگین وطن بذر امید می کاریم تا فردای آزادی در گلستان وطن که لاله پوش است ، نظاره گر رنگین کمان کیان باشیم و پروانه های بنفشی که در باد می رقصند را دنبال کنیم.پیشاپیش نوروزتان فرخنده بادو چقدر زود گذشتیم از نوروزو چقدر مسیر طولانی بودمسیری که هنوز ادامه دارد و ماشینی که بنزین تمام کرده و کنار جاده متوقف شده.یاد کورسوی امیدی میوفتم که درباره اش با خیلی ها حرف زدمچیزی که گم کرده ام و دیگر توان گشتن و یافتنش را ندارمالبته بنزین هم ندارم</description>
                <category>مهسا فرخ مهر</category>
                <author>مهسا فرخ مهر</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 19:18:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنجا که نامش خانه است</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahsafarokhmehr/%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dl3fxlm65fsh</link>
                <description>خانه یعنی بوسه های مادرم بر روی گونه سرد منخانه یعنی آغوش باز پدرم وقتی از بیرون بر می گردمخانه یعنی انتظار برای ملاقات با دوستان و آشنایانیعنی اون سینی طارونه که روی میز ناهار خوری قرار گرفتهخانه یعنی وسایل نقاشیم که نمی خوام خراب بشن و گذاشتم تو یه یخچال کوچیک زیرزمینیعنی کمد پتو ها و تشک های مهمونایعنی میز و صندلی‌هایی که به ندرت استفاده میشهیعنی گلیم های منیعنی ظرف های مس و مینای مامانم که عاشقشونهخانه یعنی هر چی منو یاد شهرم بندازهیعنی وقتی سینا رو صدا میزنم و صدام رو نمی‌شنوه و مجبور می‌شم بروم تا پشت در اتاقشخانه یعنی بوم های پیچیده شده‌ی من میان روزنامهخانه یعنی صدای اخباریعنی آینه های کوچک روی دیوار دوبلکس و تصویر من وقتی سراسیمه از پله ها بالا و پایین می روم دنبال چیزی که گم کردم و به خاطر حواس پرتی و شلختگیم مدام مورد سرزنش خودم قرار می گیرمخانه یعنی آلبوم عکسخانه یعنی دیر بیای غذا هست اما سردِ و زود بیای غذا هنوز آماده نیست ولی سفره رو بچینید آماده میشهخانه یعنی صدای جرقه آب گرمکن برای ظرف شستنخانه یعنی آب جوشی که موقع دم کردن چای می‌ریزی توی فلاسک و می ریزه رو دستتخانه یعنی عطر گل های فصلی و بهارییعنی حضور اون گربه سیاه لجوج تو حیاطخانه یعنی پرده های پلیسه دار و پنجره رو به حیاطخانه یعنی نم نم بهاریبا عطر یاس خونه همسایهیعنی خواب عصر بدون آلارمیعنی دیرم شده مامان سرویس دم در منتظرهیعنی سلام مامان خسته ام الان حوصله ندارمخانه یعنی شعر های پروین و نصیحت های سعدیخانه یعنی یه روز تلویزیون خرابه یه روز چرخ گوشتیخانه یعنی بخار حیاط خلوت و عطر وعده های غذایی که با روح همه اهل خونه بازی می‌کنهخانه یعنی کتابخونه بابا که پر از خاطرات دانشگاهشِپر از کتاب های سخت و ثقیل و قدیمی و نسخه هایمنسوخ شده در علمخانه یعنی چرخ خیاطی مامان و کلی لباس که نیاز به اوتو دارنخانه یعنی جعبه نخ و سوزن که همبازی بچگی‌مهخانه یعنی قدم زدن میان کتاب های تاریخ و باستان شناسی مامان و دیدن عکس های فوق العادشونخانه یعنی شومینه تو فصل زمستون و اسپیلت تو فصل تابستون و بهتر جیعنی گردگیری های اول صبح های عید و جارو برقی کشیدن‌های دقیق از ترس مهمون سر زدهخانه یعنی تلفن های پشت سر هم و طولانی مامانم و عزیزانشخانه یعنی ظرف شیرینی توی فریزرخانه یعنی کمد قرصاخانه یعنی حس صمیمیت پای سفره هفت سین و یلدایعنی طعم بهشتی میوه هایی که بابا قاچ می‌کنه و آخر شب دور هم میخوریمیعنی فلش سینا و فیلم های تأمل برانگیزشیعنی آلبوم سربازی بابایعنی دفتر خاطرات مامانم که هزاران برگ نخونده دارهیعنی عطر پای سیب تو دل پاییزیعنی چتر خیس بابا وقتی از سر کار میادیعنی احتیاط بابا برای پارک کردن ماشین تو سایه حیاطخانه یعنی تلاش همیشگی برای خوردن حداقل ۲ وعده روزو در کنار همخانه یعنی ذوق من قبل از گالرییعنی اعتیاد من به کتابیعنی عطر سوپ جو و خامه و کره زیادیعنی عجله بابا برای رفتن به باغچهیعنی صبر مامان در برابر نق نق های مایعنی اخلاق تخم مرغی سینا وقتی معده درد دارهخانه یعنی « سنا بیا قطره بریز تو چشمم»راستی چقدر خوشحالم که سنا صدام میکنن به معنی نور و روشناییخانه یعنی سرم هایی که بابا وصل می‌کنه وقتی هیچ رمقی ندارمخانه یعنی دور ریختن قرص های آرام‌بخش و تلاش برای زندگی سالمخانه یعنی خود مریض انگاری منخانه یعنی تیک تیک قلب بابا بعد عملیعنی مچ درد مامانخانه یعنی مت یوگای مامان اول صبحیعنی سبد های نارنج چوبی گوشه حیاطیعنی عطر بهار نارنج هایی که بابا با عشق جمع کردهخانه یعنی فضای اعجاب انگیز موقع بارونخانه یعنی اتاق من و پنجره دل انگیزش که ویوی افتضاحی دارهیعنی تراس فسقلیم یعنی ریسه سی دی ها و نوار کاست های قدیمیخانه یعنی دیوارهای نم گرفته زیر زمینیعنی تخت سنتی مامانمیعنی شمع های رویایی روی میزیعنی دنج ترین فضای مخصوص خودمخانه یعنی روکش های مبلخانه یعنی گل لاله ی رو میزخانه یعنی گلدون های کوچیک مامانم که پاییز پر از آهار و گل داوودی میشنیعنی عطر گل های محمدییعنی گلدون های مورد علاقه نرگسخانه یعنی دمپایی های لنگه به لنگهخانه یعنی صدای کامپیوتر بابام که نوستالژی ترین وسیله خونمون داره میشهخانه یعنی تماس های بی وقت گوشی بابا و از خواب پریدنخانه یعنی صدای سینا از شب تا صبح در حال حرف زدناما همین خانه گاهی در آتش درد و سختی می سوزد گاهی محلی برای مشاجره و بحث های سخت می‌شود و گاهی فضایی پر تنش و عذاب دهنده. ولیکن در هر صورت امن ترین کنج دنیاست .و تا ابدخانه برای من در جزئی ترین جزییات دور از نظر ، معنی میشهاما درنهایتخانه یعنی شکیبایی مامانمهمدلی و همایتگری بابامو مهربانی های بیشمار برادرمو نق نقای من که شهد و عسل زندگیهخانه یعنی ایرانمبا تمام زیر و بمشخانه یعنی تعلق به فضایی گرم و صمیمیچند تا عکس که خیلی دلی از لحظه های عادی زندگیم گرفته رو می‌ذارم تا متن ملموس تر بشهالبته که اگه نوشته قوی داشتم باید بدون عکس فضای خونمون رو تو ذهنتون میساختمگوشه ای از فضای مندو بوته کوچک از گل های مینیاتوری داوودیباران که می باردعطر محمدی و گلدون های فسقلی مامانم که تو هر فصل پر میشن از یه نوع متفاوتخانه یعنی نور و نور یعنی زندگیرنگ بنفش این نقاشی از توت های بنفش که بعد از خشک شدن روی کاغذ با راپید طراحی شدهذاتا علاقه ای به عکس گرفتن از غذا ها ندارمبه خاطر همین هر چه گشتم تا یک فریم از عطر و طعم بهشتی غذاهای مامان را پیدا کنم هیچ ندیدم .</description>
                <category>مهسا فرخ مهر</category>
                <author>مهسا فرخ مهر</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 09:47:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاخ غریبی قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahsafarokhmehr/%DA%A9%D8%A7%D8%AE-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-riwsiyy7dqim</link>
                <description>خانه اش بود اما انگار هیچ وقت انجا را اینگونه رمز گشایی نکرده بود . با احتیاط راه میرفت انگار داشت از صدای پایش روی پله های چوبی که قسمت هایی از ان را موریانه جویده بود فرار میکرد .تنها مسیر اتاق زیرزمینی مخوف و نم گرفته و پر از موشش را با ارامش طی میکرد .غریبه بودجالب نیست ؟!نه اینکه نمیخواست انجا باشدنه اینکه انجا را دوست نداشته باشد اما ........ گویی فضا متشنج و دلهره اور بودبرایش نفس کشیدن هم با تردید صورت می گرفتوادار به نشناختن ان سرای همیشه در ظاهر زیبا و سر سبز شده بوداتفاقا خیلی به باغ پشت کاخ و تماشای منظره دل انگیز بهاریش علاقه داشتاما دیدن منظره باغ فقط در زمستان های سرد سهم او میشدان هم برای برف روبی حیاط و مرتب کردن حیاطی که از میهمانی ها و بریز و بپاش ها همیشه اشوب و کثیف و شلخته بودمشتی - سر کارگر و مشاور و دست راست خان - هر سال بعد از برف سخت و بلندی که به سان کوه یخ بود ؛ با وعده او و برادرانش را فریب میداد و به انها قول میداد که اگر تا اخر زمستان خوب کار کنند و از باغ و خانه و حیاط به نحو احسن مراقبت کنند و اگر حسابی به میهان های خان برسند و حلقه بگوش خان باشند عایدی خوبی دریافت خواهند کرد . هر سال هم به بهانه ای از زیر بار پرداخت سهمشان در می رفت و در دادن حقوق ناچیزشان تا می توانست کوتاهی میکرد و مقاومت .زنان را خدمتکار و خدمتگزار بدون جیره و مواجب می خواندند و مردان را کارگرانی اهنین که نباید خسته میشدنداگر دستشان می امد دستان کارگران را قطع میکردند تا برای خرده نانی که اخر شب جلویشان با وقاحت پرت می کنند دیگر دراز نشودچند دختر را لال کرده بودندچون معتقد بودند حرف میزنند و بی ادب و گستاخ  هستند .جرم تو صدای توحکم من سکوت تودر اخر هم مَشتی به بیشرمانه ترین حالت ممکن یک سکه هایی رنگ و رو رفته را جلویشان می انداخت ؛ انگار که استخوانی بدون گوشت ، از باقی مانده کباب بره جلوی سگ می انداخت که ان تکه استخوان صد شرف داشت به ان سکه هاجالب اینجا بود که هر از چندگاهی که سکه ها در جیبشان می ماند و دقیقا زمانی که به حس سنگینی جیب هایشان و صدای سکه ها عادت کرده بودند ؛ مشتی به بهانه هایی مضحک مثل امید به   تامین اب شرب و رهایی انها از نوشیدن ابی که بوی تعفن می داد   یا این اخری ها برای خرید زمین به اسم همین کارگران و راهی کردن انها به خانه های خودشان سکه ها را پس میگرفتانگار سکه ها را به انها قرض داده بود البته چه کسی مطمئن تر از انهاجز انها که تعدادشان حدودا 40 نفر بود ، مشتی و خان و 13 نفر دیگر با اهل و عیالشان در کاخ زندگی می کردند که هر کدام به نوعی فاسد ،کثیف و لجن خوار اقدامات خان و سخن ریزان دوران بودند .گویی 13 بوته خار بودند اما حتی عرضه خار از انها بیشتر است زیرا با سوزاندنش اتشی گرم ساخته میشود و ارامشی به دل راه می یابد . همان ارامشی که این 13 تن و فرزندانشان از اهل واقعی این خانه سلب کرده بودند . باید بودی و میدیدی رنگ عوض کردن این 13 تن رادر اتاقشان یک مرد ضعیف النفس و فاسدرو به روی زنان خوش لفظ و ماهراز برای حساب فاسق و فاجربحث نظم و ادب ناظم و ظالمدر میانه جمع عالم و فاضلدر ذات همه اما طالح و جاهلتازه منکر اینها و مدعی بر صالح در مطبخ طرفدار اشپز و وعده های سر خرمنیدر زیرزمین مفلس و مخلص هر کارگریپیش روی خان همه بوسه از پا به سرپشت در همه هر هر و کر کر  و نوکریحرف کار که بود یا مشغول و واجب المطبتا حرف پول میشد همه عاجز و اهل عملتقاضا هایشان بود فقط یک چیز جان و مال و نان ملت و  دیگر هیچالبته اینها تازه بخش کوچکی از ماجرا بود . این ها تنها صحنه ای بود که در اولین برخورد با اهل کاخ میشد دید . توی خوش خیال هنوز نمی دانی که زیر پوست این کاخ چه راز های مخوف و مگویی پنهان بود. برای منی که پدرم دوست و همکار خان بود و مدت ها بود ان دیار را ترک کرد بود و مابقی عمر را در فرنگ گذرانده بود ؛ دیدن همچین صحنه هایی دلخراش بود و شرمم می امد که سر سفره ای می نشینم که اشپزانش حتی غذا را نباید مزه می کردند حتی نباید غذا را در سفره ها پر رنگ و لعاب می دیدند ؛ انگار ارزو هم جرم بود . سهم  اشپزان که اغلب زن بودند از پخت و پز برای کاخ ، تاریکی و نموری مطبخ بود و بخار غذا و حالت تهوع از بوی دود قلیان و تریاک هایی که باید مدارم در خدمت مشتی و خان و نوکران کوچک و بزرگش مهیا و حاضر می شدند . سهم  آنها از این زندگی تاریکی و دود و زغال و دست های سوخته و موهایی شلخته و نا مرتب نبود . هیچ چیز در ان کاخ عادلانه نبود . هیچ نگاهی به پاکی نگاه خدمتگزاران کاخ نبود و همانطور هیچ قلبی رئوف تر از قلب شکسته و وصله پینه شده ی  انها نبود .ان روز ها انگار عالمی دیگر بودمانگار قلبم ترک برداشته بودزخم غم مظلومیت کسانی بودم که حتی صدایشان را نمی شنیدم ،  زخم عمیقی روی پوستم بود و می سوخت . صدای خنده ی مخلصان خان و خان هر شب در سراسر کاخ می پیچید و من در دلم برای چشمان کودکانی که از پنجره شکسته زیر زمین به حیاط خیره شده بودند اشک می ریختم و انها فقط سکوت محض را هر روز عمیق تر و عمیق تر می کردند .و این سکوت انها بسیار درداور و سخت بوداین سکوت پر از فریاد بودپر از بعض های محبوس و محکوماما همه چیز تا ان زمانحداقل برای که مهمان انجا بودم بهترین بودبهترین ممکن بوددوست داشتم فراموش کنم علت امدنم را تلاش میکردم خودم را گول بزنم  اما در هیاهوی یکی از ان روزهای یک لغزشیک نگاهیک سکوت زجر اور مرا از دنیایم بیرون کشید و گویی دوباره متولد شدم اما اینبار با هویتی کاملا متفاوت من شدم الگو شدم راهنما و عاشق البته عکس مطلوب نیست . اکنون که دستهایمان زنجیر است مجبورم به گالریم پناه ببرم - فرض کنید درختان نخل درختان خزان دار هستند و بر عکس تابستان ، منظره سرد و بی روحی در زمستان دارند _ ای کاش با عکس تصورتون از کاخ رو خراب نمیکردمعمری اگر بود قسمت دوم را بارگذاری خواهم کرد . امیدوارم دوست داشته باشید</description>
                <category>مهسا فرخ مهر</category>
                <author>مهسا فرخ مهر</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 18:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روز معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-fwgdtzcqtdxu</link>
                <description>قبل از خواب به مامان پیشنهاد دادم که صبحونه رو فردا کوه بخوریماونم مثل همیشه موافق و همراه شد و خیلی استقبال کردبه خاطر شرایط جنگی اون قسمتی که می‌خواستیم بریم رو بسته بودن و مجبور شدیم بساط صبحونه رو تو دامنه سر سبز کوه پهن کنیمبه کمک برادرم که ۶ سال و ۶ ماه از من بزرگتر هست میز و صندلی ها رو باز کردیم و سفره رو آماده کردیممامانم هم رفت سراغ سرخ کردن سوسیس ها.چند دقیقه که گذشت اثر وجود یه موجود دیگه نمایان شدیه سگ خیلی سفیداحساس می کردی با وایتکس شسته شدهسفید سفید بود همون رنگی که من عاشقشمشروع کرد به دلقک بازی و خود شیرینی روی چمن های سبز و شبنم گرفته و میون گل های زرد و آبی کمرنگ غلت می خوردیکم بهش سوییس دادیم و چند دقیقه بعد خودش رفت سراغ یه شخص دیگه که تازه رسیده بود داشت وسایل شو از ماشین پیاده می‌کردجوری این سگِ دنبالش می‌کرد احساس میکردی صاحبشو پیدا کردهتو همین حین مامانم تخم مرغ های نارنجی رو که بین دستمال های نرم گذاشته بود تا نشکنه رو از ظرف بیرون آورد و با چند تا ضربه سریع شکوندشون تو تابهبرادرم معتقد بود که چون کم روغن ریختی داره بوی سیمیت میگیرهو مادرم مدام داشت بهش میگفت نه ببین چقدر روغن ریختمو برادرم با لحنی که اصلا قانع کننده نبود از املت های چربی که پسر خالم برای صبحونه آماده می‌کنه تعریف می‌کردانقدر اصرار کرد تا کلی روغن سرازیر شد تو تابهسر سفره هم همش از این می‌گفت که روغن خیلی مهمه برای تخم مرغخنده دارِمطمئنم حتی اگه طعم خوبی نمی‌گرفت از خودش جانب داری می‌کرد و مدعی می‌شد که این بهترین سوسیس تخم مرغ دنیاستمامانم از خاطراتش گفتاز اینکه همه آخر هفته ها می اومدن اینجا پیاده روی و کوهنوردی و همش بدو بدو می کردنمعتقد بود ما خیلی به غذا بیش از حد اهمیت می دهیم و الان باید به جای لقه گرفتن و تعریف از غذا تو مسیر سر سبز کوه قدم بزنیم و مسابقه دو بذاریممامانم عاشق ورزشهعاشق فعالیت و طبیعیتسکون تو همچین فضایی براش طاقت فرسا و حال به هم زن بوداما اعتراض نمی‌کردوقتی تموم شد رفتیم کمی قدم بزنیمتو مسیر دامنه کوه می‌شد کلی گیاه زیبا و خاص رو دیدمن طبق عادت همیشگیم شروع کردم به درست کردن یه دسته گلوقتی داشتم گل های وحشی رو دسته میکردم به حس پشت دسته گل های وحشی و قدرت تأثیر گذاری و زیبایی نهفته شون نسبت به گل های صاف و راست گلفروشی ها خیلی فکر کردم و برای هزارمین بار بهم ثابت شد که اونا خیلی زیبا تر از تصوراتم هستن و خیلی قشنگ تر از رز های شاخه بلند هلندینمقاومت ، تاب آوری ، تمایز در عین زیبایی و تضاد رنگی بینشون دسته های وحشی رو خاص می‌کنهتو مسیر برگشت از کنار مغازه هایی گذشتیم که وقتی داشتیم می‌رفتیم کوه بسته بودنراستش اون موقع روز ساعت ۹ صبح هیچ وقت بیرون نمی رمبخاطر همین دیدن تکاپو مغازه دارا و چیدن مغازشون برای شروع کار برام جالب بودشاید با این تفکر کارشونو شروع میکردن که امروز به روز بدرد نخور لعنتیه مثل بقیه روزا و شاید به یه دید خوب به کسب و کار کوچیک و بزرگشون امید و انگیزه تزریق می کردننمی دونم اما قیافه هاشون خوب به نظر نمی رسیدشبیه مریضی بودن که هزار تا دستگاه بهش وصله فقط برای اینکه پلک بزنه و فقط خودش می‌دونه حالش چقدر بده و فقط خودشه که بیشتر از همیشه دوست داره دوباره بتونه آزاد و رها نفس بکشهامیدوارم بهار بعدی ، زندگیمون هم مثل طبیعت جون دوباره بگیرهراستش بعد این همه سختی این کوچکترین سهم ماستبه نظرتون ممکنه یه روزی ما شکوفا بشیم اما به جای گل های رنگی تو طبیعت سرد و خشک زمستون قدم بزنیم؟به نظر من آرهبهار و پاییز و زمستون و تابستون ندارهحال دل ما اگه خوب باشه سرد ترین سرما هم تبدیل میشه به گرمای هیجان انگیز کنار شومینه زغالی خونه لعیا جوندسته گل اون روزم (تا چهار روز توی یه لیوان شیشه ای کنار کابینت آشپزخانه زنده موند البته فکر کنم زندگی نباتی داشت چون اصلا شاد به نظر نمی رسید)راستی شاید یه روز داستان لعیا رتعریف کردم</description>
                <category>مهسا فرخ مهر</category>
                <author>مهسا فرخ مهر</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:42:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار یعنی ....</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahsafarokhmehr/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-m3mzms65luou</link>
                <description>بهار یعنی عشق به فردابهار یعنی هر روز از دیروز زیبا تر ، لطیف تر ، رنگین تربهار یعنی انتظار برای شقایقیعنی جوانه زدنیعنی صدای آرام رودخانه و منظره ای تماما سبزسبزسبزبه رنگ امیدبهار یعنی نسیم بعد بارونیعنی عطر بهارنارنج در کوچه های غم گرفته شهرمبهار یعنی صدای چک چکیعنی گودال پر از آب وسط کوچه خونه مادریعنی کوه های سر سبزی که از پنجره زری میشه دیدشونبهار یعنی هوا خوبه و می‌تونی با لذت بخوابیمیتونی بری کوه و از مسیر و هم صحبت شدنبا آدما کلی لذت ببرییعنی گلای بین سنگا رو با عشق ببینیغار شاپور - دوم فروردین ماه سال چهارصد و پنجیعنی بد اخلاق بیدار شدن برای درس خواندنیعنی شربت بهار نارنج و طارونهیا چای با غنچه گل محمدیبهار یعنی ذوق باز شدن غنچه هاحتی اگه تقویمی نباشد آمدن بهار را می فهمماز گل های سینره روی نرده می‌توانم بهار را حس کنماز نم نم باران و حیاط خیس از آسمان که گرفته و خسته به نظر می رسدسینره های بهار امسال که خیلی عمر نکردنراستی&quot; آسمان تو چه رنگ است امروزافتابیست هوا یا گرفتست هنوز ؟&quot;صدای پایش را حتی اگه موشک باران باشد می فهممعطر وجودش را می فهممو بی آنکه خودش اعلام کند می فهمم برای نو شدنو امید بخشیدن آمدهبرای رد شدن و گذر از سردی و خشکی زمستانآمده تا دشت را لبریز از رنگ کندزیباترین سرگرمیم دسته گل و تاج گل درست کردن تو فصل بهارهامید دارم حتی در این شب های تاریکطلوع صبح را خواهیم دیداما شاید دیگر جوان نبودیم......بهار ۱۴۰۵زرد زرد رنگ طلوع خورشید فردا</description>
                <category>مهسا فرخ مهر</category>
                <author>مهسا فرخ مهر</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:32:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>