<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مَـحـسِـیـن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahssein</link>
        <description>«هـــیـــچ»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:09:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/76542/avatar/yl59tq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مَـحـسِـیـن</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahssein</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو هم بروتوس؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahssein/%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B3-ik17iivgx1my</link>
                <description>ویلیام شکسپیر، سخن‌سرای آوُن، در سال ۱۵۹۹م، نمایشنامه سترگ و گران‌سنگِ «تراژدی ژولیوس سزار/ تراژدی قیصر» را به رشتهتحریر درآورد.این متن همانگونه که از نامش پیداست، به کَم و کِیفِ واقعه‌ی ۱۵ مارس و متعاقب آن، قتل سزار و حوادث پس از آن می‌پردازد و الخ.شکسپیر در‌ این متن، به شکلی ظریف و موشکافانه به چگونگی بسط و تسریع یک نفرتِ شخصی به ایده‌ای سیاسی و رابطه وموضع‌گیری افرادی با خاستگاه‌های اعتقادی مختلف در رابطه با سزار می‌پردازد. افرادی با نیت‌های خصوصی مختلفی که حولِ محوریک ایده، و یک نیتِ ظاهری مشخص، متحد و هم‌داستان می‌شوند. نیتی ظاهری که شاید برای یک نفر از آن‌ها به عنوان یک نیت شخصیصدق می‌کند. آن نیت، نجاتِ مردم جمهوری روم از خطر دیکتاتوری خودکامه است و آن شخصِ مذکور کسی نیست جز: «بروتوس». یارِغارِ سزار. او با نیتی ملّی بر مرکبِ حُبِّ خود به سزار لگام می‌زند و غماغم خود را با این واقعیتِ «تزریقی» روبرو می‌کند که برای دفعِخطری که متوجه جمهوری روم است، کاری نمی‌توان کرد جز «قتلِ سزار».توطئه‌ی قتل سزار تا حدی، پیش از اطلاع بروتوس از این توطئه، پی‌ریزی شده و جای خالیِ یک شخص محبوب در میان توطئه‌گران حسمی‌شود. چرا که هر کودتایی، لاجرم نیازمندِ یک «سمبل» است. سمبل و یا مانکنی که در ویترینِ کودتا و در رأسِ آن، خودنمایی کند. خودنمایی که مقصودِ آن، تطهیرِ چهره‌ی کودتا و عاملینِ آن است. از این روی، رهبر توطئه‌گران«گایوس کاسیوس»، به سراغ بروتوسمی‌آید، او را متقاعد به این عمل می‌کند و با مجموعه عمل‌هایی ایزایی و آلوده به دروغ، او را به عنوان نوکِ پیکانِ از چله رها شده به سویقلبِ سزار، تحریک و آماده می‌کند.سزار محبوب است و قتل او بی‌شک مستوجب عقوبتی هولناک برای عاملین این قتل، و همانگونه که ذکر شد، برای تطهیر این عمل،می‌بایست به سراغ کسی رفت، که در رأسِ امور (هرچند ظاهری) قرار گیرد و آن شخص باید از حیث شهرت و محبوبیت، توانایی رقابتبا سزار را داشته باشد. او کیست؟ بی‌شک بروتوس.۱۵ مارس فرا می‌رسد، سزار از قبل، از زبان پیشگویی شنیده که این روز، روزِ شوم و خطرناکی برای اوست، اما غرور او اجازه نمی‌دهدکه به چیزی دیگر بی‌اندیشد. او به ساختمان سنا‌ می‌رود، با نیرنگی سرش گرم می‌شود و اولین خنجر از پشت، در گلویش فرو می‌رود. حالا نوبت به نوبت، دسیسه‌گران، دشنه‌ی آخته به کین و حسد را، وارد جسم او می‌کنند، نوبت به نوبت، بیست و دو ضربت! بیست و دوضربت به جای جایِ جسمِ قیصرِ روم وارد کرده‌اند و اما سزار، همچنان سرِپا و گردن‌کش است، چرا که او سزار است و قدِ غرورِ کسی تاآن روز، در سراسر پهنه‌ی‌ گیتی به پای قدِ غرور او که سر در ثریا دارد، نمی‌رسد و حالا، ضربتِ بیست‌ و سوم، خنجر آخر، نه به شقاوت،قدرت و تیزی دشنه‌های دیگر در بدنش فرو‌ می‌رود اما این این ضربه، ضربه‌ای‌ست کاری، چرا که دستِ دشنه‌دار، دستِ کسی‌ست که ازمیان آن جمع، با همه فرق دارد. خصوصن پیشِ چشمانِ سزار. خصوصن پیشِ چشمانی که بادیدنِ این دست، حالا غرقابِ اشک و خوناست. آن دست، دستِ بروتوسِ عزیزِ اوست.دستِ بروتوسِ عزیزهمان دستی که تا دیروز به گرمی در دستانِ سزار فشرده می‌شد، حالا حنابسته به خون اوست. دستِ بروتوس…آه به این بند که می‌رسم، بند بندِ قلبم آکنده از غم می‌شود، آکنده از اشک… چقدر آشنا…«تو هم بروتوس…؟!! پس بمیر ای سزار…»آری، پس بمیر ای سزار، پس بر خاک بیفت ای سزار، پس سنگ‌فرش‌های سنای روم را گلگون به خون خویش کن که این خون، فریاد ازغمی‌ست مگو…تأمل‌برانگیزتر از این جمله؟پس از این، این جمله‌ی سزار در فرهنگِ غرب بدل به ضرب‌المثلی شد، تا آدمیان بتوانند با جمله‌ای کوتاه، فغانِ خود را از اوجِ خیانت وپستی، بیان دارند.تو هم بروتوس؟و این آخرین کلامِ سزار بود«غرور جایی خرد می‌شود، که حیرت از خیانتِ دوست زبان می‌گشاید و کلامی جاری می‌دارد.»سرشکم آمد و عیبم بگفت رویارویشکایت از که کنم؟ خانگی‌ست غمازم</description>
                <category>مَـحـسِـیـن</category>
                <author>مَـحـسِـیـن</author>
                <pubDate>Thu, 24 Aug 2023 15:07:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نَقد یا نِق؟ [نادر فتوره‌چی]</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahssein/%D9%86%D9%8E%D9%82%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%90%D9%82-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87-%DA%86%DB%8C-c3qkhcxy4gcc</link>
                <description>تابلوی «نَقد»، اثرِ «خولیو روئلاس»مارکس در متن بی‌همتای «نقد فلسفه حق هگل» که بی‌شک یکی از درخشان‌ترین متون فلسفی-ادبی تاریخ بشر به حساب می‌آید، به موجزترین شکل ممکن پاسخ تمام ترهاتی که می‌کوشند مرتبه «نقد» را به «نق» تقلیل دهند، داده است:‏«نقد، گل‌های روییده بر زنجیر را پرپر کرده است».‏بله، کار نقد چنین چیزی‌ست: فراهم کردن امکان دیدن. دیدن زنجیرها. زنجیرهایی که به تعبیر روسو، تمدن به دست و پای انسان تنیده‌ است.‏هر زنجیری، هر تمدنی، چه مک‌دونالد باشد، چه شبح آزادی، چه هرشکلی از خرافات و تعصبات.‏او در این متن به شکل عجیبی به پروژه فروید (نقد اسطوره‌های خاستگاه) نزدیک می‌شود و البته مسیری دیگر را در تاریخ می‌رود و می‌گشاید.‏همانطور که می‌بینید، «استادان کهن»* پیش از ما این بحث‌ها را تا ته جلو برده‌اند. لذا کسانیکه با تکرار ترهاتی چون «نقد که نشد کار، باید دست به عمل زد» و...، گمان می‌کنند «دست به عمل» خیلی مهمی زده‌اند، فقط نابینایی‌شان را تصدیق کرده‌اند.[‏*«استادان کهن» تعبیر ویستان هیو اودن از «بروگل» در شعر «موزۀ هنرهای زیبا»ست. جایی که به تابلوی «چشم‌اندازی با سقوط ایکاروس» اشاره می‌کند.]‏جالب آنکه، بروگل اما در تابلوی دستۀ کورها سیمای مشتاقانی که بدون فهم(دیدن) فقط میخواهند «عمل» کنند، را به این نحو به تصویرکشیده است.‏بله، کسانی که «نبینند»، «کنش»شان هم چنین چیزی خواهد بود.تابلوی «تمثیل کوران»، اثرِ «پیتر بروگل»‏ارنست بلوخ، کسی که بیش از هرکس در تاریخ تفکر بر مسئله «امید» تمرکز کرده، حتی پاسخ مارکس را ناکافی میداند و متعاقب دعوای قدیمی «تنش میان نظریه و عمل» به جنبه «دیالکتیکی» امید اشاره میکند.بلوخ، دوست لوکاچ و استاد آدورنو بود، و میدانست لوکاچ(مردی که تجسد همنشینی نظریه و عمل است) درباره آدورنو(مردی که نشان داد نقد، خود یعنی کنش) و دوستانش چه نظری داشت:«ساکنان گراندهتل در کنار مغاک».‏بلوخ سوال کسانی را طرح کرد که در عصر و دوران ما آن را اینچنین مطرح می‌کنند: «یعنی هیچ کاری نکنیم و فعلا فقط نقد کنیم، و بعدها دست به عمل بزنیم؟».او بر فاصله‌ای انگشت گذاشت که میان «نقد/دیدن زنجیرها» و «عمل کردن» وجود دارد و گویی پر کردنش ممکن نیست و یا به «گراندهتل»(نقد بدون کنش) ختم می‌شود، یا به «دسته کورها»(کنش بدون فهم).‏آیا این فاصلۀ ناممکن پرشدنی‌ست؟ آیا می‌توان همزمان هم گل‌های روییده بر زنجیر را دید و هم زنجیر را درید؟‏اجازه دهید نام این «ناممکن»ی را «دیالکتیک امید» بگذاریم؛ یعنی به چنگ آوردن آن لحظۀ بی‌بدیلی که هم زنجیرها را می‌بینیم و هم زنجیرها را می‌دریم.نمیدانم آیا چنین لحظه‌ای سرانجام فراچنگ خواهد آمد یا نه، اما می‌دانم، «امید واقعی» یعنی «طلب امر ناممکن» و هر شکل دیگری از امید، «کاذب» است و به زنجیرهای جدید می‌انجامد.‏وقتی ماجرا تا این حد پیچیده و مملو از ناهماهنگی‌های زمانی و درهم‌آمیختگی‌ میل‌ها و تنش منافع و... است، تردید نکنید که «نقد» چیزی فراتر از «نق» زدن است. تلاشی ولو از داخل گراندهتل، برای زیر و زبر کردن مغاک. مغاکی که کورها حتی نمی‌دانند «مغاک» است.‏متن مارکس را تحریف کردم تا منظورم را راحت‌تر برسانم. درمتن مارکس نه گلها، بلکه «گلهای خیالی» آمده که به تعاقبش از افکندن زنجیرها و «گل‌های واقعی» سخن بگوید که این خود مستلزم تشریح پروژه‌ای بود که مارکس داشت و من قصد پرداختن به آن را نداشتم… . قصد من ساده کردن یک تمثیل برای فهم اهمیت نقد بود.پـایـانپ‌ن: متن حاضر، برگرفته از رشته توییتی از نادر فتوره‌چی در سال ۲۰۱۹ است.</description>
                <category>مَـحـسِـیـن</category>
                <author>مَـحـسِـیـن</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 10:42:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمزمه‌هایِ ذهنی فراموش‌کار</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahssein/%D8%B2%D9%85%D8%B2%D9%85%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1-urjipfyufyjw</link>
                <description>بچه که بودم همیشه در این(شاید) توهم بودم که دلیل آمدن و قدم گذاردن من در این جهان چیزی فرایِ دلایل دیگر افرادِ عادی‌ست که آن‌ها را از کوچه و خیابان تا مهدکودک و بعدتر دبستان می‌دیدم. قد و قواره و سن‌شان اهمیتی برایم نداشت، همین که چیزی شگفت‌آور برای منِ کودک(که هنوز هم هستم) نداشتند زیاد حسابشان نمی‌آوردم. از آنجا که در آب‌نمکِ مذهب دست و پا درآوردم و خشتک ترکاندم، گاهی می‌شد با خود می‌گفتم: «شاید من امام زمان باشم و خودم ندانم؟». حال که فکر می‌کنم چندان این افکار در من عجیب نبود؛ من کودکیِ تقریبن منزویانه‌ای داشتم، بچه‌ی آرام و گوشه‌گیری نبودم، اتفاقن آنچه که به یاد دارم و دارند، موجودی تخس و پر شور و شر بود که عارش می‌آمد اگر دو دقیقه جایی می‌نشست و کاری را که می‌خواست نمی‌کرد. این آنچه که می‌خواست مهم است چون گاهی این خواست لزومن شیطنت یا خط‌خطی کردن در و دیوار و آتش زدن لانه‌ی مورچه‌ها و دنبالِ سگ و مرغ و خروس‌های محل گذاشتن نبود، ممکن بود گاهی مجالی باشد برای تخیل و غریقِ دریای آمال شدن. خلاصه که این انزوا بیشتر از روی تمایز بود تا گوشه‌گیری. به عنوان مثال بچه‌ها عاشقِ فوتبال و کورس گذاشتن با دوچرخه‌ها و جمع کردن کارت‌های کشتی‌کج و فوتبال بودند اما من ترجیح می‌دادم روی فرش خودم را ولو کنم و با هرچه اسباب‌بازی که داشتم  و نداشتم تخیلاتم را به جلوی چشمانم بیارم و لذت ببرم؛ (نه که بگویم خاص بودم و برتر! نه! ابدن. قطعن خوب نبودن من در آن کارها در قدم اول سبب فاصله‌ی من از آن کارها شد.) تخیلاتی مانند صحنه‌های جنگ‌های بزرگ با صف‌آراییِ منظم سربازان و فرماندهان و سلاح‌های بزرگ و برج و بارو ساختن از چهارپایه و اژدها فرض کردن عروسک لاکپشت و سوپرمن ساختن از جامدادیِ خری که دُمِ پلنگِ صورتی‌ام را به دور کمرش بسته بودم. همین تخیل و یادگرفتن این نکته‌ی بدیهی که: «چگونه از ذهن خویش کار بکشیم» که من شاید به صورت غریزی آن را آموخته بودم، سبب شد که طی سال‌های متمادیِ عمرم تا به امروز خیلی زودتر از دیگران رشد کنم با جهانی تازه آشنا و با جهان‌های پوسیده‌ی قدیم وداع کنم. از طرفی همان تخیل سبب شد تا با گوهری مثل ادبیات خیلی زود آشنا بشوم، و کمترینش اینکه بتوانم بنویسم، همان چیزی که همین حالا دارید می‌بینید!</description>
                <category>مَـحـسِـیـن</category>
                <author>مَـحـسِـیـن</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2019 20:27:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>