<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهتاب مهبودی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahtaabmehboodi</link>
        <description>نویسنده و مترجم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:49:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2163/avatar/j4facd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهتاب مهبودی</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahtaabmehboodi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>احتمالا دیگر دوستت ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtaabmehboodi/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-xzoyh7jz5zhh</link>
                <description>چهارزانو با لیوان سرامیکیِ گرم از چای، می‌نشینم روی مبل سه نفره و به صفحه خاموش تلویزیون زل می‌زنم و با خودم فکر می‌کنم که دوست نداشتنت از کِی شروع شد؟شاید از همان روزی که شکرپاش روی میز را با عصبانیت سمتم هل دادی و گفتی &quot; امروز تنهام بذار! &quot;احساس کردم یک قدم از من فاصله گرفتی چون از دید من ، به وقت مشکلات، ما همیشه پناه هم بودیم.یا شاید از آن لحظه ای شروع شد که وقتی لباس مورد علاقه ات را پوشیده بودم، به جای اینکه مثل همیشه بغلم کنی، نگاهم کردی و پرسیدی &quot; شام کی حاضر میشه؟&quot;قرارمان این بود، عصرِ هر روز، هرکجا که باشیم، احساس قلبی‌مان نسبت به یکدیگر را در قالب پیام برای هم بفرستیم. عصر که میشد، لذت شنیدن صدای زنگ پیام روی گوشی موبایلم برابر بود با چیدن یک ستاره از آسمان. شاید دوست نداشتنت از همان عصری شروع شد که هیچ پیامی ندادی چون سرت &quot;شلوغ!&quot; بود. و تو آنجا با همکارانت توی کافه نشسته بودی و قهوه مورد علاقه ات را می‌نوشیدی و به من و احساس قلبی و تعهد کوچکی که به یکدیگر داشتیم دیگر فکر نمی‌کردی.کم کم، &quot;زنگ زدم چون دلم برات تنگ شده بود. &quot;، &quot; من برای تو همیشه وقت دارم. &quot;، &quot; فیلم؟ چه فیلمی قشنگ تر از دیدن تو موقع حرف زدن باهام؟ &quot;، &quot;جواب پیامم رو ندادی نگرانت شدم. همه چی رو به راهه؟&quot; ، &quot; شام رو با هم میریم بیرون. &quot; ها تبدیل شدند به&quot;بعدا بهت زنگ می‌زنم. &quot; ، &quot; الان نمی‌تونم صحبت کنم. &quot;، &quot; بذار اول فیلمو ببینم &quot;، &quot;پیام داده بودی؟ ندیدم. &quot;، &quot;دارم با دوستام میرم بیرون خودت یه چیزی بخور. &quot;.دیگر جواب &quot;دوستت دارم&quot; هایی که می‌گفتم را به ندرت می‌شنیدم.دلم ناراحت بود از تمام چیزهایی که باید آنجا می‌بود و نبود. مثل بچه‌ای خوشحال که بعد از یک عالمه گریه کردن و التماس بالاخره بستنی خریده است و حالا دارد با غم به آب شدنش روی آسفالت سیاه و کثیف نگاه می‌کند.تو چطور توانستی آن همه عشق من به خودت را از بین ببری؟ عشقی به آن عظمت که گاهی خودم را هم از وجودش می‌ترساند.تو می‌فهمی ترسِ دوست داشتنِ کسی حتی بیشتر از خودت یعنی چه؟جانِ من،قدم به قدم دور شدی از منو من، تلاش می‌کردم فکر نکنم که اتفاقی افتاده است.که دیگر دوستم نداری.که احتمالا دیگر دوستت ندارم.</description>
                <category>مهتاب مهبودی</category>
                <author>مهتاب مهبودی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Mar 2025 16:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی اونا همونی میشن که میخوای - ولی نه برای تو !</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtaabmehboodi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-qvdliv56r28l</link>
                <description>سم و سندی چهار سال با هم بودن. اوایلش خیلی عاشق هم بودن، ولی با گذر زمان، تعادل بینشون به هم خورد. سندی کم‌کم خودش رو تو موقعیتی دید که بیشتر بار رابطه رو به دوش می‌کشید، در حالی که سم هر روز کمتر از قبل تلاش می‌کرد.بعد از چهار سال، کار به جایی رسید که سندی دیگه دلش رشد و تعهد می‌خواست. به سم گفت که دوست داره با هم زندگی کنن. سندی به خاطر رابطه‌ای که یواش‌یواش از بین می‌رفت، روزبه‌روز مضطرب‌تر می‌شد. اما سم آماده نبود. اون نمی‌خواست سندی رو از دست بده، ولی در عین حال هم حاضر نبود بیشتر از این برای خواسته‌های اون تلاش کنه. فقط می‌گفت که می‌تونه آینده‌ای رو باهاش تصور کنه، اما هنوز وقتش نشده.شش ماه بعدی رو سندی هر کاری از دستش برمی‌اومد برای اون رابطه انجام می‌داد. خودش رو به هر شکلی تغییر می‌داد و مدام دنبال راه‌هایی می‌گشت تا به سم ثابت کنه که ارزشش رو داره. اما هرچی بیشتر تلاش می‌کرد، سم بیشتر روی ایرادهای کوچیکش زوم می‌کرد، خودش رو عقب می‌کشید و باعث می‌شد سندی احساس کنه کافی نیست.رابطه زیر بارِ کینه‌های ناگفته و خواسته‌های برآورده‌نشده فروپاشید. سندی با قلبی شکسته و ذهنی پر از تردید و سردرگمی تنها موند. چرا سم نمی‌تونست قدم بعدی رو باهاش برداره؟ دیگه باید چی کار می‌کرد؟چهار ماه بعد، خبری رسید که همه‌چیز رو به هم ریخت. سم نه‌تنها از اون رابطه رد شده بود، بلکه با زنی که به‌تازگی شناخته بود نامزد کرده بود.توی اون لحظه که حس می‌کرد دنیا رو سرش خراب شده، سوالی که مثل خوره به جونش افتاد این نبود که &quot;چرا برای رابطمون تلاش نکرد؟&quot; بلکه این بود: &quot;اون زن جدید چی داشت که من نداشتم؟&quot;این داستان برات آشناست؟ وقتی می‌بینی کسی که بعد از مقاومت در برابر تعهد داشتن بهت، یک‌دفعه با فرد جدیدی جدی شده، اولین فکری که به ذهنت میاد اینه که مشکل از لیاقت و کمبودهای خودته! در صورتی که موضوع این نیست که چه کسی لایق‌تر بوده یا چه چیزی کم بوده. بلکه، همه‌چیز به ادراک و رفتار اون شخص برمی‌گرده. (توضیح مترجم: منظورش اینه که فرد ممکنه به دلایلی مثل احساسات جدید یا تغییر در دیدگاهش نسبت به روابط قبلی، جذب یه آدم جدید بشه.)چرا بعضی تلاش‌های ما نتیجه مثبتی نداره؟باتوجه به موضوع سرمایه‌گذاری در رابطه، داشتن تعهد به خود رابطه بستگی داره. به این که چقدر از رابطه‌مون راضی‌ایم، چقدر گزینه‌های دیگه برای پیدا کردنِ شریک عاطفی داریم و این که چقدر وقت و انرژی توی رابطه می‌ذاریم. ولی برای بعضی زوج‌هایی که مدت زیادی با هم بودن یه تناقض پیش میاد: هر چی بیشتر تلاش می‌کنن و روی رابطشون سرمایه‌گذاری می‌کنن، انتظار بیشتری هم از پارتنرشون دارن که رابطه رو ارتقا بده.مثلاً شام رمانتیکی که پارتنرت برای اولین بار برات درست کرد رو با دهمین، صدمین یا هزارمین شامی که برات درست کرده مقایسه کن. احساساتی که از اولین شام داشتی احتمالاً هیجان و قدردانی بوده. ولی حالا که سال‌ها از رابطه گذشته، حتی اگه شام‌ها خیلی شیک هم باشن، دیگه به یه حدی از معمولی بودن می‌رسن و به نوعی تبدیل به یه &quot;شرط لازم&quot; می‌شن. (توضیح مترجم: &quot;شرط لازم&quot; یعنی چیزی که برای ادامه‌ی یه رابطه وجود داره ولی دیگه اون حس خاص یا هیجان اولیه رو نداره. مثلاً همون شام‌ها، وقتی زیاد تکرار بشه دیگه نه خوشحالی خاصی میاره، نه جلب توجه می‌کنه، چون تبدیل به یه انتظار طبیعی شده.)چیزی که به نفع آدم جدیده، فقط تازگی نیست—همون هیجان شام اول—بلکه این تصوره که &quot;اگه این رابطه ادامه پیدا کنه، احساساتمون چطوری میشه؟&quot; اون‌ها فکر می‌کنن این حس خوب همیشه می‌مونه، اما یادشون میره که با گذشت زمان تازگی از بین میره و اون هیجان اولیه به‌مرور کم‌رنگ میشه. این توی روابط طولانی‌مدت یه چیز طبیعیه.علاوه بر این، توی رابطه‌های جدید یا از راه دور، &quot;اثر هاله‌ای&quot; می‌تونه وارد عمل بشه. اثر هاله‌ای یه نوع خطای شناختیه که باعث می‌شه ما بر اساس یه سری ویژگی‌های محدود، خصوصیات مثبتی رو به کسی که خیلی خوب نمی‌شناسیم نسبت بدیم.اوایل رابطه یا وقتی بین دو نفر فاصله‌ست، این خطا پررنگ‌تر می‌شه. وقتی با یه آدم جدید آشنا می‌شیم، فورا برامون ایده‌آل میشه. چرا؟ چون ایرادهاش هنوز واسمون مشخص نشده و فکر می‌کنیم کلی پتانسیل و جذابیت داره. همین باعث می‌شه فکر کنیم ارزش زیادی داره، حتی اگه این آدم جدید از پارتنری که سال‌ها باهاش بودیم هم کمتر واسه رابطه تلاش کرده یا از نظر احساسی کم‌تر سرمایه‌گذاری کرده باشه.چرا تعهد ناگهانی؟وقتی کسی یه رابطه‌ی طولانی‌مدت رو کم‌ارزش می‌کنه و ازش بیرون میاد، ممکنه دچار &quot;ناهمخوانی شناختی&quot; بشه—یه حس ناخوشایند ناشی از تناقض، مثل این فکر که &quot;نکنه جدا شدن از فلانی اشتباه بود؟&quot; گاهی آدم‌ها با عجله خودشون رو درگیر یه رابطه‌ی جدید می‌کنن تا خودشون رو قانع کنن که مشکل از رابطه یا شریک قبلی بوده، نه از الگوها یا طرز فکر خودشون—یه جور دفاع روانی.برای &quot;سندی&quot;، نامزدی جدید &quot;سم&quot; احتمالاً به این معنی نبود که شریک جدیدش لایق‌تر یا بهتره یا سندی کافی نبود. بلکه وفاداری چندین ساله‌ی سندی برای سم به چیزی تبدیل شده بود که فکر می‌کرد وظیفشه، نه چیزی که براش ارزش قائل بشه—یه مثال از این که چطور هر چی بیشتر تلاش کنی، ممکنه کمتر قدرش رو بدونن. از طرف دیگه، شریک جدید سم که هنوز از پشت عینک ایده‌آل‌گرایانه دیده می‌شد، به خاطر تازگی رابطه توی نگاه اول ارزش بیشتری پیدا کرده بود.در نهایت، مشکل هیچ‌وقت ارزش سندی نبود، بلکه طرز فکر و رفتارهای سم بود. درس مهم اینه که مسئله به ارزش شخصی برنمی‌گرده، بلکه به خطاهای شناختی، الگوهای رفتاری و عوامل روانی ارتباط داره.نویسنده: دکتر ماریانا بوکارووا / پژوهشگر دانشگاه تورنتو.ترجمه: مهتاب مهبودی</description>
                <category>مهتاب مهبودی</category>
                <author>مهتاب مهبودی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 00:25:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا شکست خوردن اینقدر مهمه؟ حقیقت اینه که...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtaabmehboodi/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-eufvbm96qfkl</link>
                <description>روبرو شدن با شکست و مورد انتقاد قرار گرفتن، یکی از سخت‌ترین کارها برای هر آدمیه. همه موفقیت رو دوست دارن و از شکست متنفرن.  این تو ذات تمام آدم‌هاست. اما آیا می‌شه بدون شکست به موفقیت رسید؟شکست یعنی چی؟همیشه بین اون چیزی که انتظارش رو داریم با واقعیتی که پیش میاد یه فاصله‌ای هست . وقتی تلاش و انرژی زیادی رو صرف انجام یه کاری کردیم و نتیجه ش خلاف چیزی که فکرش رو کردیم میشه، اونوقت داریم شکست رو تجربه می‌کنیم. این نتیجه می‌تونه به خاطر عواملی باشه که خودمون کنترلشون نمی‌کنیم. مثل اشتباهات ناخودآگاه یا چیزهایی که از کنترل ما خارجن.اهمیت شکست  شکست باعث میشه غرور اضافی کاهش پیدا کنه و فرد رو متواضع تر کنه. همچنین از اعتماد به نفس بیش از حد افراد کم میکنه. شکست کمک می‌کنه تا فرد تمرکز بیشتری روی اهداف و خواسته‌هاش داشته باشه.  برخی از افراد بیش از اندازه واقعیشون خودشون رو بزرگ میبینن. شکست بهشون کمک می‌کنه تا اندازه‌ واقعی خودشون رو درک کنن. باعث میشه افراد تحمل بیشتری پیدا کنن و شروع کنن به همدلی با دیگران. شکست باعث میشه آدم‌ها انعطاف‌پذیرتر، پذیراتر و هماهنگ‌تر نسبت به یک سری چیزها بشن.«فقط کسانی که جرأت شکست خوردن دارند، به پیروزی دست پیدا خواهند کرد. » — رابرت اف. کندیچندتا روش و نکته که بعد از شکست به درد می‌خوره:1. خونسردیتونو حفظ کنید. هر کار اضافه‌ای انجام بدید فقط اوضاع رو بدتر می‌کنه. وقتی شکست می‌خورید، ذهن آدم به هم می‌ریزه و نمی‌تونه درست فکر کنه. پس عجله نکنید.جورج واشنگتن کارور گفته: &quot;99 درصد از آدمهایی که شکست میخورن آدمهایی هستن که که عادت به توجیه و بهانه‌ تراشی دارن.&quot; پس هیچ وقت عصبانیتت رو به خاطر شکست روی دیگران خالی نکن. وقتی خودت مسئول شکستت هستی، دیگه چه معنی داره عصبانیتت رو به دیگران منتقل کنی؟از رویکرد &quot;از پایین به بالا&quot; استفاده کن، یعنی اول به ریشه مشکل نگاه کن و بر اساس اون حلش کن. اگر ریشه مشکل بزرگ بود، اون رو به بخش‌های کوچیک تقسیم کن، هر کدوم رو جداگانه تحلیل کن و بعد دوباره همه رو با هم ترکیب کن.فورا به این فکر کن که چطور و کجا اشتباه کردی. تحلیلِ دقیق، کمک می‌کنه تا دلایل پشت شکست رو پیدا کنی و بفهمی چه اتفاقی افتاده که منجر به شکست شده. این مرحله بهت کمک می‌کنه که به خودت نگاه کنی و اقدامات اصلاحی رو انجام بدی تا اشتباهات در آینده تکرار نشه.با دقت بررسی کن که آیا شکست ناشی از عوامل درونی بوده یا نیروهای خارجی که خارج از کنترل انسان هستند. اگر اشتباه به دلیل نیروهای خارجی بود، فکر کردن بهش فایده‌ای نداره. اما اگر اشتباه به دلیل عوامل درونی بوده، حالا وقتشه که اصلاح کنی و اقداماتی برای جبران انجام بدی.اینو قبول کن که شکست یه چیزی جهانیه. باید بپذیریم که کسایی که موفقیت‌های کوچیکی دارن، شکست‌های کوچیکی هم می‌خورن و کسایی که دستاوردهای بزرگ دارن، شکست‌های بزرگتری رو تجربه می‌کنن. این یه واقعیته که هرچی سقوط بزرگتر باشه به قدرت بیشتری برای بلند شدن و دوباره بالا رفتن نیاز پیدا خواهی کرد. شکست خودت رو وقتی با دیگران مقایسه می‌کنی کوچیک‌تر بدون چون این باعث آرامش خاطر میشه.شکستت رو به عنوان یه چالش قبول کن. هر مشکلی رو مشکل نبین. بجاش اون رو یه فرصت در نظر بگیر. فقط آزمون آتش هست که فولاد رو مقاوم می‌کنه. یه آدم خوش‌بین، از مشکلات فرصت پیدا می‌کنه، ولی یه آدم منفی‌گرا تو هر فرصتی دنبال مشکل می‌گرده. در مورد شکستت با همکاران و دوستان قابل اعتمادت که می‌تونن جهت و راهنمایی درست رو بهت بدن صحبت کن. گفتگو باعث میشه دیدگاه‌های بیشتری پیدا کنی و به یه تصویر وسیع‌تر از شکست برسی.یادت بمونه: غرور بیش از حد آدم رو به زیر میکشه و تواضع آدم رو می‌بره بالا. وقتی زمین می‌خوری، متواضع می‌شی. مثل توپ لاستیکی که بعد از زمین خوردن به هوا پرتاب میشه، تو هم بعد از شکست دوباره بلند شو.نویسنده: پروفسور ام.اس. رائوترجمه: مهتاب مهبودی</description>
                <category>مهتاب مهبودی</category>
                <author>مهتاب مهبودی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 15:07:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌هایی که باعث میشن به انسانیت ایمان بیاریم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtaabmehboodi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-alithnlw2rkf</link>
                <description>مردی در بازار  وقتی صندوقدار سوپرمارکت هزینه خریدهایم را حساب کردم فهمیدم که 12 دلار کم دارم. برای همین شروع کردم به بیرون آوردن بعضی اقلام از کیسه‌ها که در همین لحظه خریداری دیگر ۲۰ دلار به من داد. به او گفتم: «لطفاً خودت رو به زحمت ننداز.» او گفت: «بذار یه چیزیو واست تعریف کنم. مادرم تو بیمارستان بستریه و سرطان داره. هر روز بهش سر می‌زنم و براش گل می‌برم. امروز صبح رفتم و مادرم از دستم عصبانی شد که چرا پولم رو صرف خریدن این گل‌ها میکنم. اصرار میکرد که با اون پول کار دیگه‌ای بکنم. پس لطفاً این رو بپذیر. این پول، گل‌های مادرم هستن.»  — لزلی واگنر، پیل، آرکانزاسغرق در شگفت زدگیقانون ممنوعیت حمل مایعات در چمدان دستی را فراموش کرده بودم، بنابراین وقتی به قسمت امنیتی فرودگاه رسیدم، مجبور شدم تمام وسایل نقاشی‌ام را تحویل دهم. وقتی یک هفته بعد برگشتم، یکی از کارکنان در قسمت بار منتظرم بود و وسایل نقاشی‌ام را به من برگرداند. او نه‌ تنها آن‌ها را برایم نگه داشته بود، بلکه تاریخ و زمان بازگشتم را پیدا کرده بود تا بتواند پیدایم کند.  —مرلین کینسلا، کنمور، کاناداهفت مایل برای منوقتی از یک فروشگاه بیرون آمدم و به ماشینم برگشتم، متوجه شدم که کلیدها و گوشی موبایلم را داخل ماشین جا گذاشته و در را قفل کرده‌ام. یک نوجوان که با دوچرخه‌اش در حال عبور بود، دید که به لاستیک ماشین لگد می‌زنم و ناسزا می‌گویم. از من پرسید: «چی شده؟» ماجرا را برایش توضیح دادم. گفتم: «حتی اگه همسرم رو هم خبر کنم، نمی‌تونه کلید اضافی رو بیاره، چون فقط همین یه ماشین رو داریم.» او گوشی موبایلش را به من داد و گفت: «به همسرت زنگ بزن و بگو که من میرم کلید رو برات بیارم.» گفتم: « رفت و برگشتت میشه هفت مایل!» او جواب داد: «نگرانش نباش.» یک ساعت بعد، با کلیدم برگشت. خواستم پولی به او بدهم، اما نپذیرفت و گفت: «بیا بگیم که من به این ورزش نیاز داشتم.» سپس مثل یک گاوچران در فیلم‌ها، در غروب خورشید با دوچرخه‌اش رفت.—کلارنس دبلیو استفنز، نیکلاسویل، کنتاکیکمکی کوچکیک شب، از رستورانی بیرون آمدم و از زن جوانی که داشت به مادر سالمندش کمک می‌کرد کمی جلو زدم. به لبه پیاده‌رو رسیدم و مکث کردم تا ببینم آیا زانوهای آرتروزیم می‌توانند از آن بالا بروند یا نه. در سمت راستم دستی ظاهر شد تا کمک کند. آن دست، دست مادر سالمند بود. قلبم از این حرکت مهربانانه بسیار تحت تأثیر قرار گرفت.—دونا موئری، گلدزبورو، کارولینای شمالیوایت شولدرزدر حراج خانگی ما، زنی عطری به خود زده بود که بویی بهشتی و آشنا داشت. پرسیدم: «چه عطری زده‌اید؟» پاسخ داد: «وایت شولدرز.» ناگهان موجی از خاطرات مرا فراگرفت. وایت شولدرز تنها هدیه‌ای بود که همیشه در کریسمس از مادر خدابیامرزم دریافت می‌کردم. مدتی با هم صحبت کردیم، او چند چیز خرید و رفت. چند ساعت بعد، او بازگشت و یک شیشه جدید از عطر وایت شولدرز در دست داشت. یادم نمی‌آید کداممان اول شروع به گریه کرد.—مدیا استوکس‌بری، پاول، تنسیقهرمان بزرگراهدر راه بازگشت به خانه در یک کولاک شدید، متوجه شدم که یک خودرو با فاصله نزدیک پشت سرم در حرکت است. ناگهان لاستیک ماشینم ترکید!ماشین را کنار زدم و آن خودرو هم توقف کرد. مردی از پشت فرمان بیرون پرید و بدون لحظه‌ای تردید لاستیک را عوض کرد. او گفت: « مسیر من این سمتی نبود. دو مایل قبل تر باید از جاده خارج میشدم اما دیدم لاستیکت مشکل داره و فکر کردم شاید کمک لازم بشی.»—مرلین آتبری، اسپوکن ولی، واشنگتناو از کجا میدانست؟برای اینکه کار جدیدم را شروع کنم باید به سراسر کشور سفر میکردم. ناگهان وقتی فهمیدم بیشتر پولم را خرج کرده‌ام و هنوز راه زیادی مانده است چیزی که به‌عنوان یک ماجراجویی سرگرم‌کننده شروع شده بود تبدیل به یک کابوس بزرگ شد. کنار زدم و شروع کردم به گریه کردن. در همان لحظه، کارت خداحافظی بازنشده‌ای را دیدم که همسایه‌ام هنگام ترک خانه در دستانم گذاشته بود. کارت را از پاکت بیرون آوردم و ۱۰۰ دلار از آن افتاد. درست به اندازه کافی برای تمام کردن باقی‌مانده سفرم. بعداً از همسایه‌ام پرسیدم چرا آن پول را داخل کارت گذاشته بود. او گفت: «احساس کردم ممکنه بهش نیاز پیدا کنی»—نادین چندلر، وینتروپ، ماساچوست.بزرگمرد کوچککودکان در منطقه بازی فروشگاه ایکیا مشغول بازی بودند. نوه پنج ساله‌ام به پسربچه‌ای اشاره کرد و از او خواست بایستد. او جلوی آن بچه زانو زد و بند کفش‌های شل شده او را دوباره بست. او تازه یاد گرفته بود که بند کفش خودش را ببندد. هیچ کلمه‌ای رد و بدل نشد، اما پس از اینکه کارش تمام شد، هر دو به طور خجالتی لبخند زدند و سپس به سرعت به جهت‌های مختلف دویدند.—شیلا میس، اولا، لوئیزیانا.دستمال موردعلاقهوقتی هفت ساله بودم، خانواده‌ام به گرند کنیون رفتند. موقع رانندگی در یک لحظه، دستمال مورد علاقه‌ام از پنجره بیرون افتاد و رفت. خیلی ناراحت شدم. بعد از آن، در یک ایستگاه خدماتی توقف کردیم. با ناراحتی، روی یک نیمکت نشستم و داشتم ساندویچم را می‌خوردم که یک گروه موتورسوار وارد ایستگاه شدند. مردی بزرگ و ترسناک با ریش خاکی و سیاه از من پرسید: «آیا آن فورد آبی شماست؟» مامان با تردید سر تکان داد. مرد دستمالم را از جیب کت خود بیرون آورد و به او داد. سپس به سمت موتور خود برگشت. من تنها راهی که بلد بودم تا از او تشکر کنم را انجام دادم: دویدم به سمتش و ساندویچم را به او دادم.—زنا همیلتون، بریتانیا.مسافروقتی من و دوستم در یک تصادف خودرو مجروح شدیم، خانواده‌ای از ایالتی دیگر توقف کردند تا کمک کنند. وقتی دیدند که آسیب دیده‌ایم، ما را به بیمارستان بردند و تا زمانی که مرخص شدیم، در آنجا ماندند. سپس ما را به خانه بردند، به ما غذا دادند و مطمئن شدند که به راحتی مستقر شده‌ایم. به طرز شگفت‌انگیزی، آنها تعطیلات خود را رها کردند تا به ما کمک کنند.—سندی ارلز، آدا، اوکلاهماپروانه های پشتیبانمن چهار ماهه باردار بودم و منتظر اولین فرزندمان بودیم که ناگهان قلب بچه ایست کرد و از بین رفت. شوکه و ویران شدم. با گذشت روزها، من نگران این بودم که چطور به کارم برگردم. من معلم مدرسه راهنمایی هستم و نمی‌دانستم چطور می‌توانم با دانش اموزانم رو به رو شوم. امسال در ماه مه، پس از چهار هفته استراحت و بهبودی، وارد کلاس خالی‌ام شدم و چراغ‌ها را روشن کردم. روی دیوار صدها پروانه کاغذیِ رنگی با پیامی دست‌نویس از دانش‌آموزان فعلی و پیشین چسبیده بود. همه آنها پیام‌های دلگرم‌کننده‌ای داشتند: &quot;به جلو حرکت کن&quot;، &quot;از خدا ناامید نشو&quot;، و &quot;بدان که ما تو را دوست داریم&quot;. این دقیقا چیزی بود که به آن نیاز داشتم.—جنیفر گارسیا-اسکیول، سن بنتو، تگزاسدوبرابر خوبیدو آتش‌نشان در صف یک فست‌فود ایستاده بودند تا غذا سفارش دهند که صدای آژیر ماشین آتش‌نشانی‌شان که در بیرون پارک شده بود، بلند شد. وقتی آنها به سمت در رفتند تا بیرون بروند، یک زوج که تازه سفارش خود را دریافت کرده بودند، غذاهایشان را به آتش‌نشان‌ها دادند. سپس آن زوج دوباره به صف برگشتند تا دوباره سفارش دهند. مدیر رستوران با افزودن به این عمل فداکارانه، از گرفتن پول آنها خودداری کرد.—جوآن سندرسون، برندون، فلوریدا</description>
                <category>مهتاب مهبودی</category>
                <author>مهتاب مهبودی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 14:51:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی که جا مونده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtaabmehboodi/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-tfp7wyna1rnb</link>
                <description>پیرزنی با سبد خرید جلوی من ایستاده بود. دسته بزرگ کرفس لم داده بود توی چرخ خرید و از زیرپلاستیک شفاف بهم چشمک میزد.دینگ!« ممنون از خرید شما.»صدای ربات صندوقدار این را گفت و مردی که جلوی پیرزن بود از فروشگاه بیرون رفت. پیرزن چرخ خریدش را دنبال خودش کشید و جلوی صندوق ایستاد. با کنجکاوی به دستان لرزان او چشم دوختم و در دل دعا کردم چیزی که انتظارش را دارم اتفاق نیافتد. پشت سرم را نگاه کردم و دیدم که چندین نفر درحال سرک کشیدن هستند. انگار همگی داشتیم به یک چیز مشترک فکر می‌کردیم.پیرزن دست لرزان و چروکیده‌اش را توی جیب پالتوی بلندش برد. چشمانم روی دستش خیره ماند. کمی این پا و آن پا کردم و بعد دیدم که دست زن به همراه یک کیف پول پارچه‌ای از جیبش بیرون آمد. به وضوح صدای پوووف کشیدن چند نفری را که پشت سرم ایستاده بودند، شنیدم.عالی شد!حالا معلوم نبود چقدر باید صبر می‌کردیم تا خریدهایش انجام شود. پیزن اول کرفس را جلوی دستگاه گرفت و بعد پول توی کیفش را شمرد. از توی سبد بسته گوجه فرنگی را برداشت و دوباره جلوی دستگاه گرفت و پول‌هایش را شمرد و این اتفاق به ترتیب برای شامپو و کرم نرم کننده و یک شانه چوبی و چتر و دفترچه یادداشت و بسته تخم‌مرغ و یک ماهیتابه و حوله کوچک اتفاق افتاد. حرکاتش کند بود و با اینکه کسی چیزی نمی‌گفت اما این همه معطلی همه را کفری کرده بود. صف داشت طولانی‌تر میشد و کسانیکه ته صف بودند می‌خواستند بدانند چه اتفاقی افتاده است.«یکی داره نقد حساب می‌کنه. » این چیزی بود که درجواب سوال دیگران شنیدم.حدودا پنج دقیقه‌ای طول کشید تا پیرزن پول‌هایش را توی دریچه مخصوص بریزد و بعد از چند لحظه شمارش، ربات صندوق دار بالاخره به صدا درآمد.دینگ!« ممنون از خرید شما.»نفسم را با خیال راحت بیرون فرستادم. بالاخره نوبت من بود. جلو رفتم. بارکد روی صفحه را زدم و بعد از گزینه ارسالِ تمام وسایلی که موقع خرید انتخابشان کرده بودم، گزینه پرداخت را زدم.دینگ!« ممنون از خرید شما.»هنوز چند قدم بیشتر جلو نرفته بودم که دوباره آن صدا را شنیدم.دینگ!« ممنون از خرید شما.»#پرداخت_مستقیم_پیمانتصور پرداخت با یک کلیک از حساب بانکی</description>
                <category>مهتاب مهبودی</category>
                <author>مهتاب مهبودی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 02:53:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی بازی میاد...</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-vetzaousbe73</link>
                <description>شوفاژ رو روشن میکنم و لای پنجره رو یکم باز می‌ذارم. ترکیب سرمایِ هوایِ ابری با گرمی شوفاژ فوق العادست. یه ظهر ابریه و هوا بشدت دوست داشتنیه. به این فکر میکنم که چقدر هوا، هوای دیدن بازی کردن زهرا و علی توی کوچه ست.یا حسن و گلدونهیا نرگس و نسرینهوا، هوای بازی کردن تو کوچه پس کوچه‌ها دنبال دوست و رفقاست. با خنده دویدن دنبال همدیگه وقتی بارون ریز ریز میباره روی صورت و موهات و گذشتن از کنار نونوایی در حال پخت و سبزی فروشی و آش فروشی و مردمی که بی دلیل عصبانی نیستن. رفتن به مغازه کتاب فروشی قدیمی و دیدن بخاری نفتی سبز وسط مغازه و اجازه گرفتن واسه تماشا کردن کتاب قصه ها. بوی بارون رو نفس کشیدن و از خرازی توپ چهل تیکه خریدن و با ذوق برگشتن تو کوچه. پیرهن بافتنی پوشیدن و یخ زدن انگشتای پا بخاطر سرمای این روزِ بارونی از توی دمپایی. شنیدن صدای مامان یا خواهر کوچیکه که داد میزنه: بیا تو میخوایم ناهار بخوریم.&quot;بعد ناهار میام باز&quot; گفتن ها و کنار خانواده غذا خوردن. خوابیدن کنار بخاری و تماشا کردن ماجراهای آنت و دنی توی کوه های آلپ.مشق نوشتن کنار خواهر کوچیکه که داره عروسکشو روی پاهاش میخوابونه و مامان که داره یه شال گردنی میبافه. محکم پاک کردن اشتباهاتِ مدادی توی دفتر مشق و مراقبِ پاره نشدن کاغذ بودن.داخل شدن  بابا با یه پلاستیک بارون زده لیمو شیرین یا پرتقال و نارنگی و شنیدن صدای لرزونش که میگه: &quot; امشب خیلی سرده!&quot;غذای روی بخاری بعد از مدرسه، نون گرم توی دستهای بابا وسط یه روز برفی، با دو از خونه بیرون رفتن توی بارون و برف واسه رسیدن به دستشویی ته حیاط، لیز خوردن با دمپایی و خیس شدن لباسا، روی دو زانو نشستن توی مهمونیا و جم نخوردن از کنار مامان و بابا، سرما خوردن و فین فین کردن ها و با حسرت تماشا کردن بازی بچه ها از پشت پنجره.این لیست همچنان ادامه داره... اما بچه‌های جدید هیچوقت این چیزا رو درک میکنن؟ یا خاطراتشون میشه فلان بازی تو گوشی موبایل و کامپیوتر؟ چطوری میخوان بفهمن بوی چراغ نفتی وسط یه مغازه تو روز برفی و بارونی یعنی چی؟ یا حتی مشق نوشتن کنار خواهر کوچیکه که عاشق عروسک بافتنی روی پاهاشه؟یه شکاف عمیق ایجاد شده بین نسل ما و نسل جدید. شکی نیست که این بچه‌ها باهوش تر و جسورتر هستن. حتما شیرینی خاطراتشون رو درک نخواهم کرد. فقط دوست دارم بدونم بزرگتر که بشن، با به یاد آوردن کدوم خاطره مشترک لبخند میزنن و دلشون گرم میشه :)</description>
                <category>مهتاب مهبودی</category>
                <author>مهتاب مهبودی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 14:27:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از وقتی معلولیتم را پنهان نکردم،دنیای جدیدی برایم آشکار شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtaabmehboodi/%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-qgsdkm1gzxnh</link>
                <description>روایتی از شارلوت هیلتون اندرسن، به قلم روت رَس بِلات، و ترجمه مهتاب مهبودی.همه آدمها چیزی را پنهان میکنند، اما قبول کردن آن بخش مخفی از خودت، میتواند همه چیز را تغییر بدهد.بدنیا آمدن من از روش معمول به دنیا آمدن نوزادها کمی دراماتیک تر بود. چند دقیقه بعد از تولدم، در حالی که پزشکان خبر سختی را به والدینم می دادند من را به اتاق دیگری بردند. من با دست چپ ناقص به دنیا آمده بودم. مطمئناً این خبر برای آنها شوک بزرگی بود. یعنی یک دستِ کامل، اصلاً وجود نداشت؟هرچند این مسئله در آن زمان چیز حیرت آوری بود، اما این موضوع چندان نادر نیست. طبق گزارش CDC، هر سال از 1500 نوزاد در ایالات متحده حداقل یک نوزاد با &quot;تفاوت اندام&quot; به دنیا می آید. داشتن انگشتان یا انگشت های اضافه، رایج ترین نوع تفاوت در اندام است. نوع من که به آن سندرم باند آمنیوتیک می گویند، نادرتر است و  از هر ۱۰,۰۰۰ تا ۱۵,۰۰۰ زایمان برای 1 نفر رخ می دهد. صرف نظر از نوع ناتوانی، این خانواده ها باید از همان روز اول با تمامی جوانب و چالش های مربوط به آن ناتوانی آشنا شوند. از پیدا کردن سفرهای مناسب تا تقویت اعتماد به نفس در فرزندانشان.&quot;کودکی روت رَس بِلات&quot;در واقع، خبر این تفاوت در اندام من، تمام زندگی ام را تحت الشعاع خود قرار میداد و اگر آنچه بعدش اتفاق افتاد، نمی افتاد ممکن بود به فاجعه تبدیل شود. به من گفته اند که یک پرستار مرا در آغوش گرفت، به اتاق بازگرداند، در آغوش مادرم گذاشت و گفت: &quot;شما او را به خانه می برید. شما او را دوست خواهید داشت. شما او را مثل هر کودک دیگری بزرگ می کنید. شما با او مثل یک کودک عادی رفتار میکنید.&quot;و دقیقاً همینطور شد.&quot;شما او را دوست خواهید داشت. شما او را مثل هر کودک دیگری بزرگ میکنید. شما با او مثل یک کودک عادی رفتار میکنید.&quot; - عکس تزئینییک کودکی تقریبا... عادی.والدینم آن سرزنش دوستانه را جدی گرفتند و در بیشتر موارد، اوضاع خوب بود. من ورزش می کردم، در تئاتر بازی می کردم، در مدرسه موفق بودم، در انجمن دانش آموزی شرکت می کردم و با دوستانم قرار ملاقات می گذاشتم. هرچند گاهی نگاهی به من می انداختند و سوالات &quot;مودبانه&quot;ای درباره معلولیتم می کردند، اما خوش شانس بودم چون به خاطر تفاوت در اندامم مورد تمسخر قرار نگرفتم. مثل همه بچه ها، من هم به سرعت یاد گرفتم که با آن &quot;دست گمشده&quot; سازش کنم و کنار بیایم. یکی از اولین خاطراتم مربوط به پدرم است که سعی می کرد به من یاد بدهد چطور بند کفشهایم را ببندم. من آرام او را کنار زدم چون روش دو دستی او برای من کار نمی کرد و توانستم راهی پیدا کنم که این کار را با یک دست انجام بدهم. با این حال، همه چالش ها به این سادگی نبودند. چون والدینم خیلی تلاش می کردند تا من احساس &quot;عادی&quot; بودن کنم. این به این معنا بود که واقعاً فضایی برای صحبت درباره تفاوت اندامم نداشتم و این واقعاً خودش متفاوت بودن به حساب می آمد. هرچقدر هم که سعی می کردیم این موضوع را تغییر بدهیم، دیگر بچه ها دو دست داشتند و من فقط یک دست داشتم.-عکس تزئینیدلایلی که چرا شروع به مخفی کردن معلولیتم کردم.این واقعیت که من متفاوت بودم، در روز اول دبیرستان به شدت بر من تأثیر گذاشت. ۱۳ ساله بودم، سنی که بچه ها معمولاً خیلی به خودشان حساس هستند و حس نیاز به پذیرفته شدن از سمت دیگران پررنگ می شود. یادم می آید که سوار اتوبوس زرد مدرسه شدم و یکی از بچه ها کمی بیش از حد به دست چپ من خیره شد. آن نگاه ها به شکلی مرا نگران کرد که قبلاً هرگز چنین احساسی نداشتم و ناگهان حس کردم باید دستم را پنهان کنم، بنابراین به طور غریزی آن را در جیبم گذاشتم. به خودم گفتم که فقط همان یک روز آن را پنهان میکنم تا با دوستان جدیدم آشنا شوم. اما آن یک روز پنهان کردن به یک هفته و سپس به یک ماه و در نهایت به سالها تبدیل شد. دقیقاً ۲۵ سال.دو دهه بعدی را صرف پنهان کردن تفاوت اندامم کردم. همیشه آن را در جیبم نگه می داشتم. با آستین های بلند اضافی می پوشاندم یا آن را پشت کیف یا زیر ژاکت پنهان می کردم. اما یک نکته در مورد پنهان کردن این است که خود عمل پنهان کردن نشان می دهد که چیزی بد یا اشتباه وجود دارد. (وگرنه چرا باید آن را پنهان کنی؟) در ذهنم تصمیم گرفته بودم که دست گمشده ام مرا زشت کرده و اگر مردم از آن باخبر شوند، از من می ترسند و نمی خواهند در کنارم باشند. این نفرت از خود را در درونم جذب کرده بودم و در طول سالها فقط بیشتر می شد. صادقانه بگویم، از این می ترسیدم که اگر تفاوت اندامم را نشان دهم، مردم من را به همان اندازهای که خودم را زشت می دانستم زشت ببیند. همیشه احساس تنهایی و ترس می کردم.قرار عاشقانه با وجود تفاوت اندام.ایجاد دوستی ها به اندازه کافی چالش برانگیز بود اما تلاش برای پیدا کردن عشق، یک جور به خصوصی ترسناک به نظر می رسید. وقتی شروع به دوستیابی کردم، به طور عمدی تلاش می کردم تا تفاوت اندامم را پنهان کنم. در نهایت، به نقطه ای در رابطه می رسیدیم که می دانستم باید به آنها بگویم. درباره &quot;پرده برداری از یک راز بزرگ&quot; عذاب می کشیدم و روزها آن را در ذهن خود و آنها بزرگ می کردم. به آنها می گفتم: &quot;یک چیزی هست که واقعاً باید به تو بگویم&quot; و سپس آنها را به حال خود می گذاشتم تا تصور کنند چه چیز وحشتناکی را پنهان کرده ام. وقتی خودم را برای این کار آماده می کردم، به طور ناگهانی به آنها زنگ میزدم و می گفتم: &quot;من با دست چپ ناقص به دنیا آمده ام&quot; و بلافاصله قبل از اینکه آنها بتوانند جواب دهند، تلفن را قطع می کردم. در حس شرم و ترس منتظر می ماندم تا آنها به من زنگ بزنند (که همه آنها بخاطر اعتبارشان این کار را می کردند) اما حتی در آن زمان هم نمی توانستم درباره اش صحبت کنم، بنابراین اجازه می دادم به دستگاه پیامگیر برود و بعداً پیامشان را می شنیدم. هر کسی که این موضوع را با او در میان گذاشتم—دوست، همکار یا دوست پسر—خوب واکنش نشان داد و چیزهای مهربانانه ای مثل &quot;نباید آن را پنهان کنی&quot; یا &quot;موضوع مهمی نیست&quot; گفتند. اما حرفهای آنها برای من مهم نبود. تنها کلماتی که واقعاً اهمیت داشتند، آنهایی بودند که به خودم میگفتم. داستانی از اینکه چقدر وحشتناک و لایق عشق نیستم.پنهان کردن به شدت شبیه دروغ گفتن است و وقتی دائماً احساس میکنی که به عزیزانت دروغ میگویی، برقراری روابط نزدیک دشوار می شود. و هرچه بیشتر پنهان کنی، سخت تر می شود که از پنهان کاری دست برداری.&quot;روت رَسبِلات&quot;دلایلی که چرا از پنهان کردن معلولیتم دست برداشتم.جالب اینجاست که یک قرار ملاقات بود که مرا قانع کرد تا از پنهان کردن تفاوت در اندامم دست بکشم!وقتی ۳۸ ساله بودم، از پنهان کردن و احساس تنهایی خسته شده بودم که با یک نفر خاص آشنا شدم و او را به زندگی ام دعوت کردم. ترکیب اینکه بالاخره احساس کردم آماده ام که پنهان کاری را کنار بگذارم و آمادگی او برای هم راستا شدن با این روند، دقیقاً چیزی بود که به آن نیاز داشتم. برای اولین بار در زندگی ام به کسی اجازه دادم که واقعاً به اندامم نگاه کند، آن را لمس کند، از آن عکس بگیرد، و آن را دوست داشته باشد. دوست داشته باشد که مرا دوست دارد.آن رابطه بعد از ۱۰ سال به پایان رسید، اما من عشق به خود و شفقتی را که از آن آموخته بودم حفظ کردم. از آن لحظه به بعد، تفاوت اندامم را به عنوان چیزی منحصر به فرد و زیبا در مورد خودم دیدم. چیزی که باید به نمایش گذاشته شود، نه پنهان.چطور پنهان نکردن دستم باعث بهتر شدن همه چیز در زندگی ام شد.این تجربه ای تحول آفرین بود و در طول این فرآیند، یاد گرفتم که خودم را هم دوست داشته باشم. این توانایی برای دوست داشتن خودم، نحوه زندگی ام را به طور کلی تغییر داد و باعث شد آدم خوشحال تری شوم. این روند با مراقبت فیزیکی آغاز شد. سالها هر زمستان دست چپم دچار یخ زدگی میشد، چون آن را آنقدر در جیبم فرو میکردم که احساس نمیکردم یخ میزند. پنهان نکردن آن به معنای یادگیری نحوه مراقبت از آن بود. یادگیری چیزهای کوچک مانند اینکه چطور آن را گرم نگه دارم و از عوامل محیطی محافظت کنم. روابط من نیز بهبود یافت. یاد گرفتم که راحت بودن با خودم باعث می شود دیگران هم با من راحت تر باشند. صحبت درباره چالش هایم به آنها اجازه میداد تا درباره مشکلات خودشان هم صحبت کنند و من توانستم با گروه بزرگتری از افراد در سطح عمیق تری ارتباط برقرار کنم. دیگر احساس تنهایی نمی کردم. سرانجام اکیپ خودم را پیدا کردم. چون دیگر آنقدر بر پنهان کردن خودم تمرکز نداشتم، شروع به نگاه کردن به اطرافم کردم و متوجه دیگران با تفاوتهای اندامی شان شدم. ما خیلی هستیم! از طریق یکی از این دوستان جدید بود که پروژه &quot;باله شانس&quot; را کشف کردم، سازمانی که به افراد با انواع مختلف اختلاف های اندامی اختصاص دارد. در نهایت به هیئت مدیره این سازمان پیوستم تا به افزایش آگاهی و حمایت عمیق تر از جامعه ام کمک کنم.هدف زندگیام نیز واضح تر شد.به مدت ۲۵ سال در سازمان های غیرانتفاعی با جوانان کار کرده بودم، اما پذیرش معلولیتم در من شور و اشتیاقی ایجاد کرد تا معلولیت را از طریق سخنرانی عمومی و نوشتن به عنوان بخشی از تنوع به دیگران آموزش دهم. شغل خود را تغییر دادم و مأموریت من اکنون این است که گفت و گو در مورد معلولیت را گسترش دهم و با سازمان ها همکاری کنم تا کارکنان شان بتوانند خود را پنهان نکنند و پیشرفت کنند.همچنین سال پیش کتابی نوشتم به نام &quot;تنها با یک دست: یادگیری برای پنهان نکردن و در آغوش گرفتن ارتباط  &quot; این کتاب بر روی سفر من در پنهان کاری و یادگیری برای کنار گذاشتن آن تمرکز دارد و به اینکه معلولیت در گفت و گوهای متنوع نیاز به گنجاندن دارد، می پردازد. اکنون، من در حال ساخت یک حرکت و جامعه جهانی حول محور پنهان نکردن هستم.چیزهایی که آرزو میکنم دیگران درمورد معلولیت می دانستند.ما اغلب تنوع را در ارتباط با نژاد، جنسیت و گرایش جنسی در نظر می گیریم و معمولاً بزرگترین گروه اقلیت را فراموش می کنیم. افراد دارای معلولیت و ناتوانی. تنوع به معنای ارزیابی دیدگاه ها و تجربیات مختلف است و ناتوانی ها دیدگاهی زیبا و متفاوت ارائه می دهند. با این حال به ندرت این دیدگاه ها شنیده می شوند.ناتوانی ها می توانند قابل مشاهده، -مانند ناتوانی من- یا نامرئی، -مانند سلامت روان،- تفاوت های عصبی یا بیماری های مزمن باشند. و هر شکلی که داشته باشند، تغییرات عمده ای به روش  های مثبت و چالش برانگیز در زندگی ایجاد می کنند. به همین دلیل، بسیار مهم است که افراد دارای معلولیت بتوانند به طور آزادانه درباره آن صحبت کنند و همچنین بسیار مهم است که افرادی که معلولیت ندارند، یاد بگیرند که چگونه یک حامی و مدافع باشند. در اینجا چند مرحله وجود دارد که میتوانید برای این کار انجام دهید.خود را آموزش دهید : این کار با درک و بررسی باورهای خود درباره معلولیت آغاز می شود. افکار منفی که در مورد افراد با معلولیت های مختلف دارید را به چالش بکشید. کتاب بخوانید، پادکست گوش دهید، برنامه های تلویزیونی تماشا کنید یا با دیگران صحبت کنید تا بهتر بتوانید تجربیات آنها را درک کنید.حواستان به نحوه پرسش سوالات باشد : همه درباره دست نداشتنم کنجکاو هستند—و کنجکاوی طبیعی است—اما قبل از اینکه از کسی درباره معلولیتش سوال کنید، از خود بپرسید: چرا باید این را بدانم؟ آیا شما از روی مهربانی و تمایل به حمایت از آنها می پرسید، یا این سوال به خاطر ارضای کنجکاوی شخصیتان است؟ انگیزه های خود را بررسی کنید.حد و حدودها را رعایت کنید : ناتوانی های افراد را قضاوت نکنید. افراد دارای معلولیت یاد گرفته اند که در شیوه هایی که حتی نمی توانید تصور کنید، سازگار و انطباق پیدا کنند. بپرسید که چگونه می توانید از کسی حمایت کنید به جای اینکه فقط کار را به دست بگیرید. و لطفاً به مرزهای فیزیکی احترام بگذارید—فقط به این دلیل که کسی متفاوت به نظر میرسد، مجوزی برای لمس تفاوتهای آنها بدون اجازه نداریم.  یک نکته دیگر که باید به خاطر داشته باشید. همه ناتوانی ها قابل مشاهده نیستند. بنابراین لطفاً از کسی نپرسید که چرا در خودروی خود برچسب ناتوانی دارد.همه آدمها چیزی را مخفی میکنند.اگر یک چیز از کارهای حمایتی ام یاد گرفته ام، این است که پنهان کاری امری جهانی است. دست نداشتنم فقط ابزاری است برای صحبت درباره این موضوع. یکی از کارهایی که در سمینارهای محل کارم انجام میدهم این است که به هر نفر یک کارت پستال خالی میدهم و از آنها میخواهم آنچه را که پنهان میکنند بنویسند و سپس (به طور ناشناس) آن را به من ارسال کنند. افراد درباره پنهان کاری مسائل مربوط به سلامت روان، چالشهای خانوادگی، سوءاستفاده، مشکلات مالی، سن، باورهای دینی، دیدگاه های سیاسی، وضعیت تحصیلی، اعتیاد، تنوع عصبی و چالش های جسمی صحبت کرده اند—فهرست همچنان ادامه دارد. اما همه آنها با یک جمله شروع می شوند: “هرگز این را به کسی نگفته ام …”پنهان کاری، به ویژه از عزیزان، خسته کننده و انزوا آور است و مانع از دریافت کمک و حمایت می شود. پس چرا همه ما این کار را انجام می دهیم؟ این شرم اولیه ناشی از متفاوت بودن و ترس از رد شدن به خاطر تفاوت هایمان است. این یک تجربه کاملاً جهانی است، با این حال همه ما احساس می کنیم که نمی  توانیم درباره آن صحبت کنیم. وقت آن رسیده که این وضعیت را تغییر دهیم.پنهاننکردن باعث رهایی میشود.  در کتابم، چهار مرحله برای پنهان نکردن هر چیزی که پنهان کرده اید توضیح می دهم:به آنچه پنهان کرده اید، اعتراف کنید. این کار سخت تر از آن است که فکر می کنید! آن را با صدای بلند بگویید. بنویسید. شما نمیتوانید چیزی را  تغییر دهید که به آن اعتراف نکرده اید.  کسی را به درون دعوت کنید. فردی را پیدا کنید که بتوانید درباره آنچه پنهان کرده اید با او صحبت کنید. بیرون آوردن رازهایتان از تاریکی قدرت بسیار زیادی دارد—حتی اگر فقط با یک انسان دیگر شروع کنید.جامعه خود را بسازید. به صورت آنلاین -برای هر چیزی، حتی موضوعات خاص- یک گروه حمایتی وجود دارد. دانستن اینکه شما تنها کسی نیستید که اینگونه رنج می کشید و دیگران هم دقیقاً همان کارهایی را برای کنار آمدن انجام داده اند که شما انجام داده اید، حس بسیار رها بخشی دارد.  داستان خود را به اشتراک بگذارید. نمونه ای برای دیگران در زمینه پنهان نکردن باشید. آزادی ای که با این کار به دست می آید را به اشتراک بگذارید. این یک چرخه مثبت می شود که به دیگران الهام می بخشد و آنها نیز عزیزان خود را الهام می دهند.پنهان نکردن کلید ارتباط است. زمانی که این کار را انجام می دهیم، فضایی زیبا و امن ایجاد می کنیم که در آن همه می توانند برای آنچه که هستند دیده و دوست داشته شوند و بدانند که به جایی تعلق دارند. پنهانکاری همه ما را عقب نگه میدارد—اما پنهان نکردن همه ما را آزاد میکند.روت رَس بلات، کارشناس مشهور گوناگونی و پذیرش ، رهبر سازمانهای غیرانتفاعی و سخنران TEDx است. او همچنین نویسنده کتاب جدید &quot;تنها با یک دست: یادگیری برای پنهان نکردن و در آغوش گرفتن ارتباط&quot; می باشد.پایان.</description>
                <category>مهتاب مهبودی</category>
                <author>مهتاب مهبودی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 12:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۷ کار کوچیکی که با انجامشون ناخواسته به خودت آسیب می‌زنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtaabmehboodi/%DB%B7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B4%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C-hckjd2wi8bmx</link>
                <description>1. به خودت دروغ می‌گی که خوشحالی!یه چیزی که وجود داره اینه که جلوی بقیه لبخند الکی بزنی و بهشون دروغ بگی. ولی وقتی خودت هم از حقیقت فرار می‌کنی، اون یه چیز دیگه ست و اوضاع بدتره. پذیرش، اولین قدم برای تغییره. هرچی زودتر قبول کنی چی اذیتت می‌کنه، زودتر می‌تونی دنبال راه‌حل بگردی و برگردی به زندگی‌ای که بهت حس رضایت و خوشحالی می‌ده.2. تو محدوده امن خودت باقی می‌مونی.ناشناخته‌ها می‌تونن ترسناک باشن. انجام دادن همون کارهایی که قبلا میکردی و نادیده گرفتن نارضایتی عمیق‌تری که تو وجودت هست خیلی راحته. اما در دراز مدت ، میبینی که ریسک کردن ارزشش رو داره. ممکنه برای مدتی تحت فشار باشی یا استرس بیشتری داشته باشی، اما حداقل داری به خودت فرصت می‌دی. حداقل داری به دنیا می‌گی: من حق دارم به همه چیزهایی که رسیدن بهشون آرزوم بوده برسم.3. به طور &quot;فیزیکی&quot; از بقیه و همه چیز کناره گیری میکنی.حتی اگه تعاملات اجتماعی برات استرس‌زا باشه، ایجاد ارتباطات عمیق خیلی مهمه. نخواه که خیلی طولانی تو خونه بمونی و هیچ‌کس رو نبینی یا حتی با کسی چت نکنی. باید با کسایی که برات مهم هستن ارتبطات بگیری. باید آدم‌های جدیدی رو بشناسی. حداقل باید بیرون بری، پیاده‌روی کنی و زیر آفتاب باشی. خودت رو قایم نکن. حتی اگه با قدم‌های کوچیک شروع کنی، باید خودت رو تو جمع بذاری.4. به طور &quot;احساسی&quot; از بقیه و همه چیز کناره گیری میکنی.تمام حقیقت رو به بقیه نمیگی. همه رو از خودت دور نگه‌ می‌داری تا از قلب و اعتبار خودت محافظت کنی. احساس داشتن عیب و خجالت نداره. حق داری گریه کنی. حق داری آسیب‌پذیر باشی. حق داری اون روحیه لطیفت رو به دیگران نشون بدی. اگه هیچوقت به خانواده و دوستات خودتو نشون ندی ، جلوی اینکه اونا بشناسنت رو میگیری و مانع عمیق‌تر شدن ارتباطت می‌شی.همه رو از خودت دور نگه‌ می‌داری تا از قلب و اعتبار خودت محافظت کنی.5. خودت رو به حدی تحت فشار می‌ذاری که به مرز خستگی کامل می‌رسی.نمی‌خواد خودت رو بیش از حد تحت فشار قرار بدی. هرچند برای رسیدن به رویاهات باید تلاش کنی، اما نباید به حدی استرس داشته باشی که دچار سردرد و دل‌درد بشی. قبل از اینکه خسته بشی، باید استراحت کنی. باید با بدن و ذهنت مهربون باشی. یادت نره که روزهای استراحت هم می‌تونن مفید باشن. این روزها می‌تونن بهت انرژی بدن و آماده‌ات کنن برای چالش‌های آینده.6. مشکلات رو نادیده می‌گیری و امیدواری که خودشون حل بشن.هرچند که درگیر چیزی بودن ناخوشاینده اما وقتی چیزی اذیتت می‌کنه باید حرف بزنی. مردم فکر میکنن کارشون خیلی درسته که وقتی دارن از روت رد میشن هیچ حرفی نمیزنی و صدات در نمیاد. اونا نمیفهمن که کارشون اشتباهه. اگه می‌خوای اوضاع تغییر کنه، باید نقش فعالی تو تغییرش داشته باشی. مشکلاتت به‌طور معجزه‌آسا حل نمی‌شن اگر نادیده‌شون بگیری.7. به خودت توجه نمی‌کنی.انقدر مشغول مراقبت از بقیه‌ای که هیچ وقت واسه خودت وقت نمی‌ذاری. خوشحالی خودت رو فدای خوشحالی دیگران می‌کنی. هرچند که کار قشنگیه که برای بقیه انقدر اهمیت قائلی، ولی باید به خودت هم اهمیت بدی.پایان.نویسنده | هالی ریوردن ، رمان‌نویس، کارشناس نجوم، نویسنده در زمینه غم و سلامت روانمترجم | مهتاب مهبودی ، مترجم زبان انگلیسی</description>
                <category>مهتاب مهبودی</category>
                <author>مهتاب مهبودی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2024 15:40:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۹ راهکار مؤثر برای افزایش اعتماد به نفس (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtaabmehboodi/%DB%B9-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A4%D8%AB%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-3-mibiw8piorzj</link>
                <description>7. کارهایی که توشون خوب هستی رو انجام بده : وقتی کارهایی که توشون مهارت داری رو انجام میدی چه اتفاقی می‌افته؟ اعتماد به نفست شروع به رشد می‌کنه. نقاط قوتت قوی‌تر می‌شن و این باعث می‌شه که بیشتر به خودت ایمان داشته باشی. این روش یه فایده دیگه هم داره؛ می‌تونه رضایتت از زندگی رو بیشتر کنه.یه تحقیق نشون داده که باور داشتن به تواناییت برای تقویت نقاط قوتت به طور متوسط با سطح رضایت از زندگی مرتبطه. این از شناسایی نقاط قوتت شروع می‌شه. بعد از اون، با کار کردن مرتب روی اون‌ها سعی کن قوی‌ترشون کنی. مثلاً اگه تو یه ورزش خاص خوب هستی، سعی کن حداقل هفته‌ای یک بار تمرین کنی یا بازی کنی. اگه تو انجام یه کار خاص تو محل کارت مهارت داری، تلاش کن بیشتر اون کار رو انجام بدی. تقویت نقاط قوتت می‌تونه به افزایش اعتماد به نفست هم کمک کنه.8.بدون که چه موقع باید &quot;نه&quot; بگی : همونطور که انجام کارهایی که توشون مهارت داری می‌تونن اعتماد به نفست رو بالا ببرن، مهمه که موقعیت‌هایی رو هم بشناسی که اعتماد به نفست رو پایین میارن. شاید توی اون موقعیت ها متوجه بشی وقتی داری تو یه فعالیت خاص شرکت می‌کنی، به جای اینکه حس بهتری پیدا کنی، حالت بدتر می‌شه.هیچ عیبی نداره که به فعالیت‌هایی که اعتماد به نفست رو کم می‌کنن &quot;نه&quot; بگی! البته نباید از هر چیزی که اذیتت می‌کنه دوری کنی چون حس ناراحتی معمولاً بخشی از رشد شخصیه. اما در عین حال، اینکه حد و مرزهای خودت رو بشناسی و بهشون پایبند بمونی، هیچ ایرادی نداره.تعیین مرزهای اجتماعی و احساسی بهت کمک می‌کنه که از نظر روانی احساس امنیت بیشتری داشته باشی.همچنین بهت کمک میکنه تا حس کنترل بیشتری روی اوضاع داشته باشی. یه بخشی از اعتماد به نفس داشتن به این برمیگرده که تو حس کنی رو زندگیت کنترل داری. حد و مرز گذاشتن، به ایجاد این حس کنترل کمک می‌کنن. دفعه بعد که کسی پیشنهاد انجام کاری رو داد که می‌دونی اعتماد به نفست رو پایین میاره، با احترام ردش کن. لازم نیست برای همیشه از اون کار دوری کنی. وقتی یاد گرفتی چطور اعتماد به نفس بیشتری داشته باشی، ممکنه حس کنی اونقدر قوی شدی که بتونی دوباره امتحانش کنی. بدون اینکه اعتماد به نفست آسیب ببینه.9. اهداف واقع‌بینانه تعیین کن : دنبال کردن اهدافت معمولاً به این معنیه که چند بار شکست بخوری تا بفهمی چه راهی بهتره. این میتونه باعث بشه به توانایی‌هات  و اینکه آیا واقعاً می‌تونی موفق بشی یا نه شک کنی.همچنین ممکنه واست سوال بشه که چطور می‌تونی با اعتماد به نفس بیشتری به رویاهات برسی. جواب این سوالت تو تعیین کردن اهداف واقع‌بینانه ست.تعیین اهداف بلندپروازانه و نرسیدن بهشون می‌تونه رو اعتماد به نفس اثر بذاره. برعکس این حالت، اهداف واقع‌بینانه هستن که قابل دستیابی‌ان. و هرچقدر بیشتر به اهدافت برسی، اعتماد به نفست تو خودت و توانایی‌هات هم بیشتر می‌شه. واسه تعیین اهداف واقع‌بینانه، بنویس که می‌خوای به چی برسی. بعد از خودت بپرس که چه شانس‌هایی برای رسیدن به این هدف داری. (صادق باش!) اگه جوابت &quot;خیلی کم&quot; یا &quot;هیچ&quot; بود، ممکنه اون هدف کمی بلندپروازانه باشه. ساده‌ترش کن تا واقع‌بینانه‌تر و قابل دستیابی‌تر بشه.ممکنه لازم باشه که یکم راجع به این موضوع تحقیق کنی. مثلاً، اگه هدفت کاهش وزن باشه، کارشناس ها پیشنهاد می‌کنن که برای کاهش وزن سالم و بلندمدت، هفته‌ای یک تا دو پوند (مترجم: هر پوند معادل 500 گرم) وزن کم کنی. دونستن این موضوع بهت کمک می‌کنه که هدفی متناسب با این دستورالعمل تعیین کنی و وقتی بهش برسی، اعتماد به نفست رو بالا میبره.یادتون باشه که،همه تو یه مقطعی از زندگی با مشکلات اعتماد به نفس دست و پنجه نرم می‌کنن. خوشبختانه، کارهای زیادی وجود داره که می‌تونید واسه افزایش اعتماد به نفستون انجام بدید. تو خیلی مواقع، یادگیری نحوه رفتار با اعتماد به نفس می‌تونه واقعاً بهتون کمک کنه تا احساس اعتماد به نفس بیشتری کنید.اوونز میگه: «این مثل اون ضرب‌المثلیه که می‌گه لبخند زدن می‌تونه مغزت رو گول بزنه تا احساس شادی کنی. اگه طوری رفتار کنی که انگار اعتماد به نفس داری، حتی وقتی که اینطور حس نمی‌کنی، بقیه هم باهات متفاوت برخورد می‌کنن و این باعث می‌شه اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنی و این روند ادامه پیدا کنه.»بعضی وقتا اعتماد به نفس پایین می‌تونه نشونه‌ای از یه مشکل سلامت روانی مثل افسردگی یا اضطراب باشه. اگه احساس اعتماد به نفست روی کار، زندگی اجتماعی یا تحصیلاتت تأثیر منفی می‌ذاره، بهتره با یه متخصص سلامت روان صحبت کنی. یه درمانگر می‌تونه بهت کمک کنه تا مشکل رو بهتر درک کنی، درمان مناسب رو معرفی کنه و با کمک هم مهارت‌هایی برای تقویت اعتماد به نفست یاد بگیری.پایان.نویسنده | ایمی مورین، مددکار اجتماعی بالینی (LCSW)مترجم | مهتاب مهبودی، مترجم زبان انگلیسی</description>
                <category>مهتاب مهبودی</category>
                <author>مهتاب مهبودی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2024 13:26:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۹ راهکار مؤثر برای افزایش اعتماد به نفس (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtaabmehboodi/%DB%B9-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A4%D8%AB%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-2-r0w6frkvxvfu</link>
                <description>2. دورت رو با افراد مثبت اندیش پر کن: یه لحظه به این فکر کن که دوستات چه حسی بهت میدن.باعث انگیزه و پیشرفتت میشن یا دلسردت می‌کنن؟ مدام قضاوتت می‌کنن یا همون‌طوری که هستی قبولت دارن؟افرادی که باهاشون وقت میگذرونی میتونن بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی روی افکار و نگاهت نسبت به خودت تأثیر بذارن. پس به احساسی که دیگران بهت میدن توجه کن. اگه بعد از وقت گذروندن با فرد خاصی متوجه شدی که حس بدی به خودت داری، شاید بهتر باشه باهاش خداحافظی کنی. به جاش، دورت رو با افرادی پر کن که دوستت دارن و بهترین‌ها رو برات می‌خوان. دنبال کسایی باش که مثبت‌اندیش هستن و می‌تونن به تقویت اعتماد به نفست کمک کنن. اعتماد به نفس و دید مثبت، با همدیگه ارتباط مستقیم دارن.3. مراقب بدنت باش: میگن برای داشتن اعتماد به نفس لازمه که از بدنت مراقبت کنی چون اگه به بدنت بی‌توجهی کنی سخته که حس خوبی نسبت به خودت داشته باشی. وقتی به خودت رسیدگی می‌کنی، می‌دونی که داری یه کار مثبت برای ذهن و بدن و روحت انجام میدی و در نتیجه به طور طبیعی احساس اعتماد به نفس بیشتری میکنی.اینجا چندتا روش خودمراقبتی که به داشتن اعتماد به نفس کمک میکنن رو بهتون میگم:رژیم غذایی: تغذیه سالم فواید زیادی داره؛ از جمله افزایش اعتماد به نفس و عزت نفس. وقتی بدنت رو با غذاهای مغذی تامین می‌کنی، احساس سلامتی، قدرت و انرژی بیشتری می‌کنی و این می‌تونه باعث بشه که نسبت به خودت احساس بهتری داشته باشی.ورزش: تحقیقات نشون داده که ورزش کردن اعتماد به نفس رو بالا می‌بره. مثلاً یه تحقیق تو سال ۲۰۱۶ نشون داد که ورزش منظم باعث می‌شه افراد دید بهتری نسبت به بدنشون داشته باشن. وقتی هم که این دید بهتر باشه، اعتماد به نفس بیشتر می‌شه.مدیتیشن: مدیتیشن فقط یه روش برای آرامش نیست بلکه می‌تونه به افزایش اعتماد به نفس کمک کنه. اول از همه، بهت کمک می‌کنه خودت رو بهتر بشناسی و بپذیری. همچنین یاد می‌گیری که از گفتگوهای منفیِ درونی که با خودت داری خداحافظی کنی و از چرت و پرت‌های ذهنی که اعتماد به نفست رو تحت تأثیر قرار میدن دور بشی.خواب: کم خوابی می‌تونه به احساساتت آسیب بزنه. عوضش خوابِ خوب با ویژگی‌های مثبتی مثل خوش‌بینی و اعتماد به نفس همراهه.مراقبت از خودت برای اعتماد به نفس خیلی مهمه. مطمئن شو که هر چیزی که واسه بدست آوردن حس خوب نسبت به خودت و توانایی‌هات لازمه رو به دست میاری.اوونز یه جا توضیح میده که: &quot;مراقبت از بدن فقط به معنی خوب به نظر رسیدن نیست. وقتی خودت و مراقبت از خودت رو در اولویت قرار میدی، به دنیا این پیام رو می‌فرستی که آدم مهم و ارزشمندی هستی! و این باعث میشه دیگران هم همین حس رو نسبت بهت داشته باشن.&quot;4. با خودت مهربون باش: مهربون بودن با خودت یعنی وقتی یه اشتباهی میکنی، شکست میخوری یا با مشکل مواجه میشی، خودت رو سرزنش نکنی و با خودت به مهربونی رفتار کنی. این کار بهت اجازه میده از نظر احساسی انعطاف‌پذیرتر بشی و بهتر بتونی احساسات چالش برانگیز رو مدیریت کنی و اینجوری ارتباطت با خودت و دیگران بهتر میشه.یه تحقیق تو سال ۲۰۱۵ نشون داده که مهربون بودن با خودت، با اعتماد به نفس رابطه داره. پس دفعه بعدی که تو یه موقعیت سخت قرار گرفتی، یادت باشه که عیب داشتن یا گاهی شکست خوردن طبیعیه. سعی کن این تجربه‌ها رو با مهربونی نسبت به خودت پیش ببری.5.  مثبت حرف زدن با خودت رو تمرین کن: زدن حرف های منفی با خودت می‌تونه توانایی‌هات رو محدود کنه و اعتماد به نفس‌ت رو کم! چون به ناخودآگاهت می‌گه که «نمی‌تونی با این کنار بیای» یا «خیلی سخته» و «اصلاً نباید امتحان کنی.» اما از طرف دیگه، وقتی با خودت حرفای مثبت میزنی در حقیقت داری با خودت به مهربونی رفتار میکنی و این بهت کمک میکنه تا به تردیدهات غلبه کنی و چالش‌های جدید رو قبول کنی.دفعه بعدی که فکر کردی حق نداری تو جلسه صحبت کنی یا اینکه واسه ورزش کردن زیادی از فرم خارج شدی، به خودت یادآوری کن که افکارت همیشه درست نیستن. بعد سعی کن راهی پیدا کنی تا اون افکار رو به گفتگوی مثبت با خودت تبدیل کنی. اینجا چندتا مثال داریم از روش‌هایی  که می‌تونی گفتگوی بدبینانه با خودت رو به چالش بکشی و افکارت رو به شیوه‌ای مثبت‌تر تغییر بدی و در این حین اعتماد به نفست رو هم افزایش بدی:«نمی‌تونم با این کنار بیام» یا «این غیرممکنه» تبدیل می‌شه به «من می‌تونم این کار رو انجام بدم» یا «فقط کافیه تلاش کنم.»  «هیچ‌کاری رو درست انجام نمی‌دم» می‌شه «می‌تونم دفعه بعد بهتر عمل کنم» یا «حداقل چیزی یاد گرفتم.»  «از صحبت کردن تو جمع بدم میاد» به «از صحبت تو جمع خوشم نمیاد» و «همه نقاط قوت و ضعف دارند» تغییر پیدا می‌کنه.6. با ترس‌هات رو به رو شو: دیگه کارهات رو به تعویق ننداز تا احساس اعتماد به نفس بیشتری کنی. مثل درخواست از کسی برای قرار یا درخواست ارتقا گرفتن تو شغلت. یکی از بهترین راه‌ها برای افزایش اعتماد به نفس تو این موقعیت‌ها، روبه‌رو شدن با ترس‌هات به طور مستقیمه.برو سراغ بعضی از ترس‌هاییت که ناشی از کمبود اعتماد به نفس هستن. اگه از این می‌ترسی که از خودت شرمنده شی یا فکر می‌کنی خراب می‌کنی بازم امتحانش کن. یه کم تردید به خودت می‌تونه عملکردت رو بهتر کنه. به خودت بگو که این فقط یه آزمایشه و ببین چه نتیجه‌ای می‌گیری.شاید بفهمی که یکم اضطراب یا  چندتا کار اشتباه انجام دادن به اون بدی‌ ای که فکر میکردی نیست. و هر بار که جلو میری، اعتماد به نفس بیشتری پیدا میکنی. در نهایت، این بهت کمک می‌کنه تا از ریسک‌هایی که می‌تونه عواقب منفی بزرگ داشته باشه، دوری کنی.اوونز می‌گه: &quot;البته این چیزا گفتنش راحت تر از انجام دادنشه  اما حتی پیروزی‌های کوچیک هم می‌تونن کمک‌کننده باشن. این رو مثل یه نوع درمان مواجهه در نظر بگیر. حتی یه قدم کوچیک هم پیشرفته!&quot;نویسنده | ایمی مورین، مددکار اجتماعی بالینی (LCSW)مترجم | مهتاب مهبودی، مترجم زبان انگلیسیادامه دارد...</description>
                <category>مهتاب مهبودی</category>
                <author>مهتاب مهبودی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2024 00:17:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری اعتماد به نفس بیشتری داشته باشیم: ۹ راهکار مؤثر</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtaabmehboodi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%DB%B9-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A4%D8%AB%D8%B1-d2knmlr8nu6a</link>
                <description>بیشتر ما احتمالاً دوست داریم اعتماد به نفس بیشتری داشته باشیم. داشتن حسی سرشار از اعتماد به  توانایی ها، ویژگی ها و قضاوت های خودمون؟ کیه که دلش نخواد؟ انجمن روانشناسی آمریکا، اعتماد به نفس رو اینجوری تعریف میکنه: «باور به اینکه فرد میتواند از عهده ی انجام موفقیت آمیز یک کار براید. »اعتماد به نفس میتونه به حس کلی تو نسبت به تواناییهات برای کنترل زندگیت ربط داشته باشه یا میتونه به یه موقعیت خاص مربوط بشه. مثلاً ممکنه توی یه زمینه خاص خیلی اعتماد به نفس داشته باشی، اما توی بقیه موارد کمتر. تحقیقات نشون داده که اعتماد به نفس برای سلامت جسم و روان خیلی مهمه.اما پرورش و حفظ اعتماد به نفس کار راحتی نیست. مثلا وقتی حس میکنی تو کاری شکست خوردی یا اشتباهی مرتکب شدی، خیلی راحت از دستش میدی. برای همین، کار کردن فعالانه روی تقویت اعتماد به نفس خیلی مهمه. چیزی نیست که فقط یک بار به دست بیاد و تموم بشه بره. باید همیشه مراقبش باشی. هرچقدر هم کلیشه ای به نظر برسه، واقعاً باید به خودت باور داشته باشی!هانا اوونز، مددکار اجتماعی، توضیح میده که «شک و تردیدی که با زیر سؤال بردن خودت به وجود میاد، هم تأثیرات درونی داره و هم بیرونی.» اعتماد به نفس فقط روی خودت و احساست نسبت به خودت تأثیر نمیذاره بلکه به دیگران هم این پیام رو میده که تو فردی قابل اعتماد و توانا هستی. و این میتونه هم تو روابط اجتماعی و هم تو محیط کار بهت کمک کنه.راه های داشتن اعتماد به نفس بیشتر  اعتماد به نفس مناسب میتونه توی موفقیت هات، چه توی زندگی شخصی و چه کاری، خیلی تأثیرگذار باشه. مثلاً تحقیقات نشون داده کسایی که اعتماد به نفس بالاتری دارن، معمولاً توی درس و تحصیل موفق ترن. حتی اعتماد به نفست روی این هم تأثیر میذاره که چطوری خودتو به دیگران نشون بدی.خبر خوب اینه که چندین راه برای افزایش اعتماد به نفس وجود داره. چه توی یه زمینه خاص اعتماد به نفس نداشته باشی یا اینکه کلاً حس کنی توی هیچ کاری اعتماد به نفس نداری، این ۹ تا راهکار میتونن بهت کمک کنن تا اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنی.1. خودت رو با دیگران مقایسه نکن. تا حالا واست پیش اومده که خودت رو با آدمهایی که تو اینستاگرام دنبال میکنی مقایسه کنی؟ یا مثلاً حقوقت رو با درآمد دوستات مقایسه کنی؟ طبق نظریه ی مقایسه اجتماعی، طبیعیه که این کارو انجام بدی. ولی اینجوری نیست که باعث بشه اعتماد به نفست بیشتر بشه. حتی ممکنه نتیجه برعکس داشته باشه.تو سال ۲۰۱۸ یه تحقیق توی مجله **Personality and Individual Differences** منتشر شد که ارتباط مستقیم بین حسادت و احساسی که نسبت به خودمون داریم رو پیدا کرد. محققان مشخص کردن که وقتی آدمها خودشون رو با دیگران مقایسه میکنن، حسادت رو تجربه میکنن و هرچی میزان حسادت بیشتر باشه، احساسشون نسبت به خودشون بدتر میشه.چطوری میتونی تو اون لحظه ای که متوجه میشی داری خودت رو با دیگران مقایسه میکنی، اعتماد به نفست رو افزایش بدی؟ اول از همه، به خودت یادآوری کن که این کار هیچ کمکی بهت نمیکنه. هر کسی تو مسیر خودش داره پیش میره و زندگی مسابقه نیست.اگه نسبت به زندگی دیگران حسادت میکنی، یادت باشه که به نقاط قوت و موفقیت های خودت هم توجه کنی. داشتن یه دفترچه قدردانی میتونه بهت کمک کنه تا بهتر به یاد بیاری که چه نعمت هایی تو زندگیت داری و کجاها موفق بودی. این کار بهت کمک میکنه تا بیشتر روی زندگی خودت تمرکز کنی و کمتر به زندگی دیگران فکر کنی.اوونز میگه: «رسانه های اجتماعی مخصوصا تو این زمینه خیلی مخرب هستند. این یه سیستمه که تقریباً برای مقایسه کردن طراحی شده. اما یادت باشه که مردم معمولاً فقط بهترین و بدترین تجربیاتشون رو به اشتراک میذارن و دونستن این موضوع میتونه بهت کمک کنه که موفقیتهای روزانه ت رو جشن بگیری و این خودش میتونه اعتماد به نفست رو بالا ببره. »&quot;فضای مجازی بهت دروغ میگه&quot;نویسنده | ایمی مورین، مددکار اجتماعی بالینی (LCSW)مترجم | مهتاب مهبودی، مترجم زبان انگلیسیادامه دارد...</description>
                <category>مهتاب مهبودی</category>
                <author>مهتاب مهبودی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2024 19:27:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;شرم سمی&quot; چیه و چطوری مدیریتش کنیم؟ (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtaabmehboodi/%D8%B4%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D9%85%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D9%87-%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-2-rfte8nrppydj</link>
                <description>استراتژی‌های مقابله‌ای برای غلبه بر &quot;شرم سمی&quot;با اینکه شرم سمی ممکنه غیرقابل غلبه به نظر برسه، اما راهکارهای سازشگرانه‌ای وجود داره که می‌تونی برای مقابله کردن، از منشاء خودش استفاده کنی.اولین قدم، شناسایی عواملیه که تو شرایط خاص باعث تحریک شرم میشن و اینکه ببینی چه چیزهایی تحت کنترلت هستن که می‌تونی اونا رو تغییر بدی.به‌عنوان مثال، مواردی مثل گفتگوی درونی، محدودیت‌ها، ارتباطات و تحمل ناراحتی. دوری از چیزهایی که شرم ایجاد می‌کنن، میتونه باعث بشه فردی که شرم سمی داره منزوی بشه. با این حال، مهمه افرادی رو که باعث ایجاد حس شرم در تو میشن یا بیش از حد انتقادگر هستن شناسایی کنی و برای اونا حد و مرز تعیین کنی یا ازشون دوری کنی.همچنین مهمه که احساسات و افکار شرم و ناامنی خودت رو بپذیری. اگه وانمود کنی که این احساسات وجود ندارن یا هیچ اتفاقی برات نیفتاده، هرگز نمی‌تونی تغییرشون بدی. به جای اینکه سعی کنی احساساتت رو سرکوب کنی یا نادیده بگیری، به خودت اجازه بده تجربه‌شون کنی. اونوقت می‌تونی روی پیدا کردن راهی واسه رهایی ازشون کار کنی.پذیرش احساساتت با مهربونی کردن به خود در ارتباطه. با خودت صبور و فهمیده باش—این احساسات قرار نیست یکهو و یک‌شبه از بین برن. طبیعیه که تو این مسیر با چالش مواجه بشی چون مقابله با شرم سمی می‌تونه خیلی سخت باشه. به خودت گیر نده که چرا نمی‌تونی به سرعت بهش غلبه کنی.مشاوره می‌تونه واسه مقابله کردن با شرم سمی مفید باشه چون بهت یاد میده که چطوری افکار و احساسات منفی رو شناسایی و بازسازی کنی. رویکردهایی مثل DBT (رفتار درمانی دیالکتیکی) و ACT (درمان مبتنی بر تعهد و پذیرش ) می‌تونن برای شرم سمی موثر باشن چون بهت یاد میدن چطوری با ناراحتی‌هات کنار بیای و چطوری تحملشون کنی در حالی که رویکردی مثلCBT (درمان شناختی رفتاری) بیشتر روی تغییر رفتارها و افکارت تمرکز داره.توضیحات مترجم:  رفتار درمانی دیالکتیکی (DBT) : رفتار درمانی دیالکتیکی نوعی درمان گفتاری به شمار می رود که بر درمان شناختی- رفتاری تمرکز دارد. اصلی ترین هدف رفتار درمانی دیالکتیکی، کمک به درمانجو برای درک احساسات دشوار است. منبعدرمان مبتنی بر تعهد و پذیرش (ACT) : نوعی روان درمانی است که به افراد کمک می‌کند در لحظه حال زندگی کنند و افکار و احساسات خود را بدون هیچ قضاوتی بپذیرند. منبعدرمان شناختی رفتاری (CBT) : درمان شناختی رفتاری بر خلاف برخی دیگر از روش های گفتار درمانی بیشتر بر روی چالش های اخیر شما تمرکز دارد تا تجارب گذشته ی شما. هدف از این درمان بهبود وضعیت فکری شما است به عبارتی به شما می آموزد تا از طریق ایجاد پیوند بین تفکرات، احساسات و اقدامات، وضعیت فکری بهتری داشته باشید. منبعتقویت تاب‌آوری و پیدا کردن حامیاول از همه، اگه دوست یا خانواده‌ای داری که می‌تونی بهشون اعتماد کنی، درباره‌ی احساساتت باهاشون صحبت کن. احتمالاً اونا همون حسی که تو نسبت به خودت داری رو به تو ندارن. شنیدن بازخورد مثبت از دیگران و اجازه دادن به خودت برای تجربه‌ی محبت اونا می‌تونه تأثیر زیادی تو تقویت عزت نفس و مقابله با شرم سمی داشته باشه.گروه‌های حمایتی هم می‌تونن مفید باشن. گروه‌های زیادی برای قربانیان تروما، سوء‌استفاده و بی‌توجهی وجود داره که هم به صورت آنلاین و هم حضوری فعالیت می‌کنن. شنیدن اینکه دیگران تو شرایط مشابه چطوری با شرم خودشون کنار اومدن می‌تونه بهت در مقابله با حس شرمندگیت کمک کنه و دریافت حمایت از افرادی که تجربه مشابهی داشتن هم می‌تونه احساس تنهاییت رو کاهش بده.با خودت مهربون باش. تغییر یک‌شبه اتفاق نمی‌افته، مخصوصا زمانی که با احساسات دشوار و شدید و نفرت و قضاوت درونی روبرو هستی. آماده باش که به سختی کار کنی تا با مسائل مواجه بشی و با شرم سمی‌ات مقابله کنی.سخن آخرشرم سمی می‌تونه احساسات بی‌ارزشی و تنفر به خود رو به وجود بیاره، اما با تلاش سخت و دریافت حمایت از دوستان، خانواده و متخصصان سلامت روان، می‌تونی به این احساسات بسیار چالش‌برانگیز غلبه کنی و یاد بگیری که خودت رو دوست داشته باشی و برای خودت احترام قائل بشی.نویسنده | هانا اوونز، کارشناس ارشد مددکاری اجتماعی (LMSW)مترجم | مهتاب مهبودی، مترجم زبان انگلیسی</description>
                <category>مهتاب مهبودی</category>
                <author>مهتاب مهبودی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 14:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;شرم سمی&quot; چیه و چطوری مدیریتش کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtaabmehboodi/%D8%B4%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D9%85%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D9%87-%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-t2aamakvd1ps</link>
                <description>همه ما یوقتایی احساس شرمندگی می‌کنیم. مثلاً وقتی پروژه‌ای رو تحویل دادیم که می‌دونیم می‌تونست بهتر از اون چیزی که هست باشه.یا مثلا وقتی با کسی که باید با صبوری بیشتری رفتار می‌کردیم، تند برخورد کردیم. اما این احساسات قابل درک و تقریبا کوتاه‌مدتِ شرم و خجالت، با &quot;شرم سمی&quot; کاملاً فرق میکنه.شرم سمی، یه احساس مزمن از بی‌ارزشی و نفرت از خوده که معمولاً تو دوران کودکی یا نوجوونی، بخاطر تجربه‌هایی مثل تروما، سوءاستفاده، کم‌توجهی یا رفتارهای نامناسبِ اطرافیان شکل می‌گیره. در ادامه با شرم سمی، دلایلش و راه‌های مقابله باهاش بیشتر آشنا می‌شیم.دلایل به وجود اومدن &quot;شرمندگی سمی&quot;شرم سمی معمولاً توی دوره‌ای شکل می‌گیره که نظرات و احساساتمون درباره خودمون داره شکل می‌گیره؛ یعنی دوران کودکی یا اوایل نوجوونی. این حس معمولا یه واکنش به تروماست؛ ضربه‌ای روحی مثل سوءاستفاده در کودکی، بی‌توجهی یا هر نوع حمله‌ای باعث می‌شه ارزش خودمون رو زیر سوال ببریم و احساسات بی‌ارزشی رو که اطرافیان بهمون منتقل کردن، درون‌سازی کنیم.وقتی حملات عاطفی و/یا جسمی چندبار تکرار بشه، ما یاد می‌گیریم که احساس بی‌ارزشی رو قبول کنیم و همچنین قبول کنیم که باید از خودمون شرمنده باشیم، حالا چه کار اشتباهی کرده باشیم چه نکرده باشیم. اینجوریه که &quot;شرم سمی&quot; شروع میشه. افرادی که اطرافمون هستن به ما یاد میدن که باید از خودمون متنفر باشیم. و خب، این همون کاریه که ما انجام می‌دیم. نفرت از خود.&quot;شرم سمی&quot; چه حسی داره؟اصلی‌ترین حسی که تجربه میشه، نفرت از خود و احساس بی ارزشیه؛ اما این احساس می‌تونه کنار خودش علائم و نشونه‌های دیگه‌ای هم داشته باشه .مثل: انتقاد مداوم از خود: بخاطر اینکه انتقادات دیگرا رو درون سازی کردی، خیلی بیشتر از چیزی که واقعا لازمه، نسبت به خودت سخت گیر شدی. این خودانتقادی می‌تونه به احساس ناامیدی و بی‌ارزشی دامن بزنه و مانع از پیشرفتتون بشه.کمال‌گرایی: حس میکنی هرکاری که انجام میدی کافی نیست مگر اینکه کاملاً بی‌نقص باشه تا از انتقادات و نظرات و واکنش‌های منفی در امان بمونی. این کمال‌گرایی می‌تونه باعث استرس و اضطراب افرطی بشه و نتونی کارهای جدید رو شروع کنی.عزت‌نفس پایین: شما یاد گرفتین که دیگران بهتون ارزش نمیدن، واسه همین خودتون هم به خودتون ارزشی نمیدین. این احساس می‌تونه منجر به عدم اعتماد به نفس و ناتوانی تو بیان کردن نیازها و خواسته‌هاتون بشه.افسردگی و اضطراب: تروماهایی که تجربه کردین، شما رو  بیشتر در معرض چالش‌های سلامت روان و بیماری‌های روانی میذاره. این احساسات می‌تونن رو زندگی روزمره‌تون تأثیر منفی بذارن و احساس ناامیدی و بی‌پناهی ایجاد کنن.تعلل ، به تعویق انداختن: شما باور دارین که هرکاری انجام بدین به اندازه کافی خوب نیست، واسه همین کارهاتون رو به تعویق میندازین تا از احساسات منفی که قراره تجربه کنید دوری کنین. این تعلل می‌تونه باعث ایجاد استرس و فشار اضافی بشه.حساسیت زیاد نسبت به نظرات دیگران: شما به این نتیجه رسیدین که انتقادات دیگران نسبت به شما همیشه قراره سختگیرانه و حتی آسیب‌زننده باشه. این حساسیت می‌تونه  به حدی برسه که به &quot;حساسیت به رد شدن&quot; تبدیل بشه؛ یعنی اونقدر به ترس از رد شدن حساس بشید که رفتارتون تو زندگی روزمره رو تحت تأثیر قرار میده.مشکلات خواب: ممکنه بیش از حد بخوابید یا به اندازه کافی خواب نداشته باشید. این اختلالات خواب می‌تونن رو سطح انرژی و سلامت کلی شما تأثیر منفی بذارن.اختلالات خوردن: احساسات شدید بی‌ارزشی شما ممکنه به دیدی که نسبت به بدنتون دارین منتقل بشه. همچنین، ممکنه دنبال یه راهی واسه کنترل جنبه‌هایی از زندگیتون باشین چون خیلی چیزها از کنترل شما خارجه و غذا یکی از چیزهاییه که می‌تونین روش تسلط داشته باشین.استفاده از مخدرها: ممکنه برای فرار از احساسات به مخدرها رو بیارین.هم وابستگی : حس می‌کنین که باید دائماً دیگران، مخصوصا شریک‌ عاطفی‌تون رو راضی کنین؛ چون فکر می‌کنین اگه اینکارو نکنین اونا ارزش شما رو نمی‌فهمن و ترکتون می‌کنن. مشکلات جسمی مثل معده درد: مشکلات درونی شما ممکنه به صورت مشکلات جسمی بروز کنن. این احساسات و تنش‌ها می‌تونن به درد و ناراحتی فیزیکی منجر بشن.مهمه که بدونید شرم سمی به این معنا نیست که شما دائماً احساس شرمندگی می‌کنید؛ بلکه بیشتر به این مربوط میشه که وقتی با چیزی روبه‌رو می‌شید که فکر می‌کنید باید از آن شرمنده باشید، چقدر سریع و شدید واکنش نشون می‌دید. این واکنش‌های دراماتیک و غیرمعمول نشانه شرم سمی است.ادامه دارد...نویسنده | هانا اوونز، کارشناس ارشد مددکاری اجتماعی (LMSW)مترجم | مهتاب مهبودی، مترجم زبان انگلیسی</description>
                <category>مهتاب مهبودی</category>
                <author>مهتاب مهبودی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 15:36:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>