<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahtab akbardoust</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahtab</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:23:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/217/avatar/ygHQv3.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahtab akbardoust</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahtab</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فراموشی دیگر درمان هیچ دردی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtab/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-hbtisn3dgzgw</link>
                <description>دنیا را میبینی ؟ .. تند تند چرخ میزند و بازی میکند ..نشسته ام تماشایش میکنم .. گاهی نوازشم میکند..نورش را به قهوه ای لطیفِ موهایم می ریزد ..چشمانم را میبندم .. گرمایش را پشت پلک هایم حس میکنم ...میخواهم در آغوشش بگیرم ......ولی چگونه نور را در اغوش بگیرم ؟تنها به ِیاد می آورم ..دوست داشتن را به یاد می آورمبه یاد می آورم که شب با همه ی تاریکی اش چراغ دارِ خاطرات من است .... همان زمان که تنها به تو فکر میکنم .فراموش نکرده ام .. هنوز هیچ زمزمه ای را فراموش نکرده ام ...تنها چون رازی مگو آنها را در قلبم حفظ کرده ام ..و میان تو ...هی میروم ... هی بازمیگردم ..چشمانم را باز کنم ؟از رازهایم بگویم ؟آخر تو که نمیدانی آدمی چه توانایی عجیبی در تهی کردن کلمات پیدا کرده است ..نمیدانی که فراموشی دیگر درمانِ هیچ دردی نیست .. که درد هم هست .من هم فراموش نکرده ام ...نگاه کن ... من چشمانم را باز میکنم .. تو را نگاه میکنم ..و دوباره تو را نگاه میکنم ...و آنوقت است که .. میتوانم .. دنیا را در آغوش بگیرم .</description>
                <category>Mahtab akbardoust</category>
                <author>Mahtab akbardoust</author>
                <pubDate>Sat, 05 Sep 2020 13:16:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و صلح جهانی بود که چشمان تو داشت ..</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtab/%D9%88-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-ysnvgpq6qyzy</link>
                <description> و صلح جهانی بود که چشمانِ تو داشت ...که آب از آبِ این خواب تکان نخورد و بد گمان نشود کسی به سیاهیِ شب ..و پاهای وهم نلرزد از دیوانگی ..که راه .. بسازد با ناسازگاریِ قلبم ...که در آغوشِ نزدیکترین ابرها به زمین , همان ها که از جنسِ آسمانند و نوازشگرِ صبحگاهِ زمین به وقتِ خیال , آشیانه ای بسازیم .از چه ؟!از هر آنچه باورش داریم .. مگر نه اینکه این راه مرا به جایی میبرد که چشمانِ تو در اولین صلحِ جهانم با خودم !از باوری که قدم های تو به این راه بخشید .طوری که من هم عطرِ زمینی ترین عطرِ آسمان را بگیرم .که پرواز را .. در دل .. در چشمانِ تو .. در همین سیاهیِ نوربخشِ پورهیاهو آموخته باشم . پرواز .. با چشمانِ بسته ...</description>
                <category>Mahtab akbardoust</category>
                <author>Mahtab akbardoust</author>
                <pubDate>Wed, 15 Aug 2018 13:07:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو... عالی ترین معلولِ همین حیرتِ شبی به باورِ صبح!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahtab/%D8%AA%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%84%D9%90-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-vnwdij6b4hj0</link>
                <description>وقتی نگاهت می کردم که اینچنین پر تب و تاب از این تپه بالا میرفتی,  تازه فهمیدم که تو همان فاتحِ بی بدیلِ یک ابرِ سفیدِ بی کلکِ از راه رسیده ای... که برای فتح الفتوحت.. خنده های شیرینت کافی بود که تو را فاتحِ لشکرِ آسمان کند.پیش از این گمان میکردم که آسمان چشمهایِ تو را به بازی گرفته تا هرازگاهی به شبنمِ بی ریایی که از چشمت می چکد،صفایش را به رخم بکشد... ولی، نه.. چشمانِ تو انعکاسِ این آسمان نبود.. حالا آسمانْ چشمهای تو بود.جانِ کوچکم...شب ها که این آسمان را خاموش میکنی، نگریز از از خوابِ بدِ این فردایِ نیامده.. باور کن زندگی، همین تیک تاک های بی امانِ بی نفسِ دقیق.. همین ناخسته ای که هرگز به ما خسته نباشید نگفت آهسته تر از آن است که نتوانی آن را در شیشه ای بریزی و تماشایش کنی. ولی.. هیچ کابوسی را در هیچ شیشه ای محبوس نکن.. به قصدِ به تماشا نشستنش.. هر وقت این بی مبالاتِ تاریک به سراغت آمد تو هم سراغٍ همان روشنِ کوچکِ آسمان را بگیر.. این را بدان که راهِ شب در همین روشنی آسمانست که پیداست.  باید با شب مدارا کرد...جانِ کوچکم.. در هر کجایِ این جهانی.. با شب مدارا کن.. به تماشایش که بنشینی هم رازِ سکوتِ تمامِ گریزهایت خواهد شد..سخنانِ شبانه ی این چشمانِ پرشوقت میشود همان حیرتِ بی باورِ شب..جانٍ کوچکم..ترا به همین دو ستاره ی کوچکِ چشمانت قسم.. یادت نرود.. که تو همانی که # پس از برخاستن، برخواهی خاست... مبادا که دهلیزِ به شب نرسیده ی پاهایت بلرزد از این پا و آن پایِ این راهِ نامعلوم.. که تو... عالی ترین معلولِ همین حیرتِ شبی به باورِ صبح!حالا که ایستاده ایحالا که برخاسته ایحالا که راه آمدی با راه..همین اسبِ سپیدِ رامِ کوچکت را بگیر و بروراه باشد یا نباشدتو پرواز خواهی کرد</description>
                <category>Mahtab akbardoust</category>
                <author>Mahtab akbardoust</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2017 10:18:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>