<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های M A H Y A</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahya</link>
        <description>ART LOVER | WRITING | FEMINIST | VEGETARIAN

Instagram.com/naturallymahya | T.me/MahyaLightHouse
Forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:03:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4555454/avatar/H3wN69.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>M A H Y A</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahya</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت چهل و چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-xdmlecpklgqy</link>
                <description>ساعاتی بعد، اتاق در سکوتی دلنشین فرو رفته بود. پنجره نیمه‌باز بود و نسیم خنک شب، پرده‌های سفید را به نرمی تکان می‌داد. ماریا در آغوش چارلز آرام گرفته بود؛ گونه‌اش روی سینه‌ی برهنه‌ی او بود و ضربان منظم قلبش را زیر پوست گرمش حس می‌کرد.انگشتان باریکش بی‌اختیار روی سینه‌ی عضلانی چارلز حرکت می‌کرد؛ گاهی خطی نامرئی می‌کشید، گاهی دور همان جایی می‌چرخید که قلبش می‌تپید، انگار می‌خواست ریتم زندگی مردی را حفظ کند که تمام دنیایش بود.چارلز فقط نگاهش می‌کرد. چند تار موی طلایی روی گونه‌ی ماریا افتاده بود. با نهایت احتیاط آن‌ها را کنار زد؛ لبخندی آرام روی لبش نشست. با صدایی آهسته که بیشتر شبیه یک اعتراف بود زمزمه کرد: دیوونه‌تم...ماریا بدون اینکه نگاهش کند، خیلی جدی سرش را کمی به راست و چپ چرخاند؛ انگار واقعاً دنبال منشأ صدایی می‌گشت.ـ عجیبه...چارلز، با تعجب و کنجکاوی، نگاهش کرد.ـ چی عجیبه؟ماریا با همان حالت کاملاً جدی گفت: فکر کردم یه صدایی شنیدم. چند لحظه ساکت ماند.ـ تو چیزی گفتی؟چارلز خنده‌ی کوتاهی کرد. خنده‌ای که گوشه‌های چشمش را جمع کرد. سرش را پایین آورد و کنارِ گوشِ ماریا، با صدایی که حالا واضح‌تر و پُرشورتر بود، گفت: گفتم دیوونه‌تم، الا...ماریا لب‌هایش را روی هم فشرد تا خنده‌اش را پنهان کند. دوباره با دقت اطراف اتاق را برانداز کرد؛ حتی پشت سرش را هم نگاه کرد.با قاطعیتی بامزه ادامه داد: نه... مطمئنا توهم زدم.چارلز خنده‌ای از تهِ دل سر داد؛ خنده‌ای چنان صمیمی که تمام تلخی آن روز را از یادش برد؛ بعد، با صدایی بلندتر و شیطنت‌آمیزتر گفت: گفتم دیوونت...جمله‌اش ناتمام ماند. ماریا با خنده‌ای که حالا دیگر نمی‌توانست پنهانش کند، دستش را روی دهانِ چارلز گذاشت.- هیس...با چشم‌هایی که در نورِ نقره‌ایِ مهتاب می‌درخشید، ادامه داد: تو دیوونه‌ای...!چارلز دست او را آرام از روی لب‌هایش برداشت، اما رهایش نکرد؛ انگشتانشان در هم گره خورد. لبخند از روی صورتش محو نمی‌شد.ـ گفتم که...ماریا با حرکتی نرم، خودش را بالا کشید تا هم‌سطحِ صورتِ چارلز شود. چند لحظه، فقط غرق در تماشایِ چشم‌های آبیِ او شد؛ بعد بوسه‌ای بر گونه‌اش نشاند، پیشانی‌اش را به پیشانیِ چارلز تکیه داد و با صدایی که از ارتعاشِ عشق می‌لرزید، زمزمه کرد: منم...چارلز لبخند زد.- منم چی؟گونه‌های ماریا از گرمایِ عشقی که در قلبش می‌جوشید، گل انداخت. نگاهش را پایین انداخت؛ لبخندی خجالتی گوشه‌ی لبش نشست.ـ منم...نفس آرامی کشید.ـ دیوونه‌ی توام.چارلز چیزی نگفت فقط لبخند زد. سکوت، خودش زبان عشق شده بود. در آن اتاق، میان دو قلبی که بعد از سال‌ها رنج دوباره همدیگر را پیدا کرده بودند، تنها چیزی که جریان داشت... عشق بود.ماریا در سکوت به چهره‌ی چارلز خیره مانده بود. بعد از چند لحظه، انگشتانش دوباره روی سینه‌ی چارلز لغزید و درست روی قلبش ایستاد.با صدایی که حالا رنگی از جدیت به خود گرفته بود، پرسید: هنوزم... نمی‌خوای بهم بگی چی شده؟لبخند روی لب‌های چارلز، آرام‌آرام محو شد. نگاهش از صورت ماریا گذشت و به سقفِ گچ‌بری‌ شده‌ی اتاق دوخته شد؛ نفسی عمیق کشید.دوباره به چشمانِ ماریا نگاه کرد، دستش را بالا آورد و گونه‌ی او را نوازش کرد.- نه... صدایش آرام اما قاطع بود.- نمی‌خوام تو نگرانِ این بازی‌های کثیف باشی.لبخند محوی زد.- تمامِ عمرم کارم همین بوده، جنگیدن با دردسرها... نمی‌خوام تو رو هم واردِ این گرداب کنم.ماریا آرام سرش را تکان داد.ـ اما من قراره همسر تو باشم، چارلز... نمی‌تونی همیشه مشکلاتتو ازم پنهون کنی.چارلز برای لحظه‌ای هیچ پاسخی نداشت، فقط نگاهش کرد. ـ می‌دونم، فردا همه‌چیزو بهت می‌گم؛ قول می‌دم، اما امشب نه... امشب فقط می‌خوام خوشحالت کنم.لبخند محوی روی لب‌های ماریا نشست. چارلز دست او را گرفت و بوسه‌ای آرام بر آن نشاند.ـ به پنج روز دیگه فکر کن، به جشن نامزدیمون، به روزی که جلوی تمام کالدونیا دستت رو می‌گیرم و به همه می‌گم این زن، تمام دنیای منه... به یک ماه دیگه... به مراسم عروسیمون، روزی که دیگه هیچ آدمی، هیچ توطئه‌ای و هیچ قدرتی نتونه بین من و تو فاصله بندازه.ماریا با لبخندی بازیگوش گفت: اعلیحضرت دارن خیلی ماهرانه حواس منو پرت می‌کنن؟چارلز خندید.ـ اعتراف می‌کنم دارم نهایت تلاشمو می‌کنم.ـ فکر می‌کنن موفق می‌شن؟چارلز بدونِ لحظه‌ای تردید پاسخ داد: نه، چون تو از من باهوش‌تری... اما دلم می‌خواد، حداقل تا عروسیمون بیشتر از هر چیزی به خودمون فکر کنی.بعد آرام بینی‌اش را به بینی ماریا زد و گفت: به لباسی که باهاش به سمتم قدم برمی‌داری، به لحظه‌ای که &#039;ملکه‌ی کالدونیا&#039; می‌شی...ماریا لبخندی زد و گفت: باشه، فقط یه شرط داره!- چه شرطی؟ماریا نگاهش را در چشم‌های او گره زد.ـ قول بده... از این به بعد، هر اتفاقی که بیفته، دیگه هیچ‌وقت تنهایی باهاشون نجنگی.چارلز چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد دست او را میان دستانش گرفت، آرام روی قلب خودش گذاشت و گفت: قول می‌دم.</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 20:33:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت چهل و سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-g3rsgtxnf9cv</link>
                <description>ماریا لبه‌ی تختش نشسته بود. آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشته بود و انگشتانش در هم گره خورده بودند. نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم در اتاق دوخته شده بود، ذهنش هنوز درگیر اتفاقات چند ساعت گذشته بود.ناگهان... صدای مهیب کوبیده شدن دری چوبی، سکوت راهروی قصر را در هم شکست. صدایی آن‌قدر بلند که پنجره‌های اتاق را لرزاند. چند لحظه بعد، صدای شکسته شدن چیزی آمد؛ بعد صدای برخورد جسمی سنگین با دیوار... ماریا از جا پرید، قلبش چنان محکم به سینه‌اش کوبید که برای لحظه‌ای نفسش بند آمد. به طرف در دوید، آن را باز کرد و وارد راهرو شد. نگهبانی که مقابل اتاقش کشیک می‌داد، بلافاصله یک قدم جلو آمد و راهش را بست.ـ ببخشید بانوی من... اجازه ندارم بذارم از اتاق خارج بشید.ماریا با نگرانی به چند متر جلوتر، جایی که اتاق چارلز قرار داشت، نگاه کرد.ـ صدا رو نشنیدی؟ از اتاق چارلز اومد.نگهبان با وجود نگرانی آشکاری که در چهره‌اش دیده می‌شد، سرش را پایین انداخت.ـ دستور مستقیم اعلیحضرت بود که بدون اطلاع ایشون اجازه خروج به شما داده نشه.ماریا اخم کرد.ـ می‌خوام برم پیشش، برو کنار...ـ متأسفم، نمی‌تونم.ماریا یک قدم دیگر جلو رفت.- ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه.ـ اعلیحضرت تأکید کردن تا زمانی که خودشون دستور ندن...صدای ماریا برای نخستین بار رنگ خشم گرفت.ـ گفتم از سر راهم برو کنار!این اولین بار بود که نگهبان، چنین لحنی را از ماریا می‌شنید. او همیشه دختر آرام، صبور و مهربانی بود؛ حتی هنگام ناراحتی هم صدایش را بلند نمی‌کرد؛ اما حالا... ترس، تمام وجودش را گرفته بود. ماریا دیگر صبر نکرد، با هر دو دست آرام اما محکم او را کنار زد و بی‌آنکه به صدای اعتراضش توجه کند به طرف اتاق چارلز دوید. وقتی به اتاق چارلز رسید، در نیمه‌باز بود، آرام‌ بازش کرد. با دیدن منظره‌ی داخل اتاق، خشکش زد. اتاق... به میدان نبرد شباهت داشت. صندلی ها واژگون شده بودند. کاغذها، نامه‌ها مثل برگ‌های پاییزی کف اتاق پخش شده بودند. شمعدانی بر زمین افتاده و موم داغش کف اتاق جاری شده بود. پرده‌ از یک سو پاره شده بود و گلدان چینی محبوب چارلز، به صدها تکه‌ی شکسته تبدیل شده بود. انگار طوفانی از خشم، از میان اتاق گذشته باشد.چارلز، پشتش به در بود. مقابل پنجره ایستاده و دستانش را روی لبه‌ی سنگی محکم فشار می‌داد. شانه‌هایش با هر نفس بالا و پایین می‌رفت. نفس‌هایش کوتاه اما سنگین بودند.ماریا چند لحظه فقط نگاهش کرد. هیچوقت چارلز را این‌گونه خشمگین ندیده بود.این خشم... خشم مردی بود که فهمیده بود دشمنی که قصد جان عزیزترین آدم زندگی‌اش را داشته، از خون خودش است.ماریا آرام چند قدم جلو رفت. چارلز هنوز متوجه حضورش نشده بود؛ شاید صدای قدم‌هایش را نشنیده بود یا شاید آن‌قدر در آتش افکارش غرق شده بود که دیگر هیچ صدایی به گوشش نمی‌رسید.ماریا با صدایی لرزان از نگرانی گفت: چارلز...هیچ پاسخی نیامد؛ به او نزدیک‌تر شد. آرام دستانش را دور کمر چارلز حلقه کرد و گونه‌اش را میان شانه‌های پهن او تکیه داد. چشم‌هایش را بست. گرمای بدن چارلز را حس می‌کرد؛ اما این گرما، گرمای همیشگی نبود، گرمای خشمی سوزان بود. صدای نفس‌های سنگینش، تمام سکوت اتاق را پر کرده بود. ماریا انگشتانش را آرام روی شکم او حرکت داد؛ نوازشی آرام، انگار می‌خواست شعله‌های خشمش را خاموش کند. زمزمه کرد: چارلز...گونه‌اش را کمی بیشتر به کمر او فشرد و با صدایی نگران ادامه داد: چی شده، عشقم...؟چارلز نفس عمیقی کشید، لرزش آن نفس، بیشتر از هر کلمه‌ای حالش را فاش می‌کرد. دست‌هایش را آرام از لبه‌ی پنجره جدا کرد. چند لحظه فقط به دست‌های ماریا نگاه کرد که دور کمرش حلقه شده بودند. بعد، بی‌آنکه برگردد، یکی از دست‌هایش را آرام روی دست‌ او کشید. دست چارلز سرد بود... فشار آرام انگشتانش، پر از خواهش بود؛ خواهش برای اینکه رهایش نکند. چشم‌هایش را بست. احساس کرد آغوشی که از پشت دورش حلقه شده، تنها جایی است که می‌تواند سنگینی تاج و تخت، مسئولیت و ترسش را برای مدتی هرچند کوتاه، فراموش کند. وجود ماریا تنها چیزی بود که می‌توانست آتش درونش را آرام کند. آهسته از پنجره فاصله گرفت و رو به او برگشت. چشم‌هایشان در هم گره خورد. خشم هنوز در نگاه چارلز موج می‌زد، اما حالا زیر لایه‌ای از خستگی و آرامشی که حضور ماریا به او بخشیده بود، رنگ باخته بود.ماریا دو دستش را بالا آورد و صورت او را میان دستانش گرفت.ـ نمی‌خوای بهم بگی چی شده که این بلا رو سر اتاقت آوردی؟چارلز چند لحظه فقط نگاهش کرد بعد آهسته سرش را تکان داد.ـ امشب نه...صدایش خسته‌تر از همیشه بود.ـ خیلی خسته‌ام الا... فقط می‌خوام یه حمام گرم بگیرم... بعد برای چند ساعت همه‌چی رو فراموش کنم.ماریا لبخند کم‌رنگی زد و آرام گفت: باشه.مکث کوتاهی کرد و نگاهی به اتاق انداخت.ـ تو برو حمام... من اینجا رو مرتب می‌کنم.چرخید تا اولین برگه را از روی زمین بردارد. اما هنوز دو قدم برنداشته بود که گرمای دستی دور مچش نشست.آرام برگشت، چارلز دستش را گرفته بود. با همان نگاه خسته، اما با لبخندی کم‌رنگ که گوشه‌ی لبش نشسته بود، آرام گفت: تو هم با من میای...!قدمی جلو آمد یک دستش را پشت کمر او گذاشت و دست دیگرش را زیر زانوهایش برد. پیش از آنکه ماریا فرصت اعتراض پیدا کند، او را به‌ آرامی در آغوش گرفت.ماریا ناخودآگاه دست‌هایش را دور گردن او حلقه کرد. ـ چارلز...متعجب نگاهش کرد و خندید.ـ مگه... مگه نگفتی خیلی خسته‌ای؟چارلز همان‌طور که آرام به سمت حمام قدم برمی‌داشت، نگاه کوتاهی به او انداخت. خستگی هنوز در چهره‌اش بود، اما برق شیطنت دوباره به چشم‌های آبی‌اش برگشته بود.ـ منظورم از این مقام بود عزیزم...نگاهش را از چشم‌های او برنداشت.ـ نه از تو.مکثی کرد؛ لبخندش عمیق‌تر شد و با لحنی سرشار از اطمینان ادامه داد: از تو هیچ‌وقت خسته نمی‌شم، غیرممکنه...ماریا خندید؛ خنده‌ای آرام که مثل نسیمی خنک در اتاق پیچید. سرش را روی شانه‌ی چارلز گذاشت.بخارِ گرم، آرام از میان فضای نیمه‌تاریک حمام بیرون خزید و بوی اسطوخودوس و چوب صندل در هوا پیچید. نور چند شمع، روی دیوارهای حمام می‌رقصید و صدای آرام آب، فضایی آرامش‌بخش به وجود آورده بود.چارلز کنار نیمکت چوبی ایستاد و با احتیاط، ماریا را روی زمین گذاشت؛ انگار گران‌بهاترین چیز دنیا را روی زمین می‌گذارد. چند لحظه فقط به او نگاه کرد. بعد پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد و زمزمه کرد: تو عجیب‌ترین اتفاق زندگی منی.ماریا لبخند زد.ـ این تعریف بود یا شکایت؟چارلز خندید.ـ بزرگ‌ترین نعمتی که خدا بهم داده.ماریا با شیطنت گفت: پس تعریف بود.دستش را میان دست‌های چارلز گذاشت. چارلز لبخندی آرام روی لب‌هایش نشست؛ بوسه‌ای بر پیشانی ماریا نشاند.بیرون، شب بر قصر سایه انداخته بود، اما پشت درهای بسته‌ی حمام، تنها چیزی که میان آن دو جریان داشت، آرامشی بود که فقط عشق می‌توانست به آن‌ها هدیه دهد.</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 17:46:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت چهل و دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-eiuswbaikcze</link>
                <description>درِ اتاق کار چارلز با صدایی سنگین پشت سرشان بسته شد. کاترین بی‌آنکه حتی پشت سرش را نگاه کند، با قدم‌هایی تند به طرف اتاق ماریا می‌رفت. صدای پاشنه‌های کفشش روی سنگ‌های مرمر قصر می‌پیچید... ویکتوریا که یک قدم عقب بود فهمید؛ بازویش را از پشت محکم گرفت و او را به طرف اتاقش کشاند. به محض اینکه درِ اتاق بسته شد، کاترين بازویش را با خشونت از دست ویکتوریا بیرون کشید.ـ ولم کن!سکوت اتاق با فریاد او شکسته شد. کاترین، در حالی که از شدت خشم و حسادت نفس‌نفس می‌زد، به سمت میز رفت و با حرکتی عصبی گلدانِ کریستالی اش را برداشت و به زمین کوبید. صدای خرد شدنش در سکوت اتاق پیچید و تکه‌هایش روی زمین پخش شدند. بعد آینه‌ی نقره‌کوب روی میز آرایشش را برداشت و به سوی دیوار پرتاب کرد. آینه با صدایی گوش‌خراش شکست و صدها تکه‌ی درخشان کف اتاق پاشید.خشمش هنوز فروکش نکرده بود.کتاب‌ها، شمع‌ها، جعبه‌ی جواهرات و عطرهای گران‌قیمت، یکی پس از دیگری به زمین پرتاب شدند. اتاق در عرض چند ثانیه به میدان جنگی از اشیای شکسته تبدیل شد.اشک‌های کاترین از شدتِ خشم سرازیر شدند. دست‌هایش را میان موهایش فرو برد و با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید فریاد زد: ازم گرفتش... همه‌چیز رو ازم گرفت!با تمام وجود جیغ زد: می‌کشمش... قسم می‌خورم که با دست‌های خودم می‌کشمش!ویکتوریا که تا آن لحظه مانند مجسمه‌ای سنگی تماشا می‌کرد، با چند قدم بلند خودش را به او رساند و هر دو مچ دستش را محکم گرفت.ـ کاترین! آروم باش!اما کاترین که در اوجِ جنون بود، خودش را عقب کشید. چشمانش سرخ شده بود.ـ ولم کن! اون باید بمیره! تا وقتی نفس می‌کشه، چارلز حتی سایه‌ی من رو هم نمی‌بینه!کاترین با حرکتی هیستریک، دوباره به سمت میز حمله برد تا چیزی را بردارد و بشکند، اما ویکتوریا فرصت نداد. سیلی سنگینی روی صورت کاترین نشست. کاترین تعادلش را از دست داد و روی لبه‌ی تخت افتاد. ناباورانه دستش را روی گونه‌ی سرخش گذاشت. اشک‌هایش آرام روی صورتش می‌لغزید. ویکتوریا بالای سرش ایستاده بود؛ صدایش سرد، آمرانه و چنان محکم بود که لرزه بر اندامِ کاترین انداخت: گفتم... آروم باش.مکثی کرد، نگاهی به اتاق انداخت و ادامه داد: دیدی چه گندی زدی؛ بهت گفته بودم صبر کن. گفته بودم بدون فکر هیچ حرکتی نکن. اما تو...سرش را با تأسف تکان داد.- اجازه دادی حسادتِ کورکورانه‌ات جای عقلت تصمیم بگیره. حالا نتیجه رو ببین... با دستای خودت، اونو بیشتر به چارلز نزدیک کردی.کاترین سرش را پایین انداخت، اشک‌هایش بی‌وقفه می‌ریخت. ویکتوریا خم شد و چانه‌ی دخترش را بالا گرفت تا مجبورش کند در چشم‌هایش نگاه کند.ـ از این لحظه به بعد... حتی آب هم بدون اجازه‌ی من نمی‌خوری؛ فهمیدی؟کاترین با لب‌هایی لرزان، آهسته سر تکان داد.چند لحظه بعد، خشونتِ ویکتوریا، جای خود را به آرامشی حساب‌شده و ترسناک داد. دستش را به‌ آرامی روی گونه‌ی دخترش کشید... همان گونه‌ای که خودش سرخ کرده بود؛ بعد با وقاری سرد کنار دخترش روی تخت نشست و او را به آرامی در آغوش گرفت. دستش را میان موهای کاترین کشید، گویی دارد یک حیوان زخمی را آرام می‌کند. بوسه‌ای بر موهای او زد و گفت: گریه نکن... انتقام با عجله گرفته نمی‌شه، عزیزم. برای نابود کردن یک نفر، همیشه شمشیر لازم نیست. گاهی کافیه کاری کنی که همه... مخصوصاً کسی که بیشتر از همه دوستش داره، ازش روی برگردونن.لبخندی کمرنگ، سرد و بی‌روح، گوشه‌ی لب ویکتوریا نشست.ـ نگران نباش... این بازی هنوز تموم نشده. شطرنج رو تازه چیدم، راه‌های خیلی ظریف‌تری هم برای مات کردن هست.کاترین سرش را روی شانه‌ی مادرش گذاشت، در حالی که لرزش بدنش آرام شده بود اما آتشِ درونش شعله‌ورتر شده بود پرسید: می‌خوای چیکار کنی؟ویکتوریا نگاهش را به سقف اتاق دوخت و پاسخ داد: کاری خواهم کرد که چارلز، با دستانِ خودش، الا رو نه تنها از قلبش که برای همیشه از این قصر هم بیرون بندازه... طوری که دیگه هیچ راه بازگشتی نداشته باشه.لبخند سردی روی لب‌های کاترین نشست؛ لبخندی که لحظه‌ به‌ لحظه پررنگ‌تر می‌شد. در عمق چشمان هر دو، آتشی روشن بود؛ آتشی که از حسادت، غرورِ زخمی و عطشِ بی‌پایانی برای انتقام تغذیه می‌کرد و آماده بود تا هر چه سر راهش بود را خاکستر کند.</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 11:16:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت چهل و یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-xlfjwl1ugude</link>
                <description>چند ساعت بعد، اصطبل سلطنتی در سکوتی سنگین فرو رفته بود.همه‌ی اصطبل‌بان‌ها در یک ردیف ایستاده بودند؛ سرهایشان پایین بود. تنها صدایی که در فضای وسیع اصطبل می‌پیچید، صدای چکمه‌های چرمی چارلز بود که آرام روی سنگفرش قدم برمی‌داشت؛ منظم، شمرده و هراس‌آور...بی‌آنکه به کسی نگاه کند، مقابل اسب ماریا ایستاد. دستکش‌های چرمی‌اش را درآورد، انگشتانش آرام روی بندهای چرمی زین حرکت کردند. چند لحظه بعد... بند زیر شکم اسب را آرام کشید. چرم از همان نقطه شکافت اما نه مثل چرمی که بر اثر فرسودگی پاره شود... برشی تمیز، درست شبیه زخمی که اثری از خود بر جای گذاشته باشد.انگار عمداً با تیغه‌ای خراشیده شده بود تا درست در لحظه‌یِ تاختن، پاره شود. چارلز چند ثانیه به آن خیره ماند بعد، بدون اینکه سرش را بلند کند پرسید: امروز، قبل از اینکه اسب الا رو بیارید، کدومتون این زین رو بست؟هیچ پاسخی نیامد. هیچ‌کس حتی جرئت نفس کشیدن نداشت.چارلز آهسته سرش را بالا آورد. چشم‌هایش روی تک‌تک مردان چرخید تا روی جیمز، مسئولِ اصطبل، ثابت ماند.ـ نمی‌شنوم...جیمز گلویش را صاف کرد. عرق سرد از شقیقه‌اش پایین می‌آمد.ـ اعلیحضرت... همه‌چیز طبق روال انجام شد. زین‌ها مثل همیشه قبل از بستن بررسی شدند.چارلز یک قدم جلو رفت. زین را جلوی صورت او گرفت.ـ روال؟ این پارگی، اثرِ یه خنجره، نه فرسودگیِ چرم جیمز... پس یا داری به من دروغ می‌گی یا اون‌قدر بی‌کفایت شدی که قاتلی داره وسط اصطبلت آزادانه رفت‌وآمد می‌کنه و تو حتی متوجهش نشدی.جیمز رنگ باخت. همان لحظه، از انتهای صف، صدای لرزان جوانی بلند شد.ـ اعلیحضرت...همه برگشتند. پسرک جوان جلو آمد.ـ من... چیزی دیدم.چارلز نگاهش را از او برنداشت.ـ چی دیدی؟ـ نزدیکای صبح، هنوز هوا تاریک بود، مطمئن نیستم، فاصله زیاد بود اما سایه یه زن رو دیدم که با عجله از اصطبل بیرون رفت و بین درختا ناپدید شد.چارلز دیگر تقریباً مطمئن شده بود سقوط ماریا یک حادثه نبود. نقشه‌ای بود که برایش برنامه‌ریزی شده بود. زین را روی زمین انداخت و بدون گفتن حتی یک کلمه از اصطبل بیرون رفت.قدم‌هایش آرام بود، اما نگاهش مثل شکارچی‌ای که ردی را دنبال می‌کند، کوچک‌ترین جزئیات را می‌کاوید.ناگهان ایستاد. چیزی میان درِ چوبی اصطبل گیر کرده بود. با دو انگشت آن را بیرون کشید. تکه‌ای پارچه مخمل نقره‌ای با گلدوزی‌های ظریف طلایی، پارچه‌ای کمیاب و گرانبها که در سراسر قلمرو فقط خاندان بلک‌وود از آن برای لباس‌های رسمی خود استفاده می‌کردند.لبخند سردی روی لبان چارلز نشست. نه از شادی... از یقین.آرام زیر لب گفت: اشتباه بزرگی کردی، کاترین...آدم‌ها همیشه فکر می‌کنند جنایاتشان را تمیز انجام دادند؛ اما حقیقت، عاشق کوچک‌ترین ردهاست.- با همین کاخِ آرزوهاتو به آتیش می‌کشم.چارلز با آن تکه‌پارچه‌، به قصر برگشت. نه با عجله، نه با هیجان؛ با همان آرامشِ ترسناکی که فقط از آدمی برمی‌آید که تصمیمش را گرفته و دیگر قرار نیست کسی نظرش را عوض کند.قبل از اینکه وارد اتاق کارش شود به یکی از نگهبانان جلوی در گفت: برو به لیدی ویکتوریا و دخترش بگو فوراً به اتاقم بیان...نگهبان تعظیم کرد و شتابان رفت.چارلز پشت میزش نشست و پارچه را روی میز گذاشت.دقایقی بعد، در باز شد. ویکتوریا با همان وقار همیشگی وارد شد و کاترین یک قدم پشت سر او ایستاد. کاترین به محض آنکه نگاهش روی پارچه افتاد رنگ از صورتش پرید. این نیز از نگاه تیز چارلز پنهان نماند.با دست به صندلی‌های روبه‌رو اشاره کرد.ـ بشینید.هر دو نشستند. بعد از چند ثانیه سکوت... چارلز پارچه را میان دو انگشتش گرفت.ـ می‌تونید برام توضیح بدید چطور این تکه پارچه‌ی گرانبها که فقط خاندانِ بلک‌وود توانایی خریدش رو داره به در اصطبل گیر کرده؟ویکتوریا آرام سرش را بالا آورد. - چارلز، یک تکه پارچه چیزی رو ثابت نمی‌کنه؛ ممکنه هرکسی آن را آنجا انداخته باشه.چارلز خندید، خنده‌ای کوتاه و پر از تحقیر...  - بله، درست می‌فرمایید. احتمالاً یک روح شیطانی از غیب ظاهر شده، زین رو بریده، پارچه‌ی لباس شما رو هم کنده آورده لای در اصطبل گذاشته‌.کاترین با لحنی تند گفت: داری ما رو متهم می‌کنی، بدون مدرک قطعی.چارلز کمی جلو خم شد. - مدرک قطعی؟ خیلی خوب.به در نگاه کرد و با صدای بلند گفت: بیاریدش داخل.در اتاق باز شد. اصطبل‌بانِ جوانی که صبح سایه‌ی زنی را دیده بود با دو سرباز وارد شد. رنگش مثل گچ سفید بود.چارلز گفت: این پسر، نزدیک صبح سایه‌ی زنی رو دیده که با عجله از اصطبل خارج شده و طبق بررسی من، برشِ بند زین با خنجر انجام شده.سپس به نگهبانانش گفت: بیرون منتظر بمونید.کاترین بلند شد و یک قدم عقب رفت. - این اتهامِ سنگینیه چارلز، تو داری با حرف یه کارگر مضطرب و یک تکه پارچه بهمون تهمت می‌زنی.چارلز نیز آرام از پشت میز برخاست.- وقتی الا از رو اسب افتاد چند مار وسط جاده دیدم که به سمت جنگل خزیدند، بعد مردی رو دیدم که از پشت درخت‌ها فرار کرد و در جنگل ناپدید شد؛ مارها برای محکم کاری بوده، برای اینکه اگر با تاختن، سقوط اتفاق نیفته اسب الا با دیدن مارها رم کنه، که دومیش اتفاق افتاد.اون مرد هم یکی از اصطبل‌بان‌ها بوده که چند ساعت قبل زخمی پیدا شد. قبل از اینکه بمیره می‌دونید چی گفته که باعث شده شمارو متهم کنم؟ فقط یک حرف زده؛ ک...کاترین، یا تمام این نقشه کار تو بوده یا مادر عزیزت هم از همون ابتدا کنارت ایستاده...ویکتوریا آرام از جا برخاست.- واقعاً اینطور فکر می‌کنی، اون فقط یه دختر روستاییه، چرا این‌قدر برات مهم شده. چرا دلیل این همه حساسیتت، بیشتر از اینکه سیاسی باشه، شخصیه...چارلز با مشت محکم روی میزش کوبید.ـ معلومه که شخصیه.صدایش در سراسر اتاق پیچید.ـ اسمش عشقه و اگر قرار باشه بین شما و امنیتِ زنم یکی رو انتخاب کنم، حتی یک لحظه هم تردید نمی‌کنم که به کسی جز الا فکر کنم.واژه‌ی &#039;زنم&#039; مثل سیلی، محکم به صورت کاترین خورد، فهمید که دیگر نمی‌تواند رقیب ماریا باشد. دشمن عشقی شده بود که مدت‌ها پیش تا اعماق قلب چارلز ریشه دوانده و حالا دیگر هیچ قدرتی توان خشکاندنش را نداشت اما در اعماق نگاهش، هنوز جرقه‌ای از انتقام زنده بود.چارلز نفس عمیقی کشید و ادامه داد: از همین لحظه، هر دوی شما از تمام مناصب سلطنتی تون برکنار می‌شید و دیگه حق حضور در شورای سلطنت، تصمیم‌گیری و دخالت در امور کشور رو ندارید.سپس نگاهش را مستقیم به ویکتوریا دوخت.ـ دخترت رو کنترل کن زن‌عمو، اگر یک بار دیگه کوچک‌ترین آسیبی به الا برسه... قسم می‌خورم کاری کنم که تاریخ، نامتون رو فقط با رسوایی به یاد بیاره.کاترین با لبخندی عصبی پرسید: این تهدیده؟چارلز آرام به او نزدیک شد. بازویش را محکم گرفت و به سمت خودش کشید، فاصله میان صورتشان به چند سانتی‌متر رسید.صدایش آرام بود... اما از خشم می‌سوخت.ـ نه، مثل اینکه چارلز قدیمی رو فراموش کردی؛ من هیچ‌وقت تهدید نمی‌کنم، تهدید کار آدم‌های مردده... من عمل می‌کنم.دستش را رها کرد. کاترین چند قدم به عقب تلوتلو خورد.چارلز بدون اینکه حتی نگاهش کند، گفت: ببرش بیرون.ویکتوریا بازوی کاترین را گرفت و از اتاق خارج شدند.</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 19:55:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران همیشه روزهای سخت دیده...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-fezhvqnmyhux</link>
                <description>شرافت تنها چیزیست که از انسان باقی می‌ماند.نه برای نجات، نه برای قهرمان شدنبرای اینکه انسان، انسان بماند.اگه حالِ دلت خوب نیست، بدون تنها نیستی.اگه هنوز برات عادی نشده...اگه خسته‌ای، طبیعیه.اگه نگرانی، حق داری.بدون تو یک هموطن با شرفیمن به تو افتخار می کنم که شب ها خواب نداریبه تو افتخار می کنم که دغدغه ات مردم ایرانمونهبه تو افتخار می کنم که صدای مردم ایرانیمن به تو افتخار می کنم که شرف و انسانیت داریبه تو افتخار می کنم که ناامید نمیشی و دست از حمایت بر نمیداریمن به نوبه خودم ازت تشکر می کنم برای وجودتممنون که شریف بودی.ممنون که بی تفاوت نبودی.خواستم بگم که دیدم تلاشت رو...دیدم که چجوری روح و فکرت رو درگیر آزادی کردی.دیدم شرافت رو تو وجودتاگر کسی ازت تشکر نکردهمن به جای همه ایرانبه جای همه بچه هایی که کشته شدند.همه بچه هایی که تو زندان هستن و امیدشون ما هستیم‌.به جای خانواده هاشون ازت تشکر می‌کنم.دوستان عزیزم، بابت لایک ها و پیام‌های زیباتون ممنونم ازتون 🥹🙏🏻♥️، به امید 🕊 و ✌🏻</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 20:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران ☀️ ایران 🦁</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%EF%B8%8F-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-o9zrb2diujwx</link>
                <description>🏙 تهران فقط یک شهر نیست.مجموعه‌ای از رویاهای نیمه‌کاره، آدم‌های خسته، خیابان‌های شلوغ و امیدهایی‌ست که هنوز خاموش نشده‌اند.- کاش می‌شد که دیگه کلماتی مثل جنگ، آتش بس، مذاکره، توافق، هسته ای، ضرب العجل و… را نشنویم.دهه ها از زندگیمون با همین چرندیات ‌نابود شد.آخه این دیگه چه بلایی بود سرمون اومد.- کی بود می‌گفت ما میایم که زندگی شما را بسازیم. چی شد؟ ملات کم آوردی اوستا؟- پرسید: تو که پاسپورت خارجی داشتی چرا وسط جنگ نرفتی از اینجا...گفتم: نخواستم و نتونستم تنهاش بذارم.پرسید: کیو‌؟ ‌گفتم: مادرم ایران.</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 20:11:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت چهلم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84%D9%85-iwpcktqgxe0x</link>
                <description>حقیقتی تلخ در گلوی ماریا گیر کرده بود. می‌دانست چارلز با تمام وجود او را می‌خواهد، هر کلمه‌ای که از دهانش بیرون می‌آمد، مثل خنجری در قلبش فرو می‌رفت. اگر می‌دانست، اگر فقط می‌دانست آن کسی که سال‌ها برایش عزاداری کرده را همین حالا در آغوشش گرفته...گلوی ماریا از بغض فشرده شد، نگاهش را از چارلز دزدید، نمی‌توانست بیشتر از این به چشم‌هایش نگاه کند، نه وقتی حقیقت درست پشت لب‌هایش ایستاده بود و التماس می‌کرد بیرون بیاید.بگو... صدایی در درونش زمزمه کرد: بگو من ماریام...اما ترس، مثل زنجیری دور گردنش پیچیده بود؛ ترسی عمیق‌تر از مرگ... می‌ترسید بگوید من ماریای تو هستم، اما چارلز حرفش را باور نکند یا شاید او را متهم به دروغگویی کند، ماریا آهسته چشم‌هایش را بست؛ در اعماق قلبش زمزمه کرد: یک روز بهت می‌گم... یک روز بهت می‌گم من ماریام، ماریای تو... اما فعلاً جسارتش رو ندارم. منو ببخش عشقم، ببخش که پشت این اسم پناه گرفتم.چند لحظه بعد از پشتِ سرشان، صدای قدم‌هایی تند در راهرو پیچید، یک نگهبان نفس‌نفس‌زنان نزدیک شد، تعظیم کوتاهی کرد.- اعلیحضرت… لرد استفان و چند نفر از اعضای شورا درخواست جلسه‌ی فوری دارن. می‌گن موضوع سوءقصد و کشته شدنِ اصطبل‌بان باید فوراً بررسی بشه.چارلز اخمی کرد و پرسید: الان؟- بله سرورم.چارلز به آرامی به سمت ماریا برگشت، دستش را گرفت.ـ باید برم.ماریا آرام گفت: می‌تونم باهات بیام.ـ نه.بعد رو به نگهبان کرد.ـ لیدی الا رو تا اتاقش همراهی کن.نگهبان سر خم کرد.ـ از این لحظه به بعد جلوی در اتاقش نگهبانی می‌دی؛ هیچ‌کس بدون اجازه‌ی من وارد اون اتاق نمی‌شه، هیچ‌کس...مکثی کرد، بعد با تأکید بیشتری گفت: حتی خدمتکارش آنا، فهمیدی؟ـ بله اعلیحضرت.ماریا اخم کرد.ـ چارلز... داری منو تو اتاقم زندانی می‌کنی.چارلز یک قدم جلو آمد.ـ نه عزیزم. دستش را آرام روی گونه‌ی او گذاشت.ـ دارم ازت محافظت می‌کنم.ـ اما...ـ خواهش می‌کنم.صدایش آرام بود اما پشت آن خواهش، ترسی پنهان وجود داشت.ـ فقط یه بار حرفمو گوش کن.چند دقیقه بعد درهای عظیم تالار شورا باز شد.صدای برخورد چکمه‌های چارلز با سنگ‌های مرمرین سالن در فضا پیچید.وقتی چارلز واردِ تالارِ شورا شد، وزیرش لرد استفان، فرمانده‌ی گارد سلطنتی، اعضای بلندپایه‌ی شورا، لیدی ویکتوریا و چند نفر از مقاماتِ دربار از پیش آنجا نشسته بودند. همگی به احترامِ او از جا بلند شدند و تعظیمی کوتاه کردند.استفان با صدایی رسمی شروع کرد: اعلیحضرت، درباره‌ی حادثه‌ی امروز صبح، لازمه سریعاً مسئول این جنایت شناسایی شود. امنیتِ قصر در خطره و شایعات در حال گسترش هستند.چارلز به آرامی به میز نزدیک شد. دست‌هایش را پشت کمرش قفل کرده بود و چهره‌اش هیچ احساسی را نمایان نمی‌کرد؛ همین بی‌تفاوتی، او را ترسناک‌تر جلوه می‌داد.چارلز لبخند بسیار کوتاه و تلخی زد با لحنی کنایه‌آمیز زمزمه کرد: آره... امنیتِ قصر.مکثی کرد و نگاهش را به چشمان ویکتوریا دوخت.- دقیقاً از وقتی که بعضی‌ها فکر می‌کنن یک زنِ جوان، یه دختر معصوم... از دشمن‌های واقعی این پادشاهی خطرناک‌تره، امنیت قصر به هم خورد.اتاق در سکوتی سنگین فرو رفت. چند نفر نگاهشان را پایین انداختند، استفان اخم کرد.ویکتوریا که سعی می‌کرد لرزش صدایش را پنهان کند، پرسید: منظورتون چیه، اعلیحضرت؟چارلز یک قدم دیگر جلو آمد، طوری که سایه‌اش روی میزِ شورای عالی افتاد.- منظورم اینه... هرکس فکر می‌کنه با ترس پراکنی، توطئه، شایعه، سوءقصد به جانِ نامزدِ من و نقشه‌های دیگه‌ای که در مغزِ کوچیکش داره، می‌تونه اونو از من جدا کنه، باید بدونه که خیلی بد حساب کرده.سکوتِ تالار عمیق‌تر شد. لرد استفان خواست چیزی بگوید، اما چارلز با یک نگاهِ کوتاه خشم‌آلود، کلمات را در گلوی او خشک کرد.ـ از این لحظه به بعد، لیدی الا تحتِ حفاظتِ مستقیم من قرار می‌گیره. هر کسی که بخواد حتی به یک تار موی او دست بزنه، انگار مستقیماً به قلب من خنجر زده و بهاشو با جونش خواهد داد.بعد، لحنش را سردتر کرد، طوری که لرزه بر اندام حاضران بیفتد.ـ درباره‌ی حادثه‌ی امروز... خودم شخصاً بازجویی‌ها رو مدیریت می‌کنم. از پایین‌ترین رده‌ی کارکنان قصر گرفته تا بالاترین مقامِ نشسته در این تالار، هیچ‌کس مصونیت نداره؛ تک‌تک شماها بازجویی خواهید شد.ویکتوریا با صدایی لرزان و لحنی که سعی می‌کرد دلسوزانه باشد، گفت: این‌طور که پیش می‌رید، اعلیحضرت، دارید قصر را به خاطر یک نفر به آشوب می‌کشید.چارلز خیره به او نگاه کرد؛ نگاهی که هیچ رحمی در آن نبود. آن‌قدر طولانی که ویکتوریا مجبور شد نگاهش را بدزدد.سپس آرام گفت: نه، زن‌عمو ویکتوریا. اتفاقاً دارم قصر رو از آشوبی بیرون می‌کشم که سال‌هاست توش غرق شده، تفاوت اینجاست که حالا تنها من، پادشاهتون تصمیم می‌گیرم چه کسی خواهد ماند و چه کسی خواهد رفت.برای نخستین بار در آن جلسه، بسیاری از حاضران فهمیدند که موضوع فقط سوءقصد نیست.جنگی در حال آغاز شدن بود و چارلز قصد نداشت در آن جنگ، کسی را ببخشد.</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 19:40:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت سی و نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%87%D9%85-wt5bpqxfzkqq</link>
                <description>چارلز آرام دستش را به گونه‌ی ماریا کشید، بوسه‌ای به پیشانی‌اش زد و گفت: یکم استراحت کن عزیزم...صدایش آن‌قدر نرم بود که می‌توانست آدم را به خواب ببرد.ماریا دستش را روی مچ او گذاشت و با صدایی که نگرانى در آن موج می‌زد، پرسید: کجا میری.  چارلز لبخند کم‌رنگی زد، اما آن لبخند به چشم‌هایش نرسید.- یه کاری دارم؛ برای شام می‌بینمت.ماریا چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد. در آن نگاه نگرانی بود؛ نگرانیِ کسی که تازه معشوقش را از مرگ پس گرفته و می‌ترسد دوباره او را از دست بدهد.چارلز آخرین بار موهایش را نوازش کرد و قبل از آن‌که ماریا سؤال دیگری بپرسد، از اتاق بیرون رفت.به محضِ اینکه از اتاق خارج شد دیگر خبری از آن چارلزِ عاشق‌پیشه‌یِ لحظاتی قبل نبود، با قدم‌هایی سنگین به سمتِ بال غربی قصر، جایی که اقامتگاهِ خصوصیِ کاترین بود، حرکت کرد. خدمتکاران با دیدنِ چهره‌یِ وحشتناکِ او، خودشان را به دیوارهایِ راهرو می‌چسباندند تا از مسیرِ طوفانِ خشمِ پادشاه دور بمانند.درِ اتاقِ کاترین را باز نکرد؛ با یک ضربه‌یِ سهمگینِ در را هول داد، در محکم به دیوار خورد.کاترین کنار پنجره ایستاده بود. فنجان چای در دستش بود و بخار نازکش در نور عصر بالا می‌رفت، فنجان در دستش لرزید.- چارلز؟ این چه رفتاریه؟ ترسیدم...چارلز بدون پاسخ وارد شد. کاترین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت، چارلز در دو قدمیِ او ایستاد.- بازیِ کثیفت رو تموم کن، کاترین. فکر کردی من نمی‌فهمم؟ کاترین فنجانش را روی میز گذاشت و با ظرافتِ خاصی جلو آمد، نگاهش را به چشمانِ چارلز دوخت.- واقعاً؟ فکر می‌کنی من اون‌قدر احمقم که بخوام جلویِ چشمات، به عزیزدردونه‌ت آسیب بزنم؟چارلز آن‌قدر نزدیک شده بود که کاترین می‌توانست خشم را در نفس‌هایش حس کند.ـ خوب گوش کن، اگه حتی یک تارِ مو از سرِ الا کم بشه، قسم می‌خورم حتی نفس کشیدن رو هم تو این قصر برات به یک رویا تبدیل کنم؛ فکر نکن که مادرت یا جایگاهت، تو رو از خشمِ من حفظ می‌کنه، قسم می‌خورم کاری کنم آرزو کنی هرگز به دنیا نمی‌اومدی.کاترین پوزخندی زد.- تو برایِ اون دختر، عقلت رو از دست دادی چارلز... داری با دست‌هایِ خودت، تاج و تخت رو به آتیش می‌کشی.چارلز سرش را نزدیک‌تر برد، طوری که صدایش فقط در گوشِ او زمزمه شد: اگه لازم باشه، برایِ اون، حتی خودمم به آتیش می‌کشم، این آخرین هشدارِ منه. نزدیکش نشو...چارلز برگشت و از اتاق خارج شد، خشم هنوز در رگ‌هایش می‌جوشید اما به محض رسیدن به راهرو، قدم‌هایش ناگهان متوقف شد. ماریا را دید که با وجودِ دردِ بازویش، کنارِ در ایستاده بود. رنگ از صورتش پریده بود، وقتی نگاهِ چارلز به او افتاد، تمامِ خشمش مثلِ برف در آفتابِ ظهر آب شد؛ چارلز آرام به طرفش رفت.ـ الا...صدایش دوباره همان صدای گرم چند دقیقه قبل شد.ـ اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه نگفتم استراحت کن؟ماریا نگاهش را پایین انداخت. انگشتانش را در هم گره کرد و چند لحظه چیزی نگفت بعد خیلی آرام زمزمه کرد: نتونستم.خستگی در صدایش بود، اما چیزی عمیق‌تر از خستگی هم وجود داشت؛ ترسی که از صبح رهایش نکرده بود، سرش را بلند کرد و مستقیم به چشم‌های چارلز نگاه کرد.- واقعاً کار کاترین بود؟چارلز برای لحظه‌ای سکوت کرد، بعد آهسته گفت: نمی‌دونم، ولی مطمئنم این یه سوءقصد بود.- بیشتر از اینکه بخوان منو بکشن... می‌خوان به تو آسیب بزنن.ماریا نفسش را آهسته بیرون داد.ـ من نمی‌فهمم... چرا باید این‌قدر از من متنفر باشن؟ من که کاری نکردم.چارلز آرام به او نزدیک‌تر شد، آن‌قدر نزدیک که می‌توانست لرزش نفس‌هایش را حس کند.- نه...سرش را کمی تکان داد.- مشکل تو نیستی.نگاهش را در چشم‌های او قفل کرد.- مشکل اینه که از چیزی که نمادش شدی می‌ترسن. از قدرتی که عشقت به من می‌ده...ماریا با تعجب نگاهش کرد.چارلز ادامه داد: سال‌هاست این سرزمین با ترس اداره می‌شه. با معامله، با منفعت، با آدم‌هایی که فقط زبان زورگویی و ظلم رو می‌فهمن.لبخند تلخی روی لبش نشست.- حالا ناگهان دختری از بیرون این دیوارها اومده، بدون مقام، بدون ثروت، بدون نام خانوادگی بزرگ، تونسته به جایی برسه که هیچ‌کس نتونسته...صدایش آرام‌تر شد.- به قلب پادشاه.ماریا پلک زد، قلبش درد گرفت، نه از ناراحتی... از حجم احساسی که در آن جمله بود.لبخند تلخی زد و گفت: پس مشکل من نیستم... جایگاهمه؟چارلز هم لبخند محوی زد، در نگاهش اندوهی قدیمی موج می‌زد.- مشکل اینه که نمی‌تونن قبول کنن بالاخره یکی منو بخاطر خودم انتخاب کرد... نه برای تاج و تختم. این دقیقاً چیزیه که نمی‌تونن هضمش کنن.سکوتی میانشان نشست، پشت پنجره، باد شاخه‌های درختان باغ را تکان می‌داد، چند لحظه فقط صدای نفس‌هایشان بود، ماریا آرام گفت: من از خطر نمی‌ترسم چارلز.اشک در نگاهش می‌درخشید.- از این می‌ترسم که هر بار بخوای از من محافظت کنی... خودت بیشتر آسیب ببینی.چارلز لحظه‌ای سکوت کرد. بعد دستش را بالا آورد و خیلی آهسته، گونه‌ی ماریا را لمس کرد. - الا...صدایش پایین‌تر از همیشه بود.- تو نمی‌فهمی.پلک‌هایش را بست و لبخند محوی زد.- تو تنها دلیلی هستی که هر صبح از خواب بیدار می‌شم.نگاهش را از او نگرفت.- تنها دلیلی که باعث می‌شه هنوز اینجا بمونم و این تاج لعنتی رو روی سرم نگه دارم.صدایش لرزید، برای اولین بار نه مثل یک پادشاه... بلکه مثل مردی خسته حرف می‌زد.- قبل از تو... سال‌ها بود که فقط نفس می‌کشیدم؛ زندگی نمی‌کردم.اشکی کوچک در گوشه‌ی چشمش درخشید.- تو تنها دلیل انسانیت باقی‌مونده‌ در منی.ماریا احساس کرد قلبش فشرده می‌شود.چارلز پیشانی‌اش را آرام به پیشانی او تکیه داد، چشم‌هایش را بست، نفسی عمیق و لرزان کشید، وقتی دوباره حرف زد، صدایش رنگ زخمی قدیمی را داشت.دست ماریا را محکم میان دستانش گرفت و برای اولین‌بار زخم گذشته اش را برای ماریا باز کرد، آرام گفت: یک بار... یک بار نتونستم از کسی که دوستش داشتم محافظت کنم، سال‌هاست هر شب با اون شکست می‌خوابم.نفسش لرزید.- سال‌هاست با این فکر بیدار می‌شم که اگر چند دقیقه زودتر رسیده بودم... اگر بیشتر جنگیده بودم... اگر قوی‌تر بودم...چشم‌هایش را باز کرد، در نگاهش اندوه سال‌هایی بود که هیچ‌کس ندیده بود.- اما بار دوم تکرار نمی‌شه.بعد سرش را خم کرد و بوسه‌ای آرام بر موهای ماریا نشاند، از سر عشقی که بعد از رنج متولد شده بود.لب‌هایش کنار موهای او زمزمه کردند: تا وقتی نفس می‌کشم...دستانش را دور دست‌های ماریا محکم‌تر کرد.- دیگه نمی‌ذارم کسی بهت نزدیک بشه، نمی‌ذارم تو رو هم از من بگیرن.</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 13:27:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت سی و هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-dwxyluna84e9</link>
                <description>حکیم پس از آخرین توصیه‌هایش اتاق را ترک کرد و درِ سنگین چوبی پشت سرش آرام بسته شد. با رفتن او، سکوتی سنگین در اتاق نشست؛ سکوتی که فقط با صدای وزش آرام باد پشت پنجره‌ها شکسته می‌شد.انگشتان ماریا روی پیراهنش آرام می‌لغزیدند. آهسته گفت: چارلز...چارلز که کنار پنجره ایستاده بود، هنوز غرق در افکارش بود، انگار هنوز در حال جنگیدن با ترسی بود که دیگران نمی‌توانستند ببینند. سرش را آرام به سمت او برگرداند. نور غروب روی صورتش افتاده بود.ـ هوم؟ماریا با نگاهِ خسته و صدایی که هنوز تهش درد بود، گفت: داری منو می‌ترسونی.چارلز برای چند ثانیه چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. بعد آرام از کنار پنجره فاصله گرفت. چند قدم جلو آمد. هر قدمش سنگین‌تر از حد معمول به نظر می‌رسید. کنار صندلی او زانو زد. دست سالم ماریا را میان دستان بزرگش گرفت و گفت: منو ببخش.ـ برای چی؟چارلز نگاهش را برای لحظه‌ای پایین انداخت؛ همان‌قدر کوتاه که معلوم بود دارد خودش را کنترل می‌کند.ـ برای اینکه نزدیک بود اتفاقی برات بیفته.ماریا با تعجب لبخند کم‌رنگی زد؛ لبخندی که بیشتر برای آرام کردن او بود تا خودش...ـ فقط از اسب افتادم، دنیا که به آخر نرسیده.اما چارلز، برخلاف انتظار ماریا، نخندید؛ با لحنی که بوی فقدان می‌داد، گفت: برای من... نزدیک بود.ماریا برای لحظه‌ای ساکت شد. در آن نگاه، چیزی فراتر از نگرانی برای یک حادثه ساده دید. او نمی‌دانست که این لرزش دست‌های چارلز، مربوط به امروز نیست؛ بلکه این زخم‌های قدیمی چارلز بود که دوباره سر باز کرده بودند؛ زخم سال‌ها تنهایی، زخم شبی که اولین عشقش را از دست داد... تمام ترس‌هایی که هرگز با صدای بلند نگفته بود.برای مردی که یک پادشاه بود، ترس از دست دادن دوباره‌ی کسی که دوستش دارد ترسناک‌تر از هر جنگی بود.ماریا دستش را آرام روی قلب او گذاشت. ضربان قلبش را زیر کف دستش حس کرد.ـ من اینجام چارلز.چارلز چشم‌هایش را بست. مثل کسی که می‌خواهد آن جمله را در اعماق وجودش نگه دارد. قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش روی گونه‌اش غلتید، بعد آهسته گفت: اگه از دستت بدم...ماریا فوراً سرش را تکان داد.ـ نمی‌دی.چارلز چشم‌هایش را باز کرد.ماریا دستش را محکم‌تر روی سینه‌ی او فشار داد و ادامه داد: قول می‌دم عشقم، تا آخرین نفسم کنارتم.- منم.برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند. ناگهان سه ضربه‌ی محکم به در خورد.چارلز اخم کرد و با لحنی سرد دستور داد: بیا داخل.در باز شد و یک شوالیه وارد اتاق شد. چهره‌اش به شدت خشک و جدی بود؛ از آن نوع جدیتی که خبر از یک فاجعه دارد. او با احترام سر خم کرد.ـ اعلیحضرتـ چی شده؟شوالیه‌ لحظه‌ای مکث کرد. انگار نمی‌دانست خبر را چگونه بگوید؛ بالاخره با صدایی گرفته گفت: یکی از اصطبل‌بان‌ها...ـ چی؟ـ مرده.ماریا احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ زد.شوالیه ادامه داد: ظاهراً لحظاتی قبل از مرگش، سعی کرده چیزی بگه... انگار می‌خواسته هشدار بده.ـ چی گفته؟ـ فقط یک حرف...چارلز یک قدم جلو رفت، چشم‌هایش روی او قفل شده بود.شوالیه آهسته گفت: ک...- ک؟چارلز دیگر فقط مشکوک نبود. حالا یقین داشت کسی در قصرش داشت علیه او و زنی که دوستش داشت نقشه‌ای شوم می‌کشید.یک قدم به عقب برگشت و نگاهش را به ماریا دوخت. نگاهی که حالا ترکیبی از عشق مطلق و خشم ویرانگر بود. در ذهنش با خودش پیمانی بست: حتی اگه تمام دنیا هم مقابلم بایستن... اول تو رو انتخاب می‌کنم.</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 17:26:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت سی و هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-ofehhznsriw1</link>
                <description>چارلز با دقت بازوی او را بررسی کرد، شکستگی نبود. اما آسیب دیده بود.با این حال چیزی ذهنش را رها نمی‌کرد. آرام سرش را بالا آورد و اطراف را با نگاهی تیز و شکارچی‌وار نگاه کرد؛ زمین را، ردپاهای نیمه‌محو را، بوته‌های خم‌شده‌ی کنار مسیر را... بعد، ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد؛ چند مار، به‌ سرعت به سمتِ بوته‌ها می‌خزیدند.چارلز چشم از آن‌ها برنداشت. همان لحظه، میان شاخه‌های درختانِ جنگل، سایه‌ای دید؛ سایه‌ای که به شاخه‌های خشک برخورد کرد و سکوت جنگل را برای لحظه‌ای شکست. سایه‌ی انسانی گریزان که نمی‌خواست دیده شود. در تاریکیِ سبزِ جنگل ناپدید شد.نگاهِ کاترین هنوز روی چارلز ثابت مانده بود؛ هنوز او را در آغوش گرفته بود و از همان‌جا، برای اولین بار، چیزی شبیه نگرانی در چهره‌اش دوید.چرا؟ چون ناگهان فهمید چه چیزی را دست‌کم گرفته است.او فقط با یک دخترِ کارگر طرف نبود؛ او با مردی طرف بود که برای محافظت از معشوقش، حاضر بود با تمام قصر بجنگد.این، دقیقاً همان چیزی بود که می‌ترساندش.چارلز با صدایی که از شدت تلاش برای کنترل خشمش می‌لرزید، زمزمه کرد: یکی این کارو کرده...ماریا سرش را بالا آورد، درد در چهره‌اش نمایان بود.ـ چی؟اما چارلز جواب نداد. نگاهش روی ماریا ثابت ماند.پشتِ سرِ ماریا، آسمانِ آبیِ کالدونیا آرام‌آرام رنگ باخت و زیر سایه‌ی ابری تیره فرو رفت؛ انگار خودِ آسمان هم فهمیده بود که این فقط یک حادثه نبوده.چارلز با احتیاط ماریا را از روی زمین بلند کرد.رنگ از صورتش پریده بود؛ نه فقط به‌ خاطر بازوی آسیب‌دیده‌ی ماریا، بلکه به‌ خاطر خاطره‌ای که بی‌رحمانه از اعماقِ ذهنش بیرون کشیده شده بود. همان حس قدیمی، همان ترس خفه‌کننده، ترس از اینکه یک بار دیگر، کسی را که دوست دارد از او بگیرند.ماریا با وجود درد، متوجه تغییر چهره‌ی او شد. آرام گفت: چارلز... من خوبم.اما چارلز انگار نشنید. نگاهش هنوز به مارهایی بود که میان بوته‌ها ناپدید شدند.مسیرها همیشه قبل از عبور پادشاه بررسی می‌شد. هیچ‌کدام از این‌ها اتفاقی نبود.صدایش محکم‌تر شد: برمی‌گردیم قصر.ماریا با درد نفس کشید.ـ ولی...ـ همین الان.لحنش آرام بود، اما از جنس خشم...دقایقی بعد، چارلز سوار بر اسبش واردِ دروازه‌های قصر شد؛ ماریا را جلوی خودش نشانده بود و با دستِ دیگر، افسارِ اسبِ ماریا را پشت سرشان می‌کشید.تنها کاترین نبود که از پنجره حادثه را دیده بود؛ خدمتکاران و نگهبانان در حیاط قصر جمع شده بودند.آنابل با نگرانی به سمتشان دوید.ـ خدای من! چی شده؟چارلز حتی مکث نکرد. نگاهش را به او دوخت و گفت: یه تله بود، آنابل... شاید هم یه سوءقصد... حکیم قصر رو خبر کنید.چند دقیقه بعد، در اتاق ماریا، حکیم با دقت مشغول بستن بازوی او بود.خوشبختانه شکستگی نبود؛ فقط ضرب‌دیدگیِ شدید. اما دردش کم نبود.ماریا روی صندلی نشسته بود و گاهی از درد بی‌اختیار پلک‌هایش را روی هم می‌فشرد.در تمام این مدت، چارلز کنار پنجره ایستاده بود. ساکت. بیش از حد ساکت... سکوتی که فریادِ ترس و خشمش را بلندتر از هر کلمه‌ای فریاد می‌زد.چارلز فقط نگران نبود... او داشت فکر می‌کرد چه کسی جرئت چنین کاری را داشته؟</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 17:24:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت سی و ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-l457wpqlgtxn</link>
                <description>روز بعد… چارلز، برای اولین بار، ماریا را برای اسب‌سواری بیرون قصر برد.خورشیدِ صبحگاهی بر فراز تپه‌های کالدونیا می‌درخشید. نسیمی خنک از میان درختان بلوط می‌گذشت.حیاط قصر، با درختان بلند و سایه‌های نرمشان، آرامش خاصی داشت. ماریا، کنار درختان و چارلز با لبخندی روبرویش ایستاده بود، نگاهش در افق، بی‌خبر از نقشه‌های پنهان، اما در دلش حس می‌کرد که امروز اتفاقی متفاوت در انتظارش است.ماریا با کنجکاوی پرسید: چارلز... بالاخره می‌خوای بگی منتظر چی هستیم؟چارلز لبخند زد و با نگاهی پر از راز و رمز گفت: صبر داشته باش الا... برات سورپرایز دارم.ماریا چشم‌هایش را ریز کرد.ـ از وقتی شناختمت فهمیدم هر وقت این لبخند رو می‌زنی قراره اتفاق خیلی خوبی بیفته... چند لحظه بعد، صدایِ سمِ اسبی روی سنگفرش آمد. دو نفر از کارکنان اصطبل سلطنتی اسبی سفید، با یال‌هایِ ابریشمی که در باد می‌رقصید و دورِ گردنش، روبانی صورتی بسته شده بود؛ آوردند. ماریا برگشت؛ نگاهش روی اسب قفل شد و دهانش از تعجب باز ماند.- این... برای منه؟- مالِ توئه، دیدمش و یادِ تو افتادم. به پاکی روحت، سفید و مثلِ خودت زیبا و خاص...ماریا با خنده‌ای که از تهِ دل بود، به سمتِ اسب رفت و دستش را روی گردنش کشید، اما بعد، با تردید به چارلز نگاه کرد: خیلی زیباست، اما من... من اسب‌سواری بلد نیستم.چارلز چند قدم به او نزدیک شد و دستش را کنار صورت او گذاشت: پس وقتشه که یاد بگیری.ـ کی قراره یادم بده؟ـ فکر کنم پادشاه کالدونیا وقت آزاد کافی داشته باشه.ماریا خندید و از شادیِ این لحظه، به طرفش رفت و او را محکم در آغوش کشید.- عاشقتم.چارلز، در حالی‌ که بازوانش را دورِ کمرِ ماریا محکم‌تر می‌کرد و بوسه‌ای روی موهایش می‌کاشت، گفت: من هم، همه چیزم رو فدایِ این لبخندت می‌کنم.هوا دلپذیر بود، آسمان آبی و بدون ابر... همه‌چیز رنگِ آرامش داشت. دقایقی بعد، سوار بر اسب‌ها در مسیر جنگلی شمال قصر آرام پیش می‌رفتند.چارلز گاهی نکته‌ای درباره اسب‌سواری می‌گفت و ماریا با تمرکز گوش می‌داد؛ هر بار هم که اشتباهی می‌کرد، چارلز لبخند می‌زد و دوباره توضیح می‌داد.ماریا کمی مضطرب بود، هر چند دقیقه یک بار به عقب نگاه می‌کرد.ـ دارم درست انجامش می‌دم؟چارلز لبخند زد.ـ عالی.ـ دروغ نگو.ـ باشه، خوب.ـ اینم دروغه.ـ خیلی خب، برای روز اول بد نیست. این خودش موفقیته.ماریا بالش کوچکی از برگ خشک به سمتش پرت کرد.صدای خنده‌ی هر دو میان درخت‌ها پیچید.چند لحظه بعد ناگهان اسبِ ماریا، بی‌دلیل و با وحشتی غیرطبیعی، شیهه‌ای کشید و رم کرد. ماریا که انتظارش را نداشت، تعادلش را از دست داد و با شدت به زمین خورد؛ دردِ تیزی در بازویش حس کرد.چارلز در یک چشم‌ بر هم‌ زدن از اسبِ خودش پایین پرید؛ با سرعت خودش را به او رساند، سرعتی که از ترسِ از دست دادنِ او ناشی می‌شد.چند ثانیه، تمامِ جهانِ اطرافش محو شد، وقتی ماریا چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که در نور کم‌سوی درختان دید، وحشت و نگرانی عمیق در چشمان چارلز بود.- الا! الا، حالت خوبه؟!چارلز با صدایی لرزان پرسید و ماریا را به آغوش کشید.ماریا با ناله‌ای از درد، سعی کرد نفس بکشد: خوبم... فقط... بازوم یه کم درد گرفت.چارلز نگاهش را به اطراف چرخاند؛ فهمید این حادثه &#039;تصادفی&#039; نبوده... در دوردست، پشتِ پنجره‌ای که بر حیاطِ قصر نظارت داشت، کاترین با لبخندی سرد صحنه را تماشا می‌کرد. دستش را رویِ لبه‌یِ پنجره فشرد و زیر لب زمزمه کرد: این فقط یه یادآوریِ کوچیک بود عزیزم... اینجا امن نیست. هیچ‌کجایِ این قصر برای کسی مثلِ تو امن نیست.</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 00:50:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرلوک 🎻</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%B4%D8%B1%D9%84%D9%88%DA%A9-%F0%9F%8E%BB-jvitgjj69d7w</link>
                <description>با اینکه عاشق تمام صحنه ها و قسمت های این سریال ام اما چندتا از صحنه های سریال، مورد علاقه ترینه...قسمت آبشار راینباخ هرچند بار هم که نگاه کنم حسش مثل دفعه اوله...صحنه ای شرلوک تو آزمایشگاه بیمارستان داشت با توپی که برای توقف نبضش زیر بغلش می‌زاره بازی می کرد و بعد صحنه ی خودکشی اش و همچنین صحنه ی I AM SHERLOCKED قسمت اسکاندال در بلگراویا، فوق العاده ست 🥹 عاشقشم ♥️The Name Is Sherlock Holmes And The Address Is 22B Baker Street 😉 Afternoon 🎩Who Cares About Decent...The Game, Mrs. Hudson, Is On!I&#039;m Not A Psychopath,I&#039;m A High-Functioing Sociopath.Do Your Research!Sherlock Holmes: It&#039;s OKJohn Watson: It&#039;s Not OKSherlock Holmes: No, But It Is What lt Is.Nothing Made Me, I Made Me.Anderson Don&#039;t Talk Out Loud,Your Lower The IQ Of The Whole Street.Normal Is Boring!I&#039;m Bored Of Being Bored Because Being Bored ls So Boring!+After All This Time, Are You Still A Sherlockian?- Always...I May Be On The Side Of The Angels...But Don&#039;t Think For One Second That I Am One Of Them. 😌*P.S. I Know You Two. And If I&#039;m Gone, I Know What You Could Become. Because I Know Who You Really Are. A Junkie Who Solves Crimes To Get High. And The Doctor Who Never Came Home From The War.Will You Listen To Me?Who You Really Are, It Doesn&#039;t Matter.It&#039;s All About The Legend, The Stories, TheAdvantures.There Is A Last Refuge For The Desperate, The Unloved, The Persecuted.There Is A Final Court Of Appeal For Everyone.When Life Gets Too Strange, Too Impossible, Too Frightening, There Is Always One Last Hope.When All Else Fails, There Are Two Men Sitting, Arguing In A Scruffy Flat, Like They&#039;ve Always Been There And Always Will.The Best And Wisest Men I Have Ever Known,My Baker Street Boys, Sherlock Holmes And Dr. Watson. 🙏🏻💗</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 02:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکتر 🦋 استرنج 🪔</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%F0%9F%A6%8B-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC-%F0%9F%AA%94-zkrbr7sisq8j</link>
                <description>فیلمی از شخصیتی که کلا من رو تغییر داد.تا عمر دارم عاشق و مدیون این فیلم و این شخصیت فوق العاده خواهم بود.FAITH IS MY SWORDTRUTH IS MY SHIELDKNOWLEDGE IS MY ARMORعاشقتم دکتر استرنج - استادمی تا ابد ☺️😘♥️دوست داشتم جای دکتر استرنج باشم تا با سنگ زمان و قدرت های خارق‌العاده ام جلوی خیلی از اتفاقات تلخ تاریخ زمین، مخصوصا کشورم ایران را بگیرم.</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 21:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بندیکت کامبربچ 💙</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%A8%DA%86-%F0%9F%92%99-r5ljaifd7r2u-r5ljaifd7r2u</link>
                <description>عشقم به بندیکت از دکتر استرنج شروع شد.کسی که الان هستم مدیون استادم، این مرد بزرگ و فوق‌العاده ام...تا ابد بدهکار مردی که نجات دهنده ام شد و در تاریک ترین روزهای زندگی ام روشنایی شد خواهم بود.گمشده و سرگردان بودم، مسیر درست را نشانم داد و من را به کسی که در حال حاضر هستم تبدیل کرد.هر لحظه از زندگی ام ازش متشکرم و بهش فوق العاده افتخار می کنم، بندیکت کامبربچ تا ابد استاد زندگی ام خواهد بود و من در مسیر زیبایش دنبالش خواهم رفت و درس زندگی را از بهترین و کاملترین مرد و انسانی که تو کل عمرم شناختم خواهم آموخت.مادر بندیکت اسم اونو بندیکت به معنای &#039;موهبت&#039; گذاشت.تو تاریک‌ترین دورانم، هم آسایشی هم نور به شخصی که مسیر قلب، ذهن و زندگی آدم رو تغییر داده، مثل نور توی تاریکی METANOIA گفته میشه.بندیکت کامبربچ شدیداً پایبند به مونوگامی هست (نداشتن ارتباط با کسی جز پارتنر) 💕قاب گوشیمون یکیه 🥲🩵</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 19:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه می‌خواستم یه فضانورد بشم... 🚀</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%B6%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%B4%D9%85-%F0%9F%9A%80-rkjisncev3iv-rkjisncev3iv</link>
                <description>محیای فضانورد در دنیای موازی 👨🏻‍🚀I Always Wanted To Become An Astronaut...For The Future Of Mankind And AlI.At Least, That&#039;s What I Always Told Myself.I See Myself From The Outside.My Eye On The Exit.Always On The Exit.- AD ASTRAهرکسی ذاتاً علاقمند به نجوم نیست.اگر شما علاقه‌مند به نجوم هستید بنابراین یکی از آن اقلیت به شمار می‌روید که توسط کیهان برای درک جهان انتخاب شده‌اید.کسانی که عاشق فضا هستند دارای ذهن بسیار گسترده‌ای می‌باشند.من و خانواده در دنیای موازی 🥹🩵وقتی به ستاره‌ها، کهکشان‌ها، سياهچاله ها و اندازه‌ی جهان فکر می‌کنند متوجه می‌شوند که غرور، حسادت و طمع هیچ معنایی ندارد.وسعت جهان قابل مشاهده ۹۳ میلیون سال نوری است.این در حالی است که ما انسان‌ها با همه‌ی ادعامون توانسته‌ایم تنها یک روز نوری از زمین فاصله بگیریم.یکی از جذابیت‌های نجوم این است.وقتی در حال تماشای ستارگان هستی به یاد آور که در واقع در حال تماشای هزاران یا میلیون‌ها سال قبل هستی.بعضی ستارگان ممکن است میلیون ها سال قبل مرده باشند اما نور آنها اکنون به تو رسیده باشد.گاهی دوست دارم به سیاره‌ی دیگری بروم.جایی خالی از همه‌ی فجایع بشری که برای انسان‌ها مصیبت به بار می‌آورند و چهار پنجم بشریت را رنج می‌دهند.- انیس لودیگبلیط‌های باارزش من... 🥰♥️دوستان ویرگولی ام، مرسی از همراهیتون 🙏🏻❤️</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 13:11:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت سی و پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-mqeyymb9n40j</link>
                <description>وقتی همه در حال خروج از سالن بودند، چند نفر از اعضای دربار با چهره‌هایی جدی به چارلز نزدیک شدند. یکی از آن‌ها، کمی جلوتر آمد و با احترام گفت: اعلیحضرت… اگر ممکنه، چند لحظه به‌ صورت خصوصی با شما صحبت کنیم.چارلز نگاه کوتاهی به آن‌ها انداخت. با اشاره‌ی او، دیگران یکی‌یکی سالن را ترک کردند. درهای بزرگ سالن بسته شد؛ اما ماریا، پشتِ آن درِ چوبی، ماند.صدای یکی از اعضای دربار از پشت در به گوش رسید: اعلیحضرت، با احترام… ما هیچ‌چیز از ایشون نمی‌دونیم. کیه؟ از کجا اومده؟ از چه خانواده‌ایه؟ حضور این زن، بدون اصل و نسب مشخص، می‌تونه تهدیدی برای امنیت پادشاهی باشه.واژه‌ها برای ماریا مثل تیغه‌هایی نازک بود که در قلبش فرو می‌رفت. سرش را پایین انداخت. یکی دیگر گفت: مردم چه خواهند گفت؟ ملکه‌شون از کجا آمده؟ اگر اصالت نداشته باشه، مشروعیتِ تاج و تخت زیر سؤال می‌ره.ماریا نفسش را با سختی بیرون داد. همان‌جا، پشت در، انگار زمین زیر پاهایش خالی شد. دستش را روی سینه‌اش گذاشت. قلبش تند می‌زد، از زخمی که تازه باز شده بود.چارلز می‌توانست با یک جمله همه را ساکت کند. اما مکث کرد. همین برای ماریا کافی بود. اشک از چشم‌هایش جاری شد.  صدایش، لرزان و آهسته بالا آمد: هنوز هم… باید فکر کنی؟ماریا دیگر منتظر نماند. نخواست بشنود چارلز چه می‌گوید، عقب رفت، چند قدمی با شتاب برداشت و بعد به سمت اتاقش دوید.آن‌طرفِ در، سکوتی سنگین حکم‌فرما شده بود. چارلز نفس عمیقی کشید. ـ سؤال دیگه‌ای ندارید؟نفس عمیقی کشید و با قاطعیت تمام گفت: برای من مهم نیست از کجا اومده یا چه گذشته‌ای داشته. اون، آینده‌ی منه و همین‌طور آینده‌ی شما و این پادشاهی.نگاهش در جمع چرخید؛ سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد. همشون با مغزهایی پوسیده هنوز در دنیای کهنه‌ی دیکتاتوری گیر کرده‌ بودند و از تغییر می‌ترسیدند، از آزادی، پیشرفت و آینده‌ای درخشان برای این سرزمین‌ وحشت داشتند.ـ چه خوشتون بیاد، چه نیاد… اون ملکه‌ی آینده‌ی کالدونیا خواهد شد.چارلز از جایش بلند شد.  ـ اگر کلمه‌ای از این حرف‌ها به گوش الا برسه… چارلزِ قدیمی رو جلوتون خواهید دید.این جمله مثل چکش روی ذهنشان فرود آمد.ـ جلسه تمومه.با قدم‌هایی تند و محکم به سمت در رفت. همان لحظه که در را باز کرد، بویِ ملایمِ عطرِ ماریا، مثل موجی ناگهانی به بینی‌اش خورد.چارلز همان‌جا فهمید ماریا حرف‌هایشان را شنیده، اما نه تا آخر....ـ لعنتی…با عجله به سمت اتاق ماریا دوید. با نفس‌هایی که به‌ خاطر دویدن، به شماره افتاده بود، جلوی در ایستاد. درِ اتاقِ ماریا نیمه‌باز بود. دستش لرزید، اما در را باز کرد.اتاق در سکوت فرو رفته بود. تنها صدا، صدای لرزانِ نفس‌های ماریا بود که کنار پنجره، پشت به در ایستاده بود. انگار تمامِ سنگینیِ نگاهِ آن درباری‌ها و حرف هایشان، حالا روی شانه‌های ظریفش تلنبار شده بود.چارلز وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. صدای بستنِ در، ماریا را تکان داد، اما برنگشت.ـ الا...صدای چارلز، آرام‌تر از همیشه بود، او چند قدم جلو رفت، اما ماریا بدون اینکه برگردد، دستش را بالا آورد تا مانع نزدیک شدن بیشتر او شود، چارلز در جایش میخکوب شد.ـ نيا... چارلز، فقط... برو.چارلز گلویش را صاف کرد، کلمات به‌ سختی بیرون می‌آمدند.ـ تو... تو شنیدی، نه؟ماریا بالاخره برگشت. چشمانش از اشک خیس بود.ـ شنیدم... حرف های اونا ناراحتم کرد اما این سکوت طولانی تو بود که قلبمو شکست. چقدر طولانی باید فکر می‌کردی که جوابشونو بدی...ـ الا، قسم می‌خورم جوابشونو دادم، فقط برای یک لحظه... گیج شدم، چون اون‌ها...ماریا حرفش را قطع کرد. صدای لرزانش حالا قدرت عجیبی داشت: اون‌ها مهم نیستن! اون‌ها همیشه هستن. مشکل اینجاست که تو هنوز مرددی، من فقط می‌خواستم کنارِ مردی باشم که فکر می‌کردم تغییر کرده. من از هیچ‌کس نمی‌ترسم چارلز. نه از اون‌ها، نه از تبعید، نه حتی از مرگ. اما... تردید تو منو ترسوند. چارلز قدمی به جلو برداشت؛ نزدیک‌تر شد، آن‌قدر نزدیک که گرمای تنِ هم را حس می‌کردند.ـ اون مکث... به‌ خاطر تردیدِ من نبود الا. اون مکث، به‌ خاطرِ خشمِ خودم بود. داشتم فکر می‌کردم چطور تک‌تک‌شون رو به خاطرِ حتی جرأت فکر کردن به اون جملات تحقیرآمیز از قصر بیرون بندازم. داشتم لیستِ تبعیدی‌ها رو توی ذهنم می‌نوشتم.ماریا متعجب به چارلز نگاه می‌کرد، اشک‌هایش هنوز روی گونه‌اش می‌غلتیدند.ـ واقعاً؟چارلز دستش را بالا آورد و به‌ آرامی اشک‌ها را از گونه‌ی ماریا پاک کرد.ـ می‌خوای همین الان برگردم و بهشون بگم که تو ملکه‌ای خواهی شد که قراره کلِ سیستم پوسیده این پادشاهی رو از ریشه بکنی و از نو بسازی؟ اون‌ها از اینکه تو‌ کی هستی نمی‌ترسن... از این می‌ترسن که می‌دونن بعد از من، قدرتِ مطلقِ کالدونیا در دستانِ تو خواهد بود.چارلز پیشانی‌اش را به پیشانی ماریا چسباند.ـ حتی اگه کلِ دربار، حتی اگه کلِ این شهر علیه ما بشه... تو تنها چیزی هستی که از این پادشاهیِ لعنتی می‌خوام، تو تنها چیزی هستی که برام مهمه... دوستت دارم الا.ماریا، با همان چشمانِ خیس، به عمقِ چشمان چارلز خیره شد. دستش را بالا آورد و گونه‌ی چارلز را لمس کرد.- منم… منم دوستت دارم.چارلز دستِ ظریفِ او را گرفت؛ همان دستی که انگشترِ مادرش در آن می‌درخشید.- منو ببخش… روزِ خواستگاری‌مون رو خراب کردم. قول می‌دم جبران کنم.هر دو لبخند زدند؛ لبخندی که هنوز طعمِ غم داشت. بعد، یکدیگر را در آغوش کشیدند.</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 01:43:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت سی و چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-xky916utg8bb-xky916utg8bb</link>
                <description>دو روز گذشت. نور خورشید از پنجره‌های بلند به داخل اتاق می‌تابید.حکیمِ قصر، برای معاینه آمد، با رضایت سرش را تکان داد؛ همان‌طور که به زخم‌های چارلز نگاه می‌کرد، گفت: زخم‌هاتون در حال بهبودی ست… فقط باید بیشتر استراحت کنید.اما چارلز، از آن دسته آدم‌هایی نبود که این حرف را جدی بگیرد. او دیگر در تخت نمی‌ماند. با گذشت هر ساعت، بیش از قبل حس می‌کرد که باید چیزی را در این قصر، در این سرزمین عوض کند... افکار پوسیده، ظلم و سال‌ها دیکتاتوری که میراث پدرش بود.دستور تشکيل جلسه‌ی دربار را داد. وقتی جلسه‌ی رسمی تشکیل شد و همه ی اعضای دربار، آنابل، ویکتوریا، کاترین، مشاورانش، شوالیه‌ها دور میز نشستند؛ چارلز در کنار ماریا با قدم‌های محکم، به سمتِ تالارِ دربار رفتند، با ورودش همه بلند شدند. چارلز صندلی کنار خودش را کشید، ماریا کنارش نشست.فضای سالن سنگین بود. نگاه‌ها به چارلز دوخته شده بود؛ بعضی محتاط، بعضی نگران، بعضی هم پر از تردید... وقتی مطمئن شد همه ساکت شدند، چارلز با صدایی محکم گفت: من دیگه قرار نیست با ترس پراکنی حکومت کنم. کلماتش مثل ضربه‌ی چکش روی دیوارهای قصر نشست. نگاه‌ها سنگین‌تر شدند.او که تا چندی پیش بی‌رحمانه بر سرزمین کالدونیا حکومت می‌کرد، اکنون سخنانی بر زبان آورد که تا عمق وجود حاضران را لرزاند.چارلز ادامه داد، این‌بار آرام‌تر، اما قاطع‌تر: دیگه قرار نیست گذشته‌ام، آینده‌ی ما رو تعیین کنه. دیگه مسیر پدرم رو ادامه نخواهم داد. از این به بعد، با مردم‌مون عادلانه و با احترام برخورد خواهیم کرد.سکوت سالن، حالا نوعی بهتِ سرد بود. خیلی‌ها فهمیدند که این حرف‌ها اعلانِ جنگ با گذشته بود.نگاه چارلز آرام روی جمع چرخید و بعد، روی ماریا ماند.  ـ خیلی‌هاتون احتمالاً سؤالاتی دارید. از تغییر رفتارم متعجبید… حق دارید؛ دلیلش اینجاست.دست ماریا را محکم گرفت و ادامه داد: الا باعث شد من خودمو پیدا کنم.چند نفر به هم نگاه کردند. بعضی چهره‌ها درهم رفت، بعضی‌ها از تعجب خشکشان زد.چارلز بدون مکث ادامه داد: این زن… مهم‌ترین انتخاب زندگی منه.زمزمه‌ها شروع شد، اما چارلز دستش را بالا آورد. همه دوباره سکوت کردند.چارلز چشمانش را بست و برای چند ثانیه سکوت کرد. وقتی دوباره باز کرد، چشمانش پر از سال‌ها پشیمانی بود.- من و پدرم، صدایش لرزید. ما باعث شدیم مردممون سال‌ها… ازمون بترسند.اعتراف چارلز، شوکی عمیق به اعضای دربار وارد کرد.پادشاهی که حکومتش بر تار و پود دیکتاتوری پدرش بنا شده بود، اکنون اعتراف به اشتباه می‌کرد و از مسیری جدید سخن می‌گفت.ماریا نفسش لرزانی کشید. چارلز در حال تبدیل شدن به مرد و پادشاهی بود که همیشه آرزویش را داشت.چارلز ادامه داد: از حالا به بعد می‌خوام پادشاهی مردمی باشم. قانون اساسی کالدونیا را هم از نو خواهیم نوشت، حالا اگر کسی از شما با این روش جدید مخالفه یا اعتراضی داره، می‌تونه از مقامش استعفا بده، چون اگه ببینم یا بشنوم کسی از اعضای دولت، دربار یا شوالیه‌ها کوچیکترین توهین یا برخوردی با مردممون کنه... فوراً بازداشت می‌شه و همراه با خانواده‌اش تبعید خواهد شد.جلسه که تمام شد، اعضای دربار هنوز در شوک بودند.  چند نفر آهسته حرف می‌زدند، چند نفر فقط به زمین خیره مانده بودند و بعضی‌ها هنوز باورشان نمی‌شد چنین چیزی را از دهان پادشاه شنیده باشند. چارلز گامی دیگر برداشت. از جای خود بلند شد و نگاه همه را دنبال خودش کشید. بعد، بی‌آنکه ذره‌ای تردید در حرکاتش باشد، کنار ماریا ایستاد.انگشتری از جیبش بیرون آورد. انگشتری زیبا، با سنگی صورتی‌رنگ در میانش که در نور سالن، آرام می‌درخشید. ماریا نفسش برید.- چارلز...چارلز آرام گفت: این انگشتر، مال مادرم بود. سپس جلوی چشمان حیرت‌زده ماریا و حاضران، بر روی یک زانو نشست و با صدایی که عشق در آن موج می‌زد، گفت: الا، تو… تنها کسی هستی که منو از خودم نجات دادی. با من ازدواج می‌کنی؟اشک در چشمان ماریا حلقه زد. نه از تعجب، از تمام آن چیزهایی که در این چند روز دیده بود، از تمام زخمی که از دل چارلز بیرون کشیده شده بود.ماریا سرش را تکان داد و گفت: بله، چارلز. با تمامِ وجودم، بله.صدایش لرزید، اما جوابش واضح و بی‌تردید بود.چارلز خنده‌ی شیرینی کرد، چشمانش خیس شده بود. انگشتر را با دقت در انگشت حلقه‌ی ماریا کرد.بعد، او را به سمت خودش کشید و با بوسه‌ای عاشقانه، نقطه‌ای بر تمام تردیدها و سوالات باقی‌مانده گذاشت.تقریباً همه، با شگفتی و شاید تحسین، به پا خاستند و دست زدند. اما در میان جمع، نگاه‌های سرد و بی‌روح ویکتوریا و کاترین، نشان از مخالفت و حسادتی عمیق داشت. آن‌ها می‌دانستند که این پایانِ قدرتِ آن‌هاست.</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 02:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت سی و سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-qexj8ywwfwms</link>
                <description>ماریا در اتاقش، هنوز بوی چارلز را حس می‌کرد. عطرش روی پوستش مانده بود. نه فقط روی پوستش، که در عمقِ ذراتِ تنش ریشه دوانده بود. عطرش، آن رایحه‌ی خنک، با هر نفس یادآوری می‌کرد که دیشب برای همیشه متعلق به او شده است. به حمام رفت و بعد لباس‌هایش را عوض کرد، اما حسِ لمسِ دست‌های چارلز از روی تنش محو نمی‌شد. انگار جای انگشتانش، روی پوستش حک شده بود. طرحی از عشق که با هیچ آب و صابونی پاک نمی‌شد.چند ساعت بعد، ضربه‌ای آرام به در خورد، ماریا در را باز کرد‌.همان دختر ندیمه، با موهایی طلایی و چشمان معصومش، جلوی در ایستاده بود. تعظیمی کوتاه کرد و گفت: بانوی من، اعلیحضرت در سالن غذاخوری برای صرف صبحانه منتظرتون هستند.مکث کوتاهی کرد. بعد ادامه داد: و… از امروز من رو به عنوان خدمتکار شخصیتون انتخاب کردند.ماریا لحظه‌ای به چشمان دختر نگاه کرد. آن نگاه، آشنا بود. بعد راهش را باز کرد و با گرمی گفت: بیا تو.دختر وارد شد. دست‌هایش را مقابلش قلاب کرده بود، کمی مضطرب بود.ماریا کنار پنجره ایستاد و بی‌مقدمه گفت: اسمت چیه؟ـ آنا، بانوی من.ماریا لبخند زد.ـ آنا… می‌شه الا صدام کنی؟آنا متعجب به ماریا نگاه می‌کرد. خواست چیزی بگوید، اما ماریا ادامه داد: و این که… من خدمتکار نمی‌خوام. من خودم تا همین چند وقت پیش کارگر مزرعه بودم‌، یه زمانی هم خدمتکار بودم؛ آنا. می‌دونم چطور باید با کسی رفتار کنم که مجبوره بهم بگه &#039;بانوی من&#039;.سکوت آنا، پر بود از ناباوری. ماریا نزدیکتر رفت.ـ اما می‌تونیم دوست بشیم. اگر خودت بخوای.آنا سرش را پایین انداخت، ماریا صدایش را نرم‌تر کرد: بین خودمون می‌مونه. باشه؟آنا سرش را بلند کرد. نگاهش به ماریا تغییر کرده بود؛ لبخند زد.ـ باشه، بانوی م… الا.ماریا خندید. ـ بهتر شد.دقایقی بعد، ماریا با همراهی آنا وارد سالن غذاخوری شد. لحظه‌ای که‌ وارد شد، نگاه چارلز را روی خودش حس کرد. کنارش نشست. چارلز دستش را روی میز گذاشت، نزدیک دست ماریا. انگشتانشان از هم فاصله داشتند، اما گرمای عشق بینشان رد و بدل می‌شد.چارلز آرام پرسید: حالت خوبه؟ـ عالی ام. تو چطور؟ـ بهتر از همیشه.ماریا لبخندی کوتاه زد؛ همزمان با بالارفتن ضربان قلبش، گرمایی نیز وجودش را فرا گرفت.خدمتکاران صبحانه را سرو کردند.چارلز مرتب نگاهش می‌کرد.ماریا لبخند می‌زد. لبخندی که سعی می‌کرد کنترلش کند، اما نمی‌توانست.  نگاهش به قدری عاشقانه بود که ماریا نمی‌توانست مقاومت کند. گرمای عشقش، حتی در حضور دیگران، او را در بر می‌گرفت.بعدازظهر، باغ در سکوت فرو رفته بود. خورشید از لای شاخه‌ها می‌تابید.چارلز دستش را گرفت. انگشتانشان در هم گره خورد. دست در دست هم، آرام قدم می‌زدند؛ سکوتشان پر از کلماتِ ناگفته بود.ماریا حس کرد تمامِ جهان، در او خلاصه می‌شود. در همین فشار خفیف انگشتان چارلز که می‌گفت: &#039;در کنارتم... تمامِ روز، تمامِ شب، تمامِ زندگیم.&#039;چارلز لبخند زد؛ نگاهش به ماریا بود.ماریا سرش را روی شانه‌اش گذاشت. بویش را دوباره حس کرد؛ همان رایحه‌ی آشنایی که از شب قبل در خاطرش مانده بود. هنوز حسِ خانه را داشت. امن، گرم و مالِ خودش.ماریا آهسته گفت: دوستت دارم.چارلز، نگاهش را به عمق چشمانش دوخت: من بیشتر دوستت دارم‌.سکوتِ میانشان پر بود از حرف‌هایی که لازم نبود زده شوند. حرف‌هایی از جنس اعتماد، از جنس تعهد، از جنسِ &#039;تا آخرش باهاتم&#039;.زیرِ پوستِ روزمرگی‌شان، عشقی جریان داشت که حالا دیگر جزئی از وجودشان شده بود؛ مثل نفس کشیدن، مثل تپیدن قلب...</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 02:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت سی و دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-ysyn8lw2fkhk</link>
                <description>ماریا سرش را روی سینه‌ی چارلز گذاشت. ضربانِ قلبِ او را می‌شنید؛ ضربانی که انگار با ضربانِ قلبِ خودش، یک هارمونیِ آرام پیدا کرده بود.دست چارلز، روی کمرِ ماریا بود، به آرامی نوازشش می‌کرد؛ این نوازش، نه یک لمسِ گذرا، که یک امضایِ عاشقانه بود بر روحِ ماریا... چون فانوسی دریایی در تاریکی شب، که اطمینان می‌بخشید در این اقیانوس بی‌پایان عشق، هرگز گم نخواهد شد.ماریا، لبخندی زد که از ته دل بود. چارلز بیشتر او را در آغوش گرفت و ماریا، در آن آغوشِ امن، می‌دانست که خانه‌اش را پیدا کرده. خانه‌ای که دیوارهایش از جنسِ اعتماد بود و سقفش، از جنسِ عشقی بی قید و شرط... خانه‌ای که اسمش &#039;چارلز&#039; بود.این، زیباترین آغاز بود. آغازی که در آن، ماریا دیگر نمی‌ترسید؛ آن‌چه میانشان گذشت، در حافظه‌ی هر دو ماند؛ مثل رازی که فقط قلب‌ها می‌دانند چطور نگهش دارند.ـ چارلز؟  صدایش، آرام بود.ـ جانم؟  صدای چارلز، گرم و دلنشین بود.ـ من…  ماریا مکث کرد، انگار دنبالِ واژه‌ای بود که بتواند تمامِ احساساتش را در خود جای دهد.ـ عاشقتم…  چارلز، لبخندِ نرمی زد. پیشانی‌اش را بوسید، موهایش را نوازش کرد و زیر لب زمزمه کرد: بخواب، الای من. ماریا در آغوشِ مردی که عاشقش بود، به آرام‌ترین شکلِ ممکن، به خواب رفت.آغوشش، پناهگاهی بود از جنسِ عشق، ماریا تا سپیده‌دم در میانِ بازوانِ چارلز، مثل مرواریدی گران‌بها، خوابید.چند ساعت بعد، خورشید آهسته از پشتِ پرده بالا آمد و بر چهره‌ی چارلز که تازه چشمانش را گشوده بود، تابید، چارلز، چند لحظه فقط نگاهش کرد، بعد چانه‌اش را کمی پایین آورد و خیلی آهسته زمزمه کرد: صبح بخیر، ملکه ی من.ماریا با شنیدن صدایش، چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش به چشمان چارلز افتاد؛ لبخند زد.- صبح بخیر. چند ثانیه بعد دستش را روی گونه‌ی چارلز گذاشت و با صدایی خواب‌آلود گفت: باید بلند شیم، چارلز.- می‌دونم، ولی اول…چارلز، دستانش را به نرمی دور کمر ماریا حلقه کرد و او را به سوی خود کشید.- اول چی؟ماریا سرش را کمی بالا آورد تا نگاهش را ببیند. چارلز چشم‌هایش را به چشم‌های ماریا دوخت.  - اول، باید بهت بگم که دوستت دارم.صدایش آرام اما پرشور بود.- دوستت دارم، الا.  دوباره تکرار کرد، این بار با طنینی عمیق‌تر که گویی از اعماق جانش برمی‌خاست.ـ خیلی زیاد.   پیشانی‌اش را به پیشانی‌ ماریا چسباند.ماریا با صدایی لرزان پاسخ داد: منم دوستت دارم، چارلز. بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.چارلز از تخت بلند شد و دستش را به سمت او دراز کرد.ـ بیا.  ماریا دستش را گرفت. با کمکِ او، به آرامی از تخت پایین آمد.چارلز لبخند زد.  - روزِ زیبایی در انتظارمونه...ماریا با تمام وجود، با او موافق بود. می‌دانست هر روز، حتی اگر با چالش‌هایی نیز همراه باشد، در کنار چارلز، زیبایی خاص خود را خواهد داشت.چند لحظه بعد، کمی از آغوشش فاصله گرفت، اما هنوز گرمای تن چارلز را روی پوستش حس می‌کرد؛ انگار جدا شدن از او، جدا شدن از بخشی از امن‌ترین نقطه‌ی دنیا بود. نگاهش را پایین انداخت و با صدایی آهسته گفت: باید قبل از اینکه کسی بیدار شه، برگردم به اتاقم...چشم‌های چارلز، با مهربانی، به چشم‌هایش خیره شد، آرامشی که در نگاهش موج می‌زد، لبخندی ملایم بر لبانش نشاند، آرام جواب داد: چرا؟ ما متعلق به همیم؛ الا، تو دیگه زن منی و بزودی قراره با هم ازدواج کنیم. نگران چی هستی، عزیزم؟- می‌دونم، اما به نظرم بهتره تا اون موقع کسی ندونه ما با هم...چارلز لحظه‌ای به او نگاه کرد؛ بعد گفت: باشه، هرجور تو راحتی.ماریا نفس عمیقی کشید و لبخند ملایمی زد.کنار هم تا جلوی در رفتند. چارلز خیلی آهسته قفل را باز کرد. سپس در را به آرامی گشود و نگاهی به راهرو انداخت. وقتی مطمئن شد کسی نیست، برگشت و به آرامی گفت: امنه، کسی نیست می‌تونی بری.ماریا برای لحظه‌ای طولانی‌ نگاهش کرد؛ سپس با قدم‌هایی تند به سمت اتاقش رفت. نگاهی دیگر به چارلز انداخت و در اتاقش را آرام بست. چارلز تا بسته شدن در نگاهش کرد. </description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 13:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ماریا - پارت سی و یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-liqnnlw0r5ei</link>
                <description>ماریا در حال غرق شدن در اقیانوس چشم‌های آبی چارلز بود؛ دیگر نمی‌توانست احساسی را که در دلش شعله می‌کشید، انکار کند. فضای اتاق، با نور کم شمع‌ها، فضایی وهم‌آلود ایجاد کرده بود. چارلز نفس عمیقی کشید و با صدایی که کمی خش‌دار بود گفت: می‌دونم، می‌دونم شاید هنوز زوده، زیادی زود... اما، نمی‌تونم بذارم امشب همین‌طوری تموم بشه.  چشم‌هایش در نور کم، برق عجیبی داشت.  ـ نه اون‌جوری که باید تموم بشه. می‌دونی… من حتی نمی‌خوام یه شب بدون اینکه نفست رو کنارم حس کنم بخوابم. الا… ازت می‌خوام بمونی.ماریا به او نگاه کرد. هیچ‌چیز دیگر اهمیتی نداشت. فقط این خواسته بود و این سوال ناگفته در چشم‌های چارلز: آیا من هم برایت انقدر مهم ام که این مرز را رد کنی؟نفس آرامی کشید و سرش را کمی پایین آورد. با صدایی که لرزشی محسوس داشت، اما در ته آن، مقاومت آخرش را در هم شکسته بود، گفت: تو خیلی خوب بلدی چطور یه دخترو با اون چشمای جادویت و جذابيتت تسلیم خودت کنی. چارلز لبخند جذابی زد. می‌فهمید که این جمله، اعترافی است که با لرزشِ خیلی ظریفی ادا شده.ماریا نفس عمیقی کشید و بعد، با صدایی که در آن جسارتی نهفته بود، گفت: باشه، می‌مونم. چطور می‌تونم از فرمان پادشاهم سرپیچی کنم.خنده ی کوتاه و شیرینشان، در سکوت اتاق طنین انداخت. چارلز با انگشتان لرزانش گونه‌ی ماریا را نوازش کرد؛ بعد او را به سمت تخت هدایت کرد. کنار تخت که ایستادند، نور ملایم اتاق، روی صورتشان می‌تابید. ماریا، با گامی کوچک اما پرمعنا، پیشانی‌اش را به سینه ی چارلز تکیه داد؛ حرکتی که بیش از هر کلمه‌ای، معنای تسلیم از روی اعتماد را داشت‌.چارلز دستش را به‌ آرامی دور او حلقه کرد. ماریا چشم‌هایش را بست. لبخند کمرنگی روی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر شبیه نفسی راحت بود. چند لحظه بعد سرش را کمی بالا آورد؛ نفس عمیقی کشید و بعد، با همان صدایی که حالا دیگر از تردید خالی شده بود، زمزمه کرد: از این‌که انقدر راحت می‌فهمی من چی می‌خوام… یه کم می‌ترسم.چارلز پیشانی‌اش را به پیشانی ماریا تکیه داد. آن تماس، لرزه ای عاشقانه در قلبشان انداخت.ـ لازم نیست بترسی، الا، من فقط می‌خوام وقتی کنارمی… احساس امنیت کنی؛ نه چیز دیگه.در نگاه ماریا اعتمادی عاشقانه بود. بازوهایش را دور گردن چارلز انداخت و با وقاری دلنشین، تسلیم عشق زندگی‌اش شد.وقتی کنار هم دراز کشیدند، تنها صدایی که شنیده می شد، صدای نفس‌های آرامشان بود.ماریا چشم‌هایش را بست. وقتی دوباره باز کرد، آن‌ها دیگر فقط دو نفر نبودند که جسمشان را به یکدیگر تسلیم کرده بودند؛ بلکه دو روح بودند که در هم تنیده شدند.چارلز او را آرام‌تر از همیشه در آغوش گرفت. حسِ بودنِ در امن‌ترین آغوشِ دنیا... به خودی خود، تنها راه درست و زیباترین پایانِ ممکن این شب عاشقانه بود.هر دو می‌دانستند که این آغازِ فصلِ جدیدی بود. فصلی که پر از &#039;ما&#039; بود.</description>
                <category>M A H Y A</category>
                <author>M A H Y A</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 12:50:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>