<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mahya_ndm</link>
        <description>مهندس عمرانی که در معماری سازه زندگی‌ش لنگ می‌زند.

https://t.me/mim_ravan</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:11:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4241015/avatar/dKHPXQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محیا</title>
            <link>https://virgool.io/@Mahya_ndm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سایه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya_ndm/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-vcrck13ezy7e</link>
                <description>صبح، زاینده نور است،و نور، آفریدگار سایه،و سایه، ظاهرساز ماده،و من، آن سایهٔ پروازِ پرنده؛بر دیوارِ آجریِ بلند.و نقش پرواز، جلوه‌گرِ نورِ دیوار است.خوشحال میشم اگر دوست داشتید کانال تلگرامم رو دنبال کنید🤍https://t.me/mim_ravan</description>
                <category>محیا</category>
                <author>محیا</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 14:03:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر سبز پدربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya_ndm/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-txzwcyilaozo</link>
                <description>بابابزرگ ماشینش به جانش وصل بود. معتقد بود ماشین باید هر زمانی که نیاز فوری بود بیرون کشیده شود. برای خرید و مهمانی‌های نسبتاً نزدیک از ماشین استفاده نمی‌کرد. سالی به ۱۲ ماه اگر مادربزرگ اصرار می‌کرد که با ماشین به خانه خواهرش برود، ماشین را برای رفتن به مهمانی بیرون می‌کشید. همیشه می‌گفت ماشین آدمیزاد نیست که یک تولد و مرگ داشته باشد، ماشین تولید که شد مرگ نباید داشته باشد.اواخر اردیبهشت ماه بود که مادربزرگ انقدر در گوش پدربزرگ خواند تا بالاخره اواسط خرداد ماه و بعد از تمام شدن امتحانات ما، پدربزرگ راضی شد با پیکان سبزش به دیدار دوست قدیمی‌شان در شیراز برویم.از صبح روزی که قرار بود راه بیوفتیم، پدربزرگ غر می‌زد که این ماشین تا به حال وزن ۵ نفر را تحمل نکرده، صدبار به این زن گفتم وزنت را کم کن، ماشین نحیف من نازش زیادتر از توست.خلاصه تمام مسیر تهران تا شیراز کمی با ترانه‌های قدیمی پدربزرگ و بیشتر با غرها و بحث‌هایش با مادربزرگ گذشت. به شیراز که رسیدیم حیاط خانه دوست خانوادگی‌مان جایی برای پارک ماشین نداشت و پدربزرگ به ناچار مجبور شد ماشین را جلوی در پارک کند. شام را که در خانه دوست شیرازی خوردیم، پدربزرگ بنا کرد به خداحافظی. مادربزرگ که داشت از خجالت آب می‌شد و خبری از قصد شوهرش نداشت با صورت گل‌افتاده گفت کجا آقا؟ پدربزرگ گفت با اجازه شما و صاحب‌خانه عزیز، من شب را در ماشین بخوابم. خیالم راحت‌تر است. می‌ترسم دزدی، بچه‌ای یا حیوانی به پیکان آسیب بزند.هرچه همه اصرار کردند که زشت است به گوشش نرفت و کار خودش را کرد.صبح به جای خورشید شیراز، صدای فریاد پدربزرگ خواب را از چشمانمان گرفت. همگی با عجله به حیاط دویدیم. در راه مادربزرگ دعا می‌کرد که در ماشین بلایی به سر پدربزرگ نیامده باشد. دم در که رسیدیم، پدربزرگ روی زمین نشسته بود و گریه می‌کرد و دائماً می‌گفت پیکان سبزم خش برداشت.مادربزرگ چند ثانیه برای سلامتی پدربزرگ نفس عمیقی کشید و بلافاصله شروع کرد به حرص خوردن بابت ابروریزی به راه افتاده.آن روز پدربزرگ همه را روانه تهران کرد تا فوراً به خطی که روی ماشین افتاده رسیدگی کند» و پسر عزیزش را تیمار کند. تمام راه مادربزرگ برای ابرویش غر می‌زد و پدربزرگ قدم به قدم می‌ایستاد تا ببیند خط روی ماشین بزرگ‌تر شده یا نه.</description>
                <category>محیا</category>
                <author>محیا</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 14:41:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جریان</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya_ndm/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-bfwbek3leyjn</link>
                <description>جهان جریان‌ها مرا با خود برد. نسیم مرا در دستانش گرفت و آسمان‌های واقعی رویا را نشانم داد.‌ رقص در میانه‌ی صحرا، سکون نگاه در سبزی دشت و عشق به آسمان را نسیم به من آموخت.در حیرتِ واقعیتِ خیال، سیلاب همان جریانی بود که خلاف خنکای نسیم و رقص نمور ابر پیش می‌رفت. او مرا شُست. منی که تنها در اقیانوسِ نسیم شناگر ماهری بودم، تابِ تلاطم سیل را نداشتم.در میانهٔ آشوبِ امواج، به ریسمانی خیالی چنگ زدم تا بمانم. این بار مدت‌ها‌ ایستادم تا خلاف حرکت نسیم را تماشا کنم.حالا سیلاب هم دیدنی‌تر بود. در اعماق اقیانوسِ سیلاب، هنوز آسمان آبی نمایان بود.‌ ابرها در آینهٔ عمیقِ سیل می‌رقصیدند و خورشید، چراغِ تاریکیِ اقیانوس بود و من دانش‌آموختهٔ کلاسِ عشقِ نسیم.</description>
                <category>محیا</category>
                <author>محیا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 01:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند شمعدانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya_ndm/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%85%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-xxolpxc9htnj</link>
                <description>حاضر غایب شنیده‌ای؟من همان بودمنه در مکاننه در کنار کسیدر زندگی.بودم ولی نبودم؛می‌دیدم ولی تماشا نمی‌کردم؛می‌شنیدم ولی گوش نمی‌کردم؛دست می‌زدم اما لمس نمی‌کردم؛من فقط عبور می‌کردم.صدای سبزی برگ صنوبر به گوشم نمی‌رسید؛لبخند شمعدانی‌ها به نگاهم نمی‌نشست؛گرمای اغوش گرمم نمی‌کرد.من احساس نداشتم؛و این یعنی من نبودم.من حاضر غایبی بودم که از بودن فقط املایش را می‌دانست.اکنون،من باز هم حاضر غایبم؛غایب به جهت دیدن و تماشا کردن و فهمیدن؛ هستم و گویی نیستم.من یکی شدم؛با تمام دیدنی‌ها و نادیدنی‌ها.من تماما او شدم.و حالا حضور را احساس می‌کنم. در اوج نبودن و در اوج نیستی حضور را لمس می‌کنم، بو می‌کشم، می‌بینم و نظاره می‌کنم.</description>
                <category>محیا</category>
                <author>محیا</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 13:53:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصاحب</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya_ndm/%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8-vnfmkrffeuqh</link>
                <description>شب بود؛زمین در سکوت بود و آسمان در غوغا.می‌غرید و می‌بارید.آسمان قصد نزدیکی به زمین داشت؛اما توانایی‌اش را نه.خود را به این در و آن در می‌زد؛اشک می‌ریخت،فریاد می‌کشید،اما نمی‌توانست.آسمان زمینی نبود.آسمان با تمام تاریکی شبش چیزی داشت که زمین نداشت.آسمان در دل خود ماه را داشت؛اما خودش نمی‌دید،و تنها زمین نظاره‌گر ماه بود.زمین باتمام کوچکی‌اش،باتمام ناتوانی‌اش،می‌توانست چیزی را تماشا کند که آسمان با تمام عظمتش از آن محروم بود.محروم بود چون فقط او صاحبش بود.شاید آسمان باتمام بزرگی‌اش همواره درحال تصاحب بود.به گمانش بیش‌تر داشتن سودی هم برای خودش دارد.او نمی‌دانست که این بومی که به آن بدل شده، تماما دارایی‌ست؛ اما نه انطور که او برایش می‌جنگید.دارایی او بخشش بود.او حتی نمی‌دانست به هنگام عجز و ناتوانی، به هنگام خواستن و نشدن و به هنگام غریدن و گریستن، درحال سرازیر کردن بهترین موهبت‌ها برای زمین است.او نمی‌دانست زمین را دارد بی انکه انرا تصاحب کرده باشد.اگر نبود زمینی هم نبود. مگر این چیزی غیر از داشتن است؟</description>
                <category>محیا</category>
                <author>محیا</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 22:39:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya_ndm/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-eyqdmbqbhbtj</link>
                <description>پرده می‌کوبد.پرده، دریایی شده، خروشان؛ که برای بزرگ‌تر شدن امواجش، باد را به خدمت گرفته.پرده می‌کوبد پنجره را؛طوفانی نرم و بی‌صدا، برای رهایی از قاب فولادینِ روبه‌رویش، به راه انداخته.پرده، پرواز می‌خواهد؛ در منظره‌ای که همیشه، مانعی بوده برای دیده‌شدنش.جسم سخت پنجره، که خود را در جنس لطیفِ شیشه پنهان کرده، با بی‌رحمی، تنها نظاره‌گر است.و پرده، به نرمی و در سکوت، بر قاب فولادین می‌نوازد.</description>
                <category>محیا</category>
                <author>محیا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 15:05:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برهان عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya_ndm/%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-jifdsn0ympsk</link>
                <description>به واقع عشق کدام است؟خورشیدی که همه‌گیر سرازیر می‌شود یا مهتابی که تنها برای بیداران، روشن است؟عاشق‌تر کدام است؟اتاقی که در دل شب، روشن است یا آنکه گرمایش در نهایت روز، پرشور است؟جستجوی برهانی برای پریدن یا بی‌چون و چرا غرق شدن؟پرنده‌ای که ترک قفس را ترک وطن پنداشته یا آنکه رها در آسمان است؟دلیل، معنا را جان می‌بخشد یا شمشیر برنده بر شاهرگ است؟اصلا دلیل چرا؟کاوش بی‌وقفه علت، خود نوعی فقدان معلول نیست؟دلایل گاهی سرچشمه آگاهی از نیستی‌اند؛ و نیستی، سرآغاز هستی.و کاش بی‌دلیل بودن، دلیلی از منطق دنیا بود.</description>
                <category>محیا</category>
                <author>محیا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Sep 2025 01:33:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه‌های تکراری</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya_ndm/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-nbajdukbawax</link>
                <description>آن روز، همانطور که تصویر کفش‌هایم را در پایه‌های نقره‌ایِ صندلی‌های نارنجیِ کلاس واکاوی می‌کردم و استاد با چشمانی خسته و ذهنی مشغول، کلمات تکراری را طوری کنار هم می‌گذاشت که ترکیبِ جملاتِ جدیدتری نسبت به جلسه قبل خلق کند، از خدا خواستم این روزنه‌های نور را که در انتهای شبی تاریک و بدون قرار قبلی وارد زندگی‌ام شده‌اند از من نگیرد.پایه‌های نقره‌ای با بال‌های نارنجی، طنین آرزو را همان لحظه یا حتی شاید قبل از وقوع آن لحظات و قبل از جاری شدن آرزو بر ذهنم، در لاله‌های گوش خدا نواختند. و اکنون، روزنه‌های نور کمی بزرگ‌تر شده‌اند و هلال ماه در انتهای شب تاریک، اگر به شب چهارده نرسیده باشد، شب پنجم را گذرانده است.شاید هنوز استاد در حال تلاش برای اختراع جملات جدید از کلمات تکراری‌اش باشد. اما آینه‌های نقره‌ایِ صندلی‌های نارنجی برای من کشفی‌ست که نه از تکراری بودن تمام نارنجی‌ها و سکون تمام پایه‌ها، بلکه از زلالی‌ آیینه‌هاست. زلالی‌ای که در انتهای سکونِ پایه، تحرک تصویر را در زمین که نه، در آسمان می‌رقصاند.</description>
                <category>محیا</category>
                <author>محیا</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 12:08:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya_ndm/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-b5ptnfdysdpy</link>
                <description>حمام چهار فصل اراکهنر ایرانی، آینه روح طبیعت است. نگاه ایرانی به سازه‌ها همیشه فراتر از مرزهایی میان آدمیزاد و طبیعت بوده. سقف، از همان آینه‌هایی‌ست که آسمان را مهمان خانه می‌کند. همان که حبیب خداست و از سوی خدا می‌آید. در تلاش برای حفظ جایگاه این مهمان، منبع نور به‌جای پنجره، از سقف قدم بر سر میزبان می‌گذارد. منبعی که مرکزیت دارد و در طراحیِ سقف، جایگاه اصلی به منبع نور داده می‌شود. سرآغاز طراحی، منبع نور است و ادامه آن شعاعی‌ست از همان منبع. اگر فلسفه و عرفان ریشه‌های درخت ایران باشند، معماری از میوه‌های اوست. فلسفه‌ای که مرکزیت هستی را خدای نور می‌داند و تمام هستی را نوری از انوار او.</description>
                <category>محیا</category>
                <author>محیا</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 02:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشفته</title>
                <link>https://virgool.io/@Mahya_ndm/%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-cizr479witle</link>
                <description>در من آشوبی‌ست که دل را توان تحمل نیست؛ و عقل را توان یاری.در من آتشی‌ست که یارای خاموشی‌اش نیست؛ و تاب درخشش‌اش.در من دریایی‌ست که آسمان در آن تابیده؛ و توان خاموشی شعله‌های خورشید را نیست.در من دنیایی‌ست که پنهان در کهکشانی بی‌انتهاست.و در کهکشان، قلب سرخ کوچکی‌ست که شعله‌اش تمام منظومه‌ها را سوزانده.و من، ملقمه‌ای از تمام دنیاها که تنها یک خورشید دارد.و از تمام داشتنی‌ها فقط ماه را دارا نیست.و از تمام خواستنی‌ها خواهان یک قمر است؛تا خاموش کند آتش بر جان افتاده را.خواهان شبی‌ست که آرام کند دریای خروشانش راو بازتاب کند شعله‌های خورشیدش را</description>
                <category>محیا</category>
                <author>محیا</author>
                <pubDate>Thu, 11 Sep 2025 23:15:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>