<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maedeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Majj</link>
        <description>Android developer, Psychology Enthusiast , Bookworm , Podcast Lover</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:15:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/57950/avatar/8JaItk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Maedeh</title>
            <link>https://virgool.io/@Majj</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا برنامه‌‌ریزی‌های شما در سال 99 محکوم به شکست است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Majj/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-99-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-po0ntjeficj1</link>
                <description>تا به حال چقدر راجع به برنامه‌ریزی و اهمیت اون توی زندگی از بقیه شنیدین؟ تا به حال چند ساعت رو صرف برنامه‌ریزی کردین؟ چند بار شده که از برنامه‌ریزی منصرف بشید و فکر کنید آدمی نیستید که بتونید طبق برنامه‌ پیش برید؟ اگر حداقل یک بار توی زندگیتون برنامه ریزی کرده باشید اما نتیجه نگرفته باشید، حتما از حس بدی که با خودش به همراه داره آگاه هستید. حس این که به کاراتون نرسیدید، علیرغم اینکه ساعت‌ها وقت برای برنامه‌‌ریزی گذاشتید می‌تونه خیلی عذاب‌آور باشه، کسی مثل من که توی زندگیش همواره با برنامه‌های شکست خورده روبرو بوده این مسئله رو خوب درک میکنه. اما خب چه چیزی این وسط غلطه؟ آیا ما افرادی هستیم که ساخته نشدیم برای طبق برنامه پیش رفتن یا برنامه غلطه؟!زمانی که شروع کردم برای کنکور درس بخونم، ساعت‌های زیادی رو صرف برنامه‌ریزی به روش‌های مختلف کردم. از اپلیکیشن‌های مختلف استفاده کردم، از مشاورهای توانایی کمک گرفتم، مقاله‌های زیادی خوندم، سایت‌های زیادی رو زیر و رو کردم و به طور کلی خیلی تلاش کردم برنامه‌ای بنویسم که بتونم بهش عمل کنم. اما متاسفانه هر تلاش جدید برای چند روز کوتاه موفقیت‌آمیز بود ولی بعدش یک شکست جدید با خودش به همراه داشت. بعد از اون پام به دانشگاه باز شد، بعد از اون مدیریت کردن کارای دانشگاه به همراه پروژه‌هایی که باید سر موقع انجام میشدن سخت‌تر و سخت‌تر شد برای همین تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده، به خودم اعتماد کنم و از شکست‌های متعدد درس بگیرم. برای نوشتن این مقاله هم دقیقا روزی انگیزه پیدا کردم که دیدم یک ماه از زمانی که روش جدیدی واسه برنامه‌ریزی پیش گرفتم گذشته اما خبری از شکست نیست، پس تصمیم گرفتم نتیجه اون همه شکست رو بنویسم تا شاید بقیه هم بتونن استفاده کنن :)کی راجع به من بیشتر می‌دونه؟برای برنامه‌ریزی ممکنه از آدم‌های مختلفی کمک بگیرید، گاهی ممکنه موثر باشه گاهی هم بی‌فایده. اما یک چیزی واضحه، اونم این‌که هیچ مشاوری، زندگی شما رو زندگی نکرده؛ هیچ سایت و مقاله‌ای ویژگی‌های شخصیتی شما رو نمیدونه و به طور کلی هیچکس نمیتونه از خودتون به شما نزدیک‌تر باشه. اون سایت‌ها و مشاوره‌ها و همه تلاش‌هایی که انجام میشن تا شما به برنامه‌ریزیاتون برسید، یک حفره بزرگ دارند، یک نقص قابل توجه؛ اونم بی‌توجهی به شخصیت مخاطب اون مقاله‌ست. هرکس متناسب با تیپ شخصیتی خودش با یک مدل برنامه‌ریزی راحت‌تره، برای یک نفر برنامه‌ریزی طبق ساعت‌ها مفیدتره، برای دیگری برنامه‌ریزی طبق کارهایی که باید انجام بشند.یک نفر روزانه برنامه‌ریزی کردن رو موفق‌تر میدونه، دیگری برنامه‌ریزی هفتگی براش پربازده تره. مهم نیست که شما چه روشی رو برای برنامه‌ریزی انتخاب می‌کنید، مهم اینه خودتون باهاش راحت باشید، مهم اینه حس کنید میتونید باهاش زندگی کنید، نه اینکه لحظه به لحظه ازش رنج ببرید. جوری برنامه‌ریزی کنید که خودتون حس می‌کنید مفیدتره، قطعا موثرتر از چهارچوب‌هایی هست که دیگران براتون تعریف می‌کنند. گاهی اوقات شکستن چهارچوب‌ها بهترین لطفیه که میتونید به خودتون بکنید.وقتشه دفتر و بردارین و خودتون دست به کار شین :)ولی خب تمام مواردی که بالا ذکر شد به این شرط هستند که شما شناخت درستی از خودتون داشته باشید، وقتی اون شناخت نباشه میتونید بیش از پیش به بیراهه برید و درگیر طوفان فکری اطرافتون بشید. بنابراین خودشناسی اینجا خیلی مهمه. شما وقتی خودتون رو درست بشناسید میتونید بفهمید معمولا چه مودی دارین و متناسب با حالتون چطوری باید برنامه‌ریزی کنید. شما وقتی از توانایی ذهنی خودتون خبر داشته باشید و بدونید روزانه پتانسیل چند ساعت کار مفید رو دارید میتونید برای ساعات مفید روز به درستی برنامه‌ریزی کنید. پایه‌های اساسی یک برنامه‌ریزی موفق، خودشناسیه. اما چطوری به این خودشناسی در زمینه برنامه‌ریزی برسیم؟همه برنامه‌های موفق نسخه بتا دارندمعمولا اکثر اپ‌ها نسخه بتا دارند. نسخه بتا یه نسخه آزمایشییه که منتشر میشه تا باگ‌هاش پیدا بشه، تا کاربرا از تجربه خودشون و انتظاراتشون برای تولیدکننده‌ها بگن و اپ رو به نسخه بهتری تبدیل کنند. بنظرم برنامه‌ریزی هم از این قاعده مستثنی نیست. توی بازه های مختلف زندگی، متناسب با حجم کار یا فراغت ممکنه برنامه‌ های مختلفی نیاز داشته باشید. هر برنامه ممکنه یه باگ کوچیک داشته باشه که باعث بشه بازده به مرور زمان بیاد پایین. ولی اگر یک هفته به صورت آزمایشی برنامه رو اجرا کنید چی؟ نسخه بتا به شما کمک میکنه که اطلاعات ارزشمندی راجع به خودتون و شخصیتتون به دست بیارید.مثلا من متوجه شدم ساعت هفت شب به بعد عملا بازده ندارم و باید اون ساعات رو به کارایی که تمرکز کمتری احتیاج دارند اختصاص بدم. یا مثلا فهمیدم بازه‌های تمرکز دوساعته برای من زیاده و فرسودگی به همراه داره، یا اینکه من نیاز دارم تو طول هفته یک روز رو به خودم اختصاص بدم و کتاب بخونم و پادکستایی که دوست دارم رو گوش کنم، در غیر اینصورت کل هفته بعد بازده نخواهم داشت. فهمیدم من نمیتونم بگم هفته آینده هر روز از ساعت هشت الی یازده روی کد زدن اپلیکیشنم وقت میذارم، برای بعضیا شاید کارساز باشه، اما من نیاز به تنوع دارم، نیاز دارم یه روز ساعت هشت تا یازده کد بزنم، یه روز دیگه همون ساعت رو مقاله بخونم، روز بعدش همون ساعت به کارای دانشگاه رسیدگی کنم.همه این اطلاعات و اطلاعات ارزشمند دیگه‌ای که ممکنه خودتون به دستش بیارید، مسائلی هستند که میتونن به موفق شدن برنامه‌هاتون کمک کنند، در حالی که امتحان نکردنش، میتونه ساعت‌ها برنامه‌ریزی رو نابود کنه. خودشناسی علم ارزشمندیه، و یکی از فوایدش پر ثمر بودن برنامه‌ریزی هاست.نسخه بتا برنامه خودتون رو بنویسید، بخشای پر بازده رو نگه دارید و روی بقیه‌شون یه ضربدر بزرگ بکشید :)کار عمیقکار عمیق یک مفهوم تقریبا نوظهوره، برای آشنایی بیشتر باهاش می‌تونید پادکست deep work رو از بی‌پلاس بشنوید، اما فعلا با یک توضیح ساده میریم که ببینیم آقای نیوپورت توی کتاب کار عمیقش چه مسئله‌ای رو داره به ما گوشزد میکنه.کال نیوپورت، نویسنده کتاب کار عمیق :)لینک پادکست : کار عمیقکال نیوپورت قصد داره توی کتاب کار عمیق از یه مفهوم تازه ای رونمایی بکنه و ایده‌ش اینه که تو میتونی خودت رو زجرکش کنی و روزانه بیش از چهارده پونزده ساعت کار کنی، اما فقط 4 ساعتش کار مفید و به درد بخوره. در حقیقت مهم نیست روزانه چقدر بیشتر از بقیه کار میکنید، نهایتا اون ساعت مفیدش چهار ساعته، بقیه‌ش فقط آسیب رسوندن به خودتون و زمان ارزشمندتونه. بنابراین به نظرم شما هم خودتون رو خسته نکنید. ممکنه بتونید تو طول یک روز ساعت‌های زیاد مشغول به کار باشید، اما کار مفیدی انجام نمیدید، و از طرفی با از دست دادن زمان برای تفریح، خودتون رو فرسوده میکنید. و روحی که فرسوده‌ست نمیتونه پا به پای شما تا روزای آخر برنامه‌ریزی قدم برداره، یه جایی رهاتون میکنه و مجبورتون میکنه برنامه‌ریزی رو رها کنید.طبق کتاب کار عمیق بهترین کاری که می‌تونید بکنید اینه که کارا رو دو دسته کنید، یکی اونایی که به تمرکز بالا نیاز دارند مثل مطالعه درسی، کد زدن، نوشتن یک مقاله خوب و ... و یکی کارهایی که به تمرکز کمتری نیاز دارند، مثل چک کردن ایمیل‌ها، خوندن اخبار و ... اینطوری میتونید از زمانتون استفاده بهینه بکنید و توی هر بازه زمانی اختصاصی بازده به مراتب بالاتری داشته باشید.برنامه‌ریزی واقع‎‌گرایانه یا آرمانی؟روزایی که سرگرم شکست خوردن بودم، یه مسئله خیلی نقش موثری ایفا می‌کرد، حالا اون چی بود؟ این بود که حال من وقتی داشتم برنامه‌ریزی می‌کردم با وقتی که داشتم اجراش می‌کردم متفاوت بود. گاهی اوقات چون چند روز پشت سر هم از پس کارام برمیومدم، خیلی آرمانی هفته‌های بعد رو برنامه‌ریزی میکردم، اما گاهی اوقات هم ناامید بودم و همین خاطر کارهای کمتری رو تنظیم می‌کردم.اما هیچ یک از این روش‌ها درست نیست. همونظور که بالاتر هم گفتم باید متوجه بشید به طور میانگین روی چه مودی هستید، اگر همیشه پرکار بودید ساعت کاری کم ممکنه بعد از یه مدت خسته کننده باشه، یا برعکس اگر کم کار بوده باشید، ممکنه فشار زیاد باعث بشه نتونید برنامه رو ادامه بدید.مفاهیمی که بالا گفتم، همشون یک سری تجربه شخصی بودند. مواردی که تونستند به من کمک کنند و برنامه‌ریزی‌های من رو توی مسیر درستی قرار بدند. همونطور که خودمم بهش باور دارم، هیچ برنامه و هیچ توصیه‌ای نمیتونه برای همه مفید باشه. بنابراین ممکنه این توصیه‌ها رو بخونید، بهشون فکر کنید و اجراشون کنید اما جواب نگیرید. اشکالی نداره، بنظرم همه افراد میتونند منظم و هدفمند باشند، بجنگید، کوتاه نیاید و روشای خودتون رو برای برنامه‌ریزی پیدا کنید. اما حواستون باشه، برنامه‎‌ریزی یک مهره حیاتی توی زندگی ماهاست. وقتی که نداشته باشیمش، مهم نیست سال 99 باشیم یا هر سالی، ما ها محکوم به شکست در مسیر حرفه‌ایمون خواهیم بود. شاید امسال اتفاق نیوفته، اما مطمئنا بدون برنامه‌ریزی اوضاع مدت طولانی‌ای بر وفق مراد نخواهد موند.وقتی روشای خودتون رو برای برنامه‌ریزی پیدا کردید، بیاید زیر این پست کامنت بذارید و من رو هم در جریان جزئیات برنامه‌های قشنگتون بذارید. آدمیزاد چیزی فراتر از تجربه‌هایی که شخصیتش رو شکل میدند نیست، نترسید، پرواز کنید، سقوط کنید، شکست بخورید، تجربه کنید و در نهایت اوج بگیرید :)</description>
                <category>Maedeh</category>
                <author>Maedeh</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 12:50:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش هیجانی، اکتسابی یا وراثت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Majj/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AB%D8%AA-tuo10h2l6qwx</link>
                <description>هوش هیجانی چیست؟حقیقتا نوشتن این مقاله به این خاطر بود که خسته شده بودم. از چی؟ از تاب خوردن توی محیط آفیس و کلمات خشک و رسمی سر هم کردن. انگار رسمی نوشتن زنجیر و قفسه برای من. انگار من نیست. من دوست دارم برم کاملا رها بخونم، یاد بگیرم، و یه جوری به دیگران آموزش بدم که تا عمر دارن یادشون بمونه. ولی جوری که قبلا مقاله مینوشتم حتی مورد علاقه خودمم نبود. پس چطوره حالا که کارفرما نیست خودم باشم؟خب قراره راجع به این حرف بزنیم که هوش هیجانی چیه؟ اصلا چه مزیت هایی داره؟ همه دارنش؟ اگه ندارنش آیا اکتسابیه؟ میشه با یکمی تلاش به دستش آورد؟ هوش هیجانی چیه اصن؟از اونجایی که همه کم و بیش هوش هیجانی رو دارند، بیاید تو طول خوندن مقاله روی خودمون متمرکز شیم. بعد ببینیم آیا ویژگی های که میگه با من فیت میشه یا نه!اگر شما کسی هستین که توانایی درک احساسات خودتون رو دارید، و فراتر از اون میتونین عواطف و احساساتتون رو کنترل کنین، یعنی شما هوش هیجانی خوبی دارید. تعریف اصلی هوش هیجانی هم همینه اصلا! هوشی که به انسان توانایی درک عواطف و احساساتشو میده. و فراتر از اون کمک میکنه کنترلشون کنه.حالا جالبه بدونید که آدمایی که هوش هیجانی خوبی دارند، هم از نظر کاری موقعیت خوبی دارند، هم اجتماعی و احساسی.ولی خب هر هوشی یه سری مولفه ها واسه سنجش داره دیگه نه؟ مثل IQ که با یه سری سوال انواع و اقسام مولفه ها رو درون شما چک میکنه.مولفه های هوش هیجانی چی هستن؟؟خودآگاهی:یعنی اینکه از احساسات آگاه باشی. به طور جزئی‌تر یعنی بدونی چیا خوشحالت میکنن، چیا ناراحت، چیا بهت انگیزه میدن و چیا ناامیدت میکنن. وقتی خودآگاهی توی یه فردی بالاست، اون فرد میدونه احساساتش چطوری عمل میکنه. بنابراین میتونه کنترلشون کنه و افسار زندگیش رو دستشون نده.‌توانایی تصمیم‌گیری:آدمایی که هوش هیجانی خوبی دارن، معمولا تصمیمای هیجانی نمیگیرن. ولی توی تصمیم گیری خیلی خوبن. وقت تصمیم‌گیری به عواقب کاراشون فکر میکنند. و به طور کلی سنجیده تصمیم میگیرن.‌انگیزه:هوش هیجانی به آدما کمک میکنه با انگیزه و پر تکاپو باشند. معمولا اینطور آدما دنبال خلق اثرند. مثلا به یک عکس معمولی نگاه میکنه، و فکر میکنه چطوری میشه در طولانی مدت از ان تابلو معجزه ای مثل پول درآورد.همدلی:ادمایی که هوش هیجانی بالایی دارند معمولا خودخواه و خودمحور نیستند. به دیگران اهمیت میدند، شنونده های خوبی هستند، کمتر قضاوت میکنند و نیاز افراد رو به درستی تشخیص میدن. برای همینه که همیشه دوستای خوبی هستن و موقعیت اجتماعی خوبی هستن.مهارت‌های اجتماعی:گفتیم که آدمایی که هوش هیجانی دارند راحت با بقیه ادما کنار میاند. این باعث میشه توی کار تیمی آدمای فوق‌العاده ای باشند. در ضمنِ اینکه رهبرای شگفت انگیزی هم میتونن باشن. چون هم توی تصمیم گیری خوبند، هم همدلی. یه تیم دیگه چی میتونه بخواد از این دنیا به جز چنین لیدری؟ویژگی‌های طلایی آدمایی که هوش هیجانی دارند چیه؟ حلال مشکلاتنآدما از حرف زدن پیششون نمیترسناز نه گفتن نمیترسنمیتونن با آدمای مختلف کنار بیانتوی مواقع بحرانی و بد هم میتونن درست عمل کنناز پذیرش اشتباهاتشون و عذرخواهی بابتش نمیترسنرفتارها و اخلاقیات دیگران رو به درستی درک میکنندآدمی که هوش هیجانی خوبی داره، میدونه چطوری بین عقل و احساسش تعادل برقرار کنه.آیا هوش هیجانی اکتسابیه؟خب مسئله اینه که برای بعضیا این هوش توی خونشونه! یعنی از زمانی که متولد میشن دارن. ولی برای بعضیای دیگه که ندارن باید چیکار کرد؟ بهبود تعاملات با بقیه میتونه تقویتش کنه. مثل چیا؟ مثل تلاش برای همدلی کردن با بقیه. یا مثل تلاش برای یاد گرفتن این اصل که موفق باشید، بدون اینکه دنبال توجه باشید.گاهی از خودتون راجع به ریشه احساساتتون و افکارتون سوال کنید. یادتون میاد براتون گفتم آدمایی که هوش هیجانی خوبی دارند روی افکار و احساساتشون کنترل دارند؟ ریشه‌یابی کردن احساساتتون کمک به کنترلش میکنه. وقتایی که عصبی یا ناراحتید سعی کنید خودتون رو آروم کنید. به هر روشی که میتونید(غیر از مشت زدن تو صورت باعث و بانی عصبانیتتون). مثلا یه لیوان آب خنک بخورید، نفس عمیق بکشید، گوشیتون و در بیارید و به لبخند آدمی که دوستش دارید نگاه کنید. حتی زنگش بزنید، باهاش حرف بزنید و آروم بشید.برای مسائل کاری هم باید بگم که، سعی کنید مسئولیت‌پذیر باشید. خوب گوش کنید، فیدبک بگیرید، و سعی کنید مشکلات رو حل کنید.هوش هیجانی در مدیریت.هوش هیجانی توی محیط کار و به طور کلی مدیریت کارها مهمه. به خاطر این اصل مهم که، هرچی هوش هیجانی بیشتر باشه قدرت تصمیم‌گیری بیشتره. پس تصمیمای درست میگیرین  و توسط تیم سرزنش نمیشین. بهتر میتونین استرس و مشکلات پیچیده رو حل کنین. پس مرکز توجه قرار میگیرین. چه به عنوان یه مدیر و چه به عنوان یه کارمند.هوش هیجانی در مدیریت یعنی درست رفتار کردن در مواقع پر استرس، و حل مشکل بدون داد و فریاد سر بقیه. یعنی رفتاری که بقیه رو تشویق میکنه به موفقیت.خب رسیدیم به پایان مقاله. من وقتی خود راجع به هوش هیجانی فکر میکنم، میبینم که من از اون دسته آدمایی بودم که از بدو تولد داشتمش. ولی احتمالا با استفاده نکردن ازش، و استراتژی‌های غلطی که توی زندگیم داشتم، هر روز به کمرنگ‌تر شدنش کمک کردم. ولی خب چه عواملی میتونه هوش هیجانی رو کاهش بده؟ اینو منم نمیدونم. اگه میدونید کامنت بذارید و بگید :))راستی، شما هوش هیجانی خوبی دارین؟ طبق کدوم معیارا تشخیص دادین که خوبه یا بد؟</description>
                <category>Maedeh</category>
                <author>Maedeh</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2019 22:23:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاثیرات باورنکردنی ترتیب تولد بر شخصیت افراد</title>
                <link>https://virgool.io/@Majj/%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-kvweehkebhin</link>
                <description>من در یک خانواده پنج نفره زندگی ‌‌می‌کنم، از آن خانواده‌هایی که جوجه‌کشی راه ‌انداخته‌اند و در پی اصل &quot;فرزند بیشتر آینده بهتر&quot; رفته‌اند. به دنبال همین عقاید حدود یک پنجم ‌زندگی‌ام را صرف جنگیدن با خواهران کوچک‌ترم کرده‌ام. حتی تصورش هم نمی‌توانید بکنید که در فصل امتحانات چطور از پس خواهر شش ساله پرتحرک پرحرفم برآمدم تا بگذارد حداقل یک‌ساعت درس بخوانم. می‌توانید چهره پدرومادرم را تصور کنید وقتی پس از ده ساعت کار به خانه می‌آیند و به جای مواجه شدن با یک آب‌طالبی خنک تابستانی با میدان جنگ بین فرزندانشان روبرو می‌شوند؟ یا حس مادرم وقتی خواهرانم وسط میهمانی رسمی باهم کشتی می‌گرفتند و مجلس تبدیل به مسابقه مبارزه تن به تن بین این دو می‌شد؟ و فراتر از آن، نگاه دیگران به خانواده ما را می‌توانید تصور کنید؟ همین نگاه‌ها چقدر می‌تواند باعث انزوای یک خانواده شود؟ برای شما هم پیش آمده است؟ آیا راه حلی هست؟ چگونه می‌توان این مشکلات را حل کرد؟تفاوت شخصیت فرزندان با توجه به تئوری آلفرد آدلر  فرزند اول: این افراد سال‌های ابتدایی زندگی‌شان تک فرزند بوده و از عشق بی قید و شرط پدرومادر بهره ‌‌می‌برند. فرزندانی با اعتماد به نفس و دارای حس امنیت هستند. از طرفی پس از تولد فرزند دوم ‌آن‌ها مسئولیت پذیری و محبت کردن به دیگران را ‌می‌آموزند بنابراین در بزرگسالی افرادی مسئولیت‌پذیر، مدیر و مدبر خواهند شد. اما ترتیب تولد برای هر فرزند همانطور که مزایای خودش را دارد، دارای چالش‌ها و معایب نیز هست. فرزند اول با پدرومادری بی تجربه و ایده‌آل گرا روبروست و به همین خاطر تک تک رفتارهای او مورد سنجش دقیق پدرومادر قرار می‌گیرد و در نهایت خود فرزند نیز ایده‌آل گرا می‌شود. اگر فرزند اول باشید احتمالا شنیده‌اید که به شما می‌گویند: چرا ۱۹.۷۵ شدی؟ چرا ۲۰ نشدی؟ چرا دوم شدی؟ تو که میتونستی اول بشی. کنار همه این ایده‌آل گرایی‌ها و تلاش برای کافی‌بودن‌ها این افراد باید با چالش بزرگ‌تری روبرو شوند، چالشی که جایگاه آن‌ها را در خانواده از آن‌ها می‌گیرد. با آمدن فرزند دوم آن‌ها دیگر مرکز توجه نخواهند بود و این باعث می‌شود حس کنند ارزش سابق را برای والدین ندارند و همین باعث حسادت آن‌ها نسبت به سایر فرزندان می‌شود.ویژگی‌های فرزند اول:۱. معمولا به خواسته‌هایش می‌رسد و یک مدیر تواناست۲. همیشه احساس می‌کند باید بر دیگران برتری یابد.۳. قابل اعتماد۴. محافظه‌کار ۵. دلسوز و کمک کننده۶. از کار‌های خوب یا بد برای جلب توجه والدین استفاده می‌کند.فرزند دوم: این دسته از افراد از پدرومادر‌های آرام‌تری برخوردار هستند، والدینی که از فرزند اول به‌عنوان نمونه آزمایشگاهی تجربه کسب کرده‌اند و حالا حاضرند تا فرزندان بعدی را با تجربه و پختگی بیشتری پرورش دهند. فرزندان دوم می‌توانند علاوه بر مهر و محبت پدرومادر از حضور خواهر یا برادر بزرگتر‌شان بهره ببرند. به‌‌طور مثال معمولا این افراد زودتر خواندن و نوشتن می‌آموزند و زودتر از سایر همسن و سالیان خودشان بعضی موارد را تجربه می‌کنند چرا که در رقابت همیشگی با فرزند اول به سر می‌برند و همیشه تلاش می‌کنند در این ماراتون سخت و نفس‌گیر به آن‌ها برسند. اما ترتیب تولد برای این افراد هم چالش‌های خودش را دارد، چرا که کودکی آن‌ها مصادف می‌شود با اولین سال‌های دانش‌آموزی فرزند بزرگ‌تر که پدرومادر شدیدا درگیر موفقیت خواهر بزرگ‌ترشان می‌شوند   حس فراموش شدن، یا مورد توجه نبودن از سمت خانواده به آن‌ها دست می‌دهد.ویژگی‌های فرزند دوم: ۱. رقابت‌طلبی زیاد۲. کمبود توجه۳. صلح‌طلب۴. برای جلب توجه ویژگی‌هایی را توسعه می‌هد که فرزند اول ندارد۵‌. مستقل۶. شورشیفرزند آخر:این افراد کوچک‌ترین عضو خانواده هستند و بنابراین متناسب با ترتیب‌ تولدشان همیشه در نظر دیگران بچه‌ می‌مانند به همین خاطر به طور دائمی تحت مراقبت پدرومادر و حتی خواهر و برادر بزرگ‌ترشان هستند و بزرگ‌ترها همیشه آماده کمک کردن به آن‌ها هستند.ویژگی‌های فرزند آخر: ۱. جذاب و خوش‌اخلاق۲. به دنبال جلب توجه۳. از دیگران انتظار دارند برای‌شان تصمیم بگیرند۴. جدی گرفته نمی‌شوند۵. رقابت طلبو اما رویکرد پدر و مادرم به‌عنوان افرادی که میخواستند مشکلات مارا حل کنند چه بود؟ با توجه به ترتیب تولدمان برای هریک از ما راهکارهایی را پیش گرفتند.رفتار والدین متناسب با ترتیب تولد فرزندان فرزند اول: ۱. از تحت فشار گذاشتن او برای موفقیت امتناع کنید۲. به او این اطمینان را بدهید که پس از تولد سایر فرزندان همچنان محبت و توجه کافی را دارد.۳. آلبوم‌ها یا فیلم‌هایی از بچگی‌اش به او نشان بدهید تا بداند روزی او هم مرکز توجه بوده‌است.۴. او را تشویق کنید تا راجع به حسادت و خشم‌اش صحبت کند. او باید بداند این حس‌ها عادی هستند و به جای درون‌ریزی باید آن‌ها را بروز دهد.فرزند دوم:۱. توضیح بدهید که خواهر بزرگ‌ترشان هم وقتی همسن آن‌ها بوده انجام بعضی کارها برایش ممنوع بوده است.۲. برای توانایی‌هایش ارزش قائل شوید و موفقیت‌های او را هرچقدر کوچک جشن بگیرید.۳. اگر درگیر مسائل مربوط به فرزند اول از قبیل مدرسه، تئاتر، موسیقی و ... هستید حتما در برنامه‌های خود جایی برای فرزند دوم‌ هم اختصاص دهید.۴. مطمئن شوید در بازی‌ها فرزند اول به او زور نمی‌گوید و همه چیز به عدالت بین‌شان تقسیم می‌شود.فرزند آخر:۱. به او توجه کنید و نگذارید حس کند از خانواده به بیرون پرت شده‌است‌.۲. در دورهمی‌های خانوادگی به او مجالی برای صحبت کردن و مطرح کردن خودش را بدهید.۳. علاقمندی‌هایش را تشویق کنید.امیدوارم با دانستن این نکات طلایی جنگ‌های بی انتهای خانواده شما هم پایان یابد.</description>
                <category>Maedeh</category>
                <author>Maedeh</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2019 12:55:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>