<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های FTm</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MajorNavaare</link>
        <description>Time?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:53:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1603470/avatar/J1N4va.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>FTm</title>
            <link>https://virgool.io/@MajorNavaare</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مطلق</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-pds9zrejjgvn</link>
                <description>در همان لحظاتی که دست به قلم میشوم و سعی بر این دارم تا چیزی بنویسم ،تمام افکار مانند فراری هایی ک چندین سال در انتظار ازادی بودند می دوند و فرار میکنند و دود میشوند و به هوا میروند.سکوت میشود و سفیدی مطلق ،در چنین لحظه ایی من، مانند یک جسد متحرک ،بی احساس و سرد میشوم.با خود میگویم چرا آخر ای من؟مگر نمیخواهی در آخر، از شَر تمام این ذهنیات خلاص شوی و آن را در عام بگویی؟بازم هم جوابی نمیبینم ،در آن حال،زل میزنم به دیوار تقریبا مایل به طوسی رنگ اتاق خود و فقط زل میزنم،بدون انجام کار و یا سخن خاصی.. انگار که در تمام عمرم تنها همین کار را به من آموخته اند، آن وقت حس و حال کودکی بی پناه را دارم که در گوشه ی خیابان کوچک و بن بستی  روی دو پای خود نشسته و خود را در بغل گرفته و تکیه به دیوار داده و سر و وضعش بسیار کثیف و نا امید کننده است،با آنکه میداند کسی قرار نیست زیر آن باران و سرما به دنبال او بیاید و یا نجاتش دهد بازهم خیره و منتظر میماند.انگار که روزگار تنها همین راه را برای گذراندن زندگی و وقت خودش  به او آموخته.پایان.</description>
                <category>FTm</category>
                <author>FTm</author>
                <pubDate>Fri, 06 May 2022 12:23:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>