<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدحسن کهن سال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mamdas</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 05:48:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1376862/avatar/IwfuQt.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدحسن کهن سال</title>
            <link>https://virgool.io/@Mamdas</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برگزیده</title>
                <link>https://virgool.io/Proxima/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-v2ji6atil1k0</link>
                <description>یک نصیحت به خودم، قدر فرصت بدست آمده را بدانسلام به همه دوستان عزیزدر پست قبلی در مورد دلایل خودم برای حضور در کارآموزش پروکسیما نوشتم و کمی از اوضاع و شرایط اون زمان خودم نوشتم اما در این پست میخوام در مورد نحوه امتحان و قبولی در پروکسیما و همچنین یک قمار بزرگ صحبت کنم که ممکن بود باعث عوض شدن کلی مسیر زندگی من بشه. فکر میکنم این مطلب هم خالی از لطف نباشه، بدون اضافه گویی بیشتر بریم سراغ ماجرادر قسمت قبل گفتم که مدرک لیسانس را گرفته بودم و دیگه خسته وکلافه بودم و به دنبال تغییر وضع موجود بودم و بشدت نیازمند چالش و تجربه جدیدی بودم.دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم دور و بر خرداد ماه بود که بطور اتفاقی در اینستا پوستر کارآموزش را در پیج وبسیما دیدم. اون هم در چه موردی ! کارآموزش کد نویسی.گفتم این همون چیزی هست که دنبالش میگردی محمدحسن. بدون لحظه ای درنگ توضیحات مربوطه را خوندم و یک لینک برای ثبت نام بود که رفتم داخلش و شامل چندین سوال مختلف میشد که نشستم و با دقت پاسخ دادم.در آخر اومدم روی ثبت پاسخ زدم و دیدم صفحه رفرش شد و کل اطلاعات رفت ? این هم شانس ما بودمجددا نشستم تا آخر شب دو بار دیگه پاسخ دادم به سوالات و برای اطمینان از پشتیبان پروکسیما پرسیدم مشخصات ثبت شد گفتند بله چند بار ذخیره شده ?چند روز گذشت که ایمیلی بدستم رسید که در آزمون اولیه قبول شدید و نوبت به آزمون تخصصی و مرحله دوم هست و بازهم بلافاصله و با خوشحالی به سوالات پاسخ دادم و فرستادم رفت. مدتی نگذشت که ایمیل رسید شما به جمع 16 نفر نهایی رسیدید و مصاحبه تصویری خواهیم داشت و از بین شما 4 نفر انتخاب خواهد شد برای کارآموزش. بالاخره تماس گرفتند و از نظر خودم خیلی خوب پاسخ دادم، همچنین سوالات تخصصی هم خیلی خوب جواب دادم و دیگه تقریبا فکر میکردم قبول میشم که چند روز گذشت ایمیلی به دستم رسید ...........متاستفانه شما جزو چهار نفر پایانی ما نیستند. حس و حال عجیبی بود. خیلی خیلی ناراحت شدم. خودم رو آماده کرده بودم برای یک ماجرا جدید اما ناگهان ورق برگشت. اینقدر ضد حال خورده بودم و ناراحت بودم که گفتم بزار یک امتحانی بکنیم خدا رو چی دیدی به پشتیمان پیام دادم خواهش کردم اگر میشه یک نفر بیشتر بگیرید و کلی توضیح دادم که برام خیلی مهم هست و شرایطم کلا ممکنه عوض بشه و دیگه فرصت نداشته باشم این حرفاحداقل پیش خودم میگفتم تلاشتو کردی و حسرت نمیخوری، در نهایت گفتند امکان پذیر نیست و شما میتونید دوره بعدی شرکت کنید.اما چرا اینقدر برام مهم بود و گفتم ممکنه فرصت نشه و مسیر زندگی ام عوض بشه.چون زمان سربازی ام داشت فرا میرسید و دیگه فرصتی باقی نمونده بود. باید تصمیم گیری میکردم.هییی ☹از شانس ما هم اون زمان با هر کدوم از همکلاسی ها صحبت میکردیم میگفتند که ما داریم میریم سربازی یا بعضی ها رفته بودند و همه اطرافیا و دوستان میگفتند برو سربازی. نمون و اینجور چیزا.........اواخر تابستون بود که دیگه تقریبا کاملا آماده اعزام شده بودم و میخواستم برم برای پست دفترچه. اما همچنان ته دلم یک سمت دیگه بود و واقعا برام دشوار بود.گفتم بزار یک موردی رو سوال کنم. به پشتیبان پروکسیما پیام دادم و گفتم دوره بعدی کی برگزار میشه گفتند دور و بر آبان ماه.باید یک قمار بزرگ میکردم. یا میرفتم به سربازی و خودم رو رها میکردم و بیخیال همه چیز میشدم یا اینکه ادامه تحصیل میدادم و مجددا تلاش میکردم برای این راهو من تصمیم گرفتم که بمونم و مجددا بجنگم و تلاش کنم.آبان ماه فرا رسید. کل این مدت هرروز کانال وبسیما، پروکسیما هر جایی که بود را چک میکردم که ببینم کی زمان شروع دوره میرسه.یک روز گفتم بزار مجدد پیام بدم پشتیبان ببینم جریان چیه آبان شده و هیچ خبری نیست قرار بود تا این تاریخ دوره جدید ثبت نامش آغاز بشه. پیام دادم و پشتیبان گفت تصمیم بر این شده که این سری دوره برگزار نشه و شرایط و امکانات برگزاری دوره را نداریم و سال آینده سراغ برگذاری دوره خواهیم رفت.دیگه واقعا غیر قابل باور بود. چند ماه صبر و لحظه شماری برای برگذاری دوره جدید و نرفتن به سربازی و ناگهان شدید این خبر، آخرین چیزی بود که انتظارشو میکشیدم.دیگه کلا ناامید شده بودم و یک چند روزی تو حال و هوای خودم بودم و سرمو مشغول کرده بودم که ناگهان پوستر دوره جدید اومد منو میبینی باور کردی نبود. بعد اون خبر ضد حال ناگهان دیدم پوستر ثبت نام در کارآموزش اومده.گفتم دیگه هر طور شده باید قبول بشم. و خدا رو شکر مجددا آزمون ها را دادم و رسیدم به مرحله مصاحبه حضوری و.........دوستان هم محبت داشتند و بالاخره به عنوان یکی از افراد من را پذیرفتند.مسیر عجیبی بود. فراز و نشیب بسیار زیادی داشت. فکر و خیالات زیادی داشت. کلی گیجی و گنجی برام داشت.اما بالاخره رسید به اون چیزی که آرزوشو داشتم و دنبالش بودم. البته که شاید تمام این موارد به نفعم شد، اون هم این که قدر این فرصتی که در اختیارم قرار گرفته را بدونم و فرصت را غنیمت بشمرم و بهترین تلاشمو بکنم.امیدوارم که در این مسیر به بهترین شکل تلاش کنم و آخرش راضی و خرسند باشم از تلاشی که کردم و مسیری که انتخاب کردم.خیلی ممنونم که تا انتهای این مطلب همراه من بودید. امیدوارم شما هم به رویاها و آرزوهایی که دارید برسید.</description>
                <category>محمدحسن کهن سال</category>
                <author>محمدحسن کهن سال</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 23:14:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروکسیما، خروج از کنج عزلت</title>
                <link>https://virgool.io/Proxima/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%D8%AC-%D8%B9%D8%B2%D9%84%D8%AA-zw10gywzji0z</link>
                <description>سلام به همه دوستان عزیزمن محمدحسن هستم. متولد دی ماه 76. تک فرزند هستم(بعدا با این قضیه کار داریم) لیسانسم را در رشته نرم افزار گرفتم و الان هم که مشغول نگارش این متن هستم در حال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد گرایش نرم افزار هستم. خب بهتره که از این بحث مدرک این چیزا خیلی زود عبور کنیم و برسیم به اصل ماجرا یعنی ورود به سیاره پروکسیما ......بیاین داستان رو با این سوال آغاز کنیم، چی شد که اصلا من تصمیم گرفتم در دوره کارآموزش کدنویسی شرکت کنم.برای اینکه به این سوال پاسخ بدم باید ابتدا یک داستانی رو تعریف کنم که کمی طولانی هست و روندی هست که باعث شد من به فکر یک تغییر و یک چالش جدید در زندگی ام باشم.یکی دوسالی بود که بسیار جسته گریخته و پراکنده مشغول یادگیری فرانت اند بودم. اوایل خیلی لذت میبردم و با علاقه و شور و اشتیاق ساعت های زیادی مشغول دیدن ویدیوهای آموزشی بودم و بعدش میشستم برای خودم کلی تمرین میکردم. اینقدر تو یک بازه زمانی تمرین کرده بودم و ویدیو آموزشی میدیدم که بعضی شب ها خواب برنامه نویسی میدیدم. چون مشغول تحصیل هم بودم گاهی فشردگی درسا خیلی زیاد میشد و من هم همیشه تو دانشگاه دنبال نمره بالا بودم و میخواستم بهترین نمره را بگیرم.( الان یک سری ها میگن ای پسرک خرخون یا بعضی ها هم ممکنه سوال براشون پیش بیاد که الان اون نمره ها بکارت اومد؟ حقیقتش نه☹ ولی پشیمون هم نیستم ذاتا دوست دارم هر کاری رو به بهترین شکلش انجام بدم? )این دروس دانشگاهی و در کنارش کارهای پاره وقت مثل کارکردن تو یک مدرسه به عنوان مسئول به اصطلاح فناوری باعث میشد بین آموزش هام وقفه ایجاد بشه و این پروسه یادگیری طولانی بشه. هی یک چیز رو میخوندم چند ماه فاصله می افتادم و دوباره یک مورد دیگه رو میخوندم و این سیکل ادامه داشت. منم یک آدم بشدت وسواسی تا دوباره هر چیزی رو کامل تر و بیشتر از قبل مرور نکنم ول کن معامله نیستم( گرچه الان بالغ تر شدم )در کل این داستان باعث شد وارد یک بازی خسته کننده بشم و کم کم شور و اشتیاق علاقه ام کمتر و کمتر بشه.یک مورد دیگه هم که بهش دامن میزد این بود که من اکثرا تنها آموزش میدیدم و جایی تو شرکت و.. نرفتم برای کارآموزی البته که حقیقتش اصلا اون زمان تو این باغ ها نبودم و الان بزرگترین حسرت هام اینه که این کاش با شروع دوران لیسانس میرفتم و صرفا تجربه میکردم.( قطعا به بچه هایی که تازه وارد دانشگاه شدن حتما توصیه میکنم در کنار درسشون تو هر زمینه ای که فکر میکنن علاقه دارن شروع به کارآموزی کنن و فقط و فقط اون چهارسال طلایی را صرف کسب تجربه و پیدا کردن علاقه واقعی شون بکنن )یک مشکلی که تنها کارکردن داره اینه که وقتی شما مثلا فرانت یا بک رو یاد میگیری چون تنها یک سمتشو بلدی نمیتونی یک پروژه واقعی از مشتری بگیری چون کارت نصفه نیمه هست و مشتری هم که نصفه نیمه چیزی نمیخواد. همین داستان ها باعث شد که کلا برای بازه طولانی گذاشتم کنار برنامه نویسی رو.بعد از پایان لیسانس دیگه واقعا دیدم اینطور نمیشه، دیگه باید یک کاری انجام داد، میخواستم تو حوزه برنامه نویسی و طراحی سایت کاری کنم اما باز خاطرات گذشته به خاطرم می اومد و منو اذیت میکرد و از طرفی اونو هم فراموش میکردم من تنها فرانت رو تا حدودی بلد بودم و بازهم سر بک اند گرفتار بودم. اسم وردپرس رو از دوستام شنیده بودم که میشه باهاش بدون کدنویسی سایت کامل بالا آورد ولی هرگز دنبالش نرفته بودم.تصمیم گرفتم برای تجربه هم که شده ریسک کنم و برم انجامش بدم یک تجربه کار واقعی تو این زمینه داشته باشم. یکی دوتا پروژه از رفقا و آشناها گرفتم و انجام دادم و حین انجام پروژه یادگرفتم و هرطور بود پروژه ها رو به اتمام رسوندم. تجربه خیلی خوبی بود چون این دفعه آموزش منجر به خروجی واقعی شد.اما و اما 3 مشکل بزرگ وجود داشت یک اینکه همچنان تنها بودم و دیگه واقعا از تنها کارکردن خسته شده بودم، اگر هم یادتون باشه گفتم تک فرزند هستم به همین دلیل همین داستان هم مزید بر علت شده بود که دیگه تحمل تنهایی رو نداشته باشم لازم بود از لاک تنهایی بیرون بیام و تا کی میخواستم تنها باشم و تنها کار کنم، کلی موارد هست که در کار تیمی یاد میگیری که خیلی لذت بخشه و از طرفی وردپرس خالی و استفاده از قالب و افزونه آماده اون چیزی که من میخواستم نبود، یعنی کافی نبود نیازمند این بود که یک قدم جلوتر برم و بتونم با تجربیات گذشته فرانت و یادگیری بک اند اختصاصی کار کنم و برنامه نویسی کنم این علاقه اصلی ام بود وگرنه با احترام به همه عزیزان و متخصصان بقال سر کوچه ما هم میتونه با یکی دوتا اموزش یک سایت فروشگاهی ساده با وردپرس بیاره بالا و مورد آخر هم دنیای وب مثل تمام موارد دیگه کلی شاخ و بال داره و اگر یک فرد مسلط و با تجربه که قبلا این چالش ها رو دیده و طی کرده راهنمایی ات نکنه واقعا خیلی سخته بتونی یک نفره خودت رو تو مسیر نگه داری و انگیزه ات نیافته. من که آدمش نیستم اگر شما هستید دمتون گرم ?این همه روضه خوندم تا تازه جواب سوال اولی که نوشتم را بدم که چی شد که تصمیم گرفتم در کار آموزش پروکسیما شرکت کنم و ثبت نام کنم. این 3 مورد که نوشتم شاید میشه گفت 3 دلیل اصلی بود که تصمیم گرفتم در این کارآموزش شرکت کنم.خروج از تنهایی و تجربه جدید کارتیمیحرفه ای شدن در زمینه کدنویسیبهره مندی از مربی دلسوز و با تجربه جهت طی کردن مسیر پر پیچ و خم کدنویسیراستی از همه اینا بگذریم مگه میشه آدم اسم وبسیما رو ببینه و قند تو دلش آب نشه.خب خب متن خیلی طولانی شد، قرار بود یک متن کوتاه باشه ولی درد و دل زیاد داشتم.یک بخش دیگه از صحبت هام موند که مربوط میشه به نحوه انتخاب و اتفاقاتی که افتاد و تصمیماتی که گرفتماگر قسمت شد در قسمت بعد مینویسم و پست میکنم.مرسی که تا انتهای این نوشته همراه من بودید.امیدوارم که به همه آرزوهاتون برسید.</description>
                <category>محمدحسن کهن سال</category>
                <author>محمدحسن کهن سال</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 00:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>