<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های داستانی به کوتاهیِ زندگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Man_book</link>
        <description>در چارچوبی مشخص،
پر از تناقض و بلوا،
پر از پرتاب و تکان و چرخش،
ولی ثابت و آرام.
_شاید زندگی قبلیم یه ماشین لباسشویی بودم .…</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:56:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4732103/avatar/0Ymkrj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>داستانی به کوتاهیِ زندگی</title>
            <link>https://virgool.io/@Man_book</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اولین گناه ، آخرین فرزند</title>
                <link>https://virgool.io/@Man_book/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-eyowpykmlxkg</link>
                <description>پدر و مادر عزیزم،اکنون که این نامه را می‌خوانیدمیلیون‌ها، شاید میلیاردها سال گذشته است.چیزهایی با چشم دیدمو چیزهایی در تاریخ خواندمکه آدم را به این نتیجه می‌رساندجهنمی که می‌گفتندهمین‌جاست.بلایی نماندهکه خواهران و برادرانمبر سر هم نیاورده باشند.پشیمانم.حرف‌های تند و تیزی دارم،اما گفتنشاندردسر دارد.پس فقط یک چیز می‌گویم:با یک تصمیم اشتباهما را انداختید وسط جهنم.امیدوارم خدا شما را ببخشد.جای ما این‌جا نبود.سرنوشت ماتاوان اشتباه شما نبود.و چه جنایتیدر حق ما کردید.شما که دیدیداز بهشت رانده شدید،چطور دلتان آمداین جهنم رابا ما شریک شوید؟آیاعذاب فرزندانتانبرای‌تان لذت‌بخش بود؟شاید بگوییدبه نفع‌مان بوده.همیشهبرای توجیه هر اشتباهیک جواب پیدا می‌شود.اما مندیگر اشتباه نمی‌کنم.فرزندم،هرجا که هستیاین را بدان:به یقینآن‌جااز این‌جا بهتر است.مندیگربه سمت درخت ممنوعهنخواهم رفت.</description>
                <category>داستانی به کوتاهیِ زندگی</category>
                <author>داستانی به کوتاهیِ زندگی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 01:36:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بمبارانِ کاغذی در دادگاه ریاضی</title>
                <link>https://virgool.io/@Man_book/%D8%A8%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-igruabm7afpc</link>
                <description>بی‌گناه تا پای چوبه‌ی دار رفتو به دار هم آویخته شد.آره.بی‌گناه همیشهبی‌گناه نمی‌ماند.و بی‌گناه مجازات شدنخیلی سخت است.اول راهنمایی بودم تا آمدم به خودم بجنبم،دوباره محیط جدید،آدم‌های جدید.این‌بار دیگر یک معلم نداشتم؛برای هر درس،یک معلم.وای خدا.با تغییر محیط و شرایطمن از آن طفل شروری که در دبستان بودمدوباره تبدیل شدم به صبح جمعه.آرام.دلنشین.زلال و صاف.سر کلاس ریاضی بودیم.معلم که پشتش به بچه‌ها می‌شد،ته کلاسلوله‌های خودکارمجهز می‌شدند به گلوله‌های کاغذی.و آتش.در حد بمباران‌های جنگ جهانی،البته کاغذی.من همیکی دو تا شلیک کردم.فقط به دوست صمیمی‌ام.همان که باهاش حساب شوخی داشتیم.وسط بمبارانیک‌دفعه یکی از میانه‌های کلاس برگشتو با من چشم در چشم شد.از روی مهربانیبهش لبخند زدم.اما گویا لبخند منبرای اوامضای اعتراف‌نامه بود.با مشتی گلوله‌ی کاغذیرفت سمت معلم.«آقا اجازه!این کاغذها رو این به من پرت کرده!»معلم ریاضی ماکه انگار دبیرکل سازمان ملل بودو هم‌زمانمدیر حقوق بشرو بازرس جنایات جنگی پس از جنگ،برای ارزیابی جرائم مناسمم را صدا زد:«گمشو بیا اینجا ببینم!»رفتم کنار میزش.با فریاد گفت:«تو کاغذ پرت کردی؟»خواستم توضیح بدهم.که من فقط به دوست صمیمی‌ام پرت کردم،نه به این مظلومِ ستم‌دیده.بلندتر داد زد:«فقط بگو آره یا نه!تو کاغذ پرت کردی؟»منِ خوش‌باورکه فکر می‌کردم چون به او کاغذی نزده‌امو بی‌گناهم،می‌توانم بعد از «آره»حقیقت را بگویم،هنوز «آره» از دهانم بیرون نیامده بودکهیک چک به صورتم نواخته شدصدای بیییییینگ هنوز توی گوشم بود که  گوشم پیچانده شدبا گوش پیچانده شده  تا دم در کلاسبدرقه شدم.آری.بیگناه پای دار میرودو سپس بالای آن</description>
                <category>داستانی به کوتاهیِ زندگی</category>
                <author>داستانی به کوتاهیِ زندگی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 02:23:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکلیفِ کبری</title>
                <link>https://virgool.io/@Man_book/%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%D9%90-%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-vcjgqskorbkd</link>
                <description>همه‌ی آدم‌ها فکر می‌کنندبه انها  حسادت می‌شود.همه می‌گویند:نه، من حسود نیستم.ولی بیایید قبول کنیم؛همه‌ی ما حسودیم.فقط نسبت به بعضی‌ها کم،نسبت به بعضی‌ها زیاد.وقتی می‌بینی عزیزترین آدم زندگی‌اتیک ماشین خوب خریده،کم‌ترین حالتِ حسادت می‌آید سراغت.اما وقتی می‌بینیکسی که با او در رقابتیمدام جلو می‌رودو تو نه،از حسادت می‌ترکی.تو می‌گویی:نه.عمرا.منو حسادت؟باشه، تو راست می‌گویی.برگردیم به اولین حسادتی که یادم می‌آید.کلاس اول دبستان.تازه چندتا حرف و کلمه یاد گرفته بودیم.اصلا برایم جذاب نبود که می‌توانم بخوانم و بنویسم.هیچ حس خاصی نسبت به سواد نداشتم.همه‌چیز آرام و منطقی جلو می‌رفت.تا این‌که یک روزمعلم، شهاب را برد پای تخته.مشق‌هایش را به همه نشان داد.کلی ازش تعریف کردو گفت برایش دست بزنید.شاخک‌هایم تکان خورد.چه حس خوبی!دست زدن برای شهاب.منم می‌خواهم.باید نشان بدهماز او بهترم.پنجشنبه بود.یک روز و نیم وقت داشتمخودم را بهتر از او کنم.حتما شنبهخانم معلم شگفت‌زده می‌شود.می‌گوید برایم دست بزنید.کل کلاس حیرت می‌کند.تا رسیدم خانهشروع کردم به نوشتن از روی کتاب.مادرمبه زوربرای ناهار و شاممن را پای سفره می‌برد.از پنجشنبه ظهرتا غروب جمعهفقط نوشتم.فقط نوشتم.و نوشتم.حتی کلماتی را که بلد نبودم،مثل نقاشی،فقط شکلشان را می‌کشیدم.سرم گیج می‌رفت.حالت تهوع داشتم.ولی تشویق شدن در کلاسو توجه معلممی‌ارزید.بالاخره تمام شد.احساس رضایت.پیروزی بعد از جنگ جهانی دوم.آخیش.بخوابمتا فردا صبحخانم معلمهزار تا کارت «هزار آفرین» بدهد.کلی تشویق.شنبه صبح شد.با شوق رفتم مدرسه.منتظر بودم معلم برسد و بگوید:مشق‌هایتان را بیاورید.یکی‌یکی دفترها را دید.نوبت من شد.ضربان قلبم بالا رفته بود.صدایم زد.دفترم را داد دستم.تمامشبا خودکار قرمزخط خورده بود.پایینشیک جمله نوشته بود.نمی‌توانستم بخوانمش.زنگ تفریح که خوردرفتم پیش یک کلاس دومی.گفتم:اینجا چی نوشته؟گفت:«هر تکلیفدر زمان تدریسنوشته شود.»</description>
                <category>داستانی به کوتاهیِ زندگی</category>
                <author>داستانی به کوتاهیِ زندگی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 02:36:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عملیات مخفی</title>
                <link>https://virgool.io/@Man_book/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D9%81%DB%8C-gyym7eqckgv8</link>
                <description>از درون خانوادهاز درون فامیلپرت شدم میان آدم‌هایی که اصلا نمی‌شناختمشان.بیست، سی نفر.گریه می‌کردم.نمی‌خواستم بابا و مامانم بروند.کلید ماشین بابام را قایم کردم،فکر می‌کردم اگر کلید نباشد، نمی‌روند.اما باز گریه می‌کردم.اولین‌بار بود که غربت رابا گوشت و خون لمس می‌کردم.پیش‌دبستانی.چند هفته طول کشید تا به این غربت عادت کنم.آخرش با یکی دوست شدم.اسمش هومن بود،ولی من صدایش می‌کردم «دوستِ خِپِلو».چاق بود.مهربان و آرام.اولین دوست زندگی‌ام.نمی‌دانم حالا کجاستو دارد چه‌کار می‌کند.من بچه‌ی آرامی بودم.بی‌آزار.کاری به کار کسی نداشتم.تا روزی که یکی،صندلی را موقع نشستن از زیرم کشید.نه‌فقط از او انتقام گرفتم،که شروع کردم صندلیِ همه را از زیرشان کشیدن.اولین اخراج عمرمهمان‌جا شکل گرفت.چند بار دیگر هم از کلاس اخراج شدمتا بالاخره از سرم افتاد.آرام شدم.تا یک روزیکی زیر صندلی‌ام چسب ریخت.تمام شلوارم چسبی شد.نفهمیدم کار کی بود.برای همین،از همه انتقام گرفتم.از اخراج‌های قبلییک درس مهم گرفته بودم:نباید کسی بفهمد.زنگ تفریح شد.همه رفتند بیرون کلاس.من برگشتم.رفتم سراغ کمدیکه بچه‌ها خمیر بازی و مدادرنگی‌ها را آن‌جا می‌گذاشتند.همه‌ی خمیرها را با هم قاطی کردم.رنگ‌ها یکی شدند.کوهی از خمیربه رنگ آسمان تهران.هنوز وقت داشتم.نوبت مدادرنگی‌ها بود.هرچقدر توانستماز وسط شکستمشان.باید می‌فهمیدندچسب ریختن زیر منو خراب کردن شلوارمبهای سنگینی دارد.اولین عملیات مخفی زندگی‌ام بود.شاید ناعادلانه.شاید ناجوانمردانه.اماقویو پیشگیرانه</description>
                <category>داستانی به کوتاهیِ زندگی</category>
                <author>داستانی به کوتاهیِ زندگی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 22:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو ها چه قشنگ میمیرند</title>
                <link>https://virgool.io/@Man_book/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-cmm3ph6k3vka</link>
                <description>فقط چهار سال مانده بود.وااای که چه لذت بخش  بود.گواهینامه می‌گیرم،با ماشین رؤیاهام کف خیابون ها قطعا می‌شود.حتما می‌شود.هر روز از جلوی نمایشگاهی نزدیک خانه رد می‌شدم و حساب‌وکتاب می‌کردم.بی‌ام‌و ۳۲۰، مدل ۲۰۰۶.واو. شصت میلیون!بابام نمی‌تواند برام بخرد.عیبی ندارد.چهار سال دیگر می‌شود چهل تومن.شاید هم کمتر.آن‌وقت می‌خره واسم.خدایا شکرت.چهار سال گذشت.پراید ۸۳ نوک‌مدادی.شیشه سمت شاگرد نصفه‌نیمه بالا می‌آمد و همیشه باز بود.آن‌قدر بی‌ارزش که حتی دزد هم سمتش نمی‌رفت.عجب رؤیایی ازم سوزاند.حتی رفیق‌ها حاضر نبودند کنارم بنشینند.از پنجره خرابش، سوز بدی می‌زد توی صورت.سال‌ها گذشت.دقیقا پانزده روز دیگربرای بار دومباید بروم گواهینامه‌ام را تمدید کنم.آن بی‌ام‌و هنوز هم دست‌نیافتنی است.نه فقط نرسیدم،دورتر هم شد.خیلی گران‌تر از سال ۲۰۰۶.آرزوها چه قشنگمی‌میرند.</description>
                <category>داستانی به کوتاهیِ زندگی</category>
                <author>داستانی به کوتاهیِ زندگی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 11:48:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیکانِ ابابیل</title>
                <link>https://virgool.io/@Man_book/%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%84-gskkxhswf2wj</link>
                <description>همیشه اولین‌ها عجیب‌اند.خیلی از اولین‌ها یادمان نمی‌ماند؛نه چون مهم نیستند،چون آن‌قدر ساده و بی‌ادعا اتفاق می‌افتند که مغز، ارزش بایگانی‌کردنشان را نمی‌فهمد.مثلا اولین‌بار که نوشابه خوردی.آن حجم گاز که ناگهان وارد معده‌ات شد.بعید می‌دانم یادت باشد چه حسی داشتی.یا اولین‌بار که سوار سرویس مدرسه شدی.اکثر آدم‌ها یادشان نیست.اما من یادم هست.صبح، پدرم مرا تا مدرسه رساند.قرار بود ظهر، با سرویس برگردم خانه.اولین نفر از مدرسه بیرون آمدم.مستخدم مدرسه گفت:«برو سوار اون ماشین شو.»پیکان سبزرنگی بود.سبزی‌اش از آن سبزهایی که فقط یک‌بار در عمرت می‌بینی و دیگر هیچ‌جا تکرار نمی‌شود.انگار پرندگان ابابیل، جلبک دریایی فاسد خورده بودند و روی ماشین آقای حیدری خالی کرده بودند.صندلی‌ها سفت بود.بوی دود و بنزین داخل کابین پیچیده بود.اما عجیب تمیز بود.فکر می‌کردم مثل ماشین باباست.رفتم جلو نشستم و منتظر ماندم راه بیفتد و مرا ببرد خانه.چند لحظه بعد، سه نفر دیگر از مدرسه آمدند و عقب نشستند.همان‌جا فهمیدم سرویس، فقط مال من نیست.هنوز در فکر خانه بودم که درِ جلو باز شد.یک غول بیابانی کلاس پنجمی، با لحنی که تهدید ازش می‌چکید، گفت:«پاشو برو عقب.»گفتم:«من زودتر اومدم. تو برو عقب.»بعد از کمی غر زدن، رفت عقب نشست.زیر لب گفت:«حالا بهت می‌گم.»غرق فکر و انتظار بودم که ناگهان:شلپ.یکی زد توی سرم.برگشتم. خودش بود.با یک نگاه معصومانه بهش فهماندم:«دستت بشکنه.»چند دقیقه نگذشته بود که دوباره:شلپ.این‌بار محکم‌تر.این‌دفعه با چشم‌هایم گفتم:«دستتو می‌شکنم.»زیرچشمی نگاهش کردم و منتظر ضربه‌ی سوم ماندم.دستش را بالا برد…اما شلپ سوم هرگز فرود نیامد.عینکش خرد شد.زیر پلکش پاره شد.آرامش عجیبی تمام وجودم را گرفت.یک سکوتِ راضی‌کننده.انگار همه‌چیز سر جای درستش قرار گرفته باشد.از آن روزتا پایان سال تحصیلیصندلی جلومال من بود.</description>
                <category>داستانی به کوتاهیِ زندگی</category>
                <author>داستانی به کوتاهیِ زندگی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 03:23:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طفلِ شرور</title>
                <link>https://virgool.io/@Man_book/%D8%B7%D9%81%D9%84%D9%90-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B1-b7k5m7kseqb3</link>
                <description>وقتی به بچگی‌هایم فکر می‌کنم، نقطه‌ی آغاز مشخصی یادم نمی‌آید.انگار یهو  پرت شده باشم وسط بچگی.اولین خاطره‌ام چیست؟نمی‌دانم.فقط یادم هست ناگهان عاشق حرکات رزمی شدم.دیدن بروس‌لی یا هر قهرمان مشت‌زنی کافی بود تا تمام بدنم بخواهد همان حرکت‌ها را تکرار کند. مدرسه شد میدان تمرین. دوست‌ها شدند کیسه‌ی بوکس.دغدغه‌ام اجرای درست فن بود ، زاویه‌ی مشت، تمیزی ضربه، تمام شدن حرکت.کم‌کم کسی نمانده بود که از من کتک نخورده باشد.هر روز دم دفتر مدرسه.هر روز احضار اولیا.از کلاس‌اولی تا پنجمی همه را زده بودم.برای خودم پرونده‌ای ساخته بودم که کامل به نظر می‌رسید.فقط یک نفر مانده بود.از او میترسیدماز دستکش‌های چرمی‌اش . همان‌هایی که نوک انگشت‌ها ازشان بیرون زده بود. توی فیلم‌ها آدم‌های واقعا خطرناک این دستکش‌ها را داشتند. همان‌ها که همیشه می‌بردند.دیگه کتک زدن کسی برام جذابیت نداشتبعد از آن، عجیب آرام شدم.نه از ترس؛ از تمرکز.شب و روز فکرم فقط این بود که چطور بزنمش.ماه‌ها صبر کردم.مثل ببری که بلد است عجله دشمن شکار است.نزدیک شدم، عقب رفتم، دوباره صبر کردم.روز آخر مدرسه بود.پیازهایی که توی لیوان آب می‌گذاشتیم تا جوانه بزند را باید می‌بردیم خانه.یک فکر ساده، حتی احمقانه، به ذهنم رسید.صدایش زدم.گفتم: «بیا پیاز منو ببین، توی نور خورشید چه برقی می‌زنه.»خم شد.نور آفتاب افتاده بود روی لیوان، روی جوانه‌ی سبز.همان لحظه، مشتی زیر چانه‌اش زدم؛پیاز به شرق رفت، خودش به غرب.دویدم.وفرار به سمت خانه تعطیلات تابستان شروع شده بود و من خوشحال بودم.خوشحال از این‌که بالاخره کل مدرسه، دست‌کم یک مشت از من خورده بود.قهرمان بودم.مثل بروس‌لی.شب‌ها اما، قبل از خواب، فکر می‌کردم اگر بعد از تعطیلات دوباره ببینمش چه کار باید بکنم.جواب روشنی نداشتم.خوشبختانه سال دوم، از مدرسه‌مان رفت</description>
                <category>داستانی به کوتاهیِ زندگی</category>
                <author>داستانی به کوتاهیِ زندگی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 01:18:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>