<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مینوشکا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Man_minushka</link>
        <description>هفتاد نسل ما همزاد غم بوده ست..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:10:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/237281/avatar/z0KlY9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مینوشکا</title>
            <link>https://virgool.io/@Man_minushka</link>
        </image>

                    <item>
                <title>محاصره</title>
                <link>https://virgool.io/@Man_minushka/%D9%85%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D9%87-bwps294yb2nk</link>
                <description>برعکس این چندماه گذشته، ازصبح زودبیدارشده بودم و یکجا بندنمی‌شدم! انگاری چیزی چنگالش را درجای جای وجودم بند‌ می‌کند ومی‌خواهد خودش را بالابکشد تابلکه اردرزی راه به جایی پیدا کند، شاید فوران کند شاید شعله‌ور شود وبسوزد و بسوزاند،شاید بخارشود وچنان برود انگاری که ازابتدا هم نبود! ولی هست!! هست ونمی‌دانم چیست ،هست ومرا ازخودم بیزارمی‌کند اززمین وزمان بیزار می‌کند؛ این روزها کسی درخانه راه می‌رود و گاه باصدای بلند وگاهی زیرلب ،جویده جویده ولی نه طوری که نشودشنید ، می‌گوید: کاش بروی، کاش نباشی. به اونگاه می‌کنم و باخودم می‌گویم:  کاش بروم ،‌کاش تمام شوم ،کاش نباشم ...بچه که بودم، گاه مادررا می‌دیدم که وسط کاری،باری ، روزی ،شبی ؛ می‌نشست و وبادودست برزانو هایش کوفته ومی‌گفت: &quot;کیم قارقیش ایله دی منه بو گونه قالام&quot; . یعنی نفرین کی بود که به این روز بمانم! کاری نکرده بودکه تاوانش آن روزهاباشد، راهی نرفته بود که انتهایش رسیدن به آن روزها باشد ولی &quot;آن روزها&quot; مصیب‌بار بودند برایش، فکرمی‌کرد به سربردن در آن‌روزهای لعن مانند، حتما نفرین کسی ست زیراکه هیچ خدایی دراین جهان روا نمی‌بیند که بنده‌اش بی‌هیچ خبط وخطایی آنگونه نفرین‌وار زندگی کند!احمدکایا می‌خواند و مادر همراهی‌اش می‌کرد: دار دا یم! دار دا یم! این روزها هربندبند وجودم میل به فریاد دارد: دار دا یم! دار دا یم! نوازش وار، دستی برخاکسترش می‌کشم ومی‌دانیم ازهیچ گوری ،صدایی برنمی‌آید.وفکر می‌کنم اگر &quot;زندگی قبلی&quot; واقعی باشد، این زندگی، برزخِ من است. همانقدر گمگشته وحیران ، همانقدر سوزان و درعین‌حال یخبندان، همانقدر عبورکرده از مرگ و نابودی ،همانقدر نزدیک به نیستی و عذابی الیم تر! ومگر عذابی بالاتر ازاین است که ندانی ازدست &quot;خودت&quot; به کجا فرارکنی... هرجابروم ، همچنان هستم! چراتمام نمی شود؟ چراتمام نمی‌شوم؟ ای هرکه که زمزمه‌های وجودم را می‌خوانی! نقطه‌ی پایانِ این شناور بودن دردستان باد، کجاست؟؟؟</description>
                <category>مینوشکا</category>
                <author>مینوشکا</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 14:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بریده هایی از ذهنی گمگشته۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Man_minushka/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D9%85%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87%DB%B1-sg4bltqwlo14</link>
                <description>زل زده بودم به پاهایم!نمیدانم نشسته بودم، درازکشیده بودم یا داشتم راه میرفتم ،فقط میدانم زل زده بودم به پاهایم و ازهرجهت ،به هرچیزی که نگاه میکردم غریب بنظر می آمد. غریب و غریبه! ازوقتی یادم می آید مادرم چاق بود! شایدمیشد گفت&quot; اضافه وزن دارد&quot; و من این رااصلامتوجه نبودم تاوقتی درکلاس پنجم دبستان ،برای جشن گرفتن روزمعلم پارچ کم آمد و من دوتاازدوستان عزیزم را راهی کردم خانه‌ی خودمان برای آوردن پارچ برای پذیرایی؛ مادرعزیزترازجانم هم قشنگ ترین پارچه های چینی وشیشه ای خانه اش را که مخصوص پذیرایی از مخصوص ترین مهمانانش بود،را داده بود دست دوالف (؟، علف؟) بچه که برسانندبه دخترش وتا تمام شدن آن روز معلمم آن هارا درآغوش گرفته بود که اتفاقی برایشان نیفتد! نگذاشت استفاده کنیم وآخر شب هم به تلفن خانه مان زنگ زد و گفت: آهوخانم دیگرازاین کارها نکن، مگر شما چندتا پارچ عزیزکرده‌ی مخصوص مهمان دارید! بعدددد یکی ازدودوست به آن یکی گفته بود: &quot;مامانش چقد چاقه!&quot; . وآن دوست بامن خیلی دوست تر بود! آورد این حرف راگذاشت کفِ دستم، جانم برات بگوید که فقط گردبادی بسیارشیک و باوقار درذهنم می‌رقصید و می‌چرخید و من فکرمی‌کردم : یعنی چه! مگرمادرِ‌‌من اصلا گوشت وپوست و استخوان دارد که حالابخواهد کم باشد یازیاد!!سال های بعد وقتی بالآخره توانستم با &quot;آن&quot; دوستم ،دوباره دوست شوم ؛ یک روز بی مقدمه دستش راگرفتم وگفتم: میدانی مادرِمن چاق نبود فقط بزرگ بود! مادرِمن خیلی بزرگ بود مثل یک کوه! او کوهِ‌نور بود، کوهِ‌طاقت آوردن! کوهِ‌انتظار! اگر مادرم رامی‌شناختی می‌دانستی چه می‌گویم! او ازهمان اولین روزی که فهمیده بودکیست وکجاست چشم انتظاربود! تک تک لحظات زندگی اش را درانتظار گذرانده بود، درابتدا درانتظارِ بخشیده شدن بابت گناه ناکرده! سپس درانتظارِ صاحب یک &quot;برادر&quot; و &quot;پسر&quot; شدن ، وبعدها همیشه و بی‌پایان درانتظارِ بخشیدن بابت گناهی کرده وگناهی ناکرده و دیدن آن &quot;برادر&quot; و &quot;پسر&quot;  ...به پاهایم زل زده بودم وفکر می‌کردم من کوهِ چی هستم؟ به این نتیجه رسیدم که من هرچه باشم مسلماً کوه نیستم،اصلا مرا چه به بردن بویی از معانی بلند وبالای کوه! تنها وجه اشتراک من و این مخلوق خدا فقط این می‌تواند باشد که هردو مخلوق خدایی‌م و هردو بی‌راهِ‌رفتن.به پاهایم زل زده بودم و فکرمی‌کردم من چه هستم؟ و کجاهستم که هیچ جوره نمی‌شوند این لعنتی‌ها را زمین گذاشت یااصلا بلندکرد وکمی آن‌طرف‌تر یا این‌طرف‌تر گذاشت؟ واصلا چطور شد که به اینجارسیدم ؟ ازاول همینجا بودم؟ زمینِ زیرپایِ‌من اصلا تکان می‌خورد؟ زمان ازرویِ پیکرِمن عبور می‌کند؟ یعنی اصلا می‌شود یک‌روزی واقعا تمام شود؟ یعنی تمام شوم؟ به پاهام زل زده و بودم و می‌گفتم : اجبار این‌ها به ماندن، ایستادن، دویدن ،رفتن وبرگشتن یا برنگشتن؛ کدام‌یک رواست؟؟</description>
                <category>مینوشکا</category>
                <author>مینوشکا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2024 14:29:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف زدنم می آید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Man_minushka/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-vq1czqq0fcy3</link>
                <description>حرف زدنم می آید!اما حرفی نیست، کلمه ای نیست و کسی هم نیست! باناخن های بلند و کوتاهم افتاده ام به جان این ذهنِ نیمه جان، هی میخراشم و هی هیچ برنمی آید...دراین بین یادم می رود به سمت مادرم، دریکی ازهمین وانفساهایی که کلماتِ درونم قیه ی هم راچسبیده و هرکدام دیگری را پس میکشید که خودش، باتمام آثاربسیار مشهودِحاصل ازپس کشیده شدن وپس فرستاده شون ها برچهره اش، به بیرون پرت شود ؛ چهره ام را دیده بود وچیزهایی گفته بود دراین مفهوم که فکرنمیکند هرگز بتوانم خودم را دراین دنیا جاکنم‌‌ !وحالا که به سومین سالِ گذشتنش ازاین دنیا نزدیک میشوم ، مدت هاست که آن حرفش دست دردست گلبول هایم ، تمام نفس هایم را لمس میکند ! راست میگفت ،هنوز که هنوز است در این جا نشدم! وانگار قرارنیست هرگز هم این اتفاق بیفتد .. هر چقدرهم بال هایم راچیدم و روح وروان و خاطراتم را قیچی کردم ،باز جا نشدم! این دنیا خیالی برای بازکردن یک&quot; جا&quot; برای شخصِ من ندارد...قبل ترها فکرمیکردم یک بازیکن ذخیره هستم! روی نیکمت مینشینم به انتظار باز شدن &quot;یک جا&quot; ی خالی و نظاره گرِ دیگران ! میگفتم لابد یک زمانی زمانِ من هم میرسد هرچند کوتاه، هرچند دیر؛ اما مدت هاست فکر می‌کنم شاید واقعا &quot;سیاهی لشکری باشم برای خالی نماندن استادیوم&quot; !دریکی از این سریال های ماهواره ای این را شنیده بودم:Belki benim için cennet yoktur(شاید بهشتی برای من وجودندارد)</description>
                <category>مینوشکا</category>
                <author>مینوشکا</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2024 21:16:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@Man_minushka/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-lfkao0ghaeqf</link>
                <description>چندروزی بود دلم بادمیکردو می آمد بالا وکم کم جلوی نفسم را میگرفت. از گوشه وکنار خانه مرگ می بارید. نمیتوانستم بنشینم و دلم مردن نخواهد . مدت های مدیدی میدانستم که تنهایی های من از حالت عادی خارج شده ولی این &quot;چند روز&quot; بدجوری جای خالی یک دوست را بصورتم می کوبید! درست حدس زدی من از همان هایی ام که مواقع بی تابی به یاد دوست و دوستی ها می افتم وگرنه آفریده شده ام که مردم دیگرنگویند تنهایی مخصوص خداست. خسته از دنیایِ حقیقیِ سوت و کور، روانه دنیای مجازی شدم ؛ جایی که سال ها باآن وداع گفته بودم ؛ یکی یکی &quot;بچه ها&quot; ی دوران درس ومدرسه را پیدا میکردم  ودر نهایت سراز گروهی درآوردم که نصف بیشترشان آن جا جمع بودند. و حالا ... فکر می کنم ازآن شب به بعد آواره تر شده ام!...می شود کسانی راکه سال ها عزیزت بودند ببینی و بفهمی همیشه غریبه بودی و آواره نشوی؟ می شود ببینی فقط توآواره بودی و آواره تر نشوی؟ یک بندانگشت حسادت ، بسان یک بچه ماهی فارغ از دنیا؛ ته وتوی دلم ورجه وورجه میزند و این منم که مدام ازخودم دورتر می شوم و فقط خدا میداند که سهم من ازاین زندگی چیست ، بااین قلب خالی و دستان خالی تر..میدانی گاهی ؛ فقط گاهی ، آن موقع ها که هرچه خاطراتم را به دنبال مقصر وجب می زنم فقط به آیینه ها میرسم؛ گاهی این قلب خالی به من می گوید : تو مرا خالی نگه داشتی.. خودت ازاین دنیا هیچ نخواستی ..می دانم من فقط ، لبخند خدا و لبخند خودم را می خواستم و حالا ، آیینه ها می گویند که من هیچ نمی خندم! من سال هاست خدارا ندیده ام؛ تو میدانی او لبخند می زند یانه؟</description>
                <category>مینوشکا</category>
                <author>مینوشکا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 00:16:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>