<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Frmh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Man_o_man</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:08:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4042169/avatar/xnU4vJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Frmh</title>
            <link>https://virgool.io/@Man_o_man</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ترس از دست دادن وقتی همه چیز خوبه</title>
                <link>https://virgool.io/@Man_o_man/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-zoetgoexihx1</link>
                <description>«وقتی همه چی خوبه، اما یه چیزی ته دلت می‌لرزه...»این روزا همه چیز سر جاشه.صبح که بیدار می‌شی، یه لبخند نصفه‌نیمه روی لبته. گوشی‌تو برمی‌داری، یه پیام خوب اومده. چای‌تو می‌ریزی، آهنگ مورد علاقه‌ت پخش می‌شه. سر کار یا درس همه چیز روون پیش می‌ره.آدما خوبن، هوا خوبه، زندگی انگار بالاخره تصمیم گرفته یه‌ذره باهات راه بیاد.اما یه جای کار می‌لرزه. یه حس غریب. یه سایه‌ی نامرئی پشت لبخندات.یه جور دل‌نگرانیِ بی‌دلیل. یه ترس که هی توی سینه‌ت چنگ می‌ندازه:«نکنه این خوشی، آروم‌آروم داره می‌ره؟ نکنه یه چیزی قراره خراب شه؟»هر چی بیشتر همه چیز خوبه، بیشتر این سوال میاد سراغت:&quot;واقعاً حق دارم خوشحال باشم؟ تا کی؟&quot;---این چه حسیه دقیقاً؟اسمش رو گذاشتن &quot;ترس از دست دادن در اوج خوشی&quot;. یه جور اضطراب بی‌دلیل اما واقعی.اون حالتیه که حتی وقتی هیچ‌چیزی اشتباه نیست، دلت می‌خواد آماده باشی برای یه خراب شدن، یه سقوط. چون انگار ذهن یاد گرفته خوشی موقتیه.تو این حس، شادی‌ت کامل نیست. همیشه یه سایه‌ی نگرانی پشتش هست. نه به‌خاطر اینکه اتفاق بدی افتاده، بلکه چون ممکنه بیفته.---چرا این حس به‌وجود میاد؟ از کجا میاد این ترس؟۱. تجربه‌های تلخ گذشتهاگه قبلاً از دست دادی، خیانت دیدی، یا یه‌دفعه همه چی برات خراب شد، ذهنت یاد گرفته که &quot;خوشی = خطر&quot;.هر بار که اوضاع خوبه، ذهن برمی‌گرده عقب و می‌گه: &quot;یادته اون دفعه هم همین‌قدر خوب بود؟ بعدش چی شد؟&quot;۲. باور به اینکه خوشی حق ما نیستخیلی وقتا توی فرهنگ یا تربیتمون، خوشی زیادی همراه با احساس گناه میاد.یه صدای درونی می‌گه: «مواظب باش! زیادی خوشحال نباش، یه بلایی سرت میاد.»۳. نیاز به کنترلوقتی اوضاع خوبه، حس می‌کنیم کنترل داریم. اما چون می‌دونیم دنیا قابل پیش‌بینی نیست، مغزمون تلاش می‌کنه خودش رو برای خراب شدن احتمالی آماده کنه.یه جور مکانیزم دفاعی می‌سازه: &quot;اگه خودمو برای بدترین حالت آماده کنم، کمتر ضربه می‌خورم.&quot;۴. کمال‌گرایی و عدم اعتماد به جریان زندگیبعضی‌ها هیچ‌وقت نمی‌تونن آرامش رو بپذیرن چون همیشه دنبال بهتر، بیشتر، یا مطمئن‌ترن.براشون &quot;خوب بودن&quot; کافی نیست، چون همیشه یه تهدید فرضی در راهه.---ترس از دست دادن وقتی همه چیز خوبه، نشونه‌ی این نیست که واقعاً چیزی قراره خراب بشه.نشونه‌ی اینه که ذهنت هنوز باور نکرده که تو حق داری خوشحال باشی، بدون اما و اگر.گاهی وقتا باید به اون ترس لبخند بزنی، دستشو بگیری، و بگی: &quot;می‌دونم هستی ولی الان نوبت منه که لذت ببرم&quot;«می‌دونم هستی. ولی الان نوبتِ منه که لذت ببرم.»</description>
                <category>Frmh</category>
                <author>Frmh</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 10:45:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگ شدن حتی در حضور</title>
                <link>https://virgool.io/@Man_o_man/%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-poc2xhrrks5h</link>
                <description>گاهی آدم درست وسط بودن، گم میشه.همه چیز سر جاشه . صدا، حضور، نفس،نگاه، حتی لبخند ، اما یه چیزی نیست. یه چیزی که نمی‌فهمی چیه، فقط سنگینی‌ش رو حس می‌کنی.کنار تو نشستم، صدات می‌پیچه توی گوشم، ولی انگار دلم جایی داره قدم می‌زنه که تو نیستی.نه که نباشی... هستی. ولی نه اون‌طور که باید.نه اون‌طور که دلم می‌خواد.نه اون‌طور که یه &quot;ما&quot; واقعی شکل بگیره.و اینجاست که دلتنگی شروع میشه_ همون‌جا، توی آغوشت...گاهی دلتنگ می‌شی، حتی وقتی همون کسی که فکر می‌کنی دلت براش تنگ شده روبه‌روت نشسته. عجیب نیست؟ تو روز رو باهاش گذروندی، لحظه‌هات رو باهاش شریک شدی، اما درست وقتی کنارش هستی، یه جور غصه‌ی بی‌دلیل می‌چسبه به دلت.شاید دلیلش این باشه: کمبود توجه، درواقع توجهی که خودت همیشه به اون شخص داشتی ولی متقابلا حسش نکردی . یا حسی که همیشه دنبالش بودی اما هر بار یه گوشه‌ی خالی ازش موند. این دلتنگی، لزوماً برای اون آدم نیست. شاید دلتنگی برای اون توجه یا محبتیه که حالا کمرنگ شده.این فقط یکی از دلیلای این حسه.گاهی هم این حس از یه شوق شدید برای دیدن دوباره‌ی کسی میاد، کسی که نمی‌تونی زیاد ببینیش. وقتی قراره فقط چند روز یا چند ساعت همدیگه رو ببینین، اما اون دیدار مثل یه خواب کوتاهه. وقتی بعدش حس می‌کنی همه‌چی گذرا بوده و چیزی که می‌خواستی تجربه کنی، کامل نبوده.دلتنگی وقتی با حضور آروم نمی‌گیره، یعنی یه چیزی اون وسط جا مونده… یه چیزی که هنوز خودت هم نمی‌دونی چیه.طبق نظراتی که از آدمای مختلف گرفتم که کاملا عقاید متفاوتی داشتن بیشترین دلیل این حس رو  توی چند مورد میدیدن: ●احساس تنهایی درونی : ممکنه به ظاهر اصلا آدم تنهایی نباشی ،اما یه حس تنهایی درونت داری که بنظر میرسه اصلا درک نمیشی ،یا حتی اون رابطه یا پیوند عمیق رو نداری .●نبودن رابطه واقعی : شاید رابطه در حد یه رابطه سطحی باشه که هیچ وقت نتونستی یه گفت و گو عمیق داشته باشی ،هیچ وقت نتونستی حس کنی میتونی پیش اون فرد خودت باشی .●دلبستگی های قدیمی: گاهی وقتی پیش یک نفر هستی ممکنه توی  خاطراتی از گذشته گیر افتاده باشی که در حال حاضر نتونستی حسی که در گذشته داشتی رو تجربه کنی .●عدم هماهنگی ،تفاوت:شاید اون فرد خیلی به تو نزدیک باشه ولی از لحاظ روحیات و ذهنیت از هم دور باشید ،اونم در حدی که هر چقدر عمیق باشید از یه جایی به بعد با همدیگه به تفاهم نمی‌رسید. حالا…تو چی فکر می‌کنی؟تا حالا حس کردی دلتنگ کسی هستی که درحال حاضر حتی کنارش نشستی ؟یا اصلا براتون پیش اومده حسی رو تجربه کنید که دلیلش نمیدونید یا برای پیدا کردن دلیلش دچار سردرگمی شدین؟دوست دارم بدونم… 🌿✨</description>
                <category>Frmh</category>
                <author>Frmh</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 02:43:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>