<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مارال روهنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Maral_rhd</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 14:53:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مارال روهنده</title>
            <link>https://virgool.io/@Maral_rhd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گنجشکِ کرگدن نما</title>
                <link>https://virgool.io/@Maral_rhd/%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9%D9%90-%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7-kvgxjgpsntls</link>
                <description>من آدمِ گریه نکنی هستم. اصلا اشک نمیریزم. گریه نمیکنم. اما چند روزه یکی دیگه ام. تو ساختمون پزشکان وقتی یه پیرزنی میخواست از پله ها پایین بیاد و سه بار بین پله ها نشست، اشک ریختم. سه روز پیش وقتی رفتم اینستا و با وجود اینکه همه پیج های خبری رو آنفالو کرده بودم ، اتفاقی خوندم سمند ، یک روزه ، چهل میلیون گرون شد، اشک ریختم. به یاد مادر بزرگی که هیچ وقت حتی ندیدمش، افتادم و اشک ریختم. دوستم چند روز پیش ناهار دعوتم کرد و من نتونستم برم، الان احساس کردم حالش بد بوده و میخواسته به خودش زحمت ناهار درست کردن بده تا هم زبون پیدا کنه و تنها نباشه، بعد چند روز اشک ریختم. همکارم سر کار گفت : خوبی؟ احساس میکنم روبراه نیستی. در جواب: اشک ریختم. دیروز برای خانومی که با وجود اینکه حالش خیلی بد بود اما تنها اومده بود دکتر ، اشک ریختم. برای آدم هایی که یه زمانی توی  زندگیم بودن اما الان نیستن تازه الان اشک ریختم. به قول خواهرم انگار بهم سیلی بزنن اما سه روز بعد دردم بگیره. نرفتم سرکار، صبح بیدار شدم، رفتم اینستا ، تا شمس لنگرودی گفت : آرام باش عزیزمن، آرام باش، اشک ریختم.آرام باش عزیزِ من ، آرام باش. دوباره سر از آب بیرون می آوریم، و تلالو آفتاب را میبینیم، زیر بوته ای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری طالع میشود.</description>
                <category>مارال روهنده</category>
                <author>مارال روهنده</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 13:47:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راننده ها هم صبحانه میخورن.</title>
                <link>https://virgool.io/@Maral_rhd/%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%86-qrbwyorwg33j</link>
                <description>دیروز بارگیری داشتیم. راننده از رشت، شهری که عاشقشم برامون دستگاه آورده بود. لیفتراکمون خراب بود و منتظر موندیم تا جرثقیل بیاد تا دستگاه رو از ماشین آقای راننده بذاره پایین. خیلی طول کشید و راننده با کمکیش که شب قبل ،دم در کارخونه پارک کرده بود ، طبیعتا گرسنشون شده بود. اومد تو دفتر. مدیرم اشاره کرد به یه کاسه کوچیک خوراک لوبیا ، که این هست میتونید بخورید . راننده داشت تشکر میکرد که نه مرسی، که من گفتم تو یخچال پنیر خامه کره مربا هست. باز بدون اینکه چیزی قبول کنه تشکر کرد و رفت. مدیرم گفت : راننده بودا. فقط تونستم بگم بله. باید رو خودم بیشتر کار کنم تا بتونم حرفای دلمو بزنم. مثلا بگم خب درسته مدیر فلان شرکت یا سهامدار فلان مجموعه نبود و فقط راننده بود ولی آدم بود. ولی انسان بود. ولی راننده ها هم صبحانه میخورن.</description>
                <category>مارال روهنده</category>
                <author>مارال روهنده</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jan 2022 09:40:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>