<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خودنویس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Marde.khoshnevis</link>
        <description>روز نوشته‌های کسی که &quot;انسانیت&quot; را ستایش می‌کند...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:03:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2644174/avatar/UnW9mu.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خودنویس</title>
            <link>https://virgool.io/@Marde.khoshnevis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قبل از اینکه از دیگران توقع داشته باشی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Marde.khoshnevis/%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-qb0my5zcojd5</link>
                <description>سال‌ها پیش در شرکتم یکی از بهترین نیروهایی را داشتم که تا آن زمان دیده بودم. دختری جوان، پرتلاش، مسئولیت‌پذیر و به‌شدت علاقه‌مند به یادگیری. از آن آدم‌هایی که وقتی کاری را به آن‌ها می‌سپاری، خیالت راحت است که تا رسیدن به نتیجه، رهایش نمی‌کنند. نه اهل بهانه بود، نه اهل فرار از مسئولیت. اگر چیزی را بلد نبود، می‌رفت یاد می‌گرفت. اگر مانعی سر راهش قرار می‌گرفت، به جای غر زدن دنبال راه‌حل می‌گشت. به همین دلیل همیشه نگاه مثبتی نسبت به او داشتم. فقط یک ویژگی داشت که در طول همکاری‌مان بارها متوجه آن شده بودم؛ او به شکل عجیبی به رئیس مستقیمش وفادار بود. من مدیرعامل شرکت بودم، اما اگر موضوعی را مستقیماً با او مطرح می‌کردم، معمولاً قبل از هر اقدامی به سراغ مدیر مستقیمش می‌رفت و نظر او را می‌پرسید. در ظاهر شاید این رفتار کمی عجیب به نظر برسد، اما هرچه بیشتر فکر می‌کنم، می‌بینم از نگاه خودش کار اشتباهی نمی‌کرد. او سلسله‌مراتب سازمانی را جدی می‌گرفت و ترجیح می‌داد از همان مسیری حرکت کند که به آن باور داشت.آن روزها گذشت. بعد کرونا از راه رسید. فکر می‌کنم خیلی از ما هنوز هم وقتی به آن دوران برمی‌گردیم، یاد روزهایی می‌افتیم که انگار همه چیز ناگهان متوقف شد. برنامه‌ها، هدف‌ها، سرمایه‌گذاری‌ها و حتی بعضی از رویاها. شرکت ما هم از این قاعده مستثنا نبود. شرایط اقتصادی به هم ریخت و در نهایت نتوانستیم شرکت را سرپا نگه داریم. تیمی که سال‌ها برای ساختنش زحمت کشیده بودیم از هم پاشید. هر کسی به سمتی رفت. بعضی‌ها کسب‌وکار خودشان را راه انداختند، بعضی‌ها به شرکت‌های دیگر پیوستند و برخی هم مسیر زندگی‌شان کاملاً تغییر کرد. من هم مثل خیلی‌های دیگر مجبور شدم وارد فضای جدیدی شوم و در مجموعه‌های دیگری فعالیت کنم. سال‌ها گذشت. در این مدت تجربه‌های زیادی به دست آوردم. موفقیت‌هایی داشتم، شکست‌هایی هم داشتم. آدم‌های مختلفی را دیدم و با فضاهای متفاوتی کار کردم. تا اینکه من و شرکایم تصمیم گرفتیم دوباره شرکت را راه‌اندازی کنیم. شروع دوباره، برخلاف چیزی که از بیرون به نظر می‌رسد، همیشه هیجان‌انگیز نیست. بخش بزرگی از آن، پر از کارهای اداری، پیگیری‌های خسته‌کننده، قوانین، مجوزها و جزئیاتی است که شاید سال‌ها قبل با آن‌ها سروکار داشته‌ای اما امروز بخشی از آن را فراموش کرده باشی. من هم دقیقاً در همین وضعیت قرار گرفتم. در جریان تمدید مجوزها و انجام امور قانونی متوجه شدم برخی از ریزه‌کاری‌ها را دیگر به خاطر ندارم. همان موقع یاد آن همکار قدیمی افتادم. چون به خاطر داشتم که در این حوزه تجربه خوبی داشت و سال‌ها با این فرآیندها درگیر بوده است. موضوع را با یکی از شرکا مطرح کردم. گفتم شاید بد نباشد از او کمک بگیریم. شریکم استقبال کرد اما گفت بهتر است تماس اولیه را خودش بگیرد. استدلالش هم این بود که شاید از اتفاقات گذشته دلخوری‌هایی وجود داشته باشد و بهتر است فضا کمی نرم‌تر شود. من هم موافقت کردم. تماس گرفت. خوشبختانه پاسخ مثبتی دریافت کرد. چند روز بعد من هم با او صحبت کردم. مثل دو نفر که سال‌ها همدیگر را ندیده‌اند، کمی از گذشته گفتیم، کمی از مسیرهایی که طی کرده بودیم. گفت‌وگوی خوبی بود. در همان تماس هم لطف کرد و یک کار کوچک را برایم انجام داد. همه چیز خوب پیش رفت. حدود یک ماه گذشت. برای ادامه مراحل کار دوباره به کمک او نیاز داشتم. از شریکم خواستم پیش از تماس من، یک بار دیگر هماهنگی لازم را انجام دهد. او هم پذیرفت اما میان شلوغی کارها این موضوع را فراموش کرد. من اما خبر نداشتم. فکر می‌کردم هماهنگی انجام شده و همه چیز مثل دفعه قبل پیش خواهد رفت. برای همین مستقیماً برایش پیام فرستادم و درخواست انجام چند کار را مطرح کردم. پاسخش خیلی کوتاه و محترمانه بود:«امروز درگیر جلسات هیئت‌مدیره هستم و نمی‌توانم این کارها را انجام دهم.»همین. نه بحثی شکل گرفت. نه سوءتفاهمی. نه دلخوری‌ای ابراز شد. من هم از او تشکر کردم و مکالمه تمام شد. اما حقیقت این است که گفت‌وگو تمام شد، ولی فکر کردن من تازه شروع شد. چند ساعت بعد و حتی چند روز بعد، ذهنم هنوز درگیر همان پیام کوتاه بود. نه به خاطر خودش. به خاطر خودم. از خودم پرسیدم دقیقاً از چه چیزی ناراحت شده‌ام؟ آیا از اینکه درخواست من را انجام نداد؟ نه. حق داشت وقت نداشته باشد. آیا از نحوه پاسخ دادنش ناراحت شدم؟ باز هم نه. پاسخش کاملاً محترمانه بود. پس چه چیزی مرا درگیر کرده بود؟ بعد از کمی فکر کردن متوجه شدم موضوع چیز دیگری است. من در ذهن خودم یک انتظار ساخته بودم. انتظاری که هیچ‌وقت درباره آن حرف نزده بودم. بدون اینکه توافقی وجود داشته باشد، بدون اینکه هماهنگی مشخصی انجام شده باشد و بدون اینکه حتی از او پرسیده باشم آیا تمایل دارد یا نه، فرض کرده بودم که در زمان مورد نیاز در دسترس خواهد بود و به من کمک خواهد کرد. وقتی این اتفاق نیفتاد، بخشی از ذهنم احساس نارضایتی کرد. اما واقعیت این بود که مشکل از او نبود. مشکل از انتظاری بود که من برای خودم ساخته بودم. هرچه بیشتر به این موضوع فکر کردم، بیشتر متوجه شدم که بسیاری از ناراحتی‌های زندگی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شوند. ما در ذهن خودمان قراردادهایی می‌نویسیم که طرف مقابل حتی از وجودشان خبر ندارد. انتظار داریم دوستی زنگ بزند. انتظار داریم همکاری بیشتر همراهی کند. انتظار داریم مشتری تصمیم خاصی بگیرد. انتظار داریم شریک تجاری رفتاری مشخص داشته باشد. اما هیچ‌وقت درباره این انتظارات گفت‌وگو نکرده‌ایم. بعد وقتی آن اتفاق نمی‌افتد، احساس می‌کنیم به ما بی‌توجهی شده است. در حالی که شاید طرف مقابل اصلاً از این سناریویی که در ذهن ما ساخته شده خبر نداشته باشد. آن روز یک درس مهم گرفتم. اگر از کسی کمک می‌خواهم، باید قبل از هر چیز از او بپرسم که آیا آمادگی این همکاری را دارد یا نه؟ اگر قرار است زمانی از کسی گرفته شود، باید برای آن زمان ارزش قائل شوم. اگر قرار است همکاری ادامه‌دار باشد، باید درباره آن شفاف صحبت کنم. و اگر کسی نخواست یا نتوانست همکاری کند، نباید آن را به حساب بی‌احترامی یا بی‌ارزشی خودم بگذارم. امروز که به آن ماجرا نگاه می‌کنم، بیشتر از هر چیز بابت درسی که گرفتم خوشحالم. درسی که به من یاد داد بخش بزرگی از بلوغ حرفه‌ای، شناختن مرز میان «درخواست» و «انتظار» است. درخواست کردن حق ماست. اما انتظار داشتن، بدون توافق و بدون گفت‌وگو، اغلب فقط زمینه‌ساز دلخوری است. شاید بلوغ از جایی شروع می‌شود که به جای تلاش برای تغییر دیگران، یاد می‌گیریم انتظارات خودمان را مدیریت کنیم. و شاید یکی از مهم‌ترین نشانه‌های رشد این باشد که در هر اتفاقی، قبل از آنکه سهم دیگران را پیدا کنیم، سهم خودمان را ببینیم.</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 10:57:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پولی که نباید قرض گرفته می‌شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Marde.khoshnevis/%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B1%D8%B6-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-uhqrnq6pqpec</link>
                <description>روزی فیلِ داستان ما با یک نیاز مالیِ جدی روبه‌رو شد. مدام به دنبال تأمین مالی و رفع نیازهایش بود. به هر دری می‌زد، اما آن‌طور که باید، نمی‌توانست مشکلش را حل کند. از بعضی از حیوانات جنگل، مثل دلفین و چند فیل دیگر، پول قرض گرفت. بخشی از نیازش را از فروش بعضی از وسایل و دارایی‌هایش تأمین کرد. از صندوق حیوانات جنگل هم وام گرفت و خلاصه هر راهی را که می‌توانست، امتحان کرد. فیل، دوست و شریک جغد بود. جغد هم از وضعیت او خبر داشت. بااین‌حال، هیچ‌وقت سراغ فیل نرفت و نگفت: «اگر پول لازم داری، من کمکت می‌کنم.» از آن طرف، فیل هم هیچ‌وقت به سراغ جغد نرفت تا از او پول قرض بگیرد. پیش خودش فکر می‌کرد نباید چنین کاری کند؛ هم برای این‌که به رفاقت‌شان آسیبی نرسد و هم برای این‌که اعتماد جغد نسبت به او خدشه‌دار نشود.بالاخره فیل توانست آن دوره سخت را پشت سر بگذارد. با مشکلات دست‌وپنجه نرم کرد، بدهی‌هایش را پرداخت کرد و دوباره روی پای خودش ایستاد. اما فیل هم مثل خیلی از حیوانات جنگل کسب‌وکار داشت و اوضاع مالی‌اش همیشه ثابت و قابل پیش‌بینی نبود. گاهی روزهای خوبی را تجربه می‌کرد و گاهی با چالش‌های جدی مواجه می‌شد. به همین خاطر، در طول سال‌ها با دوستان و آشنایانش بده‌بستان‌های مالی زیادی داشت، اما در تمام آن سال‌ها حتی یک بار هم به سراغ جغد نرفت و از او پولی نخواست. روزگار گذشت تا اینکه یک روز، فیل دوباره در کسب‌وکارش با مشکلات بزرگی مواجه شد. از طرفی صاحب دو فیلِ دوقلو شده بود و مسئولیت‌های زندگی‌اش چند برابر شده بود. از طرف دیگر، آتش‌سوزی بزرگی در جنگل رخ داده بود و اوضاع برای هیچ‌کس خوب نبود؛ نه برای فیل، نه برای سایر حیوانات و نه حتی برای جغد.سه چهار ماه بعد، یک روز فیل و جغد کنار هم نشسته بودند و گپ می‌زدند. فیل از پدر شدنش می‌گفت، از سختی‌هایی که در کسب‌وکارش کشیده بود، از آتش‌سوزی جنگل و تمام اتفاقاتی که در این مدت پشت سر گذاشته بود. جغد هم از زندگی خودش تعریف می‌کرد. هیچ‌کدام به روی دیگری نمی‌آورد که چرا کمک نکرده یا چرا کمکی نخواسته است. البته در گوشه‌ای از دل فیل، این انتظار وجود داشت که دست‌کم برای تولد فرزندانش، جغد بگوید: «اگر کمکی لازم داشتی، روی من حساب کن.» کم‌کم صحبت‌ها از مسائل روز فاصله گرفت و به گذشته‌های دور کشیده شد؛ به روزهایی که هر کدام کارشان را از صفر شروع کرده بودند، به سختی‌ها، شکست‌ها و تجربه‌هایی که پشت سر گذاشته بودند. در میان حرف‌های جغد، ناگهان نکته‌ای توجه فیل را جلب کرد. او همیشه تصور می‌کرد جغد تمام این ثروت و دارایی را صرفاً با هوش، تلاش و پشتکار خودش به دست آورده است. البته جغد واقعاً باهوش بود؛ حسابگر بود، اهل حیله و بدجنسی هم نبود. حتی حالا که دارایی زیادی داشت، همچنان شبانه‌روز کار می‌کرد و از تلاش دست نمی‌کشید. اما حقیقت این بود که همه آن ثروت فقط نتیجه تلاش او نبود. جغد در خلال صحبت‌هایش تعریف کرد که سال‌ها پیش، شیء یا محصولی بسیار ارزشمند را به‌صورت اتفاقی در جنگل پیدا کرده بود. او توانسته بود آن را بفروشد و از محل فروش همان دارایی، سرمایه قابل‌توجهی به دست بیاورد. سرمایه‌ای که بعدها پایه و اساس بخش بزرگی از ثروتش شد.گفت‌وگوی آن روز به پایان رسید. فیل از جغد خداحافظی کرد و به خانه برگشت. کنار خانواده‌اش نشست، با فرزندانش بازی کرد، خندید و ساعاتی را در آرامش گذراند. شب، وقتی همه اعضای خانواده خوابیده بودند، فیل از لانه بیرون آمد. نگاهی به آسمان پرستاره انداخت و زیر لب با خدای خودش سخن گفت:«خدایا، شکرت بابت بزرگی‌ات. شکرت بابت همه لطف‌هایی که در حق من کرده‌ای. شاید پولی که از فروش آن شیء ارزشمند نصیب جغد شده، از نظر قانون یا عرف اشکالی نداشته باشد؛ اما من از تو ممنونم که هیچ‌وقت شرایطی را رقم نزدی که دستم را به سوی او دراز کنم و از آن مال، چیزی بر سر سفره خانواده‌ام بیاورم. ممنونم که عزت نفس را از من نگرفتی. ممنونم که سختی را به من دادی، اما وابستگی را نه.»آن شب، فیل با خیالی آرام‌تر خوابید.نه به این خاطر که مشکلاتش تمام شده بود، بلکه چون فهمیده بود هر نعمتی که به دست می‌آید، ارزش یکسانی ندارد؛ و بعضی سفره‌ها، هرچند کوچک‌تر باشند، برکت بیشتری دارند.</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:25:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندوق انتقادات و پیشنهادات...</title>
                <link>https://virgool.io/@Marde.khoshnevis/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-nvwvkytzxrak</link>
                <description>صندوق انتقادات و پیشنهادات...یک سری از آدم‌ها هستن که گوش شنوای خوبی دارن.چون واقعیت اینه که بیشتر آدم‌ها، بیشتر از این‌که شنونده‌های خوبی باشن، حرف‌زن‌های خوبی هستن؛ و طبیعتاً جذب آدم‌هایی میشن که حاضرن به حرف‌هاشون گوش بدن.آدمی که خوب گوش بده کم نیست، اما آدمی که فقط گوش بده و سریع وارد قضاوت و تحلیل نشه، خیلی کم پیدا میشه. حرف‌های روزمره‌ی آدم‌ها هم که تمومی نداره؛ از آب‌وهوا شروع میشه و گاهی به زندگی شخصی دیگران ختم میشه. مثلاً یکی میگه: «شنیدی فلانی طلاق گرفته؟» اینجا اگر صرفاً ابراز ناراحتی یا همدردی باشه، طبیعیه. اما بعضی وقت‌ها شنونده تبدیل میشه به قاضی، تحلیل‌گر و کارشناس همه‌چیز؛ مقصر تعیین می‌کنه، حکم صادر می‌کنه و درباره‌ی موضوعی که هیچ شناخت دقیقی ازش نداره، با اطمینان نظر میده. جالبه که همین آدم، فردا درباره‌ی سرمایه‌گذاری، تربیت بچه، سیاست، روانشناسی یا هر موضوع دیگه‌ای هم ساعت‌ها تحلیل ارائه میده؛ انگار در همه‌چیز تخصص داره. این‌ها رو گفتم تا بگم که این نوشته کوتاه دو نکته داره:اول اینکه اگر واقعاً نیاز به هم‌صحبتی داریم، بدونیم با چه کسی صحبت کنیم. گاهی بهترین هم‌صحبت، کسیه که فقط گوش میده؛ و در خیلی از مواقع، بهترین انتخاب می‌تونه یک روانشناس باشه.دوم اینکه اگر ما به‌عنوان هم‌صحبت انتخاب میشیم، جایگاه خودمون رو بشناسیم. قرار نیست برای هر حرفی تحلیل، راهکار یا قضاوت داشته باشیم. گاهی آدم‌ها فقط نیاز دارن حرف بزنن تا سبک‌تر بشن. و شنیده شدن، خودش نوعی آرامشه. روانشناس‌ها هم دقیقاً بر پایه‌ی همین فلسفه عمل می‌کنن؛ بیشتر از اینکه حرف بزنن، گوش میدن. شاید بد نباشه بیشتر به این ضرب‌المثل فکر کنیم:«زبان سرخ، سر سبز را می‌دهد بر باد.»</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 12:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگالیِ انسانیت در همه برابر است...</title>
                <link>https://virgool.io/@Marde.khoshnevis/%DA%86%DA%AF%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bt2iyur6j1jg</link>
                <description>همه‌ی انسان‌ها با یک پیمانه از رحمت آفریده شده‌اند.همه‌ی ما این جمله‌ی معروف را شنیده‌ایم: «انسان اشرفِ مخلوقات است.»یعنی انسان، در میان آفریده‌ها، جایگاهی والا دارد. اما همیشه یک سؤال ذهنم را درگیر می‌کرد:اگر انسان اشرفِ مخلوقات است، آیا میان خودِ انسان‌ها هم تفاوتی در اصلِ آفرینش وجود دارد؟ آیا بعضی‌ها بیشتر از دیگران بهره برده‌اند؟ مدت‌ها به این سؤال فکر کردم، تا به یک نتیجه رسیدم: &quot;همه‌ی انسان‌ها با یک پیمانه از رحمت آفریده شده‌اند&quot;.یعنی چه؟ یعنی همه، به یک اندازه در آغوش رحمت الهی قرار دارند؛ حتی اگر شکلِ زندگی‌شان با هم متفاوت باشد. اینجاست که سؤال‌های زیادی به‌وجود می‌آید: پس تفاوتِ هوش‌ها چه می‌شود؟ استعدادها؟ زیبایی؟ قد؟ خوش‌خطی؟ خوش‌سلیقگی؟ قدرت؟ ثروت؟ همه‌ی این تفاوت‌ها واقعی‌اند؛ کسی منکرشان نیست. اما ما معمولاً فقط بخشی از زندگی آدم‌ها را می‌بینیم؛ همان بخشی که می‌درخشد. قدِ بلندِ یک نفر را می‌بینیم، اما شاید اضطراب‌هایش را نه. موفقیتش را می‌بینیم، اما ترس‌های پنهانش را نه.یک مثال ساده:تصور کن کودکی در یکی از سرزمین‌های فقیر آفریقا، به‌دلیل سوءتغذیه، در سه‌سالگی از دنیا می‌رود؛و در سوی دیگر، رئیس‌جمهور قدرتمندِ یک کشور بزرگ را تصور کن. در نگاه اول، همه‌چیز به نفعِ آن رئیس‌جمهور است.قدرت، ثروت، امنیت، احترام. و ظاهراً آن کودک، هیچ سهمی از خوشبختی ندارد. اما آیا واقعاً این‌طور است؟ آن کودک شاید طعمِ قدرت را نفهمد، اما ترسِ ترور را هم نمی‌فهمد. ماشینِ لوکس ندارد، اما اضطرابِ از دست‌دادنِ جایگاهش را هم ندارد. غذای لاکچری نمی‌خورد، اما نگرانِ مسموم‌شدنِ غذایش نیست. شاید روی خاک بخوابد، اما شب‌ها زیر نگاهِ دوربین‌ها و محافظ‌ها زندگی نمی‌کند. زندگی، همیشه چیزی را می‌دهد و چیزی را می‌گیرد. و شاید عدالتِ خداوند، دقیقاً در همین توازنِ ناپیدا باشد. همه‌ی این‌ها را گفتم تا به این جمله برسم:«چگالیِ انسانیت در همه برابر است.»رحمتِ خداوند میان انسان‌ها تبعیض قائل نمی‌شود؛ این ماییم که مدام خودمان را با ظاهرِ زندگیِ دیگران مقایسه می‌کنیم و سهمِ پنهانِ رنج‌هایشان را نمی‌بینیم. البته این نگاه، به معنیِ دست‌کشیدن از تلاش نیست.برعکس. انسان باید تلاش کند، رشد کند، خلق کند، و از تمام نعمت‌های این دنیا بهترین استفاده را ببرد. اما در کنارِ تمامِ این تلاش‌ها، یاد بگیرد خودش را با دیگران مقایسه نکند. چون شاید آن‌چه خدا به تو داده، در ظاهری متفاوت،هم‌ارزشِ چیزی باشد که به دیگری بخشیده است.</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 16:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روباه مکار...</title>
                <link>https://virgool.io/@Marde.khoshnevis/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1-a7szytitafck</link>
                <description>روباه مکار...روباهی که هیچ‌وقت رابطه‌ی خوبی با حیوانات جنگل نداشت و خودش را از همه برتر می‌دانست و همیشه تلاش می‌کرد راهی برای نزدیک شدن مستقیم به شیر، سلطان جنگل، پیدا کند در جنگلی دور زندگی می‌کرد. او مدام به دنبال راهی بود تا با شیر هم‌صحبت شود و در زمره بزرگان جنگل قرار بگیرد. اما شیر که بیشتر وقتش را صرف شکار و جنگل‌گشایی می‌کرد دیگر وقتی برای مدیریت جنگل نداشت. ناچار، فیل را به‌عنوان مدیر جنگل انتخاب کرده بود.انتخاب فیل بی‌دلیل نبود؛ فیل آرام بود، منطقی فکر می‌کرد، اهل درگیری نبود، روحیه‌ی کارتیمی داشت و در عین حال، قدرتش هم بر کسی پوشیده نبود. با حضور فیل، فاصله‌ی حیوانات با شیر بیشتر شده بود. بعضی‌ها از این نظم جدید خوشحال بودند و بعضی‌ها ناراضی. روباه اما از ناراضی‌ترین‌ها بود. او نمی‌توانست تحمل کند که بین خودش و شیر، کسی واسطه باشد. بارها تلاش کرد مستقیم به شیر نزدیک شود، اما شیر چندان روی خوشی به او نشان نمی‌داد. با این حال، چون سلطان جنگل بود و باید از همه‌چیز باخبر می‌ماند، گاهی روباه را می‌دید و پراکنده به حرف‌هایش گوش می‌داد. همین فاصله، روباه را بیشتر به فکر فرو برد. او ذاتاً عاشق نزدیک بودن به قدرت بود؛ مهم نبود به چه قیمتی. برای همین، گاهی سراغ حیواناتی مثل اسب آبی می‌رفت؛ همان‌هایی که مسئول جابه‌جایی شیر بودند. از آن‌ها اطلاعات می‌گرفت و بعضی وقت‌ها هم درخواست‌هایش را از طریق آن‌ها به گوش شیر می‌رساند. بعد از مدتی، روباه تصمیم گرفت به فیل نزدیک شود؛ شاید بتواند از طریق او از همه‌چیز سر دربیاورد. فیل که حیوان باهوشی بود، هیچ‌وقت بیش از حد به او میدان نمی‌داد. اما چون به کار تیمی اعتقاد داشت، تلاش می‌کرد روباه را وارد جمع کند و تا صلحی بین همه حیوانات برقرار شود. ولی مشکل روباه چیز دیگری بود. روباه فقط فکر می‌کرد زرنگ است؛ در حالی که حاضر بود برای نزدیک شدن به قدرت، از همه‌چیز بگذرد. حتی اگر خانواده‌اش را از دست بدهد، حتی اگر تنها بماند. او هدف مشخصی نداشت؛ فقط می‌خواست در رأس باشد.با این حال، فیل بارها تلاش کرد او را وارد مسیر درستی کند. حتی مدتی روزهای خوبی را کنار هم گذراندند. کار به جایی رسیده بود که روباه پشت سر شیر هم صحبت می‌کرد؛ البته بیشتر تلاش می‌کرد حرف‌هایی از فیل بشنود تا بعداً آن‌ها را به شیر منتقل کند و زیر پای فیل را خالی کند. اما فیل، با تمام سادگی و صداقتش، فقط کار خودش را انجام می‌داد؛ هرچند همیشه حواسش به روباه بود. او خوب می‌دانست که روباه، ذات خودش را دارد. فیل فهمیده بود که روباه گاهی پنهانی به دیدن شیر می‌رود و حرف‌ها را منتقل می‌کند، اما برایش اهمیتی نداشت.این ماجرا ادامه داشت تا روزی که فیل نزد شیر رفت و گفت می‌خواهد استعفا بدهد. دلایل خودش را داشت؛ از جمله اینکه شیر به‌تازگی صاحب فرزند شده بود، ساختار مدیریت جنگل شکل گرفته بود و حالا حیوانات دیگر هم می‌توانستند راحت‌تر از قبل امور را مدیریت کنند. شیر با وجود مخالفت زیاد، در نهایت استعفای فیل را پذیرفت و تصمیم گرفت مدتی خودش، با کمک دیگر حیوانات، مدیریت جنگل را برعهده بگیرد. اما شیر مدت‌ها از فضای واقعی کار دور بود و از جزئیات اتفاقات خبر نداشت. وقتی دوباره به مرکز مدیریت برگشت، تازه فهمید چه کسانی چه گفته‌اند و چه کسانی چه کرده‌اند. تصمیم‌های جدید شیر بر اساس همین واقعیت‌ها گرفته شد. و امروز، &quot;روباه&quot; مسئول جمع‌آوری پسمانده‌های غذای شیر است.</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 10:51:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متروی کرج...</title>
                <link>https://virgool.io/@Marde.khoshnevis/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AC-yigxmexpfi0v</link>
                <description>معمولا برای تردد از همه نوع وسیله‌ای استفاده می‌کنم. ماشین شخصی، تاکسی اینترنتی، اتوبوس، مترو، موتورهای اینترنتی، ... و یا حتی پیاده. ولی خب معمولا میزان استفاده‌ام از مترو و اتوبوس نسبت به سایر وسایل نقلیه کمتره. 5شنبه باید میرفتم کرج تا به همراه یکی از همکارام در مجلس ختم پدر یکی دیگه از همکارامون شرکت می‌کردیم. خیلی خسته بودم. گوشیم رو برداشتم و با تاکسی اینترنتی هم هزینه سفر رو چک کردم و هم مدت زمان سفر. دیدم خیلی ترافیکه. تصمیم گرفتم با مترو برم. با اتفاقات زیادی روبرو شدم در همون یکی دو ساعتی که در مترو بودم.در خود تهران که داشتم میرفتم به سمت متروی صادقیه که از اون طرف برم به سمت کرج مدام سعی می‌کردم همه چیو بررسی کنم. اولا اینکه 5شنبه بود و به مراتب نسبت به روزای دیگه مترو خیلی خلوت بود. آدمای خیلی مختلفی رو دیدم و این نشون می‌داد که از هر نوع قشری در تهران، در حال استفاده از مترو هستن. و این خیلی برام جالب بود. این نشان از این داره که فرهنگ استفاده از حمل و نقل عمومی خیلی داره رشد می‌کنه. در 2 یا 3 تا ایستگاهی که مجبور شدم تا خط عوض کنم تا به صادقیه برسم، مدام حواسم به در و دیوار و تجهیزات داخل ایستگاه‌های مترو بود. داخل مترو هم همین‌طور. دقیق همه چیو زیر نظر گرفتم. تمیزی، کیفیت، طراحی و خیلی چیزای دیگه رو. یاد حرف یکی از همکارام افتادم که چون سفر زیاد رفته بود و چون وضعش خیلی خوب نبود و در سفرهاش مجبور به استفاده از مترو بوده در کشورهای مختلف می‌گفت: متروی تهران هم خیلی بد نیستا. اگه قطار زیاد کنن میتونه جز متروهای خوب در دنیا باشه...اما به نظرم متروی تهران با ایده‌آل ذهنی من که اگه قرار بود بشه الویت من در انتخاب حمل و نقل خودم فاصله چندانی نداره... مثلا من از صد نمره 60 رو میدم. اونم به خاطر تعداد قطارهای کم و عدم تمیزی. مثلا من اگه به جای مدیران مترو بودم به طور مثال به همکارام می‌گفتم تا سقف مترو رو هم تمیز کنن. یا اگه نمره 60 دادم به خاطر اینه که خیلی چیزایی جذابی در ایستگاه‌ها یا قطارهای مترو پیدا نمی‌کنی. نقاشی‌های جذاب یا تابلوهای خفن. یکی دیگه از دلایلی که نمره خوبی نمیدم به خاطر عدم مدیریت شبکه دست‌فروشان در مترو هست. هرچند که برخی از دست‌فروشا، چیزای خیلی جذابی میفروشن.همین موضوع باعث شد تا اولین اتفاق رو من 5شنبه در مترو ببینم. همین وارد قطار شدم دیدم خانومی که در واگن آقایون بود با یک آقای دست‌فروش در حال فوش و فوش‌کاری هستن و با صدای بلند دارن به هم بد و بیراه می‌گن. خیلی از دیدن این صحنه ناراحت شدم. این موضوع با وساطت مردم تموم شد. نمیتونستم تشخیص بدم که مشکل از کیه؟ یا از چیه؟ حضور خانوم‌ها در واگن آقایون یا حضور دست‌فروش‌ها در قطار. سعی کردم که به نکاتی که دوست داشتم بیشتر توجه کنم و به خاطر همین سعی کردم که این موضوع رو فراموش کنم.بعد از گذشتن از 7 الی 8 تا ایستگاه رسیدم به متروی صادقیه. همین که پیاده شدم دیدم که قطار کرج روبروم هست. بلافاصله رفتم و سوار شدم. قطار دو طبقه. نسبتا خوب و تر و تمیز و خلوت. رفتم داخل و دیدم که کلی صندلی خالی وجود داره. رفتم و در ردیفی که کسی نبود کنار پنجره نشستم. کم‌کم آدمای دیگه اومدن و تقریبا واگن پر شد. راس ساعت یک و ربع بعدازظهر قطار شروع به حرکت کرد. پیش خودم گفتم دمش گرم. راس ساعت حرکت کرد. جمله‌ام در ذهنم کامل نشده بود که دیدم قطار داره با ضربه‌های شدیدی راه میفته. من که خیلی آدم فنی‌ای نیستم اما فکر می‌کنم گیربکس قطار مشکل داشت. هر وقت که می‌خواست دنده عوض کنه صدای عجیبی می‌داد و ما تکون‌های سنگینی می‌خوردیم. خب برای من خیلی چیز عادی‌ای نبود که چرا وقتی قطار چنین مشکلی داره گذاشتنش تو مسیر؟! اما دیدم واقعا برای دیگران اصلا این موضوع مهم نیست. نه تنها مهم نیست بلکه خیلی عادیه. بگذیریم...از جاهای خوب مسیر بگم. از روی پل بزرگراه آزادگان که رد شدیم با صحنه خیلی جذابی روبرو شدم و کاش عکس می‌گرفتم. یک اتوبان با باندهای خیلی زیاد و کلی ماشین در حال تردد. حس اینو داشتم که تو خارج هستم. گذشتن از کنار پارک چیتگر که با دقت بهش، متوجه شدم که یک پیست خیلی خفن برای دوچرخه‌سوارا داره. البته نمیدونم چرا ولی خیلی خلوت بود. گذشتن از روی پل وردآور، ایستگاه‌های مختلف که چون من در طبقه پایین قطار نشسته بودم و دیوارهای ایستگاه بالاتر از سطح ما بود که نشسته بودیم و وقتی میرسیدیم به هر ایستگاهی من میترسیدم که الان قطار می‌خوره به دیوار. تو حال خودم بودم. هندزفری گذاشته بودم و در حال گوش دادن به موزیک بی‌کلام که انرژی خوبی بهم میداد. همزمان که به بیرون نگاه می‌کردم. حواسم به دستفروش‌های مختلف هم بود. که وارد هر واگن که می‌شدن شروع به تشریح محصولات خودشون می‌کردن. خانوم تقریبا مسنی که همراه با پسرش در حال تبلیغ ساندویچ‌های خودش بود هرچند که ماه رمضان بود. مدام میگفت خونگیه. خودم درست کردم. کاملا بهداشتیه. یا پیرمردی که با کلاه نمدی خودش وارد واگن ما شد. اول منتظر موند تا صحبت‌های همکار دست‌فروش دیگه‌اش که از اون سمت واگن وارد شده بود تموم بشه و بعد شروع به تبلیغ جا کارتی‌های خودش کرد. یا مردی که از این صندلی‌های تک‌نفره خیلی کوچیک و کم‌جا رو تبلیغ می‌کرد. یه لحظه پاشدم که بخرم اما دیدم خیلی سر راهم شلوغه. بی‌خیال شدم. بعضی از این دست‌فروش‌ها که میومدن و چهره کاریزماتیکی داشتن، من صدای گوشیم رو کم می‌کردم و با دقت گوش می‌دادم که چی میگن. در همین کم و زیاد کردن‌های گوشیم متوجه شدم که خونواده‌ای که دو تا صندلی اون‌ورتر نشستن با پسر 14 الی 15 ساله‌شون در حال گفتگو در مورد خونه و زمین و این‌ها هستن. من توجه زیادی نمی‌کردم و حواسم به بیرون و دست‌فروش‌ها بود بیشتر. در همین اوصاف بودم که دیدم صدای بلندی به گوشم رسید. سریع صدای گوشی رو کم کردم. اما هندزفری رو در نیاوردم. دیدم همون پسر بچه داره سر خونواده‌اش داد می‌زنه و میگه شما دو طبقه خونه رو دادین و رفتین تو بیابون زمین خریدین؟ اون خانومه در جوابش می‌گفت تو که نبودی. مام منتظر بودیم تا تو بیا. ولی باز پسره صداش رو بالاتر میبرد. بدون اینکه توجهی به دور و برش بکنه. خونواده‌اش تلاش می‌کردن آرومش کنن تا بیشتر آبروریزی نشه. خیلی صحنه بدی بود. باتوجه به چیزایی که شنیدم احساس کردم که پسره زندان جایی بوده. بالاخره با یکی دو دقیقه صحبت کردن پسره رو آروم کردن. من کلا بهم ریختم. گفتم آخه تو مترو، جای چنین رفتارهایی هست. اول برای اون خانواده دلم سوخت و بعد برای استفاده‌کنندگان از مترو. مخصوصا مردی که روبروم نشسته بود. معلوم بود کارمندی چیزیه. معلوم بود خودش کلی فکر و خیال داره اما مجبور بود این صحنه‌ها رو ببینه.هیچی بعد از حدود 1 ساعت رسیدم به ایستگاه کرج. گویا ایستگاه اصلی کرج همین جا بود. خیلی‌ها بلند شدن که از قطار پیاده بشن. من هم بلند شدم و از قطار پیاده شدم. گوشیم رو در آوردم از جیبم تا زنگ بزنم به همکارم و ببینم کجاست. گفت من جلوتر از ایستگاه تاکسی منتظرم. تا رسیدن به همکارم داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که امروز در همین یکی دو ساعت من چه چیزایی دیدم که دیدم یکی از آدم‌هایی که از مترو پیاده شده و داره با تلفن صحبت می‌کنه همین‌طور صداش داره میره بالا و بالاتر. داشت می‌گفت:&quot;مادر من هرزه است؟ شما داری راجع به مادر من اینجوری میگی؟ اشکال نداره من هم طلاق دخترتون رو میدم. من به احترام شما براش عروسی گرفتم. این جواب خوبی‌های منه؟ شما اینجوری منو خانوده‌ام رو قضاوت می‌کنین؟</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 11:35:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبحانه با زرافه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Marde.khoshnevis/%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D8%B1%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7-kxv1xkojt2mq</link>
                <description>&quot;صبحانه با زرافه‌ها&quot; فیلم سینمایی‌ای که نشد در پرده سینما ببینمش.شاید توفیقی بود که تونستم در خانه اون رو ببینم. توفیق رو از این جهت گفتم که شاید فضای صمیمی خانه و فضای صمیمی فیلم سینمایی، توامان باعث ایجاد لذت بیشتری از دیدن اون شد.یک مساله اجتماعی مهم در این روزهای جامعه ما به گونه‌ای شیک عنوان شد که مخاطب، خودش مطلب رو گرفت.حضور بازیگران درست از قبیل:بهرام رادان، که شاید یکی از بهترین نقش‌ها و نقشی غیر‌تکراری از خودش رو به اجرا گذاشت.هوتن شکیبا، با بازی زیرکانه و صمیمی مخاطب رو میخکوب کرد. البته رقاص بی‌نظیری هم بود.بیژن بنفشه‌خواه و عزت نفس بالاش در کنار ستاره‌های سینما.و پژمان جمشیدی که باعث شد یک اکیپ ۴۰ ساله، خیلی شیک‌تر به نمایش دران و قابل لمس‌تر باشن.در انتها، سروش صحت، که شاید این‌بار واقعا بیشتر از همیشه دوستش داشتم. بیشتر از &quot;کتاب‌باز&quot; و بیشتر از &quot;اکنون&quot;دقیقا مشخص بود که برای این کار وقت گذاشته و نگاه عمیق‌تری رو آورده به سینمای ایران.من تماشای &quot;صبحانه با زرافه‌ها&quot; رو پیشنهاد می‌کنم.</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 22:56:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;سیستم مشکل داره&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Marde.khoshnevis/%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-dlyjoyielucq</link>
                <description>جمله‌ای کلیشه‌ای، پیش پا افتاده اما کارساز برای فرار رو به جلو در میان ایرانیان.یک فرزند در یک خانواده، پس از رویارویی با چالش‌های زندگی از این جمله استفاده می‌نماید: &quot;کلا سیستم خانواده‌ی ما مشکل داره&quot;یک دانش‌آموز در یک مدرسه، یک دانشجو در یک دانشگاه، یک بازیگر یا بازیکن در یک تیم فیلم‌سازی یا تیم فوتبال، یک عضو از یک انجمن، یک کارگر، کارمند یا مدیر از یک شرکت، سازمان یا اداره و یا به طور کلی یک عضو از هرنوع جامعه، چه کوچک و چه بزرگ به راحتی در مقابله با مشکلات و چالش‌ها از این عبارت استفاده می‌نمایند.برای روشن نمودن بهتر مساله فکر می‌کنم نیاز باشد تا &quot;سیستم&quot; رو به صورت خیلی سلیس و روان تعریف نمایم. سیستم مجموعه‌ای از دو یا چند جزء است که به نوعی با یکدیگر در ارتباط هستند. این اجزاء می‌‌توانند از جنس انسان باشند (مثلاً در سیستم‌های اجتماعی)؛ یا اشیاء و چیزهایی مثل تلفن‌ها در سیستم مخابرات و اندام‌ها در سیستم بدن؛ و یا حتی از جنس مفهوم (مثلاً مفاهیم مطرح در سیستم‌های عددی).خب پس مشخص است که طبق تعریف، من به عنوان یک فرزند، دانش‌آموز، دانش‌جو، بازیکن، کارگر، کارمند یا هر عضوی از هر نوع جامعه بزرگ و کوچک، جزئی از سیستم هستم که آن سیستم را تشکیل داده‌ام. پس خود یکی از عوامل به وجود آمدن چالش و مشکل برای آن سیستم هستم و برای رفع آن نیز باید تلاش نمایم.در این نقطه، باز جملات زیادی به چشم می‌خورند از قبیل: &quot;ما که کوچکترین عضو هستیم و اگر قرار باشه که چیزی درست بشه در واقع باید از بالا درست بشه&quot;. و اینجاست که دوباره به مسیر خود ادامه خواهند داد.دو تا مطلب را در پاسخ خواهم گفت:· اول این‌که براساس تحقیقات مختلف، ثابت شده که محیط پیرامون انسان‌ها نقش به سزایی در شکل‌گیری شخصیت ایشان خواهد داشت. یعنی اگر در یک جامعه کوچک 10 نفره در یک مهمانی و در یک منزل، یک فرد سیگاری ابتدا به ساکن برای کشیدن سیگار خود به تراس برود ناخودآگاه، بقیه افراد سیگاری حاضر نیز به پیروی از او و بدون هشدار کسی، برای کشیدن سیگار خود به تراس خواهند رفت.· مطلب دوم این‌که آن فردی که الان بالاست و مسئول مدیریت یک جامعه است مثل یک پدر، یک مدیر مدرسه، یک وزیر، یک رئیس انجمن و ... قبلا کجا بوده است؟ او هم قبلا کوچک‌ترین عضو یک جامعه بوده است و امروز به عنوان یک عضو بزرگ‌تر در حال فعالیت هست. و مطمئنا یک روز دیگر من به عنوان یک عضو بزرگ‌تر در جامعه حاضر خواهم شد. پس برای آن‌که در روز پیش رو، من بتوانم سیستم را تصحیح نمایم، باید از همین امروز خودسازی و خوداصلاحی را در خود آغاز نمایم.</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 08:39:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>