<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maryam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mariaa</link>
        <description>از چیزهایی می نویسم که کمتر بهشون فکر می کنیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:10:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/250237/avatar/Jp9eTk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Maryam</title>
            <link>https://virgool.io/@Mariaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قیمه سیب زمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mariaa/%D9%82%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-usavm4v3iz5n</link>
                <description>بالاخره تمامشش کردم.برگه استفعا را روی میز رئیس گذاشتم، تمامِ وسایل باقی مانده ام را جمع کردم و از دفتر زدم بیرون.کاری که دوسال طول کشید تا انجامش دهم اما بالاخره انجامش دادم. نمی‌دانستم آینده قرار است چگونه شود. تنها چیزی که می‌دانستم و برایم مهم بود آزادی هرچند موقتی بود که به دستش آورده بودم و خوشحال بودم. به خانه که رسیدم اما تمام خوشحالی فروکش کرد. افکار مزاحم یکی پس از دیگری در را زدند و بدون لحظه ای درنگ وارد شدند. نشسته بودند زل زده بودند به من و احتمالا منتظر چای بودند. من هم که چاره ای جز اطاعت نداشتم، وسایل را در اتاقم رها کردم و به آشپزخانه رفتم و بساط چای را آماده کردم. چای که دم آمد دور هم نشستیم و ساعت ها مشغول شدیم. از آنها اصرار به بدبختیِ من و از من انکار که نه بابا مگر قحطیِ کار است پیدا می‌کنم دیگر.و اما نتیجه گیری این بحثِ پرتنش میان من و افکارم این شد که فردا صبح وقتی که هنوز آفتاب از پشت کوه نمایان نشده بشینم پای لپ تاپ و بگردیم دنبال کار کار کار...همین شد که خسته از میزبانیِ مهمانانِ ناخوانده زودتر از همیشه به تختم پناه بردم تا برای اندک زمانی از همه چیز خلاص شوم.&quot; مامان طبق معمول در آشپزخانه است. بوی قیمه و سیب زمینی سرخ کرده کلِ خانه را گرفته. حتی توی حیاط هم که هستم بویش را حس می‌کنم. با اره مویی کوچکم، قابِ چوبیِ آینه‌ام را برش می‌دهم. مامان می‌گوید :&quot; اگه بقیه درساتم مثلِ حرفه و فن دوست داشتی الان نخبه بودی&quot;نمی‌دانم نخبه شدنِ چه اهمیتی دارد. شاید کمک می‌کند شوهری بهتر از مالِ خودش پیدا کنم تا کمتر زجر بکشم. خب این را که حالا هم می‌دانم؛ نخبه شدن به چه دردم میخورد؟ نخبه شوم که تهِ تهش باباجان پیشِ رفقایش سبیلش را تاب دهد و بگوید :&quot;آره دخترِ من یک نابغه ایه که دومی نداره.&quot; نمی‌خواهم نخبه شوم. پیشکشِ خودتان اصلا. در همین افکار غرق شده ام که مادرم با یک پیش دستی پر از سیب زمینی می‌آید پیشم. بهترین اتفاق روز تا به اینجا همین سیب زمینی سرخ کرده های خوشمزه کنارم هستند. اره را رها می‌کنم و به استقبال سیب زمینی ها می‌روم. صدای کلید می‌آید، ناخودآگاه دستم می‌لرزد و کاملا غیر ارادی همه وسایلم به اضافه سیب زمینی ها را جمع می‌کنم و به اتاقم می‌روم. باباجان آمده خانه. نمی‌دانم چه می‌شود که ناگهان سر و صدای زیادی می‌شنوم. بیشترش صدای فریاد های باباجان است. سیب زمینی ها را رها می‌کنم و گوشم را به در اتاق می‌چسبانم تا بفهمم چه شده که ناگهان صدای شکستن شیشه را می‌شنوم. از ترس اینکه کسی زخمی شده باشد از اتاقم بیرون می‌پرم و به طرف آشپزخانه می‌روم.مادر در آشپزخانه نیست و باباجان روی صندلی آشپزخانه ولو شده است و تکه های شکسته ظرفِ بلوری که همین پریروز با خاله و مامان خریدیم کف آشپزخانه است. می‌دانم چه شده است. مثلِ همیشه باباجان اعصابش خورد بوده و سر مامان خالی کرده است. میدانم که کاشر اشتباه است اما دهانن قفل می‌شود و فقط مات و مبهوت نگاهش می‌کنم. باباجان انگار که نه انگار چیزی شده باشد رو به من می‌کند:&quot; بابایی این ظرف ها رو جمع کن برای منم غذامو بکش گشنمه.&quot; بی آنکه حرفی بزنم مانند یک سرباز وظیفه شناس هرآنجه گفته انجام میدهم. از ترس آنکه مرا هم مانند مامان دوست نداشته باشد، هیچ نمی‌گویم. فریاد های نگفته ام در سرم می‌چرخد و فقط با گریه ای خاموش راهی برای فراری دادنشان میابم. دوست دارم من هم ظرف ها را بشکنم داد و فریاد بزنم و از خانه فرار کنم. کاش می‌توانستم.کارِ آشپزخانه که تمام شد به اتاق مامان می‌روم. بی صدا در اتاق نشسته و به بیرن زل زده است. هیچکدام حرفی نمی‌زنیم. چه بگوییم آخرناگهان به سمتش می‌روم دستش را میگیرم و میگویم :&quot; مامان بسه دیگه بیا بریم.&quot;صدای آلارم گوشی بیدارم می‌کند. یادم رفته بود خاموشش کنم. از دیشب ساعت ۸ تا الآن چنان به خواب عمیقی فرو رفته بودم که دور از جان میت اینگونه خواب می‌رود. لحظه آخر خواب وقتی داشتم مامان را از آن خانه کذایی نجات می‌دادم زنگِ بی موقع گوشی بیدارم کرد. وقتی بالاخره عزمم ر ا جزم کرده بودم که ترسم را کنار بگذارم و رو در روی باباجان شوم باید بیدارم می‌کردی آخر؟!آخ باباجان کاش بودی ولی.کاش بودی و میدیدی که امروز دیگر دلتنگِ دوست داشتنت نمی‌شوم. دیگران نگران نبودنت نیستم.کاش بودی من می‌آمدم دستِ مامان را می‌گرفتم و میبردمش و نشان میدادم که اگر من را هم دوست نداشته باشی دیگر نمی‌ترسم!</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 23:42:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلبومِ پدربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Mariaa/%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85%D9%90-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-f2st0fnv6b4w</link>
                <description>یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش آها به چراغِ ششمی که رسیدی نیمکتی را می‌بینی، احتمالا از چوب گردو درست شده است. خودم که هیچ اطلاعی درباره این موضوعات ندارم، اما پدربزرگ همیشه و هربار که به این نیمکت می‌رسیدیم با تاکید بسیاری درباره جنس چوب آن با من صحبت می‌کرد. از وقتی که راه رفتن را یاد گرفتم و مرا با خود به پیاده روی می‌برد تا آخرین روزهای زندگی‌اش که با وجودِ احوالِ ناخوش اصرار داشت به آنجا برود و زمانی هرچند اندک روی آن نیمکت بشیند. آن نیمکتِ لعنتی حتی از شالی که همیشه گردنش بود و حال به من رسیده هم خاطراتِ بیشتری برایم داشت. البته باید بگویم شال را دزدیدم، یواشکی وقتی دیگران در حالِ تدارک برای ختم بودند به اتاقش رفتم شال را برداشتم و در کیفم گذاشتم.  بگذریم برگردیم به نیمکت. حالا که بیشتر نگاهش می‌کنم هیچ شبیهِ نیمکتی که همیشه با پدربزرگ روی آن می‌نشستیم نیست. شاید تیربرق هارا اشتباه شمرده‌ام شاید هم بیشتر از شش تا بود، به حافظه که اطمینانی نیست! اما در این حوالی نیمکت دیگری نیست. به هرحال می‌نشینم روی نیمکت، شال را انداخته‌ام گردنم، چشمانم را می‌بندم... &quot; میدونی وقتی مادربزرگت رو اولین بار دیدم انقدر چادر چاقچور کرده بود که فقط چشماش معلوم بود. آخ ولی امان از چشم هاش باباجان، دریا بود دریا...&quot;&quot; اولین بار که عمه جانت راه رفتن یاد گرفت آورده بودیمش همین پارک، کفش هاش با هر قدمی که برمیداشت صدا میداد، هربار که صداشو می‌شنیدم قند تو دلم آب می‌شد.&quot;&quot; پدرت هم خبر قبولیِ دانشگاش رو روی همین نیمکت به من گفت. با چنان افتخاری حرف میزد که انگار دنیا رو به من داده بودن.&quot;&quot; بی بی جانت هم آخرین باری که سرشو روی شونه ام گذاشت، روی همین نیمکت نشسته بودیم، این نیمکت از آلبومِ خانوادگی‌مون هم خاطراتِ بیشتری داره پسرجان&quot;آقا آقا... جناب...صدای خفه ای به گوشم می‌رسد، نگهبانِ پارک است. &quot; آقا بی زحمت بلند میشید؟ داریم این نیمکت رو برمیداریم از اینجا&quot;به زحمت متوجه حضورش هستم، با گنگی از جایم بلند می‌شوم، دو نفر دیگر همراهش هستند، با ابزار و وسایلشان نیمکت را از جایش باز و تکه تکه می‌کنند، آماده رفتن می‌شوند که زبانم بی آنکه اجازه ای بگیرد شروع به حرکت میکند:&quot; میگم میشه من این نیمکت رو ببرم؟ پولش هرچقدر بشه میدم.&quot; نگهبان پارک با بی اعتنایی می‌گوید:&quot; آخه اینکه خرابه، به چه دردی میخوره؟&quot; در تلاش برای دلیلی قانع کننده ناگهان ذهنم به روایتی دروغین پناه میبرد:&quot; آخه من وسایلِ چوبیِ تزئینی می‌سازم و برای این چوب ها یه ایده ای به ذهنم رسیده، هرچقدر پولش باشه میدم.&quot;نگهبانِ پارک که گیج شده است به آن دو کارگر اشاره می‌کند که خورده های نیمکت را رها کنند و  کارِ بعدی‌شان را یادآوری می‌کند. خودش هم زیرلب چیزهایی می‌گوید و در تاریکی پارک گم می‌شود.کمی می‌ایستم، به تکه چوب ها نگاه میکنم، خم می‌شوم و آلبومِ خانوادگی مان را برمیدارم و به طرفِ خانه میروم!</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 23:27:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@Mariaa/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-cbsrh5wjdgme</link>
                <description>صدای بوق پیغام گیر : هی ایمی یادت نره که امروز روز ارائه است. دیر نکنی !ایمی حدودا 3 ساعت قبل از آن بیدار شده بود. یک هفته ای بود که هر روز ساعت 3 صبح از خواب می پرید. دلیل بی خوابی هایش کابوس تکراری بود که هرشب می دید. تکرار شبانه کابوس ها آنقدر دقیق و بی نقص بود که ایمی خیال می کرد نواری در مغزش گذاشته اند و هرشب دکمه نمایش کابوس را برایش می زنند. تکراری بدون هیچ کم و کاستی!پس از آنکه ایمی از دوییدن روزانه اش بازگشت ، قهوه اش را دم کرد ، نان تست و مربای هویجش را آماده کرد و زمانی که با آرامش می خواست صبحانه اش را بخورد، با نگاهی به ساعت متوجه شد که دوباره دیرش شده است و با عجله نان و مربا و اندکی از قهوه اش را خورد و راهی محل کارش شد. برای ایمی تفاوتی نداشت که چه زمانی از خواب بیدار شود ، او همیشه دیر می رسید!خوشبختانه همزمان با رسیدنش به ایستگاه، اتوبوس نیز رسیده بود و می توانست به سر وقت رسیدن امیدوار باشد._ باورم نمیشه ، صندلی خالی!!!!!گویی روز شانس او بود. سریع به طرف صندلی رفت، با عجله نشستو سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. چشمانش را بست تا کمی استراحت کند.پس از مدت کوتاهی چشمانش را باز کرد و با دیدن دخترکی که کنار مادرش ایستاده بود وحشت کرد. در یک لحظه دخترکی که هرشب در کابوسش را می دید به یاد آورد. چشمانش را کمی مالید و یکبار باز و بسته شان کرد، سعی کرد فکرش را از کابوس و دخترک منحرف کند. به جلسه ارائه و به سوال هایی که ممکن بود از او بپرسند و پاسخ هایی که باید به آنها می داد فکر کرد. جلسه ارائه امروزش خیلی مهم بود و نباید اجازه می داد مسئله ای ذهنش را درگیر کند و تمرکزش را از بین ببرد.+ ایول ایمی! تو جلسه ترکوندی. مدیر پروژه تمام مدت دهنش باز مونده بود، انگار که فکش از کار افتاده باشه._ اووووف ، خیلی استرس داشتم. خداروشکر که بالاخره تموم شد! دوست دارید بعد کار بریم یه قهوه بزنیم؟ به مناسبت تموم شدن پروژه و ارائه اش.+ اوهو... تو که هیچوقت جشن پایان پروژه نمیگرفتی. آفتاب از کدوم طرف دراومده؟_ چه ربطی به آفتاب داره ؟ در ضمن اون خورشیده که درمیاد و تو آسمون ظاهر میشه نه آفتاب!+ باشه باشه خانم معلم. خداروشکر که خودتی هنوز ، نگران بودم فضایی ها تسخیرت کرده باشن. خیلی خب پس ساعت 7:30  بریم کافه اون سمت خیابون؟_ عالیه!همکار ایمی حق داشت. او هیچ گاه به جشن پایان پروژه یا هیچ جشن دیگری نمی رفت. همه می دانستند که ایمی گوشه گیر ترین دختر دنیاست. تا جایی که ممکن بود از مکان های شلوغ و گفت و گو های کوتاه و بلند و احوال پرسی های همکاران دوری می کرد و همیشه ناهارش را تنها میخورد.  اما اینبار تنهایی برای ایمی خطرناک و آزار دهنده تر از بودن میان جمع همکارانی بود که درباره روابط پنهانی میان بقیه کارکنان غیبت می کردند و زمان حدودی اتمام رابطه شان را تخمین می زدند. اینبار تنهایی به معنای بازگشت به آن کابوس بود و ترجیح می داد که حداقل در زمان بیداری اش ، چیزی به غیر از آن کابوس ذهنش را درگیر کند.ساعت 10:30 شب به خانه رسید. تمام راه از کافه تا خانه را پیاده آمده بود تا زمانی که به خانه برسد از خستگی خوابش ببرد و اسیر فکر و خیال هایش نشود. به خانه که رسید، وسایلش را به گوشه ای پرت کرد و از شدت خستگی روی کاناپه قرمز مخملی اش افتاد و همانجا خوابش برد.چشمانش را که باز کرد خودش را در خانه ای روستایی یافت. دوباره در آن کابوس لعنتی گیر افتاده بود. از اتاق بیرون رفت و در ایوان خانه ایستاد. کمی آن طرف تر کودکی 3 یا 4 ساله ایستاده و به او خیره شده بود. انگار که دخترک منتظر آمدن ایمی بود و پس از آنکه از آمدنش مطمئن شد، نگاهش را از او گرفت و به سمت باغچه نگریست. ایمی نیز به دنیال دخترک به باغچه حیاط نگاه کرد و درختان و گیاهان در حال سوختن را مشاهده کرد. دخترک به سمت پله ایوان رفت و سپس به سمت درختان درحال سوختن قدم برداشت. ایمی می خواست جلوی او را بگیرد ، برای همین سعی کرد نامش را صدا بزند اما نتوانست کلمه ای به زبان بیاورد. به نظرش می آمد که نام آن کودک را می داند اما هنگامی که می خواست نامش را صدا بزند صدا در گلویش خفه میشد و درست هنگامی که می خواست به سوی دخترک برود تا جلوی رفتنش در آتش را بگیرد از خواب می پرید. آن شب نیز کابوسش او را تا همانجا برده بود و باز در لحظه نجات دخترک همه چیز تمام میشد.بدنش از عرق کاملا خیس شده بود و به قدری تشنه بود که انگار چند روزی بود که آب نخورده بود. به سختی از جایش بلند شد و سعی کرد با چند حرکت کششی گرفتگی ناشی از خوابیدن روی کاناپه را برطرف کند. به طرف آشپزخانه رفت، پارچ آب را از یخچال برداشت، به ساعت رومیزی آشپزخانه نگاهی انداخت. ساعت 3:05 صبح بود. کابوس هایش علاوه بر تکراری بودن در محتوا ، حتی در زمان پخش و توقف نیز مانند یکدیگر بودند. و ایمی در این 8 روز همواره حول و حوش ساعت 3 الی 3:10 از خواب می پرید. البته به گمان خودش گویی شخصی دست او را می گرفت و از آن خانه و کابوس پرتش می کرد بیرون!اما چیزی که بیشتر از هماهنگی ساعت کابوس ها برایش عجیب بود، چشم های دخترک بود. نگاه کردنش نیرویی عجیب در خود داشت. چشم های دخترک درشت بود و رنگ آن به قهوه ای سوخته می زد. درست همان چند لحظه ای که دخترک به ایمی خیره میشد، ایمی احساسی عجیب پیدا می کرد. احساسی که به راحتی قادر به درک و توصیفش نبود. هر شب در خواب با تمام وجود می خواست که جلوی رفتن دخترک را بگیرد و حتی گاهی اوقات از اینکه نتوانسته بود او را نجات دهد گریه اش می گرفت. او حتی یک روز سعی کرد دوباره بخوابد تا شانسش را برای بازگشتن به خواب امتحان کند تا بتواند دخترک را نجات دهد! ایمی خودش نیز از میل عجیبش برای نجات آن دختر شگفت زده شده بود. نجات دادن دختربچه ای که حتی وجود خارجی نداشت. اما هرچه که بود، چیزی باعث می شد که علی رغم وحشت اش از آن کابوس، دلش بخواهد که دوباره آن را ببیند. او با خود خیال می کرد با تکرار کابوس می تواند به رازی که در چشمان دخترک پنهان شده بود پی ببرد. آن کابوس آنقدر ذهنش را به هم ریخته بود که خیال می کرد علت تکرار کابوسش کنجکاوی خودش بوده و اگر اولین باری که ان را دیده بود تمام روز را با خودش فکر و خیال نمی کرد، نه کابوسی تکرار می شد و نه پرسه زنان در اتاقش راه می رفت!اما مشکل آنجا بود که اولین بار که خود را در آن خانه دید حسی آشنا به آنجا داشت و با تکرار آن حتی شدتش بیشتر نیز میشد. مخصوصا وجود این نکته که همواره در خوابش حس می کرد نام دخترک را می داند. تمام این ها او را کنجکاو تر از قبل می کرد تا نام و راز آن دخترک را پیدا کند. البته اگر او واقعا وجود خارجی داشت.روز بعد هنگامی که از سرکار بازگشت ، شام سبکی خورد و به استقبال دخترک و چشمانش به خواب رفت.صبح روز بعد برای اولین بار پس از یک هفته با صدای آلارم گوشی اش بیدار می شد، با چشمانی نیمه باز و سراسیمه گوشی تلفنش را از میز کوچک کنار تختش برداشت. پس از دیدن ساعت چشمانش از تعجب کاملا باز شده بود. ساعت 6:15 دقیقه صبح بود. او برخلاف شب های گذشته کابوسی ندیده بود. شوکه شده بود. از اینکه کابوس شبانه اش را ندیده بود شوکه شده بود. انسان ها هم خصلت های عجیبی دارند. حتی به کابوس هایشان هم عادت می کنند. پس از اینکه کمی گذشت و به خودش آمد، به خودش یادآور شد که آن کابوسی بیش نبوده است و باید بابت ناپدید شدنش خوشحال باشد.صبحانه مختصری برای خود آماده کرد و سپس با عجله به سرکارش رفت. چه کابوس می دید چه نمی دید ،دیر رسیدنش به سرکار بخشی جدایی ناپذیر از زندگی اش بود.چند روز گذشت و دیگر آن دخترک را در خوابش ندید. حتی با وجود اینکه دیگر خواب آن دخترک را نمی دید، ذهنش همچنان درگیر او بود. هرشب قبل از خواب به دخترک فکر می کرد و تلاش می کرد تا نام دخترک را به خاطر بیاورد ، اما تلاش هایش نتیجه نمی داد و کم کم هم شمایل دخترک از حافظه اش پاک می شد. یکی از آن شب هایی که در تلاش برای پیدا کردن نام دخترک بود، پس از تلاش های بی فایده اش، دفترچه قهوه ای رنگ کوچکش را از کشوی میز کنار تختش بیرون آورد و هر آنچه که از آن کابوس و دخترک به یادش مانده بود را یادداشت کرد و در آخر با خطی درشت جمله زیر را نوشت :تو چه کسی هستی؟یک هفته از آخرین باری که ایمی آن دخترک و باغچه در حال سوختن را دیده بود گذشته بود. در راه بازگشت به خانه بود که بوی آشنای دلپذیری به مشامش رسید، دونات شکلاتی داغ و تازه!  این اواخر سرش خیلی شلوغ شده بود و هرگاه به خانه بازمی گشت تمامی مغازه ها و کافه ها تعطیل شده بودند. به سمت قنادی رفت و یک دونات شکلاتی و یک فنجان لاته سفارش داد و هنگامی که منتظر آماده شدن سفارش بود، شروع به بررسی دفتر روزانه و برنامه ریزی کار های عقب افتاده اش کرد. همزمان با رسیدن قهوه و دونات خوشمزه اش، تلفنش زنگ خورد، شماره ناشناس بود و ایمی اغلب شماره های ناشناس را پاسخ نمی داد. اینبار هم تلفن را در کیفش گذاشت و مشغول مزه مزه کردن قهوه اش شد. زنگ گوشی برای بار دوم به صدا درآمد و ایمی با این فکر که احتمالا کار مهمی با او دارند، تلفن را از کیفش درآورد و پاسخ داد. صدایی از آن سمت گوشی پرسید:&quot; سلام ، این شماره ایمی تامسونه؟&quot; ایمی پس از شنیدن صدا خشکش زد. دستانش شروع به لرزیدن کرد و کمی از قهوه اش روی میز ریخته شد.. این صدا برای ایمی صدای بسیار آشنایی بود. صدایی که تمام کودکی اش را در بر می گرفت: صبح به هنگام بیدار شدن ، هنگام خوردن صبحانه ، پیش از رفتن به مدرسه ، هنگام خوردن عصرانه و شام و هنگام خواب. با اینکه آن صدا را هیچ وقت آنقدر ملایم و با اندکی لرزش نشنیده بود، اما باز هم با شنیدن نامش از زبان شخص آن طرف گوشی بلافاصله صاحب صدا را شناخته بود. آن صدا برای کسی نبود جز خانم پترسون ، مدیر نوانخانه ای که ایمی در آنجا بزرگ شده بود. زمانی که ایمی تنها 3 سال داشت ، او را به آن نوانخانه آورده بودند و ایمی تا زمانی که وارد دانشگاه شود ، در آن نوانخانه سال های عمرش را گذراند.با شنیدن آن صدا تمام آن سال های نه چندان خوب و پر از وحشت و تنهایی و اضطراب پذیرفته نشدن از جانب والدینی که به دنبال کودکی شاد و پر انرژی بودند – درست برعکس ایمی – جلوی چشمش ظاهر شد.ایمی کودک ساکت و تنهایی بود که هیچ دوستی نداشت و از آنجایی که هیچ گونه شیطنت و بازیگوشی کودکانه ای در رفتارش نبود ، نظر هیچ زوجی را به خودش جلب نمی کرد و همین باعث سرخوردگی بیشتر او و البته عصبانیت بیشتر خانم پترسون می شد. به همین خاطر هم پس از مدتی خانم پترسون حتی نمی گذاشت ایمی به اتاق مصاحبه و دیدن زوج های جدید برود زیرا مطمئن بود که کسی حضانت آن دختر را قبول نمی کرد.صدای پشت گوشی دوباره پرسید :&quot; ببخشید ، شماره را درست گرفته ام؟&quot;ایمی که برای چند لحظه به دنیای کودکی اش بازگشته بود، به خودش آمد، لیوان قهوه اش را روی میز گذاشت و همزمان که در حال تمیز کزدن دستش با دستمال بود پاسخ داد:- بله خودم هستم.+ آه ، صدات چقدر تغییر کرده ایمی. من را یادت مانده؟ خانم پترسون هستم.با صدای آه کشیدن خانم پترسون قطره اشکی روی گونه های ایمی نشست.- اوه خانم پترسون . حالتون چطوره؟ اوضاع نوانخانه چطوره؟ هنوز هم بچه ها عصبانی تون می کنن؟خانم پترسون خنده ریزی کرد و سپس گفت :&quot; دیگه مثل قبلا سرزنده نیستم و آنقدر زود خسته می شم که حتی توانایی عصبانی شدن را هم ندارم.- آه خدای من . میدونم کار اونجا واقعا آدم رو از پا درمیاره. ولی ببخشید چیشد که با من تماس گرفتید؟+ اوه خدای من . پاک یادم رفت . می بینی واقعا پیر شده ام. ساختمان نوانخانه کهنه است و می خوان اون رو بکوبن و به جاش یک مجتمع بزرگتر بسازن که ظرفیت پذیرش کودکان بیشتری را داشته باشه. این روز ها پدر و مادر های بیشتری کودکانشون را رها می کنن. خانم پترسون بعد از گفتن این جمله مکثی کرد و سپس ادامه داد :... برای همین زمان پاکسازی، وسایلی رو که بعد از رفتنتون جا گذاشته بودید را جمع کردیم. لطفا فردا ساعت 4 بعدازظهر به نوانخانه بیا تا وسایلت را تحویل بگیری. خدانگهدار.خانم پترسون جمله های پایانی اش را آنقدر با عجله گفت که ایمی با خودش فکر کرد که او احتمالا پس از قطع کردن گوشی روی مبل چرمی قدیمی اش نشسته و هق هق گریه کرده است. اما این فکر خیلی زود از سر ایمی بیرون رفت و جایش را به خاطرات گذشته ایمی داد. خاطراتی که همواره در تلاش برای فراموش کردنشان بود. خاطرات روزهایی که تنها هم صحبتش آشپز پیر نوانخانه بود که آنقدر گوش هایش سنگین بود ، ایمی همواره تقریبا با فریاد با او صحبت می کرد و همیشه خدا صدایش گرفته بود.زمانی که گارسون به سمت میز ایمی آمد تا به او بگوید که کافه کم کم تعطیل می شود، او هنوز در حال یادآوری تمام خاطرات گذشته اش بود. پس از آنکه گارسون صدایش زد ، مانند کسی که از خواب پریده است کمی از جایش تکان خورد، سپس وسایلش را جمع کرد و به سمت خانه رفت. تمام مسیر تا خانه را پیاده رفت. پس از رسیدن به خانه آنقدر خسته بود حتی زحمت تعویض لباس هایش را هم به خودش نداد و سریع خوابش برد.ساعت 10 صبح با صدای داد و بیداد همسایه واحد بغلی اش از خواب بیدار شد. همسایه ایمی خانواده ای 5 نفری بودند که همیشه روز های یکشنبه سر سفره صبحانه دعوا می کردند و ایمی را از خواب بیدار می کردند. البته ایمی سپاس گزار آنها بود زیرا می توانست حداقل در یکی از روز های هفته با صدایی به غیر از آلارم گوشی اش بیدار شود.ایمی روز های یکشنبه برنامه تقریبا سنگینی داشت و تمام کار هایی که در طول هفته قادر به انجامشان نبود را در روز های یکشنبه انجام می داد. و البته علاوه بر آن ها ، دویدن صبحگاهی هم عضو جدایی ناپذیر برنامه یکشنبه هایش بود.اما آن روز نه تنها رسم هفتگی اش را به جا نیاورد بلکه حتی توان رفتن به نانوایی آن سمت خیابان برای خرید نان صبحانه اش را نداشت. و تنها برای جلوگیری از سردرد احتمالی قهوه ای برای خودش درست کرد و سپس روی کاناپه قرمز مخملی اش ولو شد. در بدنش نوعی کرختی حس می کرد و آنقدر زیاد بود که وقتی تلخی زیاد قهوه اذیتش می کرد نتوانست دوباره به آشپزخانه برگردد و ترجیح داد تلخی قهوه اش را بپذیرد.پس از تقریبا 2 ساعت و نیم نشستن روی کاناپه و هیچ کاری نکردن، از صدای قار و قور شکمش متوجه شد که زمان زیادی گذشته است. به سمت آشپزخانه رفت تا چیزی برای ناهار خود آماده کند. چند دقیقه ای بی هدف در آشپزخانه ایستاد و سپس تصمیم گرفت از بیرون چیزی سفارش دهد و در این فاصله کمی خانه اش را تمیز کند. قبل از شروع تمیزکاری روی برگه یادداشت یادآوری های روزانه اش نوشت : ساعت 4 نوانخانه یادت نره و سپس مشغول کارش شد.ایمی پس از انجام کارهایش ساعت 3 از خانه راه افتاد. از آنجایی که نمی دانست چه مقدار از وسایلش در نوانخانه جا مانده بودند ، تصمیم گرفت با ماشینش برود تا اگر وسایلش زیاد بود دچار مشکل نشود. البته ایمی به خوبی می دانست که دلیل استفاده از ماشینش اطمینان از راحتی در حمل و نقل نبود. بلکه می خواست به آن نوانخانه و احتمالا خانم پترسون نشان دهد که تنها و بدون کمک خانواده ای جدید و غریبه توانسته از پس خودش بربیاید و آدم بسیار موفقی شود. گویی می خواست انتقام تمام سرکوب هایی که متحمل شده بود را ازآن نوانخانه لعنتی بگیرد.ایمی پس از تقریبا 50 دقیقه رانندگی به نوانخانه رسید. انتظار داشت آن مکان تغییر زیادی کرده باشد اما محوطه جلویی نوانخانه مانند همان روز ها بود. آکواریومی غول آسا که هیچ جایی برای پنهان شدن وجود نداشت و هرکجا که می رفتی ، چشمانی تمام کارهایت را زیر نظر داشتند. حالا نیز پس از گذشت سال ها ایمی احساس می کرد که در آن آکواریوم گیر افتاده است و نگاه سنگین شخصی را از طبقه های بالایی نوانخانه حس می کرد.با اندکی دستپاچگی از ماشین پیاده شد و با قدم هایی لرزان به سمت در ورودی رفت. پشت پیشخوان دختر جوان بی حوصله ای نشسته بود و در حال پر کردن چند فرم و پاسخ دادن به تماس های کوتاهی بود و از حالت چهره اش مشخص بود که در هر تماس کوتاه دستور جدیدی به او داده میشد و او پس از شانه بالا انداختن در دفترش دستورات را می نوشت.ایمی به سمت دختر جوان رفت و منتظر ماند تا تلفنش تمام شود. اما دختر جوان پس از آنکه تلفنش تمام شد بدون آنکه سرش را بالا بیاورد مشغول ادامه کارش شد و با عجله فرم هایی را پر می کرد که از آن فاصله ای که ایمی از پیشخوان داشت قابل خواندن نبودند. دختر جوان سرش شلوغ تر از آن بود که حواسش به اطرافش هم باشد. اما سنگینی فضای داخل نوانخانه آنقدر روی ایمی تاثیر گذاشته بود که او نیز نمی توانست خودش را جمع و جور کند و دختر را صدا بزند.چند دقیقه ای به همین وضعیت گذشت تا اینکه پسر حدودا 14 15 ساله ای که از طبقه بالا به سمت پیشخوان می آمد – البته بهتر است بگوییم پرواز می کرد – پس از رسیدن به پیشخوان با صدای نسبتا بلندی گفت :&quot; چه کاری دارید ؟&quot;دختر جوان و ایمی هر دو پس از شنیدن صدای پسرک اندکی از جای خود پریدند و همزمان با یکدیگر چشم تو چشم شدند.دختر جوان که اندکی دستپاچه شده بود با صدایی لرزان اما لحنی رسمی گفت :&quot; ببخشید که متوجه حضورتون نشدم ، چه کمکی از من برمیاد؟&quot;ایمی که هنوز حواسش کامل سرجایش برنگشته بود بریده بریده گفت :&quot; من....ایمی......تامسون هستم......خانم پترسون....- آها ایمی تامسون. بله وسایلتون اینجاست. لطفا این برگه رو امضا کنید.دختر جوان پیش از آنکه ایمی حرفش را تمام کند رسید تحویل را جلوی صورت ایمی گرفت. از حالاتش مشخص بود که عجله دارد و زمان هیچ بحث اضافه ای را نداشت.ایمی برگه را امضا کرد و دختر جوان دو جعبه کارتن قهوه ای رنگ که روی آن ها نام ایمی را با بی حوصلگی و خطی بسیار بد نوشته بودند  از پشت پیشخوان به سمت ایمی آورد. ایمی با خود فکر کرد که احتمالا نامش را هم همین دختر جوان روی کارتن ها نوشته است.در حالیکه مانند مجسمه ای ایستاده بود و به نامش روی کارتن ها خیره بود، پسرک بار دیگر با صدای نسبتا بلندش به او پیشنهاد کمک داد و ایمی که انگار او را از خواب سنگینی بیدار کرده باشند با کمی دستپاچگی و گیجی از پسرک تشکر کرد.زمانی که کارتن ها را داخل ماشین گذاشتند ایمی دوباره از پسرک تشکر کرد و سوار ماشین شد.هنگامی که به خانه رسید کارتن ها را جلوی در ورودی رها کرد و خودش نیز روی زمین کنار کارتن ها نشست. کارتن اول را که باز کرد با کپه ای از لباس های قدیمی و خاک گرفته روبه رو شد. ایمی که از هجوم گرد و خاک به سرفه افتاده بود ، کارتن را به گوشی ای هل داد و سراغ کارتن دوم رفت. درون آن چند اسباب بازی چوبی ، دو دفتر نقاشی و یک آلبوم عکس بود. ایمی آلبوم را برداشت و شروع به دیدن عکس ها کرد. خانم پترسون با وجود مزاج تند و عصبانیت همیشگی اش ، برای هرکدام از بچه ها با حوصله بسیار زیاد آلبومی درست می کرد تا آنها نیز مانند دیگر کودکان از مهم ترین دوران زندگی شان خاطرات ثبت شده ای داشته باشند. ایمی همانطور که در حال دیدن عکس ها بود ناگهان چشمش به عکس دخترکی افتاد که روی سکویی ایستاده بود و به دوربین خیره شده بود. کودک داخل عکس حدودا 3 ساله بود. ایمی متعجب از اینکه مکانی که عکس در آن گرفته شده بود نوانخانه نبود، عکس را از داخل آلبوم برداشت تا دقیق تر به آن نگاه بیندازد. هرچه بیشتر به عکس نگاه می کرد یادش نمی آمد که در نوانخانه جایی شبیه به آن دیده باشد. ایمی زمانی که در نوانخانه زندگی می کرد تمامی گوشه و کناره های نوانخانه را گشته بود و حاضر بود قسم بخورد که هیچ جایی حتی شبیه مکانی که در عکس دیده میشد در نوانخانه وجود نداشت.به این امید که توضیحی پشت عکس نوشته شده باشد آن را برگرداند. پشت عکس این جملات نوشته شده بود :&quot; تنها باقیمانده زندگی ایمی تامسون . احتمالا ساعاتی قبل از آمدنش به اینجا گرفته شده. &quot;ذهن ایمی برای چند دقیقه خالی شده بود. هجوم متوالی افکار مختلف باعث شد ذهنش برای مدتی بسته شود. نمی دانست به کدامشان باید فکر کند. سعی کرد کمی خودش را آرام کند تا بتواند راحت تر فکر کند.دختر داخل عکس همانی بود که ایمی در خواب هایش می دید. حتی لباس ها و مکانی که در خوابش می دید هم همان بودند. و مهم تر از همه نگاه دخترک داخل عکس دقیقا همانند نگاه دخترک در خواب هایش بود. کسی که این مدت در خواب هایش می دیده و به دنبال یافتن هویتش بود خودش بود. ایمی کوچک!حالا دلیل اصرارش در خواب برای نجات دخترک را فهمیده بود. او خودش را در لحظه ای که کمی بعد رها شده بود می دید و تلاش می کرد تا نجاتش دهد. دخترک رها شده ای که ایمی سال ها تلاش کرد تا فراموشش کند، و حالا واضح تر از هر زمان دیگری جلو چشمانش حضور داشت.ایمی متوجه خیسی گونه اش شد. بی آنکه دلیلش را بداند شروع به گریه کرده بود و حالا گریه هایش شدیدتر و با صدای بلندتری شده بود.او تقریبا تمام شب را گریه کرد و همانجا کنار کارتن ها خوابش برد.زمانی که چشمانش را باز کرد خود را دوباره در همان خانه دید. این بار سریع از جایش بلند شد تا به سراغ دخترک برود نامش را صدا بزند و او را نجات دهد.به سمت ایوان رفت. دخترک را همان جای همیشگی اش دید، بی درنگ نامش را فریاد زد. ایمی کوچک نگاهش را از باغچه به سمت ایمی برگرداند، اندکی نگاهش کرد ، سپس بر لبه ایوان نشست و با دست به ایمی اشاره کرد که بیاید کنارش بنشیند. ایمی ابتدا اندکی تعجب کرد ، اما اندکی بعد به سمت دخترک رفت و کنارش نشست. دخترک این بار لبخند ریزی بر لب داشت و به باغچه نگاه می کرد و پاهای کوچکش را تکان می داد. این بار خبری از آتش سوزی نبود ، بلکه زنی میانسال در باغچه مشغول چیدن سبزی های رسیده بود. لباس هایی که به تن آن زن بود برای ایمی آشنا بودند. آن لباس ها آخرین چیزهایی بودند که ایمی از مادرش به یاد داشت. پیراهنی سفید با یقه و آستین گیپور دوزی شده و جوراب شلواری سفید نسبتا ضخیمی با کفش های تخت گلبهی. اما ایمی تنها لباس های مادرش را به یاد داشت و این اولین باری بود که ایمی تصویری نسبتا واضح از مادرش می دید. ناگهان حفره ای خالی درونش احساس کرد و از شدت ناراحتی به گریه افتاد. ناراحت روز های خوشی که نمی توانست به یاد بیاورد و روزهایی که از دست داده بود. آن حفره بزرگ جایش را به قلوه سنگی در گلویش داد و بغض راه نفس کشیدنش را هم گرفته بود. از ترس آنکه مبادا مادرش صدای گریه اش را بشنود و برود، صدایش را خفه کرد و در سکوت اشک ریخت. دخترک که متوجه حال ایمی شده بود، دستان ظریفش را روی دست ایمی گذاشت و نگاهی مهربان به او کرد. نگاهی که به او می گفت نیازی به غصه خوردن نیست، مادر حالا پیش ما است. ما دیگر تنها نیستیم. ایمی با دیدن صورت دخترک گریه اش بیشتر شد و او را محکم در آغوش گرفت و برای مدتی بی صدا گریه کرد. سپس با چشمانی اشک آلود به سمت باغچه برگشت و در حالیکه ایمی کوچک را در آغوش گرفته بود، همراه یکدیگر مشغول تماشای مادرشان شدند.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 20:43:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Mariaa/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-neaz7q06idgd</link>
                <description>شب شد  لباس هایش را پوشید  کفش های نیمه پاره‌اش را به پا‌ زد  کتِ نخ نمای سیاهش را پوشید و به خیابان زد ماه مانندِ همیشه زیبا بود  اندکی ایستاد  به ماه زل زد و با خود گفت :&quot; امشب انقدر زیبایی که دلم می‌خواهد گریه کنم.&quot;حتی خوشحالی اش هم با گریه همراه بود. هرشب وقتی از هیاهوی روز و آدم ها خلاص میشد دوباره آن سایه سیاهِ غم را سفت بغل می‌کرد و خیابان ها را تنهایی گز می‌کرد. مدت ها قبل شاید به ناچار با آن سایه قدم می‌زد ولی حالا دیگر در آغوشش می‌گرفت و گاهی دلتنگش می‌شد. زندگی‌ای که او درک کرده بود، شادی هایش همگی تاوان داشتند و اون دیگر نمی‌خواست تاوانی بدهد. جانِ بی‌رمقش محالی برای پس دادنِ تاوان نداشت.  آخریش تاوانش همان سایه سیاهِ شبانه‌اش بود که حالا نه پشتِ او بلکه کنارش بود...</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 23:36:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیگانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mariaa/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-qgadg7a8jicn</link>
                <description>کنارِ هم راه می‌رفتیم. شانه به شانه. دستانش به موازاتِ دستانم در حرکت بود. حرم گرمای دستانش را حس می‌کردم اما مانندِ قله‌ای ممنوعه خودم را لایقِ لمس کردنش نمی‌دیدم. کمی پیشتر که جلو رفتیم ناگهان ایستاد؛ روبه رویمان دریاچه یخ زده‌ای بود، نمی‌دانم داشت با خود حرف میزد یا مخاطبش من بودم فقط می‌دانم این کلمات را شنیدم که از دهانش خارج می‌شد :&quot; اگر در دنیایی دیگر زاده می‌شدیم چه می‌شد؟ آیا می‌توانستم عاشقت باشم؟ آیا می‌توانستی دستانم را بگیری؟!&quot;  نگاهمان به دریاچه بود که به او گفتم:&quot; اگر همین حالا دستانت را بگیرم چه؟! نمیتوانم؟ دستانت را میگیرم و دیگر هیچ نمی‌گویم. بیا فکر نکنیم. فقط دستانت را میگیرم. هیچ نگو.&quot; و خاموش شد.  دستانش ظریف و لطیف، عاری از هرگونه آلودگی بود. قدرتی داشت که می‌توانستم تا انتهای این دنیای غم‌انگیز تنها با همان دستان دوام بیاورم. دستانش را محکم فشردم و پا به دریاچه یخی گذاشتم. از آن روز سال ها، قرن ها و هزاران سال می‌گذرد اما فشردنِ هیچ دستی به مانندِ او نبود و من محکوم شدم به ماندن در آن دریاچه یخی...</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 23:30:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوش</title>
                <link>https://virgool.io/@Mariaa/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-k1ar0slxvl3o</link>
                <description>نخستین بار که دیدمش، ۱۵ دقیقه ای دیر رسیده بود سر قرار. لباس ها و موهایش خیس شده بود. با عجله به سمتِ کافه می‌دوید. چند دقیقه ای دمِ ورودی ایستاد تا آبِ لباس و موهایش را بچلاند. داشتم با خودم فکر می‌کردم کاش دنبالش می‌رفتم تا خیس نشود. البته که در چهره اش نشانی از ناراحتی نبود.وقتی پیشم آمد با عجله سلامی کرد و نشست و کمی بعد با لبخندی سرشار از شادمانی گفت :&quot; ببخشید داشتم میومدم که بارون اومد و منم وسوسه شدم که یکم زیر بارون خیس بشم. آخه در برابرِ بارون نمی‌تونم مقاومت کنم.&quot;آن روز با خودم گفتم آخر کدام آدمِ عاقلی آنقدر زیاد زیرِ باران می‌ماند؟! نمی‌ترسد سرما بخورد؟!بعدتر ها یک شب که دست در دست هم راه می‌رفتیم از او پرسیدم که چرا باران را آنقدر دوست دارد و جواب داد :&quot; اون موقع که قطره های بارون میریزه روی موها و لباسام، حس می‌کنم آسمون بغلم کرده. تمامِ غم های دنیا فراموشم میشه و بغلِ آسمون رو با خوشحالی جواب میدم.حتی جواب آن شبش هم برایم عجیب بود. هیچگاه نمی‌فهمیدم چرا آنقدر این باران برایش لذتبخش است. من هم از باران بدم نمی‌آمد، اما برای اون مانندِ تولدی دوباره بود.آری هیچگاه نفهمیدمپس از رفتنش هم نفهمیدمتا اینکه یکی از شب های دلتنگی ام باران آمدبی اختیار به حیاط خانه رفتم، زیر باران ایستادم و فقط به صدای قطراتِ آب گوش دادم.حق با او بود ، آسمان مرا در آغوشش گرفته بود. راست می‌گفت باید خوشحالی می‌کردم من نیز باید آسمان را در آغوش می گرفتم. آن شب تازه فهمیدم که چرا باران برایش به این اندازه زیبا بود. فهمیدم اما خیلی دیر...حال هر زمان که قطراتِ باران پایشان به زمین برسد، هرکجا که باشم میروم و بغلشان می‌کنم.حداقل می‌دانم آن زمان هردویمان زیرِ باران باهمیم هرچند دور...</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 16:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@Mariaa/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-mfo4uautb09p</link>
                <description>به دوردست ها خیره شده بودچشمانش انگار به دنبالِ چیزی بود که تنها در افق یافت میشدبه موهایش خیره شده بودم و تاب خوردنِ آنها میانِ باد را نظاره می‌کردم و تلاش می‌کردم حدس بزنم به دنبال چه چیزی است!!چند دقیقه ای ساکت بودیم من به او و او به دریا خیره بودیمناگهان سکوتش را شکست و پرسید : دوست داشتی تو دریا زندگی می‌کردی؟!گفتم : نهدوباره پرسید : چرا؟!گفتم : نمی‌دونم حسِ خوبی ندارم. انگارِ تهِ دنیام ، همه چی بالا سرمه و من نمی‌تونم به سمتش برم. هرچی تو دریا جلوتر برم هم نور رو از دست میدم و تاریک و تاریک میشه. تو دریا انگار تنهام. ترجیح میدادم تو آسمون زندگی کنم. اینجوری رها بودم و هرجا که دلم میخواست میرفتم!!دوباره نگاهش را از من گرفت به سمتِ افق خیره شد و گفت : ولی من دوست داشتم تو دریا زندگی کنم ، اون تو شبیهِ آغوشِ خداست !!</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Thu, 20 Oct 2022 12:35:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Mariaa/%D9%85%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-m2aoku5eydzk</link>
                <description>داشتم با تلفن حرف می‌زدم. با مدیرِ داخلیِ دفتر سرِ اینکه یه کاریو انجام بده داشتم بحث می‌کردم و در نهایت با ناامیدی بهش گفتم که فردا تو شرکت بهش دوباره توضیح میدم. و عصبانی از اینکه یه مطلبِ ساده رو نمی‌تونست متوجه بشه و حتی زمانِ غیرِ کاریِ من رو می‌گرفت به راهم تا خونه ادامه دادم.به نیمه های راه که رسیده بودم ، حس کردم از سمتِ ساختمونِ کنارم دوتا چشم بهم زل زدن ؛ رومو برگرروندم سمتِ ساختمون و دیدم واقعا یه نفر وایساده و بهم خیره شده. یکمی جا خوردم و ترسیدم ولی بعدش با صدای یه نفر دیگه که از داخلِ ساختمون بود به خودم اومدم. یه آدمی با یونیفرمی مثلِ پرستارا از تو ساختمون بیرون اومد و با صدای بلند گفت :&quot; دوباره که اومدی بیرون. مگه نگفتم نباید اینجا باشی؟ مردمو میترسونی.&quot; و بعد اومد سمتِ اون دوتا چشم و احتمالا بازوش رو گرفت و به داخلِ ساختمون رفتند. صاحبِ اون چشم ها یه مردی بود هم قد و قواره خودم و موهاشم از پشت شبیهِ خودم بود، یحتمل همسنای خودمم بود. به سر درِ ساختمون که نگاه انداختم فهمیدم اونجا یه آسایشگاهِ روانیه. یکم دلم برای صاحبِ اون چشم ها سوخت ولی خستگی ام به دلسوزی ان غلبه کرد و راهیِ خونه شدم.فردای اون روز وقتی داشتم میرفتم خونه ، به ساختمون که نزدیک شدم یادِ اتفاقِ دیروز افتادم و داشتم به این فکر می‌کردم که اون مرد امروز هم دمِ نرده ها وایساده یا نه که دیدم از زیرِ نرده ها یه کاغذی اومد بیرون.تا دمِ نرده ها که رفتم اون چشم ها رو دیدم و اون کاغذ ، یه نقاشی بود. خیلی دقت نکردم و از کنارش رد شدم. نمی‌دونستم بابد برش دارم یا نه و کمی هم میترسیدم. ولی چندقدمی که برداشتم حس کردم اون کاغذ برای منه و باید برش دارم. با اینکه کلِ قضیه برام مسخره به نظر می‌رسید ولی برگشتم و کاغذ و برداشتم. نقاشی اش خوب بود و برام عجیب بود که کسی که تو یه همچین جایی هست بتونه یه همچین نقاشی ای بکشه. ولی چیزی که بیشتر متعجم کرد خودِ نقاشی بود. یه مرد رو کشیده بود که با تلفن حرف میزد و از خیابون رد می‌شد. یه چیزی تو مایه های دیروز خودم و حتی رنگ لباساشم مثلِ خودم بود. من رو کشیده بود و برام گذاشته بود زیرِ میله ها.نقاشی رو با خودم بردم تو خونه و تو راه با خودم فکر می‌کردم که چرا یه نفر باید نقاشی منو بکشه! نتیجه افکارم این بود که شاید حوصله اش سر رفته و احساسِ تنهایی می‌کرده و با اینکار می‌خواسته یه ارتباطی بسازه. و خب برای منم که ضرری نداشت پس قبول کردنش کارِ اشتباهی نبوده. وقتی رسیدم خونه نقاشی رو گذاشتم رو میزم و بیهوش شدم.صبحِ روزِ بعد دیرم شده بود و یه جلسه مهم داشتم، برگه های جلسه رو با بی نظمی جمع کردم و دویدم سمتِ شرکت.  نزدیک دفتر بودم که برگه ها رو درآوردم تا یه نگاهی بندازم. مثلِ دیوونه ها شده بودم و فقط یه بی احتیاطی کوچیک کافی بود تا کلِ برگه ها زمین بیفته و روزِ عالی ام تکمیل شه!با بدبختیِ بسیار رسیدم به شرکت و جلسه رو به خوبی پشت سر گذروندم!تو راهِ برگشت از شدتِ خستگی و فشار ، داستانِ اون چشم ها و نقاشی رو به کل فراموش کرده بودم تا اینکه وقتی نزدیکِ ساختمون شدم دیدم دوباره یه برگه هل داده شد تو خیابون. با کنجکاوی رفتم سمتش و برگه رو برداشتم. با دیدنِ نقاشی صدای خنده ام بلند شد ، نقاشی دوباره درباره من بود و ایندفعه داشتم بینِ یه عالمه برگه که تو هوا درحالِ پرواز بود میدویدم. اون لحظه به نظرم تمامِ استرس و فشاری که صبح در حالِ تحمل کردنش بودم مسخره اومد و خنده دار.از صاحبِ چشم ها و نقاش تشکر کردم و رفتم سمتِ خونه. این نقاشی هم کنارِ نقاشی قبلی یه جایی رو میزم جا گرفت و منم به خواب رفتم.فردا صبح وقتی داشتم میرفتم سرکار نزدیکِ ساختمون که شدم دوباره یه برگه دیدم. برش داشتم این دفعه به جای نقاشی ، فقط یه کلمه نوشته بود : خندیدی!منم خودکارمو از تو کیفم درآوردم و زیرش نوشتم : آره ، به لطفِ تو :)    و برگه رو دوباره هل دادم سمتِ میله ها و رفتم شرکت.تو راهِ برگشت دوباره همون داستان تکرار شدیه برگه نقاشی از منو ایندفعه لبخند زده بودم.نقاشی رو برداشتم و رفتم سمتِ خونه. تو راه داشتم فکر می‌کردم که منم باید یه چیزی بهش بدم و به نظرم رسید منم یه نقاشی براش بکشم.رفتم سمتِ کمدِ آخریِ اتاقم ، وسایلِ نقاشی رو که خیلی وقت بود سراغش نرفته بودم و خاک گرفته بود درآوردم و شروع به نقاشی کشیدن کردم.بعد از اینکه ساختمون و چشماش رو کشیدم ، به نظرم شبیهِ گربه سرزمین عجایب شد و یه ایده باحال به ذهنم رسید ؛ از اونجایی که کشیدنِ یه آلیسِ مذکر سخت بود خودم رو کنارِ میله های شبیهِ کلاه دوزِ دیوونه کشیدم و در آخر دو فنجون چای به نقاشی اضافه کردم و تمام!نقاشی ام با اینکه خیلی وقت بود دست به قلم نشده بودم خیلی خوب از آب دراومده بود و واقعا دلم نمیومد به کسی بدمش. بالاخره خودمو راضی کردم که این نقاشی برای من نیست و به یه عکس ازش بسنده کردم و گذاشتمش رو کیفم که فردا به دوستِ نقاشم هدیه بدمش!مدتی این تبادلِ نقاشی ها ادامه پیدا کرد و من گاها براش یه بسته شکلاتِ کوچیک یا یه دفترچه ای هدیه میدادم چون وقت نداشتم نقاشی کنم. تا اینکه یه روز تو راهِ برگشت یه نقاشی دیدم که خیلی برام عجیب بود. نقاشی از یه دریا بود ، با اینکه دریاش مثلِ دریای همه نقاشی های دیگه بود ولی انگار برای من خیلی آشنا بود. انگار بارها به اونجا رفته بودم و حالا داشتم به یه مکانِ آشنا نگاه می‌کردم. یادمه که وقتی خیلی بچه بودم خونمون نزدیکِ ساحل بود و همیشه میرفتم تا بازی کنم و صدف جمع کنم ولی ساحلِ اونجا با این چیزی که تو عکس می‌دیدم خیلی تفاوت داشت و با این حال خیلی به نظرم آشنا میومد. به عکس خیره شده بودم که تلفنم زنگ خورد. خواهرم بود ، قرار بود چند روزی پیشم بمونه و حالا پشتِ در مونده بود. با عجله به سمتِ خونه رفتم و وقتی رسیدم نقاشی رو کنارِ بقیه برگه ها یه گوشه میز انداختم و رفتم سراغِ پذیرایی از مهمانِ نو رسیده :)بعد از شام اومدم سراغِ برگه ها. انقدر زیاد شده بودن که باید یه فکری براشون می‌کردم. یکی از آلبوم های قدیمی ام که کارای خودم رو توش میذاشتم برداشتم و دنبالِ جای خالی گشتم. همینطور که بینِ برگه ها می‌گشتم یادِ قدیما افتادم که چقدر نقاشی می‌کردم و همیشه دستم رنگی بود. تک و توک بینِ نقاشی ها جای خالی پیدا می‌کردم و جاشون می‌کردم. خواهرمم اومد تو اتاقم و نشست کنارم تا کمک ام کنه که یهو گفت :&quot; نمی‌دونستم دوباره نقاشی رو شروع کردی.&quot;همونطور که مشغولِ مرتب کردن نقاشی ها بودم گفتم :&quot; اینا کارِ من نیست. کارِ یکی از دوستامه.&quot;+ &quot;ولی خیلی شبیهِ کارای خودته ، انگار خودت کشیدی!&quot;_ &quot;بیخیال بابا ، من خیلی وقت پیش ول کردم...&quot;بقیه کار رو سپردم به خواهرم و خودم رفتم سراغِ صندوقچه صدفام. با خودم فکر کرده بودم حالا که یه نقاشی از دریا برام کشیده منم براش یه صدف هدیه ببرم. صندوق رو آوردم و نشستم کنارِ خواهرم. وقتی درشو باز کردم بویِ دریا و ماهیِ مرده تو کلِ اتاق پیچید. یه لحظه انگار دوتامون برگشته بودیم به قدیم. تا یکی دوساعت مشغولِ خاطره بازی و یادآوری گذشته بودیم و کم کم داشت خوابمون می گرفت که  پاشدم تا جای خواهرم رو بندازم تا بخوابه. وقتی داشتم از اتاق می‌رفتم بیرون با یه حالتِ گرفته ای گفت :&quot; ولی امید کاش ول نکرده بودی.&quot;+&quot; چاره دیگه ای نداشتم ، با مدادرنگی شکم آدم سیر نمیشه که.&quot;_&quot; میدونم.&quot;تمامِ اون نقاشیا و اون صندوقچه فقط یه یادآوری مسخره از خاطراتی بود که دیگه وجود نداشتن و هیچوقت برنمی‌گشتن ؛ واسه همین سریع همشونو جمع کردم ، یه صدف از تو صندوقچه برای دوستِ نقاشم برداشتم و دوباره همشون رو سپردم به سردیِ تهِ کمد!فردا صبح با اینکه یکم حالم از دیشب گرفته بود ولی خودمو جمع و جور کردم و راه افتادم سمتِ شرکت و البته تهِ دلمم ذوقِ هدیه ای که میخواستم به اون نقاش بدم رو داشتم. وقتی رسیدم دمِ میله ها مثلِ همیشه منتظرم بود و بهم خیره شده بود. صدف رو هل دادم سمتش. میخواستم برم که یه لحظه یه چیزی بهم گفت وایسا و حرفتو بزن. راستش از خیلی قبل میخواستم که حداقل بدونم این نقاش که حالا رفیقِ من شده بود چه شکلیه ولی همیشه میترسیدم که ناراحت بشه و دیگه نبینمش . ولی اون روز انگار یه کوتوله ای تو مغزم جا گرفته بود و ول کن نبود.همین شد که وایسادم و حرفم رو زدم :&quot; به نظرت ناعادلانه نیست که فقط تو منو می‌بینی؟! مگه ما رفیقای نقاشیِ هم نیستیم؟! چرا خودتو نشون نمیدی؟! &quot;چند لحظه ای سکوت برقرار بود و بعدش دیدم که یه هیبتی از سمتِ راستِ میله ها که نازک تر بودم و برای آدما قابلِ تشخیص تر ظاهر شد. همونطور که حدس میزنم هم سن و سالِ خودم بود اما هرچی بیشتر دقت می‌کردم تعجبم بیشتر می‌شد. میخواستم دقیق تر نگاه کنم که همون پرستارِ دفعه قبلی دوباره با داد و بیداد اومد تو حیاط و بازوی مرد رو گرفت و به سمتِ داخلِ ساختمون رفتند. بی اختیار داد زدم یه لحظه وایسید. و دوتاشون تو اون لحظه برگشتند. تازه اون موقع بود که چهره اش رو کامل دیدم. اون مرد من بودم. خودِ خودِ من بود. نه اشتباه نمی‌کردم. من بودم البته قدری شادتر و رهاتر ؛ مردِ اون سمتِ میله یه لبخندی بهم زد ، صدف رو تو هوا تکون داد و به نشونه تشکر صدف رو گذاشت روی قلبش و بعد رفت.من مات و مبهوت اونجا وایساده بودم و برای اولین بار به این فکر کردم که کاش اونورِ میله ها بودم!</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Thu, 20 Oct 2022 12:34:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجایی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mariaa/%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-tvc1hkd9xocx</link>
                <description>اونروز صبح هم مثلِ بقیه روزا از خواب پاشدم و آماده شدم که برم مدرسه.لباسامو پوشیدم یه صبونه مختصر خوردم و بدونِ اینکه کسی رو از خواب بیدار کنم از خونه زدم بیرون.شبِ گذشته‌اش برف باریده بود و کلِ کوچه سفید شده بود. انگار همراه با برف ، گردِ مرگ هم تو کوچه پاشیده بودن. کوچه سفید بود بدونِ آدمبدونِ صدابدونِ پرندهآروم و بادقت راه افتادم به سمتِ ایستگاهِ اتوبوس ، برف تقریبا تا بالای مچ پام بود و سرعتم رو به شدت کم کرده بود ، جوری که مسیرِ ۱۰ دقیقه ای تا ایستگاه اتوبوس حدودا ۳۰ دقیقه طول کشید.وقتی رسیدم  ، ایستگاه برخلافِ بقیه روزا که پر از آدم بود ، شبیهِ یه ایستگاهِ متروکه شده بود که سالهاست بلااستفاده مونده. جدولِ زمانیِ حرکت اتوبوسا رو چک کردم. اتوبوس قبلی ۵دقیقه پیش رفته بود و اتوبوس بعدی تا ۲۰ دقیقه بعدی می‌رسید. کنارِ ایستگاه وایسادم تا اتوبوس برسه ، با وجودِ این برف حتی پیاده هم نمی‌تونستم تا مدرسه برسم.همونطور که منتظر اتوبوس بودم و با خودم حساب می‌کردم که کِی میرسم ، تو رو دیدم. یه کاپشنِ پف پفیِ سفید پوشیده بودی ، یه کلاهِ عجیب سبز هم سرت بود و داشتی مثلِ یه بچه ۵ساله تو برف ها قدم زنان میومدی سمتِ ایستگاه. برف اصلا جلوی حرکتت رو نمی‌گرفت ، حتی به نظر راحتتر حرکت می‌کردی. با خودم می‌گفتم آخه کی تو این وضعیتِ برفی انقدر خوشحال میتونه راه بره.وقتی داشتی میومدی یه جا تالاپ افتادی رو برفا ، اول نگرانت شدم و بعدش دیدم که خندیدی ، یه خنده بلند ، رو برف ها غلت میزدی و ذوق می‌کردی ، یکم بعدتر که متوجهِ نگاهِ من شدی ، از رو برفا بلند شدی و سمتِ ایستگاه اومدی. ازم پرسیدی : خیلی طول می‌کشه تا اتوبوس برسه؟ + حدودا ۱۵ دقیقه اینطورا بعدش کنارم وایسادی ؛ حس می‌کردم خیلی وقته میشناسمت ، حس می‌کردم خیلی وقته دنبالتم ، قلبم شروع کرد به تند تند زدن و دستام شروع کرد به لرزیدن. توی نگاهِت یه حسِ آشنای قدیمی بود.چشام پر از اشک شده بودی. تو کی بودی؟ کجای زندگی من گم شده بودی؟! تا اومدم نگات کنم و ازت بپرسم ، دیدم همونجوری بیخیال و راحت ، به قدم زدن تو برف ادامه دادی ؛ نه تونستم چیزی بگم نه دنبالت بیام.فقط تونستم رفتنت رو تماشا کنم تا لحظه ای که به یه نقطه خیلی کوچیک تبدیل شدی. حالا که سال ها از مدرسه ام گذشته هنوز وقتی برف میاد ، میام به اون ایستگاه و انقدر منتظر میمونم تا بالاخره دوباره ببینمت.تو توی کدوم ایستگاه به راهِت داری ادامه میدی؟!</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Tue, 06 Sep 2022 15:16:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو هم تنهایی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mariaa/%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-hoqr7bbh4dn0</link>
                <description>فک کنم زمانِ زیادی طول کشید تا بتونم این مطالب رو درک کنم. می‌خوام امروز از تنهایی صحبت کنم تنهایی از نظرِ من دو مدل است ۱.تنهاییِ وجودیِ انسان ۲.تنهاییِ عاطفی در مورد مقوله اول باید بگم که انسان ذاتا تنهاست آقای ضیا :))هرکدوم از ما با روحی منحصر به فرد و هویتی کاملا مجزا متولد میشیم و بخشی از وجودِ ما همواره متعلق به خودمون میمونه. بخشی که دستِ هیچکس بهش نمیرسه و متاسفانه خیلی از خودامون هم سراغِش نمیریم! این تنهایی مثلِ یه استوانه نامرئیِ غیرِ قابلِ نفوذه و اگر تلاش کنیم که با استوانه فردِ دیگری یکیش کنیم نه تنها از تنهایی مون خلاص نمیشیم بلکه هویتمون رو گُم می‌کنیم و اضطرابمون بیشتر از قبل میشه. راه حل؟! داستان اینجاست که هیچ راهِ حلی وجود نداره چون این اصلا مسئله ای نیست که نیاز به حل شدن داشته باشه. این تنهایی ناراحت کننده نیست بلکه بهترین داراییِ هر شخصیه! انسان به واسطه نیازش به ارتباطات در طولِ سال های زندگی‌اش با آدم های زیادی در ارتباطه و این فضای فردیِ شخصی که دستِ هیچکس بهش نمیرسه به حفظِ ما کمک می‌کنه و آسیب های ما رو ترمیم می‌کنه. تنها چیزی که لازم داریم پذیرش این تنهاییِ وجودی و روبه رو شدن باهاشه تا از شرِ اضطرابی که تلاش می‌کنیم در طول روز به روش های مختلف سرکوبش کنیم خلاص شیم! و اما تنهاییِ عاطفی ( یه اسمِ من درآوردیه :)) واقعا نمیدونم چی بگم بهش ) اون نوع تنهایی هست که بخاطرِ نیاز به توجه ، نیاز به دیده شدن و نیاز به محبت در ما به وجود میاد. و این تنهایی ای هست که میشه در حضورِ دیگری برطرفش کرد. ارمغانِ این نوع تنهایی از جنس غم عه در حالی ارمغان اون تنهاییِ قبلی از جنسِ اضطرابه! و میدونی اشتباهِ ما کجاست؟! از بس که درگیرِ زندگیِ پرسرعتِ امروزی شدیم ، تواناییِ تفکر عمیق رو از دست دادیم و مهِ فکری‌مون باعث شده که این دوتا جنس تنهایی رو با هم قاطی کنیم و تلاش کنیم دوتاش رو برطرف کنیم.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Sun, 14 Aug 2022 13:36:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نوشته من :)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mariaa/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%86-h1twok3gi1qe</link>
                <description>نوشتن همیشه در عین آرامش بخش بودن سخت بوده. اینکه افکار و از همه مهم تر احساساتی که تو سرم شناور بودن رو روی کاغذ و به شکل کلمات معنادار پیاده کنم ، کاری بود بس دشوار.اما حالا که زمان زیادی میشه که با نوشتن اخت شدم و هرجا باشم سریع کاغذ و قلم یا گوشی ام رو درمیارم و هرچی تو ذهنم هست رو می نویسم ، تصمیم گرفتم با نظم دادن و ساماندهی بهشون اون ها رو اینجا منتشر کنم. هنوز دلیلش رو نمیدونم ، ولی به نظرم جالبه!</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Sun, 14 Aug 2022 13:23:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>