<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم ریوشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Maryaam</link>
        <description>https://t.me/evasdaughter</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:50:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مریم ریوشی</title>
            <link>https://virgool.io/@Maryaam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>محرم</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-ugwykmna5fdq</link>
                <description>شیعیان!مولا وسرور مان حسین(ع) قصد سفر به کوفه کرده است ان هم باشتاب و عجله . چنان که گویی بزمی در انتظار اوست.سی و دو منزل به پایان رسیده و سه روز است که خیمه ها برافراشته شده،  آب بر روی اهل حرم بسته است.عباس بیرون خیمه قدم میزند . عباس است ،سردار حسین است ،محافظ حرم است . گوش که می سپاری از خیمه ای صدای لالایی رباب میآید و از خیمه دیگر صدای  خواندن قرآن . زینب کبری (س) قران میخواندتا  بدرقه  امام اش ،برادرش،سرورش حسین(ع)  را تاب بیاورد  .وحسین نیز زمزمه میکند:یا دهر اف لک فی الخلیلیکم لک بالاشراق والصیلی.اری« اف» بر دنیایی که سر عزیزترین خلق خدا را بر بالای سنان می برد. دنیایی که در  آن گوش وگوشواره می درد وخیمه ها را اتش میزند.سر بریده ی پدر را در طبق به دیدار دختر سه ساله می اورد.وکودک شش ماهه را با تیر سه شعبه  سیراب میکند.صلی الله علیک یا ذبیح  العطشان، یا قتیل  العریانیا غریب  الغربایا مقطع  الاعضایا ابا عبدالله</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 09:14:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره ی شکسته ی مطبخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A8%D8%AE-crrudxqji8yu</link>
                <description>خان مراد و نوکرش که که وارد حیاط شدند،پدرم  برای خوش امد گویی باعجله  از  آتاق بیرون امد و به طرف خان مراد  رفت، دست و صورتش را بوسید. در دلم گفتم«هزار بار جانم فدایت پدر »  . .قبل از امدن طالبان به افغانستان ،پدرم  رفتگر بود ، اما بعداز امدن انها به این سرزمین پدر کارش را از دست داد و بیکار شد، اوضاع زندگی نا بسامان شده بود، تنها نان اور خانه  پدر بود ، مادرم   از بیماری روماتیسم رنج می برد.مادر که سینی چایی را به داخل اتاق برد ، صدای خان مراد را شنیدم که به پدرم گفت « یعنی این خدیجه خانم یازده ساله نمی تواند یک پیاله ی چای دست ما بدهد؟» پدرم سرش را به زیر انداخت وبا خجالت گفت «حالا وقت بسیار است.» در همین حال آسیه را صدا زد و آبنباتی به دستش داد وگفت «خان مراد  حرفش حرف است.  سجل این بچه را بدهید تا در مدرسه آبادی نامش را نوشته کنم تا به مدرسه برود.»ذلفا به مطبخ امد در حالیکه بغض کرده بود گفت: «جانکم بگو نام مرا  هم کلاس سوم نوشته کند.» او به پدر قول داده بود زندگی خوبی برای مادر وخواهرانم تهیه کند .   سه شنبه شب بود وخان مراد طبق قولی که از پدر گرفته بود به خانه ی ما امده بود.،پدرم خوشحال بسته ی پول را از خان مراد گرفت  و دست خان مراد را بوسید. اتاقی که پدر وخان مراد  در آن نشسته بودند روبروی پنجره ی شکسته ی مطبخ بود.همه چیز  به آشکار دیده می شد. خان مراد از نوکرش خواست تا تحفه ی پیش کشی را تقدیم کند، روی پنجه ی پا ایستادم طبقی گوشه ی حیاط بود که پارچه ای قرمز روی ان کشیده شده بود.نوکر خان مراد طبق را به  اتاق  برد ،دامنه ی دید من از   پنجره ی شکسته ی مطبخ محدود بود ،انطرف خانه را نمی توانستم خوب ببینم  اما صدای عمه فائقه را می شنیدم،« خان مراد! تحفه لازم نبود شما که تمام وکمال خرج این یازده سال را پرداخت کردید ،شیر بهای مادرش را هم هدیه کردید» خان مراد بادی در گلو انداخت و گفت «قابل شما وخدیجه خاتون را ندارد.»زا صدای خنده ی عمه فائقه فهمیدم هدایایی« در خور» در طبق هست مادر سفره ی شام را چید.  با  پولی که از عمه فائقه قرض کرده بود برای شام  آبگوشت درست کرده بود.من همچنان در مطبخ بودم .مادر و پدر، خان مراد  وعمه فائقه بر سر سفره نشستند ومن از داخل مطبخ پارچ آب را به خواهر کوچکترم دادم تا بر سر سفره ببرد خود مشغول درست کردن قلیان برای بعد از صرف شام میهمان شدم.خواهرم ذلفا به مطبخ امد  و گفت «عمه پارچه را از روی طبق برداشته»/پارچه ای قرمز پر از نگین های درخشان،یک جفت نعلین قرمز، یک چادر دوخته شده به رنگ آبی  به همراه یک روبند؛ ظرفی پر از روغن وکیسه ای ارد،کیسه ای شکر ، قند وچای ،صابون  ویک کیسه حنا /همه ی اینها را  خواهرم ذلفا در طبق پیشکشی دیده بود.درخشش نگین های پارچه ی قرمز  راچنان   در خیالم مجسم کردم که یک لحظه غصه های بی پایان قصه ی زندگی ام را از یاد بردم .فراموش کردم که خان مراد ۴۵سال دارد.همسرش از دنیا رفته است وبه دنبال دایه ای مهربان برای فرزندانش هست.اصلا فراموش کرده بودم که از خودم بپرسم چگونه می شود من  دایه ی دخترانی  باشم  که از من بزرگ‌ترند . دوباره از گوشه ی شکسته ی پنجره ی مطبخ نگاه کردم. مادر  اشکش را با گوشه ی چارقد پاک و  سفره را جمع کرد وبه طرف مطبخ امد . از پشت پنجره ی مطبخ کنار رفتم!  مادر وارد مطبخ شد .چقدر رنگش پریده بود. ظرف ها ی شام را به طرفم گرفت تا برای شستن به حیاط ببرم. ***ساعت از نیمه شب گذشته بود . پدر وخان مراد در حال کشیدن قلیان بودند ،مادرم  پای سماور  نشسته بود،دو خواهرم اسیه و ذلفا  که شام مفصل وچربی خورده بودند به  خواب عمیقی فرو رفته بودند. عمه فائقه  نیز  بعد از صرف شام به خانه اش رفته بود. من در وسط حیاط پای حوض نشسته بودم ظرفها را شستم و برای ابکشی  شیر آب را باز کردم آب قطع شده بود،ناراحت شدم خواستم مادرم را صدا کنم ،ناگهان برق هم قطع شد ،از آن لحظه هیچ چیزی به یاد ندارم فقط وقتی به هوش امدم وسط باغچه افتاده بودم. ارنج دست راستم بشدت درد داشت.  هیچ کس انجا  نبود    سکوت و تاریکی بود . خانه ی ما از آبادی کمی فاصله داشت ، به هر بدبختی بود از جایم بلند شدم به طرف اتاق ها رفتم ،اتاق ها کاملا ویران شده بود ، گویی  هزار سال است در اینجا کسی زندگی نکرده است.به طرف آبادی به راه افتادموقتی به انجا رسیدم مردم را دیدم که ناله وشیون  می کنند.هنوز نمی دانستم چه خبر شده ،نمی دانستم زلزله همه ی خانواده ام را از من گرفته. مادرم، پدرم ،ذلفا، آ سیه.. در همان حال آرزو کردم کاش خان مراد هم زیر همین آوار مانده باشد،کاش مرده باشد.  برای کمک وبرداشتن آوار چند نفری همراهم آمدند ،درست نمی توانستم صحبت کنم .اما راه خانه امان را خوب بلد بودم.   خاک ها را کنار زدند. پدر م⚡️مادرمذلفا وآسیهو......خان مراد همه به خوابی ابدی رفته بودند</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 18:58:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهره</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87-gnlin9mnb0vr</link>
                <description>چند روزی از جشن عقد من و سعید نگذشته بود که خانواده ی سعید ما را به منزل شان دعوت کردند.انها سه سالی بود که به شهر ما امده بودند ودر همسایگی ما زندگی می کردند وهمین آشنایی باعث شد که من عروس این خانواده بشوم.سعید پسر دوم خانواده  بود  وبرادرش مجید بیست سال قبل ازدواج کرده بود و همراه خانواده در شهرستان زندگی می کرد.مادر سعید به این دلیل مهمانی را زودتر از موعود برگزار می کرد که پسر وعروس بزرگش در مجلس مهمانی حضور داشته باشند ،اقا مجید وخانواده قرار بود فردای همان روز به شهرشان برگردند. ، ومادرم هم قبول کرده بود.من که هنوز اشنایی زیادی با سعید پیدا نکرده بودم و از خانواده ی سعید خجالت می کشیدم با رفتن به مهمانی مخالفت می کردم  ،اما کسی به حرف من گوش نمی‌داد وقرار میهمانی گذاشته شد.بلاخره شب میهمانی فرا رسید ،من و  خواهرم ریحانه ،که دوسال از من کوچکتر بود، اماده شده بودیم  ومادر هم روی پله ها منتظر پدر بود، پدرم از مسجد آمد ،لباسش را عوض کرد وجعبه ی شیرینی را به دست مادرم داد ،به طرف خانه ی  سعید  به راه افتادیم.بااستقبال گرمی مواجهه شدیم وهمین امر باعث شد یک مقدار از خجالتم بریزد ،احساس خوبی پیدا کردم .بعد از صرف شام ،خانم اقا مجید باسینی چای ودختری که هشت ،نه ساله به نظر می رسید با ظرف دسته داری که در ان شیرینی ها را چیده بودند وارد اتاق شدند.مادر سعید به من اشاره کرد کنارش بنشینم ،به مادرم نگاه کردم مادر با صدایی نسبتآ بلند گفت :«برو پیش مادر شوهرت ببین چیکارت داره»؟کنار مادر  سعید نشستم ،دستام یخ کرده بود ،نمیدانم خجالت بود یا دلواپسی!پیشانی ام را بوسید ویک «مهره ی آبی »گذاشت کف دست راستم ،گفت ما به این میگیم «مهره ی لیاقت زن» از الان تا لحظه ی اخر عمرت هر وقت سعید این را از تو طلب کند باید همراهت باشد .که اگر همراه باشد تو شرط را بردی.برای همین شاید هم تا اخر زندگی تون سعید جرأت نکند مهره را از تو بخواهد ،مگر اینکه یقین کند  مهره همر اهت نیست وگرنه او شرط را می بازد.از رسم ورسوم شان تعجب کردم ،هر چه نگاه کردم هیچ سوراخی در مهره ندیدم تا حداقل بتوانم  آن رابه گردنم بیندازم.گفتم «اگر من شرط را ببرم»؟با شعف گفت علاوه بر اینکه عروس لایقی هستی، هرچه از سعید بخواهی باید برایت فراهم کند.چند ماهی از عقدمان گذشته بود وقرار بود اخر همین هفته جشن عروسی برگزار شود.دائم در فکر این بودم چگونه مهره را شب عروسی همراهم داشته باشم ،مخصوصآ با لباسی که برای جشن  انتخاب کرده بودمشب عروسی به آرایشگرم گفتم مهره را زیر موهایم بچسباند ولی ایشان قبول نکرد.خواهرم ریحانه ان را در پارچه ای  گذاشت وبه آستر دامن لباس عروس وصل کرد،چون لباسم باز بود ، سعید مطمعن بود نمی توانم  مهره رادر لباسم جا ساز کنم. یکی از قانون های شرط این بود مهره نباید جلوی چشم باشد و دیده شود،باید جایی نگهداری شود که مخفی باشد. وگاهی با خنده می گفت «در انتخاب لباس عروس اشتباه کردی ،کاش  لباس عروس جیب دار  می خریدی.» .جشن با شکوهی بود اقوام  سعید از شهرستان امده بودند وبا آن لباس های زیبا و رقص زیبایی که مخصوص شهرشان بود جشن را رونق داده بودند.از میان خانم ها یکی با صدای بلند کل کشید که داماد امد وهمه جیغ و دست و هورا کشیدند.اقوام یکی یکی جلو امدند و هدایایی در خور به من و  سعید تقدیم کردند.سعید هم یک گردنبند زیبا به من هدیه داد ودر گوشم گفت حالا نوبت شماست ،شما هم مهره را به من هدیه بده.دسته گلی که دستم بود را  به دست سعید دادم و در میان جمعیت دامن لباسم را بالا زدم ،مهره  ی آبی  را هدیه به همسرم کردم.صدای جیغ وهورا به گوش فلک رسید ،همه فامیل داماد دوباره بر سرم شاباش ریختند ومادر شوهرم همچنان شاد وخوشحال بود ومن  متعجب  از این آداب ورسوم  .سعید هم خوشحال بود اما باورش نمی شد که شرط را باخته بود .دختران فامیل هر کدام پیشنهادی میدادند :«سفر مکه،ماشین،خونه، ویلای شمال،.....»سعید میان جمع قول داد هر چه بخواهم قبول کند.صدایم را صاف کردم وبا لحنی قاطع گفتم «تا زنده ام با عشق کنارم بمان».</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 17:12:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-av1jlwtunihx</link>
                <description>چایی را که جلوی پدر بزرگ گذاشتم مچ دستم را گرفت ودر چشمانم خیره شد وگفت :بنشیننشستم و پدر بزرگ دستم را رها کرد،و شروع کرد اسمان ریسمان بافتن وبعد از کلی حرف وضرب المثل ،موضوع خواستگاری را پیش کشید،سمانه جان،خودت هم خوب میدانی خانواده احمد نسبت خونی با ما دارند ،حالا اگر چندین سال از هم بی خبر بودیم دلیل نمی شود که تو به انها به چشم غریبه  نگاه کنی.سالها پیش به هر دلیلی ما از فامیل جدا افتادیم ودر ایران سکنی گزیدیم،با بغض گفتم:ولی پدر بزرگ من شناسنامه شما را هم نگاه کردم شما تابعیت ایرانی دارید ، حالا اگر اجدادتان روزی در هرات بودند این دلیل نمی شود من را مجبور به این وصلت کنید! من چطور با رسم ورسوم انها می توانم کنار بیایم؟پدر بزرگ خندید و گفت :دختر جان چه رسم ورسومی،انها هم مثل ماهستند حالا لهجه شون با ما فرق دارد،با گریه از پیش پدر بزرگ بلند شدم وبه اتاق نشیمن رفتم وفهمیدم کار تمام هست.یک هفته از این ماجرا می گذشت ومن خوشحال بودم  حرفی از خواستگاری فامیل  جدید که تازه به ایران امدند نیست.با صدای تلفن بیدار شدم، مادرم گوشی را برداشت،خاله ام انطرف خط بود ،بعد از احوالپرسی مادرم گفت برای یکشنبه شب  قرار هست خانواده احمد اقا خلعتی بیاورند شما هم  با شوهرت ،اقا مرتضی بیایدمن توی رختخواب خشکم زد ،به زیر پتو رفتم وشروع کردم گریه کردن.مراسم یکشنبه شب با آبرو  برگزار شد ،خانواده داماد یازده نفر بودند که باهم زندگی میکردند ومن که عروس سوم خانواده بودم می شدم نفر دوازدهم از خانواده ی اقای نصری.سکوت کرده بودم وخودم را به تقدیر سپردم.مادرم از همان اول هم زیاد راضی نبود اما در مقابل پدر و پدربزرگ ،تسلیم شده بود.دوهفته ای از نامزدی گذشته بود که خانواده ی اقای نصری ،همراه یک روحانی افغانستانی به منزل ما امدند وخطبه ی عقد را بین من واحمد جاری کردند وقرار عروسی را برای شش ماه بعد گذاشتند.مترسک سر جالیز شده بودم ،نه مخالفتی داشتم ونه نظری میدادم.قرار بود امشب احمد وخواهرش به دیدن ما بیایند،مادر همه جا را مرتب کرده بود واز من خواست لباس رسمی بپوشم.برای اولین بار بود احمد را می دیدم، حتی روزی هم که خطبه را خواندند به او نگاه نکرده بودم.چایی را که اوردم تمام بدنم می لرزید،سرش پایین بود وصورتش مانند لبو قرمز شده بود ،ازاین حجم حیا برای یک جوان متعجب شده بودم.انگار به ترسم غلبه کردم وقتی مطمئن شدم او سرش را بالا نمی اورد،چایی را تعارف کردم وبه اتاق نشیمن برگشتم،چندین بار وچند بار این ملاقات ها تکرار شد وهربار با خواهرش می امد وحتی سرش را بالا نمی کرد.کم کم نظرم نسبت به احمد عوض شد،اطرافیان همه از چشم پاکی وخوبی های احمد می گفتند واز من می خواستند لگد به بختم نزنم،احمد مکانیک بود ودر امد خوبی داشت ،البته بعلت نداشتن جواز  کسب، با یک ایرانی شریک شده بود، از نظر مالی هیچ مشکلی نداشتند ،اما رسم شان بود که خانواده همه باید با هم زندگی کنند.کم کم این رفت وامد وحجب وحیای احمد دلم را نرم کرد وبه احمد علاقه مند شدم.فلسفه عشق در یک نگاه را نمی دانم،اما برای من این اتفاق چند ماه طول کشید تا صدای قلبم را بشنوم.وقتی به احمد علاقه مند شدم تصمیم گرفتم با همه ی رسم ورسوم کنار بیایم.مدتی در کنار پدر ومادر شوهر ،دوبرادر شوهر وهمسران وبچه هایشان در یک حیاط ویلایی بزرگ زندگی کردیم.این امر باعث شده بود تا احمد هر روز بیشتر عاشقم شود،چه رسم هایی که اوایل برایم سخت بود وبه مرور خودم رابا انها وقف دادم.بعد اپارتمانی خریدیم وبه انجا نقل مکان کردیم .«صبر وظفر دو دوست قدیمی اندچون صبر کنی ،نوبت ظفر اید» سال ها از ان روزها می گذرد ،زندگی خوبی داریم وفرزندانی سالم واهل وصالح ،که از پدر ومادرشان یاد گرفته اند احترام به بزرگتر به اندازه «اطاعت از خدا» واجب است.همزبانی ها اگه شیرین تره،همدلی از همزبانی خوشتره</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Apr 2022 13:50:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر خودت نخواهی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-t2tl5hyvxo44</link>
                <description>بیست ویک عددشمع روی کیک تولد چیده شده بود،همه را بایک نفس وبی حوصله فوت کرد ،همه دست زدند وجیغ وهورا ...احساس ترحم را در چشمان تک تک افراد میدید ،یاد تولد سال گذشته اش افتاد.«،تا اخرین لحظه انقدر فعالیت کرده بود وبه دنبال لباس مورد نظرش از این پاساژ به ان پاساژ رفته بود که از فرط خستگی نمی توانست روی پاهایش بایستد.»با اصرار مادر لباسش را عوض کرده بود یک تیشرت خاکستری وشلوار جین پوشیده بود ،موهایش را هم با کش محکم بسته بود،برخلاف سال گذشته ! «لباس بلند ی پوشیده بود ودامن لباس از پشت به روی زمین کشیده می شد، دخترخاله اش مینا که سالن زیبایی داشت ،هرچه هنر داشت به خرج داده بود .بیست عدد شمع روی کیک چیده شده بود .خانه به زیبایی گل ارایی وتزیین شده بود ،پایه ی بادکنک های رنگارنگ کنار میز  زیبایی چشمگیری داشت . مهمان ها یکی یکی از را می رسیدند وبه سرهنگ محمودی وهمسرش تولد  دخترشان را تبریک می گفتند همه محو زیبایی لیلا شده بودند ،پدر ومادرش  را می دید که خوشحال وشاد از مهمانان پذیرایی می کنند. »حالا  شاخه ی گل شکسته  زندگی اشان مثل یک مجسمه روی صندلی چرخ دار نشسته بود وبه این فکر می کرد که سال گذشته مانند کودکان سیر  غش غشه میزدم بالا وپایین می پریدم و شمع را با چه ارزوهای مضحکی فوت می کردم واکنون تنها ارزویم این هستم که زمان به گذشته برگردد ومن هیچ از خدا نخواهم بجز سلامتی،در دل ارزو کرد بتواند با زندگی جدید خودش را وقف بدهد .شمع را فوت کرد،پدر ومادر به طرفش امدند ،صورتش را غرق بوسه کردند وبرایش ارزوی سلامتی کردند.مهمانی که تمام شد به اتاقش رقت . مادر  که تلویزیون را روشن کرده بود با صدای بلند گفت :کمال کاش لیلا به اتاقش نمی رفت واین برنامه را می دید ،«دختری که موقعیت لیلا را داشت توانسته بود از پله های برج میلاد بالا برود ودر برنامه تلویزیونی مصاحبه می کرد.»پدر با صدایی که عصبانیت در اون موج میزد به مادر تشر زد :اینقدر با اعصاب این دختر بازی نکن وبعد صدای هق هق گریه مادر را شنیده بود..چند هفته ای از تولدش گذشته بودو لیلا مرتب درحال مقایسه  کردن جشن تولدش با سال های گذشته بود.او   انقدر در زندگی تجربه نداشت که بداند زندگی بدون روزهای تلخ نمی گذرد،نمی دانست در زندگی باید جایی هم برای گریستن باز کرد که انسان بدون گریستن سنگ می شود. لیلا در این مدت حتی یک قطره اشک هم نریخته بود.زمستان گذشته لیلا با چند تن از دانشجوهای دانشگاه دریک روز برفی برای تفریح و ورزش اسکی روی برف به توچال رفته بودو بعلت سهل انگاری  دچار ضربه نخاعی شده بود .در این مدت شش ماه  کسی ندیده بود لیلا گریه کند ویا شکایتی داشته باشد .لیلا سکوت کرده بود ،انگار با از دست دادن حرکت پاهایش ،زبانش هم از کار افتاده بود،«کلامی که نتوانی اش گفت راست، به بغض فرو خورده تبدیل کن» اما این بغض می تواند راه گلو را ببندد وانسان را به مرگ زود رس نزدیک کند،بدون احساس کمترین خجالت به پهنای صورت گریه کردن تو را سبک می کند.اشک ،به خاطر دردهای نشناخته است ودلداری های دروغین است که بغض تو را عمیق تر می کند ..ان روز روان درمانگرش  به او گفت:   اگر خودت نخواهی من نمی توانم کمکی به شما بکنم، دخترم گریه کن.ما تلاش مان را می کنیم ،اما مهم خواستن خودت هست باید بخواهی،اگر از این زندگی راضی هستی حرفی نمی ماند  .لیلا بعد رفتن دکتر روانشناس خیلی فکر کرد ومتوجه شد واقعا در این مدت تلاشی برای بهبود  خود نکرده است وبا سکوت ،ناخواسته همه را ازار می دهد.صبح اول هفته بود ،لیلا از خواب بیدار شد ،موهایش را با کلیپس جمع کرد وبالای سرش برد ،مادرش را صدا زد تا کمک کند دست وصورتش را بشوید ،میدانست تا قبل امدن پرستارش برای ماساژ و ورزش های خاص باید اماده شود .اما امروز انگار با همه ی روزهای عمرش فرق داشت ،انگشتان پاهایش گز گز میکردند ،باورش نمی شد .اری پاها حس داشتند اما نه خیلی زیاد ،جای امیدواری بود،مادر از خوشحالی می لرزید ،فورا یک قرص زیر زبانی در دهانش گذاشت وبا همسرش تماس گرفت.دکتر عکس ها وازمایش ها را نگاه کرد،خیلی تعجب کرده بود،دکتر با خوشحالی از پیشرفت درمان گفت : به راستی این یک معجزه هست.لیلا خندید وگفت: اشک و امید تنها چیزیهایی بودند که مرا نجات داد،اصل! اراده ی معطوف به قدرت است واعتراف.جهان ،جهان دغدغه هاست،</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 18:37:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-wy6r2gnlykdi</link>
                <description>ساعت حرکت قطار 18:30دقیقه را در بلیط نشان می داد،روی صندلی نشسته بود م که دو خانم وارد کوپه شدند ،یک خانم میانسال همراه یک خانم مسن که دهه هفتاد زندگی را می گذراند.  خانم مسن چمدان کوچکی را دنبال خودش می کشید ،سلام کردم وچمدان را از دستش گرفتم .روی صندلی نشست تا نفسی تازه کند.شاید برای شما هم این موقعیت پیش امده باشد در بعضی شرایط با غریبه ها صمیمی تر باشید. کوپه ی چهار نفره انقدر بزرگ نبود که نگاهمان در هم گره نخورد.خواستم سر صحبت را باز کنم .سوال کردم «مادر ودختر هستید»؟دختر سگرمه ها را در هم کشید و جوابی نداد اما مادر با خوشرویی گفت: بله دخترم هست ،الان خواهر زاده ام هر جا باشد می رسد. از لباس های مشکی که پوشیده بودند ،متوجه شدم مصیبتی بر ایشان وارد شده است.مادر نگاهم را خواند وگفت:« برادر زاده  شوهر مرحومم تصادف کرده وبه رحمت خدا رفته  ،خدا کنه به موقع برسیم ،تشیع فردا صبح هس».متاثر شدم غم جوان سخت است.برایش طلب مغفرت کردم وفاتحه ای در زیر لب خواندم.بی اعتنایی دختر به مادر من را متعجب کرده بود،اما برای اینکه حس فضولی بیشتر گل نکند کتابی از کوله ام در اوردم وخودم را مشغول‌ کردم ،مادر صدا زد «دخترم میشه چمدان من را هم بگذاری بالا ؟»  چمدانش را در قسمت بالا کنار چمدان خودم گذاشتم.لازم نبود سوالی بپرسم وقتی در قسمت بالای کوپه چمدان دختر خانم را  مشاهده کردم.صدای بوق قطار را که شنیدیم ،مادر با نگرانی شماره ای را که در حافظه گوشی روی عدد ۵ثبت شده بود را گرفت وبعد از این که چند تا بوق کشیده شد تماس قطع شد: « اگه مرجان از قطار جا بمونه؟.»من که متوجه رابطه تلخ و سنگین این مادر ودختر شده بودم ،گفتم مادرجان هر کمکی خواستید من در خدمت هستم ،دختر یا بهتر بگویم خانم میانسال که در حال پیام دادن با گوشی اش بود،سرش را بالا اورد وبا تعرض گفت: مرجان عادت داره دقیقه نود بیاد نگران نباش.مادر کمی ارام گرفت اما دختر هیچ عکس العملی نشان نداد ناگهان مرجان  با صورتی که خیس عرق  واز قرمزی به رنگ لبو در امده بود وارد کوپه شدوبا صدای بلند گفت خاله لیلا ،ببخشید وای از این ترافیگ   .  زن در حالیکه اشک را از گوشه ی چشمش پاک می کرد خودش را روی صندلی جمع و جور کرد.دو ساعتی از سفر گذشته بود ،سعی کردم با این خانم میانسال که دختر خاله لیلا بود رابطه ی دوستی برقرار کنم.مادر خوابیده بود و مرجان در  تخت طبقه ی بالا  از خستگی بیهوش شده بود.خانم میانسال خودش را نرگس معرفی کرد،گفتم اصلا نمی توانم باور کنم اینقدر به مادرت بی اعتنا هستی،خدای نکرده اگر روزی برایش اتفاقی بیفتد قطعا خودت را نمی بخشی.قطار برای نماز صبح نگه داشت.گریه ها ودرد ودل نرگس من را هم احساساتی کرده بود ومن هم یک دل سیر گریه کرده بودم،اما خوشحال بودم که او بلاخره بعد از سال ها توانسته بود با یک نفر صحبت کند وبدون اینکه قضاوت شود حس خودش را نسبت به مادرش بگوید.بعد از خواندن نماز صبح من و نرگس به کوپه برگشتیم،نرگس ارام تر به نظر می رسید و قرار شد چند ساعتی  بخوابیم .قبل از اینکه مادر و مرجان  از مسجد برگردند وسوار قطار بشوند به نرگس گفتم «کاش مادر من هم زنده بود وهمه ی عالم را بیشتر از من دوست داشت.   *مسافرین محترم سفر خوشی را برایتان ارزومندیم *این صدایی بود که از بلندگوی قطار پخش می شد ،نرگس روی تخت من ایستاد اول چمدان خودش وبعد چمدان مادر را پایین گذاشت .کفش های مادر را از زیر تخت بیرون اورد و به مرجان گفت:من چمدانها را میبرم شما با مادر بیاید وبا عجله از کوپه بیرون رفت. برای دلجویی صورت مادر را بوسیدم .از او ومرجان خداحافظی کردم.</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 17:49:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میلاد نور✨✨</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B1-kwok9lxebphl</link>
                <description> فرش خیالم را در دور دستها پهن میکنم،به سال پنجم بعثت میروم ،در اسمان مکه به پرواز در می آیم.حال و هوای شهر  متفاوت است. گل های افتابگردان بیشتر از هر روز رخ می نمایند و سر بلند در مقابل افتاب داغ عربستان خود نمایی می کنند.بوی عطر یاس در کوچه های مکه،خانه ی« محمد امین» پسر عبدالله ،نواده ی عبدالمطلب  پیچیده است. دختری از جنس نور پا به عرصه ی گیتی گذاشت .«فاطمه ، به دنیا امد» باخیالم  به مدینه می روم.  کوچه به کوچه می گردم به دنبال حرمت یا مرقد شریف ات، هیچ نمی یابم.دل شکسته و نا امید خانه ات را پیدا میکنم ،خانه ای که نه چندان طولانی،عمر کوتاهت در ان سپری شد.با تمام وجود حضورت را حس می کنم« مادر» دلواپسی را در دیوارهای خانه می بینم که با خشت و گل آن عجین شده است،نگران تنهایی علی هستی ،یا غربت حسن؟نمیدانم شاید هم نیزه وسنان هوش و حواس اش را برده است.مادر است دیگر کاش شیعه راه حرمت راگم نکرده  بود که اگر چنین بود نه عاشورایی بود ونه نیزه وسنانی.رؤیایم را باخود به زمین می اورم وبه جریان زندگی باز می گردم .دعای عهد در فضا پیچیده ومن با چشمان اشک بار به روی سجاده نشسته ام ،افتاب طلوع کرده است .دوباره میلاد تو،   دوباره انتظار فرج.اللهم عجل لولیک الفرج#مریم ریوشی</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 13:28:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D9%86%D9%81%D8%B3-r1je6d48sknc</link>
                <description>تا کلاس پنجم ابتدایی درس خوانده بود و سپس در مغازه ی برادرش که کارگاه آهنگری داشت بعنوان شاگرد ،مشغول به کار شده بود.دایی علی  منتظر بود هر چه زودتر بتواند برای سربازی اقدام کند تا بتواند در یک کار دولتی استخدام شود. بالاخره در هجده سالگی به خدمت سربازی رفت وبلافاصله بعد از خدمت ،به استخدام اداره جنگلبانی در امد.بوی شلغم پخته روی بخاری در خانه پیچیده بود ،مادر شلغم پخته را در بشقاب جلوی پدر گذاشت که دایی علی با فریاد وارد حیاط شد :آبجی خانم استخدام شدم ،استخدام شدم...مادر با خوشحالی به طرف حیاط دوید صورت دایی علی را بوسید و تبریک گفت.دایی کارمند اداره جنگلبانی شده بود و قرار بود از ماه بعد یک ماشین هم از اداره تحویل بگیرد تا برای گشت شبانه در فصل زمستان مشکلی نداشته باشد. همه خوشحال بودیم ،مادر بزرگم نخود مشگل گشا نذر کرده بود تا پسرش «بعد خدمت »بیکار  نماند .  دایی گفته بود:در هفته یک بار کشیک شب داریم  از مراتع حفاظت کنیم تا دامداران ،دام را به به داخل مراتع سرسبز نیاورند.ما بچه ها متوجه حرف بزرگترها نمی شدیم،اما پدرم می گفت این کار به نفع همه ی اهالی منطقه است .  ما خوشحال بودیم که  می توانیم سوار ماشین دایی بشویم .ماشین دایی خیلی قشنگ بود آن‌زمان اسم آن ماشین «سیمرغ» بود  این را برادرم به من گفته بود ،من سواد خواندن و نوشتن نداشتم .برادرم کلاس چهارم بود خوانده بود که روی ماشین نوشته شده سیمرغ .«جیپ  سیمرغ »به رنگ آبی کاربونی مدل وانتی بود .دایی علی می گفت ماشین «صفر»هست  وبرادرم گفته بود یعنی ماشین «نو»هست وتا حالا کسی سوار این ماشین نشده است.مادر برای دایی علی جوراب و کلاه پشمی می بافت تا در مأموریت های شبانه در جنگل و مراتع ،سرما نخورد .  **امسال برای شب یلدا مهمان دعوت کردم وحالا که بیماری کرونا تقریباً کنترل شده بهتر هست یک دور همی با فامیل  برگزار کنیم.اقوام قبول کردند و قرار شد با قطار فردا صبح به شهرستان ما بیایند. بعداز یک هفته  متوالی طوفان و گرد و خاک ،پوششی از خاک همه جا را پوشانده بود و آمدن میهمان مزید بر علت شد تا همه جای منزل را شست وروب کنیم.از لوسترها و شیشه ها تا  شستن حیاط برای بازی بچه ها .ساعت از دوازده نیمه شب گذشته بود ،که به رختخواب رفتم از خستگی نمی توانستم بخوابم اما خوشحال بودم که از گرد و خاک خبری نیست و طوفان به پایان رسیده است.درحال درست کردن ناهار برای میهمانان بودم ،خواستم اخبار شهرستان را بخوانم که متوجه شدم اطلاعیه از شرکت مسافری رجا :قابل توجه مسافرین امروز که قصد سفر به ....دارند،باتوجه به بحرانی بودن مسیر و عدم دید کافی حرکت قطار مسافری روز جاری حذف و کنسل میگردد.صفحه گوشی خیس شده بود و نمی دانم چطور متوجه بارش اشک از چشمانم نشده بودم،به پهنای صورت اشک می ریختم، احساس ناخوشایندی در گلو داشتم،لیوان آب در دستانم و جرعه آبی که همیشه به آسانی از گلویم پایین میرفت،حالا درمیان حلق گره خورده وبا تقلا پایین میرود.کودکان به چه جرمی حق نفس کشیدن ندارند.طبق اخباری که به گوش می رسد استفاده بی رویه «دامها از مراتعاطراف شهر»و«قطع کردن درختان و درختچه های گز» باعث به وجود امدن این طوفان ها وریز گردها در شهرستان شده است و نفس شهر را به شماره انداخته است.پرده را کنار زدم آسمان سیاه شده بود،اما هیچ باد و طوفانی نبود ،خاکها آرام وبی صدا  مانند برف به روی شهر می نشست،برفی با رنگ و بوی متفاوت. </description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Dec 2021 10:02:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب چله</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D8%B4%D8%A8-%DA%86%D9%84%D9%87-inyky1rmtjlm</link>
                <description>روز آخر پاییز بود ومن در حیاط دانشگاه قدم میزدم،دلم حسابی گرفته بود،یاد سال گذشته افتادم که مامان چقدر  لبو پخته بود وبا قالب، همه را به شکل گل در آورده بود، پیاله های اجیل که از بعد از ظهر به من چشمک میزدند ومامان گفته بود  همه چیز به اندازه ی تعداد مهمان ها آماده شده  است.مبادا طرف میز بروم .فقط اجازه داده بود  قابلمه ای  که در آن کدو حلوایی پخته بود را با یک تکه نان سنگک  تمیز کنم وبخورم، توی دست وپا نباشم، انگار که از نظر او پسر بچه ی بازیگوشی بودم که قراره دیزاین شب چله را بهم بریزد.در همین فکر وخیال بودم که چشمم به خانم اکبری و دوستش افتاد ،از درب دانشگاه وارد  شدند در حالیکه چند تا نایلون میوه در دستشان بود .سال بالایی بودند اما که یک کلاس مشترک باهم داشتیم ومن را می شناختند .سلامی کردم ،«_اقای صبوری شما هم مثل ما امسال شب چله را میخواهید خوابگاه بمانید؟»لبخندی زدم و گفتم :شما هم که نرفتید،دوستانتان همه از صبح تلاش می کردند کلاس فردا را تعطیل کنند. _بله ،ما خودمان دوتا میخواهیم جشن چله بگیریم ،بفرمایید میوه بردارید،نمک ندارد،تا بخودم آمدم ،دوستش دوتا پرتقال ویک موز برداشت وداخل نایلون سیب ها گذاشت وبطر ف من تعارف کرد وگفت شب چله ،بد جور دلگیر می شود  اگر دور از خانواده باشید.ناقابل هست ،شما هم با علی آقا یک جشن کوچکی بگیرید.باخجالت نایلون میوه را گرفتم و به طرف خوابگاه امدم،علی ،پسر شوخ و خوش مشرب اهل شهرستان «آباده » ،هم اتاقی من بود که معروف بود به علی اجیل«عاشق تنقلات بود» تا من را با میوه ها دید به لهجه ی شیرازی« تشکر کاکایی» گفت ومیوه ها را از دستم گرفت بعد گفت :«نگاه کن کاکا هرچه آجیل خوردم پوستش ریختم تو نایلون مشکی ،باز نگو علی اتاقو کثیف کرد»گفتم وقت این حرفها نیست  آجیل ها را بده، می خواهم ببرم به خانم اکبری بدهم ،هنوز توی بوفه درحال خرید هستند .علی اول اعتراض کرد خودمان چه کنیم؟بعد فورا راضی شد و نایلون آجیل را گره زد توی یک نایلون مشکی گذاشت ،باعجله به طرف بوفه رفتم و به خانم اکبری گفتم این آجیل ها از ولایت هست از دامغان آوردم، قابل شما را ندارد. بنده خدا تشکر کرد و خداحافظی کردیم.شب شد میوه ها را شستم وچایی را اماده کردم،واز علی عذر خواهی کردم که شب چله  آجیل نداریم!علی خندید وگفت اشکال ندارد میوه هم خوب هست, جشن کوچک دونفره مان بدون آجیل شب چله وبدون لبوهای پخته شده و قالب زده ی مامان گذشت.فردا کلاس تشکیل شد ،چند نفری که رفته بودند شهرستان به کلاس نرسیدند.خانم اکبری و دوستش وارد کلاس شدند،سلام کردم خیلی سنگین جواب داد،من هم به علی نگاه کردم و دیدم علی از خنده سرخ شده است.روزها از این ماجرا گذشت،وبرایم سؤال بود من چه بی ادبی کردم که خانم اکبری اینقدر  با من سر سنگین شده است.عید همان سال علی با دختر دایی اش عقد کرد ومن را به جشن عقدشان دعوت کرد.علی چند روز زودتر به شهرستان رفت وبه من آدرس داد وخواست که حتما آخر هفته به آباده بروم. بلاخره آخر هفته شد و قرار شد من وسایلم راجمع کنم تا بعد از برگزاری مجلس،به شهرمان بروم و تعطیلات عید را کنار خانواده باشم .جشن عقد به میمنت ومبارکی انجام شد و خانواده ی عروس ،سنگ تمام گذاشته بودند،پدر عروس ،مردی مهربان و مهمان نوازی بود ،اما به ما گفت موقع رفتن ،علی آقا را هم با خودتان ببرید ،امشب اینجا زنانه هست وخانم ها میخواهند راحت باشند .این شد که،خانواده عروس اجازه ندادند داماد شب آنجا بماند،قرار شد همه ی جوانها به خانه ی پسرعموی علی برویم وتا صبح بیدار باشیم .بلیط من هم برای ۹صبح فردا بود. ساعت ۳صبح نوبت به بازی جرأت وحقیقت رسید .نوبت علی شد،علی گفت یکی قاسم را نگه دارد تا من یک حقیقت بگویم.گفتم راحت باش داداش ،فکر کردی نمیدانم چند بار با ژتون من غذا خوردی؟علی خندید گفت نه بابا !این خیلی بدترهست می خواهی بشنوی ؟ آن شب چله،من نایلون آجیل را با نایلون پوست تخمه ها عوض کردم وگذاشتم داخل مشما مشکی ،اگر شب دامادی اش نبود حتماً یک بلایی سرش می آوردم .قیافه ی خانم اکبری،جلوی چشمانم بود و اینکه چرا این چند ماهه حرفی نزده بیشتر آزارم میداد.سالها از آن روز می گذرد وهر بار مادرم پیاله های اجیل را برای شب یلدا آماده می کند من دوباره یک معذرت خواهی به خانم اکبری بدهکار می شوم.تقدیم به مهربانو های سرزمینم ?.</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 18:03:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقا میرزا</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7-lxere2ftdsrg</link>
                <description>از خط عابر که عبور کرد، چراغ سبز شده بود. ازصدای بوق ماشین ها ،دستپاچه شد ومی خواست زمین بخوردخودم را به او رساندم و وبا صدای بلند که بشنود گفتم: آقا میرزا چرا تنها آمدی از خانه بیرون؟دخترها کجا هستند؟اقا میرزا نگاهی به من کرد و بخاطر ماسک نتوانست درست من را بشناسد.آستین کتش را گرفتم واو را به طرف پیاده رو بردم و روی پله  مغازه لوازم التحریر نشاندم.ماسکم را پایین آوردم تا مطمئن شود که غریبه نیستم.آقا میرزا شوهر عمه خاتون،مردی مهربان ومهمان دوستی بود که در سن هفتاد سالگی دچار فراموشی شده بود.گاهی خوب بود،گاهی اصلأ کسی را نمی شناخت .آنها چندین سال دور از فامیل در شهر دیگری زندگی می کردند وحالا در سن بازنشستگی به وطن شون بر گشته بودند.  هرسال عید ما به مسافرت می‌رفتیم ودر را برگشت هفته دوم عید مهمان عمه خاتون بودیم .خاطراتی که هنوز هم من وبرادرها به خوبی از آن یاد می کنیم.حالا این مرد مهربان ورئوف فرزندان خودش را هم بدرستی نمی شناسندو احتیاج به مراقبت و مواظبت دارد.بایک لحظه غفلت خانواده، از منزل خارج می شود وخودش را به خیابان شلوغی که نزدیک منزل شأن هست می رساند و باعث دلواپسی اهل وعیال خود می شود.تاکسی جلوی پای ما ایستاد به هر زحمتی بود آقامیرزا را سوار تاکسی کردم و به خانه بردم.زنگ در حیاط را زدم،تا عمه خاتون در را باز کرد با صدای بلند گفت:خدایا شکرت.دلم به حال عمه سوخت، بلاخره او هم سن و سالی ازش گذشته است. ،شروع کرد به گریه کردن وگفت : بچه ها همه رفتند به دنبال تو! کی از خونه رفتی بیرون مرد؟ چشمان مرد هم پر از اشک شد ،نگاهی به من کرد وگفت خونه این بودم مگر اینها با ما قوم خویش نیستن؟خندیدم گفتم:آقامیرزا چرا دروغ میگویی ؟اگه من شما را در خیابان نمی دیدم معلوم نبود دراین شب تاریک  چه بلایی سرتان می آمد.شهر شلوغه، پر از موتور و ماشین است. با دخترها تماس گرفتیم وهمه به خانه ی پدر   برگشتند .یکی از نوه ها جسارت کرد وگفت آقاجون ببریم مراکز نگهداری بیمارانی که آلزایمر دارند،مادرم دیابت داردونگرانی برایش خوب نیست.  حرف  مرجان نوجوان در جمع دختران آقا میرزا، ولوله ای برپا کرد  وصدای گریه وشیون  دختر عمه ها به هوا رفت .همبازی های دوران کودکی من گریه می کردند و بالطبع اشک های من هم از چشمانم سرازیر شد.خاطرات خودشان را باگریه تعریف می کردند که پدر برایشان چه فداکاریها که نکرده.چقدر جلوی در مدرسه دخترانه منتظر مانده تا تعطیل شوند وانها را سوار موتور کند تا دخترکان شیرین زبانش پیاده به خانه نیایند.آن یکی می گفت وقتی دانشگاه قبول شدم بابا آمد توی همان شهر یکماه توی یک مسافر خانه ماند تا هر روزعصر  به دیدنم بیاید که من به محیط دانشگاه و دوستانم عادت کنم .اگر یک نویسنده انجا بود حتما می توانست از این صحنه ها و خاطرات چند تا داستان بنویسدهمگی  باتفاق از مادر  خواستند تااجازه دهد پدر با آنها زندگی کند تا بیشتر مواظبش باشند.بغض گلویم را گرفته بود آیا فرزندان ما هم چنین خواهند بود یا این« حجب و حیا و وفا» فقط مخصوص نسل ماست.همراه دختر عمه ها من هم گریه می کردم اما نمی دانم چرا؟شاید من هم آرزو کردم کاش  پدر من هم زنده بود اما فراموشی داشت .خواستم از توی کیفم  دستمال را بیرون بیاورم ناگهان چشمم به گوشی موبایل افتاد !«۲۶تماس بی پاسخ».تماس را برقرار کردم پسرم با صدای بلند زد زیر گریه ماماااان!کجایی؟چرا گوشیت را جواب نمیدهی؟ فکر کردم اتفاقی برات افتاده ،امدم بیرون ،از این  خیابان به آن خیابان،دنبالت می گردم،مامان واقعا خوبی؟ گفتم:مرد بزرگ گریه می‌کنی ؟ در حالیکه به طرف درب خروجی میرفتم این شعر را با خودم زمزمه می کردم:«شاد باش ای عشق خوش سودای ماای طبیب جمله علت های ماای دوای نخوت وناموس ماای تو افلاطون وجالینوس ما» </description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 18:52:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقا میرزا</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7-oxdrcfijp7se</link>
                <description>از خط عابر که عبور کرد، چراغ سبز شده بود. ازصدای بوق ماشین ها ،دستپاچه شد ومی خواست زمین بخوردخودم را به او رساندم و وبا صدای بلند که بشنود گفتم: آقا میرزا چرا تنها آمدی از خانه بیرون؟دخترها کجا هستند؟اقا میرزا نگاهی به من کرد و بخاطر ماسک نتوانست درست من را بشناسد.آستین کتش را گرفتم واو را به طرف پیاده رو بردم و روی پله  مغازه لوازم التحریر نشاندم.ماسکم را پایین آوردم تا مطمئن شود که غریبه نیستم.آقا میرزا شوهر عمه خاتون،مردی مهربان ومهمان دوستی بود که در سن هفتاد سالگی دچار فراموشی شده بود.گاهی خوب بود،گاهی اصلأ کسی را نمی شناخت .آنها چندین سال دور از فامیل در شهر دیگری زندگی می کردند وحالا در سن بازنشستگی به وطن شون بر گشته بودند.  هرسال عید ما به مسافرت می‌رفتیم ودر را برگشت هفته دوم عید مهمان عمه خاتون بودیم .خاطراتی که هنوز هم من وبرادرها به خوبی از آن یاد می کنیم.حالا این مرد مهربان ورئوف فرزندان خودش را هم بدرستی نمی شناسندو احتیاج به مراقبت و مواظبت دارد.بایک لحظه غفلت خانواده، از منزل خارج می شود وخودش را به خیابان شلوغی که نزدیک منزل شأن هست می رساند و باعث دلواپسی اهل وعیال خود می شود.تاکسی جلوی پای ما ایستاد به هر زحمتی بود آقامیرزا را سوار تاکسی کردم و به خانه بردم.زنگ در حیاط را زدم،تا عمه خاتون در را باز کرد با صدای بلند گفت:خدایا شکرت.دلم به حال عمه سوخت، بلاخره او هم سن و سالی ازش گذشته است. ،شروع کرد به گریه کردن وگفت : بچه ها همه رفتند به دنبال تو! کی از خونه رفتی بیرون مرد؟ چشمان مرد هم پر از اشک شد ،نگاهی به من کرد وگفت خونه این بودم مگر اینها با ما قوم خویش نیستن؟خندیدم گفتم:آقامیرزا چرا دروغ میگویی ؟اگه من شما را در خیابان نمی دیدم معلوم نبود دراین شب تاریک  چه بلایی سرتان می آمد.شهر شلوغه، پر از موتور و ماشین است. با دخترها تماس گرفتیم وهمه به خانه ی پدر   برگشتند .یکی از نوه ها جسارت کرد وگفت آقاجون ببریم مراکز نگهداری بیمارانی که آلزایمر دارند،مادرم دیابت داردونگرانی برایش خوب نیست.  حرف  مرجان نوجوان در جمع دختران آقا میرزا، ولوله ای برپا کرد  وصدای گریه وشیون  دختر عمه ها به هوا رفت .همبازی های دوران کودکی من گریه می کردند و بالطبع اشک های من هم از چشمانم سرازیر شد.خاطرات خودشان را باگریه تعریف می کردند که پدر برایشان چه فداکاریها که نکرده.چقدر جلوی در مدرسه دخترانه منتظر مانده تا تعطیل شوند وانها را سوار موتور کند تا دخترکان شیرین زبانش پیاده به خانه نیایند.آن یکی می گفت وقتی دانشگاه قبول شدم بابا آمد توی همان شهر یکماه توی یک مسافر خانه ماند تا هر روزعصر  به دیدنم بیاید که من به محیط دانشگاه و دوستانم عادت کنم .اگر یک نویسنده انجا بود حتما می توانست از این صحنه ها و خاطرات چند تا داستان بنویسدهمگی  باتفاق از مادر  خواستند تااجازه دهد پدر با آنها زندگی کند تا بیشتر مواظبش باشند.بغض گلویم را گرفته بود آیا فرزندان ما هم چنین خواهند بود یا این« حجب و حیا و وفا» فقط مخصوص نسل ماست.همراه دختر عمه ها من هم گریه می کردم اما نمی دانم چرا؟شاید من هم آرزو کردم کاش  پدر من هم زنده بود اما فراموشی داشت .خواستم از توی کیفم  دستمال را بیرون بیاورم ناگهان چشمم به گوشی موبایل افتاد !«۲۶تماس بی پاسخ».تماس را برقرار کردم پسرم با صدای بلند زد زیر گریه ماماااان!کجایی؟چرا گوشیت را جواب نمیدهی؟ فکر کردم اتفاقی برات افتاده ،امدم بیرون ،از این  خیابان به آن خیابان،دنبالت می گردم،مامان واقعا خوبی؟ گفتم:مرد بزرگ گریه می‌کنی ؟ در حالیکه به طرف درب خروجی میرفتم این شعر را با خودم زمزمه می کردم:«شاد باش ای عشق خوش سودای ماای طبیب جمله علت های ماای دوای نخوت وناموس ماای تو افلاطون وجالینوس ما»</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 17:15:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفاقت انقضا ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B6%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-de0gk1ifpndo</link>
                <description>روز اول مهر بود زنگ آخر را زدند،همه ی بچه ها از کلاس بیرون رفتند اما من به دنبال بسته ی مداد رنگی می گشتم، سوغاتی بود ،دایی برایم از شیراز آورده بود ،کشوی همه ی میزها را گشتم ،نبود که نبود ،با گریه از کلاس بیرون آمدم مدرسه خالی شده بود همه رفته بودند ،کنار میله پرچم وسط حیاط دختری نشسته بود که حال و روز او هم بهتر از من نبود ،معلوم بود گریه کرده،جلو رفتم سلام کردم و پرسیدم اسمت چیه ,چرا گریه کردی؟گفت اسمم مرضیه است ما تازه به این شهر آمدیم اهل مازندران هستیم من هیچ جا را بلد نیستم ،پدرم نیامده دنبالم،کنار مرضیه نشستم و گفتم تا پدرش نیاید من هم  اینجا می مانم ،غصه نخورددوستی من ومرضیه از همان روز شروع شد وگم شدن مداد رنگی باعث شد دوستی به زیبایی همه ی رنگهای دنیا پیدا کنم،مرضیه السادات ، دختری با اندامی کشیده ولاغر،چشمانی به رنگ دریا ،مهربان ،خوش قلب  وخوش صورت. یار دبستانی من هر روز ساعت هفت ونیم آماده  بودوجلوی در خانه منتظر من می ماند  ،تا مدرسه مسابقه می گذاشتیم خوشحال وشاد بودیم دوری جمعه ها برایمان سخت بود واگر خانواده‌ها اجازه می‌دادند دوست داشتیم به خانه همدیگر برویم،خانه ی مرضیه دو کوچه بالاتر از خانه ی ما بود،بلاخره دوران ابتدایی با همه خوشی وناخوشی ها تمام شدآن سال تابستان من و مرضیه قرار گذاشتیم در یک مدرسه ثبت نام کنیم تا دوران راهنمایی هم کنار هم باشیم،اما پدر مرضیه ،تصمیم گرفته بود برای زندگی به محله ی دیگری برود وبرای ثبت نام مرضیه عجله ای نداشت ،در دلم آشوب بود اگر محله شون به مدرسه من دور باشد حتما پدرش مرضیه را به مدرسه دیگری می برد،شبها خوابم نمی برد از فکر وخیال زیاد گاهی کابوس می دیدم،پدر مرضیه را دشمن  سرسخت می پنداشتم که باعث شده ما از هم دور بمانیم،در همین حال و هوا بودم که نامه ای از طرف دایی مجید به دستمان رسید  واز ما دعوت کرده بود آخر تعطیلات به شیراز برویم ،همه خوشحال بودند  ،از مادر اجازه گرفتم و به  خانه  دوستم مرضیه رفتم وجریان مسافرت را برایش گفتم،او گفت نگران نباش، قول می دهم خانه ی ما هرجای شهر هم که باشد ،من همان جایی درس می خوانم که کنار تو باشم، اول جابجا بشویم بعد اینقدر گریه می کنم تا بابام راضی بشود.وقتی از این موضوع مطمعن شدم به خانه آمدم وسایلم راجمع کردم،پدر گفت برای ساعت ۱۲شب بلیط  گرفتم ،دوهفته در شیرازماندیم،  ،دایی با پیکانی که تازه خریده بود ،هرشب مارا به تفریح می برد،اما با تمام خوشی های که داشتیم ،فکرم آزاد نبود و مرتب به این فکر میکردم اگر مرضیه به مدرسه ما نیاید چکار کنم،بعد دوهفته از مسافرت برگشتیم،از تاکسی پیاده شدیم من دوان دوان به طرف خانه ی مرضیه رفتم ،وقتی رسیدم در خانه مرضیه ،یک قفل سیاه بزرگ به در حیاط آهنی زده بود،همانجا پاهایم سست شد و افتادم زمین،پسر بچه ای با دوچرخه از کنارم رد شد وگفت تو دوست مرضیه هستی،؟فورا بلند شدم لباسم را تکانده وگفتم ازشون خبر داری؟گفت آره دیروز یک وانت آمد وسایل شون را بار زدند خودشون هم رفتند ترمینال گفتم ترمینال برای چی ،پسر بچه گفت من نمیدونم از مامانم بپرس،گریه کنان به طرف خانه رفتم ،پدر ومادر وقتی حال و روزم را دیدند، قول دادند بروند از همسایه ها آدرس جدیدشان را بگیرند،پدرم بعد از پرس و جو متوجه شد که خانواده آقای صدر  از این شهر رفته آند، گویا پدر مرضیه ورشکست شده وانها به مازندران برگشتند  وبخاطرهمی دخترشان را  ثبت نام نکردند،شاید این اولین غم زندگی من بود که یک هفته من را در بستر بیماری انداخت ،تب بالا وبی اشتهایی  رمقی برا یم  نگذاشته بود،اول مهر شد و باید به مدرسه  میرفتم ، بی رمق وبی حوصله بودم پدر برایم یک ساعت اورینت خرید وبرای تولدم هدیه داد ،اما دریغ از یک لبخند،درست دوماه از رفتن خانواده مرضیه گذشته بود، ،نامه ای از مرضیه به دستم رسید،انگار جان گرفتم ،پاکت نامه را بوسیدم وان  را باز کردممرضیه نوشته بود خودش هم از تصمیم پدر و مادرش اطلاعی نداشته،انها خانه ی پد ربزرگش زندگی میکردند وگفته بود در آن روستایی که هستند مدرسه راهنمایی وجود نداردمن ومرضیه مدتها از طریق نامه در ارتباط بودیم،سال سوم راهنمایی بودم امتحانات نهایی شروع شده بود من سخت مشغول درس خواندن بودم،صدای موتور پستچی را می شناختم ،فورا چادر سر انداختم و رفتم ،پستچی خندید وگفت خانم صدر اجازه نمیدهی زنگ را بزنم،پستچی آشنا بود و از دوستی من ومرضیه هم خبر داشت و بارها دیده بود چطور ما دست در دست هم به مدرسه میرویم ویا گاهی مسابقه میدهیم،دوست کودکی من بزرگ شده بود،نوشته بود خواستگار دارد و قرار هست بزودی عروسی کند پیشاپیش عذر خواهی کرده بود شاید مثل قبل نتواند نامه بنویسد  خواسته بود به آدرس خانه پدرش برایش نامه بنویسم،از آن روز به بعد به مدت یک سال ،هر ماه برای مرضیه نامه نوشتم ،اما هیچوقت کسی به ان نامه ها پاسخی نداد،در تمام دوره های زندگی مرضیه کنارم بود ،همیشه همکلاسی ها را در ذهنم با مرضیه مقایسه می کردم، شب ها در رختخواب با یار دبستانی درد دل می کردم،سالها گذشت، ومن هم درگیر زندگی شدم و تقریبا مرضیه را فراموش کرده بودم، چندسال قبل که تلگرام را نصب کردم وارد گروه آشپزی شدم وشرط  گروه این بود که هر روز یکی از اعضای گروه باید یک غذا را آموزش بدهد ،نوبت من شد ،خوب یا بد آموزش آشپزی را انجام دادم اما همیشه  برایم سوال هست چرا مرضیه من را نشناخته بود ؟یک روز که گروه را باز کردم دیدم مدیر گروه نوشته خانم مرضیه صدر امروز نوبت شماست،وااآی  چرا زودتر اعضای گروه را نگاه نکردم ،رفتم پی وی یک صفحه براش از دلتنگی  نوشتم و نوشتم چقد آرزو داشتم خبری ازت داشته باشم یا اینکه یک جایی از این دنیا ببینمت ،نوشتم عکس دختر بچه پروفایل که گذاشته  ای چقد شبیه خودت هست حتما دخترت هست؟تا عصر منتظر شدم که آنلاین شد اول آموزش دلمه کلم را داخل گروه گذاشت ومن همچنان منتظر،بعد پیامم سین شد،سلام ملیحه جان،خوبیآره من همون اول عکست را دیدم شناختم هیچ تغییر نکردی فقط خانم تر شدی ،حس خوبی نبود ،سه ماهه من عضو این گروه هستم و او من را شناخته بود.دستانم قدرت  تایپ  حروف رانداشت .اصلا چه داشتم بگویم.</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Sep 2021 20:38:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انفجار بی صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-ml226ebwfekh</link>
                <description>به مادر گفته بودم برایم یک پیراهن نو  بخردلباس قرمز با خال های سفید ،هفته ی پیش مادر به شهر رفته بود و به قول خودش آنقدر گشته بود تا پیراهن مورد نظرم را پیدا کرده بود ،پیراهنم خیلی  زیبا بود آنقدر که از خوشحالی مادرم را بوسیدم واز او تشکر کردم،  لباس نویی  که چند روز پیش مادر برایم خریده را پوشیدم ،  گفته بودند  شنبه شگون دارد لباس نو بپوشی،روستای ما به این رسم و رسوم قدیمی عقیده دارند ۰همین دلخوشی های کوچک دنیای ساکتم را زیبا می کرد،« کودکی یکساله در آغوش مادر مهمان انفجار بمبی درزیر بازارچه شدیم  ازان موقع دیگر نه صدای باران راشنیده ام نه آواز پرندگان ونه صدای مادر مهربانم را»  مادر به جای من شنید وبا ایما و اشاره برایم زندگی را تفسیر کرد، پیراهن قشنگم را پوشیدم   و به جلوی آینه رفتم موهایم را شانه زدم ومادر آنها را برایم بافت ومثل تاجی بالای سرم جمع کرد،خودم را برای مادر لوس کردم تا اجازه بدهد به ناخن هایم لاک قرمز بزنم  تا شادی امروزم را تکمیل کرده باشم ،مادر چشم هایش را روی هم گذاشت «این یعنی اری» اما می دانستم هنگام اذان باید لاک را پاک کنم وبا مادر برای نماز به مسجد بروم،درحال لاک زدن انگشتانم ،ضربه ای با قنداق تفنگ به کمرم خورد،وقتی برگشتم مردی با ریش حنا بسته ودندان های زرد به رویم خندید ،احساس نفرت وخشم هر دو باهم به سراغم امدند،با ایما و اشاره پرسیدم تو کیستی مادرم کجاست؟گویا متوجه منظورم شده بود ،به لبهایش نگاه کردم متوجه شدم نام افغانستان را می برد« هر وقت پدر عصبانی می شد همینقدر دهانش را باز می کرد ومن نمی توانستم متوجه حرفهای پدر شوم،همیشه در این مواقع مادر به کمک می امد و اشاره می کرد پدر عصبانی است،» بادستمالی سیاه چشمانم رابست وبعد باطنابی نازک دستانم را از پشت به هم گره زدومرا به طرف حیاط هول داد از پله ها پایین رفتم به وسط حیاط که رسیدم مادرم را باصدایی که یاد گرفته بودم از گلو‌خارج کنم صدا زدم،ضربه ای دیگر به پشتم خورد ،این بار انگار استخوان شانه ام شکست ،درد عجیبی به بدنم افتاد سرم درد گرفته بود اما هیچ چیزی نمی دیدم، تنها راه ارتباط من  بااطرافم همین چشمانم بودند ،مادر را نمی دیدم ،عطر بدنش را هم حس نمی کردم ،،بوی خون به مشامم خورد درست مثل آنروز که پدر گوسفند قربانی را سر بریده بود،دوباره ضربه ای به پشت سرم خورد ومرا به داخل ماشین هل داد،سوار ماشین شدم می‌دانستم در میان جمعی هستم اما صدایی که نمی توانستم بشنوم ،اما احساس غم وغربت را از پشت چشمان بسته حس کردم و فهمیدم دخترکان وزنانی مثل من داخل ماشین هستند، ماشین به حرکت در آمد و دست زنی مرا در آغوش کشید چنان گریه میکرد که از لرزش بدن او شانه های من هم به لرزه افتاده بود،با اینکه نمی دانستم آن زن کیست،اما نمی خواستم از آغوش گرمش بیرون بیایم،امنیت وارامشی گذرا  وجودم را فرا گرفته بود.ماشین نگه داشت ،همه ی ما را از ماشین پیاده کردند بااینکه دستانم بسته بود باز هم دست زن را رها نکردم،چشمانم هنوز بسته بود و تنها ارتباط من با دنیا دستان لرزان زنی بود که مانند مادری مهربان مرا در آغوش کشیده بود، مادرگفته بود وطن هم مثل مادر مهربان است  ،من چند بار دیگر باید تاوان این وطن را بدهم  به جرم اینکه در این سرزمین متولد شده ام ?.</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 10:36:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عرفه</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D8%B9%D8%B1%D9%81%D9%87-n34hqvxjco0k</link>
                <description>مفاتیح را برایش باز کردم ،تلویزیون را روشن کردم،وبا صدایی که دلداری در آن  به وضوح مشخص بود گفتم «مادرمن این هم یه دوره از زندگی است،همیشه مسجد و فاطمیه می‌رفتیم ،امسال با تلویزیون دعای عرفه را گوش میکنیمانشالا تا سال بعد واکسن میاد ،قول میدم بریم حرم امام رضا برای دعای عرفه،سکوتش طولانی شد ،چشمانش پر از اشک ،انگار پشت پنجره فولادی توی صحن ایستاده،دروغ چرا دل من هم پر زد،.   مادرگفت.  « کجا که با این کرونا زنده بمانیم،بیا بنشین دعا الان شروع میشه کسی چه می‌دونه شاید این آخرین دعای عرفه باشه»دستانم راباحوله خشک کردم و نشستم ،وقتی کنار مادرت می نشینی خوشبخت ترین دختر دنیایی ،حتی اگر غم عالم در دلت باشد،از دست ندهید این امکان را❤️مادرم درست می گفت آن دعا آخرین دعای عرفه ای بود که خواند مادرم از بیماری کرونا نمرد ،مادرم از  دلتنگی عزیزانش مرد.دلتنگ همه عزیزان واشنایان شده بود.  منع سفر کردند آنان که تشخیص مصلحت ملت را می دانند»مصلحت ما را آنهایی میدانند که حتی کرونا هم اسیر دست انهاست،فایزر میزنند و ماسک برمیدارند و حکم صادر می کنند،امروز عرفه هست مفاتیح را آورده ام ،چادر وجانمازش راهم!مادرم آرام بخواب ،از دلتنگی هایت باخدا حرف بزن ،اگر حرفهایت باخدا به درازا  کشید مثل همیشه این دختر سر به هوا را ببخش که همراهت دوفنجان دفن نکردم.،،،،مریم</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 19:15:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چادر</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%DA%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-dyfpm0aganrv</link>
                <description>من ومعصومه دوتا خواهر بودیم که در این دنیای بزرگ فقط همدیگر را داشتیم، من چهار سال از معصومه بزرگتر بودم! من ومعصومه تمام دلخوشی پدر ومادر بودیم.وقتی آقا محتشم و خواهرم عقد کردند، من مادر دوتا بچه بودم، همسرم کاسب معتمد شهر و مرد مهربانی بود، آقا محتشم از یک خانواده مذهبی بود که پدرش دامدار بود خودش به استخدام ارتش درآمده ومحل خدمت اش تهران بود، مادرم از این بابت دلخور بود و مرتب به پدرم نق می‌زد معصومه طاقت غربت را ندارد، ، ، ، ، ، ،چند شبی از شب چله گذشته بود وسرما تا مغز استخوان نفوذ میکرد ،همه دور بخاری نشسته بودیم که آقا محتشم  به همراه خواهرش برای خداحافظی به خانه ی ما امدند، اینکه می‌گویم خانه‌ی ما برای اینکه ما در آنطرف حیاط خانه‌ی پدری زندگی می‌کردیم، پدرم  ،همسرم آقا موسی را  خیلی دوست داشت و همیشه می‌گفت دخترت را به مرد دیندار بده که اگر او را دوست هم نداشته‌باشد حرمت اش را نگه می‌دارد، ساعت از هشت شب گذشته‌بود ،حاجی بابا تعارف کرد به داخل خانه بیایند وقتی وارد خانه شدند   ، آقا محتشم نگاهی به  چیدمان خانه کرد ،من تحسین را در نگاهش دیدم واز سلیقه ی مادرم حض کردم.،  همه چیز بسیار زیبا وتمیز  چیده شده بود، دور تادور خانه با پشتی‌های دست بافت مادرم تزیین شده‌بود و بالای طاقچه علاوه بر قرآن و مفاتیح، یک عکس سیاه و سفید از پدر ومادرم به چشم می‌خورد که مادر صورتش را با چادر محکم گرفته‌بود، تابلو فرش هایی که با نخ ابریشم اصل توسط مادرم بافته شده‌بود روی دیوار خودنمایی می‌کرد، گلدانهای گل به خاطر سرمای هوا در راهرو جلوی خانه کنارهم چیده شده‌بود که زیبایی اش چشم را نوازش می‌داد، بعد از چند بار احوالپرسی، صدای شهناز خانم درآمد که «این عروس ما کجاست ؟خان داداش ام برای خداحافظی آمده و در حالی که پدرم را مخاطب قرار می‌داد گفت: حاجی آقا معصومه جان زن عقدی برادرم هست لطفاً اجازه بدید، ، ، ،» پدرم خندیدو به من اشاره کرد معصومه را صدا کنم، معصومه که از حاج بابا خجالت می‌کشید تنهایی بچه‌های من را بهانه کرده و رفته‌بود خونه‌ی ما پیش اردشیر وارسلان که مواظب شان باشد. به حیاط رفتم وچند تقه به پنجره اتاق زدم و گفتم حاج بابا میگه بیا اونطرف! معصومه بایک ظرف اجیل از خونه بیرون آمد ظرفی که در زمان خودش خیلی زیبا بودوپدرم در سفر آخری که به عشق آباد رفته‌بود از آنطرف برای من سوغات آورده‌بود، اجیل‌ها هم محصول دست معصومه بود که در طول تابستان با دقت و حوصله خشک کرده‌بود: توت خشک وانجیر خشک و، ، ، ، ، معصومه وارد اتاق شد آقا محتشم وشهناز خانم جلوی پای معصومه بلند شدند و بعد از سلام علیک کوتاهی نشستن!  معصومه که دستانش می‌لرزید ظرف چینی آنتیک گل مرغی را به دست من داد تا همراه چایی از مهمانان پذیرایی کنم، آقا محتشم زیر چشمی به معصومه نگاه می‌کرد، انگار قند توی دلش آب شده‌بود.  چند ماهی از رفتن آقا محتشم گذشته‌بود، خبرهایی که به گوش می‌رسید زیاد خوب نبود، عده‌ای می‌گفتن شاه تمام نیروهای مسلح را به جنگ عمان اعزام کرده و حالا حالا‌ها این جنگ ادامه دارد، آین قبیل حرفها دل معصومه‌ی نوعروس را آزرده خاطر می‌کرد، پدرم می‌گفت اگر جنگ برای خاک وطن خودمان بود وظیفه‌ی هر جوانی است که از وطن دفاع کند اما این سلطان قابوس از شاه مملکت کمک خواسته وجان عزیزان ما به خطر افتاده، گویا اقا محتشم به پدرم نامه داده «ما به عملیات ظفار در منطقه عمان اعزام شدیم» اما پدرم به هیچکس نگفته‌بود تا معصومه دلواپس نشود، اواسط  دی ماه بود و درست یکسالی بود که آقا محتشم رفته‌بود، ، معصومه خیلی ساکت وگوشه گیر شده‌بودوجنب وجوش سابق را نداشت.  ناهار آقا موسی را بردم دم حجره بدهم هنگام برگشت شهناز خانم را دیدیم باعجله به طرف خانه‌ی ما میاید «داداش محتشم تلفن زده  وگفته انشاالا فردا میاد» صورتش را بوسیدم و به طرف خانه دویدم، پدر اقا محتشم مهمانی بزرگی ترتیب داد و دوتا گوسفند جلوی پای پسرش قربانی کرد، اقا موسی هم از بعداز ظهر حجره را تعطیل کرد و به خانه آمد و بعد از حمام ، کت شلوار  دامادی اش راپوشید و همه با هم به خانه‌ی پدراقا محتشم رفتیم، حیاط بزرگی که پر از درختان میوه بود، البته به خاطر فصل زمستان درخت‌هابی‌برگ و بار بودند اما باز هم از صفای حیاط چیزی کم نمی‌کرد فواره وسط حوضی که به شکل ماهی ساخته شده ولامپ‌های رنگی بطور ریسه برای قهرمانی که یک سال در جبهه‌ی نبرد بوده، حس وحال خوبی به همه‌ی مدعوین می‌داد، همان شب قرار و مدار عروسی گذاشته شد، حاجی بابا وپدر آقا محتشم با خوشحالی از هم خداحافظی کردند، ماهم که آنطرف حیاط منتظر بودیم از خوشحالی حاجی بابا فهمیدیم خبرهای خوشی در راه است.بعداز ظهرتابستان بودهمه توی حیاط نشسته بودیم،اردشیر وارسلان با شیطنت های کودکانه کلافه ام کرده بودند،از وقتی معصومه رفته بود حاجی بابا یک خط تلفن برای منزل کشیده بود،مادرم خیلی دلتنگ بود اما حرفی نمی‌زند.با صدای زنگ تلفن  به طرف خانه دویدم ،صدای خوشحال و شاد معصومه بود که گفت از ایستگاه راه آهن تلفن کرده وانشالا تا فردا صبح می رسند.زبانم بند آمده‌بود انگار عقربه‌های ساعت از حرکت ایستادند، خوشحال به طرف حیاط رفتم، مادرو بچه‌ها را صدا زدم. ظرفهای ناهار را که جمع کردیم، اقا محتشم چمدان را از راهرو به داخل خانه آورد وباصدای بلند و مهربان معصومه را صدا زد معصومه خندید و گفت: ملیحه بیا بریم براتون سوغاتی آوردم! خوشحال به داخل اتاق رفتیم و معصومه در چمدان را باز کرد: یک کلاه پوستی برای حاجی بابا، یک پارچه پیراهنی برای مادر، یک سجاده برای آقا موسی که از شاه عبدالعظیم خریده‌بودندوتبرک کرده‌بودندو دوتا تفنگ خیلی قشنگ جرقه‌ای برای اردشیر وارسلان، البته تسبیح شاه مقصود مخصوص حاجی بابا هم بود که آقا محتشم خودش به پدر داد، معصومه باشیطنت گفت: ملیحه را فراموش کردم، درحالی که با یک بسته که درروزنامه پیچیده شده‌بود به طرفم امد، بسته را که باز کردم چشمانم برق زد، درست شبیه چادر دختر دایی ام بود که دایی احمد برایش از مکه سوغات آورده‌بودومن بارها به معصومه گفته‌بودم که چه چادر قشنگی است ومن دوست دارم این چادر مال من بود! چادری باطرح تخمه‌های خربزه، تخمه‌ها به رنگ قهوه‌ای روشن، بعضی از تخمه‌ها سربسته‌بود واز میان بعضی مغز تخمه بیرون زده، زمینه سورمه‌ای رنگ آن چنان زیبایی به پارچه داده‌بود که چشم راخیره می‌کرد، بین تخمه‌ها نیز شکوفه‌های بنفشی به چشم می‌خورد که زیبایی این چادر را چند برابر کرده‌بود، تابحال چادری به آن زیبایی ندیده‌بودم، نمیدانم چادر بود که مرا مجنون کرده‌بود یا، ، ، ، ، ، ، ، معصومه را بوسیدم و پرسیدم از کجاااا؟ گفت یکی از همکاران آقا محتشم و همسرش از مکه آمده‌بودند ما به دیدنشان رفتیم و همسرش به عنوان هدیه عروسی این چادر را به من داد، ، ، ، ، چادر هنوز هم زیبا بود خیلی زیبا اما در مقابل عشق و مهربانی رنگ باخته‌بود و ازمیان دستانم سر خورد و به زمین افتاد، ، اغوشم را برای معصومه باز کردم ومثل همیشه عشق دیدم وعشق دیدم وعشق، ،،،،،،، ، ، ، ، ، ، ?</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 16:26:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروفایل</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84-xqh3etoxe4yb</link>
                <description> از خواب بیدار شد به طرف دستشویی رفت صورتش را شست وموهایش را جلوی آیینه مرتب کرد،ناگهان یاد آخرین مکالمه تلفنی با مادرش افتاد،دیشب مادر دست چپش درد میکرد ، نگران شده بود و از مادر خواست حتماً فردا به درمانگاه برود واز دکتر بخواهد برایش نوار قلب  بگیرد،قبل اینکه سماور را روشن کند به طرف تلفن همراهش رفت تا به مادرش سفارش کند که امروز به درمانگاه برود،همین که صفحه تلفن را روشن کرد ،اخرین پیامی که به گروه فامیلی داده بود نظرش را جلب کرد ، میخواست از واتساپ خارج شود ، چشمش به پروفایل مشکی چند نفر از اعضای فامیل وحتی برادرش افتاد،تلفن از دستش افتاد هیچ صدایی را نمی شنید موقع زمین خوردن سرش به گوشه اپن آشپزخانه خورد و از حال رفت،با خودش فکر میکرد چون باردار است کسی خبر فوت مادرش را به او نداده و دیگر فرصت نکردفکرهای منفی دیگر به سراغش بیاید وبی هوش بر زمین افتاد،▪️▪️▪️▪️صدای مادرش را می شنید که به پرستارمیگفت :تازه دخترم بهوش امده ،باز شما میخواهید ببرید اتاق عمل؟،پرستار که از  نگرانی های مادرکلافه شده بود ، با مهربانی گفت:« بچه ی هشت ماهه جانش در خطره !بگذارید ما به کارمان برسیم»زن دستش را روی پیشانی شکسته اش گذاشت متوجه شد چند تا بخیه خورده با صدای نحیف و آهسته ای از مادرش پرسید:مامان از فامیل کسی به رحمت خدا رفته؟مادر گفت :«تو نگران حال خودت باش مامان جانمادر شوهر خاله آت به رحمت خدا رفته,خدا بیامرزه بنده خدا، نود و شش سالش بود،»وقتی وارد بخش جراحی شدند با خودش گفت حتما پروفایل امروز عکس نوزاد من خواهد بود،،،،،،،،،مریم</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jul 2021 16:58:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D8%B4%D9%85%D8%B3%DB%8C-g0w8m9uqydgz</link>
                <description>توی یه دنیای دیگه، یه پیرزن هفتاد و خورده‌ای ساله‌ام تو خانه‌ی سالمندان کهریزک. که منتظرم؛ ولی یادم نمیاد منتظر چی. شمسیِ اتاق بغلی که تازه موهاشو حنا گذاشته، می‌خنده و می‌گه: «انقدر منتظر موندی یادت رفته.» منم می‌خندم باهاش که مثل هفته‌ی پیش دوباره پاپیچم نشه. عادت کردم به این‌جوری خندیدن. یه وقتایی می‌گم خوبه که واسه شمسی مهمه که بخندم. یه وقتایی هم کلافه‌م می‌کنه. انگار دختر بیست ساله‌ست. مگه همیشه دنیا این‌جوری نبوده که آدم‌های هفتادساله بشینن پشت پنجره منتظر، و برف روی موهاشون اتاق رو جوری سرد کنه که بخاری از خودش خجالت بکشه؟ من یادم نمیاد ولی شمسی بافتنی می‌بافه. شال‌گردن سفید. می‌گه: «اونی که منتظرشی اگه بیاد حتما سردش می‌شه تو این هوا. تو که به فکر نیستی؛ فقط شاملو می‌خونی و حرف‌های گنده گنده می‌زنی. با حرف کی گرمش شده تا حالا؟» می‌خواستم بگم من، ولی یادم نمیومد.دیروز پرسید: «مهتاب حالا شاملو کی هست؟» می‌دونستم ولی یادم نمیومد. گفتم: «نمی‌دونم ولی قشنگ می‌نویسه.» خندید گفت: «منتظر شاملویی؟» خندیدم گفتم: «نه بابا؛ منتظر بهارم...»،،،،مریم</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 12:32:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سانچی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D8%B3%D8%A7%D9%86%DA%86%DB%8C-ewsovestoku9</link>
                <description>به دیوار تکیه داده بودم،مادر با صدای بلند مرا  صدا زد و گفت به داخل خانه بیایم،حیاط شلوغ بود ،فامیل عروس و داماد همه توی حیاط بودند ،خیلی یادم نمی آید مراسم حنا بندان بود یا شب عروسی بود،خانواده داماد چون از شهرستان آمده بودند همگی از روز قبل مهمان خانواده عروس شده بودند،ان موقع ها کسی به هتل یا مسافرخانه نمی‌رفت که اگر می رفت بی احترامی به میزبان بود،خلاصه من به داخل خانه آمدم ،عروس روی یک صندلی فلزی نشسته بود، از همان صندلی های که در مدرسه خانم معلم سر کلاس روی آن می‌نشست ,من با تعجب نگاه میکردم این همه آدم چرا به جان این بنده ی خدا(عروس) افتاده اند،هرکس یک گوشه کارا گرفته بود،بزگترها انگار زیاد خوشحال نبودند ,مادر داماد می گفت :حتی برای عروسی برادرش هم نماند ورفت،با اولین فراخوان اعزام شده بود و مادرش بی تابی میکرد،مردم تازه آرامش دیده بودند بعد از جریانات انقلاب و کشتارهای دسته جمعی??سخت است صبح از خواب بیدار بشوی و بگویند در کشورت جنگ  شده،باید سن آت به آن روزها قد بدهد وگرنه هرچه بگویم،،،،نه حرفم را پس میگیرم توهم حرف مرا میفهمی«چون صبح بیدار شدی ودیدی پلاسکو در آتش می سوزددوباره بیدار شدی سانچی را دیدی میان آبها شعله میکشد وتو برای همدردی با خانوادهایشان اشک ریختیدرست است جنگ را ندیدی ،یا هنگام تشیع شهید بابایی نبودی?اما صبح بیدار شدی واصابت موشک به هواپیمای مسافربری را دیدی،»بااینکه عروسی پسر بزرگش بود اما دلش با آن یکی پسر رفته بودمیخواست لبخند برلبش باشد اما چشمانش لبخند مصنوعی اش را لو میداد،ماه ها گذشت و شاید سالها اما هنوز پسر برنگشته،پدر به رحمت خدا رفت اما مادر هنوز منتظر است و تسلیم به رفتن نمی شود?،&#x27;&#x27;&#x27;&#x27;&#x27;&#x27;’&#x27;&#x27;&#x27;&#x27;’&#x27;مریم</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 10:07:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واکر</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryaam/%D9%88%D8%A7%DA%A9%D8%B1-dp9vkqbmjsay</link>
                <description>صبح یک روز تابستانی بود که صدای کامیون توجه من و دوستانم را بخودش جلب کرد ما همه داخل یک انبار تقریبا تاریک کنار هم در یک قفسه بزرگ چیده شده بودیم.با نزدیک شدن صدای پای انبار دار فهمیدم که نوبت ما هم رسیدکه از انبار به فروشگاه برویم،قطعاً فروشگاه جایی بهتری بود با آن همه رفت وامد،چراغ های رنگی،رقص نور جلوی فروشگاه...خلاصه ما را بار کامیون کردند و به فروشگاه بزرگی بردند،ودر آنجا کارگران فروشگاه ما را در قفسه بزرگی به ترتیب چیدند ،هنوز از را نرسیده بودیم  که خانم میانسالی وارد فروشگاه شد،بعد از حرف زدن با مسوول فروش ،همراه هم به طرف ما امدن،کارمند فروشگاه گفت اگر واکر چرخ دار می خواهید  اینطرف هست،با دستش به قفسه روبرو اشاره کردو آنها را نشانش داد،خانم میانسال که زن مهربانی بود گفت«من واکر ساده می خواهم برای خواهرم».کارمند فروشگاه من را از قفسه پایین گذاشت سپس درب جعبه را باز کرد،ناگهان خانم میانسال باشوق گفت«همین که می خواستم »با من به طرف صندوق رفت و پس از پرداخت پول به صندوق دار از خانمی که مسوول فروش بود تشکر و خداحافظی کرد .به طرف درب خروجی رفت سپس من را پشت ماشین آلبالویی رنگی گذاشت وبطرف خانه براه افتاد،،،خانم میانسال در آپارتمان را باز کردووارد آپارتمان شد ،خواهر خانم میانسال دستش را به دیوار گرفت و از روی مبل بلند شدوسلام کرد،خانم میانسال با مهربانی گفت ،«بیا خواهرم این هم یک واکر سبک وبدون چرخ،که بتوانی تعادل داشته باشی »چشمان خواهر خانم میانسال برقی زد و از خوشحالی گونه ی خواهرش را بوسید،من خیلی خوشحال بودم که به اینجا آمدم و قرار است همیشه اینجا باشم،خلاصه بعد از مدتی من و خواهر خانم میانسال به شهرش برگشتیم،مدتی همه جا همراهش بودم،زن مهربانی بود  ،تا اینکه یک روز گفت«به امید خدا پام خوب خوب شده ،دیگه وقتشه که توراجمع کنم بزارم داخل کمد»اولش از حرفش ناراحت شدم اما بعد گفتم :خدا را شکر حال خواهر خانم میانسال خوب شده،مدتی من داخل کمد بودم ،ولی صدای خواهر خانم میانسال را می شنیدمهمیشه با خودش درددل میکرد ،بیشتر اوقات تنها بود،گاهی هم بعضی ها به دیدنش می آمدند ولی زود میرفتند، هفته گذشته ،پسر جوانی من را از داخل کمد بیرون اورد ،هرچه اطراف خانه را نگاه کردم خبری از خواهر خانم میانسال نبود،من را سوار یک ماشین کردند و به بهزیستی آوردندبه نظر شما خواهر خانم میانسال کجاست.</description>
                <category>مریم ریوشی</category>
                <author>مریم ریوشی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 18:29:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>