<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم یراقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Maryam.yaraghi</link>
        <description>مریم یراقی. کارشناس ارشد فقه و حقوق. دبیر. نویسنده.فعال در حوزه تولید محتوا.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 06:21:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/33205/avatar/EuvDf9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم یراقی</title>
            <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قهرمان من</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-olnoijmspcr9</link>
                <description>مهمترین آدم زندگی‌ام خودم هستم.به خودم قول داده‌ام حق ندارم حالم خراب باشد و به هیچ کس اجازه نخواهم داد حال خوشم را بهم بریزد.از زمانی که به خودم این قول را داده‌ام انقدر حالم بهتر است و قوی‌تر شده‌ام.هرچیزی که فقط امروز دغدغه مهمی است و امروزم را بهم میریزد و فردا و پس فردا اهمیتی نخواهد داشت، اجازه ورود به حریم امن ذهنم و‌ روانم را نخواهد داشت.در جنگهای کوچک و بزرگ زندگی قهرمان خواهم شد زیرا قوی، مقتدر و باتجربه ای که شاید ندارمش برخورد میکنم.</description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2019 12:44:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوشی امن</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86-nhlb2ga4r8at</link>
                <description>از ازل عهد کرده بود کسی را ناراحت نکندعهد داشت تلاش کند برای خوشحالی آدمهاوجودش همه خوبی بود و خوبیهرچه از یک انسان کامل میدانستم در کمالات بی نظیرش جلوه‌گر بود.افتخار میکردم که قرار است به دیدنم بیاید.زنگ زد..انگشتم روی دکمه تپید و میان ورودیِ در پدیدار شد.جلوتر آمدویک قدم با من فاصله داشت...با انگشت طرّه پیچیده موهایم را از جلوی صورتم کناری زد.آن حلقه مو مجدد برگشت سرجای خودش، مقابل چشمانم.از پشت موهای رقصان، نگاهم به او دوخته شد.چشمانش... چشمانش!با نگاهش حرف میزد، فریاد میکشید..این همه جذابیت در نگاهاین همه خوبی در یک وجوداین همه آسمانی بودن در یک انسان مگر داریم؟ مگر می‌شود؟.از خجالت سرم را پایین انداختم و نیم قدمی به عقب رفتم.با دستم در را بازتر کردم و اشاره‌ای کردم به داخل بیاید.نگاهم تحمل گره خوردن با نگاهش را نداشت.قدم بلندی برداشت.نوک کفش هایش با صندلهای سفیدم فاصله ای نداشت و حالا صدای نفس هایش، در تمام جهان طنین انداز شده بود.فکر کردم که چقد کفش هایش را هم دوست دارم.دست راستش را با تردید تا مقابل سینه‌اش بالا آورد و با مکث کوتاهی بالاتر آورد، زیر چانه من.نوک انگشتانش سرد بود.چانه ام را بالا آورد و نگاهش، در دلم غوغا برپا کرده بود..نفسش بوی تلخ سیگار می‌داد.منبا بوی سیگار اوسیگاری‌ترین زن جهان شدم....صورتش را جلو آورد و قلب من در سینه بالا و پایین می‌پرید.احساس می‌کردم صدای تپش بلند قلبم از گلویم شنیده می‌شود و چقدر احساس خجالت کردم..صورتش حالاکنار گونه ام قرار گرفته بود و لبانش کنار گوشم زمزمه می‌کرد: می‌دانستی چقدر دوستت دارم....جمله تمام نشده بود که دنیا رنگ گرفت، صورتم داغ شد، عطر دل‌انگیزی جهان را پر کرد و لرزش تمام بدنم را فرا گرفت!بوسه ای کوتاه بر گونه ام نشاند..برایش نوشتم: آغوشت امن‌ترین جای جهان است.ادامه دادم: یک آغوش امن اگر باشد، هیچ زنی تنها، سرخورده و ترسان نیست.</description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2019 17:01:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-kzckqxrbjhsu</link>
                <description>اسم قبلی این بزرگراه، بزرگراه «نیایش» بود.اسم قبلی این بزرگراه، بزرگراه «نیایشبعد از فوت آقای هاشمی رفسنجانی، اسم بزرگراه نیایش جایش را با نام ایشان عوض کرد و شد بزرگراه «هاشمی رفسنجانی».به ابعاد سیاسی قضیه کاری ندارم.به اینکه هنوز نیایش صدایش می زنند هم کاری ندارم.به اینکه اغلب کارهایمان اینگونه است کار دارم.امروز صبح در راه مدرسه، در حال تفکر پیرامون موضوع خاصی، تابلوی بزرگراه هاشمی رفسنجانی زد روی شانه ام، چانه ام را گرفت و صورتم را به سمت خود چرخاند.نگاهش کردمعمیق تر و عمیق ترسریع عکس گرفتم تا در موردش بنویسم...بنویسمآدمیزاد به محبت زنده است.باید تا کنارمان هستند از حس خوب مان به خودشان مطلع شوند.اطرافیان چه‌ میفهمند ما دوستشان داریم.از کجا بدانند ما چه ویژگی های مثبتی از آنها میشناسیم.چطور بدانند چقدر به بودنشان وابسته ایم؟ نمیدانند.‌..این آدمیزاد پررو و قوی همچو طفل تازه متولد شده، ضعیف و آسیب پذیر است.روحش را مراقبت باید.?فکر نکنیم اگر نگوییم خودشان از رفتارمان میفهمند. رفتار ما داروی مکمل است.زبان داروی اصلی است که قلب را التیام میبخشد، انگیزه را زیاد کرده و به وجود انسان جان و حیات میبخشد.جهان پر است از دوستت دارمهایی که برای ابد در سینه افراد دفن شده است.جهان پر است از افراد منتظر و تشنه ای که در حسرت کمی محبت، مسیر زندگیشان تغییر کرده است.❤دوستت دارم هایمان امانت هاییست که حق نداریم آن را از صاحبانشان دریغ کنیم.❤</description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2019 11:43:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7-pwn7lrd2mgxl</link>
                <description>یک هفته پیش در حال خشک کردن چاقو، دستم کوچک ولی عمیق بُرید و خونش بند نمی آمد.تا جایی که مجبور شدم دو روز  چسب زخم را از آن جدا نکنم و وضوی جبیره بگیرم.دستم که برید، خصوصا که دست راستم بود، توانایی درست انجام دادن بعضی کارها را نداشتم. بریدگی کوچک بود اما اذیتم میکرد و من تمام توانم را هم برای عدم تاثیر آن روی کارهایم گذاشتم اما زخم رد پایش روی کارهایم ماند.یک هفته بعد زخم خوب شد و من فراموش کردم تا چند روز پیش چقدر اذیت میشدم.به زخمم که نگاه میکردم چند نفر از جلوی چشمانم رد شدند.کسانی که قلبم را زخمی کردند و با حرف یا رفتارشان دشنه در آن فرو بردند و بعد انتظار داشتند من همان آدم قبلی باشم.روح که از جسم حساس تر است. بریدگی کوچک روی انگشت، یک هفته زمان برد تا روال زندگی عادی شود، به روح و روان حق رنجش نمیدهیم چون زخمش را نمیبینیم؟چون شکستن و خرد شدنش سر و صدا ندارد؟خونی که می آید از چشمانمان جاری میشود و این حق را هم نمیدهیم؟چون دلمان خوش است که نیت اذیت نداشتیم؟؟نیت شکاندن دل نداشتیم؟و آنوقت که زمان حرف زدن برسد، بادی به غبغب میاندازیم و از شعور و انسانیت دم میزنیم!!دقت کرده ایم چند نفر در طول یکسال رفتارشان تغییر کرده؟حواسمان بوده برای ترمیم دلهایی که شکسته ایم شاید یک عمر باید تلاش کنیم تا جبران شود؟میدانیم رها کردن یار دلشکسته بخاطر تغییر رفتار و گفتارش از زخمی که زده ایم وحشتناک تر است؟؟ما فقط واکنش را میبینیم و قضاوت می کنیم، برچسب می چسبانیم. هر واکنش نتیجه یک‌ کنش از طرف خودمان است.اگر خواسته یا ناخواسته موجب رنجش و زخمی شدن قلب کسی شدیم، هم زمان لازم را باید به او بدهیم و هم انتظار رفتار قبل را نداشته باشیم.کاشمیشد مثل همین انگشت سبابهاز زخمهایی که معمولاً عزیزترین آدمهای زندگی بر قلبمان نشانده اند، عکس بگیریم و نشانشان دهیم که ببین چه کرده ای...نشانشان دهیم و بگوییم اگر من آدم قبل نیستم دلیل این است.#مریم_یراقی </description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 08:42:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق الناس</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D8%AD%D9%82-%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B3-ke9omw3umr39</link>
                <description>حق الناسچند روز پیش از تاکسی پیاده شدم و‌ در کنار خیابان غرق در افکار خود سلانه سلانه راه میرفتم.ناگهان بویی مرا به خود آورد و توجهم را جلب کرد.بوی لِنت ماشین بود.خیابان، وسط طرح ترافیک بود و تاکسی ها به امید لقمه نانی نزدیک من که میشدند، نیش ترمزی میزدند و همین ترمزها تاکسی های دورتر را در توهم مسافر دربستی انداخته بود و حال، در نزدیکی من چند تاکسی در رقابت بودند که می پرسیدند: خانوم کجا؟شرمنده از رفتار بی دقت خودم راهم را به سمت پیاده رو کج کردم و ادامه مسیر دادم.در باقیمانده راه، به این فکر کردم که چقدر حق الناس به عهده دارم.بدون هیچ قصدی کنار خیابان قدم میزدم ولی این بی قصدی با بی دقتی همراه بود‌.? بوی لِنت تاکسی ها، خبر از حق الناسی میداد که با بی دقتی به گردنم آویخته شد!#مریم_یراقی</description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2019 11:00:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه ای که حرفها برایم داشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%AE%D8%B1%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-w4ylfzqmpowp</link>
                <description>.قدم زنان از کوچه ای گذر میکردم که گویا دو دست قوی، مچ پاهایم را سفت نگه داشت.قلبم ضرب گرفته بود.چرا؟؟به سمت راستم‌ نگاه کردم..اینجا کافه ای بود با درهای کهنه چوبیِ آبی رنگ.درِ کافه را که باز میکنم دیوار پر گُل و گلدانی مقابلم خودنمایی میکند.انگار سینه فراخ کرده و به منِ حقیر فخر می فروشد..زیر شیشه میز چوبی کافه، پر از کاغذ نوشته های رنگی رنگی است که دست خط آشنایی صدایم میزند!.چرایی ها را شناختم‌...دستهایی که مچ پاهایم را گرفت و ضربانی که در قلبم تپیدن گرفت و سینه ی فراخ این دیوار!.میدانی؟به این گلها که نگاه میکنم غرق در لذتی بی منتها می شوم‌ که لحظه به لحظه اش رنگی دیگر است..عطری که هوایش نوازشم میدهد آمیخته با نفس های توست..نميدانم چرا؟!ولی در این فضا زانوانم‌ سست شده و بی تابِ سجده شکری هستم که هم اکنون واجب میدانمش..گویند: شرفُ المکانِ بالمَکین!عزت و ارزش هر مکان به آن کسی است که آنجا بوده است..میدانی؟زیبایی این مکان فضای دل انگیزشهوای معطرش و معنایی که در آن می یابم و بیانش نتوانم؛ همه اش زیر سر توست....زیر سر تو که به اینجا آمدی!توقف کردی...این مکان تو را تجربه کردگامهایت را بر دوش کشیدهوایش با خنده های تو معطر شدو حضور تو &quot;شرافتش&quot; بخشید....همه اش زیر سر توست!.هر کس اهل معنا باشد&quot;حتماً&quot; می فهمد تو اینجا بوده ای!..#مریم_یراقی.</description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2019 14:18:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه خالی یا نیمه پر لیوان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%B1-%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-zepopn3wjvlr</link>
                <description>میدانی با حرفهایت تصمیمات جدید گرفتم!؟یادت هست؟ تا آمدم حرف بزنم و مشکل تازه ام را درد دل کنم، انگشت گذاشت روی بینی اش و گفت: «هیس! حواست به نیمه پر لیوان باشد...ببین سلامتی، شغل خوبی داری، برای خودت مهندس شده ای و...»یادت هست که چقدر از حرفش، از نوع نگاهش، از اینکه نگذاشت حرف بزنم، از تکرار مکررات و... لجم گرفته بود و دلم میخواست سرم را بکوبم به دیوار!تو میخندیدی!راستش از دست توام لجم‌ گرفته بود، حتی بیشتر از واکنش او.?انگار هرچه صمیمی تر باشی، بیشتر میرنجی و‌ حساستر می شوی!بعد از آن خنده های معنی دارت که نگاه سنگین من خاموشش کرد، جلو آمدی.یادت هست در گوشم چه گفتی؟توبعد از آن خنده های معنی دارت به من و نصایح مسخره او، گفتی: «ولی من بهت پیشنهاد میکنم نیمه خالی لیوان را ببینی!»سرم به سمت سرت برگشت و چشمان متعجب و پرسشگرم روبروی چشمهای شفاف و دانایت قرار گرفت.باز لبخند زدی و ادامه دادی: « نیمه خالی لیوان هرکس، با نیمه خالی لیوان دیگری متفاوت است. رنجی که به سراغ تو آمده، همان نعمتی است که دیگری دارد و حواسش هم به آن نیست. اصلا اینهایی که میگویند نیمه پر لیوان، از بیرون پُری لیوان زندگیت را دیده اند. با خودت میگویی اینها را میخواهم چه کار؟ این آرزوی من برای دیگران خاطره است، مسخره است ولی من باید برایش بجنگم. یعنی خدا حواسش نبود همه را یکجور پر کند؟؟ مگر شربت مهمانی است که همه یکرنگ، یک اندازه و در یک مدل لیوان باشند؟».چشمان گرد شده ام همچنان زل زده بود به لبهای صورتی کمرنگت.گفتی:« اتفاقا باید نیمه خالی لیوان را ببینی و با کمک نیمه پر، نیمه خالی را کم کم پر کنی... نیمه خالی تلاش و تمرکز میخواهد، مطالعه و آگاهی میخواهد.»یک گام عقب تر رفتی، نگاهت کاملا جدی بود و من همچو طفلی که مادر خرابکاریش را فهمیده باشد، با چشمانی لرزان و هراسان نگاهت میکردم.گفتی:« وقتی سفرت در دنیا تمام شد، خدا آن لیوان را از تو پس میگیرد و به نیمه خالیش نگاه میکند که ببیند تو چه کردی!»?روی نیمه خالی لیوان زندگی مان متمرکز شویم.#مریم_یراقی </description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2019 18:15:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خویشتن نگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-xu4aygfem2gs</link>
                <description>مریم یراقیآمدمپشت میزم نشستمو کاغذ و قلمی برداشتم و قصد کردم بنویسم.چه چیزی را قرار بود بنویسم؟*خودم را...مدتها بود تصمیم گرفته بودم خودنویسی کنم، باید اعتراف کنم ازش شروع این نوشتن و نتیجه ای که پس از آن منتظرم بود، وحشت داشتم.شاید واقعا وحشتی نداشت و ماجرا به خوبی و خوشی پایان میگرفت اما...اما امان ازین ترس لعنتی که همیشه هر چه را نمیشناسیم سر بزنگاه میرسد و دست در گلویمان می اندازد و قدرت تنفس و ادامه را میگیرد.اینبار سپر را آماده کرد و نیزه ای کنارش، بلکه ترس بترسد و پیش نیاید.انواع دفتر و کاغذ، خودکار و‌ روان نویس را امتحان کردم تا گزینه مناسبی انتخاب کنم، اما اعتراف میکنم تمام اینها محض وقت تلف کردن بود و بس!مچ خودم را گرفتم و گفتم: تا ننوشتی از جایت بلند نمیشوی، موبایلت را جواب نمیدهی ختی جرعه آب هم نمی خوری!سرم پایین بود و چشمها را مظلومانه بالا آوردم و نگاهی به خودم کردم...آنقدر جدی بودم که جرأت نکردم اجازه بگیرم و فرار کنم.شروع کردم:خویشتن نویسی!اسم و فامیل و تحصیلات و شغل که خویشتن نویسی نیست. خویشتن نویسی یعنی جواب سوال دیروز دکترم که پرسید: حالت با چه چیزی خوب میشود؟ دست زیر چانه اش زد و لبخند زنان نگاهم کرد.گفتم: دکتر فقط کنجی دنج، بخوانم و بنویسم و یاد بگیرم.دکتر ابرویی بالا انداخت و تکیه داد و دست به سینه پرسید: طبیعت؟ آب؟ گردش؟ پاساژ؟بلند خندیدم... گفتم: دکترجان ، غیر از آنچه گفتم هیچ!*من با خواندن و نوشتن و آموختن حالم خوب میشود.*من آدمهایی که اهل تفکر و رشد هستند را ارزش مینهم و تلاش میکنم خودم را میانشان بچپانم!*من عقایدم را جدای از جبر تاریخی جغرافیایی مطالعه کرده ام و انتخاب کرده ام، باورت میشود؟ کسانی هم که با من زندگی میکنند عقاید واقعی مرا نمیدانند... آنقدری که ارزش داشت تغییر کردم و مبارزه، بقیه اش برای خودم محترم هست و انجامش میدهم بدون توضیح.*من رکود و در جا زدن را چاه ویل میدانم، بیهوده نشستن و با کنترل کانال عوض کردن، تلفن های طولانی و حرف های اضافی... نقد رفتار و کنش های دیگرانی که نه آسیبی برایم دارند و نه تاثیری در اجتماع...حتی بسیاری از مهمانی ها!* یکبار با یک نفر ۴ ساعت مداوم حرف زدم!تلفن که تمام شد، این منی که در منی وجود داشت با آن من ۴ ساعت پیش قابل مقایسه نبود...پرواز از خویشتن پست به سوی خویشتن متعالی تر را تجربه کردم.*من از بحث های جنسیتی به شدت فراری هستم. فمینیست نیستم اما زن و مرد را جدا کردن را نمیپسندم مگر در موارد و حالات خاص و ویژه جنسیتیشان.*من عاشق یادگیری نقد فیلم هستم اما هرگز وقتی برای آموزشش نگذاشته ام‌.* در خویشتن من، دوست داشتن جنس خاصی دارد، اول ارزش را می یبابم و سپس صاحبش را دوست خواهم داشت.خیلی ها را که دوست دارم خودشان خبر ندارند، اهل چسبیدن به آدمها نیستم. اهل کیف کردن و گفتگوهای لذت بخشم.گفتگوهایی که پس از آن بر من افروزده شده باشد.*من به شدت لوازم التحریر دوست دارم، رنگی رنگی ها در زندگیم جای ویژه ای دارد.* من به عالم معنا هم اعتقاد دارم اما نه آن جنسی که از کودکی در حلقوممان فرو کرده اند.* من بچه ها را دوست ندارم، حوصله ام را سر میبرند. این اعتراف تلخ و غیر انسان دوستانه ایست.*چندسالیست حیوانات را هم دوست ندارم. * در کودکی بخاطر دوست داشتن رنگ زرد، بارها و بارها تمسخر شدم، اما امروز دیگر پنهانش نمی کنم.* من زیبایی را دوست دارم، چهره های زیبا که از رفتار و اخلاق زیبا تعریفشان کرده ام.*من احساس خوشبختی را زود احساس نمیکنم.در لحظه هم زندگی نمیکنم، وحشت آینده و حسرت گذشته اذیتم میکند و زندگی امروزم را مختل کرده.*من اگر تصمیمی بگیرم حتما انجامش میدهم، حتی اگر همه دنیا بگویند اشتباه است و کاری را که به نظرم اشتباه است را هرگز انجام نمیدهم، حتی اگر همه دنیا بگویند صحیح است.الان که فکر میکنم باید چندین فصل از خویشتن نگاری بنویسم.در حال کاووش، به گنجینه ها و لجنزارهایی رسیدم که در این مجال نگنجد!#مریم_یراقی</description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2019 22:06:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-rk3autsfnu3x</link>
                <description>داشتم از کنارش میگذشتم.مچ دست راستم را گرفت، روی من به آن سوی خیابان، پشت او به آن سوی خیابان.مچ‌ دستم دچار پاردوکسی غریب شده بود...از فشار دستان مردانه اش درد داشت اما دردش را دوست داشت..هر دو ایستادهنگاه به روبرودر سکوت!.به طرفم برگشت... چانه ام را با دست دیگرش گرفت و به سمت خود چرخاند. جسارت نگاه در چشمانش را نداشتم..قلبم غوغا به پا کرده بود، احساس میکردم هر لحظه ممکن است از سینه پرتاب شود بیرون، فکر میکردم صدای بلند تپشش را همه شهر میشوند...او‌ نیز هم..مچ دستم را فشار داد و با تحکم گفت: به چشمانم نگاه کن...این غرور لعنتی را زیر پایت بگذار. ادامه اش برایم اذیت کننده شده اشت..چه میگفتم؟میگفتم مدتها بود منتظر این لحظه بودم؟؟برایش خیالپردازی میکردم؟.تمام آنچه در درونم وجود داشت را جمع کردم، نفس عمیقی کشیدم و بدون‌ آنکه فکر کنم، خودم را در آغوشش انداختم....لعنت به این اشکهای وقت نشناس!.آغوشش گرم بود..آغوشش بوی حمایت و مردانگی داشت آغوشش عطر تلخ دیوانه کننده ای داشت..فقط سکوت کرده بود...حالا این من بودم که صدای محکم ضربان قلبش را حس میکردم..این آغوش چقدر طول کشید نمی دانم... برای من یک ابدیت بافرجامی بود که تصورش محال بود..عقب تر آمدم...حالا شرم رفتارم باعث شده بود نتوانم دیگر نگاهش کنم...«این لذت، یک عمر مرا بس بود!»اما چه کسی می فهمید؟.چانه ام را بالا آورد و در چشمانم خیره شد..باصدای خش دار مردانه اش گفت: پس تو هم طعمش را چشیدی لعنتی!.تا خواستم انکار کنم و غرورم را حفظ، دیدم مچ دستم رها شد..در حالیکه میرفت و‌ نگاهش به انتهای خیابان بود گفت: عاشقی رهاییست‌‌. پرواز است.هرگز مچ دستت را نخواهم گرفت و آنچه در دستان من جا میشود دستان ظریف توست چرا که دیگر به ندای قلبت اعتماد کردم..آب دهانم خشک شده بود.هیچ لطافت و نرمی در رفتار و گفتارش نبود...حرفهایش تحکم بود و مردانگی!.این را گفت و صدای گامهای دور شدنش، من را و دومینوی وجودم را بهم ریخت..اسم این حرف و‌ جدیت و آغوش، اگر عشق ناب نباشد، چیست؟#مریم_یراقی</description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2019 21:10:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید تصمیم بگیرم‌دیگر کتاب نخوانم</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-uxx39whjbhmb</link>
                <description>????باید تصمیم بگیرم کتاب نخوانم.کتاب خواندن نه تنها برای من مفید نیست، بلکه مضر هم هست!روز یا روزهایی که مشغول مطالعه کتابی هستم، آنچنان غرق در آن میشوم که هیاهیویی از آمد و شد اطرافیانم به خاطرم میماند...و پس از اتمام کتاب...وای که بعد از اتمام کتاب چه فاجعه ای هر بار برایم رخ میدهد.گویی به دنیایی غریب پا گذاشته ام.از آخرین کتاب که حالا مامن و مسکن وجودم شده، پا در دنیایی میگذارم که گویا نمیشناسم.همان دنیایی که تا دو یا سه روز پیش در آن و کنار آدمهای آن زندگی میکردم.گوشه گوشه ی خانه آشناست...چهره ی انسان ها آشناست...اماگویا آنها من را بیشتر میشناسد تا من آن ها را!باید به دنبال حرف مشترکی باشم.ولی روح و ذهنم درگیر جای دیگریستـــــــبعد از کتاب &quot; من پیش از تو&quot; یک هفته ی تمام در جای جای زندگیم به دنبال ویلیام بودم...بعد از &quot;ربکا&quot; هم مندرلی حواسم را پرت کرده بود. خانه ام غریبه بود...گویا آمده بودم اینجا برای سفری کوتاه!بعد از &quot;بادبادک باز&quot; دلسوخته از غربت حسن، بی تاب بودم و مرتبا به دنبال راهی برای جبران ظلمی که در حقش شده بود!مریم در &quot;هزار خورشید تابان&quot; که توانی برایم نگذاشت... هر زن زنبیل به دستی در کوچه میدیدم گریه ام می گرفت...به سمتش میرفتم و می گفتم: بدید به من شما بدنتون درد میکنه! با اعدام راوی &quot;بیگانه&quot; من مردم!اگر با موبایلم کسی تماس می گرفت، برایم عجیب بود که چطور هنوز از مرگ من مطلع نشده است.برای ثروتی که از مرگ پدر &quot;اوژنی گرانده&quot; برایم مانده بود، هنوز در حال تاسیس موسسات خیریه ای هستم که به نفع بیماریهای روحی ناشی از شکست های عشقیست.&quot;چشمهایش&quot; که تمام شد، در گوشه و کنار به دنبال علائمی بودم که از رازهای سر به مهر پرده بردارم...معصومه و معصومیتش در &quot; سهم من&quot; بارها موجب خشم من به زندگی، پدران، برادران و پسران خودخواه جامعه، آرامشم را بهم می ریخت و مانند زنان خسته و دلشکسته حرف از نامردی و نامرادی های دنیا میزدم.و این آخری...&quot;چراغها را من خاموش میکنم&quot;برایم هوا گرم است و از حمله ملخ ها هنوز استرس دارم. دوقلوها خیلی شلوغ میکنند و دلم برای همسایه مان که بی خبر رفت تنگ شده.زنگ خانه را که میزنند سریع به سمت اف اف میروم شاید زن قد کوتاه همسایه بیاید و بگوید چرا با من درد دل کرد.و...من با هر کتاب تبدیل میشوم به انسانی دیگر، در شرایطی دیگر و روحیاتی متفاوت!آرامشم بهم میریزد.باید کتاب نخوانم که در درد بی دردی و بی خبری زندگی کنم و بمیرم!مثل خیلی از انسان ها.بعد از هر کتاب انقدر هجوم غصه و افکار ناب و ایده های جدید به سمتم زیاد است که اگر کسی، با چشمکی، غیبتی بکند از خدیجه خانم، زن سرهنگ شایسته یا از عاشق شدن دوباره ی آرش پسر دردانه ی سوسن جون و غش غش بخندد، بیشتر ازین که بخندم یا خوشم نیاید، برایم عجیب است که این همه درد! این همه ایده ی ناب، و انقدر راه برای بزرگ شدن وجودمان چرا حواسمان به این آدمهاست؟بیاییم در قصه ها بزرگ شویم.من که با هر کتاب یکبار زندگی میکنم...#مریم_یراقی ????</description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 23:19:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقبت از خویشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-fwr2nwglswme</link>
                <description>سفر رفته بودیم.شمال و‌درختان تبریزی روستای پدربزرگ مرحوم..چند روزی که آنجا بودیم بچه ها دائم در باغ چوب تازه جدا شده از درخت پیدا می کردند و صبح تا غروب با چاقو مشغول تراشیدن و فرم دادن به انها بودند..تعدادی چوب را بالاجبار به تهران آوردیم.عزیزترین تکه چوب ها برایشان این چوب بود...مدتها حساس و‌پیگیرش بودند و من، متعهدانه از علاقمندی آنها محافظت میکردم..یک‌ماهی گذشت..امروز در حال جابجایی بودم که مجدد پیدایش کردم..بچه ها کلا این تکه چوب را فراموش کرده بودند و من همچنان با تعهد از آن نگهداری میکردم..با دیدنش لبخندی زدم..لبخندی پر از معنا و پر از درد و پر از تجربه!.یادم آمد چقدر به حساسیت آدمها احترام گذاشتم و آنها نفهمیدند....یادم آمد چقدر به خیلی ها متعهد ماندم و خودشان آنقدر تعهد به خود نداشتند....یادم آمد چقدر اسرارشان را حفظ کردم و بعدا متوجه شدم همه عالم از آن خبر دارند..یادم آمد چقدر در آفتاب و برف منتظرشان ماندم و آنها قرارشان را فراموش کرده بودند....یادم آمد چقدر حواسم به علاقمندی ها، حساسیت ها و نوع نگاهشان بود....اما در میان این همه چقدر هاتعداد اندکی برایم ماندند که باورشان دارم.مثل هدا که نیمه های دیشب توی حرم امام رضا ع یادم بوده... مثل خیلی های دیگر...شاید سالی یکبار هم این بعضی ها را نبینیم اما با داشتنشان حالم خوب است..یادم گرفتم جنس رفتار با هرکس به گونه ای خاص هست و نباید تمامیت خود را فدای کسی کرد که یک ماه تو را نبیند، چهره ات فراموششان میشود..من آدمهای زندگی ام را برگزیدمخیلی ها را از دایره رفاقت ذهنم دور انداختم ولی به اینهایی که دارم به داشتنشان افتخار میکنمو حالم با بودنشان عالیست...?.#مریم_یراقی</description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 23:07:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستارهایی از من و خدا...پارت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-awqhrtiiypbb</link>
                <description>جستار نویسی خدای من... پارت قسمت سوم/ خدای منادامه میدهم. از تفکرات بین من و خدایی که به من عرضه کردند. گفتم که باورهام و قاب های مقدس ذهنم فرو ریخت. من از درون خالی شدم. از من چیزی نماند جز پوسته مچاله ای که داخلش چیزی نبود. میدانید، فهمیدم معنا که از وجودم حذف شود،  از من بجز گوشت و پوست خالی چیزی نمی ماند. با لاشه گوسفند داخل یخچال قصابی فرقی ندارم. و من الان خالی بودم از هر چه معناست. و من بیزار بودم از هرکه حرف از معنا میزد. بیزار شدم از هرکه حرف از آن خدا میزد. بیزار شدم از خودم، حماقتم، خالی بودنم.. راستش انقدر از خودم بیزار بودم که هیچ چیز و هیچ کسی رو نداشتم تنفرهامو بهش پناه ببرم. منیک پوسته خالی از معناتنها و بیزارخالی و نیازمنددر بیابان تاریک دنیاترسان و هراسان گیر افتاده بودم. کدام طرف بروم؟ چه کسی راست میگوید؟ در تاریکی بیابان گه گاهی ستاره ای، نور خفیفی از این طرف و آن طرف توجهم را جلب میکرد. اما بیابان دنیای حالای منتاریک تاریک تاریک بود ومن خالی و بی پناه و ترسان. میترسیدم قدم بردارم و پرت شوم در چاهی عمیق، آن وقت چه کسی نجاتم میداد؟ کسی را نداشتم.همه کسم را از دست داده بودم و عزادار خودم و خدای سابقم بودم. نیرویی درونم همچون چوب خیمه مرا به ایستادن وادار کرد. بادکنک خالی وجودم شروع کرد به باد شدن. ولی سخت بود. باید این شرایط را می پذیرفتم و زندگیم را معنا دهم که خالی نباشم. در تاریکی به هر طرف نگاه کردم،  سیاهی بود و من! چوب خیمه نگهم داشت. ندایی گفت: خودت کیستی؟ اصلا میدانی خودت کیستی و از خدا چه میخواهی؟ چگونه خدایی میخواهی؟ گویا رفته بودم بوتیک که لباس بخرم. باید سایزم را میدانستم که لباس مناسب تنم را پیدا کنم. دقیقا برعکس آن چه به من گفته بودند که این خدا و اینم تو... باهاش خودت را تطبیق بده! الان انقدر ازین هجمه وحشت، نیرو گرفته بودم که تصمیم گرفتم خدایم را متناسب با قابلیت های خودم انتخاب کنم. پس گام اول در این تاریکی، روشن کردن یک کبریت بود تا نگاهی به خودم بیندازم. نگاهی از جنسی جدید. نگاهی از جنس شناخت خود. شناخت خود! چه کار سختی! ندایی درونم گفت خدای قبلی دردسرش کمتر نبود؟ تو دهانش کوبیدم و گفتم خیمه شناخت خودم را علم کرده ام. پس تمام گذشته، اطلاعات، خدای ترسناک و خود ناشناخته ام را در بقچه ای پیچیدم و محکم گره زدم و از خودم دور کردم.. #مریم_یراقی </description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2019 08:15:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستارهایی از من و خدا...پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%B2-iogsa1i6c2ff</link>
                <description>قسمت ۲-ادامه جستار نویسی قبلی. داشتم در مورد خدای خودم میگفتم. خدای ترسناکی که گوشه مقدسی از ذهنم آویزان بود و عبادتش میکردم... همچون بردگان و کنیزکان ذلیل. خدایی که با ضریب احتمالات دعا مستجاب میکرد و هر کاری میکردی سریع برایت جبران می کرد. یک روز در بحران این خداوند و حیطه ی عاطفی نسبت به او شک کردم. از خود پرسیدم: این قاب مقدس را دوست داری؟ به خودم گفتم: بله بله دوست دارم،  مگر میشود کسی خدا را دوست نداشته باشد، این کافران و بی دینان هستند که خدا را دوست ندارند. آن ها آدم های بدی هستند. بعد دوباره از خودم پرسیدم: تو آدم خوبی هستی؟ تا خواستم دهان باز کنم جواب دهم، زانوانم لرزید.. گفتم: نه من این گوشه ذهنم را دوست ندارم،  من آدم خوبی هم نیستم. من فقط شعار میدادم. لبخند زدم. آخر این چه خداییست که من ِ بنده اش انقدر بدم و انقدر دورم و انقدر هراسانم. با مشت توی صورت خودم کوبیدم. گفتم: آهای عوضی.. کل زندگیت را با باورهایی که بهت خوراک دادند، چیدی... اشتباه کردی. اشتباه. گوشه ای از درونم فرو ریخت و گوشه ای از ذهنم به دفاع پرداخت. می گفت: خدا دیگر دوستت ندارد، این شک کار شیطان است، تو هم با او در جهنم خواهی بود،  نگاه به دستانت کن،  پوست دستانت در آتش خواهد سوخت و دوباره ساخته میشود، چه گناهی کردی که این افکار دامنگیرت شده است؟ لقمه حرام خوردی یا حق کسی را ضایع کردی که خدا برایت اینگونه جبران میکند؟ اما با فرو ریختن این سمت وجودم هم بقیه دفاعیات قاب مقدس فرو ریخت و حالامن. خالی. خالی. خالی. بودم. از خودم. از خدا. . . قطعاً ادامه دارد #مریم_یراقی </description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2019 08:23:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستارهایی از من و خدا...پارت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-pilqrz9wbcji</link>
                <description>داشتم به خدا فکر میکردم. به این فکر کردم که هیچوقت از من نپرسیده اند معیارت برای انتخاب خدایت چیست؟ نپرسیده اند کسی که قابلیت خداییت را دارد،  باید چگونه باشد؟ از اول گفتند: بیا این خدا و اینم تو و جهنم و ترس و تهدید. همش گفتند: از خدا بترس. گفتند: خدا به کمرت میزند. گفتند: خدا توی کاسه ات می گذارد. گفتند: آویزانت میکند و سرب داغ در حلقومت میریزد. گفتند: قیامت شکل خر و خوک میشوی. گفتند: آتش جهنم ال است و بل است. گفتند: بمیری همان شب اول با گرز آتشین به سراغت می آیند و اگر سوالات را درست جواب ندهی بر فرق سرت میکوبند. ..و من همش از این خدا ترسیدم و به عنوان یک مقدسی که آموخته بودم،  آویزانش کردم گوشه ذهنم. اگر چیزی میخواستم یادم می افتاد اما گفته بودند همه دعاها رو مستجاب نمیکند. یعنی خدا با ضریب احتمالات دعا مستجاب میکند؟  ولی امید دیگری نداشتم. چاره دیگری نبود. مثل پسرکی که مادرش پنج هزار تومانی مچاله ای در دستش گذاشته و گفته: یک کیلو عدس بخر و بقال گفته: با این پول فقط نیم کیلو عدس میشود. پسرک ناچار پول را روی پیشخوان میگذارد و می آید. چاره ای ندارد.من هم ناچار از دعا بودم و رفتارهای عبادت نام گرفته ای که به جهنم نروم! اما آن قاب مقدس کنار ذهنم آزارم میداد.. داشتم در مورد خدای خودم میگفتم. خدای ترسناکی که گوشه مقدسی از ذهنم آویزان بود و عبادتش میکردم... همچون بردگان و کنیزکان ذلیل. خدایی که با ضریب احتمالات دعا مستجاب میکرد و هر کاری میکردی سریع برایت جبران می کرد. یک روز در بحران این خداوند و حیطه ی عاطفی نسبت به او شک کردم. از خود پرسیدم: این قاب مقدس را دوست داری؟ به خودم گفتم: بله بله دوست دارم،  مگر میشود کسی خدا را دوست نداشته باشد، این کافران و بی دینان هستند که خدا را دوست ندارند. آن ها آدم های بدی هستند. بعد دوباره از خودم پرسیدم: تو آدم خوبی هستی؟ تا خواستم دهان باز کنم جواب دهم، زانوانم لرزید.. گفتم: نه من این گوشه ذهنم را دوست ندارم،  من آدم خوبی هم نیستم. من فقط شعار میدادم. لبخند زدم. آخر این چه خداییست که من ِ بنده اش انقدر بدم و انقدر دورم و انقدر هراسانم. با مشت توی صورت خودم کوبیدم. گفتم: آهای عوضی.. کل زندگیت را با باورهایی که بهت خوراک دادند، چیدی... اشتباه کردی. اشتباه. گوشه ای از درونم فرو ریخت و گوشه ای از ذهنم به دفاع پرداخت. می گفت: خدا دیگر دوستت ندارد، این شک کار شیطان است، تو هم با او در جهنم خواهی بود،  نگاه به دستانت کن،  پوست دستانت در آتش خواهد سوخت و دوباره ساخته میشود، چه گناهی کردی که این افکار دامنگیرت شده است؟ لقمه حرام خوردی یا حق کسی را ضایع کردی که خدا برایت اینگونه جبران میکند؟ اما با فرو ریختن این سمت وجودم هم بقیه دفاعیات قاب مقدس فرو ریخت و حالامن. خالیِ. خالیِ. خالی. بودم. . از خودم. از خدا. . . . این جستار قطعاً ادامه دارد.. </description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 23:18:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدن نه نگاه کردن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-sheuxp18zypg</link>
                <description>شب عید بود و بچه ها با ذوق هرچه تمام تر رفتند که وسایل هفت سین بخرند.خودشان آمدند، میز را آماده کرده و وسایل را با سر و کله زدن زیاد چیدند. انصافا هفت سین قشنگی شد. ماهی قرمز اولی روز اول مرد و ماهی بعدی دو روز بعد. وقتی داشتم تنگ ماهی را خالی میکردم دیدم چه ماهی های بزرگی هم خریده اند. هفت سین وسط مبل ها برایم حکم اتفاق موقتی را داشت که قرار بود چند روزی مهمانم باشد و نسبت به آنقدر واکنشی نداشتم. البته به خاطر چهار گلدان رنگی کاکتوسی که خریده بودم و بچه ها در جاهای مختلف میز قرار شان داده بودند، گه گاهی سری به میز هفت سین میزدم. پانزده روز گذشت. تصمیم گرفتم میز را جمع کنم و خانه به حالت طبیعی خودش در بیاید. سراغ میز که رفتم دیدم یک سبزه زیبا که بشقاب زیرش غرق در آب بود در هفت سین ما بوده و زمانی که آن را برداشتم تا به آشپزخانه ببرم دقیق تر نگاهش کردم. پاپیون زرد قشنگی روی آن بود و هنوز راست قامت ایستاده بود و علامتی از پژمردگی نداشت. یک لحظه به این فکر افتادم در کنار و حوالی من،  اتفاقات، آدمها، دلبستگی ها و تنفر هایی وجود دارد که هیچگاه به آن توجه نکرده ام. بسیار از اوقات اتفاقی پیرامون من آدمهای زندگیم را درگیر کرده و من به کل حواسم نبوده و یا وقتی متوجه آن شدم برایم مهم نبوده. چرا مهم نبود هم خودش داستانی دارد. سبزه را گذاشتم کنار سینک آشپزخانه تا مثل معلم سختگیری حواسش به من باشد که حواسم به اطرافم باشم. خلوت با خویش و غرق بودن در دنیای خود گرچه از آن مواردی است که با هیچ چیز عوضش نمیکنم لکن، پیرامون و جهان و اتفاقات و موجوداتش هم باید جزیی از زندگی من باشند تا از آن ها بیشتر بیاموزم و با کمک آن ها انسان تر شوم. #مریم_یراقی</description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Apr 2019 08:05:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تربیت فرزند</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-ypupyjhmxfij</link>
                <description>مهمانی به منزل ما آمده بود. پسر بچه ای ۹ ساله با تبلت گران قیمت و لباس های آنچنانی و هندزفری ۵۰۰هزار تومانی(به گفته خودشان) پسر ۱۳ساله من که هنوز تبلت و موبایل ندارد و با پول ماهانه اندک خود،  کم کم پس انداز کرده و هندزفری ارزانترین به نسبت آن هندزفری خریده بود،  کمی با تعجب آمیخته با حسرت آن پسرک را نگاه کرد. پس از رفتن مهمان ها بی مقدمه شروع کرد به قیمت گذاری روی وسایل آن پسرک معصوم. به او گفتم: بابت کارنامه های عالی ات جایزه چی گرفتی؟  گفت: پاستیل یا دنت شکلاتی. گفتم:عیدی میکروسکوپ گرفتی خوشحال شدی یا نه؟ گفت:خیلی زیادگفتم:تو تا سی سالگی هنوز مواردی وجود دارند که هیجان زده ات بکنند اما آن طفل معصوم چه؟ هر آن چه فکرش، را بکند دارد، اراده کند خواهد داشت. هم سن تو بشود حتما لپ تاپ میخواد و حالا فکر کن دانشگاه قبول شود چه هدیه ای میخواهد که هیجان انگیز باشد برایش؟؟ چند لحظه با خواهرش همدیگر را نگاه کردند و گفتند لابد ماشین، شاید هم خونه، ویلا هم خوبه هاااا... و شروع کردند به خندیدن. هر دو مرا بغل کرده و بوسیدند و گفتند:ممنون که با ما طوری رفتار میکنی که زندگی زود قشنگی هاشو از دست نده برامون. با گفتگویی دوستانه، چشمان حسرت زده پسرم را به چشمانی پر شوق و ذوق تبدیل کردم که باعث شد برای نداشته هایش شاکر باشد. چقدر لذت بخش بود. </description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2019 12:54:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا قضاوت ممنوع؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-s7sbmlbpxaup</link>
                <description>یکی از مهمترین جملات به ظاهر انگیزشی که چندسالی است مُد شده و افراد گوناگونی را از اقشار مختلف فکری و فرهنگی به خود جذب کرده است،  این جمله دو کلمه ای بدون فعل ولی پرمعنا است : قضاوت ممنوع!  همه ما کم و بیش با شنیدن یا خواندن واژه قضاوت،  خاطرات تلخی را در ذهن و زبان خود مرور میکنیم که یادآوری آن موجب تلخی دوباره کاممان میشود. چه روزها و شبهایی که بخاطر قضاوت دیگران بر ما ناگوار و پر از تنش،  عصبانیت، تنفر و حس انتقام گذشت. همه ما پس از گذران دوره ای تلخ از قضاوت دیگران، در نهان خود تصمیم گرفته ایم قضاوت ممنوع!  را در برنامه فکری و رفتاری خود داشته باشیم و اگر خودمان یا فرد دیگری مورد قضاوت قرار گرفت،  سریع سراغ قرار شخصی خود رفته و آن رفتار را محکوم نماییم. واقعیت نامیمون قضاوت های بیجا بر هیچ کس پوشیده نیست و کم نیستند انسان هایی که بخاطر همین قضاوت های تاریک، نظام فکری و زندگیشان مدت زمان طولانی بهم ریخته باشد. اما تصور میکنم واقعیت ماجرای قضاوت با حقیقت آن تفاوت خاصی داشته باشد که کمتر حواسمان را به آن سوق داده ایم. در دایره های روابط پیرامون ما که نقطه وسط آن دقیقا خودمان هستیم،  طبیعتا هرچه دایره افراد به ما نزدیک تر باشد، آنها از تاثیر و اهمیت بیشتری در زندگی ما برخوردارند. من فکر میکنم اگر افراد مختلف در دایره های روابط نزدیک به من،  چندبار قضاوت مشخصی در مورد من کرده باشند که به نظرم ناعادلانه می آید،  لازم است روی آن قضاوت بجای استفاده از آن جمله معروف، اندکی تامل کرده و انگشت اتهامی به سمت خود بگیریم. حقیقت این است که افراد نزدیک، موثر و صادق در روابط ما،  اگر از رفتار یا کنش های ما برداشت نادرستی کرده باشند لازم است بازنگری جدی در خود داشته باشیم. بعید است افراد نزدیک که ما را خوب میشناسند جملگی اشتباه کنند،  پس شاید رفتار، حرف یا کنش های ما به گونه ای است که از آن برداشت خوبی نمی شود و این از آن مواردی است که قطعا باید حق را به دیگران داد و اگر در باطن خود قصد بدی هم نداشته ایم اما ظاهر رفتار را با باطن آن هماهنگ تر نماییم. رفتاری که موجب ایجاد ظن یا تهمت در ذهن دیگران شود را از دایره رفتارهای خود حذف نماییم تا کمتر مورد هجوم قضاوت های بیجا قرار گرفته و حالمان بهتر بماند و یکی از راههای فراهم شدن این مهم، توجه به قضاوت های اطرافیان یکرنگ می باشد. #مریم_یراقی</description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2019 12:36:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه های پِرت فرصت ساز</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%90%D8%B1%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-jrcgwjfzij3d</link>
                <description>‏یکی از سخت ترین کارهای دنیا،  مراقب بودن سر امتحان است. من با همراه داشتن کتاب، کاغذ و قلم،  از این لحظه های طاقت فرسا فرصت رشد می سازم.امروز کتاب طوطی را همراهم آورده ام. بسیاری از لحظات مانند اینگونه به یادماندنی و فرهیخته طور خواهد گذشت. شاد باشید. </description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Feb 2019 08:02:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam.yaraghi/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-ufdrxpxxnt73</link>
                <description>وقتی قلم به دست میگیری و شروع به نوشتن میکنی تازه متوجه می شوی چقدر ایده بکر و افکار خلاقانه درون مغزت جا خوش کرده اند و تو از آن ها خبر نداری... چیزی که بارها و بارها آن را تجربه کرده ام،  لذت برده ام و تغییر خیلی خوبی در احوالاتم ایجاد کرده است. پس تامل جایز نیست.  همین الان قلم را روی کاغذ رها کنید تا با اکتشافات بی نظیری هیجان زده بشوید. </description>
                <category>مریم یراقی</category>
                <author>مریم یراقی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Feb 2019 22:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>