<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم رشیدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MaryamRashidi</link>
        <description>دانشجوی زبان و ادبیات فارسی و مشتاق نوشتن✨️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 01:02:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3836525/avatar/W3CsRY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم رشیدی</title>
            <link>https://virgool.io/@MaryamRashidi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کمی حرف.</title>
                <link>https://virgool.io/@MaryamRashidi/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-kyka91rjez14</link>
                <description>چندوقتی از آخرین باری که به اینجا سر زده‌ام می‌گذرد. انگار که در این دنیای سراسر آشوب و هیایو حتی خودمان هم قابل اطمینان نیستیم. به این فکر می‌کنم که تا همین چند لحظه پیش چه افکاری در سر می‌پرواندم و حالا، حوصله نوشتن حتی یک خط را هم ندارم. بخاطر گرما یا خستگی است، نمی‌دانم. صادقانه بگویم، از این می‌ترسم که هرلحظه ممکن است بمیرم و هیچ کاری نکرده باشم. به عقیده من، یکی از دلایل ترس از مرگ این است که ما نمی‌دانیم دقیقا تا جه زمانی می‌توانیم کاری که می‌خواهیم را انجام دهیم. و ما واقعا خوش‌شانس هستیم که نمی‌دانیم کی قرار است بمیریم. </description>
                <category>مریم رشیدی</category>
                <author>مریم رشیدی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 14:37:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه و معرفی &quot;راهنمای مردن با گیاهان دارویی&quot; از عطیه عطار زاده</title>
                <link>https://virgool.io/@MaryamRashidi/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-vhqcapmatq2n</link>
                <description>او و بوعلی، کسانی که با آنها در این راه هم مسیر می‌شویم. بوی سدر و بابونه مشاممان را پر می‌کند و شوری و سرخی خون دهنمان را مزه‌دار می‌کنند‌.او چشم‌هایش را از دست داده است. ما او را نمی‌شناسیم، دختری با چشم‌های نابینا که دنیا را می‌بوید و با زبانش، دنیا را زندگی می‌کند‌.ما اسمش را نمی‌دانیم، اما او را می‌شناسیم. آنقدر که گاهی کنار او نمی‌دانیم بیدار هستیم یا هنوز خوابیم.می‌گفتم، او چشم‌هایش را از دست داده است. پدر رهایش کرده و پیش مادرش زندگی می‌کند و تا یک زمانی از این زندگی راضی بوده، اما امان از وقتی که می‌فهمد دنیای بزرگتری وجود دارد که او آنجا آنقدر کوچک است که انگار نامرئی است و وجود ندارد. آنجا فرو می‌ریزد، از درد پنهان به خودش می‌پیچد و ناگهان...در تمام خط‌های کتاب آثاری از طبیب بزرگ ما، بوعلی سینا و بوف کور از نویسنده نامدار ما، صادق هدایت دیده می‌شود. وهم و سرما صفحات کتاب را پر کرده است، خط به خط کتاب بوی گیاهان دارویی می‌دهد.یک توصیه دوستانه: کسانی که روحیه حساسی دارند سراغ این رمان نروند‌. اما اگر صفحه اول را باز کردید، منتظر چیزی باشید که در نهایت، ذهنتان را دچار آشوب کند.</description>
                <category>مریم رشیدی</category>
                <author>مریم رشیدی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 21:34:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای نوشتن به چه چیزی نیاز داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/MaryamRashidi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-kxovrnxdeyd5</link>
                <description>برای نوشتن به قلم و کاغذ و کسی که در سرتان جیغ بکشد نیاز داریم! مورد سوم را بیشتر از بقیه نیاز داریم. در ادامه، نیاز داریم که صبور باشیم چون متاسفانه زندگی صبورتر از چیزی است که ما حتی فکرش را می‌کنیم و چاره‌ای جز سازش و پذیرش بدبختی‌هایمان نداریم. یک وقت‌هایی جوهر خودکارمان تمام می‌شود و گاهی وقت‌ها هرچه بدبختی در دنیاست بر سرمان آوار می‌شود‌.خرید یک کتاب یا یک دفتر جدید در دنیای واقعی کوچک و حتی کم‌اهمیت است، اما ما را خوشحال می‌کند. دنیا هرچقدر هم که بد باشد، تو این شانس را داری که با چیزهای کوچک هم خوشحال باشی‌.و یک روزی می‌فهمی این بزرگ‌ترین خوش‌شانسی و سپر مخافظتی تو برای زندگی در این دنیاست.</description>
                <category>مریم رشیدی</category>
                <author>مریم رشیدی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 18:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه نویسی داستان &quot;داش آکل&quot; اثری از صادق هدایت</title>
                <link>https://virgool.io/MaryamRashidi/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%D8%A2%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-mxbukaajo3pm</link>
                <description>داش آکل، لوطی معروف و محبوب شیراز است که به مردانگی، خوش رفتاری با مردم شهرت دارد. همچنین لات و لوطی در شیراز نیست که ضرب دستش را نچشیده باشد.بخاطر وصیت حاج صمد، وکیل و وصی خانواده او می‌شود. او با اکراه این مسئولیت را قبول می‌کند اما در نگاه اول، عاشق دختر حاج صمد، مرجان می‌شود‌ اما به دلیل پایبندی به اصول اخلاقی، عشقش را از مرجان و دیگران پنهان می‌کند و تنها شخصی که از این عشق خبر دارد، طوطی داش آکل است که شب‌ها با او درد و دل می‌کند.هفت سال بعد در شب عروسی مرجان، دشمن دیرینه‌اش کاکا رستم را می‌بیند و درحالی که مست بود با او درگیر می‌شود و با ضربه قمه به پهلویش به قتل می‌رسد.فردای روز قتل، طوطی به مرجان آن جمله معروف: &quot;مرجان... تو مرا کشتی... به که بگویم؟ مرجان... عشق تو مرا کشت...&quot; را می‌گوید و مرجان می‌فهمد که داش آکل عاشقش بوده است. داستان داش آکل با اشک‌های مرجان به پایان می‌رسد‌.ویژگی‌ها: این داستان با قلم روان و شخصیت پردازی و فضاسازی فوق‌العاده‌اش، به تقابل عشق، شرافت و هنجارهای جامعه می‌پردازد.</description>
                <category>مریم رشیدی</category>
                <author>مریم رشیدی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 22:18:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشای شارلوت کیت.</title>
                <link>https://virgool.io/@MaryamRashidi/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%84%D9%88%D8%AA-%DA%A9%DB%8C%D8%AA-rciowot8gxzu</link>
                <description>سلام آقای بارن.من شارلوت یا شرل کیت هستم و طبق چیزی که از من خواسته بودید، می‌خواهم چیزهای جالبی درباره‌ی دایی دیو و خاله‌ دورایم صحبت کنم.دایی دیو مرد خندان و لجبازی است. او همیشه با تام کارگر فرانسوی مزرعه دعوا می‌کند و اغلب شب‌ها با ذرت و نخودفرنگی زیادی به خانه می‌آید. یک بار از آشپزخانه‌ دیدم سگ نرمان جرسی روی سگ ماده‌مان بتی افتاده بود.‌ من نزدیک پنجره رفتم تا بهتر ببینم چه اتفاقی درحال افتادن است اما دایی دیو مرا دید و گوشم را پیچاند و به من گفت دختر بد. البته شب برای جبرانش برایم استیک سرخ کرد. تازه او نمی‌گذارد کره‌ی بیشتری روی نان بمالم، با اینکه او مرد مذهبی است اما به گمانم کمی خسیس است. وقتی این را به خاله دورا گفتم او فقط گفت: دیو مرد صرفه‌جویی است، کره‌ی زیاد هم حالت را بد می‌کند. خاله دورا موهای قشنگ و پیچ‌ در پیچی دارد، درست مانند دایی دیو. تنها فرقشان این است که موهای دایی قهوه‌ای روشن و موی خاله سیاه سیاه است. خاله دورا زن باوقاری است، کاش وقتی بزرگ شدم‌ مثل او شوم. هیچوقت دامنش چین نمی‌افتد درحالی که من هربار از پیک‌نیک برمی‌گردم لباس‌هایم خاکی و جای لک دارد. دایی چیزی نمی‌گوید چون خودش در کودکی همینجوری بوده است. خاله دورا هم چیزی نمی‌گوید اما مجبورم می‌کند لباس‌ها را بشورم. آقای بارن، من عاشق لباس شستنم!دایی بیشتر اوقات مرا به مزرعه می‌برد تا کار با مرغ و گاوها را یاد بگیرم و خاله دورا به من آشپزی یاد می‌دهد.دایی دیروز می‌گفت برای خاله دورا خواستگار پیدا شده است. وقتی از کسی خواستگاری می‌کنند یعنی او شوهر کرده است و اگر شوهر کند باید از خانه برود؟ من نمی‌خواهم خاله دورا از اینجا برود.من عاشق اینجا هستم. خاله دورا و دایی دیو خیلی مرا دوست دارند و من هم‌ عاشق آنها هستم.با احترام به آقای بارن،‌ شارلوت کیت.پی‌نوشت: کت قرمز به شما می‌آید، اسم خواستگار خاله دورا نیز بارن بوده.</description>
                <category>مریم رشیدی</category>
                <author>مریم رشیدی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 09:58:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسندگی حرفه نیست، نفرین است.</title>
                <link>https://virgool.io/MaryamRashidi/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-n6sefubywydl</link>
                <description>&quot;نویسندگی حرفه نیست، نفرین است.&quot; جمله‌ای از توماس مان که شاید در نگاه اول تنها یک شکایت ساده به نظر برسد. اما در حقیقت یک واقعیت ترسناک است که با قدرت زیادی به صورت آن کسی که قلم بر دست گرفته کوبیده می‌شود.نوشتن آدم را تنها می‌کند، آدم را به کاغذ و جوهر خودکار معتاد می‌کند. نویسنده چه نیازی به آن دوست دورو و دروغگویش دارد وقتی که کاغذ روبه رویش او را قضاوت نمی‌کند و اجازه می‌دهد هرچه که می‌خواهد بگوید. تازه کاغذ را می‌توان مچاله کرد، آتش زد و یا حتی آن را خورد! مطمئنم که هیچکدام ما دوستمان را به عنوان وعده غذایی انتخاب نمی‌کنیم.اما کاغذ و حرف‌های روی آن چیزی نیست که معده ما را پر کند. نوشتن روح ما را سیر می‌کند. مثل دویدن ذهنمان را مانند عضله‌هایمان مقاوم‌ می‌سازد. خواندن مانند یک وعده غذای‌ کافی،‌ کمکمان می‌کند خوب بخوابیم و به سفر برویم. سفری به دنیای‌ جن و پری، دنیایی که در آن خبری از قرض و قسط و دغدغه‌های فردا نیست.اما امان از زمانی که وقت فکر کردن به واقعیت‌ها می‌رسد...آدم که نمی‌تواند تا ابد در دنیای پریان و با شاهزاده‌‌ای زیبارو زندگی کند. یک‌جا باید برگردیم به دنیای واقعی. یک‌جا که نمی‌توانیم با شمشیر به جنگ اژدها برویم و باید ظلم را تماشا کنیم. آن وقت است که خون نویسنده به جوش می‌آید و می‌خواد یک‌جا فریاد عدالت‌خواهی بزند. اما صدای بلندی ندارد و دست‌هایش چندبار شکسته‌ است. پس به کاغذ و قلم روی می‌آورد. حرف‌هایی که نمی‌تواند به زبان بیاورد را می‌نویسد. مشتی که می‌خواهد بر دهان ظالم بکوبد را روی تکه کاغذی بی‌جان ثبت‌ می‌کند.دردسرها دارد، شیرینی‌ها دارد این نفرین! اشک‌هایی که روی دوست عزیزمان ریخته می‌شود تا صدای خنده‌ای که قلم می‌شنود و رازهایی که قلم در دل نگه داشته است...و درود بر قلم، تاریخ‌ساز و انسان‌ساز و محافظ آدم‌های دلتنگ و امیدوار.با عشق و احترام، تقدیم به تمامی مردم اهل قلم:مریم رشیدی.</description>
                <category>مریم رشیدی</category>
                <author>مریم رشیدی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 12:13:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>